مجموعه آن شب
اپیزود #روز_سیزدهم | قسمت #هشتم
صبح با وجود کمردرد و بی حوصلگی، به خاطر بخاری خوشحال بودم.
وقتی رسیدم یکراست به اتاق مدیر رفتم. باید در مورد بخاری و اوضاع حسن با او صحبت میکردم. دَر زدم و وارد شدم.
حجم سرمای اتاق دلم را زد…
در این سرما با یک پیرهن کنار پنجره ایستاده بود.
با ورودم برگشت و دست به سینه به دیوار تکیه زد. بعد از سلامی سرد مثل همیشه، بدون اینکه بپرسد برای چه آمدهام گفت:
- میخوای با من برگردی؟
با او برگردم؟ کجا؟!
انگار قیافه ی متعجبام خودش سوالم را بیان کرد که ادامه داد:
- منم از تهران با ماشین خودم رفت و آمد میکنم. میتونم برسونمت خونه.
چشمانم باز تر از این نمیشد! با او بروم؟!
چقدر راحت و بی تعارف عنوان کرد.
ماشیناش هم اگر به سردی خودش و اتاقش باشد حتما منجمد میشدم. به خودم آمدم و گفتم:
- نه ممنونم من برای…
نگذاشت حرفم را ادامه دهم، بین حرفم با اخم گفت:
- من خوشم نمیاد اصرار کنم. مش رحیم گفت گربه اومده و ترسیدی، گفتم ماشینم خالیه بیای. از اینجا معطل شدن و غش کردن که بهتره.
متعجب نگاهش کردم، اصلا او کِی «اصرار» کرد که حالا اخم هم میکند؟ تعارف هم اینقدر بی حس و طلبکارانه؟
دلخور و جدی گفتم:
- اولا شما اصرار نکردین، دوما من غش نکردم.
با لبخندی معنادار و اَبرویی بالا رفته گفت:
- باید اصرار کنم؟
به معنی نه سر تکان دادم، نفس عمیقی کشیدم و برای عوض کردن بحث و اینکه مبادا حاضر جوابی کنم و بحثی پیش آید، گفتم:
-حسن علوی، یکی از بچه های کلاسم، اوضاع خوبی نداره. فهمیدم پدرش کتکش میزنه. مادرش هم خودکشی کرده. انگار پدرش وضع روحی خوبی نداره. بدنش کبود بود. پدرش مثل یه جلاد بچه به اون پاکی رو کتک میزنه. هنوز جای کبودی ها روی تنش هست، باورش سخته...
مستقیم و کمی عصبانی داشت نگاهم میکرد.
از تصور اوضاع حسن، اشک در چشمانم جمع شده بود و احساساتی شده بودم. خودم را جمع و جور کردم. ادامه دادم:
- اون مرد نیاز به درمان داره، همینطور حسن. آدرس نزدیک ترین مرکز مشاوره رو میخواستم، باید ارجاعشون بدم. البته خودمم تا جایی که بتونم کمکش میکنم. حسن خیلی بی گناهه. یه بچه ی…
بین حرفم بی ربط گفت:
- بچه خیلی دوست داری؟
وقتی با اعتراض گفتم «آقای غیاثی»، تصحیح کرد:
-منظورم اینه که خوبه که به بچه ها اهمیت میدی و دوستشون داری.
به طرف میزش رفت و یک کارت درآورد و سمت من گرفت:
- مرکز مشاورهی «صمیم»، مربوط به آموزش و پرورش همینجاست.
کارت را از دستاش گرفتم، به طرف درب اتاقش رفتم، ناگهان گفت:
- عصر منتظر باشم باهم بریم؟
بدون مکث گفتم:
- نه ممنون، اینطوری راحتم.
بیرون آمدم. چه مدل تعارف کردن بود؟ اصلا انگار...
سرکلاس تازه یادم افتاد که قضیه بخاری را کلا فراموش کردم. زنگ تفریح هم قرار بود مش رحیم نصبش کند.
زنگ که خورد مش رحیم با کمک یکی از بچه ها بخاری را آورد.
به دفتر غیاثی رفتم. باید به او خبر میدادم. اما دوست نداشتم به دفترش بروم. عجیب و سرد بود. چشمان آبی و یخاش، بیشتر از زیبایی، بی روحیاش را نمایان میکرد، انگار که هیچوقت شوقی در چشمانش نبود. اصلا بلد بود بخندد؟! خب به من چه ربطی داشت. زیادی جدی گرفته بودماش.
***
هنوز هق هق میکردم و چشمانم خیس بود. مقابل آینه سرویس بهداشتی ایستاده بودم و به چشمان سرخ شده از اشکم نگاه میکردم. او حق نداشت، یک روانیِ سادیسمی که به جای تقدیر از کارم، اشکم را درآورد. با دلایل مسخره بخاری که با آن همه شوق و ذوق خریده بودم را پس فرستاد. فریادهایش هنوز در گوشم بود.
-«با چه اجازه ای سرخود بخاری گرفتی؟ این مدرسه صاحب نداشت؟ نباید هماهنگ میکردی؟» انگار داشت از سازمان ملل حرف میزد.
وقتی گفتم که نیتم اذیت نشدن بچه ها هست، باز جواب در آستیناش داشت:
- فقط بچه های کلاس تو سردشون میشه؟! اگر قرار به حل کردن مشکلات یه کلاس بود که خودم نمرده بودم. بحث شش تا کلاس و دو تا دفتر. خونِ بچه های تو رنگی تره؟ خودم با بودجه ای که قراره برسه، بخاری سفارش داده بودم، برای همهی کلاسا عین هم. مشکل اینه که حتی مشورت هم نکردی از بس سرخودی...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
اپیزود #روز_سیزدهم | قسمت #هشتم
صبح با وجود کمردرد و بی حوصلگی، به خاطر بخاری خوشحال بودم.
وقتی رسیدم یکراست به اتاق مدیر رفتم. باید در مورد بخاری و اوضاع حسن با او صحبت میکردم. دَر زدم و وارد شدم.
حجم سرمای اتاق دلم را زد…
در این سرما با یک پیرهن کنار پنجره ایستاده بود.
با ورودم برگشت و دست به سینه به دیوار تکیه زد. بعد از سلامی سرد مثل همیشه، بدون اینکه بپرسد برای چه آمدهام گفت:
- میخوای با من برگردی؟
با او برگردم؟ کجا؟!
انگار قیافه ی متعجبام خودش سوالم را بیان کرد که ادامه داد:
- منم از تهران با ماشین خودم رفت و آمد میکنم. میتونم برسونمت خونه.
چشمانم باز تر از این نمیشد! با او بروم؟!
چقدر راحت و بی تعارف عنوان کرد.
ماشیناش هم اگر به سردی خودش و اتاقش باشد حتما منجمد میشدم. به خودم آمدم و گفتم:
- نه ممنونم من برای…
نگذاشت حرفم را ادامه دهم، بین حرفم با اخم گفت:
- من خوشم نمیاد اصرار کنم. مش رحیم گفت گربه اومده و ترسیدی، گفتم ماشینم خالیه بیای. از اینجا معطل شدن و غش کردن که بهتره.
متعجب نگاهش کردم، اصلا او کِی «اصرار» کرد که حالا اخم هم میکند؟ تعارف هم اینقدر بی حس و طلبکارانه؟
دلخور و جدی گفتم:
- اولا شما اصرار نکردین، دوما من غش نکردم.
با لبخندی معنادار و اَبرویی بالا رفته گفت:
- باید اصرار کنم؟
به معنی نه سر تکان دادم، نفس عمیقی کشیدم و برای عوض کردن بحث و اینکه مبادا حاضر جوابی کنم و بحثی پیش آید، گفتم:
-حسن علوی، یکی از بچه های کلاسم، اوضاع خوبی نداره. فهمیدم پدرش کتکش میزنه. مادرش هم خودکشی کرده. انگار پدرش وضع روحی خوبی نداره. بدنش کبود بود. پدرش مثل یه جلاد بچه به اون پاکی رو کتک میزنه. هنوز جای کبودی ها روی تنش هست، باورش سخته...
مستقیم و کمی عصبانی داشت نگاهم میکرد.
از تصور اوضاع حسن، اشک در چشمانم جمع شده بود و احساساتی شده بودم. خودم را جمع و جور کردم. ادامه دادم:
- اون مرد نیاز به درمان داره، همینطور حسن. آدرس نزدیک ترین مرکز مشاوره رو میخواستم، باید ارجاعشون بدم. البته خودمم تا جایی که بتونم کمکش میکنم. حسن خیلی بی گناهه. یه بچه ی…
بین حرفم بی ربط گفت:
- بچه خیلی دوست داری؟
وقتی با اعتراض گفتم «آقای غیاثی»، تصحیح کرد:
-منظورم اینه که خوبه که به بچه ها اهمیت میدی و دوستشون داری.
به طرف میزش رفت و یک کارت درآورد و سمت من گرفت:
- مرکز مشاورهی «صمیم»، مربوط به آموزش و پرورش همینجاست.
کارت را از دستاش گرفتم، به طرف درب اتاقش رفتم، ناگهان گفت:
- عصر منتظر باشم باهم بریم؟
بدون مکث گفتم:
- نه ممنون، اینطوری راحتم.
بیرون آمدم. چه مدل تعارف کردن بود؟ اصلا انگار...
سرکلاس تازه یادم افتاد که قضیه بخاری را کلا فراموش کردم. زنگ تفریح هم قرار بود مش رحیم نصبش کند.
زنگ که خورد مش رحیم با کمک یکی از بچه ها بخاری را آورد.
به دفتر غیاثی رفتم. باید به او خبر میدادم. اما دوست نداشتم به دفترش بروم. عجیب و سرد بود. چشمان آبی و یخاش، بیشتر از زیبایی، بی روحیاش را نمایان میکرد، انگار که هیچوقت شوقی در چشمانش نبود. اصلا بلد بود بخندد؟! خب به من چه ربطی داشت. زیادی جدی گرفته بودماش.
***
هنوز هق هق میکردم و چشمانم خیس بود. مقابل آینه سرویس بهداشتی ایستاده بودم و به چشمان سرخ شده از اشکم نگاه میکردم. او حق نداشت، یک روانیِ سادیسمی که به جای تقدیر از کارم، اشکم را درآورد. با دلایل مسخره بخاری که با آن همه شوق و ذوق خریده بودم را پس فرستاد. فریادهایش هنوز در گوشم بود.
-«با چه اجازه ای سرخود بخاری گرفتی؟ این مدرسه صاحب نداشت؟ نباید هماهنگ میکردی؟» انگار داشت از سازمان ملل حرف میزد.
وقتی گفتم که نیتم اذیت نشدن بچه ها هست، باز جواب در آستیناش داشت:
- فقط بچه های کلاس تو سردشون میشه؟! اگر قرار به حل کردن مشکلات یه کلاس بود که خودم نمرده بودم. بحث شش تا کلاس و دو تا دفتر. خونِ بچه های تو رنگی تره؟ خودم با بودجه ای که قراره برسه، بخاری سفارش داده بودم، برای همهی کلاسا عین هم. مشکل اینه که حتی مشورت هم نکردی از بس سرخودی...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
👍2
مجموعه آن شب
اپیزود #روز_سیزدهم | قسمت #نهم
من کار بدی نکرده بودم، نیتم خیر بود اما آخرش شد سرافکندگی.
صدایش را مطمئنا همکاران دیگر هم شنیده بودند. طرف عصبانیتش من بودم و بقیه هیچ دخالتی نمیکردند. بالاخره او مدیر بود، بر خلاف میلم اشکم درآمد.
انگار حرف هایم را نمیفهمید، شاید هم نمیخواست که بفهمد.
من قصد زیر سوال بردن مدیریت او را نداشتم، اما او فقط همین مسئله را برداشت کرده بود.
از او متنفر شدم ، کاملا یکطرفه قضاوت کرد. از خوم هم متنفرم، نتوانستم از کار خیری که کردم، دفاع کنم و لال شده بودم.
صدایش را مطمئنا همکاران دیگر هم شنیده بودند. مش رحیم، سعی کرد توضیح بدهد اما غیاثی لعنتی هیچ چیز را نمیفهمید. طرف عصبانیتش من بودم و بقیه هیچ دخالتی نمیکردند. بالاخره او مدیر بود، من هم سال اول کارم، فقط سکوت کردم و آخرش، بر خلاف میلم اشکم درآمد.
انگار حرف هایم را نمیفهمید، شاید هم نمیخواست که بفهمد.
«فهماندن یک حرف، به کسی که نمیفهمد آسان تر از کسی است که نمیخواهد بفهمد»
من قصد زیر سوال بردن مدیریت او را نداشتم، قصد خودنمایی یا رئیس بازی را نداشتم؛ اما او فقط همین مسئله را برداشت کرده بود.
از او متنفر شدم ، کاملا یکطرفه قضاوت کرد.
از خوم هم متنفرم، نتوانستم از کار خیری که کردم، دفاع کنم و لال شده بودم.
مش رحیم و آقای صدری با دستورش بخاری را خارج کردند، و با اومدن صدری اوضاع آرام شد.
همیشه همینطور بودم. در لحظه لال میشدم و بعد از چند ساعت تازه در ذهنم میآمد که کاش این حرف را گفته بودم، کاش فلان حرف را میزدم و...
مثلا تازه ظهر داشتم به این فکر میکردم که با غیاثی برگردم تا خانه! حس میکردم بی حسی رفتارش قابل اعتماد است، اما…
مدرسه تازه تعطیل شده بود. احتمالا مش رحیم میآمد تا باهام حرف بزنیم، دیدم که غیاثی تا موقع رفتن با او حرف میزد.
دونفر از معلمین خانم هم آمدند و بعد از کمی و دلداری گفتن اینکه «تو کار بدی نکردی، او همیشه بد اخلاق و عصبانی است و بعدا پشیمون میشود»، صحبت کردند رفتند.
در واقع همه رفتند.
تا به حال همچین اتفاقی برایم نیوفتاده بود.
بدترین اتفاق زندگیم بود. البته آن لحظه اینطور فکر میکردم.
نظرم تا چند ساعت بعد بارها تغییر کرد.
هوا تاریک بود و همچنان ناراحت بودم. مش رحیم نیامد.
برق ها ناگهان قطع شدند! هیچ چیز قابل دیدن نبود.
با شروع تَق تَقِ منحوسِ کفش، تلفنم را که سعی داشتم با دست لرزان روشناش کنم از دستم افتاد!
از ترسِ شنیده شدنِ صدایی که از افتادن گوشی بلند شد، نشستم رو زمین و کنار میز مچاله شدم.
آنقدر وحشت کرده بودم که زبانم بند آمده بود.
تاریکی «کورم» کرده بود. ترس «لالم» کرده بود.
یک جسم شوکه و بی حس و حرکت بودم که فقط گوش داشت و خوب میشنوید، خیلی بهتر از هربار!
صدای «تق تق» کفش، منفور ترین صدای عمرم، دلم را به هم میریخت.
به پایه میزم چسبیده بودم و جرأت نفس کشیدن نداشتم.
صدا هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد. هر لحظه بیشتر در خودم جمع میشدم…
فقط امیدوار بودم پیدایم نکند. زهی خیال باطل!
هیچ ایده ای برای اینکه قرار است چه اتفاقی رُخ دهد، نداشتم، همین باعث میشد، بیشتر رعشه به تنم بیوفتد.
یک جفت گوش بودم و انگار صدا دقیقا داشت به طرف کلاس من می آمد!
چه کسی بود؟ چرا دست از سرم برنمیداشت؟
با سختی دستم را تکان دادم. دنبال گوشی میگشتم اما نبود. آنقدر محیط تاریک بود که انگار امشب حتی ماه نمیتابید.
دستم را سریع روی زمین میکشیدم. تلفنم کجا بود؟!
باید به مش رحیم زنگ بزنم، یا شاید پلیس.
گوشیم نبود. خدای من! صدای باز شدن درب کلاس آمد.
تمام موهای تنم سیخ شد. چه کسی اینجاست؟!
نفس نمیکشیدم اما صدای بلند قلبم را نمیتوانستم خفه کنم.
قلبم تند میکوبید و مطمئنا آن هم می شنید. تنها آرزویم ایستادن قلبم بود. صدای پا قطع شده بود. حسم از اینکه کسی درحال تماشای من است تماشای من است زیادی قوی بود. یکی داشت نگاهم میکرد! مگر در این تاریکی دیده میشدم؟
سنگینی نگاهش داشت موهای سرم را سیخ میکرد. زبانم را برای گفتن «تو کی هستی؟» تکان دادم اما هیچ صدایی از گلویم خارج نشد.
چه مدت بود در تاریکی و سکوت، سنگینی یک نگاه داشت لِهم میکرد؟ چرا زمان نمیگذشت؟ دلم پدرم را میخواست. دلم برای عزیزانم تنگ شد، شاید بی ربط بود اما عجیب تسلیم شدم. نا امید آخرین تلاشم را برای پیدا کردن تلفن کردم.
ناگهان صدای «تیک» توجهم را جلب کرد و پشت بندش نور شدیدی چشمم را زد...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
اپیزود #روز_سیزدهم | قسمت #نهم
من کار بدی نکرده بودم، نیتم خیر بود اما آخرش شد سرافکندگی.
صدایش را مطمئنا همکاران دیگر هم شنیده بودند. طرف عصبانیتش من بودم و بقیه هیچ دخالتی نمیکردند. بالاخره او مدیر بود، بر خلاف میلم اشکم درآمد.
انگار حرف هایم را نمیفهمید، شاید هم نمیخواست که بفهمد.
من قصد زیر سوال بردن مدیریت او را نداشتم، اما او فقط همین مسئله را برداشت کرده بود.
از او متنفر شدم ، کاملا یکطرفه قضاوت کرد. از خوم هم متنفرم، نتوانستم از کار خیری که کردم، دفاع کنم و لال شده بودم.
صدایش را مطمئنا همکاران دیگر هم شنیده بودند. مش رحیم، سعی کرد توضیح بدهد اما غیاثی لعنتی هیچ چیز را نمیفهمید. طرف عصبانیتش من بودم و بقیه هیچ دخالتی نمیکردند. بالاخره او مدیر بود، من هم سال اول کارم، فقط سکوت کردم و آخرش، بر خلاف میلم اشکم درآمد.
انگار حرف هایم را نمیفهمید، شاید هم نمیخواست که بفهمد.
«فهماندن یک حرف، به کسی که نمیفهمد آسان تر از کسی است که نمیخواهد بفهمد»
من قصد زیر سوال بردن مدیریت او را نداشتم، قصد خودنمایی یا رئیس بازی را نداشتم؛ اما او فقط همین مسئله را برداشت کرده بود.
از او متنفر شدم ، کاملا یکطرفه قضاوت کرد.
از خوم هم متنفرم، نتوانستم از کار خیری که کردم، دفاع کنم و لال شده بودم.
مش رحیم و آقای صدری با دستورش بخاری را خارج کردند، و با اومدن صدری اوضاع آرام شد.
همیشه همینطور بودم. در لحظه لال میشدم و بعد از چند ساعت تازه در ذهنم میآمد که کاش این حرف را گفته بودم، کاش فلان حرف را میزدم و...
مثلا تازه ظهر داشتم به این فکر میکردم که با غیاثی برگردم تا خانه! حس میکردم بی حسی رفتارش قابل اعتماد است، اما…
مدرسه تازه تعطیل شده بود. احتمالا مش رحیم میآمد تا باهام حرف بزنیم، دیدم که غیاثی تا موقع رفتن با او حرف میزد.
دونفر از معلمین خانم هم آمدند و بعد از کمی و دلداری گفتن اینکه «تو کار بدی نکردی، او همیشه بد اخلاق و عصبانی است و بعدا پشیمون میشود»، صحبت کردند رفتند.
در واقع همه رفتند.
تا به حال همچین اتفاقی برایم نیوفتاده بود.
بدترین اتفاق زندگیم بود. البته آن لحظه اینطور فکر میکردم.
نظرم تا چند ساعت بعد بارها تغییر کرد.
هوا تاریک بود و همچنان ناراحت بودم. مش رحیم نیامد.
برق ها ناگهان قطع شدند! هیچ چیز قابل دیدن نبود.
با شروع تَق تَقِ منحوسِ کفش، تلفنم را که سعی داشتم با دست لرزان روشناش کنم از دستم افتاد!
از ترسِ شنیده شدنِ صدایی که از افتادن گوشی بلند شد، نشستم رو زمین و کنار میز مچاله شدم.
آنقدر وحشت کرده بودم که زبانم بند آمده بود.
تاریکی «کورم» کرده بود. ترس «لالم» کرده بود.
یک جسم شوکه و بی حس و حرکت بودم که فقط گوش داشت و خوب میشنوید، خیلی بهتر از هربار!
صدای «تق تق» کفش، منفور ترین صدای عمرم، دلم را به هم میریخت.
به پایه میزم چسبیده بودم و جرأت نفس کشیدن نداشتم.
صدا هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد. هر لحظه بیشتر در خودم جمع میشدم…
فقط امیدوار بودم پیدایم نکند. زهی خیال باطل!
هیچ ایده ای برای اینکه قرار است چه اتفاقی رُخ دهد، نداشتم، همین باعث میشد، بیشتر رعشه به تنم بیوفتد.
یک جفت گوش بودم و انگار صدا دقیقا داشت به طرف کلاس من می آمد!
چه کسی بود؟ چرا دست از سرم برنمیداشت؟
با سختی دستم را تکان دادم. دنبال گوشی میگشتم اما نبود. آنقدر محیط تاریک بود که انگار امشب حتی ماه نمیتابید.
دستم را سریع روی زمین میکشیدم. تلفنم کجا بود؟!
باید به مش رحیم زنگ بزنم، یا شاید پلیس.
گوشیم نبود. خدای من! صدای باز شدن درب کلاس آمد.
تمام موهای تنم سیخ شد. چه کسی اینجاست؟!
نفس نمیکشیدم اما صدای بلند قلبم را نمیتوانستم خفه کنم.
قلبم تند میکوبید و مطمئنا آن هم می شنید. تنها آرزویم ایستادن قلبم بود. صدای پا قطع شده بود. حسم از اینکه کسی درحال تماشای من است تماشای من است زیادی قوی بود. یکی داشت نگاهم میکرد! مگر در این تاریکی دیده میشدم؟
سنگینی نگاهش داشت موهای سرم را سیخ میکرد. زبانم را برای گفتن «تو کی هستی؟» تکان دادم اما هیچ صدایی از گلویم خارج نشد.
چه مدت بود در تاریکی و سکوت، سنگینی یک نگاه داشت لِهم میکرد؟ چرا زمان نمیگذشت؟ دلم پدرم را میخواست. دلم برای عزیزانم تنگ شد، شاید بی ربط بود اما عجیب تسلیم شدم. نا امید آخرین تلاشم را برای پیدا کردن تلفن کردم.
ناگهان صدای «تیک» توجهم را جلب کرد و پشت بندش نور شدیدی چشمم را زد...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
👍3❤2
مجموعه آن شب
اپیزود #روز_سیزدهم | قسمت #دهم
[روز سیزدهم]
نوری مثل چراغ قوهی بسیار قوی از روبرو روی صورتم روشن شد و نتوانستم به آن نگاه کنم، فقط ذهنم غریزی دستور گشتن برای گوشیم را میداد.
دیدمش! روی زمین کمی جلوتر افتاده بود.
برای برداشتنش خیز گرفتم. اما با صدای بلند و عصبی و گفت «بتمرگ»، میخکوب شدم.
یعنی چه کسی بود؟ زبانم برای پرسیدنش بند آمده بود! تنم هنوز از بلندی صدای دورگه اش لرز داشت.
اصلا کاش کر بودم، صداها بدترین شنکجه گرها هستند. نور دقیقا در چشمانم بود و باعث میشد نتوانم به روبرو نگاه کنم و ببینمش اما کفش پاشنه دار مردانه اش را دیدم، جلو آمد و با نفرت تلفنم را که نقش زمین بود را با حرص خُرد کرد. مچاله شدن قلبم را حس کردم. پَر زدن امیدم را…
همه چیز زیادی واقعی بود. هنوز صدای خرد شدن گوشی در سرم بود که فریاد زد:
- بلند شو، زودباش.
مسخ شده خواستم بلند شوم که ذهنم به کار افتاد. «چرا باید گوش بدهم؟»، باید جیغ میزدم تا مش رحیم خبردار شود. اتفاقا همین کار را هم کردم، هیستریک و ممتد جیغ کشیدم.
حنجره ام سوخت و گوش هایم زنگ زد. صورتم از شدت سیلی ای که خوردم سوخت.
دستانم را با بَست پلاستیکی محکم بست.
جرأت تکان خوردن را نداشتم.
چرا اینجا اینقدر تاریک بود؟ چرا پرده های این کلاس انقدر ضخیم بودند؟
محکم به زمین هُلم داد. از شانه راست روی زمین افتادم و درد شدیدی در شانهام پیچید. چند ثانیه سکوت شد. چه از جانم میخواست؟ اصلا که بود؟
پاهایم را گرفت و با همان بَست پلاستیکی بست. قرار بود چه کند؟
دوباره جیغ زدم و نام مش رحیم را فریاد زدم. پس مش رحیم کجا بود؟
حرکتی نمیکرد. دوبار صدای «تیک» و افتادن نور مستقیم در چشمانم.
تقلا کردم که دست و پایم را آزاد کنم اما نمیشد.
حتی میترسیدم حرف بزنم یا التماس کنم، شاید هم زبانم بند آمده بود. پشت میزم رفت و چراغ قوه را به سمت به چشمانم روی میز گذاشت. باعث شد نتونم آن طرف را ببینم. کلاس روشن بود اما او دقیقا پشت نور بود و نمیتوانستم او را ببینم.
گوشی خُرد شده ام مقابل پاهایم بود.
منتظر هر چیزی بودم. از همه بیشتر مرگ؛
من ظرفیت اینهمه ترس را نداشتم…
دلم میخواست التماسش کنم حرف بزند. این سکوت بیشتر ترسناک بود.
انگار فقط داشت تماشایم میکرد، سنگینی نگاهش را حس میکردم.
صدای فریادشاز جا پراندم:
- حرف بزن...
چه بگویم؟ شاید بهتر بود التماس میکردم.
فقط کلمه ی «تو رو خدا» از دهنم درآمد که دوباره داد زد:
- اسمشو تو دهن لَجَنِت نیــــــار.
اشتباه گرفته بود؟ به زحمت زبانم را حرکت دادم:
- ت... ت... تو کی هستی؟
بلند و عصبی خندید:
- عزرائیل.
- چی از جونم میخوای؟ من. من با کسی مشکلی ندارم...
- آره خب! همه رو راه میاندازی، مشکل نمیمونه.
- اشتباه گرفتی… به خدا من…
- خفه شـــــو!
واقعا خفه شدم.
صدای یک انسان سالم نبود، جنون داشت.
- چرا؟ چرا نمیتونی با یه نفر باشی؟! واسه هوسه؟ تو خرابی مثل زنم...
با یک دیوانه، با دست و پای بسته، در یک کلاسِ تاریک تنها بودن از این وحشتناک تر؟
ناگهان فریاد زد: میکشمت زنیکه هرزه.
چراغ را خاموش کرد و به من حمله کرد و بهصورت بی رحمانه و دیوانه وار لگدهای محکمی را روانه شکم و پهلو من کرد. درد نفس گیری جانم را به لب رساند، نفسم را ناخواسته حبس کردم. مایع گرم و عجیبی را بین پاهایم احساس میکردم، ولی آنقدر درد داشتم که برایم اهمیتی نداشت. دقایقی در همان حالت با دردی نفسگیر، کف کلاس افتاده بودم.
ناگهان یقهی مانتوام را گرفت و پاره کرد. زمان لحظهای برایم ایستاد، صدای برخورد های ممتد دکمه های مانتوام را روی زمین و در آن تاریکی میشنیدم.
محکم مقنعهام را کشید، موهایم با کشیده شدنش از پوست سر، آتش گرفت. صدای جیغام اینبار غیرارادی از اعماق وجودم خارج شد و سکوت را شکست. محکم با دستش در دهانم کوبید.
پاره شدن لب و شوری خون را حس کردم. راه نفسم بسته شده بود، برای ذره ای هوا تقلا میکردم. احساس بی پناهی و مرگ تنها احساس من در آن لحظات بود.
التماسش کردم با صدای بلند زار میزدم و التماس میکردم:
- تورو خدا ولم کن. به خدا اشتباه گرفتی، به خدا پشیمون میشی، ولم کن...
«خفه شوی» آرامی گفت، چراغ را روی میز روشن کرد و دقیقا رو صورتم انداخت. صورتش با هاله ی نورِ شدید احاطه شده بود و مشخص نبود. فریاد زدم و التماس کردم:
- خدایا چرا کمکم نمیکنی؟!
فریاد زد:
- مگه نگفتم اسمش و با دهن نجست نیار زنیکه.
ناگهان با فرو رفتن دردناکِ تیزیِ نوکِ چاقو در کتفم، جیغ و اشک هایم، شدت بیشتری گرفت.
میلرزیدم و بی حرکت فقط درد میکشیدم، چشمانم از میزان اشکی که سرازیر شده بود میسوخت...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
اپیزود #روز_سیزدهم | قسمت #دهم
[روز سیزدهم]
نوری مثل چراغ قوهی بسیار قوی از روبرو روی صورتم روشن شد و نتوانستم به آن نگاه کنم، فقط ذهنم غریزی دستور گشتن برای گوشیم را میداد.
دیدمش! روی زمین کمی جلوتر افتاده بود.
برای برداشتنش خیز گرفتم. اما با صدای بلند و عصبی و گفت «بتمرگ»، میخکوب شدم.
یعنی چه کسی بود؟ زبانم برای پرسیدنش بند آمده بود! تنم هنوز از بلندی صدای دورگه اش لرز داشت.
اصلا کاش کر بودم، صداها بدترین شنکجه گرها هستند. نور دقیقا در چشمانم بود و باعث میشد نتوانم به روبرو نگاه کنم و ببینمش اما کفش پاشنه دار مردانه اش را دیدم، جلو آمد و با نفرت تلفنم را که نقش زمین بود را با حرص خُرد کرد. مچاله شدن قلبم را حس کردم. پَر زدن امیدم را…
همه چیز زیادی واقعی بود. هنوز صدای خرد شدن گوشی در سرم بود که فریاد زد:
- بلند شو، زودباش.
مسخ شده خواستم بلند شوم که ذهنم به کار افتاد. «چرا باید گوش بدهم؟»، باید جیغ میزدم تا مش رحیم خبردار شود. اتفاقا همین کار را هم کردم، هیستریک و ممتد جیغ کشیدم.
حنجره ام سوخت و گوش هایم زنگ زد. صورتم از شدت سیلی ای که خوردم سوخت.
دستانم را با بَست پلاستیکی محکم بست.
جرأت تکان خوردن را نداشتم.
چرا اینجا اینقدر تاریک بود؟ چرا پرده های این کلاس انقدر ضخیم بودند؟
محکم به زمین هُلم داد. از شانه راست روی زمین افتادم و درد شدیدی در شانهام پیچید. چند ثانیه سکوت شد. چه از جانم میخواست؟ اصلا که بود؟
پاهایم را گرفت و با همان بَست پلاستیکی بست. قرار بود چه کند؟
دوباره جیغ زدم و نام مش رحیم را فریاد زدم. پس مش رحیم کجا بود؟
حرکتی نمیکرد. دوبار صدای «تیک» و افتادن نور مستقیم در چشمانم.
تقلا کردم که دست و پایم را آزاد کنم اما نمیشد.
حتی میترسیدم حرف بزنم یا التماس کنم، شاید هم زبانم بند آمده بود. پشت میزم رفت و چراغ قوه را به سمت به چشمانم روی میز گذاشت. باعث شد نتونم آن طرف را ببینم. کلاس روشن بود اما او دقیقا پشت نور بود و نمیتوانستم او را ببینم.
گوشی خُرد شده ام مقابل پاهایم بود.
منتظر هر چیزی بودم. از همه بیشتر مرگ؛
من ظرفیت اینهمه ترس را نداشتم…
دلم میخواست التماسش کنم حرف بزند. این سکوت بیشتر ترسناک بود.
انگار فقط داشت تماشایم میکرد، سنگینی نگاهش را حس میکردم.
صدای فریادشاز جا پراندم:
- حرف بزن...
چه بگویم؟ شاید بهتر بود التماس میکردم.
فقط کلمه ی «تو رو خدا» از دهنم درآمد که دوباره داد زد:
- اسمشو تو دهن لَجَنِت نیــــــار.
اشتباه گرفته بود؟ به زحمت زبانم را حرکت دادم:
- ت... ت... تو کی هستی؟
بلند و عصبی خندید:
- عزرائیل.
- چی از جونم میخوای؟ من. من با کسی مشکلی ندارم...
- آره خب! همه رو راه میاندازی، مشکل نمیمونه.
- اشتباه گرفتی… به خدا من…
- خفه شـــــو!
واقعا خفه شدم.
صدای یک انسان سالم نبود، جنون داشت.
- چرا؟ چرا نمیتونی با یه نفر باشی؟! واسه هوسه؟ تو خرابی مثل زنم...
با یک دیوانه، با دست و پای بسته، در یک کلاسِ تاریک تنها بودن از این وحشتناک تر؟
ناگهان فریاد زد: میکشمت زنیکه هرزه.
چراغ را خاموش کرد و به من حمله کرد و بهصورت بی رحمانه و دیوانه وار لگدهای محکمی را روانه شکم و پهلو من کرد. درد نفس گیری جانم را به لب رساند، نفسم را ناخواسته حبس کردم. مایع گرم و عجیبی را بین پاهایم احساس میکردم، ولی آنقدر درد داشتم که برایم اهمیتی نداشت. دقایقی در همان حالت با دردی نفسگیر، کف کلاس افتاده بودم.
ناگهان یقهی مانتوام را گرفت و پاره کرد. زمان لحظهای برایم ایستاد، صدای برخورد های ممتد دکمه های مانتوام را روی زمین و در آن تاریکی میشنیدم.
محکم مقنعهام را کشید، موهایم با کشیده شدنش از پوست سر، آتش گرفت. صدای جیغام اینبار غیرارادی از اعماق وجودم خارج شد و سکوت را شکست. محکم با دستش در دهانم کوبید.
پاره شدن لب و شوری خون را حس کردم. راه نفسم بسته شده بود، برای ذره ای هوا تقلا میکردم. احساس بی پناهی و مرگ تنها احساس من در آن لحظات بود.
التماسش کردم با صدای بلند زار میزدم و التماس میکردم:
- تورو خدا ولم کن. به خدا اشتباه گرفتی، به خدا پشیمون میشی، ولم کن...
«خفه شوی» آرامی گفت، چراغ را روی میز روشن کرد و دقیقا رو صورتم انداخت. صورتش با هاله ی نورِ شدید احاطه شده بود و مشخص نبود. فریاد زدم و التماس کردم:
- خدایا چرا کمکم نمیکنی؟!
فریاد زد:
- مگه نگفتم اسمش و با دهن نجست نیار زنیکه.
ناگهان با فرو رفتن دردناکِ تیزیِ نوکِ چاقو در کتفم، جیغ و اشک هایم، شدت بیشتری گرفت.
میلرزیدم و بی حرکت فقط درد میکشیدم، چشمانم از میزان اشکی که سرازیر شده بود میسوخت...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
👍2❤1
مجموعه آن شب
اپیزود #روز_سیزدهم | قسمت #یازدهم (آخر)
هرگز نمیدانستم سکوت هم ترسناک است همین که نمیدانستم میخواهد با من چکار کند، وحشتم را دو چندان میکرد. گوشی شکستهام روی زمین روشن و خاموش میشد، یعنی سالم بود؟
کلافه و پر درد نگاهش کردم:
- تو رو خدا ولم کن. مش رحیم میاد میبینه پلیس خبر میکنه.
بین التماس هایم پرید:
- مش رحیم رفته پی نخود سیا! واسه اون و زنش چه خبری بهتر از اینکه یه دکتر متخصص اومده بهداری و رایگان مریض میبینه.
لرزش تنم بی اراده بود. هیچ امیدی نداشتم و این واقعیت زیادی وحشت آور بود. به آرامی لب هایم را تکان دادم:
-باور کن اشتباه گرفتی.
-زر نزن! مگه کورم؟ فکر کردی هرزه پریدناتو ندیدم؟ معلم اگه معلم باشه تو کوچه به همه لبخند ژکوند نمیزنه، نامه نگاری هم که میکنی. اونم تهدید آمیز. امروز یا میکشمت یا آدم میشی. همش دنبال فرصت بودم.
جلو آمد. نور در زاویه ای به صورتش میتابید که چشمان روشناش مشخص بود. راه نفسم بسته شده بود، با خودش هذیان وار زمزمه میکرد. از ترس و افت فشار و قندخون به ناگاه چشمانم سیاهی رفت و از حال رفتم. ناگهان صدای غیاثی و پیش بندش دعوا و نعره زدن، نیمه هوشیارم کرد.
***
[سه ماه بعد]
بعد از آن ماجرا به همه بدبین شده بودم، حس میکردم دیوانه شدهام. وسواس شدید پیدا کرده بودم. شب ها با چراغ روشن میخوابیدم، البته اگر خوابم میبرد.
تنها که میشدم با کوچترین صدایی جیغ میزدم. دکتر میگفت با مصرف قرص ها و جلسات روان درمانی خوب میشوم.
به هیچکس از فامیل حرفی نزدیم. فقط غیاثی، مش رحیم و زنش میدانستند و بهمن سر میزدند.
البته همه را دیده بودم، بجز غیاثی…
غیاثی با پدرم پیگیر شکایت ها بود.
پدر حسن در شرف اعدام بود.
بجز تعارض و آسیب شدید به من، قاچاق مواد هم میکرد.
آن شب نحس، غیاثی بعد از اینکه عصرش با من بحث و دعوا کرد بود، پشیمان شده و دلش نیامده بود برود. تا نیمه ی راه رفته و برگشته بود که من را با خودش همراه کند.
ناقص شده بودم. بله، ناقص! با جراحت شدید و عفونت رحم، بعد از چند عمل جراحی، با چندین آزمایش و سونوگرافی، گفتند دیگر توانایی باروری را برای همیشه از دست دادهام…
آنقدر برای بچه ای که نمیتوانستم داشته باشم اشک ریخته بودم که شاید از مادری که داغ دیده هم بیشتر غم داشتم.
دیدن حسن، هم آرامم میکرد هم بی قرار.
چشمانش شبیه پدرش بود؛ اما معصوم و بی گناه؛ با تمام بچگیاش بغلم کرده بود و با گریه به خاطر کار پدرش ازمن معذرت خواسته بود. بجز پدرش یک خاله داشت که از نگه داشتنش سر باز زده بود. تنها بود و آینده اش نامعلوم…
به خاطر اصرار من، پدرم قبول کرد با طی مراحل قانونی، حسن فعلا پیش ما بماند.
حس مادرانه ای که به او داشتم طبق نظر روانشناسم، دور از انتظار نبود. من و حسن هر دو توسط یک نفر شکنجه شده بودیم، با مرور زمان، شباهت چشم هایش با پدرش به چشم نمی آمد.
پدر روانیاش به خاطر شباهت من و زنش و توهّم مصرف روان گردان، بدترین بلای ممکن را سرم آورده بود.
با گذشت زمان، اوضاع روحیم بهتر شده بود.
یک عصر پاییزی و بارانی، متنی از طرف غیاثی به تلگرامم آمد:
- «سلام، یه داستان برات میگم.
یه روز یه پسرعمو و دخترعمو باهم ازدواج میکنن، یه زندگی خوب و عادی، اما یکم که میگذره میفهمن بچه دار نمیشن و میفهمن عیب از پسره بوده. دختره هم طلاق میگیره و الان با یکی دیگه ازدواج کرده و یه دختر داره! پسره هم افسرده و سرد میشه...
خب قسمت اول داستان تموم شد! میدونم داستان بلد نیستم بگم.
حالا همون پسره، بعد چندسال دختری رو دید که دلشو برده دیده، وقتی فهمید عاشقش شده، از دختر متنفر شد. چون میدونست مال اون نمیشه. مخصوصا که دختره عاشق بچه ها بود. حالا دختره طی یه جنایت مثل پسره عقیم شده. فاجعه اس! اما پیش اومده، نمیشه زندگی رو متوقف کرد، نمیشه به عشق ایست داد… به نظرت خودخواهیِ که الان پسره ازش خواستگاری کنه؟
در ضمن پسره با روانشناس دختره هم حرف زده! همینطور با مادر و پدرش!
فقط اگر خود دختره قبول کنه، پسره حاضره به خاطرِ دختره سرپرستی حسن کوچولو رو هم قبول کنه.
راستی اونقدرام خشک نیستم. احساس هم دارم اما دیر جوشم… مثلا الان دَم در خونتونم! دلم میخواد از این به بعد مهدیه باشی، نه خانم کبیری. پیشنهاد میدم بیای حتما، اوندفعه نیومدی فاجعه شد، ایندفعه دیگه نمیدونم…»
آبیِ سرد چشمانش امروز گرم بود. ماشینش گرم بود. گفت
-«همه چیز همیشه نباید عادی و روتین باشد، گفت صعود کردن از پایین کوه به قلّه هنره، اما صعود از قعر چاه به نوک قلّه، شاهکاره. بعضی آدما برای خلقِ شاهکار آفریده شدن، مثل تو دوست دارم به زندگیم خوش اومدی مهدیه»...
اپیزود بعد : #عشق_بدون_چشم
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
اپیزود #روز_سیزدهم | قسمت #یازدهم (آخر)
هرگز نمیدانستم سکوت هم ترسناک است همین که نمیدانستم میخواهد با من چکار کند، وحشتم را دو چندان میکرد. گوشی شکستهام روی زمین روشن و خاموش میشد، یعنی سالم بود؟
کلافه و پر درد نگاهش کردم:
- تو رو خدا ولم کن. مش رحیم میاد میبینه پلیس خبر میکنه.
بین التماس هایم پرید:
- مش رحیم رفته پی نخود سیا! واسه اون و زنش چه خبری بهتر از اینکه یه دکتر متخصص اومده بهداری و رایگان مریض میبینه.
لرزش تنم بی اراده بود. هیچ امیدی نداشتم و این واقعیت زیادی وحشت آور بود. به آرامی لب هایم را تکان دادم:
-باور کن اشتباه گرفتی.
-زر نزن! مگه کورم؟ فکر کردی هرزه پریدناتو ندیدم؟ معلم اگه معلم باشه تو کوچه به همه لبخند ژکوند نمیزنه، نامه نگاری هم که میکنی. اونم تهدید آمیز. امروز یا میکشمت یا آدم میشی. همش دنبال فرصت بودم.
جلو آمد. نور در زاویه ای به صورتش میتابید که چشمان روشناش مشخص بود. راه نفسم بسته شده بود، با خودش هذیان وار زمزمه میکرد. از ترس و افت فشار و قندخون به ناگاه چشمانم سیاهی رفت و از حال رفتم. ناگهان صدای غیاثی و پیش بندش دعوا و نعره زدن، نیمه هوشیارم کرد.
***
[سه ماه بعد]
بعد از آن ماجرا به همه بدبین شده بودم، حس میکردم دیوانه شدهام. وسواس شدید پیدا کرده بودم. شب ها با چراغ روشن میخوابیدم، البته اگر خوابم میبرد.
تنها که میشدم با کوچترین صدایی جیغ میزدم. دکتر میگفت با مصرف قرص ها و جلسات روان درمانی خوب میشوم.
به هیچکس از فامیل حرفی نزدیم. فقط غیاثی، مش رحیم و زنش میدانستند و بهمن سر میزدند.
البته همه را دیده بودم، بجز غیاثی…
غیاثی با پدرم پیگیر شکایت ها بود.
پدر حسن در شرف اعدام بود.
بجز تعارض و آسیب شدید به من، قاچاق مواد هم میکرد.
آن شب نحس، غیاثی بعد از اینکه عصرش با من بحث و دعوا کرد بود، پشیمان شده و دلش نیامده بود برود. تا نیمه ی راه رفته و برگشته بود که من را با خودش همراه کند.
ناقص شده بودم. بله، ناقص! با جراحت شدید و عفونت رحم، بعد از چند عمل جراحی، با چندین آزمایش و سونوگرافی، گفتند دیگر توانایی باروری را برای همیشه از دست دادهام…
آنقدر برای بچه ای که نمیتوانستم داشته باشم اشک ریخته بودم که شاید از مادری که داغ دیده هم بیشتر غم داشتم.
دیدن حسن، هم آرامم میکرد هم بی قرار.
چشمانش شبیه پدرش بود؛ اما معصوم و بی گناه؛ با تمام بچگیاش بغلم کرده بود و با گریه به خاطر کار پدرش ازمن معذرت خواسته بود. بجز پدرش یک خاله داشت که از نگه داشتنش سر باز زده بود. تنها بود و آینده اش نامعلوم…
به خاطر اصرار من، پدرم قبول کرد با طی مراحل قانونی، حسن فعلا پیش ما بماند.
حس مادرانه ای که به او داشتم طبق نظر روانشناسم، دور از انتظار نبود. من و حسن هر دو توسط یک نفر شکنجه شده بودیم، با مرور زمان، شباهت چشم هایش با پدرش به چشم نمی آمد.
پدر روانیاش به خاطر شباهت من و زنش و توهّم مصرف روان گردان، بدترین بلای ممکن را سرم آورده بود.
با گذشت زمان، اوضاع روحیم بهتر شده بود.
یک عصر پاییزی و بارانی، متنی از طرف غیاثی به تلگرامم آمد:
- «سلام، یه داستان برات میگم.
یه روز یه پسرعمو و دخترعمو باهم ازدواج میکنن، یه زندگی خوب و عادی، اما یکم که میگذره میفهمن بچه دار نمیشن و میفهمن عیب از پسره بوده. دختره هم طلاق میگیره و الان با یکی دیگه ازدواج کرده و یه دختر داره! پسره هم افسرده و سرد میشه...
خب قسمت اول داستان تموم شد! میدونم داستان بلد نیستم بگم.
حالا همون پسره، بعد چندسال دختری رو دید که دلشو برده دیده، وقتی فهمید عاشقش شده، از دختر متنفر شد. چون میدونست مال اون نمیشه. مخصوصا که دختره عاشق بچه ها بود. حالا دختره طی یه جنایت مثل پسره عقیم شده. فاجعه اس! اما پیش اومده، نمیشه زندگی رو متوقف کرد، نمیشه به عشق ایست داد… به نظرت خودخواهیِ که الان پسره ازش خواستگاری کنه؟
در ضمن پسره با روانشناس دختره هم حرف زده! همینطور با مادر و پدرش!
فقط اگر خود دختره قبول کنه، پسره حاضره به خاطرِ دختره سرپرستی حسن کوچولو رو هم قبول کنه.
راستی اونقدرام خشک نیستم. احساس هم دارم اما دیر جوشم… مثلا الان دَم در خونتونم! دلم میخواد از این به بعد مهدیه باشی، نه خانم کبیری. پیشنهاد میدم بیای حتما، اوندفعه نیومدی فاجعه شد، ایندفعه دیگه نمیدونم…»
آبیِ سرد چشمانش امروز گرم بود. ماشینش گرم بود. گفت
-«همه چیز همیشه نباید عادی و روتین باشد، گفت صعود کردن از پایین کوه به قلّه هنره، اما صعود از قعر چاه به نوک قلّه، شاهکاره. بعضی آدما برای خلقِ شاهکار آفریده شدن، مثل تو دوست دارم به زندگیم خوش اومدی مهدیه»...
اپیزود بعد : #عشق_بدون_چشم
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
❤2👍2
مجموعه آن شب
اپیزود #عشق_بدون_چشم | قسمت #اول
«تقدیم به کسانی که با چشم دل میبینند، نه با چشم سر.»
به محض اين که اولین سوژه را به من معرفی کردند، تصميمم را گرفتم و با قدرت آماده این تجربه خاص و سخت شدم؛
میشدم مربی يک فرد نابينا. هميشه برایم سوال بود که آنها دنيا را چگونه احساس مي کنند؟ چه طور عاشق میشوند، چگونه خاطرخواه کسی میشوند بدون اینکه او را دیده باشند، شاید اگه میديدنش دیگر او را نمیخواستند، اصلا بدون هيچ تصوری از قيافه و اندام طرف چه طور برانگيخته میشوند؟
شاید افکارم کمی بیرحمانه بود ولی برایم خیلی سوال شده بود. از سر کنجکاوی اطلاعاتی جمع کرده بودم و تقریبا چيزايی بلد شده بودم ولي نه زیاد.
در مصاحبه تلفنی گفتم:
-«بِرِيل بلد نيستم ولی اصول کار با اون رو میدونم و اینکه حوصله دارم به حرفاشون گوش بدم يا براشون داستان بخونم.»
زنی که با او صحبت میکردم مادر يک نابينای مادرزاد ٢٢ ساله بود گفت:
- «ما کسی رو مي خواهيم که سینا رو از گوشه گيری و انزوا در بياره، حالا هرجور که بلده.»
فقط سنم را که پرسید و متوجه شد که فقط سه سال از پسرشان بزرگترم، کمی درنگ کرد ولی وقتی فهمید واقعا به انجام این کار مشتاقم قبول کرد و این باعث خوشحالی من شد چون هر چند نفر فرد نابینا و خانوادهشان را اگر به عضویت مؤسسه «دل های روشن» در میآوردم، هم برای این خانواده ها خوب بود هم جدا از حقوق، پاداش و پورسانت جداگانه ای را هم برای من داشت. در کل خیلی به این کار و هزینه اش نیاز داشتم؛ باید برای رفتن به اندازه کافی پول جمع میکردم. يک هفتهای تا شروع کارم مهلت داشتم، از اينطرف و آنطرف اطلاعات جمع کردم. با يک مرکز مشاوره تماس گرفتم و سوالاتی پرسيدم که خيلي به دردم خورد. به کارفرما زنگ زدم و پيشنهاد داد به عنوان مربی به سینا معرفی نشوم. برنامهریزی های لازم انجام شد. خانهشان نزدیک یک پارک بود در همان جا قراري گذاشتیم، قرار شد که من مثلا يک آشنای قديمی را ديده باشم بعد نمنم به خانهشان بروم. میترسیدم اسم معلم و مربی باعث شود سینا گارد بگیرد و ارتباط برقرار نشود. خیلی استرس و نگرانی داشتم بالاخره زمانش فرارسید. سر ساعت به سمت محل قرار رفتم. همه ما از همه چیز اطلاع داشتیم جز سینا.
نمايش رویارویی وآشنايی نسبتا خوب اجرا شد که قرار بر این شد مادر سینا دوست قدیمی مادر من باشد.
به محض برخورد و سلام و احوال پرسی گفتم:
- واي، اگه دوستام بفهمن با چه پسر خوش تيپی آشنا شدم از حسودی میترکن.
رو به مادر سینا که مثلا دوست قدیمی مادر من بود کردم و گوشی را به سمتش گرفتم.
- شهرزاد جون ميشه يه عکس از من و سینا جون بگيرين، میخوام به دوستام نشون بدم.
بعد خواهش کردم که با سینا تنها، کمی قدم بزنیم.
سینا قربانی يک ازدواج درون فاميلی بود که دچار نقصی ژنتيکی شده بود، در حالی که ظاهر چشمانش سالم بود و هيچ مشکلی نداشت و اتفاقا خيلی هم خوش رنگ و زیبا بود. اما این مشکل ژنتیکی باعث ازبين رفتن سريع شبکيه و در نتيجه نابينايی مطلق او شده بود که بدترين نوع نابينایی است، تقریبا ذهنی بدون حافظه ادراکی و تصویری بدون هيچ تصور و شکل و شمایل از ظاهر و رنگ اجسام اطراف. کمی که دور شدیم به او گفتم:
-يه درخت هست که دوستش دارم، مي خوام نشونت بدم. اگه دوست داری باهام بيا.
- واسه چي دوستش داري؟
- خودت می فهمی.
بدون آن که کمکی کنم، جلو افتادم و او با تعقيب صدای من دنبالم میآمد. خواستم فکر نکند که برای ترحم و دلسوزی به سمتش آمده ام، من فقط میخواستم با اتکا به توانایی هایش به او کمک کنم و او را از ناامیدی خارج کنم. این برای من مهمترین و بزرگترین اتفاق تحقیقاتی و عملی محسوب میشود. آرام قدم برمیداشتم و حرف میزدم که من را کم نکند و فاصله زیاد باعث استرس او نشود. با همه این توصیفات احساس میکردم نگرانی من کمی بیهوده بود چون نابينايان حس شنوایی غريبی دارند حتی جايی که ما فکر میکنيم خیلی ساکت و خطرناک است، آنها وقتی به موانعی مثل ديوار میرسند از تغير فضای صوتی متوجه مانع میشوند و این یک قدرت خارق العاده است. بالاخره رسيديم...
- اين همون درخته که گفتم ازش خاطره دارم. بيا، ببین میتونی وادارش کنی که بهت رازمو بگه؟
آرام آرام جلو آمد، تا حالا توجه نکرده بودم، قدم های یک فرد نابینا محکم و با اراده هست، انگار به احساس و توانایی خود بسیار اعتماد و اتکا دارند، ولی این حس برای من و کسانی که چشم سر دارند، وقتی با چشم کاملا بسته راه میرویم، قابل درک و اتکا نیست چون شاید ما مثل آنها هنوز به خودمان توجه و اعتماد نداریم. به درخت که رسید دستش را روی تنه درخت گذاشت به آرامی لبخندی زد که معنایش را نفهمیدم، شاید کسی جز او نمیفهمید...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
اپیزود #عشق_بدون_چشم | قسمت #اول
«تقدیم به کسانی که با چشم دل میبینند، نه با چشم سر.»
به محض اين که اولین سوژه را به من معرفی کردند، تصميمم را گرفتم و با قدرت آماده این تجربه خاص و سخت شدم؛
میشدم مربی يک فرد نابينا. هميشه برایم سوال بود که آنها دنيا را چگونه احساس مي کنند؟ چه طور عاشق میشوند، چگونه خاطرخواه کسی میشوند بدون اینکه او را دیده باشند، شاید اگه میديدنش دیگر او را نمیخواستند، اصلا بدون هيچ تصوری از قيافه و اندام طرف چه طور برانگيخته میشوند؟
شاید افکارم کمی بیرحمانه بود ولی برایم خیلی سوال شده بود. از سر کنجکاوی اطلاعاتی جمع کرده بودم و تقریبا چيزايی بلد شده بودم ولي نه زیاد.
در مصاحبه تلفنی گفتم:
-«بِرِيل بلد نيستم ولی اصول کار با اون رو میدونم و اینکه حوصله دارم به حرفاشون گوش بدم يا براشون داستان بخونم.»
زنی که با او صحبت میکردم مادر يک نابينای مادرزاد ٢٢ ساله بود گفت:
- «ما کسی رو مي خواهيم که سینا رو از گوشه گيری و انزوا در بياره، حالا هرجور که بلده.»
فقط سنم را که پرسید و متوجه شد که فقط سه سال از پسرشان بزرگترم، کمی درنگ کرد ولی وقتی فهمید واقعا به انجام این کار مشتاقم قبول کرد و این باعث خوشحالی من شد چون هر چند نفر فرد نابینا و خانوادهشان را اگر به عضویت مؤسسه «دل های روشن» در میآوردم، هم برای این خانواده ها خوب بود هم جدا از حقوق، پاداش و پورسانت جداگانه ای را هم برای من داشت. در کل خیلی به این کار و هزینه اش نیاز داشتم؛ باید برای رفتن به اندازه کافی پول جمع میکردم. يک هفتهای تا شروع کارم مهلت داشتم، از اينطرف و آنطرف اطلاعات جمع کردم. با يک مرکز مشاوره تماس گرفتم و سوالاتی پرسيدم که خيلي به دردم خورد. به کارفرما زنگ زدم و پيشنهاد داد به عنوان مربی به سینا معرفی نشوم. برنامهریزی های لازم انجام شد. خانهشان نزدیک یک پارک بود در همان جا قراري گذاشتیم، قرار شد که من مثلا يک آشنای قديمی را ديده باشم بعد نمنم به خانهشان بروم. میترسیدم اسم معلم و مربی باعث شود سینا گارد بگیرد و ارتباط برقرار نشود. خیلی استرس و نگرانی داشتم بالاخره زمانش فرارسید. سر ساعت به سمت محل قرار رفتم. همه ما از همه چیز اطلاع داشتیم جز سینا.
نمايش رویارویی وآشنايی نسبتا خوب اجرا شد که قرار بر این شد مادر سینا دوست قدیمی مادر من باشد.
به محض برخورد و سلام و احوال پرسی گفتم:
- واي، اگه دوستام بفهمن با چه پسر خوش تيپی آشنا شدم از حسودی میترکن.
رو به مادر سینا که مثلا دوست قدیمی مادر من بود کردم و گوشی را به سمتش گرفتم.
- شهرزاد جون ميشه يه عکس از من و سینا جون بگيرين، میخوام به دوستام نشون بدم.
بعد خواهش کردم که با سینا تنها، کمی قدم بزنیم.
سینا قربانی يک ازدواج درون فاميلی بود که دچار نقصی ژنتيکی شده بود، در حالی که ظاهر چشمانش سالم بود و هيچ مشکلی نداشت و اتفاقا خيلی هم خوش رنگ و زیبا بود. اما این مشکل ژنتیکی باعث ازبين رفتن سريع شبکيه و در نتيجه نابينايی مطلق او شده بود که بدترين نوع نابينایی است، تقریبا ذهنی بدون حافظه ادراکی و تصویری بدون هيچ تصور و شکل و شمایل از ظاهر و رنگ اجسام اطراف. کمی که دور شدیم به او گفتم:
-يه درخت هست که دوستش دارم، مي خوام نشونت بدم. اگه دوست داری باهام بيا.
- واسه چي دوستش داري؟
- خودت می فهمی.
بدون آن که کمکی کنم، جلو افتادم و او با تعقيب صدای من دنبالم میآمد. خواستم فکر نکند که برای ترحم و دلسوزی به سمتش آمده ام، من فقط میخواستم با اتکا به توانایی هایش به او کمک کنم و او را از ناامیدی خارج کنم. این برای من مهمترین و بزرگترین اتفاق تحقیقاتی و عملی محسوب میشود. آرام قدم برمیداشتم و حرف میزدم که من را کم نکند و فاصله زیاد باعث استرس او نشود. با همه این توصیفات احساس میکردم نگرانی من کمی بیهوده بود چون نابينايان حس شنوایی غريبی دارند حتی جايی که ما فکر میکنيم خیلی ساکت و خطرناک است، آنها وقتی به موانعی مثل ديوار میرسند از تغير فضای صوتی متوجه مانع میشوند و این یک قدرت خارق العاده است. بالاخره رسيديم...
- اين همون درخته که گفتم ازش خاطره دارم. بيا، ببین میتونی وادارش کنی که بهت رازمو بگه؟
آرام آرام جلو آمد، تا حالا توجه نکرده بودم، قدم های یک فرد نابینا محکم و با اراده هست، انگار به احساس و توانایی خود بسیار اعتماد و اتکا دارند، ولی این حس برای من و کسانی که چشم سر دارند، وقتی با چشم کاملا بسته راه میرویم، قابل درک و اتکا نیست چون شاید ما مثل آنها هنوز به خودمان توجه و اعتماد نداریم. به درخت که رسید دستش را روی تنه درخت گذاشت به آرامی لبخندی زد که معنایش را نفهمیدم، شاید کسی جز او نمیفهمید...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
👍1
مجموعه آن شب
اپیزود #عشق_بدون_چشم | قسمت #دوم
شروع کرد به لمس پوست نرم درخت تنومندی که مقابلش قد علم کرده بود. با نقش هايی مخالف روی تنهاش. انگار انگشت روی خط بریل میکشید. و اینطور با درخت حرف میزد.
-اسم اين درخت چيه؟
-«سپيدار»، ولي من بهش میگم درخت «عشق نافرجام».
کنجکاو شده بود و دستش را کماکان روی تنه درخت میکشيد تا زودتر جواب بگيريد. به نقشها و طرح ها که میرسيد مکث و بالاخره پيدايش کرد.
شکل يه پنج برعکسه، يه خط هم روش کنده شده. انگار قلبی که مثلا تیر کمون خورده.
- چقدر بچهگانه، تو اين کار رو کردي؟
- بهم مياد با چاقو بیوفتم به جون درخت به اين قشنگي؟ ولی اون قلب تير خورده که معلوم نیست کی کنده، حکايت من هستش؛ حکايت يه دوستی ساده که همين جا شروع شد، و دقیقا همين جا تموم شد...
لبخندی زدم و قطره اشک گرمی که روی گونه ام روان شده بود را با نوک انگشت سبابهام پاک کردم. سرش را به چپ و راست تکان داد، چشماش دُو دُو مي زد. جهت صورتش را با من هماهنگ کرد گویا هیجان زده بود تا حرفی را بزند:
- متاسفم، اميدوارم ديگه همچين اتفاقی برات نیوفته.
مادرش دورادور ما را مي پائيد. وقتي ديد سینا خودش به آرامی دنبالم میآید و لبخندی روی لب دارد و احساس هیجان و انگیزه باز در صورت و حرکاتش نمایان است، نزديک بود از هیجان و شوق شاخ دربیاورد. از نظر خودم موفقيت خوبی بود. چقدر وقت و انرژی صرف کردم تا همين سناريوی پنج دقيقهای شکل بگيرد. با اين زمينهی عاطفی قدم هاي بعدی را بهتر میتوانستم بردارم و شرایط خوبی را از همه لحاظ پیدا میکردم و به رویای رفتن نزدیک تر میشدم، همینطور که درحال نزدیک شدن به مادرش بودیم ناگهان ایستاد. به تبع او من هم ایستادم، باز سعی کرد جهت صورتم را پیدا کند.
- راستی نگفتی اسمت چیه؟
لبخندی زدم و به سمتش حرکت کردم دقیقا مقابلش ایستادم، لب هایم را نزدیک گوش سمت چپاش بردم.
- من افرا هستم...
پلن بعدی با دعوت من توسط شهرزاد خانم به خانهشان کليد خورد که در همان هفته بود. از قبل هم طوری فضاسازی کرده بودیم که مثلا پدر و مادرم مسافرت هستند که غيبتشان مسئلهای نباشد و همه چیز عادی و طبيعی پیش برود.
قبل از اين که وارد خانه شوم تلفنی گفته بودم، مثلا دوستانم چقدر از تيپ و اندام ورزیدهاش تعريف کرده بودند و یا عکساش را به پدر و مادرم نشان داده بودم و و ماجرا را کامل گفته بودم که در جريان باشند. دانشجوی روانشناسی بودم و این کارها به نظرشان موجه بود.
خودش درب را باز کرد و بعد از سلام و احوالپرسی یک راست رفتيم در اتاقش. گيتارش را ديدم.
- بهبه گيتارم که میزنی.
به سمت صدای من برگشت:
- گاه گداری.
- اگه برام بزنی ممکنه به ذوق بيام و شعر بگم.
- بايد تمرين کنم وگرنه نوازندگیم تعريفی نداره.
- دفعه ديگه يه کم برام بزن، دوست دارم برای دوستام تعریف کنم و اونا رو هم مثل خودم متعجب و هیجان زده کنم.
لبخندی زد و گیتار را برداشت و گفت:
- با دوستات يکم کمتر حرف بزن حرفات تموم میشهها.
- راستی سینا رفیق داری؟ پسر، دختر...
- دخترم توشون هست. پسرا از استقلال و پرسپولیس حرف میزنن و چیزای مختلف، دخترا از رنگ ساپورت و لاک ناخون، کدومش میتونه برام جذاب باشه؟
مشخص بود پسر معمولی و سطحی نگری نیست.
-خب خودت چي دوست داری؟
به آرامی سری به نشانه «ندانستن» تکان داد، انگار که در فکری عمیق است.
-نمي دونم، شاید هيچی.
لبخندی زدم و با انرژی گفتم:
- خوبه، من تو گل یا پوچ مهارت دارم. بازي بکنيم؟
بازي کرديم. خيلي فرز بود. نمیتونستم همه را درست حدس بزنم. اما او مي توانست ولی نمیگفت.
- خيلي فرزي، پس چرا نمیگی کدومه؟
- کس ديگهاي بود میگفتم، ولي تو رو نمیتونم.
- مگه من شاخ دارم، نکنه ازم میترسی؟
سرم را نشان دادم و با لحنی نمکین گفتم:
- ببين، شاخ ندارم.
بی اختیار نگاهم به پاهایش افتاد که داشت به آرامی میلرزید. شاید وقت دستشویی رفتنش بود.
- میخوای بری دستشویی؟
لبخندی زد و سری تکان داد.
- نه چطور مگه؟
- هیچی همینطوری گفتم. میخوای بریم پارک؟
به نشانه رضایت و تایید سرش را چند بار تکان داد و لبخندش تبدیل به خنده شد. چقدر مظلوم بود.
با مادرش دوباره به پارک و پیادهروی رفتیم. صدای هر پرندهای که میآمد اگه اسمش را بلد نبود توضیح میدادم. و از او قول گرفتم تا جلسه بعد حتما گیتار را تمرین کند و برایم گیتار بزند...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
اپیزود #عشق_بدون_چشم | قسمت #دوم
شروع کرد به لمس پوست نرم درخت تنومندی که مقابلش قد علم کرده بود. با نقش هايی مخالف روی تنهاش. انگار انگشت روی خط بریل میکشید. و اینطور با درخت حرف میزد.
-اسم اين درخت چيه؟
-«سپيدار»، ولي من بهش میگم درخت «عشق نافرجام».
کنجکاو شده بود و دستش را کماکان روی تنه درخت میکشيد تا زودتر جواب بگيريد. به نقشها و طرح ها که میرسيد مکث و بالاخره پيدايش کرد.
شکل يه پنج برعکسه، يه خط هم روش کنده شده. انگار قلبی که مثلا تیر کمون خورده.
- چقدر بچهگانه، تو اين کار رو کردي؟
- بهم مياد با چاقو بیوفتم به جون درخت به اين قشنگي؟ ولی اون قلب تير خورده که معلوم نیست کی کنده، حکايت من هستش؛ حکايت يه دوستی ساده که همين جا شروع شد، و دقیقا همين جا تموم شد...
لبخندی زدم و قطره اشک گرمی که روی گونه ام روان شده بود را با نوک انگشت سبابهام پاک کردم. سرش را به چپ و راست تکان داد، چشماش دُو دُو مي زد. جهت صورتش را با من هماهنگ کرد گویا هیجان زده بود تا حرفی را بزند:
- متاسفم، اميدوارم ديگه همچين اتفاقی برات نیوفته.
مادرش دورادور ما را مي پائيد. وقتي ديد سینا خودش به آرامی دنبالم میآید و لبخندی روی لب دارد و احساس هیجان و انگیزه باز در صورت و حرکاتش نمایان است، نزديک بود از هیجان و شوق شاخ دربیاورد. از نظر خودم موفقيت خوبی بود. چقدر وقت و انرژی صرف کردم تا همين سناريوی پنج دقيقهای شکل بگيرد. با اين زمينهی عاطفی قدم هاي بعدی را بهتر میتوانستم بردارم و شرایط خوبی را از همه لحاظ پیدا میکردم و به رویای رفتن نزدیک تر میشدم، همینطور که درحال نزدیک شدن به مادرش بودیم ناگهان ایستاد. به تبع او من هم ایستادم، باز سعی کرد جهت صورتم را پیدا کند.
- راستی نگفتی اسمت چیه؟
لبخندی زدم و به سمتش حرکت کردم دقیقا مقابلش ایستادم، لب هایم را نزدیک گوش سمت چپاش بردم.
- من افرا هستم...
پلن بعدی با دعوت من توسط شهرزاد خانم به خانهشان کليد خورد که در همان هفته بود. از قبل هم طوری فضاسازی کرده بودیم که مثلا پدر و مادرم مسافرت هستند که غيبتشان مسئلهای نباشد و همه چیز عادی و طبيعی پیش برود.
قبل از اين که وارد خانه شوم تلفنی گفته بودم، مثلا دوستانم چقدر از تيپ و اندام ورزیدهاش تعريف کرده بودند و یا عکساش را به پدر و مادرم نشان داده بودم و و ماجرا را کامل گفته بودم که در جريان باشند. دانشجوی روانشناسی بودم و این کارها به نظرشان موجه بود.
خودش درب را باز کرد و بعد از سلام و احوالپرسی یک راست رفتيم در اتاقش. گيتارش را ديدم.
- بهبه گيتارم که میزنی.
به سمت صدای من برگشت:
- گاه گداری.
- اگه برام بزنی ممکنه به ذوق بيام و شعر بگم.
- بايد تمرين کنم وگرنه نوازندگیم تعريفی نداره.
- دفعه ديگه يه کم برام بزن، دوست دارم برای دوستام تعریف کنم و اونا رو هم مثل خودم متعجب و هیجان زده کنم.
لبخندی زد و گیتار را برداشت و گفت:
- با دوستات يکم کمتر حرف بزن حرفات تموم میشهها.
- راستی سینا رفیق داری؟ پسر، دختر...
- دخترم توشون هست. پسرا از استقلال و پرسپولیس حرف میزنن و چیزای مختلف، دخترا از رنگ ساپورت و لاک ناخون، کدومش میتونه برام جذاب باشه؟
مشخص بود پسر معمولی و سطحی نگری نیست.
-خب خودت چي دوست داری؟
به آرامی سری به نشانه «ندانستن» تکان داد، انگار که در فکری عمیق است.
-نمي دونم، شاید هيچی.
لبخندی زدم و با انرژی گفتم:
- خوبه، من تو گل یا پوچ مهارت دارم. بازي بکنيم؟
بازي کرديم. خيلي فرز بود. نمیتونستم همه را درست حدس بزنم. اما او مي توانست ولی نمیگفت.
- خيلي فرزي، پس چرا نمیگی کدومه؟
- کس ديگهاي بود میگفتم، ولي تو رو نمیتونم.
- مگه من شاخ دارم، نکنه ازم میترسی؟
سرم را نشان دادم و با لحنی نمکین گفتم:
- ببين، شاخ ندارم.
بی اختیار نگاهم به پاهایش افتاد که داشت به آرامی میلرزید. شاید وقت دستشویی رفتنش بود.
- میخوای بری دستشویی؟
لبخندی زد و سری تکان داد.
- نه چطور مگه؟
- هیچی همینطوری گفتم. میخوای بریم پارک؟
به نشانه رضایت و تایید سرش را چند بار تکان داد و لبخندش تبدیل به خنده شد. چقدر مظلوم بود.
با مادرش دوباره به پارک و پیادهروی رفتیم. صدای هر پرندهای که میآمد اگه اسمش را بلد نبود توضیح میدادم. و از او قول گرفتم تا جلسه بعد حتما گیتار را تمرین کند و برایم گیتار بزند...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
👍5
مجموعه آن شب
اپيزود #عشق_بدون_چشم | قسمت #سوم
بعد از چند لحظه چهرهاش پشت در نمایان شد، اما اینبار بدون لبخند. سلام کردم و سرد جواب سلامم را داد. رو به شهرزاد خانم، مادرش برگشتم و با او هم سلام و احوالپرسی کردم. دَر را بستم.
- بریم اتاقت؟
جلو افتاد، طوری با اعتماد به نفس راه میرفت که انگار از همهی ما بهتر میبیند. به اتاق که رسیدیم پرسیدم:
- گیتار تمرین کردی؟
سرد تر از قبل جواب داد:
- نه.
نخواستم قافیه را ببازم و درب اتاق را کامل بازکردم و به او تعارف زدم، داخل که شد پشت سرش وارد اتاق شدم.
- پس معلومه دوستم نداری. مگه قرار نبود تمرین کنی و برام گیتار بزنی؟
- فکر کردم الکی میگی، آخه از این حرفای الکی زیاد شنیدم.
- الکی نگفتم! دوست دارم برام یه ملودی درست کنی با حس خودت نه تقليد از يه آهنگ دیگه. اگه ازش خوشم بياد براش یه شعر مینویسم و تو با گيتارت میزنی و منم می خونم.
- چرا دیروز نیومدی.
تازه دلیل رفتار سردش را فهمیدم. به آرامی لبخندی زدم:
- برام یه مشکلی پیش اومد، ببخشید. راستی نگفتی قبوله یا نه؟!
سری تکان داد، انگار حوصلهای بحث نداشت. گیتار را برداشت و نشست.
- قبوله! اين جوری بهتره. ولی من مبتدی هستم. فکر نکنم بشه این کار و درست انجام بدیم.
گيتارش را از دستش گرفتم و مقابلش نشستمو با همان لبخند گفتم:
- انوشيروان روحانی اولين آهنگش رو وقتی ساخت که هنوز مدرسه نمیرفت. اونم مبتدی بود، آهنگش هم مبتدی بود ولی چون تقليدی نبود خيلی تشويق شد. یا آریا عظیمینژاد قطعه «میم مثل مادر» رو وقتی ساخت که حتی درست نمیشنید
به فکر فرو رفت. افراد نابينا شديدا احساس تنهايي میکنند. حضور افراد نزديک هم تاثير زيادي روی اين احساس ندارد چون به طور واقعي ما و آنها در دنياهای متفاوتی زندگی میکنيم. بالای ٨٠ درصد از ارتباط ما با محيط از طريق چشم برقرار میشود، حتی وقتی ما رويا میبينيم آنها نمیبینند. يک شخص نابينا میتواند صندلی را با لمس کردن تشخيص بدهد ولی منظره جنگل، دريا و يا آسمان پرستاره و خيلی چيزهای ديگر مثل تلويزيون یا گوشی که بيشتر وقت ما با آن میگذرد برایش بی معنی است. اینها را میدانستم برای همين فقط در محدوده صوتی، لمسی و یا ذهنی او کار میکردم تا در عواطفش تاثیر بگذارم. کارسختی بود. نابينا ويژگیهای بارزی هم دارد. اکثرا حافظه استثنايی دارند، چيزی که اکثر نوابغ بدون آن اصلا نابغه نمیشوند، از جمله حافظ، شکسپير، ابن سینا و بسياري از بزرگان دنيای علم و ادبیات. در ضمن فوق العاده تيز و باهوش هستند، واسه همين بايد مواظب میبودم که سناریو ساختگیم در مورد دوستی دو خانواده لو نرود. شب شده بود و من باید به خانه برمیگشتم و به کارهای شخصیام هم رسیدگی میکردم. پایان یک روز دیگر با سینا رقم خورد.
***
عصر زودتر رسیدم درب را که باز کرد هیجان زده بود تا من را زودتر ببیند و نتیجه تمریناش را نشان دهد. با عجله به سمت اتاق رفت و من هم به تبع از او به سمت اتاقش رفتم، وارد شدم. سمت گیتار رفت و آن را برداشت.
- خب آماده ای؟
- اگه تو آماده ای منم آماده هستم. راستی یه چیزی، شنيدم رياضياتت خوبه؟ میتونی نشونم بدی؟ آخه من جدول ضرب هم زورکی بلدم.
لبخندی زد و گیتار را به آرامی کنار گذاشت و گفت:
- ضرب و تقسيم چهار پنج رقمی رو می تونم ذهنی انجام بدم، شماره تلفن همه رو هم حفظم، مال تو رو هم.
حرفش را قطع کرد و سرش را پایین انداخت، فکر نمیکردم خیلی خجالتی باشد.
- خب، پس چرا زنگ نمیزنی؟
- روم نمیشه.
- اگه پسر بودم روت میشد؟
- اگه پسر بودی شايد اينقدر ازت خوشم نمیومد که بخوام بهت زنگ بزنم!
لبخندی زدم، این ها نشانه خوبی بود. نگاهم به او، جدا از سوژه، نگاهی متفاوت شده بود. سکوتش که بیش از حد شد گفتم:
- بايد اعتراف کنم توهم اگه پسر خوش تيپی نبودی شايد اينقدر دلم نمیخواست که بیام ببینمت. الان هم دلم میخواد از پسر به این خوشتیپی یه عکس بگیرم، بدت که نمیاد؟
آرام سرش را بالا آورد، لبخندی روی لبش نقش بسته بود.
- راستش بدم که نمياد، ولی اگه میشه سلفی بگیر که خودتم تو عکس باشی.
کنارش نشستم و گوشی را بالا آوردم. گیتار را در دستش گذاشتم.
- آمادهای؟
- داری میگیری الان؟ بگیر...
عکس را که گرفتم نگاهی دقیق به آن انداختم و گفتم:
- عکسه خیلی قشنگ شد. راستی یه چیز دیگه، از اين به بعد نبايد بين ما رودربایستی باشه. بايد هرچی تو دلمون هست به هم بگيم، شايد مخالفِ هم باشيم ولی بهتره صميمی و رک باشيم.
آرام سری به نشانه تأیید تکان داد.
رابطه عاطفی ما يک قدم ديگر جلوتر رفت. از وابستگی سینا به خودم ترس داشتم، من برای کمک آمده بودم به عنوان یک روانشناس. باید خیلی بهتر تصمیم میگرفتم و اقدام میکردم...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
اپيزود #عشق_بدون_چشم | قسمت #سوم
بعد از چند لحظه چهرهاش پشت در نمایان شد، اما اینبار بدون لبخند. سلام کردم و سرد جواب سلامم را داد. رو به شهرزاد خانم، مادرش برگشتم و با او هم سلام و احوالپرسی کردم. دَر را بستم.
- بریم اتاقت؟
جلو افتاد، طوری با اعتماد به نفس راه میرفت که انگار از همهی ما بهتر میبیند. به اتاق که رسیدیم پرسیدم:
- گیتار تمرین کردی؟
سرد تر از قبل جواب داد:
- نه.
نخواستم قافیه را ببازم و درب اتاق را کامل بازکردم و به او تعارف زدم، داخل که شد پشت سرش وارد اتاق شدم.
- پس معلومه دوستم نداری. مگه قرار نبود تمرین کنی و برام گیتار بزنی؟
- فکر کردم الکی میگی، آخه از این حرفای الکی زیاد شنیدم.
- الکی نگفتم! دوست دارم برام یه ملودی درست کنی با حس خودت نه تقليد از يه آهنگ دیگه. اگه ازش خوشم بياد براش یه شعر مینویسم و تو با گيتارت میزنی و منم می خونم.
- چرا دیروز نیومدی.
تازه دلیل رفتار سردش را فهمیدم. به آرامی لبخندی زدم:
- برام یه مشکلی پیش اومد، ببخشید. راستی نگفتی قبوله یا نه؟!
سری تکان داد، انگار حوصلهای بحث نداشت. گیتار را برداشت و نشست.
- قبوله! اين جوری بهتره. ولی من مبتدی هستم. فکر نکنم بشه این کار و درست انجام بدیم.
گيتارش را از دستش گرفتم و مقابلش نشستمو با همان لبخند گفتم:
- انوشيروان روحانی اولين آهنگش رو وقتی ساخت که هنوز مدرسه نمیرفت. اونم مبتدی بود، آهنگش هم مبتدی بود ولی چون تقليدی نبود خيلی تشويق شد. یا آریا عظیمینژاد قطعه «میم مثل مادر» رو وقتی ساخت که حتی درست نمیشنید
به فکر فرو رفت. افراد نابينا شديدا احساس تنهايي میکنند. حضور افراد نزديک هم تاثير زيادي روی اين احساس ندارد چون به طور واقعي ما و آنها در دنياهای متفاوتی زندگی میکنيم. بالای ٨٠ درصد از ارتباط ما با محيط از طريق چشم برقرار میشود، حتی وقتی ما رويا میبينيم آنها نمیبینند. يک شخص نابينا میتواند صندلی را با لمس کردن تشخيص بدهد ولی منظره جنگل، دريا و يا آسمان پرستاره و خيلی چيزهای ديگر مثل تلويزيون یا گوشی که بيشتر وقت ما با آن میگذرد برایش بی معنی است. اینها را میدانستم برای همين فقط در محدوده صوتی، لمسی و یا ذهنی او کار میکردم تا در عواطفش تاثیر بگذارم. کارسختی بود. نابينا ويژگیهای بارزی هم دارد. اکثرا حافظه استثنايی دارند، چيزی که اکثر نوابغ بدون آن اصلا نابغه نمیشوند، از جمله حافظ، شکسپير، ابن سینا و بسياري از بزرگان دنيای علم و ادبیات. در ضمن فوق العاده تيز و باهوش هستند، واسه همين بايد مواظب میبودم که سناریو ساختگیم در مورد دوستی دو خانواده لو نرود. شب شده بود و من باید به خانه برمیگشتم و به کارهای شخصیام هم رسیدگی میکردم. پایان یک روز دیگر با سینا رقم خورد.
***
عصر زودتر رسیدم درب را که باز کرد هیجان زده بود تا من را زودتر ببیند و نتیجه تمریناش را نشان دهد. با عجله به سمت اتاق رفت و من هم به تبع از او به سمت اتاقش رفتم، وارد شدم. سمت گیتار رفت و آن را برداشت.
- خب آماده ای؟
- اگه تو آماده ای منم آماده هستم. راستی یه چیزی، شنيدم رياضياتت خوبه؟ میتونی نشونم بدی؟ آخه من جدول ضرب هم زورکی بلدم.
لبخندی زد و گیتار را به آرامی کنار گذاشت و گفت:
- ضرب و تقسيم چهار پنج رقمی رو می تونم ذهنی انجام بدم، شماره تلفن همه رو هم حفظم، مال تو رو هم.
حرفش را قطع کرد و سرش را پایین انداخت، فکر نمیکردم خیلی خجالتی باشد.
- خب، پس چرا زنگ نمیزنی؟
- روم نمیشه.
- اگه پسر بودم روت میشد؟
- اگه پسر بودی شايد اينقدر ازت خوشم نمیومد که بخوام بهت زنگ بزنم!
لبخندی زدم، این ها نشانه خوبی بود. نگاهم به او، جدا از سوژه، نگاهی متفاوت شده بود. سکوتش که بیش از حد شد گفتم:
- بايد اعتراف کنم توهم اگه پسر خوش تيپی نبودی شايد اينقدر دلم نمیخواست که بیام ببینمت. الان هم دلم میخواد از پسر به این خوشتیپی یه عکس بگیرم، بدت که نمیاد؟
آرام سرش را بالا آورد، لبخندی روی لبش نقش بسته بود.
- راستش بدم که نمياد، ولی اگه میشه سلفی بگیر که خودتم تو عکس باشی.
کنارش نشستم و گوشی را بالا آوردم. گیتار را در دستش گذاشتم.
- آمادهای؟
- داری میگیری الان؟ بگیر...
عکس را که گرفتم نگاهی دقیق به آن انداختم و گفتم:
- عکسه خیلی قشنگ شد. راستی یه چیز دیگه، از اين به بعد نبايد بين ما رودربایستی باشه. بايد هرچی تو دلمون هست به هم بگيم، شايد مخالفِ هم باشيم ولی بهتره صميمی و رک باشيم.
آرام سری به نشانه تأیید تکان داد.
رابطه عاطفی ما يک قدم ديگر جلوتر رفت. از وابستگی سینا به خودم ترس داشتم، من برای کمک آمده بودم به عنوان یک روانشناس. باید خیلی بهتر تصمیم میگرفتم و اقدام میکردم...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
👍12
مجوعه آن شب
اپیزود #عشق_بدون_چشم | قسمت #چهارم
خسته و پر دغدغه در اتاقم نشسته بودم. اتفاقی عجیب تمام فکر و ذکرم را درگیر کرده بود. با خودم گفتم:
-«مي دوني داري چکار مي کني؟ داري يه پسر نابينا رو در غليان بلوغ به خودت وابسته میکني. اگه عاشقت بشه چی؟ يا اينکه خودت گلوت پيشش گير کنه؟ حاضری با يه نابينا که پنج سال ازت کوچيکتره زندگی کنی؟»
جوابی نداشتم. چون هنوز متحیر مانده بودم و فقط نظارهگر پیشآمدی بودم که در حال رخ دادن بود.
روز بعد مادرش تماس گرفت، گوشی را جواب دادم:
- افرا جون، با سینا چکار کردی که درس و مشق رو به کلی ول کرده؟ يه بند گيتار میزنه. نمیگم اين بده، اتفاقا خيلی سر حاله و غذاشم خوب شده فقط نگرانِ درسشم.
گوشی را در دست دیگرم گرفتم، خوشحال بودم که همچنین حرفی را میشنیدم، این یعنی سینا به خودش آمده. لبخندی زدم تا اطمینان پیدا کند:
- نگران نباشين شهرزاد خانم. سینا داره خودشو پيدا میکنه، اين مرحله که گذشت، میبينين که تو درسش هم از همه جلو میزنه. شما فقط تشويقش کنين، بقيهش با من.
میشه الان باهاش حرف بزنم؟
گوشی را بعد از چند لحظه سینا برداشت، صدایش در گوشم طنین انداز شد:
سلام سینا جون، صداي گيتارت میاومد، گفتم بهت بگم يه وقت چيز غمگين و بی حال واسم درست نکنیها، دوست دارم ازش انرژی بگيرم.
خنده ای کوتاه کرد.
- چقدر تو منو جدی گرفتی، گفتم که حرفه ای نیستم. آهنگی که سعی میکنم بسازم، مبتدیانه هست.
- باشه، من که از موسيقی سر در نميارم. هروقت آماده شد خبر بده.
- تو چی، شعرتو نوشتی؟
-من...؟ یه چیزایی نوشتم ولی اگه از آهنگت خوشم نياد نمیخونمش. الانم بهتره وقتتو با تلفن هَدر ندی بری سر تمرينت، منتظر خبرت هستم. بهتره عجله نکنی، کار خوب زحمت و زمان میبره.
به نظرم بالا بردن انتظار برای رسيدن به اعتماد به نفساش لازم بود.
چند روز بعد تماس گرفت:
-کوچکترین شاگردِ«پپه رومرو»بزرگ، برای خدمتگزاری به نواده «سافو ایزد»، بانوی شعر و ادبیات، آماده هستش.
لبخندی زدم بر این سرزندگی اش و خوشحال بودم که دیگر با آن سینای منزوی و گوشه گیر فاصله گرفته.
- اگه نواده سافو ایزد بودم، میشد جد هفتادم یا هشتادمم. به گرد پاشم نمیرسم، هزاران سال جلوتر از من رسیده به قله ای که نمیشه حتی بهش فکر کرد. پیشنهاد من اینه، به مادرت بگو یه مهمونی ترتیب بده و هرکی رو دوست داره دعوت کنه. یه سیستم صوتی هم لازم داریم با یکی که ادارهش کنه. شعر من سه قسمت داره، شروع، اوج، خاتمه. خودت می فهمی کی باید فراز و فرودش رو رعایت کنی. بعد از قسمت سوم باید کم کم بری بالا و در اوج تمومش کنی. نقش من چند دقیقه بیشتر نیست، بقیه ش رو تو باید ایفا کنی.
قبل از مهمانی يک جلسه هماهنگی گذاشتيم. خود سینا یک ریتم مناسب انتخاب کرده بود واسه پس زمینه. کمی تمرین کردیم برای هماهنگی بیشتر.
تنها که شديم جلو آمد و با چشمان خوشحال گفت:
-خيلي خوشحالم، هيجان دارم.
سعی کردم آرامش و قوت قلب بدهم. روز موعود زمان اجرا کنارش نشستم که بتوانم به او علامت بدهم که چه زمانی شعرم شروع میشود. خیلی نرم شروع کرد، کمی در گام بالا نواخت و بعد دوباره گام پایین زد. یک قطعه معمولی بود که نسبتا خوب اجرا میشد و با کمک موسیقی پس زمینه و آمپلیفایر صدا و سیستم اثرگذار شده بود. دست گذاشتم روی شانهاش تا بفهمد که می خواهم شروع کنم و بخونم:
«دلیله محکمی دارم اگه گفتم که میمونم
نگو میگم ولی میرم، پای همه حرفام میمونم
چجوری بت بفهمونم که دنیامی ، همه دنیام
همه فکرمو رویامی واسه امروز ، واسه فردام
بوی عطرت که میپیچه جهانم تازه تر میشه
وقتی دستامو میگیری دلم دیوونه تر میشه...»
شانهاش را فشار دادم که کم کم اوج بگیرید. احساس کردم بهتر مینوازد به خوبی اوج گرفت و بعد از چند دقیقه آرام کرد تا قسمت آخر را بخوانم:
«چه عطری داره این دستات هنوزم بوش رو دستامه
همین عطرت که میمونه خودش دلیله فکرامه
دارم حس میکنم اینبار تورو از روی عکسامون
چه زیبایی چقدر آروم بهم نزدیکه قلبامون
دلیله محکمی دارم اگه گفتم که میمونم
نگو میگم ولی میرم، پای همه حرفام میمونم...»
دیگه هیچ راهنمایی لازم نبود. موسیقی سالن را گرفته بود. همه با دهن باز و تعجب نگاه می کردند.
در دلم گفتم:
-«حالا وقتشه بترکونی. برو به اوج و همونجا نگه دار تا تمومش کنی.»
چند دقیقه که گذشت از بس تند مي زد ترسیدم پنجه ش بی حس بشه یا بزنه سیما رو پاره کنه. دلهره داشتم تا بالاخره تمومش کرد. همه حضار کف زدند و هورا کشیدند، تشویق ها تمامی نداشت. می خواستند دوباره اجرا کنیم ولی اصلا رمقش نبود. به پخش دوباره نوار اکتفا کردند. سینا ستاره مجلس شده بود و منم خوشحال که از عهده ش بر اومده بودم. فرصت خلوتی نشد. سینا هنگام خداحافظی در گوشم گفت:
آوا، عاشقتم. اینا منو تشويق کردن، نمیدونن که بی تو هیچم...
#مجموعه_آن_شب
https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
اپیزود #عشق_بدون_چشم | قسمت #چهارم
خسته و پر دغدغه در اتاقم نشسته بودم. اتفاقی عجیب تمام فکر و ذکرم را درگیر کرده بود. با خودم گفتم:
-«مي دوني داري چکار مي کني؟ داري يه پسر نابينا رو در غليان بلوغ به خودت وابسته میکني. اگه عاشقت بشه چی؟ يا اينکه خودت گلوت پيشش گير کنه؟ حاضری با يه نابينا که پنج سال ازت کوچيکتره زندگی کنی؟»
جوابی نداشتم. چون هنوز متحیر مانده بودم و فقط نظارهگر پیشآمدی بودم که در حال رخ دادن بود.
روز بعد مادرش تماس گرفت، گوشی را جواب دادم:
- افرا جون، با سینا چکار کردی که درس و مشق رو به کلی ول کرده؟ يه بند گيتار میزنه. نمیگم اين بده، اتفاقا خيلی سر حاله و غذاشم خوب شده فقط نگرانِ درسشم.
گوشی را در دست دیگرم گرفتم، خوشحال بودم که همچنین حرفی را میشنیدم، این یعنی سینا به خودش آمده. لبخندی زدم تا اطمینان پیدا کند:
- نگران نباشين شهرزاد خانم. سینا داره خودشو پيدا میکنه، اين مرحله که گذشت، میبينين که تو درسش هم از همه جلو میزنه. شما فقط تشويقش کنين، بقيهش با من.
میشه الان باهاش حرف بزنم؟
گوشی را بعد از چند لحظه سینا برداشت، صدایش در گوشم طنین انداز شد:
سلام سینا جون، صداي گيتارت میاومد، گفتم بهت بگم يه وقت چيز غمگين و بی حال واسم درست نکنیها، دوست دارم ازش انرژی بگيرم.
خنده ای کوتاه کرد.
- چقدر تو منو جدی گرفتی، گفتم که حرفه ای نیستم. آهنگی که سعی میکنم بسازم، مبتدیانه هست.
- باشه، من که از موسيقی سر در نميارم. هروقت آماده شد خبر بده.
- تو چی، شعرتو نوشتی؟
-من...؟ یه چیزایی نوشتم ولی اگه از آهنگت خوشم نياد نمیخونمش. الانم بهتره وقتتو با تلفن هَدر ندی بری سر تمرينت، منتظر خبرت هستم. بهتره عجله نکنی، کار خوب زحمت و زمان میبره.
به نظرم بالا بردن انتظار برای رسيدن به اعتماد به نفساش لازم بود.
چند روز بعد تماس گرفت:
-کوچکترین شاگردِ«پپه رومرو»بزرگ، برای خدمتگزاری به نواده «سافو ایزد»، بانوی شعر و ادبیات، آماده هستش.
لبخندی زدم بر این سرزندگی اش و خوشحال بودم که دیگر با آن سینای منزوی و گوشه گیر فاصله گرفته.
- اگه نواده سافو ایزد بودم، میشد جد هفتادم یا هشتادمم. به گرد پاشم نمیرسم، هزاران سال جلوتر از من رسیده به قله ای که نمیشه حتی بهش فکر کرد. پیشنهاد من اینه، به مادرت بگو یه مهمونی ترتیب بده و هرکی رو دوست داره دعوت کنه. یه سیستم صوتی هم لازم داریم با یکی که ادارهش کنه. شعر من سه قسمت داره، شروع، اوج، خاتمه. خودت می فهمی کی باید فراز و فرودش رو رعایت کنی. بعد از قسمت سوم باید کم کم بری بالا و در اوج تمومش کنی. نقش من چند دقیقه بیشتر نیست، بقیه ش رو تو باید ایفا کنی.
قبل از مهمانی يک جلسه هماهنگی گذاشتيم. خود سینا یک ریتم مناسب انتخاب کرده بود واسه پس زمینه. کمی تمرین کردیم برای هماهنگی بیشتر.
تنها که شديم جلو آمد و با چشمان خوشحال گفت:
-خيلي خوشحالم، هيجان دارم.
سعی کردم آرامش و قوت قلب بدهم. روز موعود زمان اجرا کنارش نشستم که بتوانم به او علامت بدهم که چه زمانی شعرم شروع میشود. خیلی نرم شروع کرد، کمی در گام بالا نواخت و بعد دوباره گام پایین زد. یک قطعه معمولی بود که نسبتا خوب اجرا میشد و با کمک موسیقی پس زمینه و آمپلیفایر صدا و سیستم اثرگذار شده بود. دست گذاشتم روی شانهاش تا بفهمد که می خواهم شروع کنم و بخونم:
«دلیله محکمی دارم اگه گفتم که میمونم
نگو میگم ولی میرم، پای همه حرفام میمونم
چجوری بت بفهمونم که دنیامی ، همه دنیام
همه فکرمو رویامی واسه امروز ، واسه فردام
بوی عطرت که میپیچه جهانم تازه تر میشه
وقتی دستامو میگیری دلم دیوونه تر میشه...»
شانهاش را فشار دادم که کم کم اوج بگیرید. احساس کردم بهتر مینوازد به خوبی اوج گرفت و بعد از چند دقیقه آرام کرد تا قسمت آخر را بخوانم:
«چه عطری داره این دستات هنوزم بوش رو دستامه
همین عطرت که میمونه خودش دلیله فکرامه
دارم حس میکنم اینبار تورو از روی عکسامون
چه زیبایی چقدر آروم بهم نزدیکه قلبامون
دلیله محکمی دارم اگه گفتم که میمونم
نگو میگم ولی میرم، پای همه حرفام میمونم...»
دیگه هیچ راهنمایی لازم نبود. موسیقی سالن را گرفته بود. همه با دهن باز و تعجب نگاه می کردند.
در دلم گفتم:
-«حالا وقتشه بترکونی. برو به اوج و همونجا نگه دار تا تمومش کنی.»
چند دقیقه که گذشت از بس تند مي زد ترسیدم پنجه ش بی حس بشه یا بزنه سیما رو پاره کنه. دلهره داشتم تا بالاخره تمومش کرد. همه حضار کف زدند و هورا کشیدند، تشویق ها تمامی نداشت. می خواستند دوباره اجرا کنیم ولی اصلا رمقش نبود. به پخش دوباره نوار اکتفا کردند. سینا ستاره مجلس شده بود و منم خوشحال که از عهده ش بر اومده بودم. فرصت خلوتی نشد. سینا هنگام خداحافظی در گوشم گفت:
آوا، عاشقتم. اینا منو تشويق کردن، نمیدونن که بی تو هیچم...
#مجموعه_آن_شب
https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
👍6
مجموعه آن شب
اپیزود #عشق_بدون_چشم |قسمت #پنجم (آخر)
فردای آن شب، تماس گرفت. شعری را که با گیتارش خوانده بودم بدون یک کلمه پس و پیش برایم خوند.
آرام در پشت گوشی برایش زمزمه کردم:
«یه کسی شو واسه خودت که بهت افتخار کنم. این همه استعداد داری. از الان می بینم یه روزی یه موسیقی دان، ریاضی دان یا وکیل سرشناسی میشی.»
- آوا... فقط و فقط به خاطر تو قول میدم همچین چیزی بشم. ولی باید کمکم کنی.
- ببینیم و تعریف کنیم. مامانت که میگه درس و مشقو ول کردی. دم خروس و باور کنم یا قسم حضرت عباس رو؟ راستی سینا این هفته خیلی گرفتارم، اشکال نداره هفته دیگه ببینمت؟
سکوت کرد و کوتاه و سرد گفت:«نه، باشه».
هفته بعد بدون خبر قبلی رفتم سراغاش. مادرش تایید کرد که چسبیده به درس و مشق. می خواهد یک سال دو کلاس را بخواند.
شهرزاد خانم لبخندی زد و اشک شوقی که از گوشه چشماش جاری شد را با انگشتاش پاک کرد و گفت:
- آوا جون، ما هنوز هیچ پولی بهت ندادیم. چرا چیزی نمیگی؟
لبخندی زدم. خیلی تفکرات و تصمیماتم تغییر کرده بود. اوایل سینا را به عنوان کِیسِ پولساز میدیدم، اما حالا به عنوان کسی که به او دلبسته شده بودم. جوابش را دادم که باور کند هیچ چشم داشت مادی ندارم:
- این کار رو به خاطر پول انجام ندادم.
- اینطوری که نمیشه آوا جون.
- باشه، هرچقدر می خوایین در نظر بگیرین، بزنید به یه حساب، بعدا براش یه فکری می کنیم. سینا کجاست؟ میشه برم پیشش؟
اشک شوقش مجددا سرازیر شد.
بغلاش کردم و بوسیدماش:
-منو مثل دخترتون بدونید.
بعد از دقایقی به سمت اتاقش رفتم، آرام دَر اتاق را باز کردم، مشغول درس بود و در حال زمزمه کردن چیزی، صدای ملایم موسیقی در حال پخش بود. گلویم را صاف کردم و با انگشت به پشت در اتاقش چند ضربه زدم. با دیدن من غافلگیر شد؛ ناگهان اشک در چشمانش جاری شد بدون حرکت به سمت من برگشت:
-باورم نمیشه، خودتی؟ کِی اومدی؟
- ضبط و زیاد کن صدامون بیرون نره!
به سمت ضبط رفت و صدایش را زیاد کرد، کمی غیر طبیعی بود ولی مجبور بودم. باید حرف هایی را میزدم، به سمت تخت رفتم و آرام روی آن نشستم. یک راست رفتم سر اصل مطلب:
-تا حالا با دختری بودی؟ منظورم تجربه رابطه عاطفی هست!
بیشتر از اینکه از سوال ناگهانی من متعجب باشد از راحت بودن من شوکه شده بود. آرام لبانش را از هم فاصله داد:
- نــه، چـ... چطور، چطور مگه؟
- تاحالا از من حسی جز مربی و دوست گرفتی؟
لبخندی غلیظ زد و سرش را به اطراف تکان داد و آرام سرش را پایین انداخت. گلویش را صاف کرد:
- اگه بگم همون روز اول که تو پارک ديدمت، ناراحت نمیشی؟
محکم و مصمم نگاهی به او انداختم، خواستم متوجه شود که کاملا جدی هستم:
- نه، خوشمم مياد که مورد توجه یه مرد خوش قیافه و باشخصیتی مثل تو قرار بگیرم، دوست ندارم تعارف کنیم باهم یا حرف نموده ای بمونه.
با متانتی که از او و شخصیت اش داشتم، آرام سرش را بالا آورد:
- آوا جان من خیلی دوست دارم، یعنی فقط این نیست، بهت وابسته شدم، تازه معنی زندگی و امید و آرزو و هدف و فهمیدم. خیلی بهت ممنونم، حالا هر اتفاقی که بخواد بیوفته. تو بهم درس بزرگی دادی؛ تو بهم یاد دادی دنیا جایی نیست که بخوایم توش غصه بخوریم و غمگین باشیم. جایی نیست که فرصت ها رو به راحتی از دست بدیم. تو بهم فهموندی که ما آدما خیلی وقتا خودمون رو یادمون میره و برای خودمون اولویتی قرار نمیدیم. من الان برای خودم احترام قائل هستم به خودم عشق میورزم، اونوقته که میتونم ارزش زندگی رو بدونم.
میگفت و ناخواسته اشک از چشمانش سرازیر میشود. به خودم آمدم، مژه هایم خیس شده بود، نفهمیدم کی اشک ریختم. واقعا نمیدانستم انسان ها تا چه میزان میتوانند روی هم اثرگذار باشند. .
قبلا تصمیمام را گرفته بودم. نمی توانستم سینا را رها کنم. از دست میرفت. از دست من هم میرفت. چطور میتوانستم از کسی که همه قلب و روحش را داده بود به من، بگذرم؟ چه کسی را پیدا کنم عاشق تر از سینا؟ عشقی که به من داشت و کششی که به او پیدا کرده بودم اختلاف سنی و مسئله نابینائیش را بی اهمیت کرده بود.
-ببخشید اگه با پر حرفیم اذیتت کردم.
لبخندی زدم به این متانت و شعورش.
- این بهترین اذیت دنیا بود، مگه نه؟
- یعنی دیگه ما، مال همیم؟
- تا وقتی که داری همون سمتی میری که دوست دارم و به نفع خودت و آیندهات هست، چرا که نه!
این رابطه، پنهان و آشکار، ادامه داشت. انگار که بخشی از حس گمشده بیناییاش پیدا شده بود.
پولهایی که مادرش ذخیره کرده بود، به مستقل شدنمان کمک زیادی کرد. در رشته حقوق در حال تحصیل است و امیدش به آینده بینظیر است. زندگی خوبی داریم. یک زن از زندگی مشترک چه چیزی بیشتر از این می خواهد...
اپیزود بعد #پایان_من
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
اپیزود #عشق_بدون_چشم |قسمت #پنجم (آخر)
فردای آن شب، تماس گرفت. شعری را که با گیتارش خوانده بودم بدون یک کلمه پس و پیش برایم خوند.
آرام در پشت گوشی برایش زمزمه کردم:
«یه کسی شو واسه خودت که بهت افتخار کنم. این همه استعداد داری. از الان می بینم یه روزی یه موسیقی دان، ریاضی دان یا وکیل سرشناسی میشی.»
- آوا... فقط و فقط به خاطر تو قول میدم همچین چیزی بشم. ولی باید کمکم کنی.
- ببینیم و تعریف کنیم. مامانت که میگه درس و مشقو ول کردی. دم خروس و باور کنم یا قسم حضرت عباس رو؟ راستی سینا این هفته خیلی گرفتارم، اشکال نداره هفته دیگه ببینمت؟
سکوت کرد و کوتاه و سرد گفت:«نه، باشه».
هفته بعد بدون خبر قبلی رفتم سراغاش. مادرش تایید کرد که چسبیده به درس و مشق. می خواهد یک سال دو کلاس را بخواند.
شهرزاد خانم لبخندی زد و اشک شوقی که از گوشه چشماش جاری شد را با انگشتاش پاک کرد و گفت:
- آوا جون، ما هنوز هیچ پولی بهت ندادیم. چرا چیزی نمیگی؟
لبخندی زدم. خیلی تفکرات و تصمیماتم تغییر کرده بود. اوایل سینا را به عنوان کِیسِ پولساز میدیدم، اما حالا به عنوان کسی که به او دلبسته شده بودم. جوابش را دادم که باور کند هیچ چشم داشت مادی ندارم:
- این کار رو به خاطر پول انجام ندادم.
- اینطوری که نمیشه آوا جون.
- باشه، هرچقدر می خوایین در نظر بگیرین، بزنید به یه حساب، بعدا براش یه فکری می کنیم. سینا کجاست؟ میشه برم پیشش؟
اشک شوقش مجددا سرازیر شد.
بغلاش کردم و بوسیدماش:
-منو مثل دخترتون بدونید.
بعد از دقایقی به سمت اتاقش رفتم، آرام دَر اتاق را باز کردم، مشغول درس بود و در حال زمزمه کردن چیزی، صدای ملایم موسیقی در حال پخش بود. گلویم را صاف کردم و با انگشت به پشت در اتاقش چند ضربه زدم. با دیدن من غافلگیر شد؛ ناگهان اشک در چشمانش جاری شد بدون حرکت به سمت من برگشت:
-باورم نمیشه، خودتی؟ کِی اومدی؟
- ضبط و زیاد کن صدامون بیرون نره!
به سمت ضبط رفت و صدایش را زیاد کرد، کمی غیر طبیعی بود ولی مجبور بودم. باید حرف هایی را میزدم، به سمت تخت رفتم و آرام روی آن نشستم. یک راست رفتم سر اصل مطلب:
-تا حالا با دختری بودی؟ منظورم تجربه رابطه عاطفی هست!
بیشتر از اینکه از سوال ناگهانی من متعجب باشد از راحت بودن من شوکه شده بود. آرام لبانش را از هم فاصله داد:
- نــه، چـ... چطور، چطور مگه؟
- تاحالا از من حسی جز مربی و دوست گرفتی؟
لبخندی غلیظ زد و سرش را به اطراف تکان داد و آرام سرش را پایین انداخت. گلویش را صاف کرد:
- اگه بگم همون روز اول که تو پارک ديدمت، ناراحت نمیشی؟
محکم و مصمم نگاهی به او انداختم، خواستم متوجه شود که کاملا جدی هستم:
- نه، خوشمم مياد که مورد توجه یه مرد خوش قیافه و باشخصیتی مثل تو قرار بگیرم، دوست ندارم تعارف کنیم باهم یا حرف نموده ای بمونه.
با متانتی که از او و شخصیت اش داشتم، آرام سرش را بالا آورد:
- آوا جان من خیلی دوست دارم، یعنی فقط این نیست، بهت وابسته شدم، تازه معنی زندگی و امید و آرزو و هدف و فهمیدم. خیلی بهت ممنونم، حالا هر اتفاقی که بخواد بیوفته. تو بهم درس بزرگی دادی؛ تو بهم یاد دادی دنیا جایی نیست که بخوایم توش غصه بخوریم و غمگین باشیم. جایی نیست که فرصت ها رو به راحتی از دست بدیم. تو بهم فهموندی که ما آدما خیلی وقتا خودمون رو یادمون میره و برای خودمون اولویتی قرار نمیدیم. من الان برای خودم احترام قائل هستم به خودم عشق میورزم، اونوقته که میتونم ارزش زندگی رو بدونم.
میگفت و ناخواسته اشک از چشمانش سرازیر میشود. به خودم آمدم، مژه هایم خیس شده بود، نفهمیدم کی اشک ریختم. واقعا نمیدانستم انسان ها تا چه میزان میتوانند روی هم اثرگذار باشند. .
قبلا تصمیمام را گرفته بودم. نمی توانستم سینا را رها کنم. از دست میرفت. از دست من هم میرفت. چطور میتوانستم از کسی که همه قلب و روحش را داده بود به من، بگذرم؟ چه کسی را پیدا کنم عاشق تر از سینا؟ عشقی که به من داشت و کششی که به او پیدا کرده بودم اختلاف سنی و مسئله نابینائیش را بی اهمیت کرده بود.
-ببخشید اگه با پر حرفیم اذیتت کردم.
لبخندی زدم به این متانت و شعورش.
- این بهترین اذیت دنیا بود، مگه نه؟
- یعنی دیگه ما، مال همیم؟
- تا وقتی که داری همون سمتی میری که دوست دارم و به نفع خودت و آیندهات هست، چرا که نه!
این رابطه، پنهان و آشکار، ادامه داشت. انگار که بخشی از حس گمشده بیناییاش پیدا شده بود.
پولهایی که مادرش ذخیره کرده بود، به مستقل شدنمان کمک زیادی کرد. در رشته حقوق در حال تحصیل است و امیدش به آینده بینظیر است. زندگی خوبی داریم. یک زن از زندگی مشترک چه چیزی بیشتر از این می خواهد...
اپیزود بعد #پایان_من
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
👍8
مجموعه آن شب
اپیزود #پایان_من | قسمت #اول
خرده های ریحان کف دکان عطاری را جارو میکردم، بوی تندش دوباره خاطرهی دختری به همین اسم را برایم زنده کرد. مثل من دانشجوی پزشکی بود و می خواستماش. همیشه به او میگفتم:
- «آخرش عطاری باز می کنم تا بوی ریحان همیشه باهام باشه.» اما سرانجام ریحانه با شخص دیگری رفت که لابد از من سر تر بود. بهقول خودش:
-«پسر باید بلند بالا و شیک پوش و پولدار باشه.»
درس رو نیمه کاره ول کردم و غرق شدم توی بوی دارچین و آویشن و نعناع و ریحان. هنوز در عالم خودم مثل هرروز، داشتم حسرت عشق از دست رفتهام را میخوردم که صدای مشتری خاطراتم را جارو کرد و برد.
دختری جوان و رنگ پریده کاغذ مچاله ای مقابلم گذاشت:
- ببخشید آقا، اینا رو دارین؟
نگاهی به صورت مضطرباش انداختم و نگاهی به نوشته داخل کاغذ:
- افسنطین، سداس، کدوی تلخ و … نکته ای که توجهم را جلب کرد این بود که تمام این موارد در یک مورد تفاهم داشتند و آن هم «سقط کننده» بود.
راحت ترین کار این بود که این چند قلم جنس را بپیچم و پولش را بگیرم. نگاهی مجدد به چهره مضطرب و رنگ پریده اش کردم و گفتم:
- اینا کارتو راه نمیاندازه خانم. به ندرت اثر میکنن، وقتی هم اثر کنن خونریزی شدید دنبالشه و کار به بیمارستان میکشه. قرص هایی هست که ناصرخسرو می فروشن، اونا اثرش قطعیه ولی معمولا جنین نمیافته باز باید بری سراغ جراح یا مامایی که درش بیاره تا عفونت نکنه.
با اطميناني که معمولا از نادانی سرچشمه میگرفت گفت:
- لطفا اگه میشه همين چند قلم رو بدین.
نسخه را پیچیدم و تحویلش دادم، دخالت بیش تر از این جایز نبود. موقعی که می رفت بهش گفتم:
- من پزشکی خوندم، از رو هیجان حرف نمیزنم. شمارهی من رو پاکت هست. سرت که به سنگ خورد تماس بگیر راهنمائیت میکنم. نگران هزینه هم نباش، خرجی نداره. نترس مشکلت قابل حله.
یک هفته گذشت، عصر یک روز تکراری، از آن روز هایی که حوصله چیزی را نداری و شب قبلش تا صبح از بیخوابی به هزار مشکل فکر کرده ای و حالا خسته از هر چیز انتظار شب را میکشی. در همین حال و هوا بودم که تلفنم زنگ خورد، شماره ای ناشناس روی صفحه گوشی نقش بسته بود، جواب دادم، صدایی آشنا در گوشم پیچید:
-دواهايی که دادی هیچ اثری غیر از دل پیچه نداشت. لطفا بگو چکار بايد کنم؟
نفس عمیقی کشیدم و گوشی را در دستم جابهجا کردم:
-نترسید به سوال هایی که میکنم من جواب بدید؛ «چند روز از آخرين دوره ماهیانهتون کذشته؟... تست گرفتی؟... خب،ازدواج چی ازدواج کردی؟»
با گریه ای که نمیدانستم دلیلش را پاسخم را یکی پس از دیگری میداد:
- «نزدیک به یه ماهه، چند مرتبه تست گرفتم همش مثبت بوده. اگه شوهر داشتم که... که دیگه غمی نبود»
سعی کردم آرامش کنم. اول باید خودم تمرکزم را جمع میکردم. آرامتر که شد ادامه دادم:
- جای نگرانی نیست. باید بیست روز دیگه صبر کنید تا بهترین نتیجه رو بگیرید. کارش چند دقیقه بیشتر طول نمیکشه. عوارضی هم نداره. براتون وقت می گیرم. قبلش بهم رنگ بزنید.
- پولش چقدر میشه، من یه میلیون بیشتر ندارما.
خواستم نگرانیش را کاملا رفع کنم.
- نگران نباشید. دکتر زنان سراغ دارم، رفیقمه، از من پول نمیگیره. فقط اینکه مستقیما نمیتونی بری پیشش، چون اصلا بدون شوهر قبولت نمیکنه...
گفتگوی ما تمام شد. تلفن را بدون معطلی قطع کردم. این که بفهمم اصلا چرا خودم را درگیر این ماجرا کردهام برایم سوال بود. ممکن بود دردسر شود. اصلا که بود این دختر؟ نکند ماجرایی پر از حاشیه و مشکل را به همراه خود داشته باشد؟ پدر و مادر و خانواده اش کجا هستند؟ همه این فکر ها لحظه به لحظه ناامیدم میکرد. ولی ته قلبم حس دیگری داشت. شاید یک جور حس درد مشترک، حس ناکامی در عشق، نمیدانم...
زمان ملاقات رسید، با برنامه ریزی قبلی او را دیدم. سر وقت همراه او که همان روز فهمیدم اسمش «زری» هست، در مطب دوستم حاضر شدیم. از اتاقش بیرون آمد و اشارهای کرد که وارد شویم. به سمتاش رفتم و پرسیدم:
- پس دستیارت کجاست؟
- تو رو میشناسه. میخواستی همه جا پر کنه چه دسته گلی آب دادی؟ الانم رو حساب رفاقتت گذشته هست که گذاشتم بیای وگرنه خیلی وقته دست و دلم به این کارا نمیره. دستات رو بشور، دستکش دست کن. خودت میشی دستیار. مریض رو آماده کن، سه سیسی پتیدین بهش بزن تا ساکشن رو راه بندازم.
رو به زری برگشتم و در چشمان نگرانش خیره شدم گفتم:
- این بد اخلاق ترین دوست منه ولی کارش حرف نداره. لطفا آماده شو، این گان رو بپوش برو رو تخت. نترس، یه ربع دیگه سالم و سلامت میری خونه...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
اپیزود #پایان_من | قسمت #اول
خرده های ریحان کف دکان عطاری را جارو میکردم، بوی تندش دوباره خاطرهی دختری به همین اسم را برایم زنده کرد. مثل من دانشجوی پزشکی بود و می خواستماش. همیشه به او میگفتم:
- «آخرش عطاری باز می کنم تا بوی ریحان همیشه باهام باشه.» اما سرانجام ریحانه با شخص دیگری رفت که لابد از من سر تر بود. بهقول خودش:
-«پسر باید بلند بالا و شیک پوش و پولدار باشه.»
درس رو نیمه کاره ول کردم و غرق شدم توی بوی دارچین و آویشن و نعناع و ریحان. هنوز در عالم خودم مثل هرروز، داشتم حسرت عشق از دست رفتهام را میخوردم که صدای مشتری خاطراتم را جارو کرد و برد.
دختری جوان و رنگ پریده کاغذ مچاله ای مقابلم گذاشت:
- ببخشید آقا، اینا رو دارین؟
نگاهی به صورت مضطرباش انداختم و نگاهی به نوشته داخل کاغذ:
- افسنطین، سداس، کدوی تلخ و … نکته ای که توجهم را جلب کرد این بود که تمام این موارد در یک مورد تفاهم داشتند و آن هم «سقط کننده» بود.
راحت ترین کار این بود که این چند قلم جنس را بپیچم و پولش را بگیرم. نگاهی مجدد به چهره مضطرب و رنگ پریده اش کردم و گفتم:
- اینا کارتو راه نمیاندازه خانم. به ندرت اثر میکنن، وقتی هم اثر کنن خونریزی شدید دنبالشه و کار به بیمارستان میکشه. قرص هایی هست که ناصرخسرو می فروشن، اونا اثرش قطعیه ولی معمولا جنین نمیافته باز باید بری سراغ جراح یا مامایی که درش بیاره تا عفونت نکنه.
با اطميناني که معمولا از نادانی سرچشمه میگرفت گفت:
- لطفا اگه میشه همين چند قلم رو بدین.
نسخه را پیچیدم و تحویلش دادم، دخالت بیش تر از این جایز نبود. موقعی که می رفت بهش گفتم:
- من پزشکی خوندم، از رو هیجان حرف نمیزنم. شمارهی من رو پاکت هست. سرت که به سنگ خورد تماس بگیر راهنمائیت میکنم. نگران هزینه هم نباش، خرجی نداره. نترس مشکلت قابل حله.
یک هفته گذشت، عصر یک روز تکراری، از آن روز هایی که حوصله چیزی را نداری و شب قبلش تا صبح از بیخوابی به هزار مشکل فکر کرده ای و حالا خسته از هر چیز انتظار شب را میکشی. در همین حال و هوا بودم که تلفنم زنگ خورد، شماره ای ناشناس روی صفحه گوشی نقش بسته بود، جواب دادم، صدایی آشنا در گوشم پیچید:
-دواهايی که دادی هیچ اثری غیر از دل پیچه نداشت. لطفا بگو چکار بايد کنم؟
نفس عمیقی کشیدم و گوشی را در دستم جابهجا کردم:
-نترسید به سوال هایی که میکنم من جواب بدید؛ «چند روز از آخرين دوره ماهیانهتون کذشته؟... تست گرفتی؟... خب،ازدواج چی ازدواج کردی؟»
با گریه ای که نمیدانستم دلیلش را پاسخم را یکی پس از دیگری میداد:
- «نزدیک به یه ماهه، چند مرتبه تست گرفتم همش مثبت بوده. اگه شوهر داشتم که... که دیگه غمی نبود»
سعی کردم آرامش کنم. اول باید خودم تمرکزم را جمع میکردم. آرامتر که شد ادامه دادم:
- جای نگرانی نیست. باید بیست روز دیگه صبر کنید تا بهترین نتیجه رو بگیرید. کارش چند دقیقه بیشتر طول نمیکشه. عوارضی هم نداره. براتون وقت می گیرم. قبلش بهم رنگ بزنید.
- پولش چقدر میشه، من یه میلیون بیشتر ندارما.
خواستم نگرانیش را کاملا رفع کنم.
- نگران نباشید. دکتر زنان سراغ دارم، رفیقمه، از من پول نمیگیره. فقط اینکه مستقیما نمیتونی بری پیشش، چون اصلا بدون شوهر قبولت نمیکنه...
گفتگوی ما تمام شد. تلفن را بدون معطلی قطع کردم. این که بفهمم اصلا چرا خودم را درگیر این ماجرا کردهام برایم سوال بود. ممکن بود دردسر شود. اصلا که بود این دختر؟ نکند ماجرایی پر از حاشیه و مشکل را به همراه خود داشته باشد؟ پدر و مادر و خانواده اش کجا هستند؟ همه این فکر ها لحظه به لحظه ناامیدم میکرد. ولی ته قلبم حس دیگری داشت. شاید یک جور حس درد مشترک، حس ناکامی در عشق، نمیدانم...
زمان ملاقات رسید، با برنامه ریزی قبلی او را دیدم. سر وقت همراه او که همان روز فهمیدم اسمش «زری» هست، در مطب دوستم حاضر شدیم. از اتاقش بیرون آمد و اشارهای کرد که وارد شویم. به سمتاش رفتم و پرسیدم:
- پس دستیارت کجاست؟
- تو رو میشناسه. میخواستی همه جا پر کنه چه دسته گلی آب دادی؟ الانم رو حساب رفاقتت گذشته هست که گذاشتم بیای وگرنه خیلی وقته دست و دلم به این کارا نمیره. دستات رو بشور، دستکش دست کن. خودت میشی دستیار. مریض رو آماده کن، سه سیسی پتیدین بهش بزن تا ساکشن رو راه بندازم.
رو به زری برگشتم و در چشمان نگرانش خیره شدم گفتم:
- این بد اخلاق ترین دوست منه ولی کارش حرف نداره. لطفا آماده شو، این گان رو بپوش برو رو تخت. نترس، یه ربع دیگه سالم و سلامت میری خونه...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
👍6
مجموعه آن شب
اپیزود #پایان_من | قسمت #دوم
مثل بید میلرزید، مخلوطی از ترس و شرم. پتیدین را که زدم آرام شد.
زیاد طول نکشید و کار به اتمام رسید. دکتر نگاهی به من انداخت و سری به نشانه رضایت تکان داد و رو به زری گفت:
- تا حداکثر یه هفته خیلی کم خونریزی داری. بهتره از همین حالا مراقبت های بهداشتی رو انجام بدی و از پد استفاده کنی. آنتی بیوتیک هم برات خوبه یه هفته باید بخوری. توضیح دیگه ای نمیمونه، برو به سلامت.
با این که کمترین مقدار مسکن را به او زده بودم هنوز کمی بی حال بود و تعادل نداشت. از بس نحیف بود. رفتم بیرون و دکتر کمکاش کرد تا لباس؛ اش را بپوشد. دلم سوخت برایش که چه چیزی باعث شده بود که در سن بیست سالگی تاوان عشق ناکام یا شاید تاوان اشتباه و انتخاب نافرجامش را داشت پرداخت میکرد. به خاطر کسی که در کمال بي مروتی درست زمانی که به کمک او نياز داشت رهایش کرده بود...
همراهیش کردم چون خیلی بهم ریخته بود. سرش را انداخته بود پایین و بیصدا اشک میریخت. برای اینکه کمی از حال و هوای غمگین خارجاش کنم گفتم:
- هی، باید خوشحال باشی، از دردسر بزرگی خلاص شدی. البته اون بچه دردسر نیست، نتیجه حضور اون طفل بیگناه دردسر میشود. چون من اعتقاد دارم هیچ بچه ای دردسر...
حرفم را قطع کردم. نگاهی به او انداختم، هنوز در شوک بود. نتیجهی حرفم فقط گریه با صدای بلندتر بود. برگشتیم عطاری. گل گاوزبان با لیمو عمانی برایش دم کردم و همراه با نبات به خوردش دادم. کمی فشارش بالا آمد. بالاخره کمی آرام شد. همانطور که به لیوان در دستاش خیره بود با حرص و بغضی که راه نفس کشیدنش را مشکل کرده بود گفت:
- دارم از نفرت و شرم منفجر میشم. کجا فکر میکردم ته عشق، همچین افتضاحی باشه. شما رو هم به دردسر انداختم. کاش تو همون مطب مرده بودم.
سری تکان دادم و نگاهش کردم. سعی کردم او را به آرامش دعوت کنم، آرام گفتم:
- باید خودتو کنترل کنی. تو جوونی، راه درازی در پیش داری. هنوز فرصت های زیادی جلو روته. خودت رو سرگرم یه کاری کن. فقط باید یادت باشه که آدما تصمیمات اشتباه زیادی در طول زندگی میگیرن. تو باید سعی کنی از تجربه های اشتباه دیگران درس بگیری و نه اینکه با اشتباهاتت باعث عبرت بشی. نگران نباش، خدا دوست داشته که نذاشته شرایط سختی رو تجربه کنی. مهم از الان به بعد هست. خودت رو تقویت کن، به این فکر کن که تو یه دختر قوی و با اراده هستی که قراره جدا از جبران اشتباهات گذشته، خودش رو با قدرت در آینده به موفقیت های بزرگ برسونه. باید هرجور شده این چند روز رو به خوبی بگذرونی. فشار عصبیت با وضعی که داری نمیخونه. ممکنه باعث کرامپ و خون ریزیت بشه. دکتر برای اطمینان برات ایبوپروفن و مسکن هم تجویز کرده که جلوی همین رو بگیره، کارش حرف نداره. باید شکرگزار باشی که دست آدم نابلد نیفتادی. اگر هم احیانا به مشکلی برخوردی که نمیخوری، با من تماس بگیر.
وقتی مطمئن شدم که روحیهاش برگشته، بدرقه اش کردم به خانه. خودم هم به آرامبخش احتیاج داشتم، سنبل الطیب، استخدوس را دَم کردم و داغ داغ با عسل سرکشيدم...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
اپیزود #پایان_من | قسمت #دوم
مثل بید میلرزید، مخلوطی از ترس و شرم. پتیدین را که زدم آرام شد.
زیاد طول نکشید و کار به اتمام رسید. دکتر نگاهی به من انداخت و سری به نشانه رضایت تکان داد و رو به زری گفت:
- تا حداکثر یه هفته خیلی کم خونریزی داری. بهتره از همین حالا مراقبت های بهداشتی رو انجام بدی و از پد استفاده کنی. آنتی بیوتیک هم برات خوبه یه هفته باید بخوری. توضیح دیگه ای نمیمونه، برو به سلامت.
با این که کمترین مقدار مسکن را به او زده بودم هنوز کمی بی حال بود و تعادل نداشت. از بس نحیف بود. رفتم بیرون و دکتر کمکاش کرد تا لباس؛ اش را بپوشد. دلم سوخت برایش که چه چیزی باعث شده بود که در سن بیست سالگی تاوان عشق ناکام یا شاید تاوان اشتباه و انتخاب نافرجامش را داشت پرداخت میکرد. به خاطر کسی که در کمال بي مروتی درست زمانی که به کمک او نياز داشت رهایش کرده بود...
همراهیش کردم چون خیلی بهم ریخته بود. سرش را انداخته بود پایین و بیصدا اشک میریخت. برای اینکه کمی از حال و هوای غمگین خارجاش کنم گفتم:
- هی، باید خوشحال باشی، از دردسر بزرگی خلاص شدی. البته اون بچه دردسر نیست، نتیجه حضور اون طفل بیگناه دردسر میشود. چون من اعتقاد دارم هیچ بچه ای دردسر...
حرفم را قطع کردم. نگاهی به او انداختم، هنوز در شوک بود. نتیجهی حرفم فقط گریه با صدای بلندتر بود. برگشتیم عطاری. گل گاوزبان با لیمو عمانی برایش دم کردم و همراه با نبات به خوردش دادم. کمی فشارش بالا آمد. بالاخره کمی آرام شد. همانطور که به لیوان در دستاش خیره بود با حرص و بغضی که راه نفس کشیدنش را مشکل کرده بود گفت:
- دارم از نفرت و شرم منفجر میشم. کجا فکر میکردم ته عشق، همچین افتضاحی باشه. شما رو هم به دردسر انداختم. کاش تو همون مطب مرده بودم.
سری تکان دادم و نگاهش کردم. سعی کردم او را به آرامش دعوت کنم، آرام گفتم:
- باید خودتو کنترل کنی. تو جوونی، راه درازی در پیش داری. هنوز فرصت های زیادی جلو روته. خودت رو سرگرم یه کاری کن. فقط باید یادت باشه که آدما تصمیمات اشتباه زیادی در طول زندگی میگیرن. تو باید سعی کنی از تجربه های اشتباه دیگران درس بگیری و نه اینکه با اشتباهاتت باعث عبرت بشی. نگران نباش، خدا دوست داشته که نذاشته شرایط سختی رو تجربه کنی. مهم از الان به بعد هست. خودت رو تقویت کن، به این فکر کن که تو یه دختر قوی و با اراده هستی که قراره جدا از جبران اشتباهات گذشته، خودش رو با قدرت در آینده به موفقیت های بزرگ برسونه. باید هرجور شده این چند روز رو به خوبی بگذرونی. فشار عصبیت با وضعی که داری نمیخونه. ممکنه باعث کرامپ و خون ریزیت بشه. دکتر برای اطمینان برات ایبوپروفن و مسکن هم تجویز کرده که جلوی همین رو بگیره، کارش حرف نداره. باید شکرگزار باشی که دست آدم نابلد نیفتادی. اگر هم احیانا به مشکلی برخوردی که نمیخوری، با من تماس بگیر.
وقتی مطمئن شدم که روحیهاش برگشته، بدرقه اش کردم به خانه. خودم هم به آرامبخش احتیاج داشتم، سنبل الطیب، استخدوس را دَم کردم و داغ داغ با عسل سرکشيدم...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
👍3