Forwarded from رمان 🔱برتر🔱 (Mohammad Zarei)
#پارت_اول
مجموعه آن شب
اپیزود #دخترکش _ قسمت #اول
عبور نور مهتاب از پنجره ی کوچک کلبه را روشن کرده بود، کلبه ای که با دیوار های گِلی و زاور دررفته احاطه شده بود، وسط کلبه دخترکی با اندامی نحیف روی تـخت آهنی آخرین توانش را برای باز کردن زنجیر محکمی که دست و پاش را به تـخت بسته بودند به کار گرفته بود.
دَر کلبه با صدایی شبیه به کشیدن ناخن روی یک فلزی باز شد و مرد درشت اندامی در چارچوب آن نمایان شد، کلید برق را زد و مهتابی اتاق با چندبار چشمک زدن، درنهایت روشن شد؛ آرام و محکم به سمت تـخت آهنی قدم برداشت.
دستمالی که دهان دخترک را با آن بسته بود رنگ خون گرفته بود، دستمالی که فریاد هایش را در حنجره خفه کرده بود.
حالا بالای سرش ایستاده بود، با نیشخندی که دندان هایش را نمایان می کرد دست هایش را به هم مالید، لحظه ای نگاه دختر بیچاره به پنجره افتاد و همان جا ثابت ماند. آن شب آسمان مهتابی تر و روشن تر بود. با دیدن چیزی چشمانش برق زد و امید در چهره اش نمایان شد، با جیغ زدن سعی کرد کمک بخواهد، ولی پارچه ای که روی دهانش بود این اجازه را به او نمی داد. مرد متوجه نگاه او شد و سرش را برگرداند و به جهت نگاه دختر که به پنجره ختم می شود، چشم دوخت. چیزی ندید؛ باز نگاهش را به صورت خیس شده از گریه دخترک کشاند. نگاهش ثابت ماند، خم شد و گردنبند طلایی دختر را از گردنش بیرون کشید و در مشتش پنهان کرد، چند قدمی به سمت گوشه ی اتاق رفت و پیت نفت را برداشت، به سمت دخترک برگشت. چشم های دخترک از ترس بزرگ شده بود، بزرگ تر از تحمل حدقه اش؛ انگار منتظر معجزه یا کمکی بود. آرام و بی صدا نفت را روی بدن دختر ریخت، صدای ناله و تقلایش سکوت اتاق را بیش از پیش برهم ریخت، کبریت را روشن کرد. نگاهی به شعله کبریت انداخت و سیگارش را گوشه لـب گذاشت و روشن کرد. نگاهی به چشمان نگران و پر از ترس دخترک انداخت و لبخندی دلهره آور زد. چند ثانیه بعد تن دخترک میان شعله های زرد و سرخ آتش می سوخت و ناله های آخرش از پایان دردناکِ لحظات آخرش خبر می داد.
مرد به طرف صندوق رنگ و رو رفته ی آهنیِ کنار اتاق رفت و مقابل آن نشست و گرد سیگارش را گرفت و دَر صندوق را به آرامی باز کرد و دفترچه اش را بیرون آورد، در مقابل شانزدهمین عکسِ سه درچهار، که تصویر دختری معصوم را نشان می داد، علامت ضربدری را زد و از جیب کتش کیف کوچیکی بیرون آورد و از داخل کیف پولش یک قطعه عکس سه در چهار را بیرون کشید و در مقابل عدد هفده قرارداد و تیک زد.
صدای سقوط چیزی، حواس مرد را به سمت بیرون از کلبه پرت کرد، به سمت پنجره قدم برداشت و اطراف کلبه را با دقت نگاه کرد، چیزی ندید و در دل به حیوانات مزاحم لعنت فرستاد، و به سمت بیرون از کلبه حرکت کرد. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که به داخل کلبه بازگشت و به سمت صندلی چوبی گوشه اتاق رفت و روی آن نشست و روزنامه ای را باز کرد و نگاهی به صفحه حوادث انداخت و لبخندی زد. روزنامه را کنار گذاشت. آتش کمتر شده بود، جسد سوخته ی دخترک را برداشت و در پارچه ای سفید پیچید، جسدی که حالا هیچ نشانی از جسم یک انسان را نداشت، جسد را داخل صندوق عقب ماشین اش گذاشت. چند دقیقه بعد با سرعت از آنجا دور شد. فقط بیابان بود و سکوت و وهم!
#محمد_زارعی
#مجموعه_آن_شب
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر و بررسی مجموعه آن شب و گفتگو مستقیم با نویسنده در درگروه مجموعه آن شب عضو شید!
https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
مجموعه آن شب
اپیزود #دخترکش _ قسمت #اول
عبور نور مهتاب از پنجره ی کوچک کلبه را روشن کرده بود، کلبه ای که با دیوار های گِلی و زاور دررفته احاطه شده بود، وسط کلبه دخترکی با اندامی نحیف روی تـخت آهنی آخرین توانش را برای باز کردن زنجیر محکمی که دست و پاش را به تـخت بسته بودند به کار گرفته بود.
دَر کلبه با صدایی شبیه به کشیدن ناخن روی یک فلزی باز شد و مرد درشت اندامی در چارچوب آن نمایان شد، کلید برق را زد و مهتابی اتاق با چندبار چشمک زدن، درنهایت روشن شد؛ آرام و محکم به سمت تـخت آهنی قدم برداشت.
دستمالی که دهان دخترک را با آن بسته بود رنگ خون گرفته بود، دستمالی که فریاد هایش را در حنجره خفه کرده بود.
حالا بالای سرش ایستاده بود، با نیشخندی که دندان هایش را نمایان می کرد دست هایش را به هم مالید، لحظه ای نگاه دختر بیچاره به پنجره افتاد و همان جا ثابت ماند. آن شب آسمان مهتابی تر و روشن تر بود. با دیدن چیزی چشمانش برق زد و امید در چهره اش نمایان شد، با جیغ زدن سعی کرد کمک بخواهد، ولی پارچه ای که روی دهانش بود این اجازه را به او نمی داد. مرد متوجه نگاه او شد و سرش را برگرداند و به جهت نگاه دختر که به پنجره ختم می شود، چشم دوخت. چیزی ندید؛ باز نگاهش را به صورت خیس شده از گریه دخترک کشاند. نگاهش ثابت ماند، خم شد و گردنبند طلایی دختر را از گردنش بیرون کشید و در مشتش پنهان کرد، چند قدمی به سمت گوشه ی اتاق رفت و پیت نفت را برداشت، به سمت دخترک برگشت. چشم های دخترک از ترس بزرگ شده بود، بزرگ تر از تحمل حدقه اش؛ انگار منتظر معجزه یا کمکی بود. آرام و بی صدا نفت را روی بدن دختر ریخت، صدای ناله و تقلایش سکوت اتاق را بیش از پیش برهم ریخت، کبریت را روشن کرد. نگاهی به شعله کبریت انداخت و سیگارش را گوشه لـب گذاشت و روشن کرد. نگاهی به چشمان نگران و پر از ترس دخترک انداخت و لبخندی دلهره آور زد. چند ثانیه بعد تن دخترک میان شعله های زرد و سرخ آتش می سوخت و ناله های آخرش از پایان دردناکِ لحظات آخرش خبر می داد.
مرد به طرف صندوق رنگ و رو رفته ی آهنیِ کنار اتاق رفت و مقابل آن نشست و گرد سیگارش را گرفت و دَر صندوق را به آرامی باز کرد و دفترچه اش را بیرون آورد، در مقابل شانزدهمین عکسِ سه درچهار، که تصویر دختری معصوم را نشان می داد، علامت ضربدری را زد و از جیب کتش کیف کوچیکی بیرون آورد و از داخل کیف پولش یک قطعه عکس سه در چهار را بیرون کشید و در مقابل عدد هفده قرارداد و تیک زد.
صدای سقوط چیزی، حواس مرد را به سمت بیرون از کلبه پرت کرد، به سمت پنجره قدم برداشت و اطراف کلبه را با دقت نگاه کرد، چیزی ندید و در دل به حیوانات مزاحم لعنت فرستاد، و به سمت بیرون از کلبه حرکت کرد. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که به داخل کلبه بازگشت و به سمت صندلی چوبی گوشه اتاق رفت و روی آن نشست و روزنامه ای را باز کرد و نگاهی به صفحه حوادث انداخت و لبخندی زد. روزنامه را کنار گذاشت. آتش کمتر شده بود، جسد سوخته ی دخترک را برداشت و در پارچه ای سفید پیچید، جسدی که حالا هیچ نشانی از جسم یک انسان را نداشت، جسد را داخل صندوق عقب ماشین اش گذاشت. چند دقیقه بعد با سرعت از آنجا دور شد. فقط بیابان بود و سکوت و وهم!
#محمد_زارعی
#مجموعه_آن_شب
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر و بررسی مجموعه آن شب و گفتگو مستقیم با نویسنده در درگروه مجموعه آن شب عضو شید!
https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
❤1👍1
Forwarded from T
از وقتی اون مرد رو شناختم زندگیم انگار دچار یه طوفان سهمگین شد.. خودش اصرار داشت ما سالها همدیگرو میشناسیم و روزای عاشقانه زیادی باهم داشتیم ولی اون فقط رئیس شرکتی بود که توش کار میکردم... اون مرد باعث شد زندگیم از هم بپاشه، عشقم ولم کنه، آبرو و حیثیتم به فنا بره و کاری کرد که همه منو به چشم یه زن هرزه نگاه کنن.. بعدشم منو دزدید و به خونه ش برد، آزارم میداد و کتکم میزد چون فکر میکرد بهش خیانت کردم! ولی من اصلا اونو نمیشناختم، من هیچوقت هیچ رابطه ای باهاش نداشتم! اون مرد یه روانی واقعی بود... (مشاهده کل داستان) 👇
https://t.me/joinchat/AAAAAElZwde-b8Wes_HwVg
https://t.me/joinchat/AAAAAElZwde-b8Wes_HwVg
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ای تو پریماه من
در گوش دل چه خواندی 😍😘❤️
در گوش دل چه خواندی 😍😘❤️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
با همه شلوغیام ❣
واسه تو وقت دارم 😘😍💕❣💕
واسه تو وقت دارم 😘😍💕❣💕
#پارت_دوم
خلاصه قسمت #اول #دخترکش
لحظه ای نگاه دخترک بیچاره به پنجره افتاد و همان جا ثابت ماند. آن شب آسمان مهتابی تر و روشن تر بود. با دیدن چیزی چشمانش برق زد و امید در چهره اش نمایان شد، با جیغ زدن سعی کرد کمک بخواهد، ولی پارچه ای که روی دهانش بسته شده بود، این اجازه را به او نمی داد.
*
آرام و بی صدا نفت را روی بدن لرزان دختر ریخت، صدای ناله و تقلایش سکوت اتاق را بیش از پیش برهم ریخت؛ فندک را روشن کرد. نگاهی به شعله آن انداخت و بهمنش را گوشه لـب گذاشت و بهمن را روشن کرد و لبخندی نثار چهره نگران و پر از ترس و وهم دخترک کرد. چند ثانیه بعد تنش میان شعله های زرد و سرخ آتش می سوخت و ناله های آخرش از پایان دردناک لحظاتش خبر می داد.
*
دفترچه اش را بیرون آورد، در روی شانزدهمین عکسِ سه درچهار، که تصویر دختری معصوم را نشان می داد، علامت ضربدری را کشید. از جیب کتش، کیف پول کوچکی بیرون آورد و از داخل آن یک قطعه عکس سه در چهار را بیرون کشید و در مقابل عدد ۱۷ قرارداد و مقابل عکس تیک زد.
*
آتش کمتر شده بود، جسد سوخته ی دخترک را برداشت و در پارچه ای سفید پیچید، جسدی که حالا هیچ نشانی از جسم یک انسان را نداشت، آن را داخل صندوق عقب ماشینش گذاشت. چند دقیقه بعد با سرعت از آنجا دور شد. فقط بیابان بود و سکوت و وهم.
*
مجموعه آن شب
اپیزود #دخترکش _ قسمت #دوم
«قاتل سریالی بی رحم پانزدهمین قربانی اش را نیز به کام مرگ کشاند:
عصر دیروز در منطقه ای خارج از شهر جسد سوخته ای توسط کشاورزان پیدا شد، پس از گزارش محلی، ماموران در صحنه حاضر شدند و جسد برای احراز هویت به پزشکی قانونی انتقال یافت، طبق گزارش های انجام شده، جسد متعلق به یک دختر جوان ۲۰ ساله است که تا کنون اطلاعات بیشتری از اومنتشر نشده، در طی دوماه گذشته این پانزدهمین قتل از رشته قتل های این قاتل سریالی است؛
نکته ی حائز اهمیتِ همه ی این قتل ها این است که تمام قربانیان را دختران جوان تشکیل می دهند، علی رغم تلاش شبانه روزی پلیس هنوز سرنخی از قاتل در دست نیست، لطفا مراقب دوستی و ارتباط های فرزندانمان باشیم...»
صدای رادیو را کم کردم و به ساعت مچی ام نگاهی انداختم طبق معمول دیر کرده بود و برای اینکه از دلم درآورد مرا به کافی شاپ دعوت کرده بود، و طبق معمول من زودتر رسیده بودم. سرم را پایین انداختم و کلافه پوفی کشیدم و با انگشتانم روی فرمان ضرب گرفتم. همان طور که در افکار خودم غرق بودم ناگهان صدای ضربه های ممتد به شیشه باعث شد با ترس از فکر بیرون آمده و نگاهم به «سوران» بیوفتد که با لبخند، اشاره می کرد که شیشه ماشین را پایین بدهم. اخمی کردم و با طمأنینه شیشه را پایین دادم. شاخه گل رُزی را از پشتش بیرون آورد و به سمت من گرفت.
- «تقدیم به خانوم خوشگله، ببخشید دیر شد.»
نگاهش کردم، سعی کردم خودم را عصبی نشان دهم.
- به این بدقولیات عادت کردم، ولی دیگه دیر نکن. چون باعث میشی...
- چشم.
حرفم را قطع کرد و لبخندی زد و چشمم به روزنامه ی درون دستش افتاد، با کنجکاوی پرسیدم:
- چی شده؟ خبرای جدید چیه؟
با تمسخر روزنامه را باز کرد.
- هه، علیرغم تلاش شبانه روزی پلیس زحمت کش، هنوز سرنخی از قاتل پیدا نشده، فکر کنم تا کل دخترای شهر قتل عام نشن، سرنخی پیدا نمیشه؛ کل شهر در گیر این قضیه شده.
نفس عمیقی کشیدم و ناگهان احساس ترس عجیبی وجودم را گرفت:
- کمکم دارم میترسم.
- قربون خانومم بشم، تا منو داری ترس به دلت راه نده، هرکی از شعاع صد متریت رد بشه خودم قلم پاشو می شکنم. خب دیگه، حالا پیاده شو بریم داخل؛
با خنده نگاهش کردم، با وجود تمام مخالفت های پدرم، بالاخره سماجتم جواب داد و راضی شد سوران را به عنوان نامزد من به رسمیت بشناسد. خیلی اتفاقی باهم آشنا شده بودیم، سه ماه پیش تصادف کوچک باعث این آشنایی شد، زمانی که برای اولین بار ماشین پدرم را گرفته بودم تا تنها در شهر کمی دور بزنم. چهره کاریزماتیکی داشت، بدون هیچ حرفی رضایت دادم و حتی از او هیچ خسارتی نگرفتم، همین تصادف، کمکم شروع این رابــطه شد. تقریبا این کافی شاپ پاتوقمان شده بود، دو فنجان قهوه مخصوص و همان همیشگیمان را سفارش دادیم؛ سوران یک جعبه ی ظریف کادو پیچ شده را جلویم روی میز گذاشت.
لبخندی زدم و خواستم خودم را خیلی هیجان زده نشان ندهم ولی با دیدن یادداشت روی جعبه نتوانستم جلوی خودم را بگیرم.
- وای چی کردی تو پسر؟
- تولدت مبارک خانومی.
- تولدم؟ وای مرسی عزیزم!! مرسی که تولدمو یادت مونده بود؛ حسابی سورپرایز شدم...
- اصلا کار من، سورپرایز کردنه.
جعبه را به آرامی باز کردم و با چشمانی مملو از هیجان به داخل جعبه نگاه کردم.
- وای انگشتر طلا!؟
انگشتر طلا آن هم با این نگین درشت، حسابی به دستم می آمد. دستم را جلوی صورتش نگه داشتم.
- چطوره؟؟ بهم میاد؟!
لبخندی دندان نما زد و در چشمانم خیره شد و چشمکی زد؛
- عالی خانوم، عالی.
کیف پولش را از جیبش بیرون آورد و بازش
خلاصه قسمت #اول #دخترکش
لحظه ای نگاه دخترک بیچاره به پنجره افتاد و همان جا ثابت ماند. آن شب آسمان مهتابی تر و روشن تر بود. با دیدن چیزی چشمانش برق زد و امید در چهره اش نمایان شد، با جیغ زدن سعی کرد کمک بخواهد، ولی پارچه ای که روی دهانش بسته شده بود، این اجازه را به او نمی داد.
*
آرام و بی صدا نفت را روی بدن لرزان دختر ریخت، صدای ناله و تقلایش سکوت اتاق را بیش از پیش برهم ریخت؛ فندک را روشن کرد. نگاهی به شعله آن انداخت و بهمنش را گوشه لـب گذاشت و بهمن را روشن کرد و لبخندی نثار چهره نگران و پر از ترس و وهم دخترک کرد. چند ثانیه بعد تنش میان شعله های زرد و سرخ آتش می سوخت و ناله های آخرش از پایان دردناک لحظاتش خبر می داد.
*
دفترچه اش را بیرون آورد، در روی شانزدهمین عکسِ سه درچهار، که تصویر دختری معصوم را نشان می داد، علامت ضربدری را کشید. از جیب کتش، کیف پول کوچکی بیرون آورد و از داخل آن یک قطعه عکس سه در چهار را بیرون کشید و در مقابل عدد ۱۷ قرارداد و مقابل عکس تیک زد.
*
آتش کمتر شده بود، جسد سوخته ی دخترک را برداشت و در پارچه ای سفید پیچید، جسدی که حالا هیچ نشانی از جسم یک انسان را نداشت، آن را داخل صندوق عقب ماشینش گذاشت. چند دقیقه بعد با سرعت از آنجا دور شد. فقط بیابان بود و سکوت و وهم.
*
مجموعه آن شب
اپیزود #دخترکش _ قسمت #دوم
«قاتل سریالی بی رحم پانزدهمین قربانی اش را نیز به کام مرگ کشاند:
عصر دیروز در منطقه ای خارج از شهر جسد سوخته ای توسط کشاورزان پیدا شد، پس از گزارش محلی، ماموران در صحنه حاضر شدند و جسد برای احراز هویت به پزشکی قانونی انتقال یافت، طبق گزارش های انجام شده، جسد متعلق به یک دختر جوان ۲۰ ساله است که تا کنون اطلاعات بیشتری از اومنتشر نشده، در طی دوماه گذشته این پانزدهمین قتل از رشته قتل های این قاتل سریالی است؛
نکته ی حائز اهمیتِ همه ی این قتل ها این است که تمام قربانیان را دختران جوان تشکیل می دهند، علی رغم تلاش شبانه روزی پلیس هنوز سرنخی از قاتل در دست نیست، لطفا مراقب دوستی و ارتباط های فرزندانمان باشیم...»
صدای رادیو را کم کردم و به ساعت مچی ام نگاهی انداختم طبق معمول دیر کرده بود و برای اینکه از دلم درآورد مرا به کافی شاپ دعوت کرده بود، و طبق معمول من زودتر رسیده بودم. سرم را پایین انداختم و کلافه پوفی کشیدم و با انگشتانم روی فرمان ضرب گرفتم. همان طور که در افکار خودم غرق بودم ناگهان صدای ضربه های ممتد به شیشه باعث شد با ترس از فکر بیرون آمده و نگاهم به «سوران» بیوفتد که با لبخند، اشاره می کرد که شیشه ماشین را پایین بدهم. اخمی کردم و با طمأنینه شیشه را پایین دادم. شاخه گل رُزی را از پشتش بیرون آورد و به سمت من گرفت.
- «تقدیم به خانوم خوشگله، ببخشید دیر شد.»
نگاهش کردم، سعی کردم خودم را عصبی نشان دهم.
- به این بدقولیات عادت کردم، ولی دیگه دیر نکن. چون باعث میشی...
- چشم.
حرفم را قطع کرد و لبخندی زد و چشمم به روزنامه ی درون دستش افتاد، با کنجکاوی پرسیدم:
- چی شده؟ خبرای جدید چیه؟
با تمسخر روزنامه را باز کرد.
- هه، علیرغم تلاش شبانه روزی پلیس زحمت کش، هنوز سرنخی از قاتل پیدا نشده، فکر کنم تا کل دخترای شهر قتل عام نشن، سرنخی پیدا نمیشه؛ کل شهر در گیر این قضیه شده.
نفس عمیقی کشیدم و ناگهان احساس ترس عجیبی وجودم را گرفت:
- کمکم دارم میترسم.
- قربون خانومم بشم، تا منو داری ترس به دلت راه نده، هرکی از شعاع صد متریت رد بشه خودم قلم پاشو می شکنم. خب دیگه، حالا پیاده شو بریم داخل؛
با خنده نگاهش کردم، با وجود تمام مخالفت های پدرم، بالاخره سماجتم جواب داد و راضی شد سوران را به عنوان نامزد من به رسمیت بشناسد. خیلی اتفاقی باهم آشنا شده بودیم، سه ماه پیش تصادف کوچک باعث این آشنایی شد، زمانی که برای اولین بار ماشین پدرم را گرفته بودم تا تنها در شهر کمی دور بزنم. چهره کاریزماتیکی داشت، بدون هیچ حرفی رضایت دادم و حتی از او هیچ خسارتی نگرفتم، همین تصادف، کمکم شروع این رابــطه شد. تقریبا این کافی شاپ پاتوقمان شده بود، دو فنجان قهوه مخصوص و همان همیشگیمان را سفارش دادیم؛ سوران یک جعبه ی ظریف کادو پیچ شده را جلویم روی میز گذاشت.
لبخندی زدم و خواستم خودم را خیلی هیجان زده نشان ندهم ولی با دیدن یادداشت روی جعبه نتوانستم جلوی خودم را بگیرم.
- وای چی کردی تو پسر؟
- تولدت مبارک خانومی.
- تولدم؟ وای مرسی عزیزم!! مرسی که تولدمو یادت مونده بود؛ حسابی سورپرایز شدم...
- اصلا کار من، سورپرایز کردنه.
جعبه را به آرامی باز کردم و با چشمانی مملو از هیجان به داخل جعبه نگاه کردم.
- وای انگشتر طلا!؟
انگشتر طلا آن هم با این نگین درشت، حسابی به دستم می آمد. دستم را جلوی صورتش نگه داشتم.
- چطوره؟؟ بهم میاد؟!
لبخندی دندان نما زد و در چشمانم خیره شد و چشمکی زد؛
- عالی خانوم، عالی.
کیف پولش را از جیبش بیرون آورد و بازش
👍4
کرد از لای دستش نگاه کردم که ببینم داخل آن چه خبر است، از کنجکاوی ام حرصش می گرفت. لبخندم تبدیل به خنده شد. یک عکس کوچک از من کنار عکس خودش زده بود، کارت شناسایی و گواهی نامه و چند کارت اعتباری. خبر دیگری نبود. پول قهوه ها را بیرون کشید و دوباره کیفش را بست.
***
ساعت از ۹ شب گذشته بود. به خانه که رسیدم با قیافه ی درهم پدرم رو به رو شدم، آرام به سمتم آمد و مصمم نگاهم کرد، از خجالت سرم را پایین انداختم، چانه ام را گرفت و سرم را بالا نگه داشت.
- کجا بودی تا حالا؟
- پیشِ...پیش سو...سوران.
کمی نگاهم کرد، به آرامی لبخندی روی لـبش نشست.
- یه کم حواستو جمع کن دختر، میدونی که این چند وقته داره چه اتفاقاتی می افته، فعلا اون بیرون امنیتی وجود نداره، بحث این قاتلِ باعث می شه نگرانت بشم.
لبخندی زدم و در دلم چقدر بالیدم که پدرم با تمام مشغله کاریش هنوز نگران و دلواپس من است، حتی همین دیشب بابت جشن تولد، دست تنها من را سورپرایز کرد.
- قربون بابای خوشگلم برم که نگرانمه، گفتم که پیش سوران بودم، اون مراقبمه.
- سوگند، تو تازه ۲٣ سالت شده، تنها یادگار مادرتی، می دونی که همیشه نگرانتم. اون خدابیامرز که نموند بزرگ شدنتو ببینه، حداقل من باید ازت مراقبت کنم.
اشک را می دیدم که گوشه ی چشمش جمع شده بود، موهای جوگندمی اش و چین و چروک هایی که روی پیشانی و دور چشمش افتاده بود، چهره اش را غمگین تر می کرد. هروقت یاد مادرم می افتاد بی اختیار اشک می ریخت. بغض کردم، مادری که هیچوقت ندیده بودمش وقتی به دنیا آمدم سر زا رفت. پدرم جای خالیش را به خوبی برایم پر کرده بود و نمی گذاشت نبودش را حس کنم، اشک از لای مژه هایش روی گونه هایش لغزید، و با پشت دست گونه هایش را نوازش کردم و اشکاهایش را پاک کردم و به آرامی گونه اش رو نوازش کردم.
نفس عمیقی کشید و لبخند زد، رفت و روی کاناپه نشست.
- امروز اخبار در مورد این اتفاقات و قتل دخترای جوون می گفت، اون بی وجود داره همه ی اون دخترای معصوم رو آتیش می زنه و هربار جنازه ی یکی شون رو از یه گوشه شهر پیدا می کنن امروزم که خبر پونزدهمین نفر اومد. بی چاره خانواده هاشون، چی می کشن!؟
- آره تو روزنامه در موردش خوندم، امیدوارم هرچه سریع تر دستگیرش کنن.
پدرم نگاهی به من انداخت و سرش را به نشانه تایید تکان داد.
-امیدوارم، ماه هربونت برم الهی، گریه نکن فدات شم. بابا، گریه نکن دیگه؛ به خاطر من.
یچوقت پشت اَبر پشت نمیمونه.
«شب بخیری» گفتم و راهی اتاقم شدم.
#محمد_زارعی
#مجموعه_آن_شب
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر و بررسی مجموعه آن شب و گفتگو مستقیم با نویسنده در درگروه مجموعه آن شب عضو شید!
https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
***
ساعت از ۹ شب گذشته بود. به خانه که رسیدم با قیافه ی درهم پدرم رو به رو شدم، آرام به سمتم آمد و مصمم نگاهم کرد، از خجالت سرم را پایین انداختم، چانه ام را گرفت و سرم را بالا نگه داشت.
- کجا بودی تا حالا؟
- پیشِ...پیش سو...سوران.
کمی نگاهم کرد، به آرامی لبخندی روی لـبش نشست.
- یه کم حواستو جمع کن دختر، میدونی که این چند وقته داره چه اتفاقاتی می افته، فعلا اون بیرون امنیتی وجود نداره، بحث این قاتلِ باعث می شه نگرانت بشم.
لبخندی زدم و در دلم چقدر بالیدم که پدرم با تمام مشغله کاریش هنوز نگران و دلواپس من است، حتی همین دیشب بابت جشن تولد، دست تنها من را سورپرایز کرد.
- قربون بابای خوشگلم برم که نگرانمه، گفتم که پیش سوران بودم، اون مراقبمه.
- سوگند، تو تازه ۲٣ سالت شده، تنها یادگار مادرتی، می دونی که همیشه نگرانتم. اون خدابیامرز که نموند بزرگ شدنتو ببینه، حداقل من باید ازت مراقبت کنم.
اشک را می دیدم که گوشه ی چشمش جمع شده بود، موهای جوگندمی اش و چین و چروک هایی که روی پیشانی و دور چشمش افتاده بود، چهره اش را غمگین تر می کرد. هروقت یاد مادرم می افتاد بی اختیار اشک می ریخت. بغض کردم، مادری که هیچوقت ندیده بودمش وقتی به دنیا آمدم سر زا رفت. پدرم جای خالیش را به خوبی برایم پر کرده بود و نمی گذاشت نبودش را حس کنم، اشک از لای مژه هایش روی گونه هایش لغزید، و با پشت دست گونه هایش را نوازش کردم و اشکاهایش را پاک کردم و به آرامی گونه اش رو نوازش کردم.
نفس عمیقی کشید و لبخند زد، رفت و روی کاناپه نشست.
- امروز اخبار در مورد این اتفاقات و قتل دخترای جوون می گفت، اون بی وجود داره همه ی اون دخترای معصوم رو آتیش می زنه و هربار جنازه ی یکی شون رو از یه گوشه شهر پیدا می کنن امروزم که خبر پونزدهمین نفر اومد. بی چاره خانواده هاشون، چی می کشن!؟
- آره تو روزنامه در موردش خوندم، امیدوارم هرچه سریع تر دستگیرش کنن.
پدرم نگاهی به من انداخت و سرش را به نشانه تایید تکان داد.
-امیدوارم، ماه هربونت برم الهی، گریه نکن فدات شم. بابا، گریه نکن دیگه؛ به خاطر من.
یچوقت پشت اَبر پشت نمیمونه.
«شب بخیری» گفتم و راهی اتاقم شدم.
#محمد_زارعی
#مجموعه_آن_شب
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر و بررسی مجموعه آن شب و گفتگو مستقیم با نویسنده در درگروه مجموعه آن شب عضو شید!
https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عشق دلم مهربونم
خیلی دوست دارم آی دیوونه😍😘🍃🧡❤️
خیلی دوست دارم آی دیوونه😍😘🍃🧡❤️
خلاصه قسمت #دوم اپیزود دخترکش
نفس عمیقی کشید و لبخند زد، رفت و روی کاناپه نشست.
- امروز اخبار در مورد این اتفاقات و قتل دخترهای جوون می گفت، اون بی وجود داره همه ی اون دخترهای معصوم رو آتیش می زنه و هربار جنازه ی یکی شون رو از یه گوشه شهر پیدا می کنن؛ امروزم که خبر پونزدهمین نفر اومد. بی چاره خانواده هاشون، چی می کشن!؟
- آره تو روزنامه در موردش خوندم، امیدوارم هرچه سریع تر دستگیرش کنن.
پدرم نگاهی به من انداخت و سرش را به نشانه تایید تکان داد.
- امیدوارم، ماه قربونت برم الهی، گریه نکن فدات شم. بابا، گریه نکن دیگه؛ به خاطر من.
شب بخیری گفتم و راهی اتاقم شدم
*
مجموعه آن شب
اپیزود #دخترکش _ قسمت #سوم
-سوران، چه خبرته؟ یواش تر...
پایش را روی پدال گاز فشار داد و با خنده ی شیطنت آمیزی نگاهم کرد.
-مگه نگفتی عشق سرعتی؟
-آره؛ ولی اشتباه کردم. ببین می تونی بزنی امشب ناکارمون کنی. آروم تو رو خدا. اصلا مگه قرار نبود بری آژانس؟ من رو برسون، خودتم برو.
صدای خنده اش فضا را پر کرد، نگاهی به من کرد.
- خب مگه نمیگی زودتر، خب منم دارم سریع تر میرم دیگه.
هیجان و آدرنالین تمام بدنم را گرفته بود و محکم دستم را به داشبورد فشار میدادم و پاهایم را از ترس جمع کرده بودم و نگاهم فقط به روبرو بود و ماشین هایی که در کسری از ثانیه از کنارشان عبور میکردیم.
- وای جلو رو نگاه کن.
با خنده سری تکان داد.
- نترس دختر جون حواسم هست؛ اصلا می خوای با چشمای بسته رانندگی کنم، بیا...
نگاهم را لحظه ای به نیم رخش کشاندم که چشمانش را برای لحظاتی بسته بود.
- وای چرا اینطوری می کنی، چشاتو باز...
هنوز حرفم تمام نشده بود که سرم محکم به شیشه جلو برخورد کرد، همه چیز آنقدر سریع بود که چیزی نفهمیدم، فقط صدای جیغ لاستیک های ماشین پشت سری را شنیدم. چند لحظه که گذشت، سرم به شدت درد می کرد، نگاهی به سوران انداختم. بینی اش خون ریزی کرده بود و لباس سفید رنگش، رنگ خون گرفته بود...
- وای، چی شده؟ حالت خوبه؟
محکم بینی اش را گرفت و نگاهی به من انداخت.
- تو حالت خوبه سوگند؟
در همین لحظه صدای برخورد ضرباتی به شیشه توجه اش را به خود جلب کرد. مردی هیکلی با سری طاس چند ضربه ممتد به شیشه زد. با دست دیگرش شیشه را پایین کشید.
- ببخشید آقا...
- چه خبرته؟ معلومه داری غلطی می کنی؟...
*
در تاریکی راهرو کلید را بیرون کشید و دَر را باز کرد. خودش کنار ایستاد و در آن تاریکی نگاهی به چشمان نا مطمئن من انداخت.
- ببخشید که مجبور شدم بیارمت خونه، باید لباسام رو عوض کنم و برسونمت. نمی تونم بفرستمت تنها بری.
سعی کردم که استرسم را بروز ندهم.
- این چه حرفیه خب من با آژانس...
حرفم را قطع کرد و جدیتر از قبل ادامه داد.
- خودم میرسونمت.
سکوتی عجیب برقرار شد. تا حالا نشده بود که به خانه اش بروم. حسِ هیجان و ترسِ عجیبی داشتم. ولی اطمینانم به سوران باعث شد پا به خانه بگذارم. وارد شدم و بعد از چند لحظه پشت سر من وارد شد و دَر را بست. کلید برق را زد و خانه بعد از چند لحظه روشن شد. اولین چیزی که توجهم را جلب کرد دکوراسیون عجیب خانه بود. اکثر رنگ های بکار رفته در دکوراسیون تیره بود. کمی خسته بودم و به سمت راحتی رفتم و با طمأنینه روی آن نشستم. سوران بدون توجه به من به سمت اتاقش رفت و بعد چند لحظه برگشت. همانطور که با دقت خانه را از نظر می گذراندم، صدایش توجهم را جلب کرد.
- سوگند، ببخشید ولی باید بهت بگم میخوام... می خوام...
مکث کرد و لبخندی زد. نگرانی به چهره ام بازگشت و ضربان قلبم بیشتر و بیشتر شد. آب دهانم را به زور قورت دادم.
- می خوام الان برم یه دوش بگیرم و بیام؛ قول می دم سریع تموم شه؛ نگران نباش زیاد طول نمی کشه.
به اتاقش بازگشت. به آرامی لبخند روی لبم نشست، نفس عمیقی کشیدم. بعد از چند دقیقه از اتاق خارج شد و به سمت اتاق دیگری رفت. و چند لحظه ای نگذشته بود که صدای شیر آب آمد...
دختر ترسویی نبودم؛ ولی محافظه کارییم اجازه نداده بود در آن سه ماه آشناییمان و با اینکه خیلی دوستش داشتم به خانه اش بروم. همانطور که نشسته اطراف را دید می زدم، کنجکاویم گل کرد و به سمت اتاقش رفتم؛ تختی دو نفره، دراور قهوه ای گوشه اتاق که آینه ای طرح دار رویش قرار داشت، میز کامپیوتر و محتویاتش و پنجره ای که با پرده ای تیره و زمخت پوشانده شده بود. این ها تقریبا محتویات داخل اتاق را تشکیل داده بودند.
تا آمدنش تصمیم گرفتم چرخی در اتاق خوابش بزنم. به سمت دراور چوبی گوشه ی اتاق رفتم. مقابل آینه ایستادم. آرایشم بهم ریخته شده بود، نگاهم را از روی چهره ی رنگ و رو رفته ام در آینه گرفتم و به کشو های دراور کشاندم. از روی کنجکاوی کشوی اول را باز کردم، چیزی نبود جز چند دست لباس، دومی و سومی هم باز کردم چیز خاصی نبود، کشوی چهارم را باز کردم یک مشت کاغذ و خرت و پرت همراه با یک پلاستیک دسته دار مشکی به چشم می آمد، حس کنجکاویم باز گل کرد و پلاستیک را
نفس عمیقی کشید و لبخند زد، رفت و روی کاناپه نشست.
- امروز اخبار در مورد این اتفاقات و قتل دخترهای جوون می گفت، اون بی وجود داره همه ی اون دخترهای معصوم رو آتیش می زنه و هربار جنازه ی یکی شون رو از یه گوشه شهر پیدا می کنن؛ امروزم که خبر پونزدهمین نفر اومد. بی چاره خانواده هاشون، چی می کشن!؟
- آره تو روزنامه در موردش خوندم، امیدوارم هرچه سریع تر دستگیرش کنن.
پدرم نگاهی به من انداخت و سرش را به نشانه تایید تکان داد.
- امیدوارم، ماه قربونت برم الهی، گریه نکن فدات شم. بابا، گریه نکن دیگه؛ به خاطر من.
شب بخیری گفتم و راهی اتاقم شدم
*
مجموعه آن شب
اپیزود #دخترکش _ قسمت #سوم
-سوران، چه خبرته؟ یواش تر...
پایش را روی پدال گاز فشار داد و با خنده ی شیطنت آمیزی نگاهم کرد.
-مگه نگفتی عشق سرعتی؟
-آره؛ ولی اشتباه کردم. ببین می تونی بزنی امشب ناکارمون کنی. آروم تو رو خدا. اصلا مگه قرار نبود بری آژانس؟ من رو برسون، خودتم برو.
صدای خنده اش فضا را پر کرد، نگاهی به من کرد.
- خب مگه نمیگی زودتر، خب منم دارم سریع تر میرم دیگه.
هیجان و آدرنالین تمام بدنم را گرفته بود و محکم دستم را به داشبورد فشار میدادم و پاهایم را از ترس جمع کرده بودم و نگاهم فقط به روبرو بود و ماشین هایی که در کسری از ثانیه از کنارشان عبور میکردیم.
- وای جلو رو نگاه کن.
با خنده سری تکان داد.
- نترس دختر جون حواسم هست؛ اصلا می خوای با چشمای بسته رانندگی کنم، بیا...
نگاهم را لحظه ای به نیم رخش کشاندم که چشمانش را برای لحظاتی بسته بود.
- وای چرا اینطوری می کنی، چشاتو باز...
هنوز حرفم تمام نشده بود که سرم محکم به شیشه جلو برخورد کرد، همه چیز آنقدر سریع بود که چیزی نفهمیدم، فقط صدای جیغ لاستیک های ماشین پشت سری را شنیدم. چند لحظه که گذشت، سرم به شدت درد می کرد، نگاهی به سوران انداختم. بینی اش خون ریزی کرده بود و لباس سفید رنگش، رنگ خون گرفته بود...
- وای، چی شده؟ حالت خوبه؟
محکم بینی اش را گرفت و نگاهی به من انداخت.
- تو حالت خوبه سوگند؟
در همین لحظه صدای برخورد ضرباتی به شیشه توجه اش را به خود جلب کرد. مردی هیکلی با سری طاس چند ضربه ممتد به شیشه زد. با دست دیگرش شیشه را پایین کشید.
- ببخشید آقا...
- چه خبرته؟ معلومه داری غلطی می کنی؟...
*
در تاریکی راهرو کلید را بیرون کشید و دَر را باز کرد. خودش کنار ایستاد و در آن تاریکی نگاهی به چشمان نا مطمئن من انداخت.
- ببخشید که مجبور شدم بیارمت خونه، باید لباسام رو عوض کنم و برسونمت. نمی تونم بفرستمت تنها بری.
سعی کردم که استرسم را بروز ندهم.
- این چه حرفیه خب من با آژانس...
حرفم را قطع کرد و جدیتر از قبل ادامه داد.
- خودم میرسونمت.
سکوتی عجیب برقرار شد. تا حالا نشده بود که به خانه اش بروم. حسِ هیجان و ترسِ عجیبی داشتم. ولی اطمینانم به سوران باعث شد پا به خانه بگذارم. وارد شدم و بعد از چند لحظه پشت سر من وارد شد و دَر را بست. کلید برق را زد و خانه بعد از چند لحظه روشن شد. اولین چیزی که توجهم را جلب کرد دکوراسیون عجیب خانه بود. اکثر رنگ های بکار رفته در دکوراسیون تیره بود. کمی خسته بودم و به سمت راحتی رفتم و با طمأنینه روی آن نشستم. سوران بدون توجه به من به سمت اتاقش رفت و بعد چند لحظه برگشت. همانطور که با دقت خانه را از نظر می گذراندم، صدایش توجهم را جلب کرد.
- سوگند، ببخشید ولی باید بهت بگم میخوام... می خوام...
مکث کرد و لبخندی زد. نگرانی به چهره ام بازگشت و ضربان قلبم بیشتر و بیشتر شد. آب دهانم را به زور قورت دادم.
- می خوام الان برم یه دوش بگیرم و بیام؛ قول می دم سریع تموم شه؛ نگران نباش زیاد طول نمی کشه.
به اتاقش بازگشت. به آرامی لبخند روی لبم نشست، نفس عمیقی کشیدم. بعد از چند دقیقه از اتاق خارج شد و به سمت اتاق دیگری رفت. و چند لحظه ای نگذشته بود که صدای شیر آب آمد...
دختر ترسویی نبودم؛ ولی محافظه کارییم اجازه نداده بود در آن سه ماه آشناییمان و با اینکه خیلی دوستش داشتم به خانه اش بروم. همانطور که نشسته اطراف را دید می زدم، کنجکاویم گل کرد و به سمت اتاقش رفتم؛ تختی دو نفره، دراور قهوه ای گوشه اتاق که آینه ای طرح دار رویش قرار داشت، میز کامپیوتر و محتویاتش و پنجره ای که با پرده ای تیره و زمخت پوشانده شده بود. این ها تقریبا محتویات داخل اتاق را تشکیل داده بودند.
تا آمدنش تصمیم گرفتم چرخی در اتاق خوابش بزنم. به سمت دراور چوبی گوشه ی اتاق رفتم. مقابل آینه ایستادم. آرایشم بهم ریخته شده بود، نگاهم را از روی چهره ی رنگ و رو رفته ام در آینه گرفتم و به کشو های دراور کشاندم. از روی کنجکاوی کشوی اول را باز کردم، چیزی نبود جز چند دست لباس، دومی و سومی هم باز کردم چیز خاصی نبود، کشوی چهارم را باز کردم یک مشت کاغذ و خرت و پرت همراه با یک پلاستیک دسته دار مشکی به چشم می آمد، حس کنجکاویم باز گل کرد و پلاستیک را
بیرون کشیدم. درون آن یک پاکت کوچک که شبیه پاکت نامه نظرم را به خودش جلب کرد، بازش کردم چندین قطعه عکس سه درچهار درون آن بود، هرکدام از عکس ها از یک چهره ی متفاوت بود که اصلا برایم آشنا نبودند. راستش شناختی از اقوام و آشنایان سوران نداشتم. هر وقت حرف از خانواده و آشنایانش پیش می آمد می گفت فامیل هایش در شهرستان زندگی می کنند. عکس ها را با دقت نگاه کردم، چند قطعه عکس از دختران جوان؛ بیخیال عکس ها شدم و برگه دیگری که درون آن بود را برداشتم، رویش تاریخ و آدرسی بود که نمی دانستم برای کجاست، آخر کاغذ یک قطعه عکس سه در چهار چسبانده شده بود، درون پلاستیک دفترچه ای و تعدادی هم عکس که درون دفترچه چسبانده شده بود هم بود. نگاهی به عکس ها انداختم، به نظر میرسد چهره هایشان آشنا به نظر میرسید، تازه یادم آمد، چقدر شبیه عکس دخترانی بود که به قتل رسیده بودند. دفترچه از دستم افتاد آن را برداشتم نگاهم به عکسی که جدا شده بود افتاد. پشت عکس تاریخی نوشته شده بود. دقت کردم، عجیب بود این تاریخ فرداشب بود. گیج شده بودم و افکار زیادی از ذهنم می گذشت، خواستم بیشتر دفترچه را بررسی کنم که صدای قدم های سوران باعث شد خیلی سریع همه چیز را سر جایش برگرداندم و خودم را به تختش برسانم؛ سعی کردم خودم را خونسرد جلوه دهم.
در چارچوب در ایستاد، با دیدن من در اتاق رنگش پرید و سریع لبخندی روی لـبش نقش بست.
- تو اینجایی سوگند؟
لحن صدایش کمی تغییر کرده بود. لبخندش تبدیل به خنده شد.
- بیا، قهوه درست کردم برات، قهوه اش محشره.
زورکی لبخندی زدم و تشکری کردم.
- بیا، بیا تو سالن پذیرایی بشین تا برم برات قهوه بیارم.
نگاهی کلی به اتاق انداخت و رفت. از رفتنش که مطمئن شدم نگاهی به اطراف انداختم تا مطمئن شوم همه چیز مرتب است. چیز هایی که دیده بودم باعث گُنگی و تعجب من شده بود. کم کم قهوه درست کردنش داشت طول میکشید.
- چی شد سوران، بیام کمکت؟
- نه خانوم، الان آماده می شه.
***
در اتاق مدام فکرم درگیر اتفاقات دیشب بود، آن عکسها و آن آدرس و از همه پیچیده تاریخی که برای امشب بود. این ها حتما به هم ربط داشتند، چرا باید سوران چیز به آن مهمی را آنقدر دم دست بگذارد؟ این را فهمیده بودم که او آدم حواس پرتیست؛ ولی نه تا این حد سر به هوا، مطمئنا یادش نبوده که کنجکاوی من ممکن است کار دستش دهد. با فکری که از سرم گذست بدنم یخ کرد.
-خدایا نکنه، نکنه...
به خودم و فکرم تشر زدم.
-آروم بگیر دختر، امکان نداره سوران همچین کاری کنه!
ولی آن آدرس، آن تاریخ، اینها مطمئناً اتفاقی نبود. باید حتما از کارش سر در می آوردم. خیلی طول کشید ولی تصمیمم را گرفتم. آن روز غروب با کلی مقدمه چینی و التماس بالاخره پدرم را راضی کردم که شب را بروم پیش ریحانه، صمیمی ترین دوستم...
-الو ریحانه جون...
- به به خانوم، آفتاب از کدوم طرف دراومده؟
- اصولا از مشرق طلوع میکنه؟
- چقدر تو بامزه ای، نمکدون...
- حالا بیخیال ریحانه، یه زحمتی داشتم برات...
بالاخره سین جیم ریحانه تمام شد و قرار شد به پدرم بگوییم که امشب پیش او می روم. ریحانه را هم با این حرف که با همکاری با او قرار است یک شب رویایی را پیش نامزدم سوران بگذرانم، راضی به این همکاری کردم. ولی چه کسی خبر داشت در ذهن من چه میگذرد؟
مقابل دَر آژانس منتظر بودم، خدا خدا می کردم دیر نرسیده باشم. ساعت تقریبا ۹شب بود و ده دقیقه ای بود که منتظر بودم، بالاخره سوران از دفتر آژانس خارج شد. از دور دیدمش، به سمت ماشینش رفت و سوار شد. نگاهم را به چشمان منتظر راننده مسن دوختم.
- آقا لطفا طوری که اون آقا متوجه نشه تعقیبش کنید...
#محمد_زارعی
#مجموعه_آن_شب
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر و بررسی مجموعه آن شب و گفتگو مستقیم با نویسنده در درگروه مجموعه آن شب عضو شید!
https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
در چارچوب در ایستاد، با دیدن من در اتاق رنگش پرید و سریع لبخندی روی لـبش نقش بست.
- تو اینجایی سوگند؟
لحن صدایش کمی تغییر کرده بود. لبخندش تبدیل به خنده شد.
- بیا، قهوه درست کردم برات، قهوه اش محشره.
زورکی لبخندی زدم و تشکری کردم.
- بیا، بیا تو سالن پذیرایی بشین تا برم برات قهوه بیارم.
نگاهی کلی به اتاق انداخت و رفت. از رفتنش که مطمئن شدم نگاهی به اطراف انداختم تا مطمئن شوم همه چیز مرتب است. چیز هایی که دیده بودم باعث گُنگی و تعجب من شده بود. کم کم قهوه درست کردنش داشت طول میکشید.
- چی شد سوران، بیام کمکت؟
- نه خانوم، الان آماده می شه.
***
در اتاق مدام فکرم درگیر اتفاقات دیشب بود، آن عکسها و آن آدرس و از همه پیچیده تاریخی که برای امشب بود. این ها حتما به هم ربط داشتند، چرا باید سوران چیز به آن مهمی را آنقدر دم دست بگذارد؟ این را فهمیده بودم که او آدم حواس پرتیست؛ ولی نه تا این حد سر به هوا، مطمئنا یادش نبوده که کنجکاوی من ممکن است کار دستش دهد. با فکری که از سرم گذست بدنم یخ کرد.
-خدایا نکنه، نکنه...
به خودم و فکرم تشر زدم.
-آروم بگیر دختر، امکان نداره سوران همچین کاری کنه!
ولی آن آدرس، آن تاریخ، اینها مطمئناً اتفاقی نبود. باید حتما از کارش سر در می آوردم. خیلی طول کشید ولی تصمیمم را گرفتم. آن روز غروب با کلی مقدمه چینی و التماس بالاخره پدرم را راضی کردم که شب را بروم پیش ریحانه، صمیمی ترین دوستم...
-الو ریحانه جون...
- به به خانوم، آفتاب از کدوم طرف دراومده؟
- اصولا از مشرق طلوع میکنه؟
- چقدر تو بامزه ای، نمکدون...
- حالا بیخیال ریحانه، یه زحمتی داشتم برات...
بالاخره سین جیم ریحانه تمام شد و قرار شد به پدرم بگوییم که امشب پیش او می روم. ریحانه را هم با این حرف که با همکاری با او قرار است یک شب رویایی را پیش نامزدم سوران بگذرانم، راضی به این همکاری کردم. ولی چه کسی خبر داشت در ذهن من چه میگذرد؟
مقابل دَر آژانس منتظر بودم، خدا خدا می کردم دیر نرسیده باشم. ساعت تقریبا ۹شب بود و ده دقیقه ای بود که منتظر بودم، بالاخره سوران از دفتر آژانس خارج شد. از دور دیدمش، به سمت ماشینش رفت و سوار شد. نگاهم را به چشمان منتظر راننده مسن دوختم.
- آقا لطفا طوری که اون آقا متوجه نشه تعقیبش کنید...
#محمد_زارعی
#مجموعه_آن_شب
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر و بررسی مجموعه آن شب و گفتگو مستقیم با نویسنده در درگروه مجموعه آن شب عضو شید!
https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
❤1👍1
مجموعه آن شب
اپیزود #دخترکش | قسمت #چهارم
مقابل دَر آژانس منتظر بودم، خدا خدا می کردم دیر نرسیده باشم. ساعت تقریبا نه شب بود و ده دقیقه ای بود که منتظر بودم، بالاخره سوران از دفتر آژانس خارج شد. از دور دیدمش، به سمت ماشینش رفت و سوار شد. نگاهم را به چشمان منتظر راننده مسن دوختم.
- آقا لطفا طوری که اون آقا متوجه نشه تعقیبش کنید...
- چشم خانوم، ولی فقط دردسر نشه برامون.
- نترس آقا نامزده، مشکلی پیش نمیاد.
یک ساعتی می شود که او را در جاده تعقیب می کردیم، بالاخره در یک فرعی نزدیک پل خواب مسیرش را از جاده ی اصلی جدا کرد، باید خیلی احتیاط می کردم. چند کیلومتر در جاده ی فرعی حرکت کردیم. راننده تاکسی ناگهان زد روی ترمز و ایستاد و دستی را کشید.
- خانوم من دیگه بیشتر از این نمیرم.
نگاهم به ماشین سوران بود که دور می شود.
- یعنی چی آقا؟ پولش رو پرداخت می کنم هرچقدر باشه.
- مسئله پولش نیست دخترم، من زن و بچه دارم؛ حوصله دردسرم ندارم. از من می شنوی شما هم بیا برگردیم.
با عصبانیت نگاهی خیره نثارش کردم و پیاده شدم؛ کرایه را حساب کردم و حرکت کرد. در آن جاده تاریک تنها ماندم، نگاهی به اطراف کردم، ترسی عجیب در جانم رخنه کرده بود. برگشتم و مسیری که سوران رفته بود را نگاهی انداختم. به مسیر ادامه دادم.
«خدایا چه غلطی کردم کاش بر می گشتم» ولی دیگر دیر شده بود و کنجکاوییم این اجازه را به من نمی داد. راهم را ادامه دهم، کمی که پیاده رفتم توانستم ماشین سوران را از دور ببینم که چراغ ترمزش لحظه ای روشن و خاموش شد.
آرام و با احتیاط به سمت ماشین رفتم، با هرقدم که نزدیک می شدم، می توانستم تصویری از کلبه ای کوچک را در تاریکی ببینم. هرلحظه استرسِ بیشتری بر من وارد می شود و حالا لرزش قدم هایم بیشتر شده بود؛ به اندازه کافی که نزدیک شدم، خودم را پشت بوته ای پنهان کردم. سوران پیاده شد و به طرف کلبه رفت، دَر کلبه را باز کرد و داخل شد.
از پشت بوته ها بیرون آمدم، سعی کردم نزدیکتر شوم، واقعا که در آن لحظه حماقت برای من هیچ حد و مرزی نداشت. وگرنه این کار من معنای عمیق دیوانگی را نشان می داد. آرام به سمت کلبه رفتم. حالا به دوقدمی کلبه رسیده بودم، توانستم پنجره ی کوچکی را روی دیوار کلبه ببینم، ولی بلندتر از قد من بود، گاهی نسیم خنکی می وزید که باعث می شود سرما در بدنم رخنه کند، صدای جابهجایی علفزار در برخورد با باد فضا را وهم آلود تر می کرد. نور داخل کلبه روشن شد. سکوت عجیبی همه جا را گرفته بود و این من را بیشتر می ترساند، نمی توانستم در برابر این سوال که سوران در این کلبه چه می کند، جوابی پیدا کنم. بعد از چند دقیقه صدا هایی شبیه به مویه شنیدم. کمی بیشتر دقت کردم، صدای ناله های ضعیفی به گوشم می رسید، ناله های خفه ای که زنانه بود، ناگهان وجودم به رعشه افتاد. با چشمانم در جستجوی چیزی بودم که بتوانم روی آن ایستاده و قدم را بلند کنم، چند حلقه لاستیک کهنه با فاصله ی کمی از کلبه روی هم چیده شده بود، با احتیاط آرام لاستیک ها را زیر پنجره چیدم، حالا می توانستم از بالای آن لاستیک ها داخل کلبه را ببینم.
از چیزی که می دیدم قلبم تا مرز ایستادن پیش رفت، به موقع دستم را جلوی دهانم گذاشتم و مانع جیغ زدنم شدم، دختری بیچاره که دهانش بسته بود، با تمام وجود تقلا می کرد، ولی درمقابل آن زنجیرها که او را به تـ*ـخت بسته بودند، هیچ شانسی نداشت، چقدر آشنا بود و چقد شبیه یکی از آن عکس ها...
با دستپاچگی موبایلم را بیرون آوردم و بی مقدمه چند عکس از صحنه ای که می دیدم گرفتم.
یک لحظه نگاه دختر بیچاره به پنجره افتاد، با دیدن من توانستم امید را در چشمانش ببینم، با جیغ سعی می کرد از من کمک بخواهد ولی پارچه ای که روی دهانش بود این اجازه را به او نمی داد.
سوران متوجه نگاه دختر بیچاره به پنجره شد و سرش را به سمت پنجره برگرداند.
اگر به موقع سرم را پایین نمی آوردم، بدون شک متوجه ی من می شود، چند لحظه همان جا نشستم، ضربان قلبم به شدت می زد انتظار هر اتفاقی را داشتم، چند دقیقه ای گذشت، می خواستم بروم و به آن دختر کمک کنم، ولی برای این کار زیادی بزدل بودم. با دستم سعی کردم فریاد هایم را در گلوله حبس کنم و اجازه ندهم که از حنجره ام خارج شود، صورتم کاملا خیس شده بود.
سوران خیلی خشک و جدی به سمت پیت نفت که گوشه اتاق بود رفت و آن را برداشت و به سمت دخترک رفت، نفت را روی بدن لرزان دخترک ریخت از صحنه ای که می دیدم نفسم بند آمد، پاهایم شل شد و به آرامی نشستم. با صدای شعله های آتیش به خودم آمدم، کاملا حرارت و روشنایی آتش را می توانستم ببینم. اشکی برایم نمانده بود، با احتیاط سرم را بلند کردم...
#محمد_زارعی
#مجموعه_آن_شب
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر و بررسی مجموعه آن شب و گفتگو مستقیم با نویسنده در درگروه مجموعه آن شب عضو شید!
https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
اپیزود #دخترکش | قسمت #چهارم
مقابل دَر آژانس منتظر بودم، خدا خدا می کردم دیر نرسیده باشم. ساعت تقریبا نه شب بود و ده دقیقه ای بود که منتظر بودم، بالاخره سوران از دفتر آژانس خارج شد. از دور دیدمش، به سمت ماشینش رفت و سوار شد. نگاهم را به چشمان منتظر راننده مسن دوختم.
- آقا لطفا طوری که اون آقا متوجه نشه تعقیبش کنید...
- چشم خانوم، ولی فقط دردسر نشه برامون.
- نترس آقا نامزده، مشکلی پیش نمیاد.
یک ساعتی می شود که او را در جاده تعقیب می کردیم، بالاخره در یک فرعی نزدیک پل خواب مسیرش را از جاده ی اصلی جدا کرد، باید خیلی احتیاط می کردم. چند کیلومتر در جاده ی فرعی حرکت کردیم. راننده تاکسی ناگهان زد روی ترمز و ایستاد و دستی را کشید.
- خانوم من دیگه بیشتر از این نمیرم.
نگاهم به ماشین سوران بود که دور می شود.
- یعنی چی آقا؟ پولش رو پرداخت می کنم هرچقدر باشه.
- مسئله پولش نیست دخترم، من زن و بچه دارم؛ حوصله دردسرم ندارم. از من می شنوی شما هم بیا برگردیم.
با عصبانیت نگاهی خیره نثارش کردم و پیاده شدم؛ کرایه را حساب کردم و حرکت کرد. در آن جاده تاریک تنها ماندم، نگاهی به اطراف کردم، ترسی عجیب در جانم رخنه کرده بود. برگشتم و مسیری که سوران رفته بود را نگاهی انداختم. به مسیر ادامه دادم.
«خدایا چه غلطی کردم کاش بر می گشتم» ولی دیگر دیر شده بود و کنجکاوییم این اجازه را به من نمی داد. راهم را ادامه دهم، کمی که پیاده رفتم توانستم ماشین سوران را از دور ببینم که چراغ ترمزش لحظه ای روشن و خاموش شد.
آرام و با احتیاط به سمت ماشین رفتم، با هرقدم که نزدیک می شدم، می توانستم تصویری از کلبه ای کوچک را در تاریکی ببینم. هرلحظه استرسِ بیشتری بر من وارد می شود و حالا لرزش قدم هایم بیشتر شده بود؛ به اندازه کافی که نزدیک شدم، خودم را پشت بوته ای پنهان کردم. سوران پیاده شد و به طرف کلبه رفت، دَر کلبه را باز کرد و داخل شد.
از پشت بوته ها بیرون آمدم، سعی کردم نزدیکتر شوم، واقعا که در آن لحظه حماقت برای من هیچ حد و مرزی نداشت. وگرنه این کار من معنای عمیق دیوانگی را نشان می داد. آرام به سمت کلبه رفتم. حالا به دوقدمی کلبه رسیده بودم، توانستم پنجره ی کوچکی را روی دیوار کلبه ببینم، ولی بلندتر از قد من بود، گاهی نسیم خنکی می وزید که باعث می شود سرما در بدنم رخنه کند، صدای جابهجایی علفزار در برخورد با باد فضا را وهم آلود تر می کرد. نور داخل کلبه روشن شد. سکوت عجیبی همه جا را گرفته بود و این من را بیشتر می ترساند، نمی توانستم در برابر این سوال که سوران در این کلبه چه می کند، جوابی پیدا کنم. بعد از چند دقیقه صدا هایی شبیه به مویه شنیدم. کمی بیشتر دقت کردم، صدای ناله های ضعیفی به گوشم می رسید، ناله های خفه ای که زنانه بود، ناگهان وجودم به رعشه افتاد. با چشمانم در جستجوی چیزی بودم که بتوانم روی آن ایستاده و قدم را بلند کنم، چند حلقه لاستیک کهنه با فاصله ی کمی از کلبه روی هم چیده شده بود، با احتیاط آرام لاستیک ها را زیر پنجره چیدم، حالا می توانستم از بالای آن لاستیک ها داخل کلبه را ببینم.
از چیزی که می دیدم قلبم تا مرز ایستادن پیش رفت، به موقع دستم را جلوی دهانم گذاشتم و مانع جیغ زدنم شدم، دختری بیچاره که دهانش بسته بود، با تمام وجود تقلا می کرد، ولی درمقابل آن زنجیرها که او را به تـ*ـخت بسته بودند، هیچ شانسی نداشت، چقدر آشنا بود و چقد شبیه یکی از آن عکس ها...
با دستپاچگی موبایلم را بیرون آوردم و بی مقدمه چند عکس از صحنه ای که می دیدم گرفتم.
یک لحظه نگاه دختر بیچاره به پنجره افتاد، با دیدن من توانستم امید را در چشمانش ببینم، با جیغ سعی می کرد از من کمک بخواهد ولی پارچه ای که روی دهانش بود این اجازه را به او نمی داد.
سوران متوجه نگاه دختر بیچاره به پنجره شد و سرش را به سمت پنجره برگرداند.
اگر به موقع سرم را پایین نمی آوردم، بدون شک متوجه ی من می شود، چند لحظه همان جا نشستم، ضربان قلبم به شدت می زد انتظار هر اتفاقی را داشتم، چند دقیقه ای گذشت، می خواستم بروم و به آن دختر کمک کنم، ولی برای این کار زیادی بزدل بودم. با دستم سعی کردم فریاد هایم را در گلوله حبس کنم و اجازه ندهم که از حنجره ام خارج شود، صورتم کاملا خیس شده بود.
سوران خیلی خشک و جدی به سمت پیت نفت که گوشه اتاق بود رفت و آن را برداشت و به سمت دخترک رفت، نفت را روی بدن لرزان دخترک ریخت از صحنه ای که می دیدم نفسم بند آمد، پاهایم شل شد و به آرامی نشستم. با صدای شعله های آتیش به خودم آمدم، کاملا حرارت و روشنایی آتش را می توانستم ببینم. اشکی برایم نمانده بود، با احتیاط سرم را بلند کردم...
#محمد_زارعی
#مجموعه_آن_شب
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر و بررسی مجموعه آن شب و گفتگو مستقیم با نویسنده در درگروه مجموعه آن شب عضو شید!
https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
❤1