رمان 🔱برتر🔱
6.21K subscribers
1.66K photos
107 videos
2.89K files
212 links
زیر مجموعه کانال
@Romankhone


🔰 نرم افزار گپ
https://gap.im/Best_Roman

🔰 نرم افزار سروش
http://sapp.ir/Roman_bartar

🔰 نرم افزار ایتا
https://eitaa.com/Roman_bartar

Raaz40669
Download Telegram
مجموعه آن شب
اپیزود #یک_عمر_تباهی | قسمت #چهارم

روزها به سرعت سپری می‌شدن و من با گذر زمان بیشتر و بهتر با اهالی روستا و بچه ها ارتباط می‌گرفتم، دیگر به آنجا عادت کرده بودم.
هر از چندگاهی به قهوه خانه ی دِه می‌رفتم و چای می‌خوردم و قلیان می‌کشیدم. روزها برایم معمولی می‌گذشت.
اما تنها چیزی که باعث حس خوبم در آن دِه می‌شد دیدن رعنا بود.
دختر زیبایی که روز اول در مینی بوس دیده بودمش.
گاهی اوقات که مسیرمان به هم‌ می‌خورد، لبخندی می‌زد و سلام می‌کرد. وقتی من را می دید لپ‌ها‌یش گل می‌انداخت و این من را سرشار از انرژی می‌کرد.
گاهی دَر اتاقم به صدا در می‌آمد و پشت د‌َر رعنا سینی به دست برایم غذا می‌آورد.
حالا دیگر ارتباطمان بیشتر از یک سلام و احوالپرسی رسمی شده بود.
گاهی که برایم غذا می‌آورد وقتی سینی را از دستش می‌گرفتم آرام دستانش را لمس می‌کردم.
اوایل مثل برق گرفته ها از جایش می‌پرید.
حالا دیگر هر فرصتی پیش می‌آمد با او خلوت می‌کردم.
اهالی دِه به من اعتماد کرده بودند و خیلی روی ارتباط من و رعنا حساس نبودند.
رعنا با چشمان درشت و رنگ‌پوست روشن‌اش، لب های قرمز و خوشفرم و اندام بی نهایت زیبایش حس عجیبی را در وجودم ایجاد می‌کرد. هربار دوست داشتم بیشتر و بیشتر داشته باشم‌اش.
هیچ‌وقت فرصت بیشتری برای باهم بودن نداشتیم. غذا را که می‌آورد چند دقیقه می‌ماند و و از روزمرگی هایش می‌گفت و کمی از مردم روستا حرف می‌زد، بعد ظرف ها را جمع می‌کرد و سریع چادر گلدارش را سر می‌کرد و می‌رفت.
یکبار که برایم غذا آورد گفت که عاشقم شده ولی از تفکرات عصرحجری که ذهن اهالی روستا را مثل خوره تصاحب کرده بود، می‌ترسید.
آن روز جمعه بود و قصد داشتم چند ساعت بیشتر به خودم استراحت بدهم.
باصدای داد و شیونی که از بیرون می‌آمد سراسیمه از خواب پریدم، دستپاچه پیراهنم را پوشیدم و با عجله بیرون رفتم.
یکی از مردان روستا باحالت تاسف باری روی زمین نشسته بود و مشتانش را هربار پر از خاک می‌کرد و محکم روی سرش می‌کوبد.
اهالی اطرافش را گرفته بودند، کدخدا رفت و دستاش را گرفت.
چند قدم آن طرف تر زنان روستا به طرف خونه ی مرد رفتند.
فضا سنگین بود و می‌شد حدس زد اتفاق بدی افتاده است.

#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر و بررسی مجموعه آن شب و گفتگو مستقیم با نویسنده در درگروه مجموعه آن شب عضو شید!
https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
👍2
مجموعه آن شب
اپیزود #یک_عمر_تباهی | قسمت #پنجم

تکیه به درختی دادم که رعنا کنارش نشسته بود و در فکر فرو رفته بود.
-چرا اون زن خودش رو کشت؟
با این حرفم نگاهش را از زمین پوشیده از سبزه گرفت و به صورت من دوخت.
-من و آسیه دوستای صمیمی بودیم. کسی از جریان این موضوع که می‌خوام بهت بگم خبر نداره ولی من فقط به تو می‌گم، چون آسیه همیشه باهام دردودل می‌کرد.
مشتاق شنیدن قصه ی آن زن بودم. کنجکاوی عجیبی به این قضیه داشتم.
رعنا ادامه داد:
- آسیه و حیدر زندگی بدی نداشتن، بد که نه! خیلی هم باهم خوب بودن. حیدر گاهی برای کار می‌ره به شهر و هربار تا چندهفته یا حتی چندماه برنمی گرده. آسیه اغلب تو خونه تنها بود. تا اینکه اون وارد روستا شد.
- اون؟ از کی حرف می‌زنی رعنا؟
رعنا از کنار درخت بلند شد، چرخی زد و نزدیک آب چشمه رفت، دستانش را شست، جریان آب که آرام شد به چهره خودش در آب خیره شد؛ ناگهان دهان باز کرد:
-حاج مصطفی!
گیج شده بودم و منتظر ادامه ی حرف رعنا بودم.
-وقتی اومد، همه دوسش داشتن، هیچ وقت معلوم نشد چطور اومد و همونطور نامعلوم ناپدید شد، خودش رو به عنوان یه مبلغ معرفی کرد، جوون بود و قیافه ی بدی هم نداشت، هربار تو تجمعات مردم از مبارزه و دادخواهی حرف می‌زد. از خلق فداکار و اتحاد برای حق طلبی می گفت، اون داشت از بی‌سوادی مردم روستا برای تحقق اهداف خودش استفاده می‌کرد.
این میزان از فهم و درک رعنا برایم عجیب بود، او یک دختر روستایی با ظاهری ساده‌، ولی با افکاری فهمیده بود و اطلاعات بالایی داشت. به سمتم برگشت، نزدیک شد و مقابلم نشست.
- نمیخوام ریز به ریز برات توضیح بدم ولی من از همون اول یه حس تنفر خاصی بهش داشتم.
اسماعیل باورت می‌شه؟ من رد انگشتای اون رو روی تن آسیه دیدم. آسیه هیچوقت برام نگفت چی شد که به مصطفی دل داد؟
اصلا چرا راضی شد به حیدر خیانت کنه؟
اونا بچه دار نمی‌شدن، حیدرم می‌دونست مشکل از خودشه نه آسیه، به خاطر همین اعتراضی به این قضیه نداشت. تا اینکه یه روز که با آسیه بودم گفت می‌ترسه باردار شده باشه. با تعجب گفتم از کی؟ گفت: «از مصطفی.»
اون لحظه خیلی به آسیه توپیدم و سرزنشش کردم ولی کار از کار گذشته بود.
تا اینکه چند روز بعدش آسیه خودکشی کرد. یادته حیدر بینوا چقدر خودخوری می‌کرد؟بیچاره نابود شد!
اسماعیل با همه ی اینا می‌دونی چی منو توی این ماجرا می سوزونه؟
اینکه مصطفی نماز میت آسیه رو خوند و تلقینش رو در گوشش گفت. و همون روز از روستارفت، جوری که انگار هیچ‌وقت نبوده.
آرام لب زدم:
- چه بد...!

#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر و بررسی مجموعه آن شب و گفتگو مستقیم با نویسنده در درگروه مجموعه آن شب عضو شید!
https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
👍2
مجموعه آن شب

اپیزود #یک_عمر_تباهی | قسمت #ششم

آرام لب زدم:
- چه بد!
رعنا در جوابم‌ گفت:
- آره واقعا چه بد، کاش می‌تونستم اون آشغال رو رسوا کنم.
نگاهم را به صورت سرخ شده از خشم‌اش دوختم.
- کاری از دستت برنمیاد! اهالی به مصطفی مثل چشمشون اعتماد دارن کسی حرف مارو باور نمی‌کنه. پیشنهاد می‌کنم سکوت کنی.
-اما… اما آخه چطور؟
نذاشتم‌ حرف دیگری بزند، به سمت خانه رفتیم. وسایلش را برداشت تا برود فرصت را غنیمت شمردم و راهش را سد کردم. خیلی ناگهانی و بدون‌ مقدمه این کار را انجام دادم. نگاه متعجبی به من انداخت.
- رعنا! من دوسِت دارم، باید مال من باشی، من میام و با پدرت صحبت می‌کنم.
لپهایش گل انداخت و سرش را پایین گرفت. انتظار این اقدام ناگهانی را از من نداشت. ولی می‌دانستم که باید این کار را انجام می‌دادم.
تن ظریف رعنا در حصار دستانم مانده بود.
ابتدا کمی مقاومت کرد ولی بعد از اینکه به او گفتم: «باید مطمئن شوم که برای من است...» آرام شد. به سمت داخل خانه حرکت کرد و من هم پشت سرش داخل شدم، درست مثل روز اول که وجودش من را مثل یک جاذبه به سمت خودش می‌کشید.
من فقط می‌خواستم رعنا برای خودم باشد.
حالا هیچ مانعی بین من و رعنا نبود.
در ذهنم خودم را سرزنش می‌کردم. که حالا من چه فرقی با شخصی مثل مصطفی داشتم؟
ولی زيبايی های رعنا باعث می‌شد وجدانم توانی برای مواخذه کردن نداشته باشد.
وقتی یک تصمیم اشتباه کنترل مغز و روحت را دراختیار بگیرد ذهنت را تعطیل می‌کند. مثل یک مدرسه در روز تعطیل که هیچ خبرو تدریسی در آن نیست.
هیچ فکری هم از ذهنت نمی‌گذرد و به اتفاقات بعدی توجهی نداری.
متوجه نشدم رعنا کی آماده ی رفتن شد؟
فقط همین را به خاطر دارم که پیشانی ام را بوسید و رفت.
ختم‌ آسیه که از تب و تاب افتاد دوباره اوضاع به روال قبلی برگشت.
چند ماهی می‌گذشت، روزها مشغول تدریس بودم و شب‌ها کتاب می‌خواندم.
کمتر رعنا را می‌دیدم، ولی هربار که می‌دیدمش، روحیه می‌گرفتم.
اوایل تابستان بود و کم کم وقت خداحافظی از آن روستای پر از خاطره. سخت بود اینگونه رفتن، به رعنا قول داده بودم که از پدرش خواستگاری اش کنم، ولی هربار با بهانه های مختلف او را از سر باز می‌کردم، حالا که وقت رفتن بود احساس عذاب وجدان داشتم.
یک روز که مشغول جمع کردن وسایل و کتاب هایم بودم صدای دَر را شنیدم و چون حال نداشتم به پیشواز بروم از همان جا خواستم که داخل بیاید.
دَر با صدای قیژ مانندی باز شد و رعنا غمگین و ناراحت وارد اتاق شد.
فکر کردم برای رفتن من ناراحت است، دنبال جمله ای بودم تا شاید او را متقاعد کنم، ولی با حرفی که زد گویا سطل آب سردی روی سرم خالی کرد.
-من... من... حامله ام!
پاهایم سست شد و دسته ی ساک از دستم سُر خورد و روی زمین افتاد. نفسم بند آمده بود.
-تو... تو، چی گفتی؟
-من... حامله‌ام اسماعیل، از تو، تو پدر بچه‌ای هستی که تو وجود منه.
دستم را به دیوار گرفتم و بلند شدم، پشت به او ایستادم. با صدای تقریبا بلندی که رگه های عصبانیت درون آن موج می‌زد او را مخاطب قرار دادم:
-مگه کشکه دختر؟ همین‌جوری که نمی‌شه، تو مطمئنی که اشتباه نمی‌کنی؟
- اشتباه؟ چه اشتباهی اسماعیل؟ چند ماه که تغییراتی رو حس می کنم، با حالت تهوعی که تا قبلش هیچ وقت نداشتم، گاهی سردردای عجیب، چند وقت دیگه که شکمم بالا بیاد کی می‌خواد این‌ گند رو جمع کنه؟
اعصابم به شدت خُرد بود و نفس هایم به شمارش افتاده بودند. بدون مقدمه در چشمان سرخ شده از اشکش خیره شدم:
- رعنا من باید برم، باید... باید برم.
- بری؟ کجا بری؟ اسماعیل، اینا سر منو میبرن. پدر، مادرم دق میکنن... توروخدا یه کاری بکن.
با عصبانیت حرفش را قطع کردم:
- آخه چه کاری از من برمیاد لعنتی؟ من نمیتونم‌ اینجا بمونم، من مال اینجا نیستم، ما اشتباه کردیم، ما گناه کردیم رعنا!
هنوز اشک و ناله های رعنا مثل یک موسیقی ترسناک گوشم را آزار می‌دهد.
وقتی که به دست و پایم افتاد، او را پس زدم و آن‌جا را ترک کردم، حتی برای خدافظی از کدخدا هم نرفتم.
در مینی بوس به رعنا فکر می‌کردم و از خدا می‌خواستم تا بلایی به سرش نیاورند. امیداور بودم اتفاقی برایش نیافتد. دعا می‌کردم تا از شرّ آن بچه رها شود.
سکوت آزار دهنده ی داخل مینی بوس و گرمای کشنده ی کویر کافی بود تا یک
نفر را از پا دربیاورد.
چند ساعت دیگر به تهران می‌رسیدم و می‌دانستم از آن به بعد باید با هیولایی که خودم از خودم ساخته بودم زندگی کنم.
یک نامرد، یک بی رگ، یک رفیق نیمه راه...!

ادامه دارد...

#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر و بررسی مجموعه آن شب و گفتگو مستقیم با نویسنده در درگروه مجموعه آن شب عضو شید!
https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
مجموعه آن شب
اپیزود #یک_عمر_تباهی | قسمت #هفتم (پایانی)
هربار که می‌خواست بچه ی ناخواسته ی درون شکمش را سربه نیست کند دستانش می‌لرزید.
می‌دانست که آیند‌ه‌اش تاریک خواهد بود، تاریک تر از شب، تاریک تر از تخته سیاهی که به دیوار مدرسه آویزان بود.
حتی جرات خودکشی هم نداشت و این باعث می‌شد به تنها دوست سابقش آسیه حسادت کند.
تنها کسی که تصمیم گرفت به او پناه ببرد کدخدا بود.
راز دلش را برای آن پیرمرد مهربان گفت.
شاید فقط یک مرد می‌توانست شکستن پدر رعنا را در لحظه‌ای که کدخدا ماجرا، را برایش توضیح می داد و راه چاره را برایش می گفت، درک کند، مرد بیچاره از درون نابود شد و مدتی بعد آرام خوابید و دیگر هیچ‌وقت بیدار نشد.
مجبور شدند رعنا را به عقد شعبان، جوان شیرین عقل روستا دربیاورند، عقلش پاره سنگ برمی‌داشت و انگشت نمای دِه بود. ولی می‌شد با کمک شعبان این گند را جمع کرد. حالا دیگر در چشم مردم بچه ی داخل شکم رعنا نامشروع و حرام‌زاده نبود، پدر داشت! شاید پدری که هیچ کودکی دوستش نداشته باشد، ولی شعبان مهربان بود. از طرفی خودش هم باورش نمی‌شد دختری مثل رعنا زنش شده باشد و خیلی درک درستی از ماجراهای پیش آمده نداشت.
چندماه بعد رعنا فارغ شدو یک پسر خوشگل و بامزه به دنیا آورد.
شعبان درحالی که می‌خندید و بچه را بغل کرده بود گفت:
- اسمشو چی بذاریم رعنا؟
رعنا اشک پشت چشمش را پاک کرد، احساس گناه لحظه ای رهایش نمی‌کرد. حس می‌کرد شعبان و سادگیش قربانی دروغ بزرگی شده بودند، قربانی یک بازی کثیف، ولی هیچ چاره ای نداشت. کدخدا که فضا را دید خنده ای سر داد و نوزاد را گرفت و گفت:
-اسمش رو میذاریم رضا! که ان‌شاءالله خدا ازش راضی باشه.
اشاره ای کرد و صدای ساز و دهل و پایکوبی همه جا را فرا گرفت، در آن لحظه فقط رعنا و مادرش قلباً ناراحت بودند.
سال ها می‌گذشت و رضا روز به روز بزرگ و بزرگتر می‌شد و قد می‌کشید، فکرهای بزرگی در سرش پرورش می‌داد.
روزی جنازه ی شعبان را در نزدیکی های دِه پیدا کردند، هیچ‌کس نفهمید چه اتفاقی برایش افتاده‌ است، تنها می‌شد از زمزمه های اهالی روستا چیزهایی فهمید.
«اون خل و چل بود. مشخص بود دیر یا زود کاری دست خودش میده، آخه رعنا با اینهمه کمالات چجوری حاضر شد با اون دیوونه ازدواج کنه؟»
غبار سفیدی گیسوان رعنا را در آغوش گرفته بود.
کنار سماور دراز کشیده بود حس می‌کرد نفس کشیدنش سخت شده است، رضا درحالی که تنها ۱۳ سالش بود داشت اشک می‌ریخت.
رعنا به شعبان بیچاره فکر می‌کرد، به خودش و دروغی که گفته بود! به اسماعیلی که هیچ‌وقت نتوانست حلالش کند، به رضایی که آینده براش لبخند می‌زد. حتی به کدخدا، به مدرسه ی کاهگلی که تخته سیاه کهنه ای از دیوارش آویزون بود، به نیمکت‌های تق و لق و شکسته، به آسیه و پدر و مادر مرحوم‌اش و به آرامی در بستر بیماری چشمانش را بست و برای همیشه آرام گرفت، بدون استرس، بدون ترس از آبرو و بدون فردا.
چند ماه بعد رضا همراه یعقوب پسر بزرگ کدخدا که دایی صدایش می‌کرد از آن روستا رفتند. یعقوب می‌گفت: «این روستا جای زندگی نیست. تهران دریای کار و درآمده. یه سکوی پرتاب.»
رضا و مهسا متوجه شدند اسماعیل پشت سرشان نرفته.
پیرمرد سر جایش ماند، پاهایش توان حرکت نداشت، برگشت و به آرامی در تاریکی شب درامتداد جاده حرکت کرد.
دیگر حتی از حیوانات وحشی هم نمی‌ترسید.
دوباره داشت فرار می‌کرد! ولی از چه کسی؟
داشت فرار می‌کرد! تنها کسی که از او فراری بود خودش بود. کسی که ازش متنفر بود.
چهره ی رعنا را به خاطر آورد. امیدوار بود که بچه را سقط کرده باشد و بعدش بی دردسر زندگی‌اش را ادامه داده باشد.
ولی باز جایی ته قلبش گرفته بود و آن شب بعد از بیست و هشت سال، باز عذاب وجدان سراغش آمده بود.
فقط می‌خواست تاجایی که ممکن است از آن روستا دور شود.
دستانش را بی هدف تکان داد و در تاریکی جاده گم شد، درست مثل یک سایه...
پـــایـــان

اپیزود بعد #آلزایمر

#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر و بررسی مجموعه آن شب و گفتگو مستقیم با نویسنده در درگروه مجموعه آن شب عضو شید!
https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
👍2
مجموعه آن شب
اپیزود #آلزایمر قسمت #اول
مقابل دستگاه خودپرداز بانک صادرات خیابان هزارجریب اصفهان، پشت سر یک خانم ایستاده بودم و داشتم با گوشی، مبلغی را از حسابم جابجا می‌کردم.
هوای بلاتکلیفی بود و گه‌گداری بادی می‌آمد و سوزی گذرا رد می‌شد، اما آسمان کاملا آفتابی بود و هیچ ابری هم جرأت خودنمایی نداشت.
حس کردم خانمی که جلوی من ایستاده بود، بیش از حد کارش با دستگاه طول کشید، زیر چشمی نگاهش کردم و دیدم بلاتکلیف مقابل دستگاه ایستاده است.
به خودم اجازه دادم تا اندکی نزدیک‌تر شوم.
با لحن محترمانه‌ای پرسیدم:
- خانم مشکلی پیش اومده؟
به سمتم برگشت‌‌‌؛ چشم هایش پر از اشک شده بود و با گریه پرسید:
- بالاخره اومدی؟!
متعجب پرسیدم:
- حالتون خوبه؟
با گریه گفت:
- سعید جان سه تا کارتمو دستگاه خورد، نمیدونم چیکار کنم؟!
متعجب از اینکه چرا نمی‌توانستم چهره این زن را به خاطر بیاورم با سردرگمی و صدای آرامی لب زدم:
- لطفا تشریف بیارید تا به مسئول دستگاه اطلاع بدیم. راستی! کارت شناسایی‌ همراهتون هست؟
نگاه مبهوت‌اش را به من دوخت!
مجددا و این‌بار سوالم را ساده تر پرسیدم:
- کارت ملی همراهتون هست؟
با سر حرفم را تأیید کرد و در حالیکه با گوشه روسری اش داشت چشمان اشک آلود‌اش را پاک می‌کرد، با دست لبه‌ی کیفش را از هم باز کرد و شروع به گشتن کرد.
مقابل درب بانک ایستاده بودیم و او همچنان به دنبال کارت شناسایی‌اش کیفش را زیر و رو می‌کرد.
حدس می‌زدم هیچ کارت شناسایی به همراه نداشته باشد.
بعد از مکثی کوتاه گفتم:
-اجازه بدید که از کارمند بانک بپرسم ببینم می‌شه بدون مدارک شناسایی‌ کارت هاتون رو بهتون برگردونه...
رسیدی که از دستگاه گرفته بود را از بین انگشتهای خمیده‌ای که معلوم بود در جوانی زیبایی غیرقابل انکاری داشته که هنوز بعد از سال‌ها ظرافتش را حفظ کرده بود، بیرون کشیدم. وارد بانک شدم‌. بعد از چندین سوال از کارمندان کم حوصله‌ی بانک به عبوس‌ترین کارمندشان که مسئول دستگاه بود، ارجاعم دادند. بدون اینکه نگاه‌مان کند فقط به یه جمله بسنده کرد:
-کارت ملی همراهتون نیست کاری نمیتونم انجام بدم!
نگاهی به پیرزن همراهم کردم.
انگار اصلا در این عالم نبود، برایش توضیح دادم که تا کارت ملی‌اش نباشد، نمی‌توانند کاری برایش انجام دهند.
با نگاه معصوم‌اش خیره نگاهم کرد و گفت:
- مگه می‌خواستن چیکار کنن؟
با طعنه گفتم:
- هیچی شاخ غول بشکنن.
نگاه پراخمِ کارمند بانک را از زیر عینکی که تا اواسط بینی اش جلو کشیده بود را دیدم؛
لبخندی زدم، نگاهم به کارمند بد عنقِ بانک بود که زن مقابلم ناگهان دستم را گرفت، گرمای دستش پرتم کرد به دورانی که هیچ چیزاش را به‌خاطر نمی‌آوردم.
حس لمس دستانش به شدت آشنا بود.
سوزشی را در میان قلبم احساس کردم.
متعجب بودم که چرا احساسات این زن آن قدر به من نزدیک و آشناست…
که با صدای مهربان‌ اش به خودم آمدم:
-سعید جان می‌شه منو برسونی خونه؟
ناخواسته و مسخ شده با تکانِ سر درخواستش را تأیید کردم، این برخورد عجیب و دور از انتظار به شدت درگیرم کرده بود.
با دست اشاره‌ای به ماشین که خیلی نزدیک پارک شده بود کردم، از پله‌های بانک به آرامی پایین آمده و به سمت ماشین حرکت کردیم.
نسیم سردی می‌ورزید و باعث می‌شد، از روی تنش رد عطر خوش ایفوریا که از عطرهای مورد علاقه ام بود را حس کنم.
همیشه از این نُت بو لذت می‌بردم و دلم می‌خواست تا جایی که ریه هایم جا داشتند، این رایحه را نفس بکشم.
از پایین شال سورمه ای رنگ و نازک اش، انتهای موهای بلندِ زیتونیِ رنگ شده‌اش را که داشتند زیر آفتاب نیمروزی می‌رقصیدند می‌دیدم.
نسیم بازیگوش پاییزی با هر تارِمویش عاشقانه به گفتگو نشسته بود.
درب را باز کردم و عقب تر ایستادم تا راحت تر بنشیند. لحظه ای که سرش را بالا آورد تا با نگاه‌ش تشکر کند، برای چند لحظه خیره‌ی چشمان خاکستری رنگ‌اش شدم و دوباره قلبم به تپش افتاد و احساس عجیبی تمام وجودم را فرا گرفت.
این چشم‌ها به شدت آشنا بودند. اما مطمئن بودم که هیچ کدام از آشناهایم تا حالا چنین رنگ چشمی را نداشتند.
خیالم راحت شد که قطعاً این زن زیبا و مسن برای من غریبه است؛
اما این حس آشنایی که شدیداً با هر اتفاقی خودش را به رخ می‌کشید و حقیقت نامعلومی را برایم آشکار می‌ساخت چه بود؟
استارت که زدم صدای پخش ماشین به گوش رسید:
«روزگار غریبیست نازنین
دهانت را می‌بویند مبادا گفته باشی
دوستت دارم دوستت دارم
دلت را می‌بویند
دلت را می‌بویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبیست
روزگار غریبیست نازنین»


#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر و بررسی مجموعه آن شب و گفتگو مستقیم با نویسنده در درگروه مجموعه آن شب عضو شید!
https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
‏هدیه نوروزی برای اعضای Samsung Members

تا پایان تعطیلات نوروز می‌تونین برای تماشای فیلم و سریال از طریق پلتفرم نماوا از کد تخفیف برای انواع اشتراک استفاده کنین.

از طریق همین لینک کد تخفیف رو دریافت کنین:
https://contents.samsungmembers.com/v/share/article/Namava-Offer

@samsungmobileir
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مجموعه آن شب
اپیزود #آلزایمر | قسمت #دوم

قبل از آن که وارد خیابان کارگر بشویم، پرسیدم:
-می‌تونم بپرسم کجا تشریف می‌برید؟
با لبخند زیبایی گفت:
-بله دیگه! منم جای تو بودم آدرس رو یادم می‌رفت.
در همین حال دست‌ش را از یقه مانتواش داخل کرد و به دنبال چیزی گشت، لحظاتی بعد کارتی را که به گردنش آویخته بود بیرون آورد و به دست من داد.
آدرس یک منزل مسکونی در خیابان استقلال و اواسطِ مرداویج بود که با خط درشتی نوشته شده بود.
مجدد نگاهی به آدرس کردم و دلم هزار بار برایش سوخت، نمی‌دانم این حس لعنتی و این علاقه‌ی ناغافل که به حضور این زن پیدا می‌کردم داشت با من چکار می‌کرد؟
اصلا برای چی به وجود آمده بود؟ چون بر اساس منطق هیچ حسی بجز احترام و کمک نباید بین ما وجود می‌داشت، اما من تسلیم حضورش شده بودم.
فکرم به شدت مشغول شده بود، تمامی کارها و برنامه‌ریزی‌های روزانه‌ی خودم را فراموش کرده بودم.
تقریبا از خاطرم برده بودم که اصلا برای چه امروز صبح به جای این‌که شرکت بروم، جلوی عابربانک توقف کرده بودم و چرا ديگر میلی نداشتم که بخواهم طبق برنامه ای که داشتم پیش بروم و بیشتر دلم می‌خواست با این ماجرایی که رخ داده بود همراه باشم.
با لحن ساده ای پرسید:
- خواننده‌ی آهنگ کیه؟
در حالی‌که داشتم روبه‌رو را نگاه می‌کردم، با صدای آرام پاسخ دادم:
-عليرضا قربانی؛
- چه آهنگ سوزناکی.
واین جمله را با بغض خاصی گفت!
صدای پخش را به آرامی از روی فرمان کمی بیشتر کردم تا صدای موسیقی غالب به صدای گذر پر سرعت ماشین‌های در حال حرکتِ اتوبان باشد.
خم شد و از روی داشبورد دستمال کاغذی را بیرون کشید و خیلی مرتب تا کرد و گوشه چشمانش را پاک کرد.
کاملاً منقلب شده بود، من نیز بلاتکلیف مانده  بودم که صدای پخش را قطع کنم یا نه؟!
صدای زنگ تلفن همراهم در فضای ماشین پیچید، هندزفری را چک کرده و تماس را وصل کردم. صدای همسرم از حال و هوای مبهم برخورد با این زن بیرونم کشانید و من را به دنیای حاضربرگرداند، کمی بعد که تماس را قطع کردم به آرامی پرسید:
- زنت بود؟
لحن صدایش کمی عوض شده بود، احساس کردم  از مکالمه‌ی من و همسرم آن‌چنان خوشنود نشد و از اینکه با او صمیمی برخورد کرده بودم، خوشش نیامد!
هروقت کسی لفظِ «زنت» را به جای کلمه‌ی «همسرت» در مقابل من به کار می‌برد، گمان می‌کردم که حس دوستانه ای در این خصوص با من نداشته و الان همین احساس را نسبت به کلماتی که از لب‌های این زن خارج می‌شد داشتم، البته به این حس بین خانم‌ها عادت داشتم و اهمیت چندانی به این موضوع نمی‌دادم!
با تأکیدِ کلمه‌ی «همسر» روبه او گفتم :
- بله همسرم بودن!
- سعید بعد از این همه مدت که برگشتی واقعاً نمی‌خوای حرف بزنیم؟
سعی کردم کمی جدی تر باشم و با رعایت متانت جواب دادم:
- خانم محترم متأسفانه من شما رو نمی‌شناسم و فکر می‌کنم شما هم منو با کسی اشتباه گرفتید، اما نگران نباشید، تا چند دقیقه‌ی دیگه می‌رسونمتون به آدرسی که بهم دادید!
سرش را به زیر انداخته و به آرامی پرسید:
-پس تو کی هستی؟
-اسم من سعید هست، اما هیچ نسبت و آشنایی با شما ندارم.
ناگهان حالت عصبی به خود گرفت و دست‌هایش را بر روی سرش گذاشت و شروع به فریاد زدن کرد.
مرتب تکرار می‌کرد:
- ماشینو نگه دار...!
عصبی و وحشت زده ماشین را به سمت کندروی اتوبان هدایت کرده و بعد از کنار گرفتن کامل ترمز گرفتم.
درب ماشین را باز کرد و در حالی‌که هنوز داشت داد می‌زد از ماشین پیاده شد.
ترسیده بودم.
پاهایم هم‌چنان برروی پدال ترمز می‌لرزید.
درست همانندِ کسی که یک تصادف وحشتناک را پشت سر گذاشته است.
تصادف کرده بودم؟!
ولی به طور تقریبی و ناخواسته برخوردی با این زن مجهول  داشتم.
اما نه آن برخورد و تصادفی که همیشه در ذهن آدم‌ها تداعی می‌شود.
مثل این بود که روحم با روح او درگیر شده باشد.
پوف کلافه‌ای کشیده و راهنمای خطر ماشین را زدم،  نگاهی به کارت آدرس که بر روی داشبورد جا مانده بود انداختم. از آینه نگاهش کردم، روی جدولِ کنار اتوبان نشسته بود، زانوهایش را به آغوش کشیده و در حالی‌ که عصبی تکان می‌خورد زیرلب چیزهایی با خود تکرار می‌کرد.
از ماشین پیاده شدم، به آرامی نزدیکش شدم و با فاصله‌ی کمی در کنارش بر روی جدول کنار خیابان نشستم.
هق‌هق گریه‌هایش بلند شده بود. شانه های ظریفش از شدت گریه می‌لرزید. از دیدن او در این وضعیت حس عجیبی تمامیِ وجودم را احاطه کرد، گویی به آنی دلم ریخت!
هیچ وقت طاقت گریه‌ی مظلومانه‌ی کسی را نداشتم....

#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر و بررسی مجموعه آن شب و گفتگو مستقیم با نویسنده در درگروه مجموعه آن شب عضو شید!
https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎼 امید رو میشه شنید...
🌱 سال نویی سرشار از امید و عشق براتون آرزو می‌کنیم.
🎁 هدیه نوروزی‌تون سامسونگ، یک گوشی Galaxy Z Flip3 رو همین‌جا دریافت کنین:

instagram.com/tv/CbVIak4FU1r/
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مجموعه آن شب
اپیزود #آلزایمر قسمت #سوم

- خانم خوبین؟
- نگاهم کرد و سرش را پایین انداخت و گفت:
- تو کی هستی؟
- سعیدم!
- پس چرا منو یادت نمیاد؟
- من می‌شناسمتون.
- پس چرا به من گفتی منو نمی‌شناسی؟
-نمی‌دونم! اشتباه کردم، شما ببخشید؛ حالا بلند شید بریم، اینجا هم سرده، هم خطرناک. بیایید بریم خونه.
سرش را بلند کرد و نگاهم کرد.
خدای من! این چشم‌ها چقدر آشنا هستند، ولی در عین حال غریب!
این رگه های تیره در میان خاکستری‌های زیبا چه رازی را در خود پنهان کرده‌اند؟ چرا باید چنین حسی در وجودم غوغا کند؟
- منو دوست داری؟
دوباره آچمز شدم، به ناچار و با احتیاط پاسخ دادم:
-می‌شه بریم توی ماشین تا بهتون بگم؟
-چرا با من اینطوری حرف می‌زنی؟ در شأن ما نیست که بخوایم با هم اینجور صحبت کنیم!
کمی مکث کرده و به ماشین های عبوری نگاهی انداخت.
نگاه خیره‌ام را به او دوخته و گفتم:
-ببخشید، اما قصدم بی ادبی به شما نبود.
-تو نباید با عشقت اینطور صحبت کنی!
خدای من! عجب گرفتاری شده بودم، نمی‌دانستم چکار باید بکنم، برای همین زیر لب پاسخ دادم:
-اینجا جای مناسبی نیست، بیا بریم توی ماشین تا با هم حرف بزنیم.
-اونجا می‌خوای منو ببوسی؟!
حرفی که زد به شدت شکه‌ام کرد!
نمی‌دانستم چه باید بکنم تا شرایط بدتر از این نشود. آب دهانم را به آرامی فرو دادم و پاسخ دادم:
- حالاشما بیایید بریم.
-وایسا!
-چی شده؟
-چرا منو به اسم کوچیکم صدا نمی‌زنی؟
با طمانینه به سمتش برگشته و با صدایی که گویی به زور شنیده می‌شد پاسخ دادم:
-آخه عزیزم، کیو دیدی که وسط خیابون عزیز دلشو به اسم کوچیک صدا بزنه؟! شما بیا بریم تو ماشین، به خدا یخ زدیم از سوز عبور این ماشینا.
بلاخره رضایت داد، به آرامی از جا برخاست و به سمت ماشین حرکت کردیم.
روی صندلی که نشست، نفس آسوده‌ای کشیدم:
-لطفاً کمربندت رو ببند.
بدون آن‌که متوجه شود قفل کودک را فعال کردم تا اتفاق چند لحظه پیش را تکرار و در ماشین را بی هوا باز نکند و نتواند اتفاق خطرناکی را رقم بزند!
در واقع از او هراس داشتم و می‌ترسیدم مشکلی جدیدی برایم درست کند.
دوباره حرکت کردیم و برای فرار از مکالمه با او صدای پخش را زیاد کردم.
خواننده با سوز و ظرافت می‌خواند و ما پیش می‌رفتیم.
سعی کردم سریع‌تر برانم تا زودتر به مقصدش برسیم و خودم را از شر مَهلکه ای که در آن گیر افتاده بودم، خلاصی یابم.
بعد از گذشت حدود ده دقیقه درب ساختمان باز شد و مردی تنومند خارج شد و نگاهی به اطراف انداخت و بعد به سمت ما آمد. اول نگاهی به من و بعد داخل ماشین انداخت و لبخند زورکی زد و گفت:
-ممنون، باعث زحمت شد.
با تأمل لبخندی در جوابش زدم و با نگاهی مستقیم خواستم مطمئن شود؛
-خواهش میکنم، وظیفه بود، فکر کنم مثل اینکه مادرتون اختلال حواس دارن چون بنده رو با شخص دیگه ای اشتباه گرفته بودن. جسارت نباشه ولی تو رو خدا اجازه ندید تنهایی از منزل دور بشن.
با اینکه معلوم بود حوصله پند و اندرز را نداشت لبخندش را کش دار کرد و گفت:
-بله، دچار آلزایمر هستند، تنها نبودند، با خدمتکار بیرون رفته بودن و احتمالا ایشون تو بانک بوده و متوجه حضور شما نشده! به هرحال، ممنون از شما.
رفت و دَر را باز کردم تا پیرزن پیاده شود.
نگاه زن مسن به او افتاد دوباره دست‌هایش را مثل بچه ها روی سینه اش جمع کرد و شروع به لرزیدن کرد و خودش را روی صندلی جمع کرد.
مرد که سعی کرد خودش را خوشرو نشان دهد، آرام به او گفت:
بیا مامان جان، بیا بریم تو، بیشتر از این ایشون رو معطل نکنیم، بیاید داخل که زهره هم نگرانتونه.
با شنیدن اسم زهره از دهان مرد، نگاهم به سمت خانه چرخید. از روی بالکن زنی با ربدوشام قرمز رنگ و ساتن، ما را نگاه می‌کرد.
برای اینکه متوجه نشود، نگاهم را سریع گرفتم و به پیرزن دوختم؛ درعین اکراهی که داشت، از ماشین پیاده شد و رو به من گفت:
-سعید بیا بریم تو، خیلی چیزها فرق کرده، باید خیلی چیزها رو برات توضیح بدم، باید کمکم کنی سعید.
مرد به سمت من برگشت و چشمکی زد و گفت:
-شما بفرمائید برید مزاحم شما نمیشم، فقط لطف کنید چقدر می‌شه هزینه تون، تا تقدیم کنم.
دست چپم را به معنی رد کردن حرفش تکان دادم و بدون اینکه کلامی بگویم، با حالی پر از ابهام و تردید، پشت فرمان نشستم و راه افتادم.
از داخل آینه می‌دیدم که چطور با قدم‌های لرزانش به سمت خانه بزرگ می‌رفت. به‌آرامی برگشت تا مسیر رفتن من را دنبال کند، چندبار خواستم ترمز بگیرم و برگردم سمتش، اما هربار به خودم می‌آمدم و کلافه تر پایم را روی پدال گاز فشار می‌دادم.
با صدای برخورد سپرم با سپر ماشین جلوی دستی را تا ته کشیدم و جفت پا روی ترمز زدم. از سر حواس پرتی فریادی کشیدم:
ای داد ای دا...د از دست تو سعید. لعنت بهت...

#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل در گروه مجموعه آن شب عضو شید!
https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
👍4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎼 امید رو میشه شنید...
🌱 سال نویی سرشار از امید و عشق براتون آرزو می‌کنیم.
🎁 هدیه نوروزی‌تون سامسونگ، یک گوشی Galaxy Z Flip3 رو همین‌جا دریافت کنین:

instagram.com/tv/CbVIak4FU1r/
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مجموعه آن شب
اپیزود #آلزایمر | قسمت #چهارم

پرایدِ مدل هشتاد دور رنگی بود که با برخورد من چند متری جلوتر رفته بود و درب صندوق و سپر عقبش جمع شده و خورده شیشه های چراغ های خطرش هم روی زمین ریخته بود.
سریع از ماشین پیاده شدم و نگاهم به داخل خودرو افتاد، مرد و زنی جوان بودند. مرد از ماشین پیاده شد و با عصبانیت به سمت من آمد، قبل از اینکه برسد، نگاهی به ماشینم انداختم و دیدم خسارت زیادی ندیده.
به محض نزدیک شدنش، بلند گفتم:
-ببخشید جناب من مقصر بودم. همه خسارتتون رو هم می‌دم، شرمنده!
طرف که فکر نمی‌کرد اینقدر زود تسلیم شوم گفت:
- چکار میکنی مرد مؤمن؟ کارت ماشینت رو بده ببینم.
-نیازی نیست جناب. این کارت شناسایم هست و اینم آدرس دفتر کارم، هرچقدر هزینه کردید، فاکتورش رو بیارید تا نقد خدمتتون پرداخت کنم، اگرم راضی باشید، ماشینتون رو به قیمت روز ازتون برمی‌دارم.
طرف که تقریبا هول کرده بود و مات و مبهوت به من خیره شده بود، گفت:
-نه، نه من خانمم حالش خوب نیست، باید ببرمش درمانگاه، فعلا کارت ماشین و بیمه ات رو بده تا بعد بهت زنگ بزنم.
ناچار مدارکی که می‌خواست را به او دادم و شماره‌اش را گرفتم.
وقتی رفت، نشستم پشت فرمان، دهانم به شدت خشک شده بود مطمئن بودم از هیجان اتفاقات امروز است. با وجود سرمای هوا عرق کرده بودم برای همین به اولین کافه ای که رسیدم، توقف کردم و پشت یکی از میزهای خالی‌اش نشستم.
پاکت سیگارم را روی میز قرار دادم و یک نخ سیگار بیرون کشیدم و با دستی که هنوز از هیجان می‌لرزید آتش فندک را زیر سیگار نگه داشتم و اولین کام را سنگین گرفتم.
-به کافه ریمون خوش اومدید؛ خدمتم.
***
سرم را بالا آوردم؛ پسر بیست و چند ساله ای روبرویم با ست لباس سورمه ای و سفید رنگ ایستاده بود.
-لطفاً یه لیوان آب خالی بیار، نه دو تا بیار.
-چشم قربان.
ادامه سیگار را کشیدم. بعد از چند دقیقه جوان ویتر دو تا لیوان آب را به همراه مِنو روی میز گذاشت. لیوان های آب را پشت سرهم سرکشیدم و بعد سفارش یک تکه کیک توت فرنگی با یک لیوان اسپرسو دادم و تأکید کردم که حتماً داغ باشد!
نگاهم به میز کنار دستم افتاد. دختر و پسری حدود بیست و خرده ای ساله پشت میز آن نشسته بودند. پسر حسابی مخ دختر را کار گرفته بود و از مزایای روابط خارج از عرف با او صحبت می‌کرد.
برای یک لحظه نگاهم به نگاه دختر گره خورد و شرم و حیایی که زیر گونه های صورتیش دویده بود را دیدم.
خواستم بلند شوم و کشیده ای نسار صورت پسرک کنم و بگویم:
-احمق بی شعور ، بلند شو و برو گمشو بیرون عشق و هوس یکی کردی و گذاشتی تو یه کفه؟
لحظه ای به خودم آمدم که «بشین سرجات دیوونه، امروز برای خودت حسابی ماجرا درست کردی. دیگه نیازی به دردسر تازه نیست.»
به خودم آمدم مگر واقعا این رابطه ها درست هستند که حالا من بخواهم کاسه داغ تر از آش شوم.
این دو نفر هم مثل هزاران نفر دیگر، این ها هم به رابطه های بی سر و ته دل خوش کنند و بوی گند هوس بگیرند.
بیخیال شدم و سرم را به بازی کردن با اسپرسوی مقابلم گرم کرده و با چنگالم تیکه کیکی که با سس شکلات توت فرنگی، تزیین شده بود را خرد می‌کردم.
بوی عود هندی که در کافه پیچیده بود حسابی گرمم می‌کرد، بویی سنگین و خاص، ترکیبی از بوی جنگل و چوب های صندل. اما در عین گرمی کمی هم گیجم می‌کرد.
حالا احساس تشنگی نداشتم، هیجانم کمتر شده بود، اما فکرِ آن چشم های خاص از سرم بیرون نمی‌رفت، مخصوصاً حرف هایی که درآخرین لحظات زد، سرم گرم شده بود و احساس سنگینی داشتم. به سمت صندوق رفتم و حساب کردم و به سوی خانه راه افتادم...


#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر و بررسی مجموعه آن شب و گفتگو مستقیم با نویسنده در درگروه مجموعه آن شب عضو شید!
https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
👍1
مجموعه آن شب
اپیزود #آلزایمر | قسمت #پنجم

وقتی به خانه رسیدم، کتم را روی صندلی میز نهارخوری انداختم و با همان لباس‌های بیرون بدون اینکه حرفی بزنم، به سمت تخت رفتم و دراز کشیدم.
سرم گیج می‌رفت و حال مساعدی نداشتم، مچ دست راستم را روی چشمانم گذاشتم، احساس سنگینی و دلگیری به شدت اذیتم می‌کرد و هنوز از بوی عودی که در سرم مانده بود، احساس گیجی داشتم که آرام آرام چشم هایم گرم شد و به خواب رفتم.
در رویا بودم، وسط یک گندم زار بزرگ که با سایه روشنی از رنگهای سبز و زرد نقاشی شده بود، روی یک زیر انداز دراز کشیده بودم و خیره به آسمان آبی پرواز پرنده های سفید رنگی را می‌دیدم که از دشت دور می‌شدند.
صدای قشنگی در گوشم ترانه ای قدیمی را می‌خواند که یادم نمی آمد خواننده اش کیست و کجا شنیدمش، فقط می‌دانستم ترانه اش به شدت آشناست و ملودیش انگار در سرم حک شده بود.
با سبد میوه آمد. شاداب و پر انرژی کنارم نشست، روی آرنجم خم شدم و نگاهش کردم، لباس بلند نقره ای رنگی به تنش بود. چشم‌هایش دوباره مسخم کرد، همان چشم ها و با همان ظرافت دست‌ها. از سبدی که پیش رویم بود سیبی برداشتم و‌گاز زدم و آرام گفتم:
-اینجا هم هستی؟
خندید و گفت:
-تکرار تاریخم، مثل قصه آدم و حوا، هیچوقت ازت جدا نبودم!
لبخند زدم و گفتم:
-دوباره رفتی تو ماوراء!؟ پس چرا تا حالا سراغم نیومده بودی؟
-همه زندگی ما تو ماوراء طی میشه، این ماییم که باید قدرت درکش رو داشته باشیم.
-چرا آلزایمر گرفتم؟ چرا تو رو به یاد نمیارم؟ چرا به غیر از چشمهات و دستهات هیچ نشونه دیگه ای ازت به یادم نمونده؟
-آلزایمر نگرفتی، فقط روحت خواسته که فراموش کنه و مانع از این می‌شه که بتونی بودنم رو تو همه لحظاتت، حتی وقتی که پیشت نبودم حس کنی.
-چرا ترکم کردی؟ چرا اینطور رهام کردی، توکه گفتی ارتباط ما به مو می‌رسه اما پاره نمی‌شه! می‌دونی چند ساله ازت هیچ خبری ندارم؟ می‌دونی چقدر تو هر دم و بازدمم اسمت رو تکرار کردم؟
-من هیچوقت ترکت نکردم، تو فکر کردی که نیازی به بودنم نداری!
-من نمی‌شناسمت! من اون زنی که وسط خیابون دیدمش رو نمی‌شناسم، من گیجِ گیجم!
-می‌دونی که خوب می‌شناسی، فقط خودت رو به مسیر دیگه ای کشوندی! برای آسوده شدن از بغضی که داشتی، بهترین راه فراموشی بود که تو انتخابش کردی.
-خیلی سوال دارم ازت ، خیلی چیزا رو باید ازت بپرسم.
-می‌دونم، اما برای هرکدومش به موقع جوابش رو می‌گیری.
-فقط بهم بگو؛ چرا باید زمانی که ذهنم درگیر کار روزانه و حساب و کتابم بود، یهو جلوم اونم با این وضع ظاهرشدی؟
-همه ما زندگی خودمون رو داریم ، من، تو، حتی با اینکه تو یه لحظه و از یه نفس دمیده شدیم، اما هرکس سرنوشت خودمون رو داره. اما نهایتش، کنار هم هستیم ، تو زمان های مختلف، با چهره های متفاوت، فقط روحمون می‌تونه حس بودنمون رو کنار همدیگه تشخیص بده و قلبمون رو به طپیدن بندازه! روحمون باید به تکامل کامل برسه و این باعث می‌شه، سالهای زیادی رو با زندگیهای متفاوت بگذرونیم، اما این زندگی‌ها همیشه به یه طریقی به هم پیوسته است و ممکنه چند ده هزار سال طول بکشه!
نزدیک تر شدم، عطر ایفوریا با ته مانده بوی عود هندی در سرم موج می‌زد.
-تو همیشه وقتی سراغم میایی که کاملاً گیج و سرخورده هستم! نمی‌دونم چرا! اما نمی‌شه برای همیشه پیشم باشی؟ تو که می‌دونی وجود من با حضور تو تکمیل می‌شه!
حسی به من می‌گفت که این سکوت معنی خاصی دارد و باید برای تجربه تازه ای آماده می‌شدم.
چشم که باز کردم همسرم را در اتاق دیدم که بالای سرم ایستاده و با لبخند می‌گفت:
بلند شو عشقم، مهمونا الان می‌رسن و دوباره شب بیخوابی به سرت می‌زنه ها…
-مگه ساعت چنده؟
-از شش گذشته!
-آخ چرا زودتر بیدارم نکردی؟
-مست خواب بودی و مثل بچه های کوچیک تو خودت جمع شده بودی، دلم نیومد بیدارت کنم، پکیج رو زیاد کردم و در اتاق رو بستم تا راحت تر بخوابی. به سمت کنسول آرایش رفت.
-چطور تو این نور داری آرایش می‌کنی؟
-خب می‌خوام چشمهات اذیت نشه.
آباژور را روشن کردم و با لبخند پشت سرش ایستادم.
-نکن این کارارو، بعد یه خط چشم میکشی یکیش سمت مغربین و یکیش سمت مشرقین!
با لبخند سرش را کج کرد و با صدایی که شوخ طبعی همیشگیش در آن موج می‌زد گفت:
-خوب مگه نباید اینطور باشه؟
داشتم از داخل آینه، به چشم‌های بسته شده و صورت قشنگش نگاه می‌کردم، انگار نمی‌شناختم‌اش اما در عین ناشناس بودن، به شدت به مهربانیش ایمان داشتم.
با فکری که به سرم زد، لبخندم به خنده بدل می‌شود که با صدای زنگ تلفن همراهم، بیخیال شدم و خودم را به سمت میز عسلی کنار تخت رساندم و بدون اینکه به شماره تماس گیرنده نگاه کنم، جواب دادم. صدای غریبه ای در گوشم پیچید...

#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر و بررسی مجموعه آن شب و در گروه مجموعه آن شب عضو شید!
https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
مجموعه آن شب
اپیزود #آلزایمر | قسمت #ششم

-الو، آقای مهرآیین؟
با صدایی که سعی می‌کردم، خبری از حس درونم را ندهد، با تک سرفه ای گفتم:
- بله، بفرمایید.
-آقا، من جباری هستم، صاحب همون پرایدی، که باهاش تصادف کردید.
- آها. بله، بله در خدمتم.
-آقا من ماشین رو آوردم صافکاری، دارن کارهاش رو انجام میدن، خواستم بپرسم مشکلی که نیست که من تعمیراتش رو انجام بدم؟
یک لحظه به خودم آمدم، یادم افتاد که من بعد از لحظه تصادف اصلا توجه نکردم که دقیقا کجای ماشینش آسيب دیده بود و فقط چیزی که مقابل چشمانم بود را دیده بودم. نکند حالا می‌خواهد همه ماشنیش را به حساب من صافکاری کند.
کمی عصبی شده بودم، هم بخاطر نگاه نگران پری داشت و هم بخاطر بهم ریختگی که از صبح نصیبم شده بود و هنوز هم دست بردار نبود. به صحبتهای جباری گوش می‌دادم، از روی تخت بلند شدم و سعی کردم به خودم مسلط باشم، بالاخره مقصر تصادف من بودم و باید تاوانش را می‌دادم.
به همین دلیل با لحنی مطمئن گفتم:
- آقای جباری، همونطور که عرض کردم، قسمت هایی از ماشین تون که بخاطر برخورد با من آسیب دیده رو مثل روز اولش کن و فاکتورش رو بیار دفتر من. فقط شماره منو از کجا آوردید؟
-چشم آقای مهندس، فردا میبینمتون. شماره شخصی تونم روی کارت بود.
-آها. بله؛ و اینکه بنده مهندس نیستم، خداحافظ.
-خداحافظتون آقای مهندس…

پری نگران داشت من را نگاه می‌کرد و منتظر بود تا ببینند چه کسی پشت خط با من صحبت می‌کرد.
نگاهی به چهره نگرانش کردم و گفتم
- چیزی نیست عزیزم نگران نباش.
پری که حالا از آرامش ظاهری من خیال‌اش راحت شده بود به سمت آینه برگشت و مشغول آرایش شد و بعد از چند لحظه نگاهی به من انداخت و مجددا مشغول شد.
لبخندی زدم و گوشی را مجددا روی کنسول کنار تخت گذاشتم از کمد یک دست لباس اسپرت که ظاهری راحت و مناسبی داشته باشد را انتخاب کردم وبعد از تعویض لباس، گوشی را مجدد برداشتم برداشتم و وارد سالن شدم که با ظرافت کامل آماده پذیرایی از مهمان ها بود.
دوباره ذهنم درگیر آن خانم مسن شده بود و چرایی برخورد او در مقابل بانک و خواب عجیبی که دیده بودم. زن مسن با زنی که در خواب دیده بودم از نظر سنی شباهتی باهم نداشتند، اما چقدر چشم هایشان و آن رگه های خاکستری بهم شباهت داشت.
حس عجیبی پیدا کرده بودم، حسی که باعث شده بود یک غریبه را به شدت دوست داشته باشم و نگرانش باشم و دلم می‌خواست از خبری داشته باشم.
اما آن غریبه ای بود که هیچ شناختی از او نداشتم و مطمئن بودم به‌خاطر فشار عصبی و هیجانی که به من وارد کرده شده بود، دچار توهم زودگذرم شده بودم.
نمی‌دانستم چه بلایی سرم آمده، آرزو می‌کردم که ای کاش، با او برخوردی نمی‌کردم. آن فکر ها و بهم ریختگی ذهنی، تا پایان شب که مهمان ها بودند همراه من بود و آنها که متوجه حواس پرتی طولانی مدت من شده بودند هرکدام با طعنه چیزی می‌گفتند و خداحافظی می‌کردند و می‌رفتند.
شب هم روی تخت نتوانستم درست بخوابم، فکر و نگاه آن زن و حرف های عجیب‌اش مدام ذهنم را درگیر خودش کرده بود...

#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر و بررسی مجموعه آن شب و در گروه مجموعه آن شب عضو شید!
https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
👍2