قند پارسی
43 members
49 photos
1 video
1 file
1 link
شکرشکن شوند همه طوطیان هند
زین قند پارسی که به بنگاله می رود
کانال رسمی قند پارسی در تلگرام
ارتباط با ما @QandParsi
Download Telegram
to view and join the conversation
طایر دولت اگر باز گذاری بکند
یار بازآید و با وصل قراری بکند

دیده را دستگه در و گهر گر چه نماند
بخورد خونی و تدبیر نثاری بکند

دوش گفتم بکند لعل لبش چاره من
هاتف غیب ندا داد که آری بکند

کس نیارد بر او دم زند از قصه ما
مگرش باد صبا گوش گذاری بکند

داده‌ام باز نظر را به تذروی پرواز
بازخواند مگرش نقش و شکاری بکند

شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی
مردی از خویش برون آید و کاری بکند

کو کریمی که ز بزم طربش غمزده‌ای
جرعه‌ای درکشد و دفع خماری بکند

یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب
بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند

حافظا گر نروی از در او هم روزی
گذری بر سرت از گوشه کناری بکند
#حافظ
@GhandePaarsi
من به مهمانی دنیا رفتم:

من به دشت اندوه ،

من به باغ عرفان ،

من به ایوان چراغانی دانش رفتم.

رفتم از پله ی مذهب بالا .

تا ته كوچه ی شك ،

تا هوای خنك استغنا ،

تا شب خیس محبت رفتم .

من به دیدار كسی رفتم در آن سر عشق .

رفتم ، رفتم تا زن ،

تا چراغ لذت ،

تا سكوت خواهش ،

تا صدای پر تنهایی .

 

 

چیزها دیدم در روی زمین :

کودكی دیدم . ماه را بو می كرد .

قفسی بی در دیدم كه در آن ، روشنی پرپر می زد .

نردبانی كه از آن ، عشق می رفت به بام ملكوت .

من زنی را دیدم ، نور در هاون می كوبید .

ظهر در سفره ی آنان نان بود ، سبزی بود ، دوری شبنم بود ،

كاسه ی داغ محبت بود .

 

 

من گدایی دیدم ، در به درمی رفت آواز چكاوك می خواست

و سپوری كه به یك پوسته ی خربزه می برد نماز

 

 

بره ای را دیدم ، بادبادك می خورد.

من الاغی دیدم ، یونجه را می فهمید.

در چرا گاه « نصیحت » گاوی دیدم سیر.

 

 

شاعری دیدم هنگام خطاب ، به گل سوسن می گفت : « شما »

 

 

من كتابی دیدم ، واژه هایش همه از جنس بلور.

كاغذی دیدم ، از جنس بهار .

موزه ای دیدم ، دور از سبزه ،

مسجدی دور از آب.

سر بالین فقیهی نومید ، كوزه ای دیدم لبریز سؤال.

 

 

قاطری دیدم بارش « انشا »

اشتری دیدم بارش سبد خالی « پند و امثال » .

عارفی دیدم بارش « تنناها یاهو».

 

 

من قطاری دیدم ، روشنایی می برد .

من قطاری دیدم ، فقه می برد و چه سنگین می رفت .

من قطاری دیدم ، كه سیاست می برد ( و چه خالی می رفت.)

من قطاری دیدم ، تخم نیلوفر و آواز قناری می برد .

و هواپیمایی ، كه در آن اوج هزاران پایی

خاك از شیشه ی آن پیدا بود :

كاكل پوپك ،

خالهای پر پروانه ،

عكس غوكی در حوض

و عبور مگس از كوچه ی تنهایی .

خواهش روشن یك گنجشك ، وقتی از روی چناری به زمین می آید .

و بلوغ خورشید .

و هم آغوشی زیبای عروسك با صبح .

 

 

پله هایی كه به گلخانه ی شهوت می رفت .

پله هایی كه به سردابه ی الكل می رفت .

پله هایی كه به بام اشراق

پله هایی به سكوی تجلی می رفت.

 

 

مادرم آن پایین

استكان ها را در خاطره ی شط می شست........
#سهراب سپهری
@GhandePaarsi

 
فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در این دامگه حادثه چون افتادم

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب آبادم

سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض
به هوای سر کوی تو برفت از یادم

نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت
یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم

تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم

می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست
که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم

پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک
ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم

#حافظ
@GhandePaarsi
شهر پیدا بود:
رویش هندسی سیمان ، آهن ، سنگ.
سقف بی كفتر صدها اتوبوس.
گل فروشی گلهایش را می كرد حراج.
در میان دو درخت گل یاس ، شاعری تابی می بست.
پسری سنگ به دیوار دبستان می زد.
كودكی هسته ی زردآلو را، روی سجاده ی بیرنگ پدر تف می كرد.
و بزی از « خزر » نقشه ی جغرافی ، آب می خورد


چرخ یك گاری در حسرت واماندن اسب،
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی ،
مرد گاری چی در حسرت مرگ.


عشق پیدا بود ، موج پیدا بود.
برف پیدا بود ، دوستی پیدا بود.
كلمه پیدا بود.
آب پیدا بود ، عكس اشیا در آب.
سایه گاه خنك یاخته ها در تف خون.
سمت مرطوب حیات.
شرق اندوه نهاد بشری.
فصل ول گردی در كوچه ی زن.
بوی تنهایی در كوچه ی فصل .


دست تابستان یك بادبزن پیدا بود .


سفر دانه به گل .
سفر پیچك این خانه به آن خانه .
سفر ماه به حوض .
فوران گل حسرت از خاك .
ریزش تاك جوان از دیوار .
بارش شبنم روی پل خواب .
پرش شادی از خندق مرگ .
گذر حادثه از پشت كلام .


جنگ یك روزنه با خواهش نور .
جنگ یك پله با پای بلند خورشید .
جنگ تنهایی با یك آواز .
جنگ زیبای گلابی ها با خالی یك زنبیل .
جنگ خونین انار و دندان .
جنگ « نازی » ها با ساقه ی ناز .
جنگ طوطی و فصاحت با هم .
جنگ پیشانی با سردی مهر .


حمله ی كاشی مسجد به سجود .
حمله ی باد به معراج حباب صابون .
حمله ی لشگر پروانه به برنامه ی « دفع آفات » .
حمله ی دسته ی سنجاقك ، به صف كارگر « لوله كشی » .
حمله ی هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی .
حمله ی واژه به فك شاعر .


فتح یك قرن به دست یك شعر .
فتح یك باغ به دست یك سار .
فتح یك كوچه به دست دو سلام .
فتح یك شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبی .
فتح یك عید به دست دو عروسك ، یك توپ.


قتل یك جغجغه روی تشك بعد از ظهر.
قتل یك قصه سر كوچه ی خواب.
قتل یك غصه به دستور سرود.
قتل مهتاب به فرمان نئون.
قتل یك بید به دست « دولت ».
قتل یك شاعر افسرده به دست گل یخ.


همه ی روی زمین پیدا بود:
نظم در كوچه ی یونان می رفت.
جغد در « باغ معلق » می خواند.
باد در گردنه ی خیبر ، بافه ای از خس تاریخ به خاور می راند.
روی دریاچه ی آرام « نگین » ، قایقی گل می برد.
در بنارس سر هر كوچه چراغی ابدی روشن بود.....
#سهراب سپهری
@GhandePaarsi
دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست
#حافظ
@GhandePaarsi
اهل كاشانم ، اما

شهرمن كاشان نیست .

شهر من گم شده است .

من با تاب ، من با تب

خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام .

 

 

من در این خانه به گم نامی نمناك علف نزدیكم .

من صدای نفس باغچه را می شنوم

و صدای ظلمت را ، وقتی از برگی می ریزد .

و صدای ، سرفه ی روشنی از پشت درخت ،

عطسه ی آب از هر رخنه ی سنگ ،

چكچك چلچله از سقف بهار.

و صدای صاف ، باز و بسته شدن پنجره ی تنهایی .

و صدای پاك ، پوست انداختن مبهم عشق،

متراكم شدن ذوق پریدن در بال

و ترك خوردن خودداری روح .

من صدای قدم خواهش را می شنوم

و صدای ، پای قانونی خون را در رگ .

ضربان سحر چاه كبوترها ،

تپش قلب شب آدینه ،

جریان گل میخك در فكر،

شیهه ی پاك حقیقت از دور.

من صدای وزش ماده را می شنوم

من صدای ، كفش ایمان را در كوچه ی شوق.

و صدای باران را ، روی پلك تر عشق،

روی موسیقی غمناك بلوغ،

روی آواز انارستان ها.

و صدای متلاشی شدن شیشه ی شادی در شب ،

پاره پاره شدن كاغذ زیبایی،

پرو خالی شدن كاسه ی غربت از باد....

#سهراب سپهری
@GhandePaarsi


 
باران که شدی مپرس ، این خانه کیست
سقف حرم و مسجد و میخانه یکیست

باران که شدی، پیاله ها را نشمار
جام و قدح و کاسه و پیمانه یکیست

باران ! تو که از پیش خدا می آیی
توضیح بده عاقل و فرزانه یکیست...

بر درگه او چونکه بیفتند به خاک
شیر و شتر و پلنگ و پروانه یکیست

#مولانا
@GhandePaarsi
غنچه‌ای گفت به پژمرده گلی
که ز ایام، دلت زود آزرد
آب، افزون و بزرگست فضا
ز چه رو، کاستی و گشتی خرد
زینهمه سبزه و گل، جز تو کسی
نه فتاد و نه شکست و نه فسرد
گفت، زنگی که در آئینهٔ ماست
نه چنانست که دانند سترد
دی، می هستی ما صافی بود
صاف خوردیم و رسیدیم به درد
خیره نگرفت جهان، رونق من
بگرفتش ز من و بر تو سپرد
تا کند جای برای تو فراخ
باغبان فلکم سخت فشرد
چه توان گفت به یغماگر دهر
چه توان کرد، چو میباید مرد
تو بباغ آمدی و ما رفتیم
آنکه آورد ترا، ما را برد
اندرین دفتر پیروزه، سپهر
آنچه را ما نشمردیم، شمرد
غنچه، تا آب و هوا دید شکفت
چه خبر داشت که خواهد پژمرد
ساقی میکدهٔ دهر، قضاست
همه کس، باده ازین ساغر خورد
#پروین اعتصامی
@GhandePaarsi
آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم


آمده‌ام چو عقل و جان از همه دیده‌ها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشعله ی نظر برم

آمده‌ام که رهزنم بر سر گنج شه زنم
آمده‌ام که زر برم زر نبرم خبر برم

گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن
گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم

اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم

آنکه ز زخم تیر او کوه شکاف می‌کند
پیش گشاد تیر او وای اگر سپر برم

گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود
تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم

آنکه ز تاب روی او نور صفا به دل کشد
پیش گشاد تیر او وای اگر سپر برم

در هوس خیال او همچو خیال گشته‌ام
وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم

این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من
گفت بخور نمی‌خوری پیش کسی دگر برم

#مولانا
@GhandePaarsi
گر بدين سان زيست بايد پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را، به رسوائی نياويزم
بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه بن بست
گر بدين سان زيست بايد پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ايمان خود چون کوه،
يادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک
#شاملو
@GhandePaarsi 
دوم مرداد، سالروز درگذشت شاملو
یادش گرامی باد.
@GhandePaarsi
من به آغاز زمین نزدیكم.

نبض گل ها را می گیرم.

آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت.

 

 

روح من در جهت تازه ی اشیا جاری است .

روح من كم سال است .

روح من گاهی از شوق ، سرفه اش میگیرد .

روح من بیكار است :

قطره های باران را ، درز آجرها را ، می شمارد .

روح من گاهی ، مثل یك سنگ سر راه حقیقت دارد.

 

 

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن .

من ندیدم بیدی ، سایه اش را بفروشد به زمین .

رایگان می بخشد ، نارون شاخه ی خود را به كلاغ .

هر كجا برگی هست ، شوق من می شكفد .

بوته ی خشخاشی ، شست و شو داده مرا در سیلان بودن .

 

 

مثل بال حشره وزن سحر را می دانم .

مثل یك گلدان ، می دهم گوش به موسیقی روییدن .

مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم .

مثل یك میكده در مرز كسالت هستم .

مثل یك ساختمان لب دریا نگرانم به كشش های بلند ابدی.

 

 

تا بخواهی خورشید ، تا بخواهی پیوند ، تا بخواهی تكثیر.

 

 

من به سیبی خوشنودم

و به بوییدن یك بوته ی بابونه .

من به یك آینه ، یك بستگی پاك قناعت دارم .

من نمی خندم اگر بادكنك می تركد .

و نمی خندم اگر فلسفه ای ، ماه را نصف كند .

من صدای پر بلدرچین را ، می شناسم ،

رنگ های شكم هوبره را ، اثر پای بز كوهی را .

خوب می دانم ریواس كجا می روید،

سار كی می آید ، كبك كی می خواند ، باز كی می میرد،

ماه در خواب بیابان چیست ،

مرگ در ساقه ی خواهش

و تمشك لذت ، زیر دندان هم آغوشی.

 

 

زندگی رسم خوشایندی است .

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ ،

پرشی دارد اندازه ی عشق .

زندگی چیزی نیست ، كه لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود.

زندگی جذبه ی دستی است كه می چیند .

زندگی نوبر انجیر سیاه ، در دهان گس تابستان است .

زندگی ، بعد درخت است به چشم حشره .

زندگی تجربه ی شب پره در تاریكی است .

زندگی حس غریبی است كه یك مرغ مهاجر دارد.

زندگی سوت قطاری است كه در خواب پلی می پیچد.

زندگی دیدن یك باغچه از شیشه ی مسدود هواپیماست .

خبر رفتن موشك به فضا ،

لمس تنهایی « ماه » ،

فكر بوییدن گل در كره ای دیگر .

 

 

زندگی شستن یك بشقاب است .

 

 

زندگی یافتن سكه ی دهشاهی در جوی خیابان است .

زندگی « مجذور » آینه است .

زندگی گل به « توان » ابدیت ،

زندگی « ضرب » زمین د رضربان دل ما،

زندگی « هندسه ی» ساده و یكسان نفس هاست..........

#سهراب سپهری
@GhandePaarsi
هر كجا هستم ، باشم ،

آسمان مال من است .

پنجره ، فكر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است .

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند

قارچ های غربت ؟

 

من نمی دانم

كه چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است ، كبوتر زیباست .

و چرا در قفس هیچكسی كركس نیست.

گل شبدر چه كم از لاله ی قرمز دارد.

چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید.

واژه ها را باید شست .

واژه باید خود باد ، واژه باید خود باران باشد

 

 

چترها را باید بست ،

زیر باران باید رفت .

فكر را ، خاطره را ، زیر باران باید برد .

با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت .

دوست را ، زیر باران باید دید.

عشق را، زیر باران باید جست ....

#سهراب سپهری
@GhandePaarsi
یــار مرا غار مــرا عشق جگرخوار مرا

یار تویی غـــار تویی خواجه نگهدار مرا

نوح تویی روح تــویی فاتح و مفتوح تـویی

سینـــه مشــروح تــویی بـــر در اســرار مرا

نـــور تـــویی سـور تــویی دولت منصور تـویی

مـــرغ کـــه طــور تــویی خســته بــه منقار مرا

قطـــره تویی بحــر تویی لطـف تــویی قهــر تویی

قنــد تـــویی زهـــر تــویی بیــــش میـــازار مرا

حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی

روضــه اومیــد تویـــی راه ده ای یــار مرا

روز تــویی روزه تـــویی حـاصل دریوزه تـویی

آب تــویی کــوزه تــویی آب ده این بـــار مـــرا

دانـــه تویــی دام تــویی بــاده تویی جام تـویی

پختـــه تویی خـــام تــویی خـــام بمگـــذار مرا

این تن اگـــر کـــم تــندی راه دلــم کــم زندی

راه شــدی تــا نبــدی ایـــن همـــه گـــفتار مرا

#مولانا
@GhandePaarsi