❣ یک دقیقه مطالعه
یه گل کاکتوس قشنگ تو خونه ام داشتم، اوایل بهش میرسیدم، قشنگ بود و جون دار، کم کم فهمیدم با همه بوته هام فرق داره، خیلی قوی بود، صبور بود، اگه چند روز بهش نور و آب نمیدادم هیچ تغییری نمیکرد...
منم واسه همین خیلی حواسم بهش نبود به خیال اینکه خیلی قویه و چیزیش نمیشه!
هر گلی که خراب میشد میگفتم کاکتوسه چقدر خوبه هیچیش نمیشه اما بازم بهش رسیدگی نمیکردم...
تا اینکه یه روز که رفتم سراغش دیدم خیلی وقته که خشک شده، ریشه اش از بین رفته بود و فقط ساقه هاش ظاهرشو حفظ کرده بود، قوی ترین گلم رو از دست دادم چون فکر کردم قویه و مقاوم...
مواظب قوی ترین های زندگی هامون باشیم.
ما از بین رفتنشونو نمیفهمیم چون همیشه یه ظاهر خوب دارند، همیشه حامی اند، پشتمون بهشون گرمه...
اما بهشون رسیدگی نمیکنیم، تا اینکه یه روز میفهمی قوی ها هم از بین میرن...!
👤 مرحوم حسین پناهی
🍀 @hotel
یه گل کاکتوس قشنگ تو خونه ام داشتم، اوایل بهش میرسیدم، قشنگ بود و جون دار، کم کم فهمیدم با همه بوته هام فرق داره، خیلی قوی بود، صبور بود، اگه چند روز بهش نور و آب نمیدادم هیچ تغییری نمیکرد...
منم واسه همین خیلی حواسم بهش نبود به خیال اینکه خیلی قویه و چیزیش نمیشه!
هر گلی که خراب میشد میگفتم کاکتوسه چقدر خوبه هیچیش نمیشه اما بازم بهش رسیدگی نمیکردم...
تا اینکه یه روز که رفتم سراغش دیدم خیلی وقته که خشک شده، ریشه اش از بین رفته بود و فقط ساقه هاش ظاهرشو حفظ کرده بود، قوی ترین گلم رو از دست دادم چون فکر کردم قویه و مقاوم...
مواظب قوی ترین های زندگی هامون باشیم.
ما از بین رفتنشونو نمیفهمیم چون همیشه یه ظاهر خوب دارند، همیشه حامی اند، پشتمون بهشون گرمه...
اما بهشون رسیدگی نمیکنیم، تا اینکه یه روز میفهمی قوی ها هم از بین میرن...!
👤 مرحوم حسین پناهی
🍀 @hotel
گاهی نياز داريم بیخيال شويم
بیخيال گذشته
بیخيال آينده
بیخيال احساس،
بیخيال اگرها و شايدها
گاهی لازم است بگوييم:
هر چه باداباد...
🍀 @hotel
بیخيال گذشته
بیخيال آينده
بیخيال احساس،
بیخيال اگرها و شايدها
گاهی لازم است بگوييم:
هر چه باداباد...
🍀 @hotel
بعضی آدمها؛
باعث میشوند که
صدای خندهی شما کمی بلندتر
لبخندتان کمی درخشانتر،
و زندگیتان کمی بهتر شود.
سعی کنید یکی از این آدمها باشید!
🍀 @hotel
باعث میشوند که
صدای خندهی شما کمی بلندتر
لبخندتان کمی درخشانتر،
و زندگیتان کمی بهتر شود.
سعی کنید یکی از این آدمها باشید!
🍀 @hotel
مثل گندم باش ؛
زیر خاک می برندش
باز میروید پُرتر،
زیر سنگ می بَرندش
آرد میشود پر بَهاتر،
آتش می زنندش
نان میشود مطلوبتر،
ذات باید ارزشمند باشد...!
🍀 @hotel
زیر خاک می برندش
باز میروید پُرتر،
زیر سنگ می بَرندش
آرد میشود پر بَهاتر،
آتش می زنندش
نان میشود مطلوبتر،
ذات باید ارزشمند باشد...!
🍀 @hotel
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
به خدا که وصل شوی؛
آرامش وجودت را فرا میگيرد!
نه به راحتی میرنجی،
و نه به آسانی میرنجانی،
آرامش،سهم دلهايی ست که...
به سَمت خداست!
🍀 @hotel
آرامش وجودت را فرا میگيرد!
نه به راحتی میرنجی،
و نه به آسانی میرنجانی،
آرامش،سهم دلهايی ست که...
به سَمت خداست!
🍀 @hotel
صداقت در مقابل سیاست دیگران ، سادگی ست
و سیاست در مقابل صداقت دیگران ، خیانت ...
👤 دکتر علی شریعتی
🍀 @hotel
و سیاست در مقابل صداقت دیگران ، خیانت ...
👤 دکتر علی شریعتی
🍀 @hotel
#بيشعوري
بیشعوری نوعی بیماری است که وقتی شخص گرفتارش شد رفتار مردم ستیزانه ای در پیش می گیرد.
بی شعور ها؛ پررو، نفرت انگیز، ترسناک و متکبرند.
بیشعوری یک نوع اعتیاد است به قدرت، تحقیر و سرکوب کردن سایرین، وظیفه نشناسی بی حد و شهوت تسلط بر دیگران.
خودخواهی، وقاحت و تعرض آگاهانه به حقوق دیگران که بن مایه های بیشعوری اند، بیشتر از سوی کسانی اعمال میشود که از نظر هوش، معلومات، موقعیت اجتماعی و سیاسی و وضع مالی، اگر بهتر از عموم مردم نباشند، بدتر نیستند.
📚 بیشعوری
👤 خاویر کرمنت
🍀 @hotel
بیشعوری نوعی بیماری است که وقتی شخص گرفتارش شد رفتار مردم ستیزانه ای در پیش می گیرد.
بی شعور ها؛ پررو، نفرت انگیز، ترسناک و متکبرند.
بیشعوری یک نوع اعتیاد است به قدرت، تحقیر و سرکوب کردن سایرین، وظیفه نشناسی بی حد و شهوت تسلط بر دیگران.
خودخواهی، وقاحت و تعرض آگاهانه به حقوق دیگران که بن مایه های بیشعوری اند، بیشتر از سوی کسانی اعمال میشود که از نظر هوش، معلومات، موقعیت اجتماعی و سیاسی و وضع مالی، اگر بهتر از عموم مردم نباشند، بدتر نیستند.
📚 بیشعوری
👤 خاویر کرمنت
🍀 @hotel
روی بیلبوردی توی یکی از اتوبان های تهران نوشته شده:«چقدر هوای خودمان را داریم؟»
گمان نمی کنم منظورش از این سوال این باشد که مثلا از کرم دور چشم مان سر وقت استفاده می کنیم یا نه؟ یا قرص های مولتی ویتامین و زینک و ب_کمپلکس مان را سر ساعت می خوریم.
وقتی می پرسند چقدر هوای خودمان را داریم یعنی چقدر عزت نفس داریم، چقدر خودمان را دوست داریم و چقدر به خودمان اهمیت می دهیم، حتی چقدر دیگران را تحمل می کنیم.
این آخری را جدی تر از بقیه بگیریم. زندگی انقدر سخت شده که جایی برای تحمل رفاقت های بیخودی باقی نگذاشته، یکی آزارتان می دهد، حذفش کنید، به همین سادگی، می گویید ساده نیست می گویم اتفاقا به همین سادگی است. اصلا فکر کنید عید است، فکر کنید باید خانه تکانی کنید، این بار ذهن تکانی کنید، آدم های اضافه را دور کنید، خط بزنید، خوب ها را نگهدارید، یکی دو تا دوست خوب کافیست، آنی که زبانش شلاق دارد به چه کارتان می آید، رفتید پیاله ای چای خوردید و برگشتید خانه، دو ماه طول کشید آن انرژی منفی حاصل از معاشرتش را دفع کنید، این رفاقت نیست، مازوخیسم است اگر تکرارش کنید.
همین چند وقت پیش، پسر یکی از دوستانم موقع مشق نوشتن از من پرسید:«این ریاضی به چه دردی می خورد، من اصلا دوستش ندارم خاله مریم.» گفتم:« به دردت می خورد، صبر کن قد و اندازه ی من که شدی می فهمی...خصوصا مبحث فاکتور گرفتن اش.»
فاکتور بگیرید، اگر کسی بار اضافه است، اضافه بار پرداخت نکنید. داستان فردین بازی خیلی وقت است تمام شده. یادتان بماند شما رابین هود نیستید، من هم نیستم، نمی خواهم که باشم.
هوای خودمان را بیشتر داشته باشیم.
👤 مریم سمیع زادگان
🍀 @hotel
گمان نمی کنم منظورش از این سوال این باشد که مثلا از کرم دور چشم مان سر وقت استفاده می کنیم یا نه؟ یا قرص های مولتی ویتامین و زینک و ب_کمپلکس مان را سر ساعت می خوریم.
وقتی می پرسند چقدر هوای خودمان را داریم یعنی چقدر عزت نفس داریم، چقدر خودمان را دوست داریم و چقدر به خودمان اهمیت می دهیم، حتی چقدر دیگران را تحمل می کنیم.
این آخری را جدی تر از بقیه بگیریم. زندگی انقدر سخت شده که جایی برای تحمل رفاقت های بیخودی باقی نگذاشته، یکی آزارتان می دهد، حذفش کنید، به همین سادگی، می گویید ساده نیست می گویم اتفاقا به همین سادگی است. اصلا فکر کنید عید است، فکر کنید باید خانه تکانی کنید، این بار ذهن تکانی کنید، آدم های اضافه را دور کنید، خط بزنید، خوب ها را نگهدارید، یکی دو تا دوست خوب کافیست، آنی که زبانش شلاق دارد به چه کارتان می آید، رفتید پیاله ای چای خوردید و برگشتید خانه، دو ماه طول کشید آن انرژی منفی حاصل از معاشرتش را دفع کنید، این رفاقت نیست، مازوخیسم است اگر تکرارش کنید.
همین چند وقت پیش، پسر یکی از دوستانم موقع مشق نوشتن از من پرسید:«این ریاضی به چه دردی می خورد، من اصلا دوستش ندارم خاله مریم.» گفتم:« به دردت می خورد، صبر کن قد و اندازه ی من که شدی می فهمی...خصوصا مبحث فاکتور گرفتن اش.»
فاکتور بگیرید، اگر کسی بار اضافه است، اضافه بار پرداخت نکنید. داستان فردین بازی خیلی وقت است تمام شده. یادتان بماند شما رابین هود نیستید، من هم نیستم، نمی خواهم که باشم.
هوای خودمان را بیشتر داشته باشیم.
👤 مریم سمیع زادگان
🍀 @hotel
دیروز یک خاطره بود ،
درگیرش مباش ...
فردا یک راز است ،
نگرانش مباش ...
امروز یک هدیه است ،
قدرش را بدان ... !
__________________
🍀 @hotel
درگیرش مباش ...
فردا یک راز است ،
نگرانش مباش ...
امروز یک هدیه است ،
قدرش را بدان ... !
__________________
🍀 @hotel
توی کشوی میز کارش همیشه شکلات داشت، نگران هیکلش نبود، نگران جوش زدن صورتش يا قضاوت مردم. پنج سال با هم همکار بودیم، بلند می خندید و خنده هایش شیرین بود، راحت تقاضا می كرد و زود می جوشيد. هر وقت دلش مي خواست بغلت می گرفت و می بوسيد. كتاب كه قرض می گرفت به موقع پس می داد، لا به لای ورق هايش كارت پستال دست ساز معطر يا گل خشك می گذاشت. همیشه لبخند به لب داشت. عادت داشت چایش را با شیرینی می خورد، سفری برایش پیش آمد و چند ماهی رفت پیش خواهرش، وقتی برگشت قهوه خور شده بود، شدید، آن هم بی شکر. شیرینی که تعارفش می کردی پس می زد. یک نوع شکلات بیشتر نمی خورد، از همان هایی که رویش نوشته هفتاد درصد، ماالشعیر ِبدون طعم می خورد، تلخ ِ تلخ، کم کم لبخند زدن از یادش رفت، حس می کردم تلخی طبعش خندیدن را برایش سخت کرده، نمی گذاشت کسی او را « عزیزم » خطاب کند، مثل ماده ببر زخمی چنگال نشان می داد اگر کسی عزیزم صدایش می کرد. سلام که می کردی نگاهت می کرد، جواب را با سر می داد آن هم با تاخیر. حوصله ی هیچ کسی را نداشت، حتی حوصله ی خودش را. توی نگاهش یک چیز غریبی بود، یک چیزی به تلخی همان قهوه ی تلخش، فنجان قهوه اش را که می گرفت دستش، فکر می کردی قهوه ی قجر می خورد.
دوستی می گفت:« آنهایی که خیلی تلخ هستند روزی از تلخی متنفر بوده اند، پیشامدی پیش آمده و تلخی را ریخته توی جانشان، بعد انگار لج کرده اند، اول با خودشان، بعد با دیگران. اینها هم روزی خندیدن بلد بوده اند...» می گفت:« بعضی دردها آدم را قوی تر نمی كند، می كُشد...» راست می گفت، هر وقت فنجان قهوه را می گرفت دستش، حس می کردم مُرده دارد قهوه می خورد.
👤 مریم سمیع زادگان
🍀 @hotel
دوستی می گفت:« آنهایی که خیلی تلخ هستند روزی از تلخی متنفر بوده اند، پیشامدی پیش آمده و تلخی را ریخته توی جانشان، بعد انگار لج کرده اند، اول با خودشان، بعد با دیگران. اینها هم روزی خندیدن بلد بوده اند...» می گفت:« بعضی دردها آدم را قوی تر نمی كند، می كُشد...» راست می گفت، هر وقت فنجان قهوه را می گرفت دستش، حس می کردم مُرده دارد قهوه می خورد.
👤 مریم سمیع زادگان
🍀 @hotel
📝
🏆برای شیرزنان فوتسالیست
من همیشه نخودی بودم !!در دوره ی ابتدایی وقتی وسطی بازی می کردیم مرا برای پنج تای اخر نگه می داشتند و نهایتا تا سومین ضربه تاب می اوردم !!و بعد مثل خمیر وا می رفتم!!!
در مقطع راهنمایی و دبیرستان هم به شطرنج پناه بردم و پشت سربازها پناه گرفتم و از دویدن و پرش و نرمش جستم !!و یکی دو بار هم به مسابقات ناحیه ای راه یافتم و تقدیر نامه زپرتی از نمی دانم فلان جا گرفتم!!
هنگامه ی دانشجویی بالاجبار بسکتبالیست !!!شدم و حتی یکبار هم نتوانستم توپی داخل ان حلقه ی بی قواره که خیلی بالاتر از قد من بودبیندازم!!
در مسابقات بین دبیران مدارس عضو ثابت تیم بودم«که دبیر ورزش دوست جان جانی ام بود و معتقد بود خوش قدم هستم !!!»و اما همیشه روی صندلی ذخیره ها می نشستم !!چون اگر وارد زمین میشدم گند میزدم به بازی و در ناحیه که هیچ ...در کره زمین هم اخر نمی شدیم !!
اما یادم هست همان وقتها که تماما محیط زنانه بود دبیران والیبالیست حق پوشیدن شلوارک و تاپ ورزشی نداشتند و چقدر می غریدند که با شلوار و بلوز استین نیمه تحرکشان کم است و چه وچه...
امروز اما...شیر زنان فوتسالیست با ان لباسهای گشاد ومقنعه که داخل بلوز رفته بود قهرمان اسیا شدند وکاری کردند کارستان...
زنده باشید عزیزان ...
مبارکتان باشد ...
کاممان شیرین شد بعد از این همه برجام و پسا برجام و پیشا برجام و دلار و گرانی و هزار ادا و اصول دیگر..
روزگارتان شهد و شکر ...
👤 #شهلاظهوریان
🍀 @hotel
🏆برای شیرزنان فوتسالیست
من همیشه نخودی بودم !!در دوره ی ابتدایی وقتی وسطی بازی می کردیم مرا برای پنج تای اخر نگه می داشتند و نهایتا تا سومین ضربه تاب می اوردم !!و بعد مثل خمیر وا می رفتم!!!
در مقطع راهنمایی و دبیرستان هم به شطرنج پناه بردم و پشت سربازها پناه گرفتم و از دویدن و پرش و نرمش جستم !!و یکی دو بار هم به مسابقات ناحیه ای راه یافتم و تقدیر نامه زپرتی از نمی دانم فلان جا گرفتم!!
هنگامه ی دانشجویی بالاجبار بسکتبالیست !!!شدم و حتی یکبار هم نتوانستم توپی داخل ان حلقه ی بی قواره که خیلی بالاتر از قد من بودبیندازم!!
در مسابقات بین دبیران مدارس عضو ثابت تیم بودم«که دبیر ورزش دوست جان جانی ام بود و معتقد بود خوش قدم هستم !!!»و اما همیشه روی صندلی ذخیره ها می نشستم !!چون اگر وارد زمین میشدم گند میزدم به بازی و در ناحیه که هیچ ...در کره زمین هم اخر نمی شدیم !!
اما یادم هست همان وقتها که تماما محیط زنانه بود دبیران والیبالیست حق پوشیدن شلوارک و تاپ ورزشی نداشتند و چقدر می غریدند که با شلوار و بلوز استین نیمه تحرکشان کم است و چه وچه...
امروز اما...شیر زنان فوتسالیست با ان لباسهای گشاد ومقنعه که داخل بلوز رفته بود قهرمان اسیا شدند وکاری کردند کارستان...
زنده باشید عزیزان ...
مبارکتان باشد ...
کاممان شیرین شد بعد از این همه برجام و پسا برجام و پیشا برجام و دلار و گرانی و هزار ادا و اصول دیگر..
روزگارتان شهد و شکر ...
👤 #شهلاظهوریان
🍀 @hotel
کارخیلی قشنگی که تبریزیها انجام میدن
به جای بردن دسته گل های بزرگ و هزینه های اضافی در مراسم ختم ،خرید مایحتاج مستمندان و خرید جهیزیه رو تقبل میکنن 🙏
حتما به اشتراک بگذارید 👏
🍀 @hotel
به جای بردن دسته گل های بزرگ و هزینه های اضافی در مراسم ختم ،خرید مایحتاج مستمندان و خرید جهیزیه رو تقبل میکنن 🙏
حتما به اشتراک بگذارید 👏
🍀 @hotel
ای ساقی گلچهره در این صبح دل انگیز
لبریز بده جام مرا شادی جمشید
هر جا گلی خندد با دوست بخندید
هر گه که بهار آید با عشق بجوشید
صبح بخییییر
🍀 @hotel
لبریز بده جام مرا شادی جمشید
هر جا گلی خندد با دوست بخندید
هر گه که بهار آید با عشق بجوشید
صبح بخییییر
🍀 @hotel
"داستانک زیبا"📑
استاد نازنینی داشتیم در دوران دانشجویی.
تلاش میکرد حرفهای درشت اجتماعی را به گونهای با شوخی و خنده بیان کند که آدم لذت ببرد.
روز اول کلاس آمد روی صندلی نشست
و بیمقدمه و بدون حالواحوالپرسی رو به یکی از پسرهای کلاس کرد
و گفت:
"اگه امروز که از خونه اومدی بیرون، اولین نفر تو خیابون بهت میگفت زیپت بازه، چی کار میکردی؟"
پسره گفت: "زود چکاش میکردم."
استاد گفت: "اگر نفر دوم هم میگفت زیپت بازه، چطور؟"
پسره گفت: "با شک، دوباره زیپم رو چک میکردم."
استاد پرسید: "اگر تا نفر دهمی که میدیدی، می
گفت زیپت بازه، چطور؟"
پسره گفت: "شاید دیگه محل نمیذاشتم."
استاد ادامه داد: "فرض کن از یه جا به بعد، دیگه هرکی از جلوت رد میشد، یه نگاه به زیپت میانداخت و میخندید.
اون موقع چیکار میکردی؟"
پسره هاج و واج گفت:
"شاید لباسم رو میانداختم روی شلوارم."
استاد با پرسش بعدی، تیر خلاص رو زد :
"حالا اگر شب، عروسی دعوت باشی، حاضری بری؟"
پسره گفت: "نه!
ترجیح میدم جایی نرم تا بفهمم چه مرگمه."
استاد یهو برگشت با حالتی خندهدار گفت:
"دِ لامصبا! انسان اینجوریه که اگر هی بهش بگن داری گند میزنی،
حالا هرچی باشه، باورش میشه داره گند میزنه.
امروز صبح سوار تاکسی شدم، راننده از کنار هر زن راننده ای رد میشد، کلی بوق و چراغ میزد.
آخر سر هم با صدای بلند داد میزد که: "بتمرگ تو خونهات با این دست فرمونت."
خب این زن بدبخت روزی ده بار این رو از این و اون بشنوه، دستفرمونش خوب هم که باشه، اعتماد به نفسش به فنا میره!
پسفردا میخواین ازدواج کنین، دوست دارین شریک زندگیتون یه دختر بیاعتماد به نفس باشه یا یکی که اعتمادبهنفسش به شما انرژی بده؟"
بعد برگشت رو به همه کلاس و گفت:
"حواستون باشه! اگر امنیت هر آدمی رو از میون ببرین،
نه تنها خدا طعم شیرین زندگی رو بهتون حروم میکنه،
جهانی رو که توش قراره زندگی کنین رو هم خراب میکنید."
دو سال بود دانشجو بودیم، هیچوقت نشده بود اینجوری به قضیه نگاه کنیم.
یادم میاد بهترین تعاملات دانشجویی زندگیمون، بعد از کلاس اون استاد شروع شد؛
تعاملاتی با بیشترین تلاش برای ساختن و نگهداری امنیت آدمای دور و برمون.
جهانی که برای زنان جای بهتری باشد، آن جهان برای مردان نیز جای بهتری خواهد بود 🌹
اصلاح جامعه از من و تو آغاز میشود ...🙏
🍀 @hotel
استاد نازنینی داشتیم در دوران دانشجویی.
تلاش میکرد حرفهای درشت اجتماعی را به گونهای با شوخی و خنده بیان کند که آدم لذت ببرد.
روز اول کلاس آمد روی صندلی نشست
و بیمقدمه و بدون حالواحوالپرسی رو به یکی از پسرهای کلاس کرد
و گفت:
"اگه امروز که از خونه اومدی بیرون، اولین نفر تو خیابون بهت میگفت زیپت بازه، چی کار میکردی؟"
پسره گفت: "زود چکاش میکردم."
استاد گفت: "اگر نفر دوم هم میگفت زیپت بازه، چطور؟"
پسره گفت: "با شک، دوباره زیپم رو چک میکردم."
استاد پرسید: "اگر تا نفر دهمی که میدیدی، می
گفت زیپت بازه، چطور؟"
پسره گفت: "شاید دیگه محل نمیذاشتم."
استاد ادامه داد: "فرض کن از یه جا به بعد، دیگه هرکی از جلوت رد میشد، یه نگاه به زیپت میانداخت و میخندید.
اون موقع چیکار میکردی؟"
پسره هاج و واج گفت:
"شاید لباسم رو میانداختم روی شلوارم."
استاد با پرسش بعدی، تیر خلاص رو زد :
"حالا اگر شب، عروسی دعوت باشی، حاضری بری؟"
پسره گفت: "نه!
ترجیح میدم جایی نرم تا بفهمم چه مرگمه."
استاد یهو برگشت با حالتی خندهدار گفت:
"دِ لامصبا! انسان اینجوریه که اگر هی بهش بگن داری گند میزنی،
حالا هرچی باشه، باورش میشه داره گند میزنه.
امروز صبح سوار تاکسی شدم، راننده از کنار هر زن راننده ای رد میشد، کلی بوق و چراغ میزد.
آخر سر هم با صدای بلند داد میزد که: "بتمرگ تو خونهات با این دست فرمونت."
خب این زن بدبخت روزی ده بار این رو از این و اون بشنوه، دستفرمونش خوب هم که باشه، اعتماد به نفسش به فنا میره!
پسفردا میخواین ازدواج کنین، دوست دارین شریک زندگیتون یه دختر بیاعتماد به نفس باشه یا یکی که اعتمادبهنفسش به شما انرژی بده؟"
بعد برگشت رو به همه کلاس و گفت:
"حواستون باشه! اگر امنیت هر آدمی رو از میون ببرین،
نه تنها خدا طعم شیرین زندگی رو بهتون حروم میکنه،
جهانی رو که توش قراره زندگی کنین رو هم خراب میکنید."
دو سال بود دانشجو بودیم، هیچوقت نشده بود اینجوری به قضیه نگاه کنیم.
یادم میاد بهترین تعاملات دانشجویی زندگیمون، بعد از کلاس اون استاد شروع شد؛
تعاملاتی با بیشترین تلاش برای ساختن و نگهداری امنیت آدمای دور و برمون.
جهانی که برای زنان جای بهتری باشد، آن جهان برای مردان نیز جای بهتری خواهد بود 🌹
اصلاح جامعه از من و تو آغاز میشود ...🙏
🍀 @hotel