حق موجودی است که ذات او اقتضای وجود او میکند، یعنی وجود او از غير نیست و واجبالوجود است؛ و وجود ممکن که نیست؛ ذات او مقتضی وجود و عدم نیست، که اگر مقتضی وجود بودی ذات او واجب بودی نه ممکن و اگر مقتضی عدم بودی ذات او ممتنع بودی نه ممکن؛ و ممکن دلیل است بر وجوب وجود واجبالوجود؛ پس عالم که ممکن است دلیل است بر واجب، و واجب مدلول این دلیل است که عالم است؛
#حقیقة_الحقایق_ص_نخست
#محی_الدین_ابن_عربی
@PhilosophyCafe🪞
اگر مطلب را دوست داشتید، از کافه فلسفه حمایت کنید. 👇👇👇
https://daramet.com/PhilosophyCafe
#حقیقة_الحقایق_ص_نخست
#محی_الدین_ابن_عربی
@PhilosophyCafe🪞
اگر مطلب را دوست داشتید، از کافه فلسفه حمایت کنید. 👇👇👇
https://daramet.com/PhilosophyCafe
Daramet
درگاه حمایت مالی دارمت
درگاه حمایت مالی دارمت به شما کمک میکنه از مخاطب ها، دنبال کنندهها و طرفدارات با امکانات گسترده دونیت دریافت کنی.
❤4
زبان و زمان:
زبان، زمانبردار نیست. ما میدانیم که زبانها نیز دچار تطور (تکامل) میشوند. به دنیا میآیند و از بین میروند. اما به معنایی دیگر زبان، زمانبردار نیست. آگوستین فکر میکرد (یا حداقل ما اینجوری به اون بدبخت نسبت میدهیم) که معنا در لحظهی نامگذاری تثبیت میشود، اما معنا همواره امری بیزمان است یعنی کاربردهای آینده هرگز توسط گذشته تعیین نمیشوند و از طرف دیگر معنا امری استقرائی نیز نمیباشد (یکی از بازیهایی که شکاک با ما میکند این است که زبان را وارد بازی استقراء میکند، بازیای که میداند ما در آن شکست خواهیم خورد). به قول ویتگنشتاین این متن بد نوشته شده است و احتمالا بسیار بدتر نیز فهمیده خواهد شد.
@PhilosophyCafe ♨️
زبان، زمانبردار نیست. ما میدانیم که زبانها نیز دچار تطور (تکامل) میشوند. به دنیا میآیند و از بین میروند. اما به معنایی دیگر زبان، زمانبردار نیست. آگوستین فکر میکرد (یا حداقل ما اینجوری به اون بدبخت نسبت میدهیم) که معنا در لحظهی نامگذاری تثبیت میشود، اما معنا همواره امری بیزمان است یعنی کاربردهای آینده هرگز توسط گذشته تعیین نمیشوند و از طرف دیگر معنا امری استقرائی نیز نمیباشد (یکی از بازیهایی که شکاک با ما میکند این است که زبان را وارد بازی استقراء میکند، بازیای که میداند ما در آن شکست خواهیم خورد). به قول ویتگنشتاین این متن بد نوشته شده است و احتمالا بسیار بدتر نیز فهمیده خواهد شد.
@PhilosophyCafe ♨️
110. پایان [استدلال]، یک پیشفرض نامدلل نیست، بلکه یک نحوه عملِ نامدلل است»
110. But the end is not an ungrounded presupposition: it is an ungrounded way of acting.
Wittgenstein, 1969, OC, §110
@PhilosophyCafe ♨️
110. But the end is not an ungrounded presupposition: it is an ungrounded way of acting.
Wittgenstein, 1969, OC, §110
@PhilosophyCafe ♨️
یک تمرین:
ویتگنشتاین: معنا در کاربرد است.
هوش مصنوعی: معنا در داده است.
ویتگنشتاین: انسان از قاعده پیروی میکند.
هوش مصنوعی: ما مطابق قاعده عمل میکنیم.
ویتگنشتاین: هوش مصنوعی دارای شکل زندگی نمیباشد. آنها صرفا نشانهها را دستکاری میکنند. معنا مستلزم مشارکت در شکل زندگی است.
ماشینها از طریق دادهها (Data) آموزش میبینند، در حالی که انسان از طریق «عمل» (Deed) وارد زبان میشود.
Wittgenstein: In the beginning was the deed
AI: In the beginning was the data
@PhilosophyCafe ♨️
ویتگنشتاین: معنا در کاربرد است.
هوش مصنوعی: معنا در داده است.
ویتگنشتاین: انسان از قاعده پیروی میکند.
هوش مصنوعی: ما مطابق قاعده عمل میکنیم.
ویتگنشتاین: هوش مصنوعی دارای شکل زندگی نمیباشد. آنها صرفا نشانهها را دستکاری میکنند. معنا مستلزم مشارکت در شکل زندگی است.
ماشینها از طریق دادهها (Data) آموزش میبینند، در حالی که انسان از طریق «عمل» (Deed) وارد زبان میشود.
Wittgenstein: In the beginning was the deed
AI: In the beginning was the data
@PhilosophyCafe ♨️
👎1
۱. قانونمندی منعطف: بازیها تابع «قواعد» هستند، اما این قواعد همیشه از پیش نوشته نشدهاند و در جریان عمل شکل میگیرند.
۲. نفی جوهر واحد: همانطور که بازیها ویژگی مشترک واحدی ندارند و تنها دارای «شباهت خانوادگی» (Family Resemblance) هستند، زبان نیز مجموعه ای از فعالیتهای متنوع و بدون ذات واحد است.
۳. فهم بهمثابهی مهارت: در بازی، فهمیدن یک حرکت به معنای داشتن یک حالت ذهنی نیست، بلکه به معنای «تسلط بر یک تکنیک» و توانایی «انجام حرکت بعدی» است.
@PhilosophyCafe ♨️
۲. نفی جوهر واحد: همانطور که بازیها ویژگی مشترک واحدی ندارند و تنها دارای «شباهت خانوادگی» (Family Resemblance) هستند، زبان نیز مجموعه ای از فعالیتهای متنوع و بدون ذات واحد است.
۳. فهم بهمثابهی مهارت: در بازی، فهمیدن یک حرکت به معنای داشتن یک حالت ذهنی نیست، بلکه به معنای «تسلط بر یک تکنیک» و توانایی «انجام حرکت بعدی» است.
@PhilosophyCafe ♨️
👍1
سوأل کردند که یا شیخ دلهاء ما خفته است که سخن تو در دلهاء ما اثر نمیکند چه کنیم؟
گفت کاشکی خفته بودی که خفته را بجنبانی بیدار گردد،دلهاء شما مرده است که هر چه میجنبانی بیدار نمیگردد.
#تذکره_الاولیاء_ذکر_حسن_بصری_ره_ص۳۷
#عطار
@PhilosophyCafe🪞
گفت کاشکی خفته بودی که خفته را بجنبانی بیدار گردد،دلهاء شما مرده است که هر چه میجنبانی بیدار نمیگردد.
#تذکره_الاولیاء_ذکر_حسن_بصری_ره_ص۳۷
#عطار
@PhilosophyCafe🪞
❤7
❤5
آری قاعده چنین رفته است هر کس که عشق را منکرتر بود چون عاشق شود در عاشقی عالیتر گردد. باش تا مسئله قلب کنند.
منکر بودم عشق بتان را یک چند
آن انکارم مرا بدین روز افکند
#مرصاد_العباد_من_المبدأ_الی_المعاد_ص۴۰
#نجم_الدین_رازی
#باهتمام_شمس_العرفاء
@PhilosophyCafe🔗
منکر بودم عشق بتان را یک چند
آن انکارم مرا بدین روز افکند
#مرصاد_العباد_من_المبدأ_الی_المعاد_ص۴۰
#نجم_الدین_رازی
#باهتمام_شمس_العرفاء
@PhilosophyCafe🔗
❤4👍1
🗯 جبران خلیل جبران کتابی داره به اسم «پیامبر» که سال 1923 منتشر شده و کتاب دیگهای داره به اسم «دیوانه» که سال 1918 منتشر شد. نشر کارنامه این دو کتاب رو در قالب یه مجلد با عنوان «پیامبر و دیوانه» و با ترجمۀ نجف دریابندری در سال 1378 چاپ کرد. «پیامبر» (که میشه اون رو بهنوعی یه شعر منثور 26 قسمتی دونست) معروفترین اثر خلیل جبرانه. این کتاب به بیش از 100 زبان دنیا ترجمه شده و یکی از پرفروشترین کتابهای جهان محسوب میشه. ماجرای «پیامبر» به این صورته که پیامبری به اسم المصطفی که 12 سال در شهر اُرفالِس زندگی کرده، در نهایت میبینه که کشتیای که قراره اون رو به زادگاهش ببره، به بندر رسیده. مردم اُرفالِس که میبینن پیامبر داره شهر رو ترک میکنه، میرن پیشش و بهش التماس میکنن که از شهر نره و بعدش المصطفی همراه با مردم شهر میرن به میدانِ بزرگِ معبد.
🗯 از محرابِ معبد زنی بیرون میاد که اسمش المیترا هست و پیشگوئه. المیترا اولین کسی بود که توی این شهر به المصطفی ایمان آورد. المیترا از المصطفی خواهش میکنه حالا که میخواد شهر رو ترک کنه، برای این مردمی که جمع شدن، حرف بزنه و «حقیقتِ خود را» با مردم شهر به اشتراک بذاره. بقیۀ کتاب (به جز فصل آخر) سخنانی هست که المصطفی برای مردم شهر میگه. این سخنان مربوط به مسائل مختلف زندگی و وضع بشره. مردم دربارۀ این مسائل از پیامبر سؤال میپرسن: مِهر، زناشویی، فرزندان، دَهش، خوردن و نوشیدن، کار، شادی و اندوه، خانه، پوشاک، داد و ستد، جرم و جزا، قانون، آزادی، خرد و شور، درد، شناختِ خویشتن، آموزش، دوستی، سخنگفتن، زمان، خوبی و بدی، دعا، لذت، زیبایی، دیانت و مرگ.
🗯 اما فضای کتاب «دیوانه» با «پیامبر» متفاوته. «دیوانه» اولین اثر خلیل جبران به زبان انگلیسیه، به همین دلیل بعضیها میگن که هنوز قلم انگلیسی جبران لرزان و محتاطه. ولی به نظرم یه جسارت، شیطنت و شرارتِ فکریای توی «دیوانه» هست که توی «پیامبر» نیست. مثلاً توی جایی از «دیوانه» میخونیم که یه فرد دیوانه داره توضیح میده که چی شد که دیوانه شد و در انتهاش میگه «از برکتِ دیوانگی هم به آزادی و هم به امنیت رسیدهام؛ آزادیِ تنهایی و امنیت از فهمیدهشدن، زیرا کسانی که ما را میفهمند چیزی را در وجودِ ما به اسارت میگیرند». یا در جای دیگهش میخونیم: «ای دوستِ من، من آن نیستم که مینمایم. نمود، پیراهنیست که به تن دارم- پیراهنی بافته ز جان که مرا از پرسشهای تو و تو را از فراموشیِ من در امان میدارد. آن "من"ی که در من است، ای دوست، در خانۀ خاموشی ساکن است و تا ابد همانجا میماند؛ ناشناس و درنیافتنی».
🗯 یا جای دیگهای از «دیوانه» میخونیم: «دوستِ من، تو دوستِ من نیستی، ولی من چگونه این را به تو بفهمانم؟ راهِ من راهِ تو نیست، گرچه با هم راه میرویم، دست در دست». یا مثلاً یکی از حکایتهای «دیوانه» دربارۀ اینه که چندتا دونۀ انار با هم دعواشون میشه. علت دعواشون اینه که یکیشون میگه «من یه روز درختی میشوم» و یکی دیگه بهش میگه این آرزو خامه و باید این خیالها رو گذاشت کنار. از اینجا یه نزاعی بینشون شکل میگیره که در آینده تبدیل به چی میشن. بعضی از دیالوگهای این دعوا جالبه: «دانۀ چهارم گفت "اگر آیندۀ بزرگی در کار نباشد، زندگیِ ما یاوهای بیش نخواهد بود!» دانۀ پنجم گفت "چرا بر سر آنچه خواهیم شد جدال میکنیم، در حالی که حتی نمیدانیم چه هستیم." اما دانۀ ششم در پاسخ گفت "ما هر چه هستیم، همان خواهیم بود."
📢 خلیل جبران توی خیلی از نوشتههاش لحن شاعرانه و عرفانی داشته؛ حتی وقتی که میخواسته خطاب به جوونهای آزادیخواه سرزمینهای عربی مطلب بنویسه و به اونها روحیه بده که باید برای استقلال سرزمینشون از امپراتوری عثمانی تلاش کنن، لحن جبران سیاسی و روزنامهای نیست. گویی اون همیشه یه عارفِ پریشان بود. احتمالاً این شیدایی با مرگ خواهرش شروع شد، وقتی که عاشق زنی به اسم جوزیفین پیبادی (که چند سالی هم از جبران بزرگتر بود) شد، شیدایی به حالت برخاستن رسید و بعدش که جبران عاشق زنی به اسم مِری هَسکل شد (که 10 سال از جبران بزرگتر بود) این شیدایی به پرواز دراومد. پربیراه نیست اگه بگیم جبران خلیل جبرانی که الان میشناسیم، محصول تأثیر سه زنه: سلطانه، خواهر چهارده ساله که بر اثر بیماری مُرد، مِری هَسکل که باعث شد جبران دیگه به عربی ننویسه و به انگلیسی بنویسه؛ و از همه مهمتر جوزیفین پیبادی که سخت دلبستۀ جبران بود و سالها پیش از نوشتهشدن کتاب «پیامبر» جبران رو «پیامبرِ من» صدا میزد.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«من دلم تنگه، واسه یه دلخوشی کوچیک...» (من باهات قهرم / تتلو)
@philosophycafe
🗯 از محرابِ معبد زنی بیرون میاد که اسمش المیترا هست و پیشگوئه. المیترا اولین کسی بود که توی این شهر به المصطفی ایمان آورد. المیترا از المصطفی خواهش میکنه حالا که میخواد شهر رو ترک کنه، برای این مردمی که جمع شدن، حرف بزنه و «حقیقتِ خود را» با مردم شهر به اشتراک بذاره. بقیۀ کتاب (به جز فصل آخر) سخنانی هست که المصطفی برای مردم شهر میگه. این سخنان مربوط به مسائل مختلف زندگی و وضع بشره. مردم دربارۀ این مسائل از پیامبر سؤال میپرسن: مِهر، زناشویی، فرزندان، دَهش، خوردن و نوشیدن، کار، شادی و اندوه، خانه، پوشاک، داد و ستد، جرم و جزا، قانون، آزادی، خرد و شور، درد، شناختِ خویشتن، آموزش، دوستی، سخنگفتن، زمان، خوبی و بدی، دعا، لذت، زیبایی، دیانت و مرگ.
🗯 اما فضای کتاب «دیوانه» با «پیامبر» متفاوته. «دیوانه» اولین اثر خلیل جبران به زبان انگلیسیه، به همین دلیل بعضیها میگن که هنوز قلم انگلیسی جبران لرزان و محتاطه. ولی به نظرم یه جسارت، شیطنت و شرارتِ فکریای توی «دیوانه» هست که توی «پیامبر» نیست. مثلاً توی جایی از «دیوانه» میخونیم که یه فرد دیوانه داره توضیح میده که چی شد که دیوانه شد و در انتهاش میگه «از برکتِ دیوانگی هم به آزادی و هم به امنیت رسیدهام؛ آزادیِ تنهایی و امنیت از فهمیدهشدن، زیرا کسانی که ما را میفهمند چیزی را در وجودِ ما به اسارت میگیرند». یا در جای دیگهش میخونیم: «ای دوستِ من، من آن نیستم که مینمایم. نمود، پیراهنیست که به تن دارم- پیراهنی بافته ز جان که مرا از پرسشهای تو و تو را از فراموشیِ من در امان میدارد. آن "من"ی که در من است، ای دوست، در خانۀ خاموشی ساکن است و تا ابد همانجا میماند؛ ناشناس و درنیافتنی».
🗯 یا جای دیگهای از «دیوانه» میخونیم: «دوستِ من، تو دوستِ من نیستی، ولی من چگونه این را به تو بفهمانم؟ راهِ من راهِ تو نیست، گرچه با هم راه میرویم، دست در دست». یا مثلاً یکی از حکایتهای «دیوانه» دربارۀ اینه که چندتا دونۀ انار با هم دعواشون میشه. علت دعواشون اینه که یکیشون میگه «من یه روز درختی میشوم» و یکی دیگه بهش میگه این آرزو خامه و باید این خیالها رو گذاشت کنار. از اینجا یه نزاعی بینشون شکل میگیره که در آینده تبدیل به چی میشن. بعضی از دیالوگهای این دعوا جالبه: «دانۀ چهارم گفت "اگر آیندۀ بزرگی در کار نباشد، زندگیِ ما یاوهای بیش نخواهد بود!» دانۀ پنجم گفت "چرا بر سر آنچه خواهیم شد جدال میکنیم، در حالی که حتی نمیدانیم چه هستیم." اما دانۀ ششم در پاسخ گفت "ما هر چه هستیم، همان خواهیم بود."
📢 خلیل جبران توی خیلی از نوشتههاش لحن شاعرانه و عرفانی داشته؛ حتی وقتی که میخواسته خطاب به جوونهای آزادیخواه سرزمینهای عربی مطلب بنویسه و به اونها روحیه بده که باید برای استقلال سرزمینشون از امپراتوری عثمانی تلاش کنن، لحن جبران سیاسی و روزنامهای نیست. گویی اون همیشه یه عارفِ پریشان بود. احتمالاً این شیدایی با مرگ خواهرش شروع شد، وقتی که عاشق زنی به اسم جوزیفین پیبادی (که چند سالی هم از جبران بزرگتر بود) شد، شیدایی به حالت برخاستن رسید و بعدش که جبران عاشق زنی به اسم مِری هَسکل شد (که 10 سال از جبران بزرگتر بود) این شیدایی به پرواز دراومد. پربیراه نیست اگه بگیم جبران خلیل جبرانی که الان میشناسیم، محصول تأثیر سه زنه: سلطانه، خواهر چهارده ساله که بر اثر بیماری مُرد، مِری هَسکل که باعث شد جبران دیگه به عربی ننویسه و به انگلیسی بنویسه؛ و از همه مهمتر جوزیفین پیبادی که سخت دلبستۀ جبران بود و سالها پیش از نوشتهشدن کتاب «پیامبر» جبران رو «پیامبرِ من» صدا میزد.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«من دلم تنگه، واسه یه دلخوشی کوچیک...» (من باهات قهرم / تتلو)
@philosophycafe
❤6
تاریخ آن چیزی نیست که دانش بر آن صحه میگذارد؛ بلکه جستن «بازیهای حقیقت» است؛ بازیهای صواب و خطایی که از خلال آن وجود و هستی از بعد تاریخی به عنوان یک تجربه شکل میگیرد، یعنی همچون چیزی که میتوان و باید بدان اندیشید. آن هنگام که فرد خود را دیوانه یا بیمار میانگارد یا خویشتن را باشندهای زنده، ناطق و کارگر میداند و یا آن زمان که خویش را محکوم کرده و به عنوان مجرم مجازات میکند از خلال کدام بازی حقیقت اینگونه دربارهی هستیاش میاندیشد؟ باشندهی بشری از خلال کدام بازی حقیقت خود را همچون انسان میلمند (desiring man) میشناسد؟
➖➖➖➖➖➖➖
📚 بریدهای از «کاربست لذات» نوشتهی «میشل فوکو»
➖➖➖➖➖➖➖
@PhilosophyCafe
➖➖➖➖➖➖➖
📚 بریدهای از «کاربست لذات» نوشتهی «میشل فوکو»
➖➖➖➖➖➖➖
@PhilosophyCafe
❤2
همی آیدکه اندر بصره رئیسی بود، به باغی از آن خود رفتـه بـود، چشـمش بـه جمـال زن برزگـر افتـاد. مـرد را بـه شغلی بفرستاد و زن را گفت: «درها دربند.»
گفتا: «همـه درهـا بسـتم، الا یـک در؛ کـه آن نمـیتـوانم دربسـت.»گفت: «کدام در است آن؟»گفت: «آن در که میان ما و میان خداوند است، جـل جلالـه.»مـرد پشـیمان شـد و استغفار کرد.
#کشف_المحجوب_ص۱۳
#علی_بن_عثمان_هجویری
@PhilosophyCafe🗞️
گفتا: «همـه درهـا بسـتم، الا یـک در؛ کـه آن نمـیتـوانم دربسـت.»گفت: «کدام در است آن؟»گفت: «آن در که میان ما و میان خداوند است، جـل جلالـه.»مـرد پشـیمان شـد و استغفار کرد.
#کشف_المحجوب_ص۱۳
#علی_بن_عثمان_هجویری
@PhilosophyCafe🗞️
❤2
10.30465_ps.2026.53585.1809.pdf
296 KB
Mathematical certainty:
Inference and calculation practice Gholamhossein Moghaddam Heidari
Abstract
The study of the certainty and inexorability of mathematical theorems is one of the important topics in the philosophy of mathematics. Various schools such as logicism, intuitionism, Platonism and naturalism have tried to present theories on this subject. These schools usually seek the foundation for mathematics in order to justify the certainty of mathematical theorems and logic. This has always been accompanied by numerous failures. In this article, we try to examine this issue from Wittgenstein's point of view. That is, instead of asking "What is the foundation of logic and mathematics?" we ask "Why does mathematics need the foundation?". Therefore, we first examine foundationalism. Then we show that mathematics is a language-game. In this regard, we examine geometry and logic as two languagegames in mathematics. ...
مقاله به فارسی است.
@PhilosophyCafe ♨️
Inference and calculation practice Gholamhossein Moghaddam Heidari
Abstract
The study of the certainty and inexorability of mathematical theorems is one of the important topics in the philosophy of mathematics. Various schools such as logicism, intuitionism, Platonism and naturalism have tried to present theories on this subject. These schools usually seek the foundation for mathematics in order to justify the certainty of mathematical theorems and logic. This has always been accompanied by numerous failures. In this article, we try to examine this issue from Wittgenstein's point of view. That is, instead of asking "What is the foundation of logic and mathematics?" we ask "Why does mathematics need the foundation?". Therefore, we first examine foundationalism. Then we show that mathematics is a language-game. In this regard, we examine geometry and logic as two languagegames in mathematics. ...
مقاله به فارسی است.
@PhilosophyCafe ♨️
اگر قدرت هرگز کاری جز سرکوب نکرده باشد؛ اگر هرگز جز نه گفتن کار دیگری نکرده باشد، چهطور انتظار دارید که مردم از آن پیروی کنند؟ این که قدرت خوب جلوه میکند؛ این که قدرت پذیرفته میشود ناشی از این واقعیت است که قدرت صرفاً در حکم نیرویی که نه میگوید بر ما اعمال نمیشود، بلکه برانگیزندهی لذت است، به دانش شکل میدهد و تولید کنندهی گفتمانهاست. باید به قدرت همچون شبکهی مولدی بنگریم که در کل بدنهی جامعه گسترش یافته است.
(فوکو ۱۹۸۰: ۱۱۹)
ما از قدرت پیروی میکنیم، به آن وفاداریم، حتی تا حد اعمال نظارت انتظامی بر خود و سرکوب خود؛ زیرا قدرت باعث میشود احساس کنیم و دریابیم که چه هستیم، یعنی به ما شکل میدهد. اما روشن نیست که ما تا چه حد میتوانیم در برابر قدرت مقاومت کنیم. اگرچه فوکو این بحث را مطرح میکند که قدرت همیشه برانگیزندهی مقاومت است، اما معلوم نیست که این گفته را چه طور باید تفسیر کرد. برای مثال فوکو اضافه میکند که قدرت به واسطهی مقاومت به توش و توان خود میافزاید. برخی اوقات به نظر میرسد که فوکو موضعی آلتوسری اتخاذ میکند و به کلی مقاومت را برای هر نوع هدف عملی مردود میداند، و گاهی نیز به نظر میرسد رویکردی گرامشییایی در پیش میگیرد و مقاومت را - دیدگاهها و اعمال ضدهژمونی - امکانی واقعگرایانه میداند.
در هر حال، قدرت از طریق گفتمانها و شکلبندیهای برهانی عمل میکند. قدرت علوم انسانی در برخورد انتظامی به رفتار «نابهنجار»، ناشی از ادعای دانش است؛ ناشی از ادعای تخصص است. این زنجیرهی ادعاهای مربوط به دانش را فوکو «گفتمان» مینامد. به بیان دقیقتر، گفتمان ساختار نامنسجمی است از فرضیات درهمتنیده که دانش را ممکن میکند. فوکو در کتاب دیرینه شناسی دانش (۱۹۷۲) میگوید که گفتمان «مجموعهای از جملهها یا گزارههاست» و «میتوان آن را در حکم مجموعهی بزرگی از گزارهها تعریف کرد که به یک نظام واحد متعلقاند»- که اصطلاحاً یک شکلبندی برهانی نامیده میشود. در ادامه می نویسد «بنابراین، میتوان از گفتمان بالینی (کلینیکی)، گفتمان اقتصادی، گفتمان تاریخ طبیعی و گفتمان روانپزشکی سخن گفت» (فوکو ۱۹۷۲ : ۱۰۷-۱۰۸). هر گفتمانی، برای مثال گفتمان جنسیتشناسی در قرن نوزدهم، یک حوزه را به وجود میآورد - که در این مورد به خصوص روابط و تمایلات جنسی است - که در آن میتوان «گزارههای» مربوط به جنسیت را مدون کرد و بدون وجود آن، این تدوین ناممکن میشود: شکلگیری حوزه امکان مرتبط کردن پدیدههایی را به وجود میآورد که به ظاهر نامرتبط و متمایز به نظر میرسیدند. به این ترتیب، چنین گفتمانی تولید کنندهی ادعاهایی در باب دانش است، و این ادعاهاست که ما میپذیریم و مبنای قدرت آن گفتمان است. به این ترتیب رابطهای نزدیک بین دانش و قدرت وجود دارد. دانش روشی است برای تعریف و مقولهبندی دیگران. دانش به جای رها کردن ما از جهل،
راه مراقبت و نظارت انتظامی را باز میکند.
➖➖➖➖➖➖
📜 مقالهی «فوکو و برخی مفاهیم بنیادی» از «فرزان سجودی»
➖➖➖➖➖➖
✅@PhilosophyCafe✅
❤3
🖋 اولگا هر روز ساعت یازده از خواب برمیخاست، پشت پیانو مینشست، و اگر هوا آفتابی بود، نقاشی رنگ و روغنی میکشید. ساعت یک بعدازظهر، پیش خیاط میرفت و چون نه خودش و نه دیموف [شوهرش]، هیچ کدام متمول نبودند، خیلی حقههای ماهرانه سوار میکرد تا بتواند در لباس تازهای که بیاندازه مورد توجه اطرافیان قرار میگرفت، جلوه بکند. ... کارش که پیش خیاط تمام میشد، پیش یکی از دوستان بازیگرش میرفت که از اخبار تئاتر اطلاع بیابد و بلیت برای شب اول نمایش و یا بلیت افتخاری تهیه کند و از آنجا به کارگاه یک نقاش یا به یک نمایشگاه نقاشی میرفت. و این دیدارها با دعوت یکی از مشاهیر به خانهاش خاتمه میپذیرفت یا فقط به وراجی ساده اکتفا میکرد. و این اشخاص که اولگا آنها را از مشاهیر میدانست، همهشان او را با خود برابر میدانستند و یک زبان به او میگفتند که اگر موقعیتهای مناسب را از دست نمیداد و خودش را حرام نمیکرد، مهارتش، ذوقش و هوشش بالأخره یک اثر بزرگ به وجود میآورد.
🖋 او آواز میخواند، موسیقی مینواخت، نقاشی میکرد، مدل میشد. ... اما هیچیک از مهارتهایش به پای مهارت ملاقات مردان مشهور و صمیمیشدن با آنها نمیرسید. کافی بود مردی کمی شهرت به دست بیاورد، یا فقط اسمش سر زبانها بیفتند، آن وقت یکروزه کافی بود که اولگا به دیدارش موفق شود، با او روابط دوستانه برقرار سازد و دست آخر او را به خانۀ خود دعوت کند. دیدار هر آشنای تازهای برای او یک عید به شمار میرفت. مردان معروف را میپرستید، از آشنایی با آنها فخر میکرد و تمام شب خوابشان را میدید. تشنگی او سیرابناشدنی بود. با مشاهیر قدیمی کارش به جدایی میکشید و فراموششان میکرد. آن وقت مشاهیر جدید جای آنها را میگرفتند. و به این آخریها به زودی عادت میکرد، آنها هم لطف خود را از دست میدادند و او به همین روش دنبال تازهترها میگشت.
🖋 روزهای چهارشنبه مهمانی شام میداد. ورقبازی و رقص قدغن بود. میزبان [اولگا] و مهمانان فقط دربارۀ هنر فداکاری میکردند. بازیگر قطعهای را از بر اجرا میکرد. آوازهخوان آوازش را میخواند. نقاشها در آلبومهای بیشمار اولگا نقاشی میکردند، میزبان خودش نقاشی میکرد، مدل میشد، با موسیقیدانها هماهنگی میکرد، و آواز میخواند. در فاصلۀ میان این کارهای هنری، از کتابها، از تئاتر و از هنر صحبت میکردند. در این مهمانیها از زنها دعوت نمیشد، زیرا اولگا تمام زنها -غیر از هنرپیشه و خیاطها- را خستهکننده و قابل تحقیر میدانست. وقتی زنگ سرسرا به صدا درمیآمد، میزبان پا میشد و پیروزمندانه فریاد برمیآورد که: «اوست». و مقصودش یکی از مشاهیر جدیدی بود که تازه زیارت کرده بود! دیموف [شوهر اولگا] در این مهمانیها حضور نمییافت و عدۀ معدودی وجودش را به یاد داشتند.
📚 بخشی از داستان «جیرجیرک»، نوشتۀ آنتوان چخوف، ترجمۀ سیمین دانشور 📚
@philosophycafe
🖋 او آواز میخواند، موسیقی مینواخت، نقاشی میکرد، مدل میشد. ... اما هیچیک از مهارتهایش به پای مهارت ملاقات مردان مشهور و صمیمیشدن با آنها نمیرسید. کافی بود مردی کمی شهرت به دست بیاورد، یا فقط اسمش سر زبانها بیفتند، آن وقت یکروزه کافی بود که اولگا به دیدارش موفق شود، با او روابط دوستانه برقرار سازد و دست آخر او را به خانۀ خود دعوت کند. دیدار هر آشنای تازهای برای او یک عید به شمار میرفت. مردان معروف را میپرستید، از آشنایی با آنها فخر میکرد و تمام شب خوابشان را میدید. تشنگی او سیرابناشدنی بود. با مشاهیر قدیمی کارش به جدایی میکشید و فراموششان میکرد. آن وقت مشاهیر جدید جای آنها را میگرفتند. و به این آخریها به زودی عادت میکرد، آنها هم لطف خود را از دست میدادند و او به همین روش دنبال تازهترها میگشت.
🖋 روزهای چهارشنبه مهمانی شام میداد. ورقبازی و رقص قدغن بود. میزبان [اولگا] و مهمانان فقط دربارۀ هنر فداکاری میکردند. بازیگر قطعهای را از بر اجرا میکرد. آوازهخوان آوازش را میخواند. نقاشها در آلبومهای بیشمار اولگا نقاشی میکردند، میزبان خودش نقاشی میکرد، مدل میشد، با موسیقیدانها هماهنگی میکرد، و آواز میخواند. در فاصلۀ میان این کارهای هنری، از کتابها، از تئاتر و از هنر صحبت میکردند. در این مهمانیها از زنها دعوت نمیشد، زیرا اولگا تمام زنها -غیر از هنرپیشه و خیاطها- را خستهکننده و قابل تحقیر میدانست. وقتی زنگ سرسرا به صدا درمیآمد، میزبان پا میشد و پیروزمندانه فریاد برمیآورد که: «اوست». و مقصودش یکی از مشاهیر جدیدی بود که تازه زیارت کرده بود! دیموف [شوهر اولگا] در این مهمانیها حضور نمییافت و عدۀ معدودی وجودش را به یاد داشتند.
📚 بخشی از داستان «جیرجیرک»، نوشتۀ آنتوان چخوف، ترجمۀ سیمین دانشور 📚
@philosophycafe
❤7
پادشاهان صورتی چون عمارتی فرمایند خدمتکاران بر کار کنند ننگ دارند که بخودی خود دست در گل نهند بدیگران بازگذارند. ولکن چون کار بدان موضع رسد که گنجی خواهند نهاد جمله خدم و حشم را دور کنند و بخودی خود دست در گل نهند و آن موضع بقدر و اندازه گنج راست کنند و آن گنج بخودی خود بنهند.
#مرصاد_العباد_من_المبدأ_الی_المعاد_ص۴۰
#نجم_الدین_رازی
#باهتمام_شمس_العرفاء
@PhilosophyCafe🔗
#مرصاد_العباد_من_المبدأ_الی_المعاد_ص۴۰
#نجم_الدین_رازی
#باهتمام_شمس_العرفاء
@PhilosophyCafe🔗
https://philosophyofmedicine.com/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AA%D8%B9%D8%B1%DB%8C%D9%81-%D8%B3%D8%B1%D8%B7%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF-%D9%88%D8%A7/
@PhilosophyCafe ♨️
@PhilosophyCafe ♨️
فلسفه پزشکی
بازتعریف سرطان بر اساس فلسفه فرایند وایتهد
مقاله (2026) Rethinking Cancer: Process Ontology, Creativity, and Cancer as a Chaot Concrescencet نوشته Mesut Tezبا استفاده از فلسفه فرایند آلفرد نورث وایتهد، چارچوبی نوین برای درک سرطان ارائه میدهد. نویسنده با نقد مدلهای رایج که سرطان را خطای
❤1
🖋️ شب مهتابی پر از آرامش در ماه ژوئن بود. اولگا ایوانونا روی عرشهٔ کشتی، روی رود ولگا ایستاده بود. گاهی به رود ولگا و گاهی به سواحل زیبای آن مینگریست. در کنارش ریابوسکی ایستاده بود و به او اطمینان میداد که:
«این سایهها، سایههای سیاه در آغوش آب نیستند، بلکه خواب و خیالند. این رود سحرآمیز، با درخشش شاعرانهاش، این آسمان بیکران، این کنارههای گریان، مثل این که از بیهودگی زندگی مینالند. از وجود یک موجود عالی و برتر، یک موجود جاودانی و پربرکت سخن میگویند و ما را به بیخودی و ازیادبردن هستی خود میخوانند، به مرگ، و به صورت خاطرهها درآمدن دعوت میکنند. گذشته، ناچیز، بیاهمیت و خستهکننده است و آینده هم بیمعنی است. و این شب اسرارآمیز، این تنها شب عمر هم به زودی خواهد گذشت و به ابدیت خواهد پیوست، پس چرا زندگی کنیم؟»
🖋️ و اولگا ایوانونا گوش میداد. اول به صدای ریابوسکی و بعد به سکوت نیمهشب گوش فرا داد و چنان به نظرش رسید که زندهٔ جاودان است و هرگز نخواهد مرد. ... و باورش شد که هم الان در کنارش مرد واقعاً بزرگی، نابغهای، انسان برگزیدهای از جانب خدا ایستاده است. ...
اولگا ایوانونا لرزید و گفت:
«دارد سرد میشود.»
ریابوسکی او را در شنل خود پوشانید و به زاری گفت:
«جان خودم را در دست تو حس میکنم، بندهٔ تو هستم. چرا امشب به این حد دلربا شدهای؟»
به طور عجیبی به او نگاه کرد و چشمانش چنان وحشتناک بود که اولگا ترسید به او نگاه بکند. نفسش به گونهٔ اولگا میخورد، در گوشش پچپچ کرد:
«دیوانهوار دوستت دارم. فقط یک کلمه به من بگو، دیگر زندگی را نمیخواهم... حتی هنرم را ترک خواهم کرد.»
و در نهایت اندوه و رنجی که داشت، فریاد زد:
«دوستم بدار، دوستم بدار.»
🖋️ اولگا ایوانونا گفت:
«اینطوری حرف نزن. وحشتناک است. و دیموف [شوهر اولگا]...؟»
و بعد چشمانش را بست.
«دیموف کیه؟ دیموف چهکاره است؟ من چه کار به او دارم؟ ولگا، ماهتاب، زیبایی، عشق من، جذبههایم، ... انگار دیموف هرگز وجود نداشته است... آخ من چیزی نمیدانم، گذشته را نمیخواهم، فقط یک لحظه به من عطا کن... یک دقیقه.»
... اولگا چشمانش را بست و فکر کرد: «بگذار من را نفرین کنند، محکوم کنند، اما من همهٔ لذتها را میچشم و بعد نابود میشوم. ما باید همه روی زندگی را بیازماییم. خدایا چه قدر دردناک است و در عین حال لذتبخش است!»
📚 بخشی از داستان «جیرجیرک»، نوشتهٔ آنتوان چخوف، ترجمهٔ سیمین دانشور 📚
@philosophycafe
«این سایهها، سایههای سیاه در آغوش آب نیستند، بلکه خواب و خیالند. این رود سحرآمیز، با درخشش شاعرانهاش، این آسمان بیکران، این کنارههای گریان، مثل این که از بیهودگی زندگی مینالند. از وجود یک موجود عالی و برتر، یک موجود جاودانی و پربرکت سخن میگویند و ما را به بیخودی و ازیادبردن هستی خود میخوانند، به مرگ، و به صورت خاطرهها درآمدن دعوت میکنند. گذشته، ناچیز، بیاهمیت و خستهکننده است و آینده هم بیمعنی است. و این شب اسرارآمیز، این تنها شب عمر هم به زودی خواهد گذشت و به ابدیت خواهد پیوست، پس چرا زندگی کنیم؟»
🖋️ و اولگا ایوانونا گوش میداد. اول به صدای ریابوسکی و بعد به سکوت نیمهشب گوش فرا داد و چنان به نظرش رسید که زندهٔ جاودان است و هرگز نخواهد مرد. ... و باورش شد که هم الان در کنارش مرد واقعاً بزرگی، نابغهای، انسان برگزیدهای از جانب خدا ایستاده است. ...
اولگا ایوانونا لرزید و گفت:
«دارد سرد میشود.»
ریابوسکی او را در شنل خود پوشانید و به زاری گفت:
«جان خودم را در دست تو حس میکنم، بندهٔ تو هستم. چرا امشب به این حد دلربا شدهای؟»
به طور عجیبی به او نگاه کرد و چشمانش چنان وحشتناک بود که اولگا ترسید به او نگاه بکند. نفسش به گونهٔ اولگا میخورد، در گوشش پچپچ کرد:
«دیوانهوار دوستت دارم. فقط یک کلمه به من بگو، دیگر زندگی را نمیخواهم... حتی هنرم را ترک خواهم کرد.»
و در نهایت اندوه و رنجی که داشت، فریاد زد:
«دوستم بدار، دوستم بدار.»
🖋️ اولگا ایوانونا گفت:
«اینطوری حرف نزن. وحشتناک است. و دیموف [شوهر اولگا]...؟»
و بعد چشمانش را بست.
«دیموف کیه؟ دیموف چهکاره است؟ من چه کار به او دارم؟ ولگا، ماهتاب، زیبایی، عشق من، جذبههایم، ... انگار دیموف هرگز وجود نداشته است... آخ من چیزی نمیدانم، گذشته را نمیخواهم، فقط یک لحظه به من عطا کن... یک دقیقه.»
... اولگا چشمانش را بست و فکر کرد: «بگذار من را نفرین کنند، محکوم کنند، اما من همهٔ لذتها را میچشم و بعد نابود میشوم. ما باید همه روی زندگی را بیازماییم. خدایا چه قدر دردناک است و در عین حال لذتبخش است!»
📚 بخشی از داستان «جیرجیرک»، نوشتهٔ آنتوان چخوف، ترجمهٔ سیمین دانشور 📚
@philosophycafe
Telegram
Philosophy Cafe ♨️
🖋 اولگا هر روز ساعت یازده از خواب برمیخاست، پشت پیانو مینشست، و اگر هوا آفتابی بود، نقاشی رنگ و روغنی میکشید. ساعت یک بعدازظهر، پیش خیاط میرفت و چون نه خودش و نه دیموف [شوهرش]، هیچ کدام متمول نبودند، خیلی حقههای ماهرانه سوار میکرد تا بتواند در لباس…
❤3👍1
وقتی در حال نگارش بودم و فکر میکردم که از وسوسههای فلسفی دور شدم و بخش زیادی از کارم را انجام داده بودم، متاسفانه متوجه شدم که یک اشتباه بزرگ انجام دادهام و شاید دیگه وقت نباشه اون اشتباه را درست کنم. دو وسوسهای که تشخیص داده بودم و سعی میکردم که در دام آنها گرفتار نشوم یکی وسوسۀ ذاتگرایی بود یعنی جستوجوی چیزی واحد در پسِ همه کاربردها بود. یعنی من مفسر سعی میکردم در پسِ همۀ کاربردهای شکل زندگی یک ذات مشخص و معین کشف کنم. این وسوسهای بود که همیشه جلوی چشمم بود و چهارچشمی حواسم بهش بود. وسوسه دوم وسوسۀ پراکندگیگرایی بود. یعنی چی؟ یعنی بیام و بگم که هیچ ارتباطی بین کاربردهای مختلف شکل زندگی در نوشتههای ویتگنشتاین وجود ندارد. یعنی بیام تکثری که در کاربردها وجود دارد را به بیارتباطی محض تبدیل کنم، به صورت خلاصه میشه گفت: وسوسه تبدیل تکثر به بیارتباطی. اما ایده من برای گذر از این دو وسوسه و ایدهای که مغرورانه فکر میکردم از ویتگنشتاین گرفتم و از طریق اون ایده میتونم مساله را حل کنم، ایده شباهت خانوادگی بود. حالا این ایده چی میگفت؟ به صورت خلاصه میشه اینطور گفت که مواردی که زیر یک مفهوم قرار میگیرند، لزوماً یک ویژگی مشترک و ذاتی ندارند؛ بلکه ممکن است از طریق شباهتهای متعدد، متقاطع و همپوشان به یکدیگر مرتبط باشند. ایده بسیار ناب و جالب بود. هم ذاتگرایی کنار میرفت و هم گسست کامل. در خود بندهای 65 تا 67 پژوهشهای فلسفی هم به اون اشاره شده بود و در ادبیات ویتگنشتاینپژوهی هم مانور زیادی درموردش داده شده بود. اما وقتی که به خودم اومدم فهمیدم که من اینجا ناخواسته دچار یک وسوسه شدهام و از سمتی به ویتگنشتاین نزدیک شدهام که شبیه میل به کلیت، اما اینبار یک کلی غیرذاتگرایانه است. یعنی چی؟ یعنی من در اینجا دچار یک وسوسه سومی شده بودم. وسوسه وحدتسازی غیرذاتگرایانه. یعنی ساختن یک وحدت جایگزین که هرچند غیرذاتگرایانه است اما همچنان یک امر کلی است. یعنی چی؟ یعنی تبدیل کردن نوع روابط به یک شبکۀ روابطهای، وحدت رابطهای، وحدت در کثرت یا شباهت خانوادگی که بهعنوان توضیح وحدت کاربردها به کار میرود.یعنی در دام متافیزیک گرفتار شدهام. اینبار متافیزیک خودش را به سبک شبه ویتگنشتاینی و به صورت مویی و خیلی مخفیانه به من تحمیل کرده بود. اما مگر چه مشکلی ایجاد میکند؟ مشکل این است که من هنوز در زمین بازی متافیزیسن بازی میکردم. یعنی تلاش میکردم امر رخ داده را به مساله تبدیل کنم و بعد آن را حل کنم. بله اگر قرار این یک مساله فلسفی به سبک فلاسفه باشد و اگر قرار بود به سبک فلاسفه هم حل شود شاید حل بدی نبود. اما اگر قرار باشد این کار را انجام بدادم آیا این کار نقض غرض ویتگنشتاین نبود؟ به نظرم این کار نقض است، شاید بعدا بفهمم که اشتباه کردهام ولی فعلا فکر میکنم مسیر درستی را در پیش گرفتهام. اما اگر قرار است این امر را نه به صورت مساله بفهمیم، پس باید به چه صورتی بفهمیم؟ به نظرم باید به صورت یک سردرگمی که از تلاش فیلسوف برای تبدیل سردرگمی و بعد تلاش برای حل کردن آن رخ میدهد. این اشتباه من بوده است. پس کاری که در اینجا قصد دارم انجامش دهم دیدن سردرگمی به عنوان سردرگمی و نه مساله است. یعنی یک امکان چهارمی وجود دارد. چه امکانی وجود دارد؟ امکان منحل کردن صورت مساله. یعنی چی؟ یعنی به جای اینکه میان این سه پاسخ یکی را انتخاب کنیم، بررسی کنیم آیا خود پرسش «چه چیزی کاربردهای مختلف شکل زندگی را وحدت میبخشد؟» ناشی از یک تصویر یا وسوسۀ گرامری نیست. وقتی که بررسی میکنم میبینم که دقیقا این یک وسوسه گرامری است. چرا؟ چون به جای توصیف دنبال تبیین بودم. به جای دیدن، به دنبال پرسیدن بودم. به جای منحل کردن، به دنبال حل کردن بودم. پس کاری که با ویتگنشتاین و روشی که وی به ما آموخته بود سازگاری دارد تلاش برای آشکار کردن گرامر و منحل کردن مسئله به جای حل آن بوده است. یعنی باید میدیدیم که در هر کاربرد ویتگنشتاین به دنبال روشن کردن چه نکته گرامری و زدودن کدام خطای گرامری است. این یعنی دیدن کاری است که ویتگنشتاین انجام میدهد. نپرسیدم دیگه سعی کردم ببینم (امیدوارم که درست دیده باشم). اگر قرار است حل نکنیم و بلکه منحل کنیم باید کاربردها را ببینیم. خطاهای گرامری ممکن است خود را به شیوههایی بسیار متفاوت به ما تحمیل کنند. گاهی از نزدیکترین زاویهای که فکر میکنیم درستترین زاویه نیز میباشد.
امیدوارم توانسته باشم با به تصویر کشیدن اشتباه خودم کمی در تغییر زاویه دید کمک کرده باشم.
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
امیدوارم توانسته باشم با به تصویر کشیدن اشتباه خودم کمی در تغییر زاویه دید کمک کرده باشم.
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
1👍3