کلیله گفت: پادشاه بر اطلاق اهل فضل و مروت را به کمال کرامات مخصوص نگرداند، لکن اقبال بر نزدیکان خود فرماید که در خدمت او منازل موروث دارند و به وسایل مقبول متحرم باشند، چون شاخ رز که بر درخت نیکوتر و بارورتر نرود و بدانچه نزدیکتر باشد درآویزد.
دمنه گفت: اصحاب سلطان و اسلاف ایشان همیشه این مراتب منظور نداشته اند، بلکه به تدریج و ترتیب و جد و جهد آن درجات یافتهاند، و من همان میجویم و از آن جهت میکوشم
نسبت از خویش کنم چو گهر
نه چو خاکسترم کز آتش زاد
و هرکه درگاه ملوک را ملازم گردد و، از تحمل رنجهای صعب و تجرع شربتهای بدگوار تجنب ننماید، و تیزی آتش خشم به صفای آب حلم بنشاند و، شیطان هوا را به افسون خرد در شیشه کند، و حرص فریبنده را بر عقل رهنمای استیلا ندهد و، بنای کارها بر کوتاهدستی و رای راست نهد و، حوادث را به رفق و مدارا تلقی نماید مراد هر آینه در لباس هرچه نیکوتر او را استقبال کند.
معانی برخی از لغات
اطلاق:انتساب
رز:انگور،مو
اسلاف:اجداد
تجرع:جرعهجرعه نوشیدن
تجنب:پرهیز،دوری
حلم:بردباری
استیلا:غلبه،برتری
هر آینه در لباس:بیگمان به نحو(شکل)
رفق:لطف،مهربانی
#کلیله_دمنه_باب_شیروگاو_ص_۶۵
#ابوالمعالی_نصرالله_منشی
#مجتبی_مینوی
@PhilosophyCafe👑
دمنه گفت: اصحاب سلطان و اسلاف ایشان همیشه این مراتب منظور نداشته اند، بلکه به تدریج و ترتیب و جد و جهد آن درجات یافتهاند، و من همان میجویم و از آن جهت میکوشم
نسبت از خویش کنم چو گهر
نه چو خاکسترم کز آتش زاد
و هرکه درگاه ملوک را ملازم گردد و، از تحمل رنجهای صعب و تجرع شربتهای بدگوار تجنب ننماید، و تیزی آتش خشم به صفای آب حلم بنشاند و، شیطان هوا را به افسون خرد در شیشه کند، و حرص فریبنده را بر عقل رهنمای استیلا ندهد و، بنای کارها بر کوتاهدستی و رای راست نهد و، حوادث را به رفق و مدارا تلقی نماید مراد هر آینه در لباس هرچه نیکوتر او را استقبال کند.
معانی برخی از لغات
اطلاق:انتساب
رز:انگور،مو
اسلاف:اجداد
تجرع:جرعهجرعه نوشیدن
تجنب:پرهیز،دوری
حلم:بردباری
استیلا:غلبه،برتری
هر آینه در لباس:بیگمان به نحو(شکل)
رفق:لطف،مهربانی
#کلیله_دمنه_باب_شیروگاو_ص_۶۵
#ابوالمعالی_نصرالله_منشی
#مجتبی_مینوی
@PhilosophyCafe👑
🔸هویت فردی.
🔸انسانها تنها از طریق کنش متقابل با دیگران خودآگاهی (selfawareness) پیدا میکنند، و خودآگاهی نیز یکی از ویژگیهای اساسی انسان به شمار میآید. انسانها درمییابند که آنها به عنوان اُبژه (objects) در محیط وجود دارند. «این من هستم.» «من وجود دارم.» «من زندگی میکنم، و من خواهم مرد.» «من فکر میکنم، من رفتار میکنم و من موضوع کنشهای دیگران هستم.» این خودسازی (self-realization) را نباید مسلم فرض کرد. این امر از طریق رفتارهای دیگران پدیدار میگردد. ما خود را از نگاه، گفتار و کنشهای دیگران میبینیم؛ از طریق اجتماعی شدن است که ما خود را به عنوان اُبژه در محیط میبینیم. تکامل هویت فردی طی مراحلی رخ میدهد و هر مرحله به زمینهای اجتماعی وابسته است. از طریق کنش متقابل با دیگرانِ مهم (significant others)ما نخستین بار از خود (self) آگاه میشویم، و آن را از نگاه شخص دیگری در یک زمان میبینیم. (کودکان ممکن است خودشان را نخست از نگاه مادرشان، سپس از نگاه پدر، سپس معلم کودکستان_ همه در یک روز_ ببینند.) با گذشت زمان دیگرانِ مهم ما در یک کُل ترکیب میشوند، در «آنها»، «جامعه»، «دیگران»، یا آنچه جرج هربرت مید «دیگری تعمیم یافته» (generalized other) مینامد، و ما شروع میکنیم به استفاده از دیگری تعمیم یافته برای دیدن و هدایت خودمان. سپس ما خود را همزمان در رابطه با یک گروه یا جامعه یا افراد بسیاری میبینیم. ما بدینسان کنشهایمان را هماهنگ با یک کل سازمانیافته هدایت میکنیم: خانوادهمان، دبستانمان، ایالات متحدهٔ آمریکا، همهی افراد کلیسای خودمان، یا همهی بشریت. ما رابطهای میان کنشهایمان و این کلهای سازمان یافتهٔ دیگر میبینیم و درک میکنیم.
🔸هویت فردی بسیاری خصایص انسانی را امکانپذیر میسازد_ از توانایی ارزیابی جایگاهمان در یک وضعیت یا در جهان تا توانایی قضاوت دربارهٔ رفتار خودمان یا ارزشهای عمومی در زندگی تا توانایی تسلط بر کنشهایمان از طریق هدایت خودمان در وضعیتها.
🔸به طور مشخص، ما میتوانیم سه کار انجام دهیم زیرا دارای هویت فردی هستیم. نخست، میتوانیم اثرات کنشهای خودمان را ببینیم و درک کنیم، و میتوانیم اثرات کنشهای دیگران را بر خودمان ببینیم و درک کنیم. بنابراین ما میتوانیم به طرحریزی راهبردها (strategy) بپردازیم، مسیرهایمان را تغییر دهیم و همچنان که به کنش میپردازیم وضعیتها را تفسیر کنیم...
🔸دوم، هویت فردی همچنین توانایی قضاوت دربارهٔ خودمان را به ما میدهد: آنکه هستیم و آنچه را انجام میدهیم دوست داشته باشیم یا دوست نداشته باشیم، احساس غرور کنیم یا احساس خواری و خفت. ما خودانگاره (self-concept)، هویت (identity)، و خوددوستی (self-love) و خودبیزاری (self-hate) پیدا میکنیم.
🔸سوم، خود همچنین به معنای خویشتنداری و کنترل بر خود (self-control) است، یعنی توانایی ما در هدایت کنشهای خودمان. میتوانیم از آنها جلوگیری کنیم یا به ارادهٔ خود آنها را رها کنیم، میتوانیم در مسیری حرکت کنیم، و پس از ارزیابی تصمیم بگیریم که در مسیری کاملاً متفاوت حرکت کنیم. ما صرفاً تابع محیط خود نیستیم_میتوانیم کنشهایمان را همچنان که تصمیم میگیریم تغییر دهیم و میتوانیم کاری غیر از آنچه به ما یاد دادهاند انجام دهیم.
🔸هرچه بیشتر معنا و اهمیتِ داشتنِ خود را بررسی کنیم، بهتر میتوانیم آن را به عنوان یکی از خصایص اصلی خودمان بشناسیم. و این خصیصهای است که به طور اجتماعی به وجود آمده است: بدون وابستگی ما به کنشِ متقابل اجتماعی، مسلماً هویت فردی وجود نمیداشت.
➖➖➖➖➖➖➖
📚 بریدهای از «ده پرسش از دیدگاه جامعهشناسی» نوشتهی «جوئل شارون» با ترجمهٔ منوچهر صبوری.
➖➖➖➖➖➖➖
@PhilosophyCafe
🔸انسانها تنها از طریق کنش متقابل با دیگران خودآگاهی (selfawareness) پیدا میکنند، و خودآگاهی نیز یکی از ویژگیهای اساسی انسان به شمار میآید. انسانها درمییابند که آنها به عنوان اُبژه (objects) در محیط وجود دارند. «این من هستم.» «من وجود دارم.» «من زندگی میکنم، و من خواهم مرد.» «من فکر میکنم، من رفتار میکنم و من موضوع کنشهای دیگران هستم.» این خودسازی (self-realization) را نباید مسلم فرض کرد. این امر از طریق رفتارهای دیگران پدیدار میگردد. ما خود را از نگاه، گفتار و کنشهای دیگران میبینیم؛ از طریق اجتماعی شدن است که ما خود را به عنوان اُبژه در محیط میبینیم. تکامل هویت فردی طی مراحلی رخ میدهد و هر مرحله به زمینهای اجتماعی وابسته است. از طریق کنش متقابل با دیگرانِ مهم (significant others)ما نخستین بار از خود (self) آگاه میشویم، و آن را از نگاه شخص دیگری در یک زمان میبینیم. (کودکان ممکن است خودشان را نخست از نگاه مادرشان، سپس از نگاه پدر، سپس معلم کودکستان_ همه در یک روز_ ببینند.) با گذشت زمان دیگرانِ مهم ما در یک کُل ترکیب میشوند، در «آنها»، «جامعه»، «دیگران»، یا آنچه جرج هربرت مید «دیگری تعمیم یافته» (generalized other) مینامد، و ما شروع میکنیم به استفاده از دیگری تعمیم یافته برای دیدن و هدایت خودمان. سپس ما خود را همزمان در رابطه با یک گروه یا جامعه یا افراد بسیاری میبینیم. ما بدینسان کنشهایمان را هماهنگ با یک کل سازمانیافته هدایت میکنیم: خانوادهمان، دبستانمان، ایالات متحدهٔ آمریکا، همهی افراد کلیسای خودمان، یا همهی بشریت. ما رابطهای میان کنشهایمان و این کلهای سازمان یافتهٔ دیگر میبینیم و درک میکنیم.
🔸هویت فردی بسیاری خصایص انسانی را امکانپذیر میسازد_ از توانایی ارزیابی جایگاهمان در یک وضعیت یا در جهان تا توانایی قضاوت دربارهٔ رفتار خودمان یا ارزشهای عمومی در زندگی تا توانایی تسلط بر کنشهایمان از طریق هدایت خودمان در وضعیتها.
🔸به طور مشخص، ما میتوانیم سه کار انجام دهیم زیرا دارای هویت فردی هستیم. نخست، میتوانیم اثرات کنشهای خودمان را ببینیم و درک کنیم، و میتوانیم اثرات کنشهای دیگران را بر خودمان ببینیم و درک کنیم. بنابراین ما میتوانیم به طرحریزی راهبردها (strategy) بپردازیم، مسیرهایمان را تغییر دهیم و همچنان که به کنش میپردازیم وضعیتها را تفسیر کنیم...
🔸دوم، هویت فردی همچنین توانایی قضاوت دربارهٔ خودمان را به ما میدهد: آنکه هستیم و آنچه را انجام میدهیم دوست داشته باشیم یا دوست نداشته باشیم، احساس غرور کنیم یا احساس خواری و خفت. ما خودانگاره (self-concept)، هویت (identity)، و خوددوستی (self-love) و خودبیزاری (self-hate) پیدا میکنیم.
🔸سوم، خود همچنین به معنای خویشتنداری و کنترل بر خود (self-control) است، یعنی توانایی ما در هدایت کنشهای خودمان. میتوانیم از آنها جلوگیری کنیم یا به ارادهٔ خود آنها را رها کنیم، میتوانیم در مسیری حرکت کنیم، و پس از ارزیابی تصمیم بگیریم که در مسیری کاملاً متفاوت حرکت کنیم. ما صرفاً تابع محیط خود نیستیم_میتوانیم کنشهایمان را همچنان که تصمیم میگیریم تغییر دهیم و میتوانیم کاری غیر از آنچه به ما یاد دادهاند انجام دهیم.
🔸هرچه بیشتر معنا و اهمیتِ داشتنِ خود را بررسی کنیم، بهتر میتوانیم آن را به عنوان یکی از خصایص اصلی خودمان بشناسیم. و این خصیصهای است که به طور اجتماعی به وجود آمده است: بدون وابستگی ما به کنشِ متقابل اجتماعی، مسلماً هویت فردی وجود نمیداشت.
➖➖➖➖➖➖➖
📚 بریدهای از «ده پرسش از دیدگاه جامعهشناسی» نوشتهی «جوئل شارون» با ترجمهٔ منوچهر صبوری.
➖➖➖➖➖➖➖
@PhilosophyCafe
❤1
Forwarded from Mindset Makers Academy
دوره Cycle
(دیدار بیست و دوم پنجشنبه 18 تیر)، یک تجربه جمعی پیوسته و هفتگی درباره الگو، ارتباط و شکل گیری ساختارها
🔥💻
برای ثبت نام با آیدی زیر در ارتباط باشید، رویداد در کارخانه نوآوری آزادی و در دیجینکست برگزار خواهد شد
@MindsetAcademySupport
(دیدار بیست و دوم پنجشنبه 18 تیر)، یک تجربه جمعی پیوسته و هفتگی درباره الگو، ارتباط و شکل گیری ساختارها
🔥💻
برای ثبت نام با آیدی زیر در ارتباط باشید، رویداد در کارخانه نوآوری آزادی و در دیجینکست برگزار خواهد شد
@MindsetAcademySupport
«فیلسوف مسئله را درمان میکند؛ مثل یک بیماری. » (Wittgenstein, 2009, § 255).
«و یک نقش در فرش با بسی نقشهای دیگر تنیده است.» (Wittgenstein, 1967, § 569).
@PhilosophyCafe ♨️
«و یک نقش در فرش با بسی نقشهای دیگر تنیده است.» (Wittgenstein, 1967, § 569).
@PhilosophyCafe ♨️
❤5
🗯 اگه بخوایم از منظر اخلاق و فلسفه به شخصیت هانیبال لکتر (به طور خاص توی سریال «هانیبال») نگاه کنیم، شخصیت هانیبال رو باید چطور تحلیل کنیم؟ آیا میشه نوعی باور به لذتگرایی رو به هانیبال نسبت بدیم؟ یکی از جنبههای پررنگ شخصیت هانیبال از نظر من، توجه و علاقۀ زیادش به زیباییشناسیه. شاید «لذتگرایی» و «زیباییشناسی» رو بشه دو تا از ریشههای نظریات اخلاقی هانیبال بدونیم. توی فلسفۀ هانیبال، اگه چیزی زیبا، جالب و سرگرمکنندهست، پس خوبه. چنین عقیدهای شبیه به آموزههای یونان باستانه؛ از این جهت که زیبایی فیزیکی، به نوعی بازتاب زیبایی درونی و در نتیجه نشانهای از خیرِ اخلاقی فهمیده میشد. و عکسش، زشتی فیزیکی، نتیجۀ فقدان نوعی خیرِ اخلاقی فهم میشد. البته تا جایی که یادمه، هانیبال اخلاق کسی رو بر اساس ظاهرش قضاوت نمیکرد، ولی مسئلۀ «بیادبی» براش مهم بود و فرد بیادب رو میکشت و اون رو به بخشی از یه اثر هنری تبدیل میکرد.
🗯 هانیبال دوست داره که چیزهای زیبا اطرافش باشن، اون دلش میخواد که با آدمهای جالب صحبت کنه، و ترجیح میده که از هر چیزی که زندگی بهش پیشنهاد میده، لذت ببره. انگار اون توی این دنیاست تا بهش خوش بگذره. چه نسبتی بین چنین شخصیتی و خدا میتونه برقرار باشه؟ هانیبال چندبار توی سریال از «خدا» حرف میزنه. من فکر میکنم برای هانیبال، «خدا» بیشتر یه استعارهست که نشوندهندۀ جهان یا سرنوشته؛ و نه یه موجود روحانی واقعی. یه جایی توی سریال، هانیبال دیالوگ درخشانی رو میگه (نقل به مضمون): «من دعا نمیکنم. هیچ ملاحظهای دربارۀ الوهیت مرا آزار نداده است، جز اینکه تشخیص دادهام که اعمال فروتنانۀ خودم در مقابل اعمال خدا چقدر کمرنگ است». این جمله یعنی چی که اعمال هانیبال در مقابل اعمال خدا کمرنگه؟
🗯 هانیبال رنج و مرگ رو بخشِ ذاتی جهان میدونه؛ اگه چنین جهانی رو یه خدا خلق کرده، پس حتماً این خدا چندین برابر هیولاتر از هانیباله: «تشخیص دادهام که اعمال فروتنانۀ خودم در مقابل اعمال خدا چقدر کمرنگ است». با چنین دیدگاهی دربارۀ خدا، آیا میشه گفت جرمهایی که هانیبال انجام میداده، نادرست بوده؟ توی رمان، این دیالوگ درخشان، از زبان راوی (و نه از زبان هانیبال) بیان میشه؛ جایی که هانیبالِ شیش ساله و خواهر کوچیکترش توسط یه سری شبهنظامی اسیر شده و اونها خواهرش رو میگیرن تا ببرن و بکشنش و گوشتش رو بخورن و هانیبالِ شیش ساله ساعتها دعا میکنه تا بتونه فقط یه بار دیگه خواهرشو ببینه و البته دعاش کاملاً بیپاسخ نموند: اون چند تا از دندونهای شیری خواهرش رو توی یه گودال مدفوع بدبو تونست ببینه. توماس هریس (نویسندۀ رمان) مینویسه که هانیبال از اون لحظه متوجه شد که «خداوند در طنز بینظیر و در بدخواهی بیحدوحصر است».
🗯 عقیدۀ هانیبال دربارۀ انسان چیه؟ فکر میکنم هانیبال انسان رو موجودی ذاتاً درنده میبینه و معتقده که این درندگی اتفاقاً نباید نادیده گرفته بشه و ما باید این ویژگی انسانی رو با آغوش باز بپذیریم. برای هانیبال این موضوع جذابه که درندگی انسان چه تأثیری روی جامعه به مثابۀ یک کل داره. به طور خاص، یکی از موضوعاتی که ذهن هانیبال رو درگیر کرده، اینه که پدیدۀ «طرد اجتماعی» چه نقشی رو توی تکامل بازی کرده. فکر میکنم توی قسمت اول فصل اول سریال، وقتی که جک کرافورد (رئیس بخش علوم رفتاری افبیآی) وقتی که برای اولین بار هانیبال رو میبینه، توی حرفهاش به یکی از مقالات هانیبال ارجاع میده که عنوانش اینه: «ریشههای تکاملی طرد اجتماعی» و این مقاله به خوبی نشون میده که جهانبینی هانیبال چیه.
📢 عنوان مقالۀ هانیبال، منو یاد یه مقالۀ معروف توی حوزۀ روانشناسی تکاملی میندازه با عنوان «ریشههای تکاملی انگزنی: کارکردهای طرد اجتماعی» (انتشار در سال 2001). این مقاله رو رابرت کورزبان و مارک لیری نوشتن. برگردیم به مقاله و دیدگاه هانیبال. هانیبال اخلاقیات رو دارای یک کارکرد خیلی مهم میدونه که باعث سازگاری انسان میشه. کارکرد اخلاقیات اینه که باعث میشه انسانها خودشون رو برابر با دیگران بدونن. هانیبال تقریباً چنین دیدگاهی دربارۀ انسانها نداره. قتلهای هانیبال گاهی از سر نفرت (نسبت به مقتول)، گاهی از سر دلسوزی (نسبت به مقتول) و گاهی هم بدون هیچ دلیلی رخ میدن. هانیبال به این معنا یه آدم غیراخلاقیه. این جمله رو بِدِلیا (تراپیست هانیبال) هم بهش یه بار گفت: «تو دیگه دغدغههای اخلاقی نداری هانیبال. تو فقط دغدغههای زیباییشناختی داری».
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«همه تو این قضیهن، یه خودی تو ذهن بقیهن؛ انتخاب میکنن ببیننت یا که نه؛ ولی من تو تاریکی نشستم، خیره به آینه تو دستم؛ از تیرگیِ سایهها تنم سرد» (خودها / بهرام نورایی)
@philosophycafe
🗯 هانیبال دوست داره که چیزهای زیبا اطرافش باشن، اون دلش میخواد که با آدمهای جالب صحبت کنه، و ترجیح میده که از هر چیزی که زندگی بهش پیشنهاد میده، لذت ببره. انگار اون توی این دنیاست تا بهش خوش بگذره. چه نسبتی بین چنین شخصیتی و خدا میتونه برقرار باشه؟ هانیبال چندبار توی سریال از «خدا» حرف میزنه. من فکر میکنم برای هانیبال، «خدا» بیشتر یه استعارهست که نشوندهندۀ جهان یا سرنوشته؛ و نه یه موجود روحانی واقعی. یه جایی توی سریال، هانیبال دیالوگ درخشانی رو میگه (نقل به مضمون): «من دعا نمیکنم. هیچ ملاحظهای دربارۀ الوهیت مرا آزار نداده است، جز اینکه تشخیص دادهام که اعمال فروتنانۀ خودم در مقابل اعمال خدا چقدر کمرنگ است». این جمله یعنی چی که اعمال هانیبال در مقابل اعمال خدا کمرنگه؟
🗯 هانیبال رنج و مرگ رو بخشِ ذاتی جهان میدونه؛ اگه چنین جهانی رو یه خدا خلق کرده، پس حتماً این خدا چندین برابر هیولاتر از هانیباله: «تشخیص دادهام که اعمال فروتنانۀ خودم در مقابل اعمال خدا چقدر کمرنگ است». با چنین دیدگاهی دربارۀ خدا، آیا میشه گفت جرمهایی که هانیبال انجام میداده، نادرست بوده؟ توی رمان، این دیالوگ درخشان، از زبان راوی (و نه از زبان هانیبال) بیان میشه؛ جایی که هانیبالِ شیش ساله و خواهر کوچیکترش توسط یه سری شبهنظامی اسیر شده و اونها خواهرش رو میگیرن تا ببرن و بکشنش و گوشتش رو بخورن و هانیبالِ شیش ساله ساعتها دعا میکنه تا بتونه فقط یه بار دیگه خواهرشو ببینه و البته دعاش کاملاً بیپاسخ نموند: اون چند تا از دندونهای شیری خواهرش رو توی یه گودال مدفوع بدبو تونست ببینه. توماس هریس (نویسندۀ رمان) مینویسه که هانیبال از اون لحظه متوجه شد که «خداوند در طنز بینظیر و در بدخواهی بیحدوحصر است».
🗯 عقیدۀ هانیبال دربارۀ انسان چیه؟ فکر میکنم هانیبال انسان رو موجودی ذاتاً درنده میبینه و معتقده که این درندگی اتفاقاً نباید نادیده گرفته بشه و ما باید این ویژگی انسانی رو با آغوش باز بپذیریم. برای هانیبال این موضوع جذابه که درندگی انسان چه تأثیری روی جامعه به مثابۀ یک کل داره. به طور خاص، یکی از موضوعاتی که ذهن هانیبال رو درگیر کرده، اینه که پدیدۀ «طرد اجتماعی» چه نقشی رو توی تکامل بازی کرده. فکر میکنم توی قسمت اول فصل اول سریال، وقتی که جک کرافورد (رئیس بخش علوم رفتاری افبیآی) وقتی که برای اولین بار هانیبال رو میبینه، توی حرفهاش به یکی از مقالات هانیبال ارجاع میده که عنوانش اینه: «ریشههای تکاملی طرد اجتماعی» و این مقاله به خوبی نشون میده که جهانبینی هانیبال چیه.
📢 عنوان مقالۀ هانیبال، منو یاد یه مقالۀ معروف توی حوزۀ روانشناسی تکاملی میندازه با عنوان «ریشههای تکاملی انگزنی: کارکردهای طرد اجتماعی» (انتشار در سال 2001). این مقاله رو رابرت کورزبان و مارک لیری نوشتن. برگردیم به مقاله و دیدگاه هانیبال. هانیبال اخلاقیات رو دارای یک کارکرد خیلی مهم میدونه که باعث سازگاری انسان میشه. کارکرد اخلاقیات اینه که باعث میشه انسانها خودشون رو برابر با دیگران بدونن. هانیبال تقریباً چنین دیدگاهی دربارۀ انسانها نداره. قتلهای هانیبال گاهی از سر نفرت (نسبت به مقتول)، گاهی از سر دلسوزی (نسبت به مقتول) و گاهی هم بدون هیچ دلیلی رخ میدن. هانیبال به این معنا یه آدم غیراخلاقیه. این جمله رو بِدِلیا (تراپیست هانیبال) هم بهش یه بار گفت: «تو دیگه دغدغههای اخلاقی نداری هانیبال. تو فقط دغدغههای زیباییشناختی داری».
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«همه تو این قضیهن، یه خودی تو ذهن بقیهن؛ انتخاب میکنن ببیننت یا که نه؛ ولی من تو تاریکی نشستم، خیره به آینه تو دستم؛ از تیرگیِ سایهها تنم سرد» (خودها / بهرام نورایی)
@philosophycafe
Telegram
Philosophy Cafe ♨️
🗯 چند وقت پیش فصل دوم سریال «هانیبال» رو تموم کردم. داستان یه خطی این مجموعه این میشه که این سریال دربارۀ یه قاتل زنجیرهای به اسم هانیبال لکتره که بخشی از گوشت بدن مقتولهاش رو میخوره، و همچنین روانپزشکه (اگه کسی میخواد به طور مفصلتر داستان این سریال…
❤3
کسی ابوالحسن علیّ بن احمدبن سهل الْبُوشَنْجی رَحْمَةُ اللّهِ عَلَیْهِ را گفت مرا دعا کن گفت خدای تو را از فتنۀ تو نگاهدارد.
#رساله_قشیریه_ص۸۰
#ابوالقاسم_عبدالکریم_بن_هوزان_قشیری
@PhilosophyCafe🫵
#رساله_قشیریه_ص۸۰
#ابوالقاسم_عبدالکریم_بن_هوزان_قشیری
@PhilosophyCafe🫵
❤5
The very word "problem", one might say, is misapplied when used for our philosophical troubles. These difficulties, as long as they are seen as problems, are tantalizing, and appear insoluble.
خود واژه «مسئله»، میتوان گفت، وقتی برای گرفتاریهای فلسفی ما به کار میرود، غلط استعمال شده است، این دشواریها، مادام که به مثابه مسئله دیده میشوند، آزاردهندهاند و حلناشدنی به نظر میرسند.
کتاب #آبی
مترجم: #مالک_حسینی
Wittgenstein, L. (1958). The blue and brown books (R. Rhees, Ed.). Basil Blackwell.
@PhilosophyCafe ♨️
خود واژه «مسئله»، میتوان گفت، وقتی برای گرفتاریهای فلسفی ما به کار میرود، غلط استعمال شده است، این دشواریها، مادام که به مثابه مسئله دیده میشوند، آزاردهندهاند و حلناشدنی به نظر میرسند.
کتاب #آبی
مترجم: #مالک_حسینی
Wittgenstein, L. (1958). The blue and brown books (R. Rhees, Ed.). Basil Blackwell.
@PhilosophyCafe ♨️
❤3👍1
"For me on the contrary clarity, transparency, is an end in itself. I am not interested in erecting a building but in having the foundations of possible buildings transparently before me."
«برای من، شفافیت خودش هدف است. من به فکر برپا کردن یک بنا نیستم، بلکه میخواهم شالودههای بناهای ممکن را بهروشنی پیش رویم داشته باشم.»
Page: 9
"Work on philosophy – like work in architecture in many respects – is really more work on oneself. On one's own conception. On how one sees things. (And what one expects of them.)"
«کار بر روی فلسفه – مانند کار بر روی معماری از بسیاری جهات – در واقع بیشتر کار بر روی خود است. بر روی برداشت خود. بر روی اینکه چگونه چیزها را میبینیم. (و اینکه چه انتظاری از آنها داریم.)»
Page: 24
"If we use the ethnological approach does that mean we are saying philosophy is ethnology? No it only means we are taking up our position far outside, in order to see the things more objectively."
«اگر از روش قومشناختی استفاده کنیم، آیا به این معناست که فلسفه قومشناسی است؟ نه، فقط یعنی ما جایگاهی بسیار دورتر میگیریم تا چیزها را عینیتر ببینیم.»
Page: 45
Wittgenstein, Culture and value
@PhilosophyCafe ♨️
«برای من، شفافیت خودش هدف است. من به فکر برپا کردن یک بنا نیستم، بلکه میخواهم شالودههای بناهای ممکن را بهروشنی پیش رویم داشته باشم.»
Page: 9
"Work on philosophy – like work in architecture in many respects – is really more work on oneself. On one's own conception. On how one sees things. (And what one expects of them.)"
«کار بر روی فلسفه – مانند کار بر روی معماری از بسیاری جهات – در واقع بیشتر کار بر روی خود است. بر روی برداشت خود. بر روی اینکه چگونه چیزها را میبینیم. (و اینکه چه انتظاری از آنها داریم.)»
Page: 24
"If we use the ethnological approach does that mean we are saying philosophy is ethnology? No it only means we are taking up our position far outside, in order to see the things more objectively."
«اگر از روش قومشناختی استفاده کنیم، آیا به این معناست که فلسفه قومشناسی است؟ نه، فقط یعنی ما جایگاهی بسیار دورتر میگیریم تا چیزها را عینیتر ببینیم.»
Page: 45
Wittgenstein, Culture and value
@PhilosophyCafe ♨️
🖋 آیا شرقشناسی موهبتی ازلی و ابدی است؟ یا گفتمانی که فرضاً در اوایل قرن چهاردهم شکل گرفت، وقتی به حکم شورای ویئن کرسیهای زبان عربی تأسیس شد؟ یا مثلاً در اواخر قرن هجدهم که بناپارت به مصر حمله کرد و هیئت فضلای او آثار عتیقه و جزئیات قومنگاشتی آن سرزمین را فهرست کردند؟ یا شاید هم حاصل برخورد فرهنگها در دورۀ پیش از اسلام یا حتی پیش از روزگار مسیحیت باشد؟ عزیز عطیه، مورخ عرب، در کتاب جنگ صلیبی، بازرگانی و فرهنگ بر آن است که جنگهای صلیبی را باید در فضایی بررسی کرد که به برخوردی بسیار کهنتر و دیرپاتر میان شرق و غرب مربوط میشود: «این روابط به عهد باستان و آن سوی حصارهای قرون وسطا بازمیگردد. اساس منازعه مرز نامعلوم اروپا بود که از طرفی آن را سرحدات معنوی غرب در برابر آسیا هم نامیدهاند.»
🖋 به نظر عطیه، مرز میان اروپا و آسیا -اولین نمود «مسئلۀ شرق»- آفریدۀ ذهن یونانی است. در نظر این ذهن یونانی، میراث هلنیستی «قرار بود کل جهان را فراگیرد». ادوارد سعید هم استدلال مشابهی دارد: «مرزبندی میان شرق و غرب را در نظر بگیرید. از همان روزگار ایلیاد، برجسته به نظر میرسد.»
«بربر» (یا به یونانی بارباروس) اصلاً مفهومی زبانشناختی بود و به همۀ اقوام غیریونانیزبان اطلاق میشد؛ به عبارتی، هم به مردمان متمدن و هم به بیتمدنها، گو اینکه یونانیها ایرانیان را «بربر» میخواندند، اما آنها را ابداً ناتراشیده یا بیفرهنگ قلمداد نمیکردند. یونانیها الفبا را از فنیقیها، سکهزدن را از لیدیاییها و مجسمهسازی را از مصریها فراگرفتند. ... در مجموع، یونانیان شرقیها را میستودند و در عوض تراکیاییها و سکاییهای ساکن در مرزهای شمالی خود را تحقیر میکردند. پس احتمالاً غربیها هم میتوانستند به اندازۀ شرقیها «بربر» به شمار آیند.
📚 از کتاب «دانش خطرناک»، نوشتۀ رابرت اروین، ترجمۀ محمد دهقانی 📚
@philosophycafe
🖋 به نظر عطیه، مرز میان اروپا و آسیا -اولین نمود «مسئلۀ شرق»- آفریدۀ ذهن یونانی است. در نظر این ذهن یونانی، میراث هلنیستی «قرار بود کل جهان را فراگیرد». ادوارد سعید هم استدلال مشابهی دارد: «مرزبندی میان شرق و غرب را در نظر بگیرید. از همان روزگار ایلیاد، برجسته به نظر میرسد.»
«بربر» (یا به یونانی بارباروس) اصلاً مفهومی زبانشناختی بود و به همۀ اقوام غیریونانیزبان اطلاق میشد؛ به عبارتی، هم به مردمان متمدن و هم به بیتمدنها، گو اینکه یونانیها ایرانیان را «بربر» میخواندند، اما آنها را ابداً ناتراشیده یا بیفرهنگ قلمداد نمیکردند. یونانیها الفبا را از فنیقیها، سکهزدن را از لیدیاییها و مجسمهسازی را از مصریها فراگرفتند. ... در مجموع، یونانیان شرقیها را میستودند و در عوض تراکیاییها و سکاییهای ساکن در مرزهای شمالی خود را تحقیر میکردند. پس احتمالاً غربیها هم میتوانستند به اندازۀ شرقیها «بربر» به شمار آیند.
📚 از کتاب «دانش خطرناک»، نوشتۀ رابرت اروین، ترجمۀ محمد دهقانی 📚
@philosophycafe
❤3🤮1
و وجود حروف الله وجود اوست و نه غير او و نه فنای او و نه اسمش و نه مسمایش و نه وجودش به غير او بود.پس بدین جهت نبی علیه السلام فرمود : «من عرف نفسه فقد عرف ربه»و همو علیه الصلاه و السلام گفت : «عرفت ر ّبی بربّی».این اشاره دارد که همانا تو، تویِ تو نیستی بلکه تو بدون تو، او هسـتی. نـه او در تـو داخـل است و نه تو در او داخلی و نـه او از تـو خـارج اسـت و نـه تـو از او خـارجی، معنـی آن ایـن اسـت کـه همانـا تـو موجودی و صفت تو این است بدون غيری برای او بلکه معنـی آن ایـن اسـت کـه : همانـا تـو، تـو فقـط نیسـتی و نمیباشی، نه به نفست و نـه بـه او و نـه در او و نـه بـا او و نـه از او و نـه بـرای او و نـه تـو فـانی هسـتی و نـه تـو موجودی. تو او هستی و او تو است بدون علّتی از این علل. پس چون وجودت را بدین صفت دانستی، خدای را دانستی وگرنه هیچ ندانی.
#رساله_وجودیه_ص_نخست
#محی_الدین_ابن_عربی
@PhilosophyCafe🔆
#رساله_وجودیه_ص_نخست
#محی_الدین_ابن_عربی
@PhilosophyCafe🔆
❤7🤮2
118. And I must distinguish between the ‘continuous seeing’ of an aspect and an aspect’s ‘lighting up’.
118. و باید فرق بگذارم میان «دیدن پیوسته» یک جنبه و «روشن شدن» یه جنبه.
مترجم: #مالک_حسینی
Wittgenstein, L. (2009). Philosophical investigations (P. M. S. Hacker & J. Schulte, Eds. & Trans.; 4th ed.). Wiley-Blackwell.
@PhilosophyCafe ♨️
118. و باید فرق بگذارم میان «دیدن پیوسته» یک جنبه و «روشن شدن» یه جنبه.
مترجم: #مالک_حسینی
Wittgenstein, L. (2009). Philosophical investigations (P. M. S. Hacker & J. Schulte, Eds. & Trans.; 4th ed.). Wiley-Blackwell.
@PhilosophyCafe ♨️
بنداربن الحسین گوید با نفس خصومت مکن که نه تراست و دست بدار تا آنک مالک اوست آنچه میخواهد میکند.
#رساله_قشیریه_ص۸۱
#ابوالقاسم_عبدالکریم_بن_هوزان_قشیری
@PhilosophyCafe🌫️
#رساله_قشیریه_ص۸۱
#ابوالقاسم_عبدالکریم_بن_هوزان_قشیری
@PhilosophyCafe🌫️
❤3
🖋 در آثار هومر مرزبندی چندان روشنی میان یونان و شرق دیده نمیشود. در هیچ کجای ایلیاد (که احتمالاً در قرن هشتم پیش از میلاد پدید آمده است) اهل تروا بربر انگاشته نمیشوند و مانند بربرها با آنها رفتار نمیشود. هومر فقط کاریاییها را که اهل جنوب غربی آسیای صغیرند «بربر» میداند. یکی از چیزهایی که در این دورۀ آغازین مانع طرح تقابل فرضی «یونانی» و «بربر» میشد این بود که در یونان باستان هیچ واژهای برای مفهوم یونانی وجود نداشت. «گرایکی» (به معنای یونانی) را بعدها رومیها وضع کردند. اما مفهوم هلن و فرهنگ هلنی در زمان هرودوت رایج بود.
شرقشناس مشهور، برنارد لوئیس، در بحث از «خودی» و «غیر خودی» در عهد قدیم، اشاره میکند که گرایش به برقراری چنین تمایزهایی در همۀ زمانها و مکانها وجود داشته است. لیکن تمایزها لزوماً ثابت و لایتغیر نبودهاند.
🖋 گرچه یهودیان میان یهود و امتها فرق میگذاشتند، نوکیشان را هم به میان خود میپذیرفتند. به همین سیاق، یونانیها نیز بین یونانی و بربر فرق میگذاشتند، اما این را هم ممکن میدانستند که بربرها با پذیرش زبان و فرهنگ یونانی از عالم بربریت به درآیند. لوئیس ادامه میدهد: «یونانیها و یهودیها از وجه دیگری هم در جهان باستان یگانه بودند، یعنی از این نظر که به دشمن خود ترحم میکردند. هیچ چیز دیگری را نمیتوان با تصویر همدلانهای مقایسه کرد که آیسخولوس، نمایشنامهنویس یونانی که خود با ایرانیان جنگیده بود، از رنج ایرانیان درهمشکسته به دست میدهد...» ادوارد سعید به همین نمایشنامه، یعنی پارسیان، از دیدگاه دیگری مینگرد. به نظر او، آیسخولوس «احساس پوچی، خسران و نگونبختی» را بر سر آسیا فرومیبارد و «نیز این افسوس را که در گذشتهای شکوهمند آسیا روزگار بهتری داشت و خود بر اروپا چیره بود.»
📚 از کتاب «دانش خطرناک»، نوشتۀ رابرت اروین، ترجمۀ محمد دهقانی 📚
@philosophycafe
شرقشناس مشهور، برنارد لوئیس، در بحث از «خودی» و «غیر خودی» در عهد قدیم، اشاره میکند که گرایش به برقراری چنین تمایزهایی در همۀ زمانها و مکانها وجود داشته است. لیکن تمایزها لزوماً ثابت و لایتغیر نبودهاند.
🖋 گرچه یهودیان میان یهود و امتها فرق میگذاشتند، نوکیشان را هم به میان خود میپذیرفتند. به همین سیاق، یونانیها نیز بین یونانی و بربر فرق میگذاشتند، اما این را هم ممکن میدانستند که بربرها با پذیرش زبان و فرهنگ یونانی از عالم بربریت به درآیند. لوئیس ادامه میدهد: «یونانیها و یهودیها از وجه دیگری هم در جهان باستان یگانه بودند، یعنی از این نظر که به دشمن خود ترحم میکردند. هیچ چیز دیگری را نمیتوان با تصویر همدلانهای مقایسه کرد که آیسخولوس، نمایشنامهنویس یونانی که خود با ایرانیان جنگیده بود، از رنج ایرانیان درهمشکسته به دست میدهد...» ادوارد سعید به همین نمایشنامه، یعنی پارسیان، از دیدگاه دیگری مینگرد. به نظر او، آیسخولوس «احساس پوچی، خسران و نگونبختی» را بر سر آسیا فرومیبارد و «نیز این افسوس را که در گذشتهای شکوهمند آسیا روزگار بهتری داشت و خود بر اروپا چیره بود.»
📚 از کتاب «دانش خطرناک»، نوشتۀ رابرت اروین، ترجمۀ محمد دهقانی 📚
@philosophycafe
❤5
«پس میگویید توافق انسانی تصمیم میگیرد چه چیزی صادق است و چه چیزی کاذب؟»- آنچه صادق و یا کاذب است آن چیزی است که آدمها میگویند؛ و آنان در زبانی که به کار میبرند توافق دارند. این نه توافق در عقاید بلکه در شکل زندگی است (PI: 241).
آمریکا و ایران با هم توافق دارند فقط خودشون نمی دونن. اصلا مگه بدون توافق میشه مخالفت کرد؟ یا اینجوری بگم بهتره. مخالفت بدون موافقت یک توهم و یا یک خطای گرامری است. برای همینه که شک بدون یقین یک خطای گرامری است (بازی شک، خود مستلزم یقین است) و «شک بیپایان دیگه شک نیست» و اگه «کسی که بخواهد در همه چیز شک کند، اصلا به شک هم نمی رسد.» یعنی اصلا کسی که «به هیچ واقعیتی یقین ندارد، نمی تواند به معنای سخنان خود نیز یقین داشته باشد.»
#امید_نادری
114. If you are not certain of any fact, you cannot be certain of the meaning of your words either.
114. کسی که به هیچ واقعیتی یقین ندارد، نمی تواند به معنای سخنان خود نیز یقین داشته باشد.
115. If you tried to doubt everything you would not get as far as doubting anything. The game of doubting itself presupposes certainty.
115. کسی که بخواهد در همه چیز شک کند، اصلا به شک هم نمی رسد. بازی شک، خود مستلزم یقین است.
625. A doubt without an end is not even a doubt.
625. شک بی پایان دیگر شک نیست.
#در_باب_یقین
#ویتگنشتاین
مترجم: #مالک_حسینی
@PhilosophyCafe ♨️
آمریکا و ایران با هم توافق دارند فقط خودشون نمی دونن. اصلا مگه بدون توافق میشه مخالفت کرد؟ یا اینجوری بگم بهتره. مخالفت بدون موافقت یک توهم و یا یک خطای گرامری است. برای همینه که شک بدون یقین یک خطای گرامری است (بازی شک، خود مستلزم یقین است) و «شک بیپایان دیگه شک نیست» و اگه «کسی که بخواهد در همه چیز شک کند، اصلا به شک هم نمی رسد.» یعنی اصلا کسی که «به هیچ واقعیتی یقین ندارد، نمی تواند به معنای سخنان خود نیز یقین داشته باشد.»
#امید_نادری
114. If you are not certain of any fact, you cannot be certain of the meaning of your words either.
114. کسی که به هیچ واقعیتی یقین ندارد، نمی تواند به معنای سخنان خود نیز یقین داشته باشد.
115. If you tried to doubt everything you would not get as far as doubting anything. The game of doubting itself presupposes certainty.
115. کسی که بخواهد در همه چیز شک کند، اصلا به شک هم نمی رسد. بازی شک، خود مستلزم یقین است.
625. A doubt without an end is not even a doubt.
625. شک بی پایان دیگر شک نیست.
#در_باب_یقین
#ویتگنشتاین
مترجم: #مالک_حسینی
@PhilosophyCafe ♨️
❤1
یکی از پیش فرض هایی که متافیزیسین دانسته و یا ندانسته دارد، اعتقاد به یک نظم و یا یکسانی در جهان است. این اعتقاد سبب می شود / او را می راند که مدام به دنبال اموری ازلی و ابدی باشد. متافیزیسین کور /بینا است. کور نسبت به آنچه در اطرافش می گذرد و بینا نسبت به آنچه در هیچ جا نمی گذرد. زبان طبیعی نیز جایی است که متافیزیسین نسبت به آن کور است. او تغییرات آن را نمی بیند. بازیزبان ها را نمی بیند. مردن و زاده شدن واژه ها را نمی بیند. اصلا در جهان متافیزیسین مرگ و زندگی وجود ندارد. آن جا جهان لایتغیر است. جهان فی نفسگی است . جهان هوهویت است. جهان به ماهوگی است. متافیزسین آدرس کوچه و پس کوچه ها این جهان لاتغیر را بهتر از آدرس کوچه و پس کوچه های جهانی می داند که در آن زیست می کند، البته که باید بهتر بداند، چون ان جهان همیشه ثابت است و تغییری نمی کند و می شود آدرس ها را بعد از مدتی یاد گرفت اما این جهان هرچند وقت یک بار تغییر می کند، خانه ای خراب می شود، راهی بسته می شود، خانه ای ساخته می شود و راه جدیدی باز می شود.
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
❤2
هر کس ویرا بقدر شناخت خود بیند، ور بهرهی خویش. در دیدار همچنان تفاوت است فردا، که امروز در شناخت.
دیدار است که ذهول آرد، و بود که شکوه آرد، و بود که در دیده ور برسد.
سه دیده است عارف را: دیده سر بیند و آن لذت راست و دیده دل و آن معرفت راست. و دیدهٔ جان: و آن مشاهدت راست. و ماقدرو اللّه حق قدره.
آنک ترا دید دید، اما از تو چه دید؟ به نگریستن خویش ترا چون دید؟ آری ترا بآرزومندی دید، نشانی داد، از آنچه دید، و آنکه ترا بتو دید، بیش راه باز ندید.
آری آرزوی دل استاخی جان فرا دیده داد تا تو را به خود بیخود بدید.
بیننده در دیدار گرم است و دیدن در دیدار؛پس نه دیدار را بقاست و نه دیدهور را.
معانی برخی لغات
ذهول:فراموشی،غفلت
بود:وجود
استاخی:گستاخی
و ماقدرو اللّه حق قدره:و آدمیزاد نتوانسته خداوند را آنطور که شایسته است بشناسد
#طبقات_الصوفیه_ص۴۷
#خواجه_عبدالله_انصاری_هروی
@PhilosophyCafe👁️
دیدار است که ذهول آرد، و بود که شکوه آرد، و بود که در دیده ور برسد.
سه دیده است عارف را: دیده سر بیند و آن لذت راست و دیده دل و آن معرفت راست. و دیدهٔ جان: و آن مشاهدت راست. و ماقدرو اللّه حق قدره.
آنک ترا دید دید، اما از تو چه دید؟ به نگریستن خویش ترا چون دید؟ آری ترا بآرزومندی دید، نشانی داد، از آنچه دید، و آنکه ترا بتو دید، بیش راه باز ندید.
آری آرزوی دل استاخی جان فرا دیده داد تا تو را به خود بیخود بدید.
بیننده در دیدار گرم است و دیدن در دیدار؛پس نه دیدار را بقاست و نه دیدهور را.
معانی برخی لغات
ذهول:فراموشی،غفلت
بود:وجود
استاخی:گستاخی
و ماقدرو اللّه حق قدره:و آدمیزاد نتوانسته خداوند را آنطور که شایسته است بشناسد
#طبقات_الصوفیه_ص۴۷
#خواجه_عبدالله_انصاری_هروی
@PhilosophyCafe👁️
❤5
بسیاری از عارفين معرفت الهی را به فنـای وجـود اضـافه کردنـد و فنـای فنـاء. ایـن غلطـی محـض و سـهوی واضح است. چونکه معرفت الهی محتاج به فنا در وجود نیست و نه فنا در فنای او.
علّت این است که برای اشیاء وجودی نیست پس فنایی نیست.چونکه فنا پس از اثبـات وجـود اسـت.پـس چون خودت را بدون وجود و بدون فنا شناختی پس الله تعالى را شناختی وگرنه نشناختی.
و اضافه معرفت خدای متعال به سوی فنای وجودی و به سوی فنای فنای او مثبـت شـرک اسـت. همانـا تـو هنگامیکه معرفت الهی را به سوی فنای وجود و فنای فنـا اضـافه کـردی، وجـود را بـرای غـير خـدا و نقـیض او اثبات کردی و این شرکی واضح است. پس نبی صلی الله علیه و آله گفت: »من عرف نفسـه فقـد عـرف ربّـه« و نگفت: کسی که نفس خود را فانی کند پروردگارش را میشناسد. پس اثبات، غير منـاقض فنـای اوسـت و آنچـه ثبوتش جایز نیست، فنایش جایز نیست.
#رساله_وجودیه_ص_دوم
#محی_الدین_ابن_عربی
@PhilosophyCafe🔆
علّت این است که برای اشیاء وجودی نیست پس فنایی نیست.چونکه فنا پس از اثبـات وجـود اسـت.پـس چون خودت را بدون وجود و بدون فنا شناختی پس الله تعالى را شناختی وگرنه نشناختی.
و اضافه معرفت خدای متعال به سوی فنای وجودی و به سوی فنای فنای او مثبـت شـرک اسـت. همانـا تـو هنگامیکه معرفت الهی را به سوی فنای وجود و فنای فنـا اضـافه کـردی، وجـود را بـرای غـير خـدا و نقـیض او اثبات کردی و این شرکی واضح است. پس نبی صلی الله علیه و آله گفت: »من عرف نفسـه فقـد عـرف ربّـه« و نگفت: کسی که نفس خود را فانی کند پروردگارش را میشناسد. پس اثبات، غير منـاقض فنـای اوسـت و آنچـه ثبوتش جایز نیست، فنایش جایز نیست.
#رساله_وجودیه_ص_دوم
#محی_الدین_ابن_عربی
@PhilosophyCafe🔆
❤6👏3
🗯 آرتور شوپنهاور کتابی داره به اسم «جهان همچون اراده و تصور» که ویراست اولش در سال 1818 منتشر شد. در سال 1844 ویراست دوم این کتاب به صورت یه اثر دو جلدی منتشر شد که جلد اولش، همون ویراست 1818 بود و جلد دوم، شامل مباحث تکمیلی جلد اول بود. سال 1859 و یک سال قبل از مرگ شوپنهاور، ویراست سوم این کتاب هم منتشر شد. «جهان همچون ...» رو نشر مرکز با ترجمۀ رضا ولییاری منتشر کرده که فکر میکنم اولین سال چاپش، 1388 بود. در تابستان 1813 شوپنهاور از مدرک دکترای فلسفۀ خودش در دانشگاه ینا با عنوان «در باب ریشۀ چهارگان اصل دلیل کافی» دفاع کرد. سال 1816 رسالهای نوشت تحت عنوان «دربارۀ بینایی و رنگها» و بعد از این رساله، دو سال وقت خودش رو گذاشت برای نوشتن اصلیترین اثر خودش، یعنی «جهان همچون ...».
🗯 ویراست اول و دوم کتاب توجه زیادی رو توی محافل دانشگاهی به خودش جلب نکرد. محافل دانشگاهی آلمان توی سالهای اولیۀ سدۀ نوزدهم، زیر سیطره و نفوذ هگل و بقیۀ فلاسفۀ بعد از کانت بود. شوپنهاور از دهۀ 1850 بود که تونست به شهرت برسه و فلسفهش مورد اقبال قرار گرفت. خود شوپنهاور گفته که فلسفۀ اون تداوم و مکمل طبیعی فلسفۀ کانته؛ چون شوپنهاور ایدئالیتۀ مکان و زمان و شیء فینفسۀ کانتی رو که توی «نقد عقل محض» توضیح داده شده، به عنوان بنیان نظام فکری خودش اتخاذ کرده. شوپنهاور توی کتاب «در باب ریشۀ ...» (که به کرّات توی «جهان همچون ...» بهش ارجاع میده) به تفصیل دربارۀ ماهیت عقلی ادراک بحث کرده و سعی کرده نشون بده که قوۀ معرفتی ما، با استفاده از دادههای کمرنگی که توسط حواس ما بهش عرضه میشه، بیدرنگ و به طور خودکار یه تصویر ذهنی از جهان بیرونی به وجود میاره.
🗯 استدلال اصلی شوپنهاور توی «جهان همچون ...» حول این اندیشه میگرده که نشون بده جهانی که انسانها تجربه میکنن (جهانی که توی اون چیزها درون ظرف مکان و زمان قرار دارن و به وسیلۀ روابط علّی با هم مرتبط هستن) چیزی نیست جز «بازنمود» یا «تصور»ی که به یه سوژۀ شناسا وابستهست. به عبارت دیگه، این جهان رو نباید چیزی در نظر گرفت که به خودیخود و فینفسه و مستقل از چیزی که بر ذهن سوژه پدیدار میشه، وجود داره. پس تمام دانش ما دربارۀ چیزها، چیزی نیست جز معرفت ما دربارۀ پدیدارها، و نه اشیای فینفسه. شوپنهاور اسم اون «چیز فینفسه» یا ذات درونی هر چیزی رو «اراده» میذاره. اراده چیه؟ تلاشی کور، ناخودآگاه، بیهدف، عاری از دانش، خارج از مکان و زمان و آزاد از هرگونه کثرت.
🗯 شوپنهاور از بین دوازده مقولۀ کانت، یازدهتا رو زائد میدونه و کنار میذاره و فقط علیت رو حفظ میکنه. سپس دربارۀ ماهیت پیشینی زمان و مکان و علیت بحث میکنه و سعی میکنه نشون بده که اینها ذاتاً سه تا کارکرد فطری خِرد ما هستن؛ چون به صورت جداییناپذیری، وارد چارچوب هر نوع تجربهای که ما داشته باشیم میشن. ما برای اینکه جهان رو بشناسیم، نیازمند این سه کارکرد ذهن خودمون هستیم. چون «شیء فینفسه» کانتی از چارچوب فیزیکی زمان و مکان و علیت بیرونه، به همین دلیل کانت معتقد بود که شناخت شیء فینفسه ناممکنه. شوپنهاور «شیء فینفسه» کانتی رو با «اراده» درون خود ما یکی میگرفت و از اینجا به بعد، فلسفۀ شوپنهاور ابعادی پیدا میکنه که اون رو از فلسفۀ کانتی مستقل میکنه.
📢 وقتی جهان رو به مثابۀ یک تصور بفهمیم، یعنی جهان چیزی نیست جز «عینیتبخشی» اراده. همۀ ما بندۀ ارادهایم و این بندگی بیپایانه. تنها چیزی که فقط برای مدتهای کوتاهی ما رو از این بندگی نجات میده، تجربههای زیباییشناختیه. شوپنهاور معتقده که تنها روش رستگاری حقیقی توی زندگی، انکار زاهدانۀ «ارادۀ معطوف به زندگی» هست. از این جهته که شوپنهاور بین فلسفۀ خودش، فلسفۀ افلاطونی و فلسفههای باستانی هند توی «وداها» قرابتهای بنیادینی میبینه. خیلیها از این گلایه میکنن که فلسفۀ شوپنهاور بدبینانهست. من فکر میکنم از یه منظرهایی، میتونیم بگیم که فلسفۀ شوپنهاور از آموزههایی که توی ادیانی مثل بودیسم و مسیحیت باهاشون روبهرو میشیم، بدبینانهتر نیست؛ ادیانی که این وعظ رو به بشر ارائه میدن که والاترین مقصود، رهایی از زندگی زمینیه.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«منو میبینی؟ جلوی پام هیچ رد پایی نیست؛ تو اضطراب دستهای پر، آرامشِ دستهای خالی نیست؛ از این زمینِ نفرینشده، تا آسمونِ بِکر راهی نیست» (لمس / بهرام نورایی)
@philosophycafe
🗯 ویراست اول و دوم کتاب توجه زیادی رو توی محافل دانشگاهی به خودش جلب نکرد. محافل دانشگاهی آلمان توی سالهای اولیۀ سدۀ نوزدهم، زیر سیطره و نفوذ هگل و بقیۀ فلاسفۀ بعد از کانت بود. شوپنهاور از دهۀ 1850 بود که تونست به شهرت برسه و فلسفهش مورد اقبال قرار گرفت. خود شوپنهاور گفته که فلسفۀ اون تداوم و مکمل طبیعی فلسفۀ کانته؛ چون شوپنهاور ایدئالیتۀ مکان و زمان و شیء فینفسۀ کانتی رو که توی «نقد عقل محض» توضیح داده شده، به عنوان بنیان نظام فکری خودش اتخاذ کرده. شوپنهاور توی کتاب «در باب ریشۀ ...» (که به کرّات توی «جهان همچون ...» بهش ارجاع میده) به تفصیل دربارۀ ماهیت عقلی ادراک بحث کرده و سعی کرده نشون بده که قوۀ معرفتی ما، با استفاده از دادههای کمرنگی که توسط حواس ما بهش عرضه میشه، بیدرنگ و به طور خودکار یه تصویر ذهنی از جهان بیرونی به وجود میاره.
🗯 استدلال اصلی شوپنهاور توی «جهان همچون ...» حول این اندیشه میگرده که نشون بده جهانی که انسانها تجربه میکنن (جهانی که توی اون چیزها درون ظرف مکان و زمان قرار دارن و به وسیلۀ روابط علّی با هم مرتبط هستن) چیزی نیست جز «بازنمود» یا «تصور»ی که به یه سوژۀ شناسا وابستهست. به عبارت دیگه، این جهان رو نباید چیزی در نظر گرفت که به خودیخود و فینفسه و مستقل از چیزی که بر ذهن سوژه پدیدار میشه، وجود داره. پس تمام دانش ما دربارۀ چیزها، چیزی نیست جز معرفت ما دربارۀ پدیدارها، و نه اشیای فینفسه. شوپنهاور اسم اون «چیز فینفسه» یا ذات درونی هر چیزی رو «اراده» میذاره. اراده چیه؟ تلاشی کور، ناخودآگاه، بیهدف، عاری از دانش، خارج از مکان و زمان و آزاد از هرگونه کثرت.
🗯 شوپنهاور از بین دوازده مقولۀ کانت، یازدهتا رو زائد میدونه و کنار میذاره و فقط علیت رو حفظ میکنه. سپس دربارۀ ماهیت پیشینی زمان و مکان و علیت بحث میکنه و سعی میکنه نشون بده که اینها ذاتاً سه تا کارکرد فطری خِرد ما هستن؛ چون به صورت جداییناپذیری، وارد چارچوب هر نوع تجربهای که ما داشته باشیم میشن. ما برای اینکه جهان رو بشناسیم، نیازمند این سه کارکرد ذهن خودمون هستیم. چون «شیء فینفسه» کانتی از چارچوب فیزیکی زمان و مکان و علیت بیرونه، به همین دلیل کانت معتقد بود که شناخت شیء فینفسه ناممکنه. شوپنهاور «شیء فینفسه» کانتی رو با «اراده» درون خود ما یکی میگرفت و از اینجا به بعد، فلسفۀ شوپنهاور ابعادی پیدا میکنه که اون رو از فلسفۀ کانتی مستقل میکنه.
📢 وقتی جهان رو به مثابۀ یک تصور بفهمیم، یعنی جهان چیزی نیست جز «عینیتبخشی» اراده. همۀ ما بندۀ ارادهایم و این بندگی بیپایانه. تنها چیزی که فقط برای مدتهای کوتاهی ما رو از این بندگی نجات میده، تجربههای زیباییشناختیه. شوپنهاور معتقده که تنها روش رستگاری حقیقی توی زندگی، انکار زاهدانۀ «ارادۀ معطوف به زندگی» هست. از این جهته که شوپنهاور بین فلسفۀ خودش، فلسفۀ افلاطونی و فلسفههای باستانی هند توی «وداها» قرابتهای بنیادینی میبینه. خیلیها از این گلایه میکنن که فلسفۀ شوپنهاور بدبینانهست. من فکر میکنم از یه منظرهایی، میتونیم بگیم که فلسفۀ شوپنهاور از آموزههایی که توی ادیانی مثل بودیسم و مسیحیت باهاشون روبهرو میشیم، بدبینانهتر نیست؛ ادیانی که این وعظ رو به بشر ارائه میدن که والاترین مقصود، رهایی از زندگی زمینیه.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«منو میبینی؟ جلوی پام هیچ رد پایی نیست؛ تو اضطراب دستهای پر، آرامشِ دستهای خالی نیست؛ از این زمینِ نفرینشده، تا آسمونِ بِکر راهی نیست» (لمس / بهرام نورایی)
@philosophycafe
❤7
( إِنَّ لِلْقُرآنِ ظَهْراً وَ بَطْناً) ميفرماید که
آدمیزاد محمول عنایت ماست ما او را برگرفته ایم از بر و بحر ، بر عالم اجسام است و بحر عالم ملکوت و بر و بحر آدمی را بر نتواند گرفت زیرا که او بار امانت ما دارد آن بار که بر و بحر بر نمیگرفت
فابين أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنسانُ '
چون آدمی آن بار برگرفت بر و بحر او را با آن بار چگونه بر توانند گرفت چون او با همه عجز و ضعف بار ما میکشد ما بهمۀ قوّت و قدرت و کرم اولیتر که بار او کشیم زیرا که ما عاشق و معشوقیم آنچه ما را با آدمی و آدمی را با ما افتاده است نه ما را با دیگری و نه دیگری را با ما افتاده است :
گر دل بهوای او کنی بر جوشد
صد پند بر او عرضه کنی نیوشد
میان عاشق و معشوق کس در نگنجد بار ناز معشوقی معشوق عاشق تواند کشید و بار نیاز عاشقی عاشق معشوق تواند کشید چنانکه معشوق را ناگزیر از عاشق است عاشق را هم ناگزیر از معشوق باشد، خواست معشوق عاشق را پیش از خواست عاشق بود معشوق را زیرا که عاشق پیش از وجود خویش معشوق را مرید نبود اما معشوق پیش از وجود عاشق مراد عاشق بود
اگرچه بحقیقت میان عاشق و معشوق بیگانگی و دوگانگی نیست تو مائی و ما تو ، جامه توئی و بن جامه ما…
#مرصاد_العباد_من_المبدأ_الی_المعاد _ص_۲۸
#نجم_الدین_رازی
#باهتمام_شمس_العرفاء
@PhilosophyCafe🌐
آدمیزاد محمول عنایت ماست ما او را برگرفته ایم از بر و بحر ، بر عالم اجسام است و بحر عالم ملکوت و بر و بحر آدمی را بر نتواند گرفت زیرا که او بار امانت ما دارد آن بار که بر و بحر بر نمیگرفت
فابين أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنسانُ '
چون آدمی آن بار برگرفت بر و بحر او را با آن بار چگونه بر توانند گرفت چون او با همه عجز و ضعف بار ما میکشد ما بهمۀ قوّت و قدرت و کرم اولیتر که بار او کشیم زیرا که ما عاشق و معشوقیم آنچه ما را با آدمی و آدمی را با ما افتاده است نه ما را با دیگری و نه دیگری را با ما افتاده است :
گر دل بهوای او کنی بر جوشد
صد پند بر او عرضه کنی نیوشد
میان عاشق و معشوق کس در نگنجد بار ناز معشوقی معشوق عاشق تواند کشید و بار نیاز عاشقی عاشق معشوق تواند کشید چنانکه معشوق را ناگزیر از عاشق است عاشق را هم ناگزیر از معشوق باشد، خواست معشوق عاشق را پیش از خواست عاشق بود معشوق را زیرا که عاشق پیش از وجود خویش معشوق را مرید نبود اما معشوق پیش از وجود عاشق مراد عاشق بود
اگرچه بحقیقت میان عاشق و معشوق بیگانگی و دوگانگی نیست تو مائی و ما تو ، جامه توئی و بن جامه ما…
#مرصاد_العباد_من_المبدأ_الی_المعاد _ص_۲۸
#نجم_الدین_رازی
#باهتمام_شمس_العرفاء
@PhilosophyCafe🌐
❤6