Philosophy Cafe ♨️
3.43K subscribers
3.51K photos
507 videos
636 files
1.36K links
مکانی متفاوت برای آدم‌های متفاوت

1. @NaderiOmid66

2. @Ali_soltanzadeh

3. @khadem_ar

4. @M_H_Tavassoli

5. @AmiraliEbrahimzadeh

6. @Amin_sbu


telegram.me/PhilosophyCafe ♨️
Download Telegram
558. Was heißt es, daß im Satze “Die Rose ist rot” das “ist” eine andere Bedeutung hat, als in “zwei mal zwei ist vier”? Wenn man antwortet, es heiße, daß verschiedene Regeln von diesen beiden Wörtern gelten, so ist zu sagen, daß wir hier nur ein Wort haben. a Und wenn ich nur auf die grammatischen Regeln achte, so erlauben diese eben die Verwendung des Wortes “ist” in beiderlei Zusammenhängen. a Die Regel aber, welche zeigt, daß das Wort “ist” in diesen Sätzen verschiedene Bedeutung hat, ist die, welche erlaubt, im zweiten Satz das Wort “ist” durch das Gleichheitszeichen zu ersetzen, und die diese Ersetzung im ersten Satz verbietet.


558. What does it mean to say that the “is” in “The rose is red” has a different meaning from the “is” in “Two times two is four”? If it is answered that it means that different rules are valid for these two words, the retort is that we have only one word here. a And if I attend only to the grammatical rules, these do allow the use of the word “is” in both kinds of context. a But the rule which shows that the word “is” has different meanings in these sentences is the one allowing us to replace the word “is” in the second sentence by the sign of equality, and forbidding this substitution in the first sentence.

۵۵۸. یعنی چه که در جمله «رز سرخ است» این «است» دلالت دیگری دارد در «دو ضربدر دو چهار است»؟ اگر پاسخ دهند که یعنی قواعد مختلفی دربارۀ این دو واژه اعتبار دارند، باید گفت که اینجا فقط یک واژه داریم.— و اگر من فقط به قواعد دستورزیانی توجه کنم، همین‌ها کاربرد واژه «است» را در هر دو نوع زمینه مجاز می‌دارند.— ولی قاعده‌ای که نشان می‌دهد واژه «است» در این جمله‌ها دلالت‌های مختلفی دارد همان قاعده‌ای است که مجاز می‌دارد در جمله دوم واژه «است» با نشانۀ تساوی جایگزین شود و این جایگزینی را در جمله اول منع می‌کند.

Wittgenstein, 1969, PI, §558
@PhilosophyCafe ♨️
وقتی ما به سگ یاد میدهیم که سنگ را بیاورد، هیچ تبیین منطقی یا تعریف اشاری ارائه نمیدهیم. ما سگ را تأدیب می‌کنیم.
فقر غير تصوف است، بلکه نهایت آن بدایت فقر باشد.و همچنين زهد نه فقر باشد.
و فقر نزد ایشان نه حاجتمندی است و نابود و بس، بلکه فقرِ پسندیده اسـتوار بـودن اسـت بـه خـدای و رضـا بـه قسمت وی.و صوفی نه ملامتی باشدکه صاحب ملامت آن باشد که نیکی را آشـکارا نکنـد و بـد در ضـمير نـدارد؛ و صـوفی آنست که به خلق مشغول نگردد و نیز نظر به قبول و ردّ ایشان نکند.


#آداب_المریدین_ص۶
#ضیاءالدین_ابوالنجیب_سهروردی


@PhilosophyCafe 📜
🗯 فیلم «ارتقا» یه اثر در ژانر اکشن و دلهره‌آور و محصول سال 2018 هست. «ارتقا» رو میشه یه فیلم توی سبک سایبرپانک هم دونست؛ یعنی ما توی این فیلم با یه داستان علمی-تخیلی و پادآرمانشهری روبه‌رو میشیم. قصۀ یه خطی این فیلم به این صورته که داستان مردی رو روایت می‌کنه که از تکنولوژی می‌ترسه و بعد از یه سرقت که باعث میشه بدنش فلج شه، یه تراشه توی بدنش کار می‌ذارن تا بتونه بدنش رو کنترل کنه. اسم این مرد گرِی تریس هست که یه مکانیکه و با همسرش، آشا زندگی می‌کنه. داستان مربوط به سال 2046 هست. گری از آشا می‌خواد که بهش کمک کنه تا یه ماشین تعمیرشده رو به یکی از مشتری‌هاش، ارون کین، که یکی از مخترع‌های مشهور هست تحویل بده. وقتی گری و آشا به خونۀ ارون میرن، ارون از یکی از آخرین اختراعاتش رونمایی می‌کنه؛ تراشه‌ای به اسم اِستِم که می‌تونه عملکردهای حرکتی بدن انسان رو مدیریت کنه ... .

🗯 «ارتقا» به نظرم یه فیلم خیلی خوب و موفقه؛ هم جنبه‌های تأمل‌آمیز داره و هم یه اثر سرگرم‌کننده محسوب میشه. نویسنده و کارگردانش لی ونل هست که نویسندۀ چند تا از قسمت‌های فیلم «ارّه» بوده. خود لی ونل گفته که «ارتقا» از چند تا فیلم معروف الهام گرفته: «پلیس آهنی»، «یادآوری کامل» و «ترمیناتور». قسمت اکشن این فیلم مربوط به یه قصۀ انتقام میشه. همسر گری توی جریان اون سرقتی که گری طی اون فلح میشه، کشته شده و گری به دنبال اینه که سارق‌ها رو پیدا کنه و اون‌ها رو از بین ببره. تا اینجا ما با یه قصۀ سرراست و ساده طرف هستیم. اما وقتی فیلم جلوتر میره، ما با یه چرخش داستانی خیلی خوب روبه‌رو میشیم و ناگهان کلیت ماجرا تغییر می‌کنه. شرور اصلی کیه؟ کیه که داره به گرِی آسیب می‌زنه؟ کی داره بهش کمک می‌کنه؟ جواب این سؤالات تغییر می‌کنه.

🗯 «ارتقا» رو میشه هشداری دونست دربارۀ آیندۀ تکنولوژی (اگه می‌خواید این فیلم رو ببینید، این بند و بند بعدی رو نخونین و مستقیم برید به بند آخر). پایان «ارتقا» در مقایسه با اکثر فیلم‌های علمی-تخیلی یه پایان پوچ‌گرایانه‌ست. از بین بقیۀ فیلم‌هایی که رویارویی انسان و ماشین رو روایت می‌کنن، به ندرت می‌بینیم که ماشین در نهایت پیروز بشه. عمدۀ این فیلم‌ها به این صورته که در دقیقۀ 90 بالأخره انسان می‌تونه ماشین رو شکست بده. شاید یکی از نزدیک‌ترین فیلم‌ها به «ارتقا» رو بشه سه‌گانۀ «ماتریکس» دونست. ماشین‌های توی «ماتریکس» هم مثل استم توی «ارتقا» به دنبال نابودی انسان‌ها نیستن، بلکه می‌خوان که روی انسان‌ها مسلط بشن و ازشون به عنوان ابزار استفاده کنن. استم به گری نیاز داره تا یه بدن ارگانیک داشته باشه، همان‌طور که ماشین‌ها توی «ماتریکس» به انسان‌ها به عنوان منبع ارگانیک انرژی نیاز دارن.

🗯 پایان قصۀ «ارتقا» به نظرم این پیام رو داره که تکنولوژی به طرز خارق‌العاده‌ای می‌تونه مفید باشه، ولی این حرف به این معنی نیست که انسان اینقدر از این وضعیت راضی باشه که ریسک‌هایی که تکنولوژی همراه خودش میاره رو نبینه. از این جهت هم «ماتریکس» رو میشه نمونۀ مشابه مناسبی دید. «ماتریکس» هم مثل «ارتقا» هشداری دربارۀ آیندۀ هوش مصنوعی و تکنولوژی به مخاطب ارائه میده. هر دو فیلم یه آینه جلوی جامعۀ مدرن می‌گیرن تا نشون بدن که چطوری این جوامع (از جمله جامعۀ ما) معتاد تکنولوژی شده. اما قصۀ «ارتقا» یه ظرافت جالبی هم داره. گری متوجه نمیشه که استم به دنبال اینه که اون رو کنترل کنه، مگر اون جایی که دیگه خیلی دیر شده و کار از کار گذشته. به عبارت دیگه، سلطۀ استم بر گری، به تدریج در طول فیلم می‌خزه و بیشتر میشه؛ در حالی که در بخش اعظم زمان فیلم، گری تصور می‌کنه استم یه رفیقه و قراره بهش کمک کنه.

📢 سؤالی که برای من به شخصه به وجود میاد، اینه که آیا ما باید از چنین آینده‌ای (که قراره تبدیل به ابزار یا بردۀ هوش مصنوعی بشیم) بترسیم؟ نظرم اینه که عمدۀ افرادی که از چنین آینده‌ای می‌ترسن، تصورشون از وضعیت فعلی ما اینه که ما موجودات تقریباً آزادی هستیم که بعضی اوقات تحت سلطۀ بعضی چیزها قرار می‌گیریم و در آینده، هوش مصنوعی ممکنه همون مقدار آزادی اندکی که الان داریم رو از ما بگیره. آیا ما الان موجودات آزادی محسوب میشیم؟ فکر می‌کنم این «احساسِ آزادی» فقط می‌تونه از ندیدنِ زنجیرهایی نشئت بگیره که نهادهای مختلف دینی و علمی و سیاسی، رسانه‌ها، شبکه‌های اجتماعی (اعم از اینستا و توییتر و بله و روبیکا)، مدرسه و دانشگاه، خانواده، ایدئولوژی‌ها (اعم از فمینیسم، پدرسالاری و غیره)، حلقه‌های دوستانه، ادارات و شرکت‌هایی که در اون‌ها مشغول کار هستیم و حتی تراپیست‌مون به دست و پای ما بستن. برای من خیلی فرقی نمی‌کنه به این لیست بلندبالا، هوش مصنوعی هم اضافه بشه.

✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«یه چیزهایی هست که فقط آینه می‌دونه...» (جالبه / بهرام نورایی)

@philosophycafe
❤3👍2
فلسفه نه یک روش و نه روش های متفاوت دارد. مطرح کردن «روش» خود یک بار اضافی و تحمیلی بر ویتگنشتاین است. هرچند خود او در جاهایی به روش اشاره می کند. اما هدف او درمان است. هدف نجار تعمیر یک صندلی است. صندلی را می بینید، مشکل را درمی یابد و آن را تعمیر می کند. ویتگنشتاین خطا را می بیند و آن را در می یابد و آن را درمان می کند. این روش نیست. این کاری است که دارد انجام می دهد. ما نمی توانیم هر دفعه از نجار بپرسیم که روش تو در تعمیر این میز و یا صندلی و الخ به چه شکل بوده است. کاری است که انجام می شود. سردرگمی‌های متفاوت، مداخلات متفاوت، درمان‌های متفاوت.
من برای ممارست فلسفی خود یک «روش» به معنای چیزی که مستقل از موقعیت وجود داشته باشد و ممارست را بر اساس آن پیش ببرد، فرض نمی‌کنم. آنچه وجود دارد، ممارست‌های مشخص برای رفع گرفتاری‌های مشخص است. یعنی نحوهٔ پیش‌بردن کار از خود موقعیت و ویژگی‌های مورد برمی‌آید. به دنبال روش نگردیم، به عبارت دیگر چیزی به نام «روش نجاری» نیست که قبل از مواجهه با صندلی وجود داشته باشد و تعیین کند نجار چه کند. ما اینجا دچار یک سری گرفتاری ها شدیم. یعنی یک چیزهایی دارد بر ما تحمیل می شود. یعنی با اینکه نجار مهارت، آموزش، تجربه، ابزار و حساسیت عملی دارد. اما اینها یک «روش» به معنای دستورالعمل عام نیستند. حالا فیلسوفی که می خواهد یک بیماری و یا گرفتاری را درمان کند. باید از خودمون بپرسیم در این گرفتاری خاص، چه باید انجام داد تا گرفتاری برطرف شود؟ ما یک مداخله ای می کنیم. مداخله ای که تابع بیماری است و نه اینکه بیماری را تابع روش درمان کنیم. یعنی چی؟ یعنی برای توضیح ممارست فلسفی، مفهوم روش ضرورت ندارد. نیاز نداریم کار فلسفی که داریم انجام می دهیم، را تحت عنوان روش بیان کنیم. #کاری است که #انجام می شود. یعنی چی؟ یعنی برای فهم آنچه فیلسوف انجام می‌دهد، نیازی نداریم فعالیت او را تحت مفهوم «روش» صورت‌بندی کنیم.
به عنوان مثال کسی که گرفتار روش است و یا صورت روش شناختی می نویسد:

«روش من برای حل مسائل فلسفی، استفاده از بازی‌های زبانی، مثال‌ها، مقایسه‌ها و تغییر منظر است»

اما صورت ممارستی:
«در مواجهه با این گرفتاری، این مثال را می‌سازم. اگر این مثال گرفتاری را آشکار نکرد، مثال دیگری می‌آورم. اگر مقایسه‌ای تفاوت را نشان دهد، آن را دنبال می‌کنم. اگر نه، نحوهٔ دیگری از بررسی را امتحان می‌کنم. هدف، رفع گرفتاری است.»

در صورت دوم هیچ چیزی کم نشده است.
حتی ممکن است چیزی اضافه شده باشد: وابستگی ممارست به موقعیت، که واژهٔ «روش» می‌تواند آن را پنهان کند. یعنی گرفتاری تعیین می‌کند چه نوع ممارستی باید دنبال شود و نه اینکه روش تعیین ‌کند با گرفتاری چه کنیم. یعنی نجار یک «روش تعمیر صندلی» را روی صندلی اعمال نمی‌کند. صندلیِ خاص، نحوهٔ تعمیر را طلب می‌کند.
به عبارت دیگه می تونیم بگیم که:
ویتگنشتاین خودِ ممارست را چنان پیش می‌برد که بسیاری از کارکردهایی که معمولاً به مفهوم «روش» نسبت داده می‌شوند، بدون فرض یک روش مستقل انجام می‌شوند. بنابراین می‌توان از خودِ ممارست او نتیجه گرفت که مفهوم روش برای توضیح این فعالیت ضروری نیست.

حالا وکیل مدافع شیطان که می تونه علی و یا امیرعلی باشه از من می پرسه: امید روش تو چیه؟ و من می گم روشی ندارم. می گه یعنی هر کی به هر کی؟ می گم نه: «من روشی ندارم» پاسخ من به پرسش «روش تو چیست؟» نیست؛ بلکه ردّ این پیش‌فرض است که هر فعالیت منظم و موفقی باید بر اساس یک روش انجام شود.»
چرا؟ اگه اینو بگم دیگه وارد بازی روش داریم/روش نداریم نمی شم. جایی که خوب بلدن منو گوشه زمین گیر بندازن. پرسش اینه که چرا باید فرض کنیم برای اینکه ممارست من قابل فهم، منظم، ماهرانه و درمانگر باشد، باید چیزی به نام «روش» پشتش باشه؟ مگه نجار روش داره که فیلسوف برای درمانش روش داشته باشه؟
پس به صورت خلاصه:
ممارست فلسفی بر اساس روش انجام نمی‌شود؛ ممارست در پاسخ به گرفتاری پیش می‌رود. آنچه «روش» نامیده می‌شود، در بهترین حالت نامی ثانوی برای برخی شیوه‌های بالفعلِ پیش‌بردن ممارست است و برای توضیح یا انجام ممارست فلسفی ضرورت ندارد. درمان نیز اجرای یک روش عام نیست؛ بلکه نحوه‌ای از عمل در نسبت با گرفتاری معین است. ازاین‌رو، به جای پرسش از «روش فلسفه» باید از چگونگی پیش‌بردن ممارست در مواجهه با گرفتاری‌های معین پرسید.

و حتی خلاصه تر و با یک قدم بیشتر:
ممارست فلسفی بر اساس یک «روش» انجام نمی‌شود؛ ممارست خودْ نحوهٔ پیش‌بردن کار است. «روش» اگر هم به کار رود، نامی ثانوی برای برخی الگوهای قابل مشاهده در این ممارست است. هرچند خود این نام‌گذاری ثانوی نیز برای فهم ممارست ضروری نیست؛ آنچه واقعاً فلسفه را پیش می‌برد، ممارستِ موقعیت‌مند و درمان‌گرانه است.

#امید_نادری

@PhilosophyCafe ♨️
👍1
یعنی برای فهم ممارست فلسفی لازم نیست آن را به‌مثابهٔ ممارستی که بر اساس یک روش انجام می‌شود صورت‌بندی کنیم.
یعنی می تونیم ویتگنشتاین رو اینطوری بفهمیم، بدون مفروض گرفتنِ «روش»، زیرا آنچه در ممارست فلسفی او نقش عملی دارد، نه یک روشِ مستقل، بلکه نحوه‌ای موقعیت‌مند از کار کردن با سردرگمی است.

حالا وکیل مدافع شیطان می پرسه پس چرا ویتگنشتاین خودش این وازه را به کار برده؟
جواب اینه که: خود ویتگنشتاین نیز گاهی به الگوهای مختلف پیش‌بردن بررسی اشاره می‌کند و برای اشاره به آنها از واژهٔ روش استفاده می‌کند؛ اما کاربرد این واژه در متن الزاماً به معنای آن نیست که ممارست بر اساس یک روش مستقل انجام شده است.

نپرسیم روش نجار چیه. ببینیم نجار چیکار می کنه. نپرسیم روش ویتگنشتاین چیه. ببینیم ویتگنشتاین چیکار می کنه.
ویتگنشتاین خودش در عمل نشان می‌دهد که فلسفه بدون یک روش مستقل قابل انجام است، اما هنوز گاهی برای نام‌گذاری نحوه‌های مختلف پیش‌بردن بررسی از واژهٔ روش استفاده می‌کند. من می‌خواهم نشان دهم که حتی این سطح از صورت‌بندی نیز برای فهم ممارست درمانی ضروری نیست. پس اون چیزی که من جایگزین روش می کنم ممارستِ تربیت‌شده، موقعیت‌مند و درمان‌گرانه است. پس آنچه فلسفه را پیش می‌برد، روش نیست، توانایی عمل کردن در موقعیت گرفتاری است.
من نمی خواهم بگویم ممارست نسبت به روش پیشینی است و یا ممارست پسینی است و یا روش در خود ممارست است. یا روش پسینی و یا روش پیشینی است. می خواهم بگویم که بیماری با کار درمان می شود. صندلی با تعمیر درست می شود.
یعنی من یک چیز مستقل به نام روش ندارم که پیشاپیش تعیین کند در هر موقعیت چه باید انجام دهم؛ آنچه دارم، ممارستِ درمانی در مواجهه با گرفتاری‌های معین است.
یا اینطوری بگم که:پرسش از روش، در صورتی که انتظار داشته باشیم چیزی مستقل از خودِ کار درمانی به دست آوریم، پرسش گمراه‌کننده‌ای است.
یا قوی تر:
ممارست فلسفی برای انجام شدن به چیزی به نام «روش» نیاز ندارد. فیلسوف با گرفتاری فلسفی مواجه می‌شود و در جریان کار، آنچه را برای رفع آن گرفتاری لازم است انجام می‌دهد. آنچه اهمیت فلسفی دارد نه کشف یا اعمالِ روشی مستقل، بلکه خودِ فرایندِ رفعِ گرفتاری است.

یا گرفتاری، سردرگمی، خطا و گیجی روش نمی‌خواهند؛ درمان می‌خواهند و یا با مثال صندلی بگیم: صندلی به‌واسطه‌ی «روش تعمیر» درست نمی‌شود؛ با تعمیر درست می‌شود.
حالا یه پرسش:
از کجا باید بفهمیم در یک موقعیت خاص باید چطور تعمیر و یا درمان کنیم؟ خود توانایی دیدن موقعیت، تشخیص گرفتاری و انجام دادن کار مناسب، بخشی از ممارست و تربیت فلسفی (نجاری) است.
و در نهایت:
نباید میان «روش» و «ممارست» نسبتی نظری برقرار کنیم؛ زیرا این کار از ابتدا فرض می‌کند که روش چیزی مستقل و قابل تمایز از خودِ کار فلسفی است. در ممارست درمانی، فیلسوف با گرفتاری‌های معین مواجه می‌شود و با انجام دادنِ کارهای معین می‌کوشد آن گرفتاری را رفع کند. مثال، مقایسه، بازی زبانی، تغییر منظر، توصیف و یادآوری، نه لزوماً «روش‌هایی» که پیشاپیش در اختیار فیلسوف‌اند، بلکه کارهایی‌اند که در جریان درمان انجام می‌شوند. بنابراین پرسش بنیادی «روش ویتگنشتاین چیست؟» نمی باشد، بلکه «ویتگنشتاین در مواجهه با این گرفتاری چه می‌کند و این کار چگونه گرفتاری را رفع می‌کند؟» است.

#امید_نادری

@PhilosophyCafe ♨️
👏1
Philosophy Cafe ♨️
یعنی برای فهم ممارست فلسفی لازم نیست آن را به‌مثابهٔ ممارستی که بر اساس یک روش انجام می‌شود صورت‌بندی کنیم. یعنی می تونیم ویتگنشتاین رو اینطوری بفهمیم، بدون مفروض گرفتنِ «روش»، زیرا آنچه در ممارست فلسفی او نقش عملی دارد، نه یک روشِ مستقل، بلکه نحوه‌ای موقعیت‌مند…
اگر «روش» صرفاً نامی برای چگونگی انجام یک کار باشد، دیگر ضرورتی ندارد این نام را برای فعالیت فلسفی ویتگنشتاین به کار ببریم، زیرا مفهوم «کار» یا «درمان» آنچه را باید توصیف شود، بدون بار روش‌شناختی اضافی بیان می‌کند.
Philosophy Cafe ♨️
وقتی در حال نگارش بودم و فکر می‌کردم که از وسوسه‌های فلسفی دور شدم و بخش زیادی از کارم را انجام داده بودم، متاسفانه متوجه شدم که یک اشتباه بزرگ انجام داده‌ام و شاید دیگه وقت نباشه اون اشتباه را درست کنم. دو وسوسه‌ای که تشخیص داده بودم و سعی می‌کردم که در دام…
بازی زبانی و شکل زندگی ابزارهایی نیستند که فیلسوف بر اساس یک روش از آنها استفاده کند؛ آنها چیزی‌اند که در جریان رفعِ گرفتاری، وقتی نگاه ما از تصویر گمراه‌کننده آزاد می‌شود، می‌توانیم ببینیم. ویتگنشتاین برای کنار زدن تصویر گمراه‌کننده، ما را به موقعیت‌های واقعی کاربرد زبان برمی‌گرداند؛ و در این بازگشت، می‌بینیم که سخن گفتن بخشی از فعالیت‌ها و شکل‌های زندگی است. یعنی ویتگنشتاین به ما نشان می‌دهد. به عنوان مثال «بازی زبانی» ابزاری که به وسیلهٔ آن مشکل را حل کردیم نیست. بلکه نامی است که ویتگنشتاین برای آنچه به ما نشان می‌دهد به کار می‌برد. این تفاوت خیلی مهمه. شکل زندگی هم همینطوره. یعنی چی؟ یعنی در هم تنیده اند. جدا کردن زبان و فعالیت یک تفکیک زبانی است. جدا کردن زبان شکل زندگی یک تفکیک زبانی. آن ها در هم تنیده اند. نه اینکه دوتا باشند و بعد با هم ممزوج شده باشند. نه زبان بخشی از یک فعالیت و یا بخش از یک شکل زندگی است. حالا بازی زبان یعنی آنچه در کاربرد زبان پیش روی ما قرار می‌گیرد. یعنی جنبه‌ای از زندگی و کاربرد زبان که وقتی درست نگاه می‌کنیم، دیگر از نظرمان پنهان نیست. ویتگنشتاین به ما میگه نپرس، ببین:
340. این را که واژه چگونه عمل می‌کند نمی‌توان حدس زد. باید کاربست آن را دید و از آن آموخت.»
یعنی چی؟ یعنی به کاربرد نگاه کنیم، چیزی را که در حال رخ دادن است را ببینیم و سپس با این #کار (بله دیدن یک کار است) وسوسه تصویر قبلی که ما را به خطا انداخته بود از بین می‌رود و یا رفع می‌شود.
در خوانش‌ها ابزارگرایانه به مانند بوکومنگی به ما می‌گویند بازی زبان و شکل زندگی را به عنوان ابزارهایی به کار ببر تا خطای گرامری برطرف شود و یا به شکل زندگی ارجاع بده تا معنای واژه روشن شود. یعنی چی؟ یعنی بازی زبانی و شکل زندگی ابزار هستند. اما ما در اینجا وقتی که با یک گرفتاری روبه رو می شویم شروع به انجام یک #کاری می کنیم. نگاه می‌کنیم. تصاویر را با هم مقایسه می‌کنیم. توصیف می‌کنیم. مثال می‌زنیم و وقتی توانستیم به واسطه این کارها متفاوت ببینیم گرفتاری قدرت خود را از دست می‌دهد. پس دیدن درست: گرفتاری را برطرف می‌کند؛ نه به این معنا که یک قاعدهٔ جدید برای جلوگیری از خطا به ما می‌دهد، بلکه به این معنا که دیگر ضرورتی را که تصویر گمراه‌کننده بر ذهن تحمیل می‌کرد، نمی‌بینیم و شکل زندگی در همان چیزی که داریم می‌بینیم آشکار است. پس بازی‌زبان‌ها و شکل‌های زندگی در فلسفهٔ ویتگنشتاین ابزارهایی برای حل مسائل فلسفی نیستند؛ آنها وجوهی از کاربرد زبان و زندگی انسانی‌اند که در جریان رفع گرفتاری فلسفی به دیدن می‌رسند. درمان نه از کاربرد این مفاهیم، بلکه از تغییر در نحوهٔ دیدن آنچه پیش روی ماست حاصل می‌شود و به عبارت دیگر فیلسوف بازی‌زبان را «به کار نمی‌گیرد» تا گرفتاری را درمان کند؛ او موقعیتی را #نشان می‌دهد که در آن کاربرد زبان روشن می‌شود. شکل زندگی نیز چیزی نیست که برای توضیح آن موقعیت به آن افزوده شود؛ بلکه نحوهٔ زیست و عملی‌ای است که در آن کاربرد زبان از ابتدا جریان دارد.
یادمون باشه که: نجار صندلی را با «روش» تعمیر نمی‌کند؛ صندلی را تعمیر می‌کند و ویتگنشتاین نیز گرفتاری را با «روش» درمان نمی‌کند؛ بر روی گرفتاری کار می‌کند تا آنچه پنهان شده بود دیده شود. یعنی بازی زبانی و شکل زندگی نه ابزارهایی هستند که فیلسوف به‌وسیلهٔ آنها خطای فلسفی را رفع کند، و نه موضوعاتی هستند که فیلسوف به‌عنوان موجودیت‌هایی مستقل آنها را کشف یا اثبات کند؛ آنها در فرآیند رفعِ تصویر گمراه‌کننده، به‌مثابهٔ آنچه پیش‌تر جلوی چشم ما بوده اما در تصویر نادرست دیده نمی‌شده، آشکار می‌شوند. پس:
فیلسوف این کار را نمی کند: بگذار بازی زبان را به کار ببرم تا مشکل را حل کنم
پس چیکار می‌کنه؟ این کارو می‌کنه: می گه اجازه بده اینجا نگاه کنیم و ببینیم و باز ببینیم که چه کاری می‌تونیم بکنیم.
یعنی به عنوان مثال بازی زبان چیزی نیست که ویتگنشتاین آن را به‌عنوان یک نظریه اثبات کند؛ بلکه آن را در برابر ما می‌گذارد تا ببینیم و برای شکل زندگی هم تصویر گمراه کننده که رفع شود نحوه واقعی زندگی و زبان را می بینیم که همون شکل زندگی است. پس وقتی از وسوسهٔ ساختن یک تصویر کلی و انتزاعی دست می‌کشیم، می‌بینیم زبان همین‌جا، در چنین شیوه‌ای از زندگی، جریان دارد، یعنی با زدوده شدن تصویر گمراه‌کننده، پیوند میان کاربرد زبان و شکل زندگی آشکار می‌شود، یعنی چی؟ یعنی: فلسفه شکل زندگی را به‌عنوان نتیجه‌ای نظری کشف نمی‌کند؛ بلکه با رفعِ بدفهمی، آنچه از پیش در ممارست‌های ما حاضر است، دیگر زیر سلطهٔ تصویر گمراه‌کننده پنهان نمی‌ماند.
Philosophy Cafe ♨️
وقتی در حال نگارش بودم و فکر می‌کردم که از وسوسه‌های فلسفی دور شدم و بخش زیادی از کارم را انجام داده بودم، متاسفانه متوجه شدم که یک اشتباه بزرگ انجام داده‌ام و شاید دیگه وقت نباشه اون اشتباه را درست کنم. دو وسوسه‌ای که تشخیص داده بودم و سعی می‌کردم که در دام…
پس در مقابل ابزارگرایان باید گفت: چرا باید شکل زندگی را «ابزار» بنامیم، وقتی ویتگنشتاین می‌تواند صرفاً در حال نشان دادنِ همان زمینه‌ای باشد که در آن زبان واقعاً جریان دارد؟ ببینید «ابزار» بودن یک نقش خاص به مفهوم می‌دهد، نمیشه الکی به کار برد. چه نقشی حالا میده؟ یعنی میگه «چیزی برای رسیدن به چیز دیگری» است. اما اگر شکل زندگی خودش بخشی از چیزی باشد که در جریان رفع سردرگمی دیده می‌شود، دیگر لازم نیست آن را ابزار بدانیم. یه جمع بندی بکنیم:
بازی زبانی و شکل زندگی را نباید در وهلهٔ نخست به‌مثابه ابزارهای روش‌شناختی فلسفه فهمید. ویتگنشتاین آنها را برای رسیدن به نتیجه‌ای بیرون از خودِ آنها به کار نمی‌گیرد. کار فلسفی از یک گرفتاری آغاز می‌شود و با کار بر روی آن—از طریق مقایسه، توصیف، مثال، تغییر منظر و دیگر شیوه‌های ممارست—تصویر گمراه‌کننده‌ای را که مانع دیدنِ نحوهٔ واقعی کارکرد زبان شده است کنار می‌زند. در این فرآیند، بازی‌های زبانی و شکل‌های زندگی #نه به‌عنوان موجودیت‌هایی نظری اثبات می‌شوند و نه به‌عنوان ابزارهایی به کار گرفته می‌شوند؛ بلکه آنچه از پیش در ممارست انسانی حاضر است، از زیر پوشش تصویر گمراه‌کننده آشکار می‌شود. از این منظر، فلسفه نه «به‌کارگیریِ شکل زندگی برای حل مسئله» بلکه تغییرِ نحوهٔ دیدنِ همان چیزی است که پیش‌تر نیز پیش چشم ما بوده است.
پس اگر بخواهم در اینجا از ویتگنشتاین عبور کنم اینجوری می‌گم:
من روش ندارم، گرفتاری دارم، با آن کار می‌کنم، و اگر درمان موفق باشد، آنچه پیش چشمم بوده دیگر در پوشش تصویر گمراه‌کننده دیده نمی‌شود.
(در جواب به وکیل مدافع شیطان: «من روشی ندارم» پاسخ من به پرسش «روش تو چیست؟» نمی‌باشد بلکه ردّ این پیش‌فرض است که هر فعالیت منظم و موفقی باید بر اساس یک روش انجام شود.»)
ما زمین را با استدلال اثبات نمی‌کنیم؛ برف کنار می‌رود و زمین آشکار می‌شود.
و در مورد ویتگنشتاین:
ما شکل زندگی را با استدلال اثبات نمی‌کنیم؛ تصویر گمراه‌کننده کنار می‌رود و شکل زندگی آشکار می‌شود.
یادمون نره که برای ویتگنشتاین: مشکل فلسفی غالباً فقدان اطلاعات نیست؛ نحوهٔ دیدن ماست.
ما با درمان کاری می کنیم یا شرایطی را فراهم می‌کند که شکل زندگی دیگر از نظر ما پوشیده نباشد.
یادمون نره که زمین زیر برف بوده و آب شدن برف زمین را ایجاد نمی‌کنه. پس شکل زندگی هم چیزی نیست که ما یعنی فلسفه اون رو ساخته و یا تولید کرده باشیم. یعنی چی؟ یعنی: فلسفه آن را نمی‌سازد، اثبات نمی‌کند، استنتاج نمی‌کند و به‌عنوان فرضیه معرفی نمی‌کند. پس چی: آنچه تصویر گمراه‌کننده پوشانده بود، در رفع آن تصویر قابل دیدن می‌شود.
ویتگنشتاین در بند 90 پژوهش‌ها می‌گه: پژوهش ما دستوری است. در جای دیگه کار ما توصیف است. اما توصیف چه می کنه؟ توصیف گزارش واقعیت پنهان نمی کنه. توصیف در واقع بخشی از #کار زدودن تصویر گمراه کننده است. توصیف می گه نگاه کن ببین. ببین چه می کنیم و نه اینکه گزارش واقعیتی باشه دال بر اینکه در پشت این زبان یک ساختار به نام شکل زندگی وجود دارد. تفاوتشون خیلی مهمه.
پس یادمون نره که: شکل زندگی چیزی نیست که فلسفه برای توضیح زبان به آن متوسل شود؛ بلکه چیزی است که وقتی فلسفه از توضیح‌طلبیِ گمراه‌کننده دست می‌کشد، در همان جایی که زبان جریان دارد، آشکار می‌شود.
پس چرا اصلاً باید چیزی را که در جریان رفع بدفهمی آشکار می‌شود، ابزار بنامیم؟
🖋 کاورین گفت:
«اما تو یک موجود خیالی هستی، چرا اینجا آمده‌ای و چرا در جایی نشسته‌ای؟ این کار تو مطابق آن افسانۀ قدیمی نیست.»
راهب صورتش را به طرف کاورین گردانید:
«افسانه، موجود خیالی، من، همۀ این‌ها محصول تصور و خیال تحریک‌شدۀ تو است. من شبحی هستم.»
کاورین گفت:
«یعنی می‌خواهی بگویی که وجود خارجی نداری؟»
«هر طور دلت می‌خواهد فکر کن، من در خیال تو وجود دارم و چون خیال تو جزیی از طبیعت است، من در طبیعت هم باید وجود داشته باشم.»
این را گفت و تبسم خفیفی کرد. کاورین گفت:
«قیافۀ باهوش و ممتازی داری. به نظرم می‌آید که در عالَم واقع، بیش از هزار سال عمر کرده‌ای. من نمی‌دانستم که خیالم قادر است چنین پدیده‌ای را بیافریند. چرا با علاقه به من نگاه می‌کنی؟ از من خوشت می‌آید؟»

🖋 «بله. زیرا تو از افراد معدودی هستی که به حق می‌توانی برگزیدۀ خدا نام بگیری. تو به حقیقت جاوید خدمت می‌کنی. افکار تو، مقاصد تو، دانش خیره‌کننده‌ات، تمام زندگی تو به مُهر الهی موشح [امضا‌شده] است؛ اثر خدایی بر آن آشکار است؛ همه چیز تو وقف جهان عقل و زیبایی شده است. یعنی جهان ابدی و پایدار.»
«کلمۀ "حقیقت جاودانی" را بر زبان آوردی، ... آیا حقیقت جاودانی برای بشر فناپذیر فایده دارد؟ و آیا اصلاً بشری که زندگی جاوید ندارد، به حقیقت جاوید خواهد رسید؟»
راهب گفت:
«زندگی جاوید وجود دارد.»
«تو عقیده داری که بشر موجود فناناپذیر است؟»

🖋 راهب گفت: «البته، یک آیندۀ زیبا و باعظمت به انتظار شماست، به انتظار بشر است و هر چه جهان، مردانی مثل تو را بیش‌تر داشته باشد، به این آینده زودتر خواهد رسید. بدون امثال تو، خداوندان اصول و مبانی عالی، مردان آزاده‌ای که با آگاهی و هوشیاری زندگی می‌کنند، بشریت معنایی ندارد و طبق نظام و قانون طبیعی باید به انتظار پایان تاریخی خود بنشیند. اما تو و امثال تو، در عرض هزارها سال، بشریت را به حقیقت جاوید خواهید رسانید. خدمت و مأموریت عالی شما، همین است. در وجود تو تنها تمام برکاتی که خدا به بندگانش وعده داده، تجسم یافته است.»
کاورین پرسید:
«هدف عمر جاوید چیست؟»
«هدف عمر جاوید هم مثل تمام زندگی، خوشی است. خوشی واقعی در دانش نهفته است. و زندگی جاوید، سرچشمه‌های بی‌شمار و تمام‌نشدنی دانش را به بشریت ارزانی می‌دارد.»

📚 بخشی از داستان «راهب سیاه‌پوش»، نوشتۀ آنتوان چخوف، ترجمۀ سیمین دانشور 📚

@philosophycafe
❤3
Philosophy Cafe ♨️
پس در مقابل ابزارگرایان باید گفت: چرا باید شکل زندگی را «ابزار» بنامیم، وقتی ویتگنشتاین می‌تواند صرفاً در حال نشان دادنِ همان زمینه‌ای باشد که در آن زبان واقعاً جریان دارد؟ ببینید «ابزار» بودن یک نقش خاص به مفهوم می‌دهد، نمیشه الکی به کار برد. چه نقشی حالا…
«شکل زندگی ابزار نیست، زیرا نقش آن در ممارست فلسفی از سنخِ وسیله‌ای برای رسیدن به نتیجه‌ای دیگر نیست. در جریان رفع بدفهمی، شکل زندگی به‌مثابهٔ بخشی از زمینه‌ای که زبان در آن جریان دارد آشکار می‌شود. فلسفه آن را به کار نمی‌گیرد تا زبان را توضیح دهد؛ بلکه با زدودن تصاویری که مانع دیدن نحوهٔ واقعی کاربرد زبان‌اند، امکان دیدن آنچه پیشاپیش در ممارست ما حاضر است فراهم می‌شود.»
چرا چیزی که در ممارست زبان و زندگی پیش روی ماست، برای ما به‌سادگی قابل دیدن نیست؟
چون نحوهٔ دیدن ما می‌تواند تحت سلطهٔ یک تصویر قرار بگیرد.
این تصویر، یعنی تصویری که ما را گمراه کرده است، به ما می‌گوید: زبان باید چنین ساختاری داشته باشد. و بعد چیزی را که واقعاً انجام می‌دهیم، از خلال این تصویر می‌بینیم. اینجا اتفاق بسیار مهمی رخ می‌دهد: آنچه پیش چشم ماست ناپدید نشده؛ نحوهٔ دیدن ما آن را پوشانده است.
یادمون باشه که فلسفه قرار نبوده و نیست که چیزی به ما بیاموزد و فقط قرار است چیزی را که همواره در جلوی چشم ما قرار داشت به ما یادآوری کند. چیزی که بود ولی دیده نمی شد، چون پنهان شده بود به واسطه یک تصویر گمراه کننده. ما از قبل در شکل های زندگی، زندگی می‌کردیم. یعنی شکل زندگی کشف ویتگنشتاین نیست. یعنی کشف هیچ فیلسوفی نیست. اما در اثر یک تصویر گمراه کننده زبان از آن جدا شده بود. وقتی که فیلسوف می‌پرسد: معنا چیست، مستقل از اینکه انسان‌ها چگونه زندگی می‌کنند و چگونه کلمات را به کار می‌برند؟ همین پرسش کوفتی ممکن است خودش ما را از چیزی که جلوی چشممان است دور کند. اما وقتی که این تصویر را کنار بزنیم، مه پراکنده شود، حجاب برطرف شود، می بینیم، آنچه همواره آنجا بود. یعنی می‌بینیم که زبان همین‌جا، در همین ممارست‌های انسانی، کار می‌کند. وقتی که اینجوری ببینیم، خواهیم دید که در اینجا شکل زندگی یک پاسخ نظری نیست. چیزی است که دوباره می‌بینیم. وقتی که برف آب می‌شود دقیقا چه اتفاقی می‌افتد:
ما زمین را تولید نمی‌کنیم
زمین را اثبات نمی‌کنیم
زمین را استنتاج نمی‌کنیم
زمین را به عنوان ابزار تحلیل به کار نمی‌بریم.
پس چی؟ هیچی، زمین فقط از نو دیده می‌شود.
پس ویتگنشتاین از مفهوم شکل زندگی به‌عنوان ابزار روش‌شناختی برای تحلیل زبان استفاده #نمی‌کند و بلکه ویتگنشتاین در جریان رفعِ بدفهمی‌های فلسفی، ما را به نحوه‌ای از دیدن بازمی‌گرداند که در آن پیوند میان زبان، عمل و زندگی دیگر زیر سلطهٔ تصاویر گمراه‌کننده پنهان نیست.
ما نمی‌خواهیم در اینجا هستی شناسی کنیم. یعنی یک واقعیتی در آنجا بوده و ما آن را کشف کردیم. نه اینطور نیست. ما قرار نیست هیچ کشفی بکنیم. پس چه کاری داریم انجام میدیم؟ این کار را: وقتی تصویر گمراه‌کننده کنار می‌رود، دیگر کاربرد زبان و زندگی انسانی را مجبور نیستیم از خلال آن تصویر ببینیم. حالا اینجا باید بپرسیم که:
چرا چیزی که در ممارست زبان و زندگی پیش چشم ماست، به‌سبب تصاویر فلسفی از دید ما پنهان می‌شود؟ و فلسفه چگونه بدون ارائهٔ نظریه‌ای جدید، امکان دیدن دوبارهٔ آن را فراهم می‌کند؟
مسئله این نیست که چیزی در واقعیت پنهان است و فلسفه باید آن را کشف کند؛ مسئله این است که چیزی در برابر ماست، اما تصویر فلسفیِ خاصی مانع دیدن آن می‌شود.
اما چرا چیزی که پیش چشم ماست را نمی تونیم ببینیم؟ احتمالا جادو شدیم. اما توسط چه چیزی جادو شدیم؟ ویتگنشتاین در بند 115 پژوهش ها میگه: اسیر یک تصویر بودیم. و نمی توانستیم از آن رها شویم زیرا در زبان ما جای داشت، و زبان ظاهرا آن را فقط سرسختانه برایمان تکرار می کرد.
یعنی چی؟ یعنی مشکل از تصویر است و نه از فقدان اطلاعات. ما به اندازه کافی درباره زبان و زندگی می دانیم. مشکل نبود اطلاعات نیست. مشکل اینه که این تصویر ما را گمراه کرده است. یه مثال بزنیم بیشتر جا بیفته. وقتی یکی از ما می پرسه «معنا یک واژه چیست؟» ، ممکنه حالا یه تصویر ایجاد بشه و ما را گمراه کنه و بگه هر واژه باید یک چیزی را نام‌گذاری کند و معنا باید نوعی شیء، فرایند ذهنی یا محتوای ثابت باشد. در این حالت، کاربردهای واقعی واژه پیش چشم ما هستند، اما ما آنها را در قالب تصویر خودمان می‌بینیم. بنابراین مشکل فقدان اطلاعات نیست. بلکه این است که آنچه را می دانیم تحت یک تصویر نادرست می بینیم. برای همین فلسفه چیزی به ما یاد نمیده و فقط گردن آوردن یادهایی است برای غرضی خاص. یعنی یادآوری چیزی که همیشه می دانستیم ولی چون اسیر یک تصویر شده بودیم مانع از دیدن آن ها می شد. فکر کنید کسی به جوشکاری نگاه کرده و چشمش رو جوش زده است. این فرد نمی تواند درست ببینید. یک قرمزی_سیاهی جلوی چشمش رو گرفته. به دکتر مراجعه می کند و با دادن قطره بعد چند روز این قرمزی_سیاهی برطرف می شود. پس جهان قرمز_سیاه نبوده. این همیشه جلوی چشمم بود؛ من آن را این‌گونه می‌دیدم.
Philosophy Cafe ♨️
پس در مقابل ابزارگرایان باید گفت: چرا باید شکل زندگی را «ابزار» بنامیم، وقتی ویتگنشتاین می‌تواند صرفاً در حال نشان دادنِ همان زمینه‌ای باشد که در آن زبان واقعاً جریان دارد؟ ببینید «ابزار» بودن یک نقش خاص به مفهوم می‌دهد، نمیشه الکی به کار برد. چه نقشی حالا…
پس فلسفه چیکار می‌کنه؟ هیچی، فلسفه چیزی را به جای چیز دیگری نمی‌گذارد. یعنی نمی گه تصویر قدیمی غلط بود؛ این نظریهٔ جدید دربارهٔ زبان را بپذیر. فلسفه تلاش می کنه تصویرِ گمراه‌کننده را از کار بیندازد. برای همینه که ویتگنشتاین می گه ما فقط توصیف می کنیم و نه تبیین. و «نباید هیچ گونه نظریه ای بپرورانیم. در بررسی های ما نباید هیچ فرضی باشد. هر تببینی باید کنار برود، و فقط توصیف جایش را بگیرد. و این توصیف نورش را، یعنی غرضش را، از مسائل فلسفی می‌گیرد. اینها البته مسائلی تجربی نیستند، بلکه با بصیرت به شیوه کار کردن زبان ما حل می شوند. [...] این مسائل حل می شوند، نه با ایجاد دریافت های جدید، بلکه با گرد هم آوردن چیزهایی که خیلی وقت است با آن ها آشناییم. فلسفه مبارزه ای است بر افسون شدگی فاهمۀ ما توسط امکانات زبان. (PI, 109)
پس فلسفه چیزی را کشف نمی‌کند به معنای علمیِ آن؛ بلکه چیزی را که از قبل در برابر ماست، در جای خود قرار می‌دهد.
پس در اینجا دیگر بازی‌زبان ابزار نیست. و نمی توانیم بگوویم ویتگنشتاین ابزار بازی زبان را به کار می برد تا خطاهای گرامری ما را منحل کند. او فقط به ما کمک می کند تا یک تصویر درست را ببینیم. مثلابه ما یادآوری می کند که زبان فقط نام گذاری اشیاء نیست (بند اول پزوهش ها، آگوستین) ما:
دستور می‌دهیم
گزارش می‌کنیم
شوخی می‌کنیم
سؤال می‌پرسیم
تشکر می‌کنیم
داستان می‌گوییم
چیزی را اندازه می‌گیریم
چیزی را می‌خوانیم
بازی می‌کنیم.
این ها ابزارهای فلسفه نیستند که ویتگنشتاین اختراع کرده باشد و بلکه اینها خودِ زندگی زبانی ما هستند. شکل زندگی هم همینطور است یعنی شکل زندگی چیزی نیست که فیلسوف به وسیلهٔ آن زبان را تحلیل کند؛ چیزی است که وقتی زبان را از تصویرهای گمراه‌کننده جدا می‌کنیم، در پیوند واقعیِ سخن گفتن و شیوهٔ زیستن آشکار می‌شود. پس شکل زندگی نتیجه است، اما نه نتیجه یک استدلال و یا نتیجه یک کشف علمی. یعنی اینطور است که در فرایند رفع بدفهمی، آنچه پیش‌تر به‌واسطهٔ تصویر فلسفی نادیده گرفته می‌شد، آشکار می‌شود؛ و یکی از چیزهایی که در این آشکارشدن دیده می‌شود، پیوند درونی زبان با شیوهٔ زندگی است و این نه اثبات شکل زندگی است و نه استفاده ابزاری از آن و بلکه دیدن شکل زندگی است. دوباره مثال برف رو یادمون بیاد. ما زمین را به وجود نمی‌آوریم؛ برف کنار می‌رود و زمین نمایان می‌شود و حالا در فلسفه: ما شکل زندگی را تأسیس نمی‌کنیم؛ تصویر گمراه‌کننده کنار می‌رود و آنچه از پیش در جریان زندگی بوده، قابل دیدن می‌شود. فقط دوباره باید تاکید کنم که نباید در اینجا هستی شناسی کرد. یعنی شکل زندگی یک کشف هستی شناسانه نیست. یعنی نباید تمثیل زمین را به این شکل بفهمیم که شکل زندگی در واقع آنجا وجود دارد و فلسفه پرده را کنار می‌زند تا آن را مشاهده کنیم. اگر به این شکل فهم کنیم تمثیل را، شکل زندگی به یک ابژه پنهان تبدیل می شود. یعنی شکل زندگی مثل یک صندلی نیست که پشت پرده پنهان شده باشد و بعد پرده را کنار بزنیم و صندلی را ببینیم. شکل زندگی مثل این می مونه که ناگهان می‌بینیم که چیزی که قبلاً به‌صورت مسئله‌ای رازآلود تصور می‌کردیم، در واقع در نحوهٔ زندگی و سخن گفتن ما جایگاه عادی و آشنایی دارد. یعنی نحوهٔ دیدن ما تغییر می‌کند، نه اینکه یک شیء جدید به موجودات جهان اضافه شود. بنابراین فلسفه نه موجودی به موجودات دنیا اضافه می کند و نه نظریه می دهد. ما یک تصویر فلسفی داشتیم که باعث می شد چیزی که جلوی چشم ما وجود داشت رو نادرست ببینیم و دچار گیجی و سردرگمی بشیم، حالا وقتی که به جای پرسیدن شروع کنیم به دیدن کاربردها واژه‌ها و فعالیت های انسانی تصویر گمراه کننده زدوده می شود و با این کار پیوندهای زبان و زندگی و درهم‌تنیدگی آن ها دیده می شود و نتیجه این کار آرام شدن است. پس ما در نهایت نظریه ای نداریم، بلکه همان چیزی را می بینیم که پیش از این هم در برابر ما بود، اما تصویر گمراه کننده اجازه دیدن آن را نمی داد. در دیدگاهی که شکل زندگی و بازی زبان را به شکل ابزارهای روش شناختی در نظر می گیرند این ها چیزهایی که به فیلسوف کمک می‌کند نگاه خود را در جهت درست هدایت کند. اما در نگاه ما اگر شکل زندگی چیزی است که پس از زدوده‌شدن تصویر گمراه‌کننده آشکار می‌شود، دیگر مناسب نیست آن را «ابزار» بنامیم؛ زیرا فیلسوف آن را برای رسیدن به وضوح به کار نمی‌گیرد. وضوح حاصل می‌شود و در این وضوح، شکل زندگی دیده می‌شود.
👍2
Philosophy Cafe ♨️
پس فلسفه چیکار می‌کنه؟ هیچی، فلسفه چیزی را به جای چیز دیگری نمی‌گذارد. یعنی نمی گه تصویر قدیمی غلط بود؛ این نظریهٔ جدید دربارهٔ زبان را بپذیر. فلسفه تلاش می کنه تصویرِ گمراه‌کننده را از کار بیندازد. برای همینه که ویتگنشتاین می گه ما فقط توصیف می کنیم و نه…
پس بازی زبانی و شکل زندگی اساساً چیزهایی نیستند که ویتگنشتاین به‌عنوان ابزارهای نظری در اختیار گرفته باشد و بر مسائل اعمال ‌کند؛ آنها در جریان توصیف و رفع بدفهمی، به‌مثابه وجوهی از همان زندگی و زبان مورد بررسی آشکار می‌شوند.
و دوباره بازی زبانی در متن ویتگنشتاین هم چیزی است که توصیف می‌شود و هم چیزی که او با ساختن نمونه‌های ساده، آن را در برابر ما قرار می‌دهد؛ اما این امر با تبدیل آن به یک «ابزار روش‌شناختی» به معنای یک دستگاه نظری مستقل تفاوت دارد.
ویتگنشتاین در بنده 90 پژوهش ها می گه: پژوهش ما معطوف به پدیده‌ها نیست، بلکه ... به امکان‌های پدیده‌هاست. ...از این رو، پژوهش ما دستوری است.
یعنی فلسفه قرار نیست پشت پدیده‌ها چیزی پنهان را کشف کند.
بلکه امکان‌های کاربردهای ما را روشن می‌کند.
پس درمورد شکل زندگی: شکل زندگی موضوعی نیست که فلسفه آن را تولید یا اثبات کند؛ در جریان رفع بدفهمی، پیوندهای میان زبان، فعالیت و زندگی چنان آشکار می‌شوند که ما آنها را می‌بینیم.
و درمورد بازی زبان: بازی زبانی چیزی نیست که نظریهٔ فلسفی آن را به واقعیت اضافه کند؛ اصطلاحی است که ویتگنشتاین برای برجسته‌کردنِ نحوهٔ درهم‌تنیدگی سخن گفتن با فعالیت انسانی به کار می‌برد.
پس بازی زبانی و شکل زندگی نه ابزارهایی هستند که به کمک آنها چیزی را تولید کنیم، و نه ابژه‌های متافیزیکی‌ای که پشت پدیده‌ها پنهان باشند.
آنها وجوهی از همان چیزی‌اند که پس از رفع بدفهمی می‌توانیم ببینیم.

نظریه چیزی را می‌گوید که باید دربارهٔ واقعیت بدانیم؛ فلسفهٔ ویتگنشتاینی چیزی را پیش چشم ما می‌گذارد که باید ببینیم. این نشان‌دادن نیز نباید به معنای اشاره‌کردن به یک شی پنهان فهمیده شود. فلسفه چیزی را پشت زبان کشف نمی‌کند و بعد به آن اشاره نمی‌کند. نشان‌دادن یعنی تغییر دادن نسبت ما با آنچه از پیش در زبان و زندگی حاضر است. نشان دادن یعنی کنار زدن چیزی و نه افزودن چیزی بر چیزی. پس شکل زندگی و بازی زبان نام‌هایی هستند که ویتگنشتاین به وجوهی از زبان و زندگی می‌دهد، هنگامی که این وجوه در جریان رفع تصویرهای گمراه‌کننده برای ما قابل دیدن می‌شوند. اما این نام‌دادن بی‌فایده هم نیست. واژهٔ بازی زبانی توجه ما را به چیزی جلب می‌کند که ممکن بود تحت تصویر دیگری نادیده بماند. حالا بحث اینکه که اگر فلسفه هیچ نظریه ای نمیده، پس چی به دست میاره؟ فلاسفه ول معطل شدند؟ پاسخ اینکه که اونا واقعا چیزی به دست نمیارن. دانش ما کم و زیاد نمیشه. تغییری نمی کنه. نحوه دیدن ما تغییر می کنه و نه نوع دانش و کمیت و یا کیفیت اون. فلسفهٔ ویتگنشتاین نه با افزودن یک تبیین به آنچه می‌بینیم، بلکه با برطرف‌کردن آنچه مانع دیدن است، کار می‌کند. اسیر از زندان اسارت آزاد می شود. نشان‌دادن، ارائهٔ یک محتوای پنهان نیست؛ آزاد کردن دیدن از اسارت یک تصویر است.
پس فیلسوف چیزی را به ما نمی‌دهد تا به‌وسیلهٔ آن ببینیم؛ او کاری می‌کند که دیگر چیزی مانع دیدن ما نباشد.
فلسفه، دانشی تازه دربارهٔ آنچه پیش چشم ماست تولید نمی‌کند؛ بر آن چیزی کار می‌کند که مانع دیدنِ آن شده است.
پس فلسفهٔ ویتگنشتاین نه نظریه‌ای دربارهٔ بازی‌های زبانی و شکل‌های زندگی عرضه می‌کند و نه ضرورتاً آنها را همچون ابزارهایی مستقل برای حل مسائل فلسفی به کار می‌گیرد. کار فلسفی بر خودِ گرفتاری انجام می‌شود: بر تصویر، پیش‌داوری، قیاس گمراه‌کننده یا نحوهٔ نادرستِ دیدن. با تغییر یا زدودنِ آنچه نگاه را گرفتار کرده است، آنچه همواره در ممارست زبان و زندگی پیش چشم ما بوده، آشکار می‌شود. بازی‌های زبانی و شکل‌های زندگی، در این معنا، نه ابژه‌های پنهانِ کشف‌شدنی‌اند و نه صرفاً ابزارهای روش‌شناختی؛ آنها آن چیزی‌اند که در دیدنِ رهاشده از گرفتاری فلسفی، خود را نشان می‌دهند.
🔥2
Philosophy Cafe ♨️
پس فلسفه چیکار می‌کنه؟ هیچی، فلسفه چیزی را به جای چیز دیگری نمی‌گذارد. یعنی نمی گه تصویر قدیمی غلط بود؛ این نظریهٔ جدید دربارهٔ زبان را بپذیر. فلسفه تلاش می کنه تصویرِ گمراه‌کننده را از کار بیندازد. برای همینه که ویتگنشتاین می گه ما فقط توصیف می کنیم و نه…
پس فلسفه روی نحوهٔ فهمیدن و دیدن ما از زبان کار می‌‌کند. یعنی روی تصویر، پیش‌داوری، تمایل به تعمیم، و نحوهٔ صورت‌بندی پرسش که میان ما و کاربرد واقعی زبان قرار گرفته است. پس موضوع مداخلهٔ فلسفی، خود ممارست نیست؛ تصویری است که ممارست را برای ما به شکلی خاص قابل فهم می‌کند.
ویتگنشتاین در بند 115 پژوهش ها میگه: اسیر یک تصویر بودیم. و نمی توانستیم از آن رها شویم زیرا در زبان ما جای داشت، و زبان ظاهرا آن را فقط سرسختانه برایمان تکرار می کرد.
ما زبان را بلدیم ولی مشکل اینه که یک تصویر، نحوهٔ فهم زبان را قبضه کرده است. بنابراین فلسفه لازم نیست چیزی را به ما آموزش دهد که قبلاً نمی‌دانستیم. باید اسارت تصویر را از بین ببرد.
حالا پرسش اینه که چه چیزی دقیقا تغییر می کند؟ در رابطه بین ما و کاربردهای زبان نحوه دیدن و فهمیدن ما عوض می شود. یعنی رابطه ما با واقعیت تغییر می کند. در مثال اردک-خرگوش شکل عوض نشده است. این یعنی دیدن جنبه. پس فلسفه روی تصویر کار می کند. بنابراین تغییر در کار فلسفی تغییر موضوع نیست. فلسفه شرایط دیدن ما را تغییر می‌دهد، و در نتیجه چیزی که قبلاً هم در برابر ما بود، اکنون به شکل دیگری قابل دیدن می‌شود. این همان «بازنمایی روشن/همه‌سویه، فراگیر» است. perspicuous representation ویتگنشتاین در بند 122 می‌گه: از سرچشمه های اصلی عدم فهم ما این است که از کاربرد واژه هایمان دید فراگیر نداریم.— دستور زبان ما دید فراگیر را کم دارد.— بازنمایی فراگیر، فهم به بار می آورد که یعنی همان "دیدن پیوندها". [...] مفهوم بازنمایی فراگیر برای ما اهمیت اساسی دارد. شکل بازنمایی ما را نشان می دهد. شیوه نگاه ما را به امور.

پس کار فلسفی بر خود واقعیت زبانی یا بر شکل زندگی انجام نمی‌شود؛ بر تصویری انجام می‌شود که نحوهٔ فهم و دیدن ما از آن واقعیت را تعیین کرده و مانع دیدن آن شده است. درنتیجه: تغییر در جهان نیست؛ تغییر در دیدن جهان است. اشتباه نکنیم ویتگنشتاین نمیگه دیدگاه ذهنی من تغییر کرد. دستور زبان، صورت‌بندی پرسش و تصویرِ گمراه‌کننده به هم گره خورده‌اند. وقتی این گره باز می‌شود، دیگر همان ضرورت برای طرح مسئلهٔ قبلی وجود ندارد. یعنی: فلسفه نه بر زبان به‌مثابه یک ابژه، بلکه بر گرفتاریِ ما در نحوه‌ای از دیدنِ زبان کار می‌کند؛ و هنگامی که این گرفتاری رفع می‌شود، زبان در پیوند با ممارست‌های انسانیِ خود—و در نتیجه بازی‌های زبانی و شکل‌های زندگی—نه به‌عنوان کشفی نظری، بلکه به‌عنوان چیزی آشنا و پیشِ چشم، دوباره قابل دیدن می‌شود.
👍2
Philosophy Cafe ♨️
پس فلسفه روی نحوهٔ فهمیدن و دیدن ما از زبان کار می‌‌کند. یعنی روی تصویر، پیش‌داوری، تمایل به تعمیم، و نحوهٔ صورت‌بندی پرسش که میان ما و کاربرد واقعی زبان قرار گرفته است. پس موضوع مداخلهٔ فلسفی، خود ممارست نیست؛ تصویری است که ممارست را برای ما به شکلی خاص قابل…
بازی زبان / شکل زندگی نتیجهٔ نظریِ درمان نیست؛ چیزی است که در جریانِ کنار رفتنِ تصویر گمراه‌کننده، قابل مشاهده می‌شود.
فلسفه شکل زندگی را تولید نمی‌کند.
بازی زبانی را تولید نمی‌کند.
زندگی را به زبان اضافه نمی‌کند.
بلکه چیزی را که پیش‌تر در ممارست ما حاضر بوده، از زیر تصویری که مانع دیدن آن شده آشکار می‌کند.
فلسفه چیزی را به واقعیت نمی‌افزاید؛ شرایطی را تغییر می‌دهد که تحت آن واقعیت را می‌بینیم. (شرایط به معنای یک نظریه پنهان درباره ذهن نیست، یادمون نره)
کار فلسفی بر روی نحوهٔ دیدن و نحوهٔ حرکت ما در میان کاربردهای زبان انجام می‌شود. بر روی تصویر، وسوسه، پیش‌فرض و نحوهٔ سازمان‌دهیِ مفهومی‌ای کار می‌شود که باعث شده است ممارستِ پیش چشممان را به شکل دیگری ببینیم.
یک تمایز سه مرحله ای می توانیم داشته باشی:
1. آنچه پیش از فلسفه وجود دارد، یعنی: ممارست واقعی زبان و زندگی: آموزش، واکنش، گفتار، عمل، قضاوت، بازی، توافق، کاربرد و...
2. چیزی که ما را از دیدن آن بازمی‌دارد، یعنی: تصویر گمراه‌کننده، تعمیم ناروا، وسوسهٔ فلسفی، جابه‌جایی گرامر و...
و اما 3. کاری که فلسفه انجام می دهد، یعنی: نحوه‌ای از دیدن شمارهٔ ۱ را که در شمارهٔ ۲ گرفتار شده‌ایم، تغییر دهد و درنتیجه: شمارهٔ ۱ خودش به نحو دیگری دیده می‌شود.
پس: ویتگنشتاین در ممارست فلسفی خود کارهایی انجام می‌دهد که امکان کنار رفتن تصویر را فراهم می‌کنند؛ و در نتیجه، بازی زبان، شکل زندگی، قاعده، کاربرد و غیره در همان ممارست آشکار می‌شوند.
دوباره اینجا باید تاکید کنیم که: فلسفه روی «واقعیت» کار نمی‌کند؛ روی گرفتاری ما با واقعیت کار می‌کند. یعنی یک گرفتاری ایجاد شده. حالا باید منبع گرفتاری رو پیدا کنیم. یعد نحوه دیدن رو تغییر بدیم. این همه کاری است که انجام میدهیم. یعنی رهایی از اجبار دیدن به یک شیوهٔ خاص. ویتگنشتاین در برابر یک گرفتاری، کاری انجام می‌دهد که اگر موفق باشد، گرفتاری برطرف می‌شود، و با برطرف شدن آن، ممارست زبانی و زندگی دیگر از خلال تصویر قبلی دیده نمی‌شود. فلسفه چیزی را که پنهان است کشف می‌کند. فلسفه چیزی را که جلوی چشم ماست از زیر آنچه مانع دیدن آن شده است بیرون می‌آورد.
پس باید به این شکل پرسید: چه چیزی باعث شده است شکل زندگی‌ای را که در آن بالفعل زندگی و سخن می‌گوییم، نبینیم؟
و حالا یه پرسش دیگه: چه کاری باید انجام شود تا دیگر مجبور نباشیم آن را از خلال تصویر فلسفی ببینیم؟
کاری انجام نمی‌شود تا «شکل زندگی» را آشکار کنیم؛ کاری انجام می‌شود تا آن تصویری که ما را وادار می‌کند زبان و زندگی را به نحو دیگری ببینیم، دیگر بر ما حاکم نباشد.
فلسفه موضوع را تغییر نمی‌دهد؛ نسبت ما با موضوع را تغییر می‌دهد.
حالا باید بپرسیم که ویتگنشتاین چه کاری انجام می دهد تا این نسبت تغییر کند و تصویر گمراه کننده کنار رود؟
ویتگنشتاین:
مقایسه می‌کند، مثال می‌زند، بازی زبان می‌سازد، تصویر می‌سازد و سپس تصویر را جابه‌جا می‌کند، واژه را به کاربردهای عادی‌اش بازمی‌گرداند، یک قیاس را تا جایی دنبال می‌کند که خودش محدودیتش را آشکار کند، ما را وادار می‌کند به چیزی نگاه کنیم که قبلاً تصور می‌کردیم نیازی به نگاه کردن ندارد.
اینها کارهایی هستند که در مواجهه با گرفتاری انجام می‌شوند.
پس وقتی که ما می گیم کار فلسفی می کنیم، یعنی چیکار می کنیم؟ کار فلسفی، کار کردن بر گرفتاری‌ای است که میان ما و ممارست بالفعل زبان و زندگی قرار گرفته است، تا آن گرفتاری چنان منحل شود که دیگر مجبور نباشیم ممارست را از خلال تصویر فلسفی ببینیم.
و دوباره آزادی: فلسفه چیزی را که قبلاً نمی‌دیدیم به ما نشان نمی‌دهد؛ ما را از چیزی که مانع دیدن بود آزاد می‌کند.
فقط یادمون باشه: ویتگنشتاین تصویر را با «تصویر صحیح» جایگزین نمی‌کند و بلکه تصویر را چنان به کار می گیرد که محدودیت خودش آشکار شود. بنابراین فلسفه «تصویر» را حذف نمی‌کند؛ آن را خنثی می‌کند. یعنی چی؟ به هر حال تصویر را که ما دوباره ولی دیگه اثر قبل را ندارد. یعنی نمیشه پاک کن برداشت و پاکش کرد. یعنی کاری می کند که دیگر مجبور نباشیم از آن تصویر استفاده کنیم. یعنی کاری می کند که تصویر گمراه کننده نیروی خودش را از دست بدهد.
و دوباره ویتگنشتاین در بند 126 پژوهش ها میگه: «ما واقعیت های جدیدی را کشف نمی کنیم.» و در بند 109 هم میگه: «فلسفه صرفاً همه‌چیز را پیش روی ما می‌گذارد و نه چیزی را توضیح می‌دهد و نه استنتاج می‌کند.» یعنی چی؟ یعنی: آنچه را داریم دوباره آرایش می‌دهد تا چیزی که پیش‌تر بدیهی و نادیده بود، دیده شود.پس گرفتاری، بازآرایی، رهایی و بازگشت داریم.
فقط در مثال برف یادمون باشه: فلسفه برف را آب نمی‌کند تا زمین را به ما نشان دهد؛ بلکه در جریان کار فلسفی، چیزی که مانند برف روی زمین نشسته بود، دیگر مانع دیدن زمین نمی‌شود.
👍2❤1
Philosophy Cafe ♨️
پس فلسفه روی نحوهٔ فهمیدن و دیدن ما از زبان کار می‌‌کند. یعنی روی تصویر، پیش‌داوری، تمایل به تعمیم، و نحوهٔ صورت‌بندی پرسش که میان ما و کاربرد واقعی زبان قرار گرفته است. پس موضوع مداخلهٔ فلسفی، خود ممارست نیست؛ تصویری است که ممارست را برای ما به شکلی خاص قابل…
در جریان رفع یک گرفتاری، وقتی دیگر زبان را از خلال تصویر فلسفی نمی‌بینیم، زبان در فعالیت‌های انسانیِ معنادارش دیده می‌شود و آن چیزی را که می بینیم حضرت ویتگنشتاین بهش میگه بازی زبان. پس بازی زبان و شکل زندگی چیزی نیستند که فلسفه برای حل مسئله اختراع کرده باشد؛ آنها چیزهایی هستند که پس از کنار رفتنِ نوع خاصی از کوری فلسفی، می‌توانیم ببینیم.
اما یادمون نره با خنثی شدن تصویر گمراه کننده اکنون دیگر درگیر آن سؤال یا وسوسهٔ خاص نیستیم و نه اینکه الان به ذات رسیدم و دوباره یک متافیزیک جدید تولید کنیم. ما گرفتاری را رفع کردیم و نه اینکه به یک ذات رسیدم.
بنابراین:
فلسفه تصویر را با تصویر دیگری جایگزین نمی‌کند؛ آن را در معرض کاربردها، مقایسه‌ها و امکانات گوناگون قرار می‌دهد تا محدودیت و نقش فریبندهٔ آن آشکار شود؛ آنگاه، با از دست رفتنِ اجبارِ آن تصویر، ممارست زبان و زندگی بدون نیاز به بنیان یا نظریه‌ای تازه دوباره قابل دیدن می‌شود.
👍2
فلسفه گرفتاری را رفع و یا خنثی می‌کند؛ نه اینکه پس از رفع گرفتاری، دانشی نظری دربارهٔ وضعیت پس از درمان تولید کند.
نجار صندلی را تعمیر می‌کند. وقتی صندلی تعمیر شد، کار تمام است. او لازم نیست پس از تعمیر، نظریه‌ای دربارهٔ «چیستی صندلی» یا «ساختار صندلی‌های تعمیرشده» ارائه کند.
اگر کار فلسفه تعمیر صندلی است، پس از تعمیر نباید رساله‌ای درباره ساختار صندلی بنویسیم.
تعمیر، مقدمه‌ای برای نظریه‌پردازی درباره صندلی تعمیرشده نیست؛ تعمیر، وقتی تعمیر انجام شد، تمام شده است.
❤5
یک پرسش:
اگر زبان در فلسفۀ متأخر ویتگنشتاین یک فعالیت است، یا دست‌کم جزئی از فعالیت‌های انسانی است و در زندگی انسانی درهم‌تنیده است، چرا ویتگنشتاین برای اشاره به این زمینه از اصطلاح «شکل زندگی» (Lebensform) استفاده می‌کند؟ آیا این اصطلاح واقعاً بار مفهومی خاصی دارد، یا صرفاً یکی از شیوه‌های ممکن برای اشاره به همان چیزی است که پیش‌تر با تعابیری مانند «فرهنگ» از آن سخن گفته بود؟

با توجه به اینکه ویتگنشتاین پیش‌تر از اصطلاح «فرهنگ» استفاده کرده بود و در یکی از ترجمه‌ها نیز Lebensform به «way of living» ترجمه شده است، آیا می‌توان گفت که «شکل زندگی» برای او اصطلاحی ضروری و دارای اهمیت مفهومی ویژه بوده است؟ یا اینکه ممکن بود، اگر فرصت بیشتری برای بازنویسی آثارش داشت، اصطلاح دیگری را جایگزین آن کند؟ به بیان دیگر، آیا باید در انتخاب Lebensform نوعی دلالت فلسفی خاص جست‌وجو کرد، یا نباید بیش از حد به خودِ این عنوان و نام‌گذاری اهمیت داد؟

و اما پاسخ:

از نظر منطقی و تاریخی، چنین امکانی را نمی‌توان منتفی دانست. هیچ دلیلی نداریم که «شکل زندگی» را تنها نام ممکن یا نام ضروری برای واقعیتی بدانیم که ویتگنشتاین می‌خواست به آن اشاره کند. خودِ تحول واژگان او، از کاربرد تعبیرهایی مانند culture و way of living تا Lebensform، دست‌کم نشان می‌دهد که نسبت میان ممارست انسانی و زبان را می‌توان با تعابیر متفاوتی صورت‌بندی کرد. از این منظر، اهمیت «شکل زندگی» نه در این است که سرانجام نام دقیق یک واقعیت مستقل را یافته‌ایم، بلکه ممکن است در این باشد که این تعبیر در برخی بافت‌ها بهتر می‌تواند در برابر تصویری خاص مقاومت کند. برای مثال، در §23، صورت‌بندی «سخن‌گفتنِ یک زبان بخشی از یک فعالیت، یا از یک شکل زندگی است» می‌تواند مانع از بازگشت تصویری شود که زبان را همچون نظامی خودبسنده و جدا از فعالیت انسانی می‌بیند. در این صورت، «شکل زندگی» چیزی به واقعیت نمی‌افزاید و بنیانی برای زبان تأسیس نمی‌کند؛ خودِ این صورت‌بندی می‌تواند بخشی از خنثی‌کردن تصویری باشد که زبان را از فعالیت و زندگی جدا می‌کند. بنابراین، اهمیت اصطلاح را نباید در تبدیل آن به ابزاری نظری برای توضیح زبان جست‌وجو کرد. ممکن است انتخاب و استعمال یک واژه در یک بافت معین، خود بخشی از مداخله‌ای باشد که قدرت یک تصویر گمراه‌کننده را از میان می‌برد و مانع بازگشت آن می‌شود. از این منظر، اگر ویتگنشتاین در ادامه واژه دیگری را برمی‌گزید، آنچه تغییر می‌کرد لزوماً واقعیتی که پیش روی ماست نبود، بلکه ممکن بود شیوۀ مقاومت فلسفی در برابر یک تصویر تغییر کند.
🖋 کاورین دست‌هایش را با مسرت تمام به هم مالید و گفت:
«نمی‌دانید گوش‌دادن به حرف‌های شما چه لذتی برای من دارد!»
راهب جواب داد: «خوش‌وقتم!»
کاورین گفت: «اما ضمناً این را هم می‌دانم که وقتی مرا ترک کنید، از شک در واقعیت وجود شما، خود را هلاک خواهم کرد. شما شبحی هستید، رؤیایی هستی و دیدن شما نشان آن است که من روحاً بیمار هستم و در حال عادی نیستم.»
«چه عیبی دارد بیمار باشید؟ این امر نباید ناراحتتان بکند. شما بیمار هستید، زیرا نیروهای خود را بیش از حد معمول به کار انداخته‌اید، زیرا سلامتی خود را فدای هدفی کرده‌اید و زمانی خواهد رسید که نه فقط سلامتی‌تان را، بلکه زندگی و حیاتتان را در این راه فدا کنید. چه آرزویی بالاتر از این می‌توانید در دل داشته باشید؟ این همان چیزی است که تمام طبایع برگزیده و ممتاز مشتاق آنند.»

🖋 کاورین گفت: «آخر اگر من روحاً بیمار باشم، چه اعتمادی به خودم می‌توانم داشته باشم؟»
«از کجا می‌دانید که مردان نابغه‌ای که اعتماد تمام جهان را به خود جلب کرده‌اند، از دیدن رؤیاها بهره‌مند نبوده‌اند؟ اکنون به شما می‌گویند که نبوغ، خیلی به جنون نزدیک است. ژنی با جنّی فاصلۀ زیادی ندارد. باور کن که آدم‌های سالم و طبیعی، مردمان معمولی و عادی هستند. گله و رمه‌ای بیش نیستند. ترس از بیماری عصبی، فرسودگی و تحلیل قوا، فقط اشخاصی را می‌تواند رنج بدهد که هدف زندگی آن‌ها در حال حاضر نهفته است، نه در آینده. و این همان گله‌ها هستند، مردمان عادی هستند.»
«آخر جملۀ "عقل سالم در بدن سالم" هدف رومیان قدیم بوده است.»

🖋 راهب گفت: «تمام آن‌چه رومی‌ها و یونانی‌های قدیم گفته‌اند صحیح نیست. هیجان‌ها، اشتیاق‌ها، بلندپروازی‌ها، جذبه‌ها و تمام این خاصیت‌هایی که شعرا، پیامبران و شهیدان راه هدف‌های عالی را از مردم عالی ممتاز می‌کند، با زندگی حیوانی سازگاری ندارد، یعنی با سلامتی جسم وفق نمی‌دهد. تکرار می‌کنم، اگر میل داری سالم و طبیعی باشی، جزء همان گلۀ مردم باش.»
کاورین گفت:
«چه‌قدر عجیب است. آن‌چه را من بارها درباره‌شان اندیشیده‌ام، شما بر زبان می‌آورید. مثل این‌که شما همیشه متوجۀ من بوده‌اید و به افکار نهانی‌ام گوش داده‌اید. اما از من دیگر سخن نگویید. مقصودتان از حقیقت جاوید چیست؟ آن را چه‌طور معنی می‌کنید؟»
راهب جوابی نداد. کاورین نگاهی به او انداخت اما نتوانست صورتش را تشخیص بدهد. خطوط قیافه‌اش محو شده و از بین رفته بود. سر و دست‌هایش ناپدید شد، بدنش در نیمکت و در آن تاریکی دم غروب فرو رفت و راهب سیاه‌پوش کاملاً محو گردید.

📚 بخشی از داستان «راهب سیاه‌پوش»، نوشتۀ آنتوان چخوف، ترجمۀ سیمین دانشور 📚

@philosophycafe
❤5
Forwarded from Philosophy Cafe ♨️
دوره Lebensform
(دیدار پنجم پنجشنبه 5 شهریور)

یک تجربهٔ جمعی پیوسته و هفتگی دربارهٔ زبان، شکلِ زندگی و هنرِ دیدن امر آشنا ✨

در این دوره، با الهام از اندیشهٔ ویتگنشتاین تلاش می‌کنیم نسبت میان زبان، جهان و شیوهٔ زیستن را از خلال گفت‌وگو و روایت کشف کنیم.

روایتگران

امید نادری
دانشجوی دکتری فلسفهٔ علم و تکنولوژی در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی و پژوهشگر ویتگنشتاین

علی سلطان‌زاده
فارغ‌التحصیل دکتری فلسفهٔ علم از دانشگاه صنعتی شریف و پژوهشگر تاریخ اندیشه

برای ثبت‌نام و دریافت اطلاعات بیشتر با آیدی زیر در ارتباط باشید:

@NaderiOmid66

جلسه اول را مهمان کافه فلسفه هستید.

ساعت 13 تا 16

آدرس: خانه رایا
https://nshn.ir/28rbvHoD_xiC8b

https://rayahouse.ir/%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF/

@PhilosophyCafe ♨️
❤4