🖋 در شهر ایتالیایی ورونا، متولیان گردشگری، رومئو و ژولیت شکسپیر، و به ویژه شخصیت ژولیت را، در قلب خود جا دادهاند. بهرغم ارتباط تاریخی ضعیف و بعید میان ژولیت و ورونا، خانۀ قرونوسطایی مناسبی به عنوان خانۀ ژولیت برگزیده شده و در دهۀ 1930 ایوانی بدان افزوده شده است تا فضا را از نظر تصویری با نمادینترین لحظۀ نمایشنامه همساز گرداند، هنگامی که ژولیت از آن ایوان با عاشق جدید خود ارتباط برقرار میکند. خیل بازدیدکنندگان نیز نشانههای عشقزدگی را به دیوارها افزودهاند و با زدن به سینۀ راست یک مجسمۀ برنزی مدرن از ژولیت، شانس و اقباس از وی طلب میکنند و ظاهراً تعداد بیشماری نامه به «ژولیت، ورونا» نوشته میشود تا در موارد عاطفی و عشقی از او یاری جویند (که شگفتآور است، زیرا مورد ژولیت رابطۀ عشقی موفقی نبود که بتوان بدان متوسل شد) که توسط گروهی چندزبانه از داوطلبان معروف به «باشگاه ژولیت» پاسخ داده میشود.
🖋 در حالی که زندگی اخروی عجیب ژولیت در ورونا یک مورد افراطی است، به زیبایی جنبهای از علاقه و گرایش ما را به شخصیتپردازی شکسپیر نشان میدهد. تجسم یک فرد واقعی از کلمات نمایشنامههای شکسپیر دلالت بر تلاش فوقالعادۀ خواست و اراده دارد. ما مستأصلانه میخواهیم باور کنیم که ژولیت یک شخصیت واقعی است -آرزویی که در اینجا مرتبط است با روایتهای سفر، عکسهای فوری تعطیلات، نسخۀ احساساتی عشق رمانتیک، و نشانههای مدرن زیارت- بنابراین، ادارههای گردشگری آنچه ما میخواهیم فراهم میکنند که با جلوه و تأثیر قرونوسطایی ایوان و ژولیت، به عنوان جایگزینی برای وی، کامل میشود. میتوانیم این جلوه را با این تلاش از سوی خود مقایسه کنیم که عادتاً در خواندن و تماشای نمایشنامه، ما جزئیات غایب را فراهم میکنیم یا ناهماهنگیها را به نام رئالیسم هموار میکنیم یا ناباوری خود را به حال تعلیق درمیآوریم تا با نمایشنامه همراه شویم.
📚 از کتاب «مقدمۀ کیمبریج بر شکسپیر»، نوشتۀ اِما اسمیت، ترجمۀ هلن اولیائینیا 📚
@philosophycafe
🖋 در حالی که زندگی اخروی عجیب ژولیت در ورونا یک مورد افراطی است، به زیبایی جنبهای از علاقه و گرایش ما را به شخصیتپردازی شکسپیر نشان میدهد. تجسم یک فرد واقعی از کلمات نمایشنامههای شکسپیر دلالت بر تلاش فوقالعادۀ خواست و اراده دارد. ما مستأصلانه میخواهیم باور کنیم که ژولیت یک شخصیت واقعی است -آرزویی که در اینجا مرتبط است با روایتهای سفر، عکسهای فوری تعطیلات، نسخۀ احساساتی عشق رمانتیک، و نشانههای مدرن زیارت- بنابراین، ادارههای گردشگری آنچه ما میخواهیم فراهم میکنند که با جلوه و تأثیر قرونوسطایی ایوان و ژولیت، به عنوان جایگزینی برای وی، کامل میشود. میتوانیم این جلوه را با این تلاش از سوی خود مقایسه کنیم که عادتاً در خواندن و تماشای نمایشنامه، ما جزئیات غایب را فراهم میکنیم یا ناهماهنگیها را به نام رئالیسم هموار میکنیم یا ناباوری خود را به حال تعلیق درمیآوریم تا با نمایشنامه همراه شویم.
📚 از کتاب «مقدمۀ کیمبریج بر شکسپیر»، نوشتۀ اِما اسمیت، ترجمۀ هلن اولیائینیا 📚
@philosophycafe
❤2
ما وقتی راه می رویم ویا دوچرخه سواری می کنیم، فکر نمی کنیم. به صورت کورکورانه آن را آنجام می دهیم. این یک تکنیک است. فیلسوف به دنبال این است که این ها را در آگاهی توجیه کند. داستان هزارپا و لاک پشت در اینجا جالب است:
هزارپایی بود وقتی می رقصید جانوران جنگل گرد او جمع می شدند تا او را تحسین کنند ؛
همه ، به استثنای یکی که ابداً رقص هزارپا را دوست نداشت :
یک لاک پشت حسود ...
او یک نامه به هزارپا نوشت :
ای هزارپای بی نظیر!
من یکی از تحسین کنندگان بی قید و شرط رقص شماهستم.
و میخواهم بپرسم چگونه می رقصید.
آیا اول پای ۲۲۸ را بلند می کنید و بعد پای شماره ۵۹ را؟
یا رقص را ابتدا با بلند کردن پای شماره ۴۹۹ آغاز می کنید؟
در انتظار پاسخ هستم .
با احترام تمام ، لاک پشت.
هزارپا پس از دریافت نامه در این اندیشه فرو رفت که بداند واقعا هنگام رقصیدن چه میکند ؟
و کدام یک از پاهای خود را قبل از همه بلند میکند؟
و بعد از آن کدام پا را ؟
متاسفانه هزار پا بعد از دریافت این نامه دیگر هرگز موفق به رقصیدن نشد.»
«تناقضنمای ما این بود: یک قاعده نمیتواند هیچ نحوۀ عملی را تعیین کند، چون هر نحوۀ عملی را میشود با آن قاعده مطابق کرد. پاسخ این بود: اگر میشود هر نحوۀ عملی را با آن قاعده مطابق کرد، پس میشود با آن مغایر هم کرد. ازاینرو در اینجا نه مطابقتی وجود دارد نه مغایرتی.» .(Wittgenstein, 2009, §201)
چرا نمی شود؟ چون تفسیر خود یک سوءفهم گرامری است. فیلسوف مطابقت را از جایگاه خود می کند. قاعده را هم از جایگاه خود می کند، فرد را هم از جایگاه خود می کند و بعد می پرسد: چگونه فردی می تواند مطابق با قاعده عمل کند؟ باید از او پرسید چگونه الف می تواند ب را بکشد تا وقتی که نه الف به دنیا امده است و نه ب؟ اما فیلسوف ما ناتوانی در پاسخ به این سوال را نشانه بی معنایی می داند.
هزارپایی بود وقتی می رقصید جانوران جنگل گرد او جمع می شدند تا او را تحسین کنند ؛
همه ، به استثنای یکی که ابداً رقص هزارپا را دوست نداشت :
یک لاک پشت حسود ...
او یک نامه به هزارپا نوشت :
ای هزارپای بی نظیر!
من یکی از تحسین کنندگان بی قید و شرط رقص شماهستم.
و میخواهم بپرسم چگونه می رقصید.
آیا اول پای ۲۲۸ را بلند می کنید و بعد پای شماره ۵۹ را؟
یا رقص را ابتدا با بلند کردن پای شماره ۴۹۹ آغاز می کنید؟
در انتظار پاسخ هستم .
با احترام تمام ، لاک پشت.
هزارپا پس از دریافت نامه در این اندیشه فرو رفت که بداند واقعا هنگام رقصیدن چه میکند ؟
و کدام یک از پاهای خود را قبل از همه بلند میکند؟
و بعد از آن کدام پا را ؟
متاسفانه هزار پا بعد از دریافت این نامه دیگر هرگز موفق به رقصیدن نشد.»
«تناقضنمای ما این بود: یک قاعده نمیتواند هیچ نحوۀ عملی را تعیین کند، چون هر نحوۀ عملی را میشود با آن قاعده مطابق کرد. پاسخ این بود: اگر میشود هر نحوۀ عملی را با آن قاعده مطابق کرد، پس میشود با آن مغایر هم کرد. ازاینرو در اینجا نه مطابقتی وجود دارد نه مغایرتی.» .(Wittgenstein, 2009, §201)
چرا نمی شود؟ چون تفسیر خود یک سوءفهم گرامری است. فیلسوف مطابقت را از جایگاه خود می کند. قاعده را هم از جایگاه خود می کند، فرد را هم از جایگاه خود می کند و بعد می پرسد: چگونه فردی می تواند مطابق با قاعده عمل کند؟ باید از او پرسید چگونه الف می تواند ب را بکشد تا وقتی که نه الف به دنیا امده است و نه ب؟ اما فیلسوف ما ناتوانی در پاسخ به این سوال را نشانه بی معنایی می داند.
خداوند نه شریک و نه نِد و نه کفو دارد. و هرکس چیـزی بـا خـدای متعـال دیـد یـا از خـدای متعـال یـا در خدای متعال در حالیکه آن شیء محتاج به خداوند است و بـه ربوبّیـت او محتـاج اسـت، پـس بـه تحقیـق کـه آن شیء را شریک محتاجی به خداوند در ربوبّیت او قرار داد و کسی که جایز دانست با خداوند چیـزی کـه قـائم بـه نفسش و یا قائم به او باشد در حالیکه آن فانی از وجودش یا از فنایش باشد، این بُعد بعیـدی اسـت کـه بـویی از معرفت نفس نبرده است. پس کسی که جایز دانست آن، موجودی سوای او است و قائم به او و در او، پس فـانی میباشد و فنایش، فانی در فنایش است، پس فنا در فنا میشود و تسلسـل بـه وجـود میآیـد و ایـن شـرک بعـد از
شرک است و معرفتی برای نفس نیست پس آن شرک است و عرفان به خدا یا به نفس نیست.
#رساله_وجودیه_ص_سوم
#محی_الدین_ابن_عربی
@PhilosophyCafe⚡️
شرک است و معرفتی برای نفس نیست پس آن شرک است و عرفان به خدا یا به نفس نیست.
#رساله_وجودیه_ص_سوم
#محی_الدین_ابن_عربی
@PhilosophyCafe⚡️
🍌2❤1
فرض کنیم:
1. کسی بعد از ۱۰۰ عدد ۱۲۰ را بنویسد (در حالی که قاعده ۲+ است)
2. به کودکی در حال آموزش دادن دوچرخه هستیم، او بعد از چند متر که رکاب را با یک نوسان درست به حرکت در می آورد، شروع به کوبیدن بر روی رکاب می کند.
در هر دو مورد از آن ها می پرسیم که چرا چنین کاری می کردید؟ هر دو می گویند که فکر می کردیم باید به این شکل ادامه دهیم. هر دو اشتباه کردهاند و ما دوباره شروع به تعلیم آنها میکنیم.
1. کسی بعد از ۱۰۰ عدد ۱۲۰ را بنویسد (در حالی که قاعده ۲+ است)
2. به کودکی در حال آموزش دادن دوچرخه هستیم، او بعد از چند متر که رکاب را با یک نوسان درست به حرکت در می آورد، شروع به کوبیدن بر روی رکاب می کند.
در هر دو مورد از آن ها می پرسیم که چرا چنین کاری می کردید؟ هر دو می گویند که فکر می کردیم باید به این شکل ادامه دهیم. هر دو اشتباه کردهاند و ما دوباره شروع به تعلیم آنها میکنیم.
🗯 [شکسپیر یه نمایشنامۀ کمدی داره به اسم «رامکردن زن سرکش». خیلی از منتقدها این اثر رو جنسیتزده، زنستیز، و وحشیانه میدونن. کارگردانهای امروزی برای اینکه نمایش رو به سلیقۀ مخاطبهای امروزی نزدیک کنن، از وجه پدرسالارانۀ اون کم میکنن. جورج برنارد شاو در مورد این نمایش میگه «هیچ مردی نیست که شعور احساسی داشته باشد و در حضور زنی به تماشای این نمایش بنشیند و از آن تصویر خداگونهای که در شرطبندی پایان نمایش از مرد کشیده میشود و نطقی که در دهان خود زن [کاترینا] گذاشته میشود، عرق شرم نریزد». میشه این نمایشنامه رو به این صورت خلاصه کرد که کاترینا یه زن سرکش و مهارنشدنیه که به طور کلی با خانواده و جامعه در تضاده. این آدم بعد از ازدواج با پتروکیو که از نظر کاترینا شخصیتی مسخره و عجیب داره، رفتار بیملاحظۀ خودش رو کنار میذاره و به زنی عاشق تبدیل میشه. نمایشنامه تقریباً با این نطق کاترینا تموم میشه که وقتی از وضعیت سرکشی بیرون اومده، این حرفها رو میزنه:]
🖋 زنی که خشمگین است همچون چشمهای که به هم ریخته باشد،
گِلآلود و نازیبا، زمخت و غارتشده از زیبایی،
و هنگامی که چنین است، هیچکس و هر چه خشک و تشنه
رغبت نخواهد کرد که از آن جرعهای بنوشد و یا قطرهای از آن را لمس کند.
همسر تو سرور تو، زندگی تو، محافظ توست و
سر تو، حاکم تو و کسی است که بر تو ارج مینهد. ...
همان وظیفهای را که یک زیردست به شاهزادۀ خویش مدیون است،
حتی همان را زن وامدار شوهر خویش است.
🖋 و وقتی وی اخم بر چهره دارد، عبوس و ترشروست،
و تابع ارادۀ پاک وی نیست،
او چیست جز عصیانگری جنگجو و ناخلف
و خائنی بدمرام برای شوهر مهرورز خود؟
من شرم دارم که زنان چنان سادهلوحاند که
در جایی که باید به نیت صلح زانو بر زمین نهند، جنگ پیشه میکنند،
یا در پی حکمرانی برتر و متلوناند،
آن هنگام که موظف به خدمتگزاری، عشقورزی و فرمانبرداری هستند. ...
پس شکمهای خود را پایین بیاورید چون دیگر غنیمتی وجود ندارد، دستهای خود را در زیر پای همسرتان قرار دهید.
به نشانۀ وظیفهای که اگر وی مایل باشد،
دست من آماده است، باشد که بدو آرامش دهد.
📚 بخشی از نمایشنامۀ «رامکردن زن سرکش»، نوشتۀ ویلیام شکسپیر 📚
@philosophycafe
🖋 زنی که خشمگین است همچون چشمهای که به هم ریخته باشد،
گِلآلود و نازیبا، زمخت و غارتشده از زیبایی،
و هنگامی که چنین است، هیچکس و هر چه خشک و تشنه
رغبت نخواهد کرد که از آن جرعهای بنوشد و یا قطرهای از آن را لمس کند.
همسر تو سرور تو، زندگی تو، محافظ توست و
سر تو، حاکم تو و کسی است که بر تو ارج مینهد. ...
همان وظیفهای را که یک زیردست به شاهزادۀ خویش مدیون است،
حتی همان را زن وامدار شوهر خویش است.
🖋 و وقتی وی اخم بر چهره دارد، عبوس و ترشروست،
و تابع ارادۀ پاک وی نیست،
او چیست جز عصیانگری جنگجو و ناخلف
و خائنی بدمرام برای شوهر مهرورز خود؟
من شرم دارم که زنان چنان سادهلوحاند که
در جایی که باید به نیت صلح زانو بر زمین نهند، جنگ پیشه میکنند،
یا در پی حکمرانی برتر و متلوناند،
آن هنگام که موظف به خدمتگزاری، عشقورزی و فرمانبرداری هستند. ...
پس شکمهای خود را پایین بیاورید چون دیگر غنیمتی وجود ندارد، دستهای خود را در زیر پای همسرتان قرار دهید.
به نشانۀ وظیفهای که اگر وی مایل باشد،
دست من آماده است، باشد که بدو آرامش دهد.
📚 بخشی از نمایشنامۀ «رامکردن زن سرکش»، نوشتۀ ویلیام شکسپیر 📚
@philosophycafe
❤3
"My method throughout is to point out mistakes in language. I am going to use the word 'philosophy' for the activity of pointing out such mistakes. Why do I wish to call our present activity philosophy, when we also call Plato's activity philosophy? Perhaps because of a certain analogy between them, or perhaps because of the continuous development of the subject. Or the new activity may take the place of the old because it removes mental discomforts the old was supposed to." (Ambrose, 1979, p. 28; Wittgenstein, 1993, p. 113)
"Philosophy is a struggle against the bewitchment of our understanding by the resources of our language." (Wittgenstein, 2009, §109, p. 52) [۲۲۳]. German: "Die Philosophie ist ein Kampf gegen die Verhexung unseres Verstandes durch die Mittel unserer Sprache." (Wittgenstein, 2009, §109, p. 52)
"The results of philosophy are the discovery of some piece of plain nonsense and the bumps that the understanding has got by running its head up against the limits of language." (Wittgenstein, 2009, §119, p. 53)
"For the clarity that we are aiming at is indeed complete clarity. But this simply means that the philosophical problems should completely disappear. The real discovery is the one that enables me to break off philosophizing when I want to. The one that gives philosophy peace, so that it is no longer tormented by questions which bring itself in question... There is not a single philosophical method, though there are indeed methods, different therapies, as it were." (Wittgenstein, 2009, §133, pp. 56–57)
"The philosopher's treatment of a question is like the treatment of an illness." (Wittgenstein, 2009, §255, p. 98)
" A philosophical problem has the form: 'I don't know my way about'." (Wittgenstein, 2009, §123, p. 55)
"Philosophy simply puts everything before us, and neither explains nor deduces anything... The name 'philosophy' might also be given to what is possible before all new discoveries and inventions." (Wittgenstein, 2009, §126, pp. 55–56)
" What is your aim in philosophy?--To shew the fly the way out of the fly-bottle." (Wittgenstein, 2009, §309)
"Philosophy is a struggle against the bewitchment of our understanding by the resources of our language." (Wittgenstein, 2009, §109, p. 52) [۲۲۳]. German: "Die Philosophie ist ein Kampf gegen die Verhexung unseres Verstandes durch die Mittel unserer Sprache." (Wittgenstein, 2009, §109, p. 52)
"The results of philosophy are the discovery of some piece of plain nonsense and the bumps that the understanding has got by running its head up against the limits of language." (Wittgenstein, 2009, §119, p. 53)
"For the clarity that we are aiming at is indeed complete clarity. But this simply means that the philosophical problems should completely disappear. The real discovery is the one that enables me to break off philosophizing when I want to. The one that gives philosophy peace, so that it is no longer tormented by questions which bring itself in question... There is not a single philosophical method, though there are indeed methods, different therapies, as it were." (Wittgenstein, 2009, §133, pp. 56–57)
"The philosopher's treatment of a question is like the treatment of an illness." (Wittgenstein, 2009, §255, p. 98)
" A philosophical problem has the form: 'I don't know my way about'." (Wittgenstein, 2009, §123, p. 55)
"Philosophy simply puts everything before us, and neither explains nor deduces anything... The name 'philosophy' might also be given to what is possible before all new discoveries and inventions." (Wittgenstein, 2009, §126, pp. 55–56)
" What is your aim in philosophy?--To shew the fly the way out of the fly-bottle." (Wittgenstein, 2009, §309)
❤2
https://philosophyofmedicine.com/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AF%D9%84%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%85%D9%88%D8%B1-%D8%B6/
@PhilosophyCafe ♨️
@PhilosophyCafe ♨️
فلسفه پزشکی
چرا فلسفه برای مدلسازی ریاضی تومور ضروری است؟
در چشمانداز پژوهش سرطان، مدلهای ریاضی دیگر مهمانانی ناخوانده نیستند؛ آنها به ستونهای اصلی پیشبینی رشد تومور، بهینهسازی پروتکلهای درمانی و حتی فهم مکانیسمهای مقاومت دارویی بدل شدهاند. از معادلهٔ نمایی سادهای که تکثیر لجامگسیختهٔ سلولها را
The words "language", "proposition", "order", "rule", "calculation", "experiment", "following a rule" relate to a technique, a custom.
(Wittgenstein, 1978, Part VII, §40, p. 346) Remarks on the Foundations of Mathematics
"Any other arrangement would strike us as incorrect. Through custom these forms become a paradigm; they acquire so to speak the force of law. ('The power of custom'?)" (Wittgenstein, 1981, p. 68; Wittgenstein, 1980, §343).
(Wittgenstein, 1978, Part VII, §40, p. 346) Remarks on the Foundations of Mathematics
"Any other arrangement would strike us as incorrect. Through custom these forms become a paradigm; they acquire so to speak the force of law. ('The power of custom'?)" (Wittgenstein, 1981, p. 68; Wittgenstein, 1980, §343).
Forwarded from علمینو
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سلام! ما یه باور ساده اما ارزشمند داریم و اونم اینه که معتقدیم:
«دانش، پیشرفت میآورد.» 📚✨
اینجا قراره تلاش کنیم اخبار، رویدادها، دستاوردها و مسائل جامعهی نخبگانی رو بهدقت رصد و روایت کنیم تا در نهایت بتونیم با ایجاد تصویری جامع و معتبر از این جامعه، به«رسانهی نخبگان ایران» تبدیل بشیم. 🇮🇷
هدف اصلی ما اینه که دسترسی علاقهمندان به اخبار حوزهی نخبگان و المپیاد رو تسهیل کنیم؛ تا خدایی نکرده کسی بهدلیل عدم دسترسی، از این جریان جا نمونه. 🌱
خلاصهی امر، به فصلِ جدید «علمینو» خوش اومدید. 🌱
#رسانه_المپیاد
#فصل_نو
#علمینو
#elminonews
💡 |° @elminonews
«دانش، پیشرفت میآورد.» 📚✨
اینجا قراره تلاش کنیم اخبار، رویدادها، دستاوردها و مسائل جامعهی نخبگانی رو بهدقت رصد و روایت کنیم تا در نهایت بتونیم با ایجاد تصویری جامع و معتبر از این جامعه، به«رسانهی نخبگان ایران» تبدیل بشیم. 🇮🇷
هدف اصلی ما اینه که دسترسی علاقهمندان به اخبار حوزهی نخبگان و المپیاد رو تسهیل کنیم؛ تا خدایی نکرده کسی بهدلیل عدم دسترسی، از این جریان جا نمونه. 🌱
خلاصهی امر، به فصلِ جدید «علمینو» خوش اومدید. 🌱
#رسانه_المپیاد
#فصل_نو
#علمینو
#elminonews
💡 |° @elminonews
❤4
🗯 «مونتی پایتون و جام مقدس» یه فیلم کمدی بریتانیاییه که سال 1975 ساخته شده. قصۀ فیلم بر اساس داستان یه فرمانروا و پهلوون افسانهای بریتانیایی به اسم شاه آرتور هست که شخصیت مرکزی مجموعۀ گستردهای از روایتهای قرونوسطایی مرتبط با بریتانیاست. فیلم به نوعی شوخی با داستان «شاه آرتور و جام مقدس» محسوب میشه. سال 932 میلادی، شاه آرتور به همراه ملازم خودش، پتسی، به دنبال مردانی میگرده تا گروه شوالیههای مخصوص خودش رو تشکیل بده. ما از همون سکانس اول با نوعی هجو روبهرو میشیم وقتی که صدای اسبی رو میشنویم که داره میدوئه و وقتی شاه آرتور جلوی دوربین ظاهر میشه، میبینیم که اسبی در کار نیست؛ پتسی پوست نارگیل رو بههم میکوبه و شاه آرتور ادای سوارکاری درمیاره.
🗯 من فکر میکنم توی همین فیلمِ بهظاهرسادۀ کمدی و کمهزینه، اصول پستمدرنیسم نقش حیاتی بازی میکنه. من اینجا پستمدرنیسم رو به معنای شک و تردید گسترده نسبت به عقل و زیرسؤالبردن عقلانیت روشنگری به کار میبرم که منجر به ساختارشکنی فراروایتها میشه. متفکر فرانسوی، ژان فرانسوا لیوتار، توی کتاب «وضعیت پستمدرن: گزارشی دربارۀ دانش» مینویسه: «به طور افراطی سادهسازی میکنم، من پستمدرن را به عنوان بیاعتمادی به فراروایتها تعریف میکنم... کارکرد روایت در حال ازدستدادن عوامل خود، قهرمان بزرگ خود، خطرات بزرگ خود، سفرهای بزرگ خود و هدف بزرگ خود است.» این «بیاعتمادی به فراروایتها» رو میتونیم توی ساختارشکنیهای «مونتی پایتون و جام مقدس» ببینیم.
🗯 ما توی فیلم میبینیم که هم جوانمردی آرتور (به عنوان یه پهلوون افسانهای) به سخره گرفته میشه، هم مسیحیت به سخره گرفته میشه، هم منطق به سخره گرفته میشه و هم حتی فیلم به مثابۀ یه فرم هنری مسخره میشه. شوالیههای کلاسیک آرتوری به عنوان افرادی شریف و فداکار ایدهآلسازی میشدن، اما ما توی فیلم میبینیم که دائماً این سنتهای مربوط به شرافت و فداکاری مسخره و تضعیف میشن. اوایل فیلم وقتی شاه آرتور توی شهر داره میتازه، یه مکالمه توی حاشیه اتفاق میافته که یه نفر از یه نفر دیگه میپرسه «این کیه؟» و نفر دوم جواب میده «نمیدونم. احتمالاً باید شاه باشه» و وقتی نفر اول علت این حدس رو میپرسه، نفر دوم میگه «هیچ کثافتی روی هیچ جاش نبود آخه». توصیف اشرافیت صرفاً به عنوان افرادی که زمان و توانایی پاکموندن رو دارن، و نه به عنوان قهرمانهای فداکار ادبیات کلاسیک، کلیشههای کلاسیک داستان قهرمانها رو تضعیف میکنه.
🗯 اواسط فیلم یکی دیگه از کلیشههای روایی تضعیف میشه؛ کلیشۀ رویارویی شوالیۀ شجاع و جسور با خطر. شوالیه سِر رابین وقتی که با خطر مواجه میشه، پا به فرار میذاره و نوازندۀ همراهش که از شاهکارهای شجاعانۀ اربابش (رابین) میخونه، این شعر رو میخونه: «سِر رابینِ شجاع فرار میکنه؛ شجاعانه فرار میکنه؛ وقتی خطر با چهرۀ زشتش نمودار میشه، او شجاعانه دُمش رو میذاره روی کولش و فرار میکنه». مهم نیست قهرمان چطور عمل میکنه، شاعر روایی کلاسیک در هر صورت از شاهکارهای باشکوه قهرمان خواهد خوند. یا یکی دیگه از لحظات باشکوه داستان شاه آرتور، ورود پیروزمندانۀ آرتور به کاملوت هست؛ اما فیلم این ورود رو به یه سکانس احمقانه تبدیل میکنه. وقتی ما اجرای یه موسیقی رو میبینیم که شوالیهها دارن از ورود به کاملوت میخونن، به صورت ناگهانی تصویر کات میخوره روی شاه آرتور که میگه «نه، یه لحظه فکر کردم بهتره به کاملوت نریم. جای احمقانهایه». گویی خودِ شخصیتهای داستان هم به پوچی موقعیتشون اذعان دارن.
📢 یکی از سکانسهایی که به روشهای مختلف روایتهای کلاسیک رو ساختارشکنی میکنه، گفتگوی شاه آرتور و دهقانی به اسم دنیس هست. اول اینکه توی افسانههای کلاسیک آرتوری، دهقانها اصلاً اسم ندارن و به سختی مورد توجه قرار میگیرن، ولی شخصیت دنیس توی فیلم نه تنها اسمگذاری شده، بلکه خیلی هم باهوشه و پادشاه و واقعیتهای سیاسی روزگار خودش رو زیرسؤال میبره. همین هوش زیاد دنیس، باعث میشه ظاهر محترمانۀ شاه شکسته بشه و آرتور سر دنیس فریاد بزنه و در نهایت بهش حمله کنه. دنیس حتی مشروعیت سیاسی آرتور رو زیرسؤال میبره و میگه «زن عجیبی که توی دریاچه میخوابه و شمشیرها رو قسمت میکنه، مبنایی برای تقسیم قدرت اجرایی نیست. قدرت اجرایی از سوی تودۀ مردم ناشی میشه، نه از یه مراسم مضحک آبکی». این جملۀ دهقان، تمسخر داستان مرلین (جادوگر افسانهای) هست که یه شمشیر جادویی رو توی سنگ فرو میکنه و آرتور با درآوردن اون شمشیر، پادشاه میشه.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«شما که خوبها رو بد کردی؛ ما اون مرزهای پیچیده و درهم مغز تو رو رد کردیم؛ این یعنی لهشدنِ کلیشهها، نوبتی؛ این یعنی وطن، ولی آدمهای غربتی؛ این یعنی موسیقیِ مدرن توی جامعۀ خشکِ سنتی» (لمس / بهرام نورایی)
@philosophycafe
🗯 من فکر میکنم توی همین فیلمِ بهظاهرسادۀ کمدی و کمهزینه، اصول پستمدرنیسم نقش حیاتی بازی میکنه. من اینجا پستمدرنیسم رو به معنای شک و تردید گسترده نسبت به عقل و زیرسؤالبردن عقلانیت روشنگری به کار میبرم که منجر به ساختارشکنی فراروایتها میشه. متفکر فرانسوی، ژان فرانسوا لیوتار، توی کتاب «وضعیت پستمدرن: گزارشی دربارۀ دانش» مینویسه: «به طور افراطی سادهسازی میکنم، من پستمدرن را به عنوان بیاعتمادی به فراروایتها تعریف میکنم... کارکرد روایت در حال ازدستدادن عوامل خود، قهرمان بزرگ خود، خطرات بزرگ خود، سفرهای بزرگ خود و هدف بزرگ خود است.» این «بیاعتمادی به فراروایتها» رو میتونیم توی ساختارشکنیهای «مونتی پایتون و جام مقدس» ببینیم.
🗯 ما توی فیلم میبینیم که هم جوانمردی آرتور (به عنوان یه پهلوون افسانهای) به سخره گرفته میشه، هم مسیحیت به سخره گرفته میشه، هم منطق به سخره گرفته میشه و هم حتی فیلم به مثابۀ یه فرم هنری مسخره میشه. شوالیههای کلاسیک آرتوری به عنوان افرادی شریف و فداکار ایدهآلسازی میشدن، اما ما توی فیلم میبینیم که دائماً این سنتهای مربوط به شرافت و فداکاری مسخره و تضعیف میشن. اوایل فیلم وقتی شاه آرتور توی شهر داره میتازه، یه مکالمه توی حاشیه اتفاق میافته که یه نفر از یه نفر دیگه میپرسه «این کیه؟» و نفر دوم جواب میده «نمیدونم. احتمالاً باید شاه باشه» و وقتی نفر اول علت این حدس رو میپرسه، نفر دوم میگه «هیچ کثافتی روی هیچ جاش نبود آخه». توصیف اشرافیت صرفاً به عنوان افرادی که زمان و توانایی پاکموندن رو دارن، و نه به عنوان قهرمانهای فداکار ادبیات کلاسیک، کلیشههای کلاسیک داستان قهرمانها رو تضعیف میکنه.
🗯 اواسط فیلم یکی دیگه از کلیشههای روایی تضعیف میشه؛ کلیشۀ رویارویی شوالیۀ شجاع و جسور با خطر. شوالیه سِر رابین وقتی که با خطر مواجه میشه، پا به فرار میذاره و نوازندۀ همراهش که از شاهکارهای شجاعانۀ اربابش (رابین) میخونه، این شعر رو میخونه: «سِر رابینِ شجاع فرار میکنه؛ شجاعانه فرار میکنه؛ وقتی خطر با چهرۀ زشتش نمودار میشه، او شجاعانه دُمش رو میذاره روی کولش و فرار میکنه». مهم نیست قهرمان چطور عمل میکنه، شاعر روایی کلاسیک در هر صورت از شاهکارهای باشکوه قهرمان خواهد خوند. یا یکی دیگه از لحظات باشکوه داستان شاه آرتور، ورود پیروزمندانۀ آرتور به کاملوت هست؛ اما فیلم این ورود رو به یه سکانس احمقانه تبدیل میکنه. وقتی ما اجرای یه موسیقی رو میبینیم که شوالیهها دارن از ورود به کاملوت میخونن، به صورت ناگهانی تصویر کات میخوره روی شاه آرتور که میگه «نه، یه لحظه فکر کردم بهتره به کاملوت نریم. جای احمقانهایه». گویی خودِ شخصیتهای داستان هم به پوچی موقعیتشون اذعان دارن.
📢 یکی از سکانسهایی که به روشهای مختلف روایتهای کلاسیک رو ساختارشکنی میکنه، گفتگوی شاه آرتور و دهقانی به اسم دنیس هست. اول اینکه توی افسانههای کلاسیک آرتوری، دهقانها اصلاً اسم ندارن و به سختی مورد توجه قرار میگیرن، ولی شخصیت دنیس توی فیلم نه تنها اسمگذاری شده، بلکه خیلی هم باهوشه و پادشاه و واقعیتهای سیاسی روزگار خودش رو زیرسؤال میبره. همین هوش زیاد دنیس، باعث میشه ظاهر محترمانۀ شاه شکسته بشه و آرتور سر دنیس فریاد بزنه و در نهایت بهش حمله کنه. دنیس حتی مشروعیت سیاسی آرتور رو زیرسؤال میبره و میگه «زن عجیبی که توی دریاچه میخوابه و شمشیرها رو قسمت میکنه، مبنایی برای تقسیم قدرت اجرایی نیست. قدرت اجرایی از سوی تودۀ مردم ناشی میشه، نه از یه مراسم مضحک آبکی». این جملۀ دهقان، تمسخر داستان مرلین (جادوگر افسانهای) هست که یه شمشیر جادویی رو توی سنگ فرو میکنه و آرتور با درآوردن اون شمشیر، پادشاه میشه.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«شما که خوبها رو بد کردی؛ ما اون مرزهای پیچیده و درهم مغز تو رو رد کردیم؛ این یعنی لهشدنِ کلیشهها، نوبتی؛ این یعنی وطن، ولی آدمهای غربتی؛ این یعنی موسیقیِ مدرن توی جامعۀ خشکِ سنتی» (لمس / بهرام نورایی)
@philosophycafe
❤3
پیام یکی از مخاطبین:
دانشگاه ها به بهانه های مختلف یا تعویق میوفتن یا مجازی میشوند.
محرومیت از حضور در دانشگاه ها و به اجبار دور نگه داشتن و محدود کردن اموزشها چه در مقاطع پایین تحصیلی و چه در برابر دانشجو ها فاجعه ای تاریخی خواهد بود و اگه آن را عادی در نظر بگیریم آن چنان ضرر و عقب افتادگی در میان حتی نسل جدید هم خواهد بود که واقعا چیزی جز شرم و تاسف برای ایرانیان باقی نخواهد گذاشت.
محدود ساختن انسان هایی با هوش سرشار و لبریز از عشق برای یادگیری و تشنه ی علم و دانش خیانت به دنیاست. نباید اجازه بدیم همین آموزش محدود و پر از فیلتر و سانسور که در ایران ارائه میشد از چه دانش اموزان و چه دانشجویان صلب شود.
به اجبار و با محرومیت بی سواد و بی سواد تر نگه داشتن نسل جوان، راهی موفقیت امیز برای دیکتاتور های بزرگ خواهد بود.
خواهش میکنم، حواسمون باشه به زندگی ای که میکنیم، خو نباید گرفت به بدبختی، ففط خودمون میتونیم خودمون رو نجات بدیم.
دانشگاه ها به بهانه های مختلف یا تعویق میوفتن یا مجازی میشوند.
محرومیت از حضور در دانشگاه ها و به اجبار دور نگه داشتن و محدود کردن اموزشها چه در مقاطع پایین تحصیلی و چه در برابر دانشجو ها فاجعه ای تاریخی خواهد بود و اگه آن را عادی در نظر بگیریم آن چنان ضرر و عقب افتادگی در میان حتی نسل جدید هم خواهد بود که واقعا چیزی جز شرم و تاسف برای ایرانیان باقی نخواهد گذاشت.
محدود ساختن انسان هایی با هوش سرشار و لبریز از عشق برای یادگیری و تشنه ی علم و دانش خیانت به دنیاست. نباید اجازه بدیم همین آموزش محدود و پر از فیلتر و سانسور که در ایران ارائه میشد از چه دانش اموزان و چه دانشجویان صلب شود.
به اجبار و با محرومیت بی سواد و بی سواد تر نگه داشتن نسل جوان، راهی موفقیت امیز برای دیکتاتور های بزرگ خواهد بود.
خواهش میکنم، حواسمون باشه به زندگی ای که میکنیم، خو نباید گرفت به بدبختی، ففط خودمون میتونیم خودمون رو نجات بدیم.
👍6👎4
🖋 اولین بار که نمایشهای شکسپیر چاپ شدند، هیچ فهرستی از شخصیتهای نمایشی به شکلی که ما امروز در نسخ مدرن میآوریم، وجود نداشت. بنابراین، هیچ معنی واضحی موجود نبود که در آن شخصیتهای نمایشنامه پیش از واژگانی که بدان صحبت میکردهاند، وجود داشته باشند. میتوانیم شخصیتهای دراماتیک را به این صورت، یعنی به مثابۀ محصول زبانی ببینیم که به نظر میرسند به طور شگفتانگیزی خود نیز تولیدکننده هستند. به جای بهزبانآوردن و ادای کلمات، آنها خود توسط کلمات به بیان درمیآیند. یکی از جنبشهای مباحثهای چرخهایِ گمراهکنندۀ مطالعه و بررسی شخصیت این بوده که از سخنان شخصی، ما ایدهای در مورد شخصیت آنان استخراج میکنیم که برای تفسیر همان سخنان به کار میروند.
بررسی شخصیت -چگونه شخصیتها در نمایشنامه ارائه میشوند، چرا چنین رفتار میکنند، و وجوه خواندن و یا نگاه به آنها که همانندسازی مؤکد با آنان را ترغیب میکند- وجه غالب نقد شکسپیری از روزهای نخستین بوده است.
🖋 در واقع، اولین درک از آثار شکسپیر، بیش از سایر جنبههای آثار وی، به تحسین شخصیتپردازی وی میانجامید، بهویژه به مثابۀ پادزهری علیه زبان کهن او یا عدول از معیارهای کلاسیک که در آثار وی مشاهده میشد. البته در نوشتههای دانشگاهی اخیر، کل نظریۀ «شخصیت» زیر سؤال رفته است. ناقدان در این باره به بحث میپردازند که شخصیت به عنوان خصوصیت درونی متمایز برای تماشاگران نخست شکسپیر کمتر از زمان ما قابل تشخیص بوده است، و بنابراین مطالعه و بررسی شخصیت مبتنی بر پیشینۀ برونزمانی (anachronistic) است. تمایل ما به اینکه بیندیشیم چگونه مردم خود و دیگران را میدیدند و درک میکردند، یک مسئلۀ تاریخی در همۀ زمانها بوده است، نقد تاریخمدار این فرضیه را به چالش کشانده و به شکل مثمرثمری به تغییر مفهوم شخصی و خصوصی در کنار تکنیکهای نمایشی در اوایل عصر مدرن پرداخته است.
📚 از کتاب «مقدمۀ کیمبریج بر شکسپیر»، نوشتۀ اِما اسمیت، ترجمۀ هلن اولیائینیا 📚
@philosophycafe
بررسی شخصیت -چگونه شخصیتها در نمایشنامه ارائه میشوند، چرا چنین رفتار میکنند، و وجوه خواندن و یا نگاه به آنها که همانندسازی مؤکد با آنان را ترغیب میکند- وجه غالب نقد شکسپیری از روزهای نخستین بوده است.
🖋 در واقع، اولین درک از آثار شکسپیر، بیش از سایر جنبههای آثار وی، به تحسین شخصیتپردازی وی میانجامید، بهویژه به مثابۀ پادزهری علیه زبان کهن او یا عدول از معیارهای کلاسیک که در آثار وی مشاهده میشد. البته در نوشتههای دانشگاهی اخیر، کل نظریۀ «شخصیت» زیر سؤال رفته است. ناقدان در این باره به بحث میپردازند که شخصیت به عنوان خصوصیت درونی متمایز برای تماشاگران نخست شکسپیر کمتر از زمان ما قابل تشخیص بوده است، و بنابراین مطالعه و بررسی شخصیت مبتنی بر پیشینۀ برونزمانی (anachronistic) است. تمایل ما به اینکه بیندیشیم چگونه مردم خود و دیگران را میدیدند و درک میکردند، یک مسئلۀ تاریخی در همۀ زمانها بوده است، نقد تاریخمدار این فرضیه را به چالش کشانده و به شکل مثمرثمری به تغییر مفهوم شخصی و خصوصی در کنار تکنیکهای نمایشی در اوایل عصر مدرن پرداخته است.
📚 از کتاب «مقدمۀ کیمبریج بر شکسپیر»، نوشتۀ اِما اسمیت، ترجمۀ هلن اولیائینیا 📚
@philosophycafe
❤5
اگر بتوان با کسی مخالف بود یعنی قبل از مخالفت ما با او موافقت داشتهایم و این یعنی از بین رفتن نسبیگرایی. چرا؟ :«پس میگویید توافق انسانی تصمیم میگیرد چه چیزی صادق است و چه چیزی کاذب؟» (اگه اینطور باشه که ما دچار قراردادگرایی و نسبیگرایی خواهیم شد، در ادامه میگه)- آنچه صادق و یا کاذب است آن چیزی است که آدمها میگویند؛ و آنان در زبانی که به کار میبرند توافق دارند. این نه توافق در عقاید بلکه در شکل زندگی است (PI: 241).
فکر کنیم وارد قبیلهای شدیم که فردی قصد دارد فرزند خود را قربانی کند و یا با قمه سر او را بشکافد. شما سعی میکنید دخالت کنید. یا فقط نگاه میکنید. چه چیزی سبب مداخله میشود؟ و چه چیزی باعث میشود قربانیکننده با شما مخالف و یا موافقت کند؟ در کجا ما با این قربانی کننده «توافق» داریم؟ آیا این توافق در قوت استدلالهای ما نهفته است؟ ویتگنشتاین میگه «آنان در زبانی که به کار میبرند توافق دارند. این نه توافق در عقاید بلکه در شکل زندگی است.». میان شکلهای زندگی شکاف مطلق وجود ندارد، بلکه همواره رشتههایی از شباهت (در واکنشهای طبیعی، نیازهای بنیادین، یا رویههای عملی) وجود دارند که امکان فهم متقابل را فراهم میآورند. هیچ ذاتی نیست. هیچ امر مشترک داده شده واحدی وجود ندارد. بلکه در اینجا میتوان مجموعهای از شباهتها و تفاوتها متقاطع را دید که نه در نظر و بلکه در کنشهای ما قابل رویت هستند. این توافق در کنش است که باعث فهم دیگری میشود. نسبیگرایی از آنجا به وجود میآید که ما توافق را نه در شکل زندگی و بلکه در نظرات و عقاید بدانیم.
فکر کنیم وارد قبیلهای شدیم که فردی قصد دارد فرزند خود را قربانی کند و یا با قمه سر او را بشکافد. شما سعی میکنید دخالت کنید. یا فقط نگاه میکنید. چه چیزی سبب مداخله میشود؟ و چه چیزی باعث میشود قربانیکننده با شما مخالف و یا موافقت کند؟ در کجا ما با این قربانی کننده «توافق» داریم؟ آیا این توافق در قوت استدلالهای ما نهفته است؟ ویتگنشتاین میگه «آنان در زبانی که به کار میبرند توافق دارند. این نه توافق در عقاید بلکه در شکل زندگی است.». میان شکلهای زندگی شکاف مطلق وجود ندارد، بلکه همواره رشتههایی از شباهت (در واکنشهای طبیعی، نیازهای بنیادین، یا رویههای عملی) وجود دارند که امکان فهم متقابل را فراهم میآورند. هیچ ذاتی نیست. هیچ امر مشترک داده شده واحدی وجود ندارد. بلکه در اینجا میتوان مجموعهای از شباهتها و تفاوتها متقاطع را دید که نه در نظر و بلکه در کنشهای ما قابل رویت هستند. این توافق در کنش است که باعث فهم دیگری میشود. نسبیگرایی از آنجا به وجود میآید که ما توافق را نه در شکل زندگی و بلکه در نظرات و عقاید بدانیم.
❤2
همپیاله شدن از گفتوگو سریعتر به تغییر منظر میانجامد. گاهی باید با کسی پیکی را به سلامتی نوشید. هم قدم شد. راه رفت. اما الان فلسفه تبدیل به رد و بدل کردن کلمات شده است. تا حدی که وودی آلن در فیلم Irrational Man اون رو خودارضایی زبانی میدونه و به نظرم تا حد خیلی زیادی هم حق داره. الان بسیاری از بحث کردن لذت میبرن. بحث رو بحث میخوان. ارضا میشن. احساس آرامش میکنن. به طرف میگی کمی همراهی کن. با من راه بیا. میگه یعنی میخوای من مریدت باشم. من هیچگاه مرید و مراد کسی نمیشوم (سیس روشنفکری به خودش میگیره). بابا مرید و مراد کجا بود پدر صلواتی. مگه شما دکتر مراجعه میکنید و طرف براتون نسخه مینویسه و شما یه چند وقتی استفاده میکنید مریدش میشوید؟ حالا فکر کنید پزشکی تبدیل شود به نسخه نویسی صرف. اخه مگه اتفاقی رخ میده؟ مافیا هم میخوای بازی کنی باید مشارکت کند. نه جناب باید همه چی رو اول در ترازوی عقلانیت خودش بسنجه و بعد اگر دید درسته شاید مشارکت کنه. اوکی باشه. راحت باش
✅ ضمیر آگاه، هر یک از ما را فقط از حالات شخصی ذهن خودمان باخبر میکند، و اینکه دیگر مردمان هم دارای ضمیر آگاه هستند، استنتاجی است که ما از قیاس کنشها و گفتههای مشهود آنها به عمل میآوریم، به این منظور که رفتارشان را برای خویش قابل فهم کنیم (بیشک از نظر روانشناختی درستتر میبود این مسئله را اینطور بیان میکردیم که ما بدون هیچ گونه تأمل خاص، سرشت شخصی خود و درنتیجه آگاهیمان را به هر کس دیگر نسبت میدهیم؛ و اینکه چنین همسانانگارییی یکی از شروط ضروری فهمِ ما است). در گذشته نفس آدمی این استنتاج (یا این همسانی) را به موجودات انسانی دیگر، به حیوانات، گیاهان، اشیاء بیجان و به جهان بزرگ گسترش میداد؛ و مادامی که شباهت همهٔ موارد فوق به نفس فردی عظیم و خردکننده بود، این همسانانگاری مفید و کارا مینمود؛ لیکن همپای افزایش تفاوت نفس با این «دیگریها»، چنین همسانییی بیش از پیش غیرقابلاعتماد میشد. امروزه، قضاوت انتقادی ما دربارهٔ مسئلهٔ وجود آگاهی در حیوانات با شک و تردید همراه است؛ ما از پذیرش آن درمورد گیاهان سرباز میزنیم و فرض وجودِ آگاهی در مادهٔ بیجان را عرفان و رازگرایی تلقی میکنیم. لیکن حتی در جایی که تمایل اولیه و اصلی ما به همسانانگاری در برابر نقد تاب آورده است -یعنی وقتی که «دیگریها» همنوعان خودِ ما هستند- فرض وجود نوعی آگاهی در آنان مبتنی بر یک استنتاج است و نمیتواند از آن حتمیت بیواسطهای برخوردار باشد که نسبت به وجود آگاهی شخصِ خودمان داریم.
✅ روانکاوی بیش از این چیزی نمیخواهد که همین فرآیند استنتاج را بر خودمان نیز اعمال کنیم -اقدامی که صدالبته ذاتاً به آن راغب نیستیم. اگر به چنین اقدامی دست بزنیم، ناچار باید بگوییم که تمامی کنشها و تجلیاتی که در خویشتن متوجه آنها میشویم و نمیدانیم چگونه آنها را به باقی زندگی روحی خویش متصل کنیم باید به گونهای داوری شوند که گویا به شخص دیگری تعلق دارند؛ این اعمال بهواسطهٔ زندگی روحییی توصیف میشوند که به کسی دیگر نسبت داده شده است. علاوهبراین، تجربه نشان میدهد که ما به خوبی میدانیم چگونه در دیگران اعمالی را تفسیر کنیم (و خویش را درون زنجیرهٔ رخدادهای روحی جای دهیم) که خود از پذیرش همانها در خودمان به منزلهٔ امری روحی سر باز میزنیم. اینجا سدی خاص، به گونهای مشهود، بررسی و مطالعهٔ ما را از خویشتن منحرف میکند و مانع از آن میشود که به شناختی صحیح از خویش برسیم.
✅ وقتی این فرآیند استنتاج، علیرغم موضعگیری درونی، بر خویش اعمال شود، به هر حال به افشای نوعی ضمیر ناخودآگاه نمیانجامد، بلکه منطقاً فرض وجودی دیگر را (در آگاهی) پیش میکشد، آگاهی ثانویهای که در نفس فرد با آگاهییی که خود او میشناسد یکپارچه است. اما در همین نقطه ممکن است به درستی انتقادهایی مطرح شود. در اولین قدم اینکه آگاهییی که مالکش از آن چیزی نمیداند، دقیقاً متفاوت است با آگاهییی که به فردی دیگر تعلق دارد. درضمن، مسئله این است که چنین آگاهییی، که فاقد مهمترین وجه مشخصهٔ خویش (یعنی آگاهانه بودن) است، اصلاً ارزش هیچگونه بحث و نظری را ندارد. کسانی که تاکنون در برابر وجود یک ناخودآگاه روانی مقاومت کردهاند، احتمالاً حاضر نخواهند بود که آن را با یک ناخودآگاه فکری تعویض کنند. دوم آنکه روانکاوی نشان میدهد که فرآیندهای روحی نهفتهٔ متفاوتی که استنتاج میکنیم توجیهکنندهٔ درجهٔ بالایی از استقلال دوجانبهاند؛ گویا آنها هیچ پیوندی با هم ندارند و هیچ چیز از هم نمیدانند. دراینصورت، باید خود را مهیا کنیم تا در خود نهتنها فرض وجود یک آگاهی دوم را بپذیریم، بلکه سومی و چهارمی و شاید بیشمار حالات آگاهی را بپذیریم که تمامیشان برای ما و یکدیگر ناشناختهاند. و سوم -که در بین این استدلالات وزینترین آنهاست- نباید این واقعیت را نادیده بگیریم که تحقیق روانکاوانه آشکار میکند که شماری از این فرآیندهای نهفته مشخصات و حالات غریبی دارند که در چشم ما بیگانه یا حتی نامعتبر مینماید، و آشکارا نافی صفاتی از آگاهیاند که برای ما آشنایند. ازاینرو، تصحیح کنیم و بگوییم آنچه اثبات شده است وجود نوعی آگاهی ثانویه در ما نیست، بلکه وجود کنشهایی روانی است که فاقد آگاهیاند. بهعلاوه محقایم که اصطلاح «زیر-آگاهی(۱)» را به عنوان اصطلاحی نادرست و غلطانداز رد کنیم.
➖➖➖
۱- sub-consciousness
➖➖➖
📚 مقالهٔ «ناخودآگاه» / فروید ۱۹۱۵ / ترجمهی شهریار وقفیپور
➖➖➖
✅ @PhilosophyCafe ✅
✅ روانکاوی بیش از این چیزی نمیخواهد که همین فرآیند استنتاج را بر خودمان نیز اعمال کنیم -اقدامی که صدالبته ذاتاً به آن راغب نیستیم. اگر به چنین اقدامی دست بزنیم، ناچار باید بگوییم که تمامی کنشها و تجلیاتی که در خویشتن متوجه آنها میشویم و نمیدانیم چگونه آنها را به باقی زندگی روحی خویش متصل کنیم باید به گونهای داوری شوند که گویا به شخص دیگری تعلق دارند؛ این اعمال بهواسطهٔ زندگی روحییی توصیف میشوند که به کسی دیگر نسبت داده شده است. علاوهبراین، تجربه نشان میدهد که ما به خوبی میدانیم چگونه در دیگران اعمالی را تفسیر کنیم (و خویش را درون زنجیرهٔ رخدادهای روحی جای دهیم) که خود از پذیرش همانها در خودمان به منزلهٔ امری روحی سر باز میزنیم. اینجا سدی خاص، به گونهای مشهود، بررسی و مطالعهٔ ما را از خویشتن منحرف میکند و مانع از آن میشود که به شناختی صحیح از خویش برسیم.
✅ وقتی این فرآیند استنتاج، علیرغم موضعگیری درونی، بر خویش اعمال شود، به هر حال به افشای نوعی ضمیر ناخودآگاه نمیانجامد، بلکه منطقاً فرض وجودی دیگر را (در آگاهی) پیش میکشد، آگاهی ثانویهای که در نفس فرد با آگاهییی که خود او میشناسد یکپارچه است. اما در همین نقطه ممکن است به درستی انتقادهایی مطرح شود. در اولین قدم اینکه آگاهییی که مالکش از آن چیزی نمیداند، دقیقاً متفاوت است با آگاهییی که به فردی دیگر تعلق دارد. درضمن، مسئله این است که چنین آگاهییی، که فاقد مهمترین وجه مشخصهٔ خویش (یعنی آگاهانه بودن) است، اصلاً ارزش هیچگونه بحث و نظری را ندارد. کسانی که تاکنون در برابر وجود یک ناخودآگاه روانی مقاومت کردهاند، احتمالاً حاضر نخواهند بود که آن را با یک ناخودآگاه فکری تعویض کنند. دوم آنکه روانکاوی نشان میدهد که فرآیندهای روحی نهفتهٔ متفاوتی که استنتاج میکنیم توجیهکنندهٔ درجهٔ بالایی از استقلال دوجانبهاند؛ گویا آنها هیچ پیوندی با هم ندارند و هیچ چیز از هم نمیدانند. دراینصورت، باید خود را مهیا کنیم تا در خود نهتنها فرض وجود یک آگاهی دوم را بپذیریم، بلکه سومی و چهارمی و شاید بیشمار حالات آگاهی را بپذیریم که تمامیشان برای ما و یکدیگر ناشناختهاند. و سوم -که در بین این استدلالات وزینترین آنهاست- نباید این واقعیت را نادیده بگیریم که تحقیق روانکاوانه آشکار میکند که شماری از این فرآیندهای نهفته مشخصات و حالات غریبی دارند که در چشم ما بیگانه یا حتی نامعتبر مینماید، و آشکارا نافی صفاتی از آگاهیاند که برای ما آشنایند. ازاینرو، تصحیح کنیم و بگوییم آنچه اثبات شده است وجود نوعی آگاهی ثانویه در ما نیست، بلکه وجود کنشهایی روانی است که فاقد آگاهیاند. بهعلاوه محقایم که اصطلاح «زیر-آگاهی(۱)» را به عنوان اصطلاحی نادرست و غلطانداز رد کنیم.
➖➖➖
۱- sub-consciousness
➖➖➖
📚 مقالهٔ «ناخودآگاه» / فروید ۱۹۱۵ / ترجمهی شهریار وقفیپور
➖➖➖
✅ @PhilosophyCafe ✅
❤1
ویتگنشتاین در تلاش است یعنی دارد کاری انجام میدهد. نتیجه این کار آرامش است. فرق است بین این موضوع که ما برای رسیدن به آرامش تلاش کنیم با این امر که نتیجه کار ما آرامش باشد. قرصهای آرامش بخش به ما آرامش میدهند، اما آنها مانند افیون هستند و وابستگی ایجاد میکنند. با زدودن آنچه ما را گرفتار کرده است ما به آرامش میرسیم. آرامش نتیجه منحل شدن گرفتاری است. ویتگنشتاین افیون نمیدهد. بله هر دو ما را به آرامش میرسانند. اما افیون به قصد آرامش است، یعنی از ابتدا نتیجه را فرض کرده است اما کار ویتگنشتاین چنین فرضی وجود ندارد، یعنی ویتگنشتاین گرفتاری رو رفع میکنه و آرامش خود به خود ظاهر میشود. فلسفه جهان را برای ما به جهانی نالان تبدیل کرده است. جهانی که ما باید سنگی را مرتب بالا ببریم و دوباره این سنگ به پایین غلط میخورد. چنین جهان پوچی و بیمعنایی واقعا ارزش زیستن ندارد. جهانی که باید رنج تکرار پیوسته را در آن به دوش کشید. در لجن بیمعنایی و نظریههایی رنگارنگی که هر روز تلاش میکنند بر این بیمعنایی پیروز شوند کنار آمد. چطور ممکن است نظریه چنین بیمعنایی را حل کند؟ بیشمار نظریه خواندهایم، کدام یک باعث شده بیمعنایی از بین برود؟ نظریههایی که حتی توانایی پذیرفتن دیگری و جهان خارج را نیز ندارند؟ آیا این شرم فلسفه نیست؟ فلسفهای که مدام ما را یا به آسمانها میفرستد و یا به زیر زمین. اگر بیمعنایی امری وجود باشد، چگونه ممکن است امری گزارهای به مانند نظریه آن را برای ما حل کند؟ چرا ما فقط برای یک لحظه نمیخواهیم دست از نظریه ساختن برداریم؟ این گرداب نظریه ساختن و ولع آن از کجا میآید؟ چرا فکر میکنیم برای هر چیزی باید دست به دامن نظریه بشویم؟ این ویروس از کجا آمده است؟ آیا تا به حال نشده است که بدون داشتن نظریه چیزی را بفهمید؟ یعنی ما همیشه با نظریه فهم کردهایم؟ برگردیم به تاریخ زندگی شخصی خودمان. کمی نگاه کنیم به زندگی که از سر گذراندهایم. کجاها فهمیدهایم بدون اینکه نظریهای داشته باشیم. کجا از جنبهای دیگر نگریستهایم. فلسفه شاید هنر دیدن باشد. دیدن از زوایای متفاوت. شاید هنرمندان بزرگترین فیلسوفان در نام دیگر باشند. کسانی که بینظریه میبینند. کسانی که فکر نمیکنند و بلکه میبینند. فکر نکردن یعنی نظریه نساختن. پارادایم نظریه ساختن بر ما مسلط شده است. دیدن امر گمشده است. نپرس، فکر نکن و بلکه ببین. تلاش کنیم از زاویه دگیری ببینیم. ما میبینیم اما وقتی که مورد پرسش واقع میشویم نظریه میسازیم. چرا؟ چرا وقتی که خود با دیدن رسیدهایم، سعی میکنیم به آنچه با دیدن و یک کنش رسیدهایم نظریهای بسازیم؟ چرا دیدن را به رسمیت نمیشناسیم؟
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
🤔1
کدوم راحتتره؟ اسیر یک تصویر شدن و یا از جنبه دیگری دیدن و آزادن شدن؟ کدام یک «مرید» بودن است؟ انتخاب با خودتان است. آزادی و یا اسارتی که توهم نامرید بودن دارد و هر روز اسیر بودن رو دوباره از نو آغاز میکند و زنجیر بر گردن خود میاندازد؟
👍2