#شاهنامه_سیاوش 4️⃣
در بخشهای پیشین (اینجا و اینجا و اینجا) خواندیم که هنگام تولد سیاوش، منجمان و مؤبدان، ستارۀ بخت و اقبال آن پسر را آشفته دیدند و این موضوع باعث غم و اندوه کیکاووس شد. رستم به حضور پادشاه رسید و سرپرستی سیاوش را پذیرفت. سیاوش را به زابلستان برد و آن چه از پهلوانی و آئین کشورداری و شکار لازم بود به او آموخت. پس از چند سال به درخواست سیاوش او را به نزد پدر بازگرداند. جشنهای باشکوهی ترتیب داده شد. سودابه همسر پادشاه و نامادری سیاوش که از تبار تازیان (دختر شاه هاماوران یمن) بود؛ سیاوشِ زیباروی را دید.
قسمت چهارم:
سودابه دلباختۀ سیاوش جوان شد. کسی را نزد سیاوش فرستاد و سفارش کرد که پنهانی به سیاوش بگو به شبستان و حرامسرای شاه بیا تا از دیدن زیبارویان در شگفت شوی. فرستاده، پیام را به سیاوش رساند. سیاوش که جوانی پاکدامن بود؛ برآشفت.
بدو گفت مرد شبستان نِیَم
مجویم که بابند و دستان نِیَم
سودابه روز دیگر شب هنگام، خرامان و با ناز به نزد کیکاووس رفت و با مکر گفت: ای شهریار بزرگ که مانند تو را خورشید و ماه ندیده است؛ کسی در روی زمین فرزندی چون تو ندارد. دل خواهران سیاوش از دوری او خون است و چشمشان گریان است. او را به شبستان بفرست تا با خواهرانش دیدار کند و خواهران احترامش کنند و هدایایی تقدیم نمایند. شاه پذیرفت و گفت: این سخنی شایسته است و مهر تو به سیاوش برتر از مهر صد مادر است.
سپس کیکاووس سیاوش را خواند و گفت: پیوند خویشی را نمیتوان پنهان کرد. در شبستان من دخترانی هستند که خواهران تو میباشند و سودابه نیز برایت مادری مهربان است. خداوند تو را چنان پاک آفریده است که هرکس تو را ببیند؛ مهرت در دلش میافتد؛ خصوصا که از نظر خون هم وابستگی داشته باشی. پس به شبستان برو تا خواهرانت تو را ببینند و بر تو آفرین کنند.
سیاوش چو بشنید گفتار شاه
همی کرد خیره بدو در نگاه
زمانی همی با دل اندیشه کرد
بکوشید تا دل بشوید ز گرد
گمان کرد که پدر میخواهد او را آزمایش کند تا بداند در دلش چه میگذرد. بالاخره هرچه باشد او شاه است و بسیاردان و هوشیار. از طرفی شاید گمان بدی به من داشته باشد. سیاوش با خود اندیشید که اگر به شبستان پدر بروم؛ سودابه برایم دامی پهن کرده است و نیرنگی در سر دارد و سخن در زبان ها خواهد افتاد.
سیاوش چنین داد پاسخ که شاه
مرا داد فرمان و تخت و کلاه
مرا موبدان ساز با بخردان
بزرگان و کارآزموده ردان
دگر نیزه و گرز و تیر و کمان
که چون پیچم اندر صف بدگمان
دگرگاه شاهان و آیین بار
دگر بزم و رزم و می و میگسار
چه آموزم اندر شبستان شاه؟
به دانش زنان کی نمایند راه؟
اما اگر فرمان شاه این است؛ من اطاعت میکنم.
کیکاووس گفت: ای فرزند! همیشه گوش به فرمان دانایی و خرد باش. اندیشۀ بد به دل را مده؛ شاد باش و بیخ غم و اندوه را برکن. برو که خواهرانت در شبستان، چشم انتظارت هستند. برو و آنها را شاد کن.
سیاوش چنین گفت کز بامداد
بیایم کنم هر چه او کرد یاد
کلید شبستان در دست پاکمردی به نام هیربَد بود؛ شاه او را فراخواند و گفت: فردا نزد سیاوش برو و او را به شبستان ببر. حواست را جمع کن که چه میگوید. به سودابه نیز سفارش کرد که تو و خدمتکاران و خواهران سیاوش، حسابی از او استقبال و پذیرایی کنید.
چو خورشید بر زد سر از کوهسار
سیاوش برآمد بر شهریار
برو آفرین کرد و بردش نماز
سخن گفت با او سپهد به راز
چو پردخته شد هیربد را بخواند
سخنهای شایسته چندی براند
سیاووش را گفت با او برو
بیارای دل را به دیدار نو
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
در بخشهای پیشین (اینجا و اینجا و اینجا) خواندیم که هنگام تولد سیاوش، منجمان و مؤبدان، ستارۀ بخت و اقبال آن پسر را آشفته دیدند و این موضوع باعث غم و اندوه کیکاووس شد. رستم به حضور پادشاه رسید و سرپرستی سیاوش را پذیرفت. سیاوش را به زابلستان برد و آن چه از پهلوانی و آئین کشورداری و شکار لازم بود به او آموخت. پس از چند سال به درخواست سیاوش او را به نزد پدر بازگرداند. جشنهای باشکوهی ترتیب داده شد. سودابه همسر پادشاه و نامادری سیاوش که از تبار تازیان (دختر شاه هاماوران یمن) بود؛ سیاوشِ زیباروی را دید.
قسمت چهارم:
سودابه دلباختۀ سیاوش جوان شد. کسی را نزد سیاوش فرستاد و سفارش کرد که پنهانی به سیاوش بگو به شبستان و حرامسرای شاه بیا تا از دیدن زیبارویان در شگفت شوی. فرستاده، پیام را به سیاوش رساند. سیاوش که جوانی پاکدامن بود؛ برآشفت.
بدو گفت مرد شبستان نِیَم
مجویم که بابند و دستان نِیَم
سودابه روز دیگر شب هنگام، خرامان و با ناز به نزد کیکاووس رفت و با مکر گفت: ای شهریار بزرگ که مانند تو را خورشید و ماه ندیده است؛ کسی در روی زمین فرزندی چون تو ندارد. دل خواهران سیاوش از دوری او خون است و چشمشان گریان است. او را به شبستان بفرست تا با خواهرانش دیدار کند و خواهران احترامش کنند و هدایایی تقدیم نمایند. شاه پذیرفت و گفت: این سخنی شایسته است و مهر تو به سیاوش برتر از مهر صد مادر است.
سپس کیکاووس سیاوش را خواند و گفت: پیوند خویشی را نمیتوان پنهان کرد. در شبستان من دخترانی هستند که خواهران تو میباشند و سودابه نیز برایت مادری مهربان است. خداوند تو را چنان پاک آفریده است که هرکس تو را ببیند؛ مهرت در دلش میافتد؛ خصوصا که از نظر خون هم وابستگی داشته باشی. پس به شبستان برو تا خواهرانت تو را ببینند و بر تو آفرین کنند.
سیاوش چو بشنید گفتار شاه
همی کرد خیره بدو در نگاه
زمانی همی با دل اندیشه کرد
بکوشید تا دل بشوید ز گرد
گمان کرد که پدر میخواهد او را آزمایش کند تا بداند در دلش چه میگذرد. بالاخره هرچه باشد او شاه است و بسیاردان و هوشیار. از طرفی شاید گمان بدی به من داشته باشد. سیاوش با خود اندیشید که اگر به شبستان پدر بروم؛ سودابه برایم دامی پهن کرده است و نیرنگی در سر دارد و سخن در زبان ها خواهد افتاد.
سیاوش چنین داد پاسخ که شاه
مرا داد فرمان و تخت و کلاه
مرا موبدان ساز با بخردان
بزرگان و کارآزموده ردان
دگر نیزه و گرز و تیر و کمان
که چون پیچم اندر صف بدگمان
دگرگاه شاهان و آیین بار
دگر بزم و رزم و می و میگسار
چه آموزم اندر شبستان شاه؟
به دانش زنان کی نمایند راه؟
اما اگر فرمان شاه این است؛ من اطاعت میکنم.
کیکاووس گفت: ای فرزند! همیشه گوش به فرمان دانایی و خرد باش. اندیشۀ بد به دل را مده؛ شاد باش و بیخ غم و اندوه را برکن. برو که خواهرانت در شبستان، چشم انتظارت هستند. برو و آنها را شاد کن.
سیاوش چنین گفت کز بامداد
بیایم کنم هر چه او کرد یاد
کلید شبستان در دست پاکمردی به نام هیربَد بود؛ شاه او را فراخواند و گفت: فردا نزد سیاوش برو و او را به شبستان ببر. حواست را جمع کن که چه میگوید. به سودابه نیز سفارش کرد که تو و خدمتکاران و خواهران سیاوش، حسابی از او استقبال و پذیرایی کنید.
چو خورشید بر زد سر از کوهسار
سیاوش برآمد بر شهریار
برو آفرین کرد و بردش نماز
سخن گفت با او سپهد به راز
چو پردخته شد هیربد را بخواند
سخنهای شایسته چندی براند
سیاووش را گفت با او برو
بیارای دل را به دیدار نو
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤12
سالها پیش جناب آقای جنگجو که مرد حکیمی است و امیدوارم همیشه به سلامت باشند؛ معاون مدرسۀ ما بود. گاهی که بیرون میرفتیم برایمان قصه و متل میگفت و من سعی میکردم آنها را به خاطر بسپارم.
یکی از بهترین داستانها، «قصۀ کاکا احمد و کاکا حیدر» بود.
سالها بعد که در امارات مأمور بودم؛ شبها داستانهای مختلف از جمله این داستان را در جمعهای خانوادگی برای دوستان نقل میکردم. آمار اینکه چندبار برای هرکدام از دوستان این داستان را نقل کردم از دستم خارج است! یادم میآید در یکی از سفرها که به مسقط پایتخت عمان رفته بودیم؛ به اصرار جناب آقای رجایی جهرمی، داستان را مجددا روایت کردم و ایشان فیلمبرداری میکرد.
یک شب در خانۀ یکی از همکاران جشن بود. خانوادهها هم بودند. یکی از دوستان گفت: آقای عباسی شنیدم یک داستان داری که خیلی جذابه؛ اگه میشه امشب برامون اون قصه را بگو. (فکر کنم آقای خاکسار بلداجی راپورت داده بود!)
با توجه به اینکه بچهها هم در جلسه بودند و برخی از آنها دانشآموزم بودند؛ قول گرفتم که قصه را نقل کنم «به شرط آن که ز مجلس سخن به در نرود.»
فردا صبح که وارد کلاس شدم دیدم روی تابلو نوشته شده: «آقای عباسی خواهش میکنیم قصه احمد و حیدر را برای ما هم بگویید!»
داستان این قدر معروف شده بود که بنده و جناب آقای کمالی (از دوستان فلاورجان اصفهان) در بین دوستان به کاکا احمد و کاکاحیدر معروف بودیم. هنوز هم با آقای کمالی با همین نام همدیگر را صدا میزنیم.
تصمیم گرفتم طی چند نوبت این داستان که در یکی از روستاهای فسا و سپس در جهرم اتفاق میافتد را برای دوستان شکرستان بنویسم.
امیدوارم از داستان خوشتان بیاید. اولین قسمت را طی یکی دو روز آینده ارسال خواهم نمود.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
یکی از بهترین داستانها، «قصۀ کاکا احمد و کاکا حیدر» بود.
سالها بعد که در امارات مأمور بودم؛ شبها داستانهای مختلف از جمله این داستان را در جمعهای خانوادگی برای دوستان نقل میکردم. آمار اینکه چندبار برای هرکدام از دوستان این داستان را نقل کردم از دستم خارج است! یادم میآید در یکی از سفرها که به مسقط پایتخت عمان رفته بودیم؛ به اصرار جناب آقای رجایی جهرمی، داستان را مجددا روایت کردم و ایشان فیلمبرداری میکرد.
یک شب در خانۀ یکی از همکاران جشن بود. خانوادهها هم بودند. یکی از دوستان گفت: آقای عباسی شنیدم یک داستان داری که خیلی جذابه؛ اگه میشه امشب برامون اون قصه را بگو. (فکر کنم آقای خاکسار بلداجی راپورت داده بود!)
با توجه به اینکه بچهها هم در جلسه بودند و برخی از آنها دانشآموزم بودند؛ قول گرفتم که قصه را نقل کنم «به شرط آن که ز مجلس سخن به در نرود.»
فردا صبح که وارد کلاس شدم دیدم روی تابلو نوشته شده: «آقای عباسی خواهش میکنیم قصه احمد و حیدر را برای ما هم بگویید!»
داستان این قدر معروف شده بود که بنده و جناب آقای کمالی (از دوستان فلاورجان اصفهان) در بین دوستان به کاکا احمد و کاکاحیدر معروف بودیم. هنوز هم با آقای کمالی با همین نام همدیگر را صدا میزنیم.
تصمیم گرفتم طی چند نوبت این داستان که در یکی از روستاهای فسا و سپس در جهرم اتفاق میافتد را برای دوستان شکرستان بنویسم.
امیدوارم از داستان خوشتان بیاید. اولین قسمت را طی یکی دو روز آینده ارسال خواهم نمود.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👍8❤6👏4🥰1
شِکّرستان پارسی
سالها پیش جناب آقای جنگجو که مرد حکیمی است و امیدوارم همیشه به سلامت باشند؛ معاون مدرسۀ ما بود. گاهی که بیرون میرفتیم برایمان قصه و متل میگفت و من سعی میکردم آنها را به خاطر بسپارم.
داستان کاکا احمد و کاکا حیدر 1️⃣
برای این که مکان قهرمانان داستان مشخص باشد؛ آنها را به یکی از روستاهای فسا میآورم. در روستایی در اطراف زاهدان فسا (نام فعلی زاهدشهر) دو دوست زندگی میکردند به نامهای احمد و حیدر. این دو چنان با هم رفیق و صمیمی بودند که از ریز جزئیات زندگی یکدیگر با خبر بودند و هرکدام هر تصمیمی میگرفت؛ دیگری میتوانست ما فی الضمیر (ذهن) او را بخواند. صمیمیت این قدر زیاد بود که به همدیگر «کاکا» (برادر) میگفتند. کاکا احمد و کاکا حیدر. تقریبا از دار دنیا هیچ نداشتند.
در موقعی که کار کشت و زراعت بود با هم در مزارع برای مردم، کارگری میکردند و گاهی هم اگر از دستشان برمیآمد؛ به قول بندۀ خدایی «مال مؤمن مسلمونی را میدزدیدند» و به قول سعدی: «به تفاریق میخوردند.» گاهی حتی از همدیگر دزدی میکردند ولی این کار باعث نمیشد که از هم دلگیر شوند؛ چون مالشان هم شریکی محسوب میشد.
آن سال چنان آسمان بر زمین بخیل شده بود که:
نه در کوه سبزی نه در باغ شَخ
ملخْ بوستان خورده، مَردُمْ ملخ
خشکسالی بود و کار در مزارع کساد. خانوادهها در سختی و تنگدستی بودند.
یک روز عصر هوا خنک، کاکا احمد به طرف خانۀ کاکا حیدر راه افتاد تا با هم فکری برای گذران زندگی بکنند. در زد؛
همسر حیدر گفت: «کاکا احمد بفرما تو!»
احمد وارد شد و جلوی در خانه ایستاد.
- کاکا حیدر هَسِش؟
- نه رفته بیرون تا شُوم (شب) میا.
- هرگاه کاکام اومد بگو کاکا احمد گفت: بیا در بشیم بریم یه طرفی یه چارک جو فَعْلگی کنیم.
و خداحافظی کرد و رفت.
شب که حیدر به خانه برگشت. همسرش گفت: کاکا احمد اومد گفت بیا بریم دنبال کار.
حیدر فورا با نگرانی پرسید: کاکا احمد دقیقا کجا وایسید؟ به کدوم طرف نیا (نگاه) کرد؟
- جلو در وایسید؛ دَسِّش به دَرو تکیه داد؛ از شرم فقط به سقف نیا میکرد!
حیدر دقیقا آنجا که همسرش گفته بود ایستاد و به سقف نگاه کرد؛ کُولوک شیره به سقف آویزان بود. (کولوک = خمرۀ کوچک برای نگهداری روغن و شیره و امثال آن)
با وحشت گفت: ای وای! ما از مال دنیا فقط همی کُولوک شیرۀ انگورو دَریم (داریم)؛ کاکا احمد اِمشو میا کولوکو میبره.
- حالا چکار کنیم؟
حیدر کمی فکر کرد و گفت: خاک کف اتاق، کنار میزنیم؛ کولوکو میذاریم داخلش؛ فرشو پهن میکنیم رو خاک و خودمون روش میخوابیم.
عملیات مخفی سازی کولوک انجام شد و با خیال راحت خوابیدند.
نصف شب احمد یواشکی وارد شد. به سقف نگاه کرد؛ کولوک سر جایش نبود. سریع این طرف و آن طرف را نگاه کرد؛ با خودش گفت:
- ای نون بریدۀ کاکا حیدر! ترسیدی بیام کولوکو ببرم! برداشتی؟ ها حتما گذاشتی زیر فرش، روش خوابیدی! چه خُرخُری هم میکنی!
آهسته آمد؛ کنارشان خوابید؛ غلت کوچکی زد و یواش گفت: هوا گرم شده کمی برو او طرفتر.
زن کمی غلتید؛ حیدر هم که کمی خوابش سنگین بود به طرف دیگر غلتید. احمد فرش را کنار زد و خاکها را به هم ریخت؛ کولوک را برداشت و یواشکی از خانه خارج شد.
همسر حیدر بیدار شد؛ دید که فرش به گوشهای افتاده است.
- حیدر پاشو! حیدر کولوکو کولوکو! جا تره و کولوکو نیس.
- زود فانوسو روشن کن برم دمبالش؛ اون سَود (سود بر وزن گود = کوزه) خالی هم به من بده. چادرتم بده!
- سود و چادر برای چه؟
- خودُم میدونم. زود باش!
حیدر کوزه و فانوس و چادر در دست، حرکت کرد. خودش را از راه میانبر سریعا به آبانبار روستا رساند.
در تاریکی، شبح احمد، هِن هن کنان، کولوک شیره در دست، پدیدار شد. حیدر چادر را به سر کرد؛ صدایش را به صدای زنانه تغییر داد:
- کاکا هرکه هسی کمکم کن! من حامله هسم؛ نمیتونم از پلههای اَو انبار بالا و پایین کنم. خدا پدرت بیامرزه؛ ای سَودو برام اَو (آب) کن. کُولوکِت هم بذار اینجا من حواسم هس.
احمد که جوانمرد بود؛ کوزه را گرفت و وارد آبانبار شد؛ اما وقتی بالا آمد .... فقط چادر آنجا بود. حیدر از بس عجله داشت چادر را جا گذاشته بود.
- خدا ریشَت (ریشهات) کاکا حیدر. کولوکو بردی؟ نمیذارم بخوری.
چادر را برداشت و به سرعت از راه نزدیکتر به طرف خانۀ حیدر راه افتاد. حیدر در گرگ و میش هوا، در حالی که زیر لب آوازی را زمزمه میکرد از دور نمایان شد. احمد چادر را به سر انداخت و با شتاب جلو دوید:
- وای وای بُزمون بردن!
- کی بزو برد؟ حتما کار کاکا احمده!
حیدر کولوک را به دست همسرش داد و با شتاب به دنبال احمد رفت....
ادامه دارد
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
برای این که مکان قهرمانان داستان مشخص باشد؛ آنها را به یکی از روستاهای فسا میآورم. در روستایی در اطراف زاهدان فسا (نام فعلی زاهدشهر) دو دوست زندگی میکردند به نامهای احمد و حیدر. این دو چنان با هم رفیق و صمیمی بودند که از ریز جزئیات زندگی یکدیگر با خبر بودند و هرکدام هر تصمیمی میگرفت؛ دیگری میتوانست ما فی الضمیر (ذهن) او را بخواند. صمیمیت این قدر زیاد بود که به همدیگر «کاکا» (برادر) میگفتند. کاکا احمد و کاکا حیدر. تقریبا از دار دنیا هیچ نداشتند.
در موقعی که کار کشت و زراعت بود با هم در مزارع برای مردم، کارگری میکردند و گاهی هم اگر از دستشان برمیآمد؛ به قول بندۀ خدایی «مال مؤمن مسلمونی را میدزدیدند» و به قول سعدی: «به تفاریق میخوردند.» گاهی حتی از همدیگر دزدی میکردند ولی این کار باعث نمیشد که از هم دلگیر شوند؛ چون مالشان هم شریکی محسوب میشد.
آن سال چنان آسمان بر زمین بخیل شده بود که:
نه در کوه سبزی نه در باغ شَخ
ملخْ بوستان خورده، مَردُمْ ملخ
خشکسالی بود و کار در مزارع کساد. خانوادهها در سختی و تنگدستی بودند.
یک روز عصر هوا خنک، کاکا احمد به طرف خانۀ کاکا حیدر راه افتاد تا با هم فکری برای گذران زندگی بکنند. در زد؛
همسر حیدر گفت: «کاکا احمد بفرما تو!»
احمد وارد شد و جلوی در خانه ایستاد.
- کاکا حیدر هَسِش؟
- نه رفته بیرون تا شُوم (شب) میا.
- هرگاه کاکام اومد بگو کاکا احمد گفت: بیا در بشیم بریم یه طرفی یه چارک جو فَعْلگی کنیم.
و خداحافظی کرد و رفت.
شب که حیدر به خانه برگشت. همسرش گفت: کاکا احمد اومد گفت بیا بریم دنبال کار.
حیدر فورا با نگرانی پرسید: کاکا احمد دقیقا کجا وایسید؟ به کدوم طرف نیا (نگاه) کرد؟
- جلو در وایسید؛ دَسِّش به دَرو تکیه داد؛ از شرم فقط به سقف نیا میکرد!
حیدر دقیقا آنجا که همسرش گفته بود ایستاد و به سقف نگاه کرد؛ کُولوک شیره به سقف آویزان بود. (کولوک = خمرۀ کوچک برای نگهداری روغن و شیره و امثال آن)
با وحشت گفت: ای وای! ما از مال دنیا فقط همی کُولوک شیرۀ انگورو دَریم (داریم)؛ کاکا احمد اِمشو میا کولوکو میبره.
- حالا چکار کنیم؟
حیدر کمی فکر کرد و گفت: خاک کف اتاق، کنار میزنیم؛ کولوکو میذاریم داخلش؛ فرشو پهن میکنیم رو خاک و خودمون روش میخوابیم.
عملیات مخفی سازی کولوک انجام شد و با خیال راحت خوابیدند.
نصف شب احمد یواشکی وارد شد. به سقف نگاه کرد؛ کولوک سر جایش نبود. سریع این طرف و آن طرف را نگاه کرد؛ با خودش گفت:
- ای نون بریدۀ کاکا حیدر! ترسیدی بیام کولوکو ببرم! برداشتی؟ ها حتما گذاشتی زیر فرش، روش خوابیدی! چه خُرخُری هم میکنی!
آهسته آمد؛ کنارشان خوابید؛ غلت کوچکی زد و یواش گفت: هوا گرم شده کمی برو او طرفتر.
زن کمی غلتید؛ حیدر هم که کمی خوابش سنگین بود به طرف دیگر غلتید. احمد فرش را کنار زد و خاکها را به هم ریخت؛ کولوک را برداشت و یواشکی از خانه خارج شد.
همسر حیدر بیدار شد؛ دید که فرش به گوشهای افتاده است.
- حیدر پاشو! حیدر کولوکو کولوکو! جا تره و کولوکو نیس.
- زود فانوسو روشن کن برم دمبالش؛ اون سَود (سود بر وزن گود = کوزه) خالی هم به من بده. چادرتم بده!
- سود و چادر برای چه؟
- خودُم میدونم. زود باش!
حیدر کوزه و فانوس و چادر در دست، حرکت کرد. خودش را از راه میانبر سریعا به آبانبار روستا رساند.
در تاریکی، شبح احمد، هِن هن کنان، کولوک شیره در دست، پدیدار شد. حیدر چادر را به سر کرد؛ صدایش را به صدای زنانه تغییر داد:
- کاکا هرکه هسی کمکم کن! من حامله هسم؛ نمیتونم از پلههای اَو انبار بالا و پایین کنم. خدا پدرت بیامرزه؛ ای سَودو برام اَو (آب) کن. کُولوکِت هم بذار اینجا من حواسم هس.
احمد که جوانمرد بود؛ کوزه را گرفت و وارد آبانبار شد؛ اما وقتی بالا آمد .... فقط چادر آنجا بود. حیدر از بس عجله داشت چادر را جا گذاشته بود.
- خدا ریشَت (ریشهات) کاکا حیدر. کولوکو بردی؟ نمیذارم بخوری.
چادر را برداشت و به سرعت از راه نزدیکتر به طرف خانۀ حیدر راه افتاد. حیدر در گرگ و میش هوا، در حالی که زیر لب آوازی را زمزمه میکرد از دور نمایان شد. احمد چادر را به سر انداخت و با شتاب جلو دوید:
- وای وای بُزمون بردن!
- کی بزو برد؟ حتما کار کاکا احمده!
حیدر کولوک را به دست همسرش داد و با شتاب به دنبال احمد رفت....
ادامه دارد
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
🤣6👏4❤3
دو سیف در میان شاعران پارسیگو داریم. سیف باخَرزی که قبلا در این لینک در باره اش نوشتهام (https://t.me/ShekarestaneParsi/640) و یکی سیف فرغانی که با قصیدۀ معروفش شناخته میشود.
وقتی سیف متولد شد؛ مولانا 65 ساله بود و وقتی مولانا وفات نمود؛ سیف 3 ساله بود. اما قصیدۀ معروفش در «اپرای شمس و مولانا» آورده شده است و این به معنی این نیست که واقعا در آن زمان یعنی در هنگام کوچ مولانا از بلخ، سیف وجود داشته است. در آن زمان هنوز سیف به دنیا نیامده بود.
این قصیده را تقدیم میکنم و سپس اجرای آن را در «اپرای شمس و مولانا»
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولتِ آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سِنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهاندر بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرونشست
گِردِ سُمِ خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بِکُشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرایْ بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ، دولتِ دگران بود مدتی
این گل ز گلستان شما نیز بگذرد
آبیست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب نارَوان شما نیز بگذرد
ای تو رَمه سپرده به چوپان گرگطبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان خوهم که به نیکی دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد
کلیپ مربوطه را در پست بعدی ملاحظه بفرمایید:
https://t.me/ShekarestaneParsi/811
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
وقتی سیف متولد شد؛ مولانا 65 ساله بود و وقتی مولانا وفات نمود؛ سیف 3 ساله بود. اما قصیدۀ معروفش در «اپرای شمس و مولانا» آورده شده است و این به معنی این نیست که واقعا در آن زمان یعنی در هنگام کوچ مولانا از بلخ، سیف وجود داشته است. در آن زمان هنوز سیف به دنیا نیامده بود.
این قصیده را تقدیم میکنم و سپس اجرای آن را در «اپرای شمس و مولانا»
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولتِ آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سِنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهاندر بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرونشست
گِردِ سُمِ خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بِکُشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرایْ بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ، دولتِ دگران بود مدتی
این گل ز گلستان شما نیز بگذرد
آبیست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب نارَوان شما نیز بگذرد
ای تو رَمه سپرده به چوپان گرگطبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان خوهم که به نیکی دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد
کلیپ مربوطه را در پست بعدی ملاحظه بفرمایید:
https://t.me/ShekarestaneParsi/811
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤4👏4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قطعهای را که از «اپرای شمس و مولانا» انتخاب کردهام؛ مربوط به قسمتی است که شعر «سیف فرغانی» خوانده میشود:
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
حجم آن را به شدت کم کردهام.
توضیحات بیشتر در بارۀ این اپرا را میتوانید از لینک زیر و چند پست قبل و بعد از آن ببینید:
https://t.me/ShekarestaneParsi/25
سعی کنید این کار زیبا را به طور کامل ببینید. از وقتی که میگذارید پشیمان نخواهید شد.
توضیحی در باره سیف و این قصیده در لینک زیر:
https://t.me/ShekarestaneParsi/810
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
حجم آن را به شدت کم کردهام.
توضیحات بیشتر در بارۀ این اپرا را میتوانید از لینک زیر و چند پست قبل و بعد از آن ببینید:
https://t.me/ShekarestaneParsi/25
سعی کنید این کار زیبا را به طور کامل ببینید. از وقتی که میگذارید پشیمان نخواهید شد.
توضیحی در باره سیف و این قصیده در لینک زیر:
https://t.me/ShekarestaneParsi/810
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
1❤8
یک غزل سوزناک و دردناک از حافظجان و چند دقیقه آواز:
یاری اندر کس نمیبینیم، یاران را چه شد؟
دوستی کِی آخر آمد؟ دوستداران را چه شد؟
آب حیوان تیرهگون شد، خضر فرخپِی کجاست؟
خون چکید از شاخِ گل، بادِ بهاران را چه شد؟
کس نمیگوید که «یاری داشت حقِّ دوستی»
حقشناسان را چه حال افتاد؟ یاران را چه شد؟
لعلی از کانِ مُروّت برنیامد سالهاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد؟
شهرِ یاران بود و خاکِ مهربانان این دیار
مهربانی کِی سر آمد؟ شهریاران را چه شد؟
گویِ توفیق و کرامت، در میان افکندهاند
کس به میدان در نمیآید، سواران را چه شد؟
صدهزاران گل شکفت و بانگِ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد؟ هَزاران را چه شد؟
زهره سازی خوش نمیسازد، مگر عودش بسوخت؟
کس ندارد ذوقِ مستی، مِیگساران را چه شد؟
#حافظ اسرارِ الهی کَس نمیداند، خموش
از که میپرسی که دورِ روزگاران را چه شد؟
ستارۀ زهره در بسیاری از اشعار فارسی به مطربی و نوازندگی مشهور است. در این زمانه حتی سازِ زهره، سوخته است و نوایی خوش نمیسازد؛ مستی هم ذوق نمیدهد. حافظ به دنبال ساز و آواز و میگسارانی است که جور زمانه همه را پراکنده است. آخر شاعر شهر ما خودش در مجالس آواز میخواند و شاید ساز مینواخت. و در دوران پیری و افلاس، چنین سرود:
کیست حافظ تا ننوشد باده بیآوازِ رود
عاشقِ مسکین چرا چندین تجمل بایدش
در آخر به خودش دلداری میدهد که خموش باش چون کسی اسرار الهی را نمیداند.
این طور به نظر میرسد که این غزل باید بعد از کشته شدن «امیر جمالالدین شاه شیخ ابواسحاق، آل اینجو» حاکم شیراز که از دوستان نزدیک حافظ بوده است سروده شده باشد. با توجه به سال کشته شدن شیخ ابواسحاق به دست مبارزالدین محمد، باید حافظ در آن سال حدود 31 ساله بوده باشد. شاید این بیت مشخص میکند که غزل سالها بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق سروده شده باشد.
لعلی از کانِ مُروّت برنیامد سالهاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد؟
برخی هم دوست دارند هر سخنی مخصوصا اگر از حافظ باشد را به مذهب و آسمان ربط دهند اما گاهی -مخصوصا در اینجا- یک وصلۀ ناچسب مینماید و در اکثر غزلیات حافظ نیز چنین است.
دو سه بیت از این غزل را در پست بعدی با آواز استاد بیبدیل آواز ایران، تقدیم میکنم:
https://t.me/ShekarestaneParsi/813
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
یاری اندر کس نمیبینیم، یاران را چه شد؟
دوستی کِی آخر آمد؟ دوستداران را چه شد؟
آب حیوان تیرهگون شد، خضر فرخپِی کجاست؟
خون چکید از شاخِ گل، بادِ بهاران را چه شد؟
کس نمیگوید که «یاری داشت حقِّ دوستی»
حقشناسان را چه حال افتاد؟ یاران را چه شد؟
لعلی از کانِ مُروّت برنیامد سالهاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد؟
شهرِ یاران بود و خاکِ مهربانان این دیار
مهربانی کِی سر آمد؟ شهریاران را چه شد؟
گویِ توفیق و کرامت، در میان افکندهاند
کس به میدان در نمیآید، سواران را چه شد؟
صدهزاران گل شکفت و بانگِ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد؟ هَزاران را چه شد؟
زهره سازی خوش نمیسازد، مگر عودش بسوخت؟
کس ندارد ذوقِ مستی، مِیگساران را چه شد؟
#حافظ اسرارِ الهی کَس نمیداند، خموش
از که میپرسی که دورِ روزگاران را چه شد؟
ستارۀ زهره در بسیاری از اشعار فارسی به مطربی و نوازندگی مشهور است. در این زمانه حتی سازِ زهره، سوخته است و نوایی خوش نمیسازد؛ مستی هم ذوق نمیدهد. حافظ به دنبال ساز و آواز و میگسارانی است که جور زمانه همه را پراکنده است. آخر شاعر شهر ما خودش در مجالس آواز میخواند و شاید ساز مینواخت. و در دوران پیری و افلاس، چنین سرود:
کیست حافظ تا ننوشد باده بیآوازِ رود
عاشقِ مسکین چرا چندین تجمل بایدش
در آخر به خودش دلداری میدهد که خموش باش چون کسی اسرار الهی را نمیداند.
این طور به نظر میرسد که این غزل باید بعد از کشته شدن «امیر جمالالدین شاه شیخ ابواسحاق، آل اینجو» حاکم شیراز که از دوستان نزدیک حافظ بوده است سروده شده باشد. با توجه به سال کشته شدن شیخ ابواسحاق به دست مبارزالدین محمد، باید حافظ در آن سال حدود 31 ساله بوده باشد. شاید این بیت مشخص میکند که غزل سالها بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق سروده شده باشد.
لعلی از کانِ مُروّت برنیامد سالهاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد؟
برخی هم دوست دارند هر سخنی مخصوصا اگر از حافظ باشد را به مذهب و آسمان ربط دهند اما گاهی -مخصوصا در اینجا- یک وصلۀ ناچسب مینماید و در اکثر غزلیات حافظ نیز چنین است.
دو سه بیت از این غزل را در پست بعدی با آواز استاد بیبدیل آواز ایران، تقدیم میکنم:
https://t.me/ShekarestaneParsi/813
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤4👏4
شِکّرستان پارسی
دو سه بیت از این غزل را در پست بعدی با آواز استاد بیبدیل آواز ایران، تقدیم میکنم:
Edameye Saz va Avaz
Ostad Shajarian
آواز شوشتری
غزل: حافظ
آواز: استاد محمدرضا شجریان
جواب آواز: استاد مشکاتیان (سنتور)
آلبوم: بیداد
فقط دو بیت را انتخاب نمودم تا از نظر قانون اخلاقی «کپی رایت» مدیون نباشم.
خداوندگار آواز و شعر، عجیب آواز پر سوز و گدازی را برای این غزل انتخاب کرده است. شوشتری از آوازهای سوزناک دستگاه همایون است.
در لینک زیر به این غزل نگاهی بیاندازیم:
https://t.me/ShekarestaneParsi/812
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
غزل: حافظ
آواز: استاد محمدرضا شجریان
جواب آواز: استاد مشکاتیان (سنتور)
آلبوم: بیداد
فقط دو بیت را انتخاب نمودم تا از نظر قانون اخلاقی «کپی رایت» مدیون نباشم.
خداوندگار آواز و شعر، عجیب آواز پر سوز و گدازی را برای این غزل انتخاب کرده است. شوشتری از آوازهای سوزناک دستگاه همایون است.
در لینک زیر به این غزل نگاهی بیاندازیم:
https://t.me/ShekarestaneParsi/812
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤7👏1
عماد خراسانی، شاعری بزرگ از دیار بزرگان ادب ایران، فردوسی و خیام و عطار
سید عمادالدین حسنی برقعی متولد ۱۳۰۰ درگذشت ۲۸ بهمن ۱۳۸۲ مشهور به «عماد خراسانی»، از نامآوران شعر و غزل معاصر ایران بهشمار میرود. شاید عماد یک شاعر بدشانس باشد؛ چون در 3 سالگی مادرش و در 6 سالگی پدرش را از دست داد و پس از اینکه یک بار برای همیشه ازدواج کرد؛ 8 ماه بعد، همسرش از دنیا رفت. (حالا اگه همریشِ (باجناق) من این را بشنوه میگه: ازش بپرس چکار کرد که فورا مُرد؟!)
عماد شعرهای طنز هم دارد و نیز شعرهایی به لهجۀ مشهدی.
شاید شعر «پیری و معرکهگیری» با لهجۀ مشهدی که استاد شجریان آن را در برنامۀ «موسیقی ایرانی» اجرا نموده است را شنیده باشید. یا شعر طنز «عاقبت این زَنیکه مُشتِ مُو رِ وا مِکِنه» که در جمع خانوادگی خواندهاند. غزل بسیار زیبای «دوستت دارم و دانم كه تویی دشمن جانم» که این یکی هم در برنامۀ «موسیقی ایرانی» توسط استاد در «بیات ترک» اجرا شده است.
اما غزلی که انتخاب کردهام از غرلهای سوزناک «عماد» است و همایون شجریان (آن وقتها که همایون شجریان بود) آن را در آلبوم «چه آتشها» در آواز بیات ترک اجرا نموده است.
غزل را بخوانید و از ذوق و قریحۀ عالی «عماد» لذت ببرید:
ای دل تو ندانستی قدر گل و بستان را
بیهوده چه مینالی بیدادِ زمستان را؟
ظُلْماتِ شب هجران، بیهوده ندادندت
تو قدر ندانستی آن چشمۀ حیوان را
مغرور شدی ای دل در گلشن وصل از بخت
بایست کشید اکنون این رنج بیابان را
صد بار تو را گفتم دیوانگی از سر نِه
ترسم که دهی از دست، آن زلف پریشان را
دلبستۀ این دامی، مرغابی این دریا
کم شِکوَه نما ای دل، این وحشت طوفان را
در بزم چمن بنگر کان مرغ، پسند افتد
کز سینه برون آرد؛ دلسوزتر افغان را
گل خرم و سرو آزاد، بلبل همه در فریاد
الحق که ستم کردند؛ مرغان خوش الحان را
کی نام ترا میبرد، دل روز ازل ای عشق؟
در خواب اگر میدید هنگامۀ هجران را
در فصل گلم آن کو در کنج قفس افکند
میبرد ز یادم کاش، شبهای گلستان را
تنها ز تو دردی ماند ای مونس جان با من
خواهم که نخواهم هیچ، با درد تو درمان را
تا رفت ز کفْ جانان، دشمن شدهام با جان
بیدل چه کند دل را، عاشق چه کند جان را؟
دیگر هوسی ما را جز وصل تو در سر نیست
رحمی کن و یادی کن این بی سر و سامان را
ای عاشق شیدایی بشنو سخنی از من
هرچند که نتوانی هرگز شنوی آن را
در بزم وصال دوست، از جام جمال دوست
چون مست شدی مشکن؛ پیمانه و پیمان را
بخشی از آواز بیات ترک همایون شجریان بر این غزل در لینک زیر:
https://t.me/ShekarestaneParsi/815
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
سید عمادالدین حسنی برقعی متولد ۱۳۰۰ درگذشت ۲۸ بهمن ۱۳۸۲ مشهور به «عماد خراسانی»، از نامآوران شعر و غزل معاصر ایران بهشمار میرود. شاید عماد یک شاعر بدشانس باشد؛ چون در 3 سالگی مادرش و در 6 سالگی پدرش را از دست داد و پس از اینکه یک بار برای همیشه ازدواج کرد؛ 8 ماه بعد، همسرش از دنیا رفت. (حالا اگه همریشِ (باجناق) من این را بشنوه میگه: ازش بپرس چکار کرد که فورا مُرد؟!)
عماد شعرهای طنز هم دارد و نیز شعرهایی به لهجۀ مشهدی.
شاید شعر «پیری و معرکهگیری» با لهجۀ مشهدی که استاد شجریان آن را در برنامۀ «موسیقی ایرانی» اجرا نموده است را شنیده باشید. یا شعر طنز «عاقبت این زَنیکه مُشتِ مُو رِ وا مِکِنه» که در جمع خانوادگی خواندهاند. غزل بسیار زیبای «دوستت دارم و دانم كه تویی دشمن جانم» که این یکی هم در برنامۀ «موسیقی ایرانی» توسط استاد در «بیات ترک» اجرا شده است.
اما غزلی که انتخاب کردهام از غرلهای سوزناک «عماد» است و همایون شجریان (آن وقتها که همایون شجریان بود) آن را در آلبوم «چه آتشها» در آواز بیات ترک اجرا نموده است.
غزل را بخوانید و از ذوق و قریحۀ عالی «عماد» لذت ببرید:
ای دل تو ندانستی قدر گل و بستان را
بیهوده چه مینالی بیدادِ زمستان را؟
ظُلْماتِ شب هجران، بیهوده ندادندت
تو قدر ندانستی آن چشمۀ حیوان را
مغرور شدی ای دل در گلشن وصل از بخت
بایست کشید اکنون این رنج بیابان را
صد بار تو را گفتم دیوانگی از سر نِه
ترسم که دهی از دست، آن زلف پریشان را
دلبستۀ این دامی، مرغابی این دریا
کم شِکوَه نما ای دل، این وحشت طوفان را
در بزم چمن بنگر کان مرغ، پسند افتد
کز سینه برون آرد؛ دلسوزتر افغان را
گل خرم و سرو آزاد، بلبل همه در فریاد
الحق که ستم کردند؛ مرغان خوش الحان را
کی نام ترا میبرد، دل روز ازل ای عشق؟
در خواب اگر میدید هنگامۀ هجران را
در فصل گلم آن کو در کنج قفس افکند
میبرد ز یادم کاش، شبهای گلستان را
تنها ز تو دردی ماند ای مونس جان با من
خواهم که نخواهم هیچ، با درد تو درمان را
تا رفت ز کفْ جانان، دشمن شدهام با جان
بیدل چه کند دل را، عاشق چه کند جان را؟
دیگر هوسی ما را جز وصل تو در سر نیست
رحمی کن و یادی کن این بی سر و سامان را
ای عاشق شیدایی بشنو سخنی از من
هرچند که نتوانی هرگز شنوی آن را
در بزم وصال دوست، از جام جمال دوست
چون مست شدی مشکن؛ پیمانه و پیمان را
بخشی از آواز بیات ترک همایون شجریان بر این غزل در لینک زیر:
https://t.me/ShekarestaneParsi/815
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👏5❤2
شِکّرستان پارسی
همایون شجریان (آن وقتها که همایون شجریان بود) آن را در آلبوم «چه آتشها» در آواز بیات ترک اجرا نموده است.
آواز بیات ترک
همایون شجریان
بخشی از آواز بیات ترک (بیات ترک از آوازهای شیرین و دلنشین دستگاه شور است.)
آلبوم: چه آتشها
آواز: همایون شجریان
غزل: عماد خراسانی «ای دل تو ندانستی قدر گل و بستان را»
توضیحی در باره «عماد خراسانی» و متن کامل این غزل در لینک زیر:
https://t.me/ShekarestaneParsi/814
🌺🌺🌺🌺
«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
آلبوم: چه آتشها
آواز: همایون شجریان
غزل: عماد خراسانی «ای دل تو ندانستی قدر گل و بستان را»
توضیحی در باره «عماد خراسانی» و متن کامل این غزل در لینک زیر:
https://t.me/ShekarestaneParsi/814
🌺🌺🌺🌺
«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤6
🐝حجت الله عباسی
امیدوارم روزی فرصت شود خاطره دوران جوانی و بلایی که غلامحسین بر سر پهلوان معرکهگیر در آورد را بنویسم. خیلی شیطون بود.
قبلا (در اینجا) قول داده بودم حکایتی از همکلاسیم غلامحسین در خارج از جریان مدرسه را برایتان بنویسم؛ آماده است ولی نمیدانم آن را منتشر کنم یا یک ضرب المثل محلی و شأن نزول آن (این ضرب المثل: هرکه دعوا کرده خودش بره پاسگاه) یا این که بخش 47 #خاطرات_من را بنویسم.
شاید هم توضیحی در بارۀ یک بیت از غزل 351 سعدی را بنویسم.
میتوانید در دایرکت پیام دهید و انتخاب نمایید.
شاید هم توضیحی در بارۀ یک بیت از غزل 351 سعدی را بنویسم.
میتوانید در دایرکت پیام دهید و انتخاب نمایید.
👏4🥰2
#خاطرات_من 7️⃣4️⃣ (کلاس پنجم سال 1356)
برای دسترسی به 46 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا-اینجا-اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا) را ضربه بزنید.
یک روز آقا معلم -آقای خرمی- از من و یکی از دانشآموزان دعوت کرد بعد از ظهر به خانهاش برویم. دقیقا یادم نیست آن دانشآموز دیگر کدامیک از بچهها بودند. آقای علی فیاضی یا شاید داوود گندمکار یا ...
تصورش هم سخت بود که مهمان معلم بشوی. قبلا در کلاس سوم برای بردن نامۀ مدرسه به در خانۀ خانم معلم رفته بودم و در کلاس چهارم هم یک بار برای گرفتن تکلیف نوروزی به خانۀ خانم معلم رفته بودم؛ اما این بار فرق میکرد چون مهمان بودم. با خوشحالی به خانواده خبر دادم و مادرم کلی نصیحت و سفارش کرد؛ مخصوصا مثل همیشه تأکید بر سلام کردن و نیز تأکید کرد در خانۀ آقا معلم زیاد چیزی نخورم، چون کار زشتی است. مادرم نقطه ضعفم که پرخوری بود را میدانست؛ گویا مادرم، سونوگرافی سرخود داشت؛ همیشه میگفت «بچه جغد تو کُمِت (شکمت) هس.» این پرخوری یکی از چیزهایی است که هنوز از کودکی با من مانده است و هنوز جغد در ذهن من پرندهای است که پرخور است.
آقا معلم مستأجر خانۀ آقای ایّوب تقیپور (عامو اَیّو) بود. این خانواده با مادرم نسبتی نیز داشتند؛ خانهشان دقیقا کنار مدرسه استیجاری حکیمنظامی 2 که سال دوم ابتدایی در آنجا درس میخواندم قرار داشت. (این هم اضافه کنم که اکنون آقای خرمی ساکن تهران هستند؛ چند ماه پیش با ایشان تلفنی صحبت میکردم؛ فرمودند چند وقت پیش رفتم ششده به خانوادۀ آقای تقیپور هم سر زدم. وفاداری واقعی آن هم پس از 50 سال)
در هر حال آن روز عصر با اضطراب و وحشتِ توأم با خوشحالی به طرف خانۀ آقا معلم به راه افتادیم. در بین راه با خودم تمرین میکردم که وقتی وارد خانۀ معلم شدم چطور و در کجا بنشینم. چه چیزهایی بگویم. اگر معلم از اوضاع و احوال خانواده پرسید چه پاسخی بدهم. اگر چای آورد چطور بخورم که نسوزم و روی لباسم نریزد و ... و مهمتر از همه این که حواسم باشد سلام کنم و حرف کم و زیاد هم نزنم؛ به قول امروزیها سوتی ندهم. (به قول خاله لیلا در سریال روزی روزگاری: حرفای خُل خُلی نزنم.)
با دوستم در زدیم. آقا معلم در را باز کرد. اولین چیز باورنکردنی این بود که آقا معلم، زیرشلواری پوشیده بود. باورنکردنی از این جهت که ما فکر میکردیم معلمها همیشه با همین کفش و کت و شلوار زندگی میکنند و با همین لباس هم میخوابند؛ فقط شاید موقع خواب، کفششان را بیرون بیاورند و زیر متکاشان (بالشتشان) بگذارند. (متکای آنها با متکای من فرق دارد؛ چون داخل متکای من همه چیزی پیدا میشد؛ چوب، شاخ و برگ درخت، کتاب و دفتر کهنه، حتی وقتی یک کامیون نزدیک خانۀ ما چپ شد؛ یک تکه تخته را از اتاق کامیون غنیمت آوردم و داخل متکایم گذاشتم.) فکر میکردم غذای معلمها هم از جایی که نمیدانم کجاست برایشان میآورند؛ آن هم غذاهای مخصوص که ما نمیدانیم چیست. آقا تعارف کرد و وارد شدیم. زندگی آقا معلم هم مثل زندگی ما بود؛ جز اینکه مرتبتر و شیکتر بود. ساعتی نزد آقا معلم بودیم و از هر دری صحبت شد؛ ترسم تا حدودی ریخته بود و پند مادر را فراموش کرده بودم؛ هم حرف میزدم هم میخندیدم. اما یک چای بیشتر نخوردم؛ میترسیدم چای را روی خودم بریزم و بسوزم. خیلی زشت میشد که جلوی آقا معلم از سوزش چای به هوا بپرم و جیغ بزنم.
مهمانی به پایان رسید؛ با افتخار بسیار از آقا خداحافظی کردیم و به خانه برگشتیم. به محض رسیدن به خانه، پرسشهای خواهران و برادران در بارۀ زندگی معلم و اینکه معلمها چطور زندگی میکنند آغاز شد. من هم با آب و تاب برایشان تعریف میکردم. مطمئنم آنها هم آرزو داشتند یک روز به خانۀ یک معلم بروند. (البته بعدها آرزویشان برآورده شد و به خانۀ خودم آمدند.)
از اتفاقات ناگوار در سال پنجم این بود که یک امتحان ریاضی را ...
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
برای دسترسی به 46 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا-اینجا-اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا) را ضربه بزنید.
یک روز آقا معلم -آقای خرمی- از من و یکی از دانشآموزان دعوت کرد بعد از ظهر به خانهاش برویم. دقیقا یادم نیست آن دانشآموز دیگر کدامیک از بچهها بودند. آقای علی فیاضی یا شاید داوود گندمکار یا ...
تصورش هم سخت بود که مهمان معلم بشوی. قبلا در کلاس سوم برای بردن نامۀ مدرسه به در خانۀ خانم معلم رفته بودم و در کلاس چهارم هم یک بار برای گرفتن تکلیف نوروزی به خانۀ خانم معلم رفته بودم؛ اما این بار فرق میکرد چون مهمان بودم. با خوشحالی به خانواده خبر دادم و مادرم کلی نصیحت و سفارش کرد؛ مخصوصا مثل همیشه تأکید بر سلام کردن و نیز تأکید کرد در خانۀ آقا معلم زیاد چیزی نخورم، چون کار زشتی است. مادرم نقطه ضعفم که پرخوری بود را میدانست؛ گویا مادرم، سونوگرافی سرخود داشت؛ همیشه میگفت «بچه جغد تو کُمِت (شکمت) هس.» این پرخوری یکی از چیزهایی است که هنوز از کودکی با من مانده است و هنوز جغد در ذهن من پرندهای است که پرخور است.
آقا معلم مستأجر خانۀ آقای ایّوب تقیپور (عامو اَیّو) بود. این خانواده با مادرم نسبتی نیز داشتند؛ خانهشان دقیقا کنار مدرسه استیجاری حکیمنظامی 2 که سال دوم ابتدایی در آنجا درس میخواندم قرار داشت. (این هم اضافه کنم که اکنون آقای خرمی ساکن تهران هستند؛ چند ماه پیش با ایشان تلفنی صحبت میکردم؛ فرمودند چند وقت پیش رفتم ششده به خانوادۀ آقای تقیپور هم سر زدم. وفاداری واقعی آن هم پس از 50 سال)
در هر حال آن روز عصر با اضطراب و وحشتِ توأم با خوشحالی به طرف خانۀ آقا معلم به راه افتادیم. در بین راه با خودم تمرین میکردم که وقتی وارد خانۀ معلم شدم چطور و در کجا بنشینم. چه چیزهایی بگویم. اگر معلم از اوضاع و احوال خانواده پرسید چه پاسخی بدهم. اگر چای آورد چطور بخورم که نسوزم و روی لباسم نریزد و ... و مهمتر از همه این که حواسم باشد سلام کنم و حرف کم و زیاد هم نزنم؛ به قول امروزیها سوتی ندهم. (به قول خاله لیلا در سریال روزی روزگاری: حرفای خُل خُلی نزنم.)
با دوستم در زدیم. آقا معلم در را باز کرد. اولین چیز باورنکردنی این بود که آقا معلم، زیرشلواری پوشیده بود. باورنکردنی از این جهت که ما فکر میکردیم معلمها همیشه با همین کفش و کت و شلوار زندگی میکنند و با همین لباس هم میخوابند؛ فقط شاید موقع خواب، کفششان را بیرون بیاورند و زیر متکاشان (بالشتشان) بگذارند. (متکای آنها با متکای من فرق دارد؛ چون داخل متکای من همه چیزی پیدا میشد؛ چوب، شاخ و برگ درخت، کتاب و دفتر کهنه، حتی وقتی یک کامیون نزدیک خانۀ ما چپ شد؛ یک تکه تخته را از اتاق کامیون غنیمت آوردم و داخل متکایم گذاشتم.) فکر میکردم غذای معلمها هم از جایی که نمیدانم کجاست برایشان میآورند؛ آن هم غذاهای مخصوص که ما نمیدانیم چیست. آقا تعارف کرد و وارد شدیم. زندگی آقا معلم هم مثل زندگی ما بود؛ جز اینکه مرتبتر و شیکتر بود. ساعتی نزد آقا معلم بودیم و از هر دری صحبت شد؛ ترسم تا حدودی ریخته بود و پند مادر را فراموش کرده بودم؛ هم حرف میزدم هم میخندیدم. اما یک چای بیشتر نخوردم؛ میترسیدم چای را روی خودم بریزم و بسوزم. خیلی زشت میشد که جلوی آقا معلم از سوزش چای به هوا بپرم و جیغ بزنم.
مهمانی به پایان رسید؛ با افتخار بسیار از آقا خداحافظی کردیم و به خانه برگشتیم. به محض رسیدن به خانه، پرسشهای خواهران و برادران در بارۀ زندگی معلم و اینکه معلمها چطور زندگی میکنند آغاز شد. من هم با آب و تاب برایشان تعریف میکردم. مطمئنم آنها هم آرزو داشتند یک روز به خانۀ یک معلم بروند. (البته بعدها آرزویشان برآورده شد و به خانۀ خودم آمدند.)
از اتفاقات ناگوار در سال پنجم این بود که یک امتحان ریاضی را ...
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👏10❤3🤣3🤩1
شِکّرستان پارسی
اولین چیز باورنکردنی این بود که آقا معلم، زیرشلواری پوشیده بود. باورنکردنی از این جهت که ما فکر میکردیم معلمها همیشه با همین کفش و کت و شلوار زندگی میکنند و با همین لباس هم میخوابند؛
در تکمیل موضوع تصورات دانشآموزان قدیم از معلم که در این بخش خاطرات آمده بود؛ دوست ارزشمند و دانایم، جناب آقای «علی محمدی» مطلبی را فرستادند که تقدیم میکنم. ایشان هم در یکی از روستاهای فسا (غیاثآباد) دانشآموز بودهاند.
«دیروز شکرستان را خواندم و خوشحال شدم که چایی روی خودت نریختهای.
ما دبستان که بودیم یه همکلاسی داشتیم خونهشون کنار خونۀ معلمها بود.
او میگفت: معلمها در خانه، تنبان پایشان است اما ما قبول نمیکردیم.
خلاصه با دادن رشوه خارک و انار، موقعی که باباش خونه نبود ما بر روی پشت بام خونهشون رفتیم و از تیرکشها بعد از چقدر انتظار، آقا معلم را با تنبان دیدیم.»
«دیروز شکرستان را خواندم و خوشحال شدم که چایی روی خودت نریختهای.
ما دبستان که بودیم یه همکلاسی داشتیم خونهشون کنار خونۀ معلمها بود.
او میگفت: معلمها در خانه، تنبان پایشان است اما ما قبول نمیکردیم.
خلاصه با دادن رشوه خارک و انار، موقعی که باباش خونه نبود ما بر روی پشت بام خونهشون رفتیم و از تیرکشها بعد از چقدر انتظار، آقا معلم را با تنبان دیدیم.»
🤣14😁1
ایهام از ریشۀ «وَهم» است و «وَهم» به معنی خیال است. ایهام هنگامی است که واژه یا عبارتی، حداقل دو معنی در شعر یا نثر داشته باشد، به گونهای که یکی از معانی آن به ذهن خواننده نزدیکتر باشد و معنی دیگرش دور از ذهن باشد و چه بسا معمولا معنی دوم که دور از ذهن است، زیباتر و با معناتر است.
به نظر شما ایهام در کدام کلمۀ بیت زیر از سعدی وجود دارد؟ و به چه معانی است؟
شکایت از تو ندارم که شُکر باید کرد
گرفته خانهٔ درویش، پادشه به نُزول
می توانید نظرات ارزشمند خود را به آیدی @abbasi2153 یا به دایرکت که در گوشۀ پایین کانال است ارسال فرمایید.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
به نظر شما ایهام در کدام کلمۀ بیت زیر از سعدی وجود دارد؟ و به چه معانی است؟
شکایت از تو ندارم که شُکر باید کرد
گرفته خانهٔ درویش، پادشه به نُزول
می توانید نظرات ارزشمند خود را به آیدی @abbasi2153 یا به دایرکت که در گوشۀ پایین کانال است ارسال فرمایید.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤6
شِکّرستان پارسی
شکایت از تو ندارم که شُکر باید کرد
گرفته خانهٔ درویش، پادشه به نُزول
گرفته خانهٔ درویش، پادشه به نُزول
نگاهی به یک واژه در بیتی از سعدی:
شکایت از تو ندارم که شُکر باید کرد
گرفته خانهٔ درویش، پادشه به نُزول
نزول در این بیت، ایهام دارد. یعنی میشود دو معنا برای آن در نظر گرفت.
معنی اول: معنی ساده و حاضر در ذهن، «نزول به معنای ربا و سود پول» است. پادشاه خانۀ شخص فقیر را به خاطر نزول پول بدهیاش از او گرفته است.
معنی دوم: نزول، فرود آمدن در جایی است. نزول، مصدر «فعل نَزَلَ: فرود آمد» است.
پادشاه (عشق یا معشوق) با فرود آمدن در خانه (خانۀ دل)، آن را گرفته است یا بهتر بگوییم؛ تمام آن را فراگرفته است و در آن خیمه زده است.
با توجه به شواهد موجود در بیت، معنی دوم بهتر است. وقتی پادشاه در خانۀ درویش فرود آمده است، یقینا جای خوشحالی و سپاس دارد؛ چون باعث افتخار صاحبخانه است. به قول حافظ:
کَرَم نما و فرود آ که خانه، خانهٔ توست
و یا سعدی:
جایی که سلطان خیمه زد غوغا نماند عام را
مولانا:
اوست گرفته شهر دل، من به کجا سفر برم؟
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
شکایت از تو ندارم که شُکر باید کرد
گرفته خانهٔ درویش، پادشه به نُزول
نزول در این بیت، ایهام دارد. یعنی میشود دو معنا برای آن در نظر گرفت.
معنی اول: معنی ساده و حاضر در ذهن، «نزول به معنای ربا و سود پول» است. پادشاه خانۀ شخص فقیر را به خاطر نزول پول بدهیاش از او گرفته است.
معنی دوم: نزول، فرود آمدن در جایی است. نزول، مصدر «فعل نَزَلَ: فرود آمد» است.
پادشاه (عشق یا معشوق) با فرود آمدن در خانه (خانۀ دل)، آن را گرفته است یا بهتر بگوییم؛ تمام آن را فراگرفته است و در آن خیمه زده است.
با توجه به شواهد موجود در بیت، معنی دوم بهتر است. وقتی پادشاه در خانۀ درویش فرود آمده است، یقینا جای خوشحالی و سپاس دارد؛ چون باعث افتخار صاحبخانه است. به قول حافظ:
کَرَم نما و فرود آ که خانه، خانهٔ توست
و یا سعدی:
جایی که سلطان خیمه زد غوغا نماند عام را
مولانا:
اوست گرفته شهر دل، من به کجا سفر برم؟
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
1👏6❤4
رها نمیکند ایام در کنار مَنَش
دکترهدایتی
غزل شمارۀ 328 #سعدی با صدای دلنشین استاد دکتر هدایتی اصل
رها نمیکند ایام در کنار منش
که داد خود بستانم به بوسه از دهنش
این فایل را از کانال دکتر هدایتی به نام «داروخانۀ سعدی» گرفتهام.
آدرس کانال ایشان که حتما عضو خواهید شد.
https://t.me/Darokhanehsaadi
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
رها نمیکند ایام در کنار منش
که داد خود بستانم به بوسه از دهنش
این فایل را از کانال دکتر هدایتی به نام «داروخانۀ سعدی» گرفتهام.
آدرس کانال ایشان که حتما عضو خواهید شد.
https://t.me/Darokhanehsaadi
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤8
🐝حجت الله عباسی
امیدوارم روزی فرصت شود خاطره دوران جوانی و بلایی که غلامحسین بر سر پهلوان معرکهگیر در آورد را بنویسم. خیلی شیطون بود.
حکایت غلامحسین و پهلوان معرکهگیر
قول داده بودم حکایتی دیگر از همکلاسی دورۀ ابتدایی را برایتان نقل کنم. همانگونه که قبلا گفتم غلومحسین پسری شوخ و شیطون بود. این جریان مربوط به سالها بعد از دوران مدرسه است.
یک روز برای دیدن پدر و مادر به روستایمان -شِشده- رفته بودم. سر چهارراه ششده یک معرکهگیر که ما به آنها پهلوان میگوییم؛ بساط معرکهگیری گسترده بود. انبوهی از خرت و پرت به همراهش بود: دو جعبۀ مار، وزنههای سنگین سنگی، طبلهای پر از روغن مار که طبق معمول فقط به دست او رسیده بود و دیگران جنس تقلبی دارند، چند دسته دعا برای حل مشکلات مختلف!، یک زنجیر کلفت و محکم و ...
مردم بیکار از جمله خودم دورش حلقه زده بودیم و تماشا میکردیم. نمایشی اجرا میکرد و سپس بچه مرشدی که همراهش بود؛ لُنگ به دست میگرفت و برای جمعآوری پول، دور میزد. مرتبا هم برای سلامتی پهلوان طلب صلوات میشد.
نوبت رسید به قسمتی که میخوابید و باید دو نفر گوشهای او را بگیرند و از زمین بلند کنند. ما که تماشاچی بودیم از این کار احساس درد میکردیم.
- دو نفر جوونمرد بیان جلو. من میخوابم و اون دو نفر گوش منو بگیرن از زمین بلند کنن! بعد هم مارها را از جعبه بیرون میارم!
سپس شرح مفصلی داد از سختی این کار که هرکسی قادر به انجامش نیست و واقعا هم همین طور بود.
دو نفر جلو رفتند که یکی از آنها غلومحسین بود. دیگر آن بچۀ دوران مدرسه نبود و سنش به میانسالی رسیده بود و از شدت کار، بیشتر از سنش به نظر میآمد؛ اما هنوز همان روحیه را میشد در وجودش دید. مضافا به اینکه طبق عادت بچگی مرتبا دستهایش را محکم تکان میداد. چشمم به غلومحسین بود که ببینم چه کار عجیب و غریبی خواهد کرد. همین طور که از لای جمعیت به طرف پهلوان میآمد؛ به سرعت خم شد و چیزی را از روی زمین برداشت. توجهم بیشتر جلب شد طوری که پهلوان را رها کرده بودم و رفته بودم تو نخ غلومحسین؛ چشمم به دستهایش بود و گوشم به زبانش.
گوشهای پهلوان بر اثر تکرار این کار، بزرگ و کلفت شده بود. پهلوان خوابید و مقداری دعا کرد.
غلومحسین گوش سمت چپ پهلوان را گرفت و نفر دیگر گوش سمت راست.
- یا علی! بلند کنین.
دستشان حرکت کرد و ناگهان داد پهلوان بینوا به هوا رفت؛ پهلوان در حالی که روی زمین نشسته بود؛ سرش را میان زانوهاش گذاشته بود و گوش چپش را در دست گرفته بود و از شدت درد به خودش میپیچید. شاید اشکی هم به چشمانش آمده بود.
- خدا لعنت کنه هر چه مردمآزار
غلومحسین هم شق و رق ایستاد و گفت: خدا لعنت کنه هرکه گوشش مث نونِ بازاری (نون سنگک) هس!
- مرد نیس اون که ریگ میزاره لای گوش مردم.
فهمیدم که غلومحسین ریگی را لای لالۀ گوش پهلوان گذاشته و پیچانده است.
دیگر میتوانید صحنه را پیش چشمتان مجسم کنید. مردم از خنده، غش و ریسه میرفتند.
- بچه مرشد زود بساط را جمع کن که از اینجا بریم. اینا آدم نیستن.
حسرت نمایش مارها بر دلمان ماند؛ غلومحسین هم گوشهای ایستاده بود و به شاهکار خودش فکر میکرد. بعدها فقط یکبار غلامحسین را دیدهام و دیگر خبری از او ندارم.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
قول داده بودم حکایتی دیگر از همکلاسی دورۀ ابتدایی را برایتان نقل کنم. همانگونه که قبلا گفتم غلومحسین پسری شوخ و شیطون بود. این جریان مربوط به سالها بعد از دوران مدرسه است.
یک روز برای دیدن پدر و مادر به روستایمان -شِشده- رفته بودم. سر چهارراه ششده یک معرکهگیر که ما به آنها پهلوان میگوییم؛ بساط معرکهگیری گسترده بود. انبوهی از خرت و پرت به همراهش بود: دو جعبۀ مار، وزنههای سنگین سنگی، طبلهای پر از روغن مار که طبق معمول فقط به دست او رسیده بود و دیگران جنس تقلبی دارند، چند دسته دعا برای حل مشکلات مختلف!، یک زنجیر کلفت و محکم و ...
مردم بیکار از جمله خودم دورش حلقه زده بودیم و تماشا میکردیم. نمایشی اجرا میکرد و سپس بچه مرشدی که همراهش بود؛ لُنگ به دست میگرفت و برای جمعآوری پول، دور میزد. مرتبا هم برای سلامتی پهلوان طلب صلوات میشد.
نوبت رسید به قسمتی که میخوابید و باید دو نفر گوشهای او را بگیرند و از زمین بلند کنند. ما که تماشاچی بودیم از این کار احساس درد میکردیم.
- دو نفر جوونمرد بیان جلو. من میخوابم و اون دو نفر گوش منو بگیرن از زمین بلند کنن! بعد هم مارها را از جعبه بیرون میارم!
سپس شرح مفصلی داد از سختی این کار که هرکسی قادر به انجامش نیست و واقعا هم همین طور بود.
دو نفر جلو رفتند که یکی از آنها غلومحسین بود. دیگر آن بچۀ دوران مدرسه نبود و سنش به میانسالی رسیده بود و از شدت کار، بیشتر از سنش به نظر میآمد؛ اما هنوز همان روحیه را میشد در وجودش دید. مضافا به اینکه طبق عادت بچگی مرتبا دستهایش را محکم تکان میداد. چشمم به غلومحسین بود که ببینم چه کار عجیب و غریبی خواهد کرد. همین طور که از لای جمعیت به طرف پهلوان میآمد؛ به سرعت خم شد و چیزی را از روی زمین برداشت. توجهم بیشتر جلب شد طوری که پهلوان را رها کرده بودم و رفته بودم تو نخ غلومحسین؛ چشمم به دستهایش بود و گوشم به زبانش.
گوشهای پهلوان بر اثر تکرار این کار، بزرگ و کلفت شده بود. پهلوان خوابید و مقداری دعا کرد.
غلومحسین گوش سمت چپ پهلوان را گرفت و نفر دیگر گوش سمت راست.
- یا علی! بلند کنین.
دستشان حرکت کرد و ناگهان داد پهلوان بینوا به هوا رفت؛ پهلوان در حالی که روی زمین نشسته بود؛ سرش را میان زانوهاش گذاشته بود و گوش چپش را در دست گرفته بود و از شدت درد به خودش میپیچید. شاید اشکی هم به چشمانش آمده بود.
- خدا لعنت کنه هر چه مردمآزار
غلومحسین هم شق و رق ایستاد و گفت: خدا لعنت کنه هرکه گوشش مث نونِ بازاری (نون سنگک) هس!
- مرد نیس اون که ریگ میزاره لای گوش مردم.
فهمیدم که غلومحسین ریگی را لای لالۀ گوش پهلوان گذاشته و پیچانده است.
دیگر میتوانید صحنه را پیش چشمتان مجسم کنید. مردم از خنده، غش و ریسه میرفتند.
- بچه مرشد زود بساط را جمع کن که از اینجا بریم. اینا آدم نیستن.
حسرت نمایش مارها بر دلمان ماند؛ غلومحسین هم گوشهای ایستاده بود و به شاهکار خودش فکر میکرد. بعدها فقط یکبار غلامحسین را دیدهام و دیگر خبری از او ندارم.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤8🤣8
آواز کردبیات- استاد شجریان در مراسم استاد رضوی سروستانی
استاد شجریان
غزل 387 سعدی
من آن نیام که دل از مهرِ دوست بردارم
و گر ز کینهٔ دشمن به جان رسد کارم
آواز بداهۀ «کردبیات»، اجرا در مراسم بزرگداشت استاد رضوی سروستانی
آواز: استاد شجریان
تار: استاد حسین علیزاده
ضرب: همایون شجریان
استاد علیزاده با تار مشقی که در همانجا قرض میگیرند؛ اجرا میکنند. طبق گفته کسانی که در سالن بودند؛ تار مرتب از کوک خارج میشد. در ابتدای اجرا هم استاد در حال کوک کردن تار هستند.
قایل تصویری و کامل این اجرا در لینک زیر:
https://t.me/Khosousi/11024
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
من آن نیام که دل از مهرِ دوست بردارم
و گر ز کینهٔ دشمن به جان رسد کارم
آواز بداهۀ «کردبیات»، اجرا در مراسم بزرگداشت استاد رضوی سروستانی
آواز: استاد شجریان
تار: استاد حسین علیزاده
ضرب: همایون شجریان
استاد علیزاده با تار مشقی که در همانجا قرض میگیرند؛ اجرا میکنند. طبق گفته کسانی که در سالن بودند؛ تار مرتب از کوک خارج میشد. در ابتدای اجرا هم استاد در حال کوک کردن تار هستند.
قایل تصویری و کامل این اجرا در لینک زیر:
https://t.me/Khosousi/11024
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤11
#شاهنامه_سیاوش 5️⃣
در بخشهای پیشین (اینجا و اینجا و اینجا و اینجا) خواندیم: هنگامی که سیاوش زاده شد؛ مؤبدان، سرنوشت دردناکی را برایش پیشبینی کردند و خاطر کیکاووس از این امر، آزرده شد. رستم او را برای تربیت به نزد خود به زابل برد. پس از آموزشهای لازم، سیاوش به نزد پدر بازگشت. سودابه، نامادری سیاوش، دل به مهر او سپرد و نقشه کشید تا او را به دام خود اندازد. از پادشاه درخواست کرد سیاوش را به اندرونی بفرستد تا خوهران سیاوش او را ببینند. سیاوش نقشه را فهمیده بود اما با اصرار سودابه و کیکاووس ناچار به پذیرش شد.
اما ادامۀ داستان:
سیاوش به همراه هیربَد که مردی پاکاندیشه بود؛ شادمان و خوشحال راهی شبستان شاه شدند. اما سیاوش که روحی پاک داشت از اندیشههای بد در هراس بود.
شبستانیان با شادی و طرب به استقبال آمدند؛ همه جا غرق در ابریشم و دُرّ و مروارید بود؛ سکههای زر بر قدمش نثار میشد؛ شراب و آوای ساز و نوای رامشگران مجلس را به بهشتی آراسته تبدیل کرده بود. بوی مشک و عنبر و زعفران هوا را دلاویز کرده بود؛ زیبارویان با تاجهایی بر سر، جلوهگری میکردند. سیاوش به نزدیک ایوان رسید؛ تختی زرین دید که به جواهرات گرانبها آراسته شده بود:
بران تخت، سودابۀ ماهروی
بسان بهشتی پر از رنگ و بوی
نشسته چو تابان سهیلِ یمن
سر جُعدِ زلفش سراسر شکن
یکی تاج بر سر نهاده بلند
فرو هشته تا پای، مشکین کمند
پرستار، نعلین زرین به دست
به پای ایستاده سرافگنده پست
هنگامی که سیاوش نزدیک شد؛ سودابه با شتاب از تخت فرود آمد؛ سیاوش را در آغوش گرفت؛ چشم و روی سیاوش را غرق بوسه کرد؛ گویی از دیدار آن شاهزاده سیر نمیشود. گفت صدها بار خدای را سپاس میگویم. کسی فرزندی چون تو ندارد؛ حتی شاه هم تبار و ریشهای چون تو ندارد.
سیاوش با زیرکی فهمید که این محبتها و دوستیهای سودابه، پاک و خدایی نیست و ریگی در کفش دارد؛ بنابراین زود به نزد خواهرانش رفت:
برو خواهران آفرین خواندند
به کرسی زرینْش بنشاندند
در شبستانِ شاه همه جا سخن از خِرد و فرهنگ و رفتار والای سیاوش بود. میگفتند گویا این شاهزاده مانند دیگر آدمیان نیست و روح و روانش، دانایی و خِرَد برمیافشانَد.
سیاوش زمانی دراز نزد خواهرانش بود و سپس به آرامی از شبستان خارج شد و به نزد پدر بازآمد و در بارۀ آن چه در سراپرده دیده بود؛ چنین گفت:
همه نیکویی در جهان بهر تست
ز یزدان بهانه نبایدْت جست
ز جمّ و فریدون و هوشنگشاه
فزونی به گنج و به شمشیر و گاه
پادشاه از گفتار فرزند شاد شد و دستور داد ایوان بیارایند و مجلس می و مطرب برپاسازند و دل از هرچه هست بپردازند. چون شب تیره فرا رسید؛ کیکاووس به شبستان به نزد سودابه رفت و از او پرسید:
ز فرهنگ و رای سیاوش بگوی
ز بالا و دیدار و گفتار اوی
پسند تو آمد خردمند هست؟
از آواز به گر ز دیدن بهست؟
و از سودابه چنین پاسخ شنید ....
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
در بخشهای پیشین (اینجا و اینجا و اینجا و اینجا) خواندیم: هنگامی که سیاوش زاده شد؛ مؤبدان، سرنوشت دردناکی را برایش پیشبینی کردند و خاطر کیکاووس از این امر، آزرده شد. رستم او را برای تربیت به نزد خود به زابل برد. پس از آموزشهای لازم، سیاوش به نزد پدر بازگشت. سودابه، نامادری سیاوش، دل به مهر او سپرد و نقشه کشید تا او را به دام خود اندازد. از پادشاه درخواست کرد سیاوش را به اندرونی بفرستد تا خوهران سیاوش او را ببینند. سیاوش نقشه را فهمیده بود اما با اصرار سودابه و کیکاووس ناچار به پذیرش شد.
اما ادامۀ داستان:
سیاوش به همراه هیربَد که مردی پاکاندیشه بود؛ شادمان و خوشحال راهی شبستان شاه شدند. اما سیاوش که روحی پاک داشت از اندیشههای بد در هراس بود.
شبستانیان با شادی و طرب به استقبال آمدند؛ همه جا غرق در ابریشم و دُرّ و مروارید بود؛ سکههای زر بر قدمش نثار میشد؛ شراب و آوای ساز و نوای رامشگران مجلس را به بهشتی آراسته تبدیل کرده بود. بوی مشک و عنبر و زعفران هوا را دلاویز کرده بود؛ زیبارویان با تاجهایی بر سر، جلوهگری میکردند. سیاوش به نزدیک ایوان رسید؛ تختی زرین دید که به جواهرات گرانبها آراسته شده بود:
بران تخت، سودابۀ ماهروی
بسان بهشتی پر از رنگ و بوی
نشسته چو تابان سهیلِ یمن
سر جُعدِ زلفش سراسر شکن
یکی تاج بر سر نهاده بلند
فرو هشته تا پای، مشکین کمند
پرستار، نعلین زرین به دست
به پای ایستاده سرافگنده پست
هنگامی که سیاوش نزدیک شد؛ سودابه با شتاب از تخت فرود آمد؛ سیاوش را در آغوش گرفت؛ چشم و روی سیاوش را غرق بوسه کرد؛ گویی از دیدار آن شاهزاده سیر نمیشود. گفت صدها بار خدای را سپاس میگویم. کسی فرزندی چون تو ندارد؛ حتی شاه هم تبار و ریشهای چون تو ندارد.
سیاوش با زیرکی فهمید که این محبتها و دوستیهای سودابه، پاک و خدایی نیست و ریگی در کفش دارد؛ بنابراین زود به نزد خواهرانش رفت:
برو خواهران آفرین خواندند
به کرسی زرینْش بنشاندند
در شبستانِ شاه همه جا سخن از خِرد و فرهنگ و رفتار والای سیاوش بود. میگفتند گویا این شاهزاده مانند دیگر آدمیان نیست و روح و روانش، دانایی و خِرَد برمیافشانَد.
سیاوش زمانی دراز نزد خواهرانش بود و سپس به آرامی از شبستان خارج شد و به نزد پدر بازآمد و در بارۀ آن چه در سراپرده دیده بود؛ چنین گفت:
همه نیکویی در جهان بهر تست
ز یزدان بهانه نبایدْت جست
ز جمّ و فریدون و هوشنگشاه
فزونی به گنج و به شمشیر و گاه
پادشاه از گفتار فرزند شاد شد و دستور داد ایوان بیارایند و مجلس می و مطرب برپاسازند و دل از هرچه هست بپردازند. چون شب تیره فرا رسید؛ کیکاووس به شبستان به نزد سودابه رفت و از او پرسید:
ز فرهنگ و رای سیاوش بگوی
ز بالا و دیدار و گفتار اوی
پسند تو آمد خردمند هست؟
از آواز به گر ز دیدن بهست؟
و از سودابه چنین پاسخ شنید ....
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👏8❤7
شِکّرستان پارسی
#شاهنامه_سیاوش 5️⃣ در بخشهای پیشین (اینجا و اینجا و اینجا و اینجا) خواندیم: هنگامی که سیاوش زاده شد؛ مؤبدان، سرنوشت دردناکی را برایش پیشبینی کردند و خاطر کیکاووس از این امر، آزرده شد. رستم او را برای تربیت به نزد خود به زابل برد. پس از آموزشهای لازم، سیاوش…
داستان سیاوس طولانی است
آیا مایل هستید خلاصه بنویسم یا به همین شکل ادامه دهم؟ با ایموجیها مشخص نمایید.
به همین شکل باشد. 👍
خلاصه باشد. 👎
آیا مایل هستید خلاصه بنویسم یا به همین شکل ادامه دهم؟ با ایموجیها مشخص نمایید.
به همین شکل باشد. 👍
خلاصه باشد. 👎
👍31👎3
یک حکایت از روستای ما «ششده» و نکتهای در بارۀ یک فیلسوف از نوع «زنبور بی عسل»
یکی از آشنایان میگفت: یک روز در دادگاه یکی از هم محلیهایی که به شر و دعوا شهره بود را دیدم؛ کت و شلوار مرتبی هم پوشیده بود. جلو آمد احوالپرسی کرد و بیمقدمه با اشاره به کت و شلوارش گفت: مردم شعور ندارن! حتی وقتی آدم، کَوت و شلوار (کت و شلوار) پوشیده هم احترام نمیذارن.
و سپس شروع کرد به نصیحت کردن:
چرا مردمدار نیستی؟ چرا مراسم ختم مردم نمیای؟ چرا ارتباطت با مردم کمه؟ آدم باید مردمدار باشه؛ با همه مخصوصا همسایه و هممحلیها ارتباط داشته باشه؛ به مردم احترام بذاره و از بدیهاشون چشم بپوشه و ....
تعجب کردم که این آدم چنین حرفهای قشنگی میزنه. دیدم نصیحتاش پایانی نداره؛ بین حرفاش پرسیدم: دادگاه برای چی اومدی؟
گفت: پیرمرد (بابام) با فلان فلان شدۀ (....) همسایهمون دعوا کرده و زده سر همسایه را شکسته؛ اونم شکایت کرده اومدیم دادگاه.
مبادا که شما دوستان عزیز تصور کنید که این نوشته ربطی به پاکستان و میانجیگریاش دارد؛ یا ربطی به آن فیلسوف، استاد مولویشناس و استاد دانشگاه دارد که مردم را به رفتار خوب و مدارا بر اساس آموزههای مولانا سفارش میکند؛ ولی خدا نکند کسی حرفی بر خلاف دل استاد بزند. چه در این صورت از همان محل سکونتش در آمریکا، نامههایی مینویسد که باید از دسترس بچههای زیر 18 سال به دور داشت؛ مبادا که اخلاقشان فیلسوفانه شود! و مبادا تصور کنید حافظ هم میترسیده است که فرزندش چنین نامه ای را از فیلسوف زمانهاش بخواند و اخلاقش عالی شود که فرموده: گوش نامحرم نباشد جای پيغام «سروش»
چند روز پیش نامهای تند از آقای فیلسوف را خواندم. حدس زدم آقای فیلسوف «دباغ» شاید چون دباغِ داستان مثنوی، بوی عطر بازار کفار در ینگه دنیا مشامش را آزرده است که چنین منگ و مدهوش در میانۀ بازار افتاده و هذیان میگوید. کاش برادری داشته باشد مانند برادر دباغِ داستان مثنویتا چاره دردش کند:
یک برادر داشت آن دباغِ زَفت
گُربُز و دانا بیامد زود تفت
حتما مثنوی را خواندهاید و میدانید که آن برادر چگونه «دباغ» را درمان کرد.؛ اگر نخواندهاید حتما به مثنوی شریف مراجعه کنید.
مثنوی را وامیگذارم و از صاحب شکرستان شاهد میآورم که در بخشی از چرندیاتش چنین گفته است:
جاء مِن أَقْصَی الْقُریٰ عَلّامهای
کانَ یُسْحَب خَلفَهُ عَرّابهای
«اِبْحَثوا حَولَ الْمدینه با شتاب
آوریدش مغزِ سِرگین کِلاب»
(جاء مِن أَقْصَی الْقُریٰ عَلّامهای: مرد بسیار دانایی از آبادی دور دست آمد/کانَ یُسْحَب خَلفَهُ عَرّابهای: یک گاری پشت سرش کشیده میشد/اِبْحَثوا حَولَ الْمدینه: پیرامون شهر را بگردید/کِلاب: جمع کَلْب، سگان )
نمیدانم که آن استاد فیلسوف را از قرائنی که در «» آمده است شناختید یا نه؟ ولی حتی اگر نشناختید تفاوتی نمیکند چون فعلا فیلسوفهای ما که باید از همه آزاداندیشتر باشند؛ از همه تندخوتر هستند؛ چونان پشمینهپوشانِ شعر حافظ:
پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیدهاست بو
از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند
بیخود نیست که «اخوان ثالث» در باره فیلسوفان که یکی همین حضرت آقا باشد فرموده:
ای کلاغ صبحهای روشن و خاموش برفی
خوشتر از هر فیلسوفی دوست دارم قار قارت
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
یکی از آشنایان میگفت: یک روز در دادگاه یکی از هم محلیهایی که به شر و دعوا شهره بود را دیدم؛ کت و شلوار مرتبی هم پوشیده بود. جلو آمد احوالپرسی کرد و بیمقدمه با اشاره به کت و شلوارش گفت: مردم شعور ندارن! حتی وقتی آدم، کَوت و شلوار (کت و شلوار) پوشیده هم احترام نمیذارن.
و سپس شروع کرد به نصیحت کردن:
چرا مردمدار نیستی؟ چرا مراسم ختم مردم نمیای؟ چرا ارتباطت با مردم کمه؟ آدم باید مردمدار باشه؛ با همه مخصوصا همسایه و هممحلیها ارتباط داشته باشه؛ به مردم احترام بذاره و از بدیهاشون چشم بپوشه و ....
تعجب کردم که این آدم چنین حرفهای قشنگی میزنه. دیدم نصیحتاش پایانی نداره؛ بین حرفاش پرسیدم: دادگاه برای چی اومدی؟
گفت: پیرمرد (بابام) با فلان فلان شدۀ (....) همسایهمون دعوا کرده و زده سر همسایه را شکسته؛ اونم شکایت کرده اومدیم دادگاه.
مبادا که شما دوستان عزیز تصور کنید که این نوشته ربطی به پاکستان و میانجیگریاش دارد؛ یا ربطی به آن فیلسوف، استاد مولویشناس و استاد دانشگاه دارد که مردم را به رفتار خوب و مدارا بر اساس آموزههای مولانا سفارش میکند؛ ولی خدا نکند کسی حرفی بر خلاف دل استاد بزند. چه در این صورت از همان محل سکونتش در آمریکا، نامههایی مینویسد که باید از دسترس بچههای زیر 18 سال به دور داشت؛ مبادا که اخلاقشان فیلسوفانه شود! و مبادا تصور کنید حافظ هم میترسیده است که فرزندش چنین نامه ای را از فیلسوف زمانهاش بخواند و اخلاقش عالی شود که فرموده: گوش نامحرم نباشد جای پيغام «سروش»
چند روز پیش نامهای تند از آقای فیلسوف را خواندم. حدس زدم آقای فیلسوف «دباغ» شاید چون دباغِ داستان مثنوی، بوی عطر بازار کفار در ینگه دنیا مشامش را آزرده است که چنین منگ و مدهوش در میانۀ بازار افتاده و هذیان میگوید. کاش برادری داشته باشد مانند برادر دباغِ داستان مثنویتا چاره دردش کند:
یک برادر داشت آن دباغِ زَفت
گُربُز و دانا بیامد زود تفت
حتما مثنوی را خواندهاید و میدانید که آن برادر چگونه «دباغ» را درمان کرد.؛ اگر نخواندهاید حتما به مثنوی شریف مراجعه کنید.
مثنوی را وامیگذارم و از صاحب شکرستان شاهد میآورم که در بخشی از چرندیاتش چنین گفته است:
جاء مِن أَقْصَی الْقُریٰ عَلّامهای
کانَ یُسْحَب خَلفَهُ عَرّابهای
«اِبْحَثوا حَولَ الْمدینه با شتاب
آوریدش مغزِ سِرگین کِلاب»
(جاء مِن أَقْصَی الْقُریٰ عَلّامهای: مرد بسیار دانایی از آبادی دور دست آمد/کانَ یُسْحَب خَلفَهُ عَرّابهای: یک گاری پشت سرش کشیده میشد/اِبْحَثوا حَولَ الْمدینه: پیرامون شهر را بگردید/کِلاب: جمع کَلْب، سگان )
نمیدانم که آن استاد فیلسوف را از قرائنی که در «» آمده است شناختید یا نه؟ ولی حتی اگر نشناختید تفاوتی نمیکند چون فعلا فیلسوفهای ما که باید از همه آزاداندیشتر باشند؛ از همه تندخوتر هستند؛ چونان پشمینهپوشانِ شعر حافظ:
پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیدهاست بو
از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند
بیخود نیست که «اخوان ثالث» در باره فیلسوفان که یکی همین حضرت آقا باشد فرموده:
ای کلاغ صبحهای روشن و خاموش برفی
خوشتر از هر فیلسوفی دوست دارم قار قارت
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👍8❤6