13 مرداد مصادف بود با صد و بیستمین سال صدور فرمان مشروطیت. در این پست، نگاهی بیاندازیم به زندگی عارف قزوینی، یکی از هنرمندان مؤثر در جریان مشروطیت
ابوالقاسم عارف قزوینی، زادۀ 1259 قزوین، فرزند «ملا هادی وکیل» بود که در قزوین به وکالت (نمایندگی مجلس) اشتغال داشت. عارف خوشنویس، شاعر، موسیقیدان، تصنیفساز و خوانندۀ ایرانی دوران قاجار و پهلوی بود که بهخاطر سرودن تصنیفها و غزلهای سیاسی، میهنپرستانه و عاشقانهاش شناخته میشود. عارف شاعر مشروطهخواه است که تصنیفهایش تأثیری بسزا در بین انقلابیون مشروطه داشت. اگر ستارخان، سردار ملی مشروطه گفته شده است؛ عارف، شاعر ملی مشروطه است. دو ویژگی کلیدی شخصیت عارف عبارت بودند از روحیهٔ انقلابی و میهنپرستی.
مدتی به اصرار پدر در پای منبر میرزا حسین واعظ، به نوحهخوانی پرداخت و عمامه میبست؛ ولی پس از مرگ پدر عمامه از سر برداشت و روضهخوانی را رها کرد.
وقتی پدرش درگذشت؛ برخلاف وصیت پدرش، پیکرش را برای دفن به کربلا نبُرد، و نیز آن بخش از تاکستانهای پدرش را که وصیت کرده بود صَرف روضهخوانی شود، وقف تولید شراب نمود.
در دوران نوجوانی به تهران رفت و به خاطر صدای خوشی که داشت؛ وارد خانههای شاهزادگان قاجار شد. تصنیف «افتخار آفاق» ریشه در آشنایی با افتخارالسلطنه، دختر ناصرالدین شاه و حکایت عاشقانۀ این دو دارد. (فرصتی دست دهد مفصل خواهم نوشت.)
عارف در همین زمان با جنبش مشروطه ایران نیز آشنا شد. مظفرالدینشاه تصمیم گرفت برای وی مقرری تعیین کند، اما عارف که منتقد دربار بود، به بهانهای از تهران بیرون رفت و از گرفتن مقرری پرهیز کرد.
عارف کنسرتهای متعددی در ایران برگزار کرد. نخستین کنسرت عارف ۲۰ روز پس از اعدام فضلالله نوری (شیخِ طرفدارِ استبداد)، برگزار شد؛ غزلی که در آن از مرگ شیخ اظهار شادمانی کرده بود را در این کنسرت خواند و درآمد کنسرت به حریقزدگان بازار تهران داده شد.
در سال 1298 کنسرتی در اصفهان برگزار کرد و سردار اسعد بختیاری در همانجا یک ساعت طلا به عارف پیشکش کرد؛ عارف ساعت را به پادوی نمایش بخشید؛ این کار باعث شد اسعد بختیاری با عصبانیت کنسرت را ترک کند.
هنگامی که رضاخان سردار سپه، حکومت جمهوری تشکیل داد؛ عارف که سلطنت قاجار را عامل بدبختی ایران میدانست به حمایت از رضاخان تصنیفهایی ساخت و اجرا کرد. اما محدودیتهای زمان رضاخان بر عارف هم تأثیر گذاشت؛ وی از اجرای کنسرت و سرودن اشعار سیاسی منع شد، و دیوان اشعارش هم توقیف و از نشر آن جلوگیری شد. نتیجه آن که عارف به همدان رفت. برخی اقامت عارف در همدان را تبعید میدانند و برخی معتقدند این یک تبعید خودخواسته بود.
عارف باقیماندهٔ عمر را در خانهای اجارهای در یک قلعهٔ کوچک در دره مرادبیگ همدان با یک خدمتکار با نام جیران خانم و دو سگش زندگی کرد.
هنگامی که یکی از سگهای عارف را مسموم کردند، شایع شد که وی سگ را مخفیانه در امامزاده دهکرد دفن کرده است. این امر باعث شد که مردم قصد کشتن او را بکنند. یکی از دوستان عارف به مدت دو ماه او را در قلعهای پناه داد و بالاخره عارف مجبور شد با حالت ضعف و بیماری به اراک بگریزد.
در سال 1308 زرتشتیان هند از عارف خواستند که به هند برود و در آنجا با رفاه زندگی کند. آنها هزینههای زندگی عارف را نیز متقبل شدند؛ اما وی این دعوت را نپذیرفت. در این دوره با وجودی که فقیر و نادار شده بود؛ از هیچکسی کمک قبول نمیکرد. حتی سهم خودش از ارث پدری را به برادرانش بخشیده بود.
در سال 1310 که قمرالملوک وزیری در همدان کنسرت داشت، نیرالدوله هدایایی شامل یک گلدان نقره به قمر داد. قمر هم عارف را به روی صحنه فراخواند و همهٔ هدایا را به او بخشید؛ اما عارف هدایا را به دانشآموزان نیازمند همدانی بخشید و گلدان را نیز به آرامگاه بوعلیسینا اهدا کرد.
عارف در آخرین دقایق نیمهشب 30 دیماه 1312 درگذشت؛ کسی حاضر نشد برای او نماز میت بخواند ولی در نهایت سید نصرالله بنیصدر (پدر ابوالحسن بنیصدر اولین رئیس جمهور ایران) بر او نماز خواند. پیکر او در آرامگاه بوعلیسینا به خاک سپرده شد. دفن او در آرامگاه بوعلیسینا هم مخالفانی داشت.
بسیاری از تصنیفهای عارف توسط خوانندگان سرشناسی همچون قمرالملوک وزیری، عبداللهخان دوامی، غلامحسین بنان، الهه، و محمدرضا شجریان بازخوانی شدهاند.
تصنیف «از خون جوانان وطن» ساختۀ عارف، با صدای استاد محمدرضا شجریان در لینک زیر:
https://t.me/ShekarestaneParsi/832
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝
ابوالقاسم عارف قزوینی، زادۀ 1259 قزوین، فرزند «ملا هادی وکیل» بود که در قزوین به وکالت (نمایندگی مجلس) اشتغال داشت. عارف خوشنویس، شاعر، موسیقیدان، تصنیفساز و خوانندۀ ایرانی دوران قاجار و پهلوی بود که بهخاطر سرودن تصنیفها و غزلهای سیاسی، میهنپرستانه و عاشقانهاش شناخته میشود. عارف شاعر مشروطهخواه است که تصنیفهایش تأثیری بسزا در بین انقلابیون مشروطه داشت. اگر ستارخان، سردار ملی مشروطه گفته شده است؛ عارف، شاعر ملی مشروطه است. دو ویژگی کلیدی شخصیت عارف عبارت بودند از روحیهٔ انقلابی و میهنپرستی.
مدتی به اصرار پدر در پای منبر میرزا حسین واعظ، به نوحهخوانی پرداخت و عمامه میبست؛ ولی پس از مرگ پدر عمامه از سر برداشت و روضهخوانی را رها کرد.
وقتی پدرش درگذشت؛ برخلاف وصیت پدرش، پیکرش را برای دفن به کربلا نبُرد، و نیز آن بخش از تاکستانهای پدرش را که وصیت کرده بود صَرف روضهخوانی شود، وقف تولید شراب نمود.
در دوران نوجوانی به تهران رفت و به خاطر صدای خوشی که داشت؛ وارد خانههای شاهزادگان قاجار شد. تصنیف «افتخار آفاق» ریشه در آشنایی با افتخارالسلطنه، دختر ناصرالدین شاه و حکایت عاشقانۀ این دو دارد. (فرصتی دست دهد مفصل خواهم نوشت.)
عارف در همین زمان با جنبش مشروطه ایران نیز آشنا شد. مظفرالدینشاه تصمیم گرفت برای وی مقرری تعیین کند، اما عارف که منتقد دربار بود، به بهانهای از تهران بیرون رفت و از گرفتن مقرری پرهیز کرد.
عارف کنسرتهای متعددی در ایران برگزار کرد. نخستین کنسرت عارف ۲۰ روز پس از اعدام فضلالله نوری (شیخِ طرفدارِ استبداد)، برگزار شد؛ غزلی که در آن از مرگ شیخ اظهار شادمانی کرده بود را در این کنسرت خواند و درآمد کنسرت به حریقزدگان بازار تهران داده شد.
در سال 1298 کنسرتی در اصفهان برگزار کرد و سردار اسعد بختیاری در همانجا یک ساعت طلا به عارف پیشکش کرد؛ عارف ساعت را به پادوی نمایش بخشید؛ این کار باعث شد اسعد بختیاری با عصبانیت کنسرت را ترک کند.
هنگامی که رضاخان سردار سپه، حکومت جمهوری تشکیل داد؛ عارف که سلطنت قاجار را عامل بدبختی ایران میدانست به حمایت از رضاخان تصنیفهایی ساخت و اجرا کرد. اما محدودیتهای زمان رضاخان بر عارف هم تأثیر گذاشت؛ وی از اجرای کنسرت و سرودن اشعار سیاسی منع شد، و دیوان اشعارش هم توقیف و از نشر آن جلوگیری شد. نتیجه آن که عارف به همدان رفت. برخی اقامت عارف در همدان را تبعید میدانند و برخی معتقدند این یک تبعید خودخواسته بود.
عارف باقیماندهٔ عمر را در خانهای اجارهای در یک قلعهٔ کوچک در دره مرادبیگ همدان با یک خدمتکار با نام جیران خانم و دو سگش زندگی کرد.
هنگامی که یکی از سگهای عارف را مسموم کردند، شایع شد که وی سگ را مخفیانه در امامزاده دهکرد دفن کرده است. این امر باعث شد که مردم قصد کشتن او را بکنند. یکی از دوستان عارف به مدت دو ماه او را در قلعهای پناه داد و بالاخره عارف مجبور شد با حالت ضعف و بیماری به اراک بگریزد.
در سال 1308 زرتشتیان هند از عارف خواستند که به هند برود و در آنجا با رفاه زندگی کند. آنها هزینههای زندگی عارف را نیز متقبل شدند؛ اما وی این دعوت را نپذیرفت. در این دوره با وجودی که فقیر و نادار شده بود؛ از هیچکسی کمک قبول نمیکرد. حتی سهم خودش از ارث پدری را به برادرانش بخشیده بود.
در سال 1310 که قمرالملوک وزیری در همدان کنسرت داشت، نیرالدوله هدایایی شامل یک گلدان نقره به قمر داد. قمر هم عارف را به روی صحنه فراخواند و همهٔ هدایا را به او بخشید؛ اما عارف هدایا را به دانشآموزان نیازمند همدانی بخشید و گلدان را نیز به آرامگاه بوعلیسینا اهدا کرد.
عارف در آخرین دقایق نیمهشب 30 دیماه 1312 درگذشت؛ کسی حاضر نشد برای او نماز میت بخواند ولی در نهایت سید نصرالله بنیصدر (پدر ابوالحسن بنیصدر اولین رئیس جمهور ایران) بر او نماز خواند. پیکر او در آرامگاه بوعلیسینا به خاک سپرده شد. دفن او در آرامگاه بوعلیسینا هم مخالفانی داشت.
بسیاری از تصنیفهای عارف توسط خوانندگان سرشناسی همچون قمرالملوک وزیری، عبداللهخان دوامی، غلامحسین بنان، الهه، و محمدرضا شجریان بازخوانی شدهاند.
تصنیف «از خون جوانان وطن» ساختۀ عارف، با صدای استاد محمدرضا شجریان در لینک زیر:
https://t.me/ShekarestaneParsi/832
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝
❤5🥰3👏3
شِکّرستان پارسی
تصنیف «از خون جوانان وطن» ساختۀ عارف، با صدای استاد محمدرضا شجریان در لینک زیر:
تصنیف از خون جوانان وطن
استاد شجریان و پایور
تصنیف «از خون جوانان وطن» (مایۀ دشتی)
تصنیفسرا: عارف
اجرا: گروه استاد پایور
با صدای استاد محمدرضا شجریان، استاد شجریان با یک واسطه (عبداللهخان دوامی) از عارف گرفته است.
این تصنیف در دورهٔ دوم مجلس شورای ایران، در آغاز انقلاب مشروطه به یاد اولین قربانیان آزادی سروده شدهاست.
شعری که برای تصنیف سروده میشود در خوانش عادی، حالت نظم شعری کامل ندارد و از ابتدا با آهنگ سروده شده است و با تکرار و افزودن هجاهایی اجرا میشود. به تکرار واژهها و نوع خوانش دقت کنید. (مثلا از خون جوا، از خون جوا، از خون جوا...ناااانِ../ یا مصرع: از اشک، همه روی زمین زیر و زِبَر کن: از اشکِ همه... از اشکِ همه .... از اشکِ همهههه روی زمین زیرُ، جانم زیرُ، زمین زیرُ، جانم زیر و زبر کن)
انصافا این بار که تصنیف را برای آمادهسازی کانال کار میکردم؛ بیشتر از چند دهه گوش کردن به زیبایی این تصنیف پی بردم.
خلاصهای از زندگی عارف درلینک زیر:
https://t.me/ShekarestaneParsi/831
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید و لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝
تصنیفسرا: عارف
اجرا: گروه استاد پایور
با صدای استاد محمدرضا شجریان، استاد شجریان با یک واسطه (عبداللهخان دوامی) از عارف گرفته است.
این تصنیف در دورهٔ دوم مجلس شورای ایران، در آغاز انقلاب مشروطه به یاد اولین قربانیان آزادی سروده شدهاست.
شعری که برای تصنیف سروده میشود در خوانش عادی، حالت نظم شعری کامل ندارد و از ابتدا با آهنگ سروده شده است و با تکرار و افزودن هجاهایی اجرا میشود. به تکرار واژهها و نوع خوانش دقت کنید. (مثلا از خون جوا، از خون جوا، از خون جوا...ناااانِ../ یا مصرع: از اشک، همه روی زمین زیر و زِبَر کن: از اشکِ همه... از اشکِ همه .... از اشکِ همهههه روی زمین زیرُ، جانم زیرُ، زمین زیرُ، جانم زیر و زبر کن)
انصافا این بار که تصنیف را برای آمادهسازی کانال کار میکردم؛ بیشتر از چند دهه گوش کردن به زیبایی این تصنیف پی بردم.
خلاصهای از زندگی عارف درلینک زیر:
https://t.me/ShekarestaneParsi/831
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید و لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝
❤9👏3
چای با طعم توپ (از کتاب لطیفههای نهانی به قلم خودم)
بیسیمچی یک آتشبار توپخانه در نزدیکی آبادان بودم. قطعنامه قبول شده بود و نیروهای سازمان ملل در خطوط جنگی، مستقر شده بودند. بیسیم خفه شده بود؛ هیچ اتفاق خاصی نمیافتاد. ماه محرّم بود و رادیو هم موسیقی پخش نمیکرد. حوصلهمان حسابی سر رفته بود.
یک روز عصر چند تا از بچّههای جهرم برای دیدن همشهریشان آقای کوشکی (فرمانده) آمده بودند و به رسم جهرمیها مقداری بادمجان سوغات آورده بودند. یک کارتن!
از این سوغاتی، لجمان گرفته بود. در ذهنم داشت یک برنامه برای برون رفت از رکود و سکوت، شکل میگرفت. فرمانده، پاس گلش را داد.
بعد از صرف شام، آقای کوشکی مهربان و مهمانان، روی تخت آن طرف سنگر نشسته بودند و صحبتشان گل انداخته بود. من و کمکیام -آقای بیابانی- زیر کپر جلوی سنگر، نشسته بودیم و سر به سر هم میگذاشتیم. آقای کوشکی صدا زد:
- هم شهری فسایی! کاش برای مهمونا یه چایی دم میکردی.
- چشم رئیس! الآن چایی را آماده میکنم.
آخ جون! سرو کلۀ شیطونو پیدا شد.
کتری را پر از آب کردم و گذاشتم روی چراغ و غرق تفکر شدم.
- چه شده تو فکری؟
- بیابانی بیا برای امشب بساط خنده را جفت و جور کنیم! یه چیزی بریزیم تو چایی بدیم مهمونا بخورن.
- نه، میمیرن بیچارهها! بدبخت میشیم.
- چیزی نمیشه. کاش چوپپنبۀ سر بطری داشتیم؛ خیلی برای داخل چایی خوبه!
- حالا چوبپنبه از کجا بیارم؟
- برو چندتا مورچۀ زرد بیار!
- این نصف شبی مورچه از کجا گیر بیارم؟
- من چه میدونم؛ تو بلندگو صداشون بزن! بگو چند فروند مورچۀ زرد نیاز داریم!
«ای خدا حالا چی بریزیم تو چایی؟ ... آها فهمیدم.»
- بیابانی برو مقداری خرج توپ بیار!
- نه منفجر میشن!
- نه بابا! خرج فقط با آتش میسوزه؛ خطری نداره. نهایتا دلدرد میگیرن؛ ما هم باهاشون تا بیمارستان میریم و از هوای خنک لذت میبریم.
خرجها را ریختیم داخل چایی. پیشبینی میکردم که لو برود و به خوردِ خودمان بدهند.
- بیابانی جان! خودت رو به دلدرد خفیف بزن.
- چرا خفیف؟
- اگه شدید باشه، این نصف شبی باید بری بیمارستان و آمپول و ...
او هم کارش را خوب بلد بود. بالأخره چای حاضر شد و تحویل فرمانده دادیم؛ امّا خنده امانمان نمیداد.
هر کدام یک لیوان چای خوردند؛ کمکم آقای کوشکی، مشکوک شد. بلند شد آمد پیش ما.
- راستشو بگین به چه میخندین؟ حتماً یه کاری کردین. از این فساییها هرچی بگی برمیا! یالا بگین چه کردین؟
- خنده هم قدغنه؟
رفت پیش مهمانان و بعد از چند لحظه با کتری چای برگشت.
- خودتون هم بخورین!
دلدرد بیابانی شدید شد:
- آآآآی مُردم از دلدرد!
آقای کوشکی مهربان دلش سوخت.
- بلند شو بگم ببرنت اورژانس.
دیدم بیچاره بیابانی باید به زیر آمپول و سِرُم برود.
- نه ممکنه سردیش شده باشه؛ بذار خودم براش نبات داغ درست کنم.
- کتری خالی نداریم؛ این که چایی داخلش هست. همین چایی رو بکن نبات داغ. دو نفرتون هم بخورین.
- بابا! دست بردار؛ دوستم داره میمیره؛ اون وقت من چایی بخورم؟ هرگز!
بیابانی هم دائم وضعش بدتر میشد تا جایی که آقای کوشکی گفت:
- زود باش براش نبات داغ درست کن.
مهلت ندادم؛ سریع، چایی را خالی کردم و آب گذاشتم برای نبات داغ. آقای کوشکی رفت پیش مهمانان که خیلی از بابت بیماری بیابانی ناراحت بودند.
گوشم به مهمانان بود که کی به خاطر مصرف خرج توپ، داد و فریادشان بلند شود. دل تو دلم نبود؛ نکنه مسموم بشن. ولی بهش فکر کرده بودم که مریضی، ربطی به چای نداره؛ چون بیابانی هم چای نخورده، ولی مریض شده!
با دور ریختهشدنِ چای، فریادهای بیابانی هم کمکم فروکش کرد. داشت وضعیت سفید میشد که آقای کوشکی بلند شد آمد پیش ما.
- چی شد؟ چرا خوب شدی؟ حتماً اینم نقشهتون بوده!
- نه بابا نقشه چی؟ شما هم به همه چی مشکوکین!
نبات داغ که علم شد؛ رگ ایثارگری بیابانی هم جنبید.
- من نبات داغ نمیخوام. آقای کوشکی ببر بده مهمونا؛ ممکنه سردیشون شده باشه.
فکر جالبی بود و باعث میشد به خاطر خرجها، بیمار نشوند. فکر بیابانی، خوب کار میکرد!
- آقای کوشکی ببین ما چه آدمای خوبی هستیم. ببین دوستم چقدر ایثارگره! اون وقت شما به ما دوتا مشکوک شدی؟
مهمانها نبات داغ را خوردند و رفتند. تا چند روز محاکمه برقرار بود.
- راستشو بگین! اون شب چهکار کردین؟
انگار فرمانده هم حوصلهاش سر رفته بود و دنبال سوژه بود که بخندد.
- هیچّی. جنگ که نیس؛ حوصلهمون سر رفته بود؛ الکی میخندیدیم.
تا روز آخر هم که از پیشش رفتم؛ همین طور الکی! مشکوک بود. ولی این راز، سر به مُهر ماند تا سال 94 که شمارهاش را پیدا کردم؛ زنگ زدم؛ احوالپرسی کردم و سیر تا پیاز ماجرا را تعریف کردم.
میگفت: من هر وقت یادم میومد، مطمئن بودم که اون شب یه خرابکاری شده بود.
🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به همراه لینک، به دوستان معرفی فرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
بیسیمچی یک آتشبار توپخانه در نزدیکی آبادان بودم. قطعنامه قبول شده بود و نیروهای سازمان ملل در خطوط جنگی، مستقر شده بودند. بیسیم خفه شده بود؛ هیچ اتفاق خاصی نمیافتاد. ماه محرّم بود و رادیو هم موسیقی پخش نمیکرد. حوصلهمان حسابی سر رفته بود.
یک روز عصر چند تا از بچّههای جهرم برای دیدن همشهریشان آقای کوشکی (فرمانده) آمده بودند و به رسم جهرمیها مقداری بادمجان سوغات آورده بودند. یک کارتن!
از این سوغاتی، لجمان گرفته بود. در ذهنم داشت یک برنامه برای برون رفت از رکود و سکوت، شکل میگرفت. فرمانده، پاس گلش را داد.
بعد از صرف شام، آقای کوشکی مهربان و مهمانان، روی تخت آن طرف سنگر نشسته بودند و صحبتشان گل انداخته بود. من و کمکیام -آقای بیابانی- زیر کپر جلوی سنگر، نشسته بودیم و سر به سر هم میگذاشتیم. آقای کوشکی صدا زد:
- هم شهری فسایی! کاش برای مهمونا یه چایی دم میکردی.
- چشم رئیس! الآن چایی را آماده میکنم.
آخ جون! سرو کلۀ شیطونو پیدا شد.
کتری را پر از آب کردم و گذاشتم روی چراغ و غرق تفکر شدم.
- چه شده تو فکری؟
- بیابانی بیا برای امشب بساط خنده را جفت و جور کنیم! یه چیزی بریزیم تو چایی بدیم مهمونا بخورن.
- نه، میمیرن بیچارهها! بدبخت میشیم.
- چیزی نمیشه. کاش چوپپنبۀ سر بطری داشتیم؛ خیلی برای داخل چایی خوبه!
- حالا چوبپنبه از کجا بیارم؟
- برو چندتا مورچۀ زرد بیار!
- این نصف شبی مورچه از کجا گیر بیارم؟
- من چه میدونم؛ تو بلندگو صداشون بزن! بگو چند فروند مورچۀ زرد نیاز داریم!
«ای خدا حالا چی بریزیم تو چایی؟ ... آها فهمیدم.»
- بیابانی برو مقداری خرج توپ بیار!
- نه منفجر میشن!
- نه بابا! خرج فقط با آتش میسوزه؛ خطری نداره. نهایتا دلدرد میگیرن؛ ما هم باهاشون تا بیمارستان میریم و از هوای خنک لذت میبریم.
خرجها را ریختیم داخل چایی. پیشبینی میکردم که لو برود و به خوردِ خودمان بدهند.
- بیابانی جان! خودت رو به دلدرد خفیف بزن.
- چرا خفیف؟
- اگه شدید باشه، این نصف شبی باید بری بیمارستان و آمپول و ...
او هم کارش را خوب بلد بود. بالأخره چای حاضر شد و تحویل فرمانده دادیم؛ امّا خنده امانمان نمیداد.
هر کدام یک لیوان چای خوردند؛ کمکم آقای کوشکی، مشکوک شد. بلند شد آمد پیش ما.
- راستشو بگین به چه میخندین؟ حتماً یه کاری کردین. از این فساییها هرچی بگی برمیا! یالا بگین چه کردین؟
- خنده هم قدغنه؟
رفت پیش مهمانان و بعد از چند لحظه با کتری چای برگشت.
- خودتون هم بخورین!
دلدرد بیابانی شدید شد:
- آآآآی مُردم از دلدرد!
آقای کوشکی مهربان دلش سوخت.
- بلند شو بگم ببرنت اورژانس.
دیدم بیچاره بیابانی باید به زیر آمپول و سِرُم برود.
- نه ممکنه سردیش شده باشه؛ بذار خودم براش نبات داغ درست کنم.
- کتری خالی نداریم؛ این که چایی داخلش هست. همین چایی رو بکن نبات داغ. دو نفرتون هم بخورین.
- بابا! دست بردار؛ دوستم داره میمیره؛ اون وقت من چایی بخورم؟ هرگز!
بیابانی هم دائم وضعش بدتر میشد تا جایی که آقای کوشکی گفت:
- زود باش براش نبات داغ درست کن.
مهلت ندادم؛ سریع، چایی را خالی کردم و آب گذاشتم برای نبات داغ. آقای کوشکی رفت پیش مهمانان که خیلی از بابت بیماری بیابانی ناراحت بودند.
گوشم به مهمانان بود که کی به خاطر مصرف خرج توپ، داد و فریادشان بلند شود. دل تو دلم نبود؛ نکنه مسموم بشن. ولی بهش فکر کرده بودم که مریضی، ربطی به چای نداره؛ چون بیابانی هم چای نخورده، ولی مریض شده!
با دور ریختهشدنِ چای، فریادهای بیابانی هم کمکم فروکش کرد. داشت وضعیت سفید میشد که آقای کوشکی بلند شد آمد پیش ما.
- چی شد؟ چرا خوب شدی؟ حتماً اینم نقشهتون بوده!
- نه بابا نقشه چی؟ شما هم به همه چی مشکوکین!
نبات داغ که علم شد؛ رگ ایثارگری بیابانی هم جنبید.
- من نبات داغ نمیخوام. آقای کوشکی ببر بده مهمونا؛ ممکنه سردیشون شده باشه.
فکر جالبی بود و باعث میشد به خاطر خرجها، بیمار نشوند. فکر بیابانی، خوب کار میکرد!
- آقای کوشکی ببین ما چه آدمای خوبی هستیم. ببین دوستم چقدر ایثارگره! اون وقت شما به ما دوتا مشکوک شدی؟
مهمانها نبات داغ را خوردند و رفتند. تا چند روز محاکمه برقرار بود.
- راستشو بگین! اون شب چهکار کردین؟
انگار فرمانده هم حوصلهاش سر رفته بود و دنبال سوژه بود که بخندد.
- هیچّی. جنگ که نیس؛ حوصلهمون سر رفته بود؛ الکی میخندیدیم.
تا روز آخر هم که از پیشش رفتم؛ همین طور الکی! مشکوک بود. ولی این راز، سر به مُهر ماند تا سال 94 که شمارهاش را پیدا کردم؛ زنگ زدم؛ احوالپرسی کردم و سیر تا پیاز ماجرا را تعریف کردم.
میگفت: من هر وقت یادم میومد، مطمئن بودم که اون شب یه خرابکاری شده بود.
🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به همراه لینک، به دوستان معرفی فرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
🤣10❤3👏3
شِکّرستان پارسی
چای با طعم توپ (از کتاب لطیفههای نهانی به قلم خودم) بیسیمچی یک آتشبار توپخانه در نزدیکی آبادان بودم. قطعنامه قبول شده بود و نیروهای سازمان ملل در خطوط جنگی، مستقر شده بودند. بیسیم خفه شده بود؛ هیچ اتفاق خاصی نمیافتاد. ماه محرّم بود و رادیو هم موسیقی…
این خاطره که مقداری خلاصه شده است را از کتاب «لطیفههای نهانی» (به قلم خودم) انتخاب کردهام؛ مناسبتی دارد که به پُستی که روز اول شهریور منتشر خواهم کرد ارتباط دارد. البته اگه تا اون روز باشیم.
❤9👏2😁1
شِکّرستان پارسی
داستان کاکا احمد و کاکا حیدر 1️⃣ برای این که مکان قهرمانان داستان مشخص باشد؛ آنها را به یکی از روستاهای فسا میآورم. در روستایی در اطراف زاهدان فسا (نام فعلی زاهدشهر) دو دوست زندگی میکردند به نامهای احمد و حیدر. این دو چنان با هم رفیق و صمیمی بودند که از…
قسمتی دیگر از داستان احمد و حیدر را بنویسم یا یک شعر یا موسیقی؟
1👍8❤6
شِکّرستان پارسی
داستان کاکا احمد و کاکا حیدر 1️⃣ برای این که مکان قهرمانان داستان مشخص باشد؛ آنها را به یکی از روستاهای فسا میآورم. در روستایی در اطراف زاهدان فسا (نام فعلی زاهدشهر) دو دوست زندگی میکردند به نامهای احمد و حیدر. این دو چنان با هم رفیق و صمیمی بودند که از…
داستان احمد و حیدر 2️⃣
در قسمت قبل گفتم که احمد، کولوک (خمرۀ کوچک) شیره را از خانۀ دوستش حیدر دزدید و پس از رد و بدل شدن شبانۀ ظرف شیره بین این دو دوست، زن حیدر، نزدیک خانه به حیدر خبر داد که بزشان دزدیده شده
لینک قسمت اول:
https://t.me/ShekarestaneParsi/809
حیدر، کولوک را به دستش همسرش داد و برای پس گرفتن بُز، با شتاب به دنبال احمد رفت. چند کوچه را گشت ولی اثری از احمد نبود؛ ناچارا به خانه برگشت. وقتی وارد خانه شد دید همسرش با آرامش داخل خانه نشسته است.
- چه کار کردی؟ پیداش کردی؟ کو کولوکو؟
- من رفتم دنبال بُزو
- دنبال بزو؟ بزو که تو خونه هس! ایناهاش!
حیدر فهمید که آن زن چادر بهسر کسی نبوده جز کاکا احمد. صبح شده بود؛ حیدر به طرف خانۀ احمد راه افتاد و وقتی وارد شد دید احمد و همسرش دارند شیره را با نان میخورند.
- خب کاکا احمد! کولوکو بردی و داری شیرهها میخوری!
- چه کار کنم؟ دیه (دیگه) هیچی نداشتیم. مال من و تو هم نداره. بفرما بخور کاکاحیدر. مالت میره همراهیش کن!
حیدر نشست و لقمهای نان و شیره خورد و گفت: باید در بشیم بریم یه طرفی دنبال کار. اینجا که رزق و روزی از بین رفته.
احمد پیشنهاد داد برای کار سری به جهرم بزنند. شاید آنجا داخل باغهای مرکبات و خرما، کاری پیدا کنند.
فردا صبح زود، مِلکیها (مِلْکی = گیوه) را ورکشیدند؛ دستمال نانی به کمر بستند و حرکت کردند. از راههای خاکی و خشک و تفتیده رفتند تا به روستاهای باباعرب و دهزیر جهرم رسیدند. از آنجا گذر کردند و تا قبل از ظهر به قطبآباد رسیدند. حدود ساعت 3 بعد از ظهر در جهرم بودند.
هوای جهرم گرم و خفهکننده بود. تصمیم گرفتند برای استراحت به طرف قبرستان بروند و کمی در سایۀ درختان بیاسایند. نرسیده به قبرستان، جمعیتی پدیدار شد که داشتند جنازهای را به طرف قبرستان میبردند. برای حیدر و احمد که ذهن تیزی داشتند سخت نبود که حدس بزنند «شخص مهمی فوت کرده است»؛ از شلوغی جمعیت معلوم بود.
حیدر به احمد نگاهی کرد و گفت: کاکا احمد تو فکری! تو هم به چی (چیزی) که من فکر میکنم؛ فکر میکنی؟
- ها. (بله) بریم ببینیم چه خبره!
کنار جمعیت تشییع کننده حرکت میکردند و گوششان تیز بود که چه کسی مرده و چهکاره است؛ زیاد هم به آدمهای اصلی نزدیک نمیشدند. خلاصۀ اطلاعاتی که به دست آوردند: «شخص مرحوم نامش حاج حسین است؛ آدم معروف و نیکوکاری است؛ از اهالی یکی از روستاهای جهرم است که به جهرم نقل مکان کرده و همین جا زن گرفته است. در بازار، حجرۀ فرشفروشی و عبافروشی دارد. ضمنا یک برادر به نام حسن داشته است که طبق گفتۀ حاج حسین، سالها پیش هنگامی که ساکن سیمکانِ جهرم بودهاند؛ برای کار به طرف کشورهای خلیج فارس رفته است و برنگشته است؛ شاید از بین رفته باشد. زن حاج حسین هم که اهل جهرم است آن برادر را ندیده و نمیشناسد.»
چشم حیدر و احمد خیره شد.
- حسن!
- بله
- خوب فهمیدی! از الآن تو احمد نیسی! حسن هسی.
- بله فهمیدم. کی بریم طرفشون؟
- بذار خاکش کنن؛ وختی رفتن خونه، چند ساعت بعد ما هم میریم.
- نه کاکا حیدر، من تَهنا (تنها) میرم. تو که حاجی حسینی و داخل قبری!
- چکار کنیم؟
- قبر را میکنیم؛ تو میری داخل قبر. منم میرم همه را میارم اینجا! یادت باشه که باید چه بگی!
- کاملا حواسم هس.
نقشه را با هم مرور کردند.
بعد از غروب آفتاب وقتی همه جا ساکت شد؛ قبر را شکافتند. حیدر داخل قبر شد و احمد چندتا چوب روی قبر گذاشت؛ کمی خاک روی آن ریخت و یک راه برای نور و هوا و شنیده شدن صدا باز گذاشت.
- کاکا احمد زود برو که من اینجا اذیت نشم.
ساعتی از شب گذشته، احمد یا همان حسنِ جدید به در خانۀ حاجی حسین آمد. جمعی جلوی در ایستاده بودند و به واردین، خوشآمد میگفتند.
- اینجا خونۀ حسینه؟
- بله بفرمایین. زحمت کشیدین. قدم خیر به خونه ببرین.
- زحمت نیس. وظیفم هس بعد از سالها به خونۀ کاکام سر بزنم.
- شما کی هسی؟
- من حسن هسم، کاکای حسین!
آدمهای جلوی در تعجب کردند. یکی سریع وارد خانه شد و خبر داد که یه نفر اومده دم در، میگه حسن هسم؛ کاکای حاجی حسین.
آدم عاقلی داخل جمع گفت: خدایا حاجی چه نیت پاکی داشت. کاکاش پیدا شده. کمی خودتون کنترل کنین تا نفهمه حاجی فوت کرده.
حسن را با احترام وارد خانه کردند؛ ولی میخواستند امتحانش کنند که راست میگوید یا نه.
- خب تعریف کن حسن خان، چه به روزگارت اومد؟
- سی سال پیش هرچه داشتم پیش کاکام گذاشتم و از سیمَکون (سیمکان از توابع جهرم است.) غاچاقی (قاچاقی) رفتم کویت. اونجا که رسیدم شرطهها دستگیرم کردن و تا الآن زندان بودم. تازگی آزاد شدم و فرار کردم اومدم پیش کاکام. کو کاکام حسین؟!
- حاجی حسین هم میا. رفته بیرون.
خدایا چطوری بهش بگیم که سکته نکنه؟
ادامه دارد...
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به همراه لینک، به دوستانتان معرفی فرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
در قسمت قبل گفتم که احمد، کولوک (خمرۀ کوچک) شیره را از خانۀ دوستش حیدر دزدید و پس از رد و بدل شدن شبانۀ ظرف شیره بین این دو دوست، زن حیدر، نزدیک خانه به حیدر خبر داد که بزشان دزدیده شده
لینک قسمت اول:
https://t.me/ShekarestaneParsi/809
حیدر، کولوک را به دستش همسرش داد و برای پس گرفتن بُز، با شتاب به دنبال احمد رفت. چند کوچه را گشت ولی اثری از احمد نبود؛ ناچارا به خانه برگشت. وقتی وارد خانه شد دید همسرش با آرامش داخل خانه نشسته است.
- چه کار کردی؟ پیداش کردی؟ کو کولوکو؟
- من رفتم دنبال بُزو
- دنبال بزو؟ بزو که تو خونه هس! ایناهاش!
حیدر فهمید که آن زن چادر بهسر کسی نبوده جز کاکا احمد. صبح شده بود؛ حیدر به طرف خانۀ احمد راه افتاد و وقتی وارد شد دید احمد و همسرش دارند شیره را با نان میخورند.
- خب کاکا احمد! کولوکو بردی و داری شیرهها میخوری!
- چه کار کنم؟ دیه (دیگه) هیچی نداشتیم. مال من و تو هم نداره. بفرما بخور کاکاحیدر. مالت میره همراهیش کن!
حیدر نشست و لقمهای نان و شیره خورد و گفت: باید در بشیم بریم یه طرفی دنبال کار. اینجا که رزق و روزی از بین رفته.
احمد پیشنهاد داد برای کار سری به جهرم بزنند. شاید آنجا داخل باغهای مرکبات و خرما، کاری پیدا کنند.
فردا صبح زود، مِلکیها (مِلْکی = گیوه) را ورکشیدند؛ دستمال نانی به کمر بستند و حرکت کردند. از راههای خاکی و خشک و تفتیده رفتند تا به روستاهای باباعرب و دهزیر جهرم رسیدند. از آنجا گذر کردند و تا قبل از ظهر به قطبآباد رسیدند. حدود ساعت 3 بعد از ظهر در جهرم بودند.
هوای جهرم گرم و خفهکننده بود. تصمیم گرفتند برای استراحت به طرف قبرستان بروند و کمی در سایۀ درختان بیاسایند. نرسیده به قبرستان، جمعیتی پدیدار شد که داشتند جنازهای را به طرف قبرستان میبردند. برای حیدر و احمد که ذهن تیزی داشتند سخت نبود که حدس بزنند «شخص مهمی فوت کرده است»؛ از شلوغی جمعیت معلوم بود.
حیدر به احمد نگاهی کرد و گفت: کاکا احمد تو فکری! تو هم به چی (چیزی) که من فکر میکنم؛ فکر میکنی؟
- ها. (بله) بریم ببینیم چه خبره!
کنار جمعیت تشییع کننده حرکت میکردند و گوششان تیز بود که چه کسی مرده و چهکاره است؛ زیاد هم به آدمهای اصلی نزدیک نمیشدند. خلاصۀ اطلاعاتی که به دست آوردند: «شخص مرحوم نامش حاج حسین است؛ آدم معروف و نیکوکاری است؛ از اهالی یکی از روستاهای جهرم است که به جهرم نقل مکان کرده و همین جا زن گرفته است. در بازار، حجرۀ فرشفروشی و عبافروشی دارد. ضمنا یک برادر به نام حسن داشته است که طبق گفتۀ حاج حسین، سالها پیش هنگامی که ساکن سیمکانِ جهرم بودهاند؛ برای کار به طرف کشورهای خلیج فارس رفته است و برنگشته است؛ شاید از بین رفته باشد. زن حاج حسین هم که اهل جهرم است آن برادر را ندیده و نمیشناسد.»
چشم حیدر و احمد خیره شد.
- حسن!
- بله
- خوب فهمیدی! از الآن تو احمد نیسی! حسن هسی.
- بله فهمیدم. کی بریم طرفشون؟
- بذار خاکش کنن؛ وختی رفتن خونه، چند ساعت بعد ما هم میریم.
- نه کاکا حیدر، من تَهنا (تنها) میرم. تو که حاجی حسینی و داخل قبری!
- چکار کنیم؟
- قبر را میکنیم؛ تو میری داخل قبر. منم میرم همه را میارم اینجا! یادت باشه که باید چه بگی!
- کاملا حواسم هس.
نقشه را با هم مرور کردند.
بعد از غروب آفتاب وقتی همه جا ساکت شد؛ قبر را شکافتند. حیدر داخل قبر شد و احمد چندتا چوب روی قبر گذاشت؛ کمی خاک روی آن ریخت و یک راه برای نور و هوا و شنیده شدن صدا باز گذاشت.
- کاکا احمد زود برو که من اینجا اذیت نشم.
ساعتی از شب گذشته، احمد یا همان حسنِ جدید به در خانۀ حاجی حسین آمد. جمعی جلوی در ایستاده بودند و به واردین، خوشآمد میگفتند.
- اینجا خونۀ حسینه؟
- بله بفرمایین. زحمت کشیدین. قدم خیر به خونه ببرین.
- زحمت نیس. وظیفم هس بعد از سالها به خونۀ کاکام سر بزنم.
- شما کی هسی؟
- من حسن هسم، کاکای حسین!
آدمهای جلوی در تعجب کردند. یکی سریع وارد خانه شد و خبر داد که یه نفر اومده دم در، میگه حسن هسم؛ کاکای حاجی حسین.
آدم عاقلی داخل جمع گفت: خدایا حاجی چه نیت پاکی داشت. کاکاش پیدا شده. کمی خودتون کنترل کنین تا نفهمه حاجی فوت کرده.
حسن را با احترام وارد خانه کردند؛ ولی میخواستند امتحانش کنند که راست میگوید یا نه.
- خب تعریف کن حسن خان، چه به روزگارت اومد؟
- سی سال پیش هرچه داشتم پیش کاکام گذاشتم و از سیمَکون (سیمکان از توابع جهرم است.) غاچاقی (قاچاقی) رفتم کویت. اونجا که رسیدم شرطهها دستگیرم کردن و تا الآن زندان بودم. تازگی آزاد شدم و فرار کردم اومدم پیش کاکام. کو کاکام حسین؟!
- حاجی حسین هم میا. رفته بیرون.
خدایا چطوری بهش بگیم که سکته نکنه؟
ادامه دارد...
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به همراه لینک، به دوستانتان معرفی فرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
😁9❤2👏2
خداوندا به فریاد دلُم رس
کس بی کس تویی؛ مو مانده بیکس
همه گویند «طاهر کس نداره»
خدا یار موئه چه حاجت کس
به تقاضای دوستِ هنردوستم آقا یاسین سری به همدان و باباطاهر بزنیم.
باباطاهر همدانی یا همان باباطاهر عریان که اصلا مشخص نیست از چه زمانی و چرا به او عریان گفتهاند از عرفا و شاعران بزرگ قرن چهارم و پنجم است که همزمان با سلسلۀ سلجوقیان میزیسته است. شاید لقب «عریان» را بعدها به او دادهاند؛ شاید هم به خاطر زهد و دوری از دنیا باشد اما افسانههایی که در این مورد بافته شده است زیاد مورد اطمینان نیستند.
لقب بابا هم احتمالا یک لقب احترامآمیز برای بزرگان زهد و عرفان بوده است. مثل لقب شیخ و خواجه و ...
اشعار باباطاهر به زبان فارسی و گویش قدیم مناطق زاگرس مخصوصا گویش همدان قدیم سروده شده است که به آن فَهلویات (پهلویات) میگویند که زبان قدیمِ بخشهای بزرگی از ایران بوده است. علاوه بر مناطقی در همدان، زبان لری و نیز گویش مناطق زیادی در غرب استان فارس به این گویش شباهت دارد.
از این دوبیتی میتوان دریافت که باباطاهر دستی هم در موسیقی و نوازندگی داشته است و در جمع دوستانه یا برای مردم تار مینواخته است:
دلی دیرُم چو مرغ پا شکسته
چو کشتی بر لب دریا نشسته
همه گوین که طاهر تار بِنْواز
صدا چون میدهه تار شکسته
آرامگاه باباطاهر در همدان است؛ اگر به همدان سفر کردید حتما به باباطاهر هم سر بزنید. سلام ما را هم برسانید.
دوبیتیهای باباطاهر سوز خاصی دارد و توسط هنرمندان زیادی هم خوانده شده است اما استاد شجریان بیشتر به این دوبیتیها پرداخته است. کمتر کاری از شجریان وجود دارد که سری به باباطاهر نزده باشد. گویا بیم داشته است که این اشعار فراموش شوند.
در لینک زیر، بخشی از دوبیتیخوانی استاد شجریان را در آلبوم «آذرستون» تقدیم میکنم. انتخاب از بین آثار شجریان، کار بسیار سختی است.
https://t.me/ShekarestaneParsi/840
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید؛ لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝
کس بی کس تویی؛ مو مانده بیکس
همه گویند «طاهر کس نداره»
خدا یار موئه چه حاجت کس
به تقاضای دوستِ هنردوستم آقا یاسین سری به همدان و باباطاهر بزنیم.
باباطاهر همدانی یا همان باباطاهر عریان که اصلا مشخص نیست از چه زمانی و چرا به او عریان گفتهاند از عرفا و شاعران بزرگ قرن چهارم و پنجم است که همزمان با سلسلۀ سلجوقیان میزیسته است. شاید لقب «عریان» را بعدها به او دادهاند؛ شاید هم به خاطر زهد و دوری از دنیا باشد اما افسانههایی که در این مورد بافته شده است زیاد مورد اطمینان نیستند.
لقب بابا هم احتمالا یک لقب احترامآمیز برای بزرگان زهد و عرفان بوده است. مثل لقب شیخ و خواجه و ...
اشعار باباطاهر به زبان فارسی و گویش قدیم مناطق زاگرس مخصوصا گویش همدان قدیم سروده شده است که به آن فَهلویات (پهلویات) میگویند که زبان قدیمِ بخشهای بزرگی از ایران بوده است. علاوه بر مناطقی در همدان، زبان لری و نیز گویش مناطق زیادی در غرب استان فارس به این گویش شباهت دارد.
از این دوبیتی میتوان دریافت که باباطاهر دستی هم در موسیقی و نوازندگی داشته است و در جمع دوستانه یا برای مردم تار مینواخته است:
دلی دیرُم چو مرغ پا شکسته
چو کشتی بر لب دریا نشسته
همه گوین که طاهر تار بِنْواز
صدا چون میدهه تار شکسته
آرامگاه باباطاهر در همدان است؛ اگر به همدان سفر کردید حتما به باباطاهر هم سر بزنید. سلام ما را هم برسانید.
دوبیتیهای باباطاهر سوز خاصی دارد و توسط هنرمندان زیادی هم خوانده شده است اما استاد شجریان بیشتر به این دوبیتیها پرداخته است. کمتر کاری از شجریان وجود دارد که سری به باباطاهر نزده باشد. گویا بیم داشته است که این اشعار فراموش شوند.
در لینک زیر، بخشی از دوبیتیخوانی استاد شجریان را در آلبوم «آذرستون» تقدیم میکنم. انتخاب از بین آثار شجریان، کار بسیار سختی است.
https://t.me/ShekarestaneParsi/840
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید؛ لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝
❤7
شِکّرستان پارسی
خداوندا به فریاد دلُم رس کس بی کس تویی؛ مو مانده بیکس همه گویند «طاهر کس نداره» خدا یار موئه چه حاجت کس به تقاضای دوستِ هنردوستم آقا یاسین سری به همدان و باباطاهر بزنیم. باباطاهر همدانی یا همان باباطاهر عریان که اصلا مشخص نیست از چه زمانی و چرا به او عریان…
دوبیتیهای باباطاهر- آذرستون
استاد شجریان
دوبیتیخوانی
آلبوم: آذرستون
آواز: محمدرضا #شجریان
نی: محمد موسوی
دوبیتیها: باباطاهر
فقط بخشی از دوبیتیهای این آلبوم را انتخاب کردهام. اگر کیفیت پایین است چون در یک جمع خصوصی خوانده شده و با ضبط صوت معمولی ضبط شده است.
توضیحاتی در بارۀ باباطاهر همدانی در لینک زیر:
https://t.me/ShekarestaneParsi/839
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید؛ لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝
آلبوم: آذرستون
آواز: محمدرضا #شجریان
نی: محمد موسوی
دوبیتیها: باباطاهر
فقط بخشی از دوبیتیهای این آلبوم را انتخاب کردهام. اگر کیفیت پایین است چون در یک جمع خصوصی خوانده شده و با ضبط صوت معمولی ضبط شده است.
توضیحاتی در بارۀ باباطاهر همدانی در لینک زیر:
https://t.me/ShekarestaneParsi/839
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید؛ لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝
❤11
شِکّرستان پارسی
چای با طعم توپ (از کتاب لطیفههای نهانی به قلم خودم)
تصنیف بیقرار
شهرام ناظری
ابتدا خاطره «چای با طعم توپ» را در لینک زیر بخوانید و سپس برویم سراغ موسیقی امروز:
https://t.me/ShekarestaneParsi/833
سال 1367روز عاشورا مصادف با 1 شهریور بود. بعد از ظهر، گوشم به رادیو بود و منتظر پخش یک قطعۀ موسیقی. ناگهان صدای سازهای آشنا راشنیدم.
فورا گوشی بیسیم را گرفتم و به آتشبارهای مجاور اطلاع دادم که زود رادیو را روشن کنید که داره موسیقی پخش میکنه.
همیشه این تصنیف مرا به آن روز میبرد.
آلبوم: بیقرار
غزل: مولانا
آهنگساز: جلیل عندلیبی
خواننده: شهرام ناظری
در هوایت بیقرارم روز و شب
سر ز پایت برندارم روز و شب
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید؛ لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝
https://t.me/ShekarestaneParsi/833
سال 1367روز عاشورا مصادف با 1 شهریور بود. بعد از ظهر، گوشم به رادیو بود و منتظر پخش یک قطعۀ موسیقی. ناگهان صدای سازهای آشنا راشنیدم.
فورا گوشی بیسیم را گرفتم و به آتشبارهای مجاور اطلاع دادم که زود رادیو را روشن کنید که داره موسیقی پخش میکنه.
همیشه این تصنیف مرا به آن روز میبرد.
آلبوم: بیقرار
غزل: مولانا
آهنگساز: جلیل عندلیبی
خواننده: شهرام ناظری
در هوایت بیقرارم روز و شب
سر ز پایت برندارم روز و شب
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید؛ لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝
❤9👍1👏1
داشتم غزل زیبایی از سعدی را میخواندم، حیفم آمد در شیرینی آن شریک نباشید.
امروز سعی خواهم کرد بخش دیگری از #خاطرات_من را تقدیم کنم.
اگر به صید رَوی وحشی از تو نگریزد
که در کمند تو راحت بود گرفتاری
به انتظار عیادت که دوست میآید
خوش است بر دلِ رنجورِ عشق، بیماری
گرم تو زهر دهی چون عسل بیاشامم
به شرط آن که به دست رقیب نسپاری
تو میروی و مرا چشم و دل به جانب توست
ولی چه سود؟ که جانب نگه نمیداری
امروز سعی خواهم کرد بخش دیگری از #خاطرات_من را تقدیم کنم.
اگر به صید رَوی وحشی از تو نگریزد
که در کمند تو راحت بود گرفتاری
به انتظار عیادت که دوست میآید
خوش است بر دلِ رنجورِ عشق، بیماری
گرم تو زهر دهی چون عسل بیاشامم
به شرط آن که به دست رقیب نسپاری
تو میروی و مرا چشم و دل به جانب توست
ولی چه سود؟ که جانب نگه نمیداری
❤10👏3🥰2
Forwarded from داروخانه سعدی
دوست عزیز
اگر تا کنون امکان ثبتنام و شرکت در دوره نوشدارو سعدی دکتر هدایتی اصل را نداشتید نگران نباشید.
شما می توانید از همین حالا در دوره شرکت کنید و فایل صوتی جلسه اول تقدیمتون شود
https://www.instagram.com/reel/DbkqYMhKdHm/?igsi=MWE3a3dqMmNubHVxcg==
و یا واتساپ پشتیبانی اقدام کنید
https://wa.me/989108523100
با تشکر
آموزگارا 🍊
اگر تا کنون امکان ثبتنام و شرکت در دوره نوشدارو سعدی دکتر هدایتی اصل را نداشتید نگران نباشید.
شما می توانید از همین حالا در دوره شرکت کنید و فایل صوتی جلسه اول تقدیمتون شود
مدرس: دکتر عباس هدایتیاصللطفا از طریق داریکت پیج آموزگارا
📅 آغاز: چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
🕘 چهارشنبهها | ساعت ۲۱:۰۰ تا ۲۲:۳۰
🗓 ۴ جلسه آنلاین
https://www.instagram.com/reel/DbkqYMhKdHm/?igsi=MWE3a3dqMmNubHVxcg==
و یا واتساپ پشتیبانی اقدام کنید
https://wa.me/989108523100
با تشکر
آموزگارا 🍊
#خاطرات_من 8️⃣4️⃣ (کلاس پنجم)
برای دسترسی به 47 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا-اینجا-اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا) را ضربه بزنید.
در کلاس پنجم (سال 1356) اتفاق ناگواری افتاد؛ یک امتحان ریاضی را نمره 9 گرفتم. اولین باری بود که چنین افتضاحی به بار میآوردم. نمیدانم چرا چنین شد. برایم خیلی سخت بود که چنین نمرهای گرفته باشم. حالا چگونه به خانواده خبر بدهم؟ تصمیم گرفتم آن را از همه مخفی نگهدارم؛ اما از آنجا که ماه تا آخر زیر ابر نمیماند و من هم مخفیکاری را به خوبی بلد نبودم بالاخره قضیه لو رفت.
برگۀ امتحان داخل جیب پیراهنم بود و پیراهن را داخل حمام گذاشته بودم. (این هم از بدیهای حمام که بخشی از بدیهایش را قبلا نوشتهام.) آن موقعها یکی از تفریحات لذتبخش بچههای یک خانوادۀ شلوغ این بود که مچ همدیگر را بگیرند. برادر بزرگترم که گویا از نوجوانی و بلکه از کودکی، برای آیندهاش، شغل وکالت را تمرین میکرد؛ آن سند محکومیت را داخل جیب پیراهنم یافت و به موقع، آن را رو کرد. قشقرقی به راه افتاد که بیا و ببین. نه اینکه کتک بخورم؛ بلکه نگاهها از کتک هم بدتر بود. در نگاهها میدیدم و شاید این طور برداشت میکردم که نمره را بر سرم میکوبند. گاهی هم اگر خواهر کوچکترم (همان که با هم برای معرکهگیر، چایی بردیم.) از دستم عصبانی میشد؛ چماق خوبی داشت: «برو 9 بگیر!» (اصلا 9 شکلش هم شبیه چماق است؛ انگار برای کوبیدن بر سر بچهها درست شده.) گویا فقط من حق نداشتم 9 بگیرم!
شاید نمرۀ 9 آن هم در ریاضی، آرزوی بسیاری از دانشآموزان بود اما برای من یک افتضاح کامل بود. یادم میآید کلاس دوم ابتدایی یک بار نمرۀ املایم 17 شد؛ بین راه مدرسه تا خانه گریه میکردم؛ پسر خالهام که همکلاسیام بود؛ مرتب تکرار میکرد: «چقد ناز میکنی! خو 17 هم گریه دَرَه (دارد)؟ کاش من یه دفه 17 میگرفتم.»
به خاطر خرابکاری که کرده بودم از همه خجالت میکشیدم اما به هر ترتیب این موضوع نیز شامل گذر زمان شد و تصمیم گرفتم این اتفاق تکرار نشود. هرچند به قول دوستم (وقتی در دورۀ دانشگاه از نمرۀ 14 ناراحت بودم.): «سختیش دفۀ اوله؛ بعدا پوستت کلفت میشه!»
اما جریان این نمره در مدرسه به شکل دیگری دردسرساز شده بود. آقای خرمی اعلام کرده بود: «همه کسانی که نمره زیر 10 گرفتهاند باید کفپایی بخورند. (فلک بشوند.)» فلک شدن در مدرسه، خیلی عادی بود و کمتر هفتهای بود که کفِ پای چند نفر با ضربات ترکه نوازش داده نشود. برخی دانشآموزان کاملا با این موضوع کنار آمده بودند و همیشه آماده تنبیه بودند. روزهایی که فلک برقرار بود یکی از بچههای همسایه که معمولا پای ثابت هر نوع تنبیه بود؛ تمام راه مدرسه تا خانه را لنگلنگان میآمد و نالۀ جانسوزی میکرد.
هر روز آقای عباسی (مدیر مدرسه) به در کلاس میآمد و میگفت: «آقای خرمی پس کی قراره این عباسی را فلک کنی؟ هرگاه خواستی فلک کنی به ما هم خبر بده بیاییم ببینیم.»
همین باعث شد که از «پای تا به سر، همه سمع و بَصر شدم» تا ببینم کی صدای پای آقای عباسی (که کاملا صدای پایش را میشناختم) به گوش میرسد؛ آن وقت از ترس، رنگ به رویم نمیمانْد. اگر عبور میکرد؛ نفس راحتی میکشیدم و اگر جلوی در کلاس توقف میکرد؛ نفسم بند میآمد. گویا سعدی هم در نظامیۀ بغداد یک بار 9 گرفته بوده و از ترس شیخ شهابالدین سهروردی، سروده است:
از در درآمدی و من از خود به در شدم
گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم
گوشم به راه تا که خبر میدهد ز دوست
صاحب خبر بیامد و من بیخبر شدم
تا رفتنش ببینم و گفتنْش بشنوم
از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
شاید دردِ فلک شدن قابل تحمل باشد؛ اما خجالت و شرمندگیام در بین بچهها و معلمها را چکار کنم؟ در خیالاتم جلوی بچهها و معلمها، روی نیمکت خوابیده بودم و غلامحسین کریمی روی پاهایم نشسته و مسلم محبی دست و بازویم را گرفته که تکان نخورم و آقا معلم داره با ترکه به کف پاهایم میزند. گاه آرزو داشتم کاش زودتر فلک بشوم و کار تمام شود تا هر روز، انتظار این واقعۀ کشنده باعث آزارم نشود.
البته هیچگاه این اتفاق نیفتاد. بعدها که خودم معلم شدم؛ فهمیدم این برنامهای بین آقای خرمی و آقای عباسی بوده تا حساب کار دستم بیاید و دیگر از این اشتباهات نکنم. در واقع این خودش یک تنبیه بود.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به همراه لینک به دوستانتان معرفی فرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
برای دسترسی به 47 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا-اینجا-اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا) را ضربه بزنید.
در کلاس پنجم (سال 1356) اتفاق ناگواری افتاد؛ یک امتحان ریاضی را نمره 9 گرفتم. اولین باری بود که چنین افتضاحی به بار میآوردم. نمیدانم چرا چنین شد. برایم خیلی سخت بود که چنین نمرهای گرفته باشم. حالا چگونه به خانواده خبر بدهم؟ تصمیم گرفتم آن را از همه مخفی نگهدارم؛ اما از آنجا که ماه تا آخر زیر ابر نمیماند و من هم مخفیکاری را به خوبی بلد نبودم بالاخره قضیه لو رفت.
برگۀ امتحان داخل جیب پیراهنم بود و پیراهن را داخل حمام گذاشته بودم. (این هم از بدیهای حمام که بخشی از بدیهایش را قبلا نوشتهام.) آن موقعها یکی از تفریحات لذتبخش بچههای یک خانوادۀ شلوغ این بود که مچ همدیگر را بگیرند. برادر بزرگترم که گویا از نوجوانی و بلکه از کودکی، برای آیندهاش، شغل وکالت را تمرین میکرد؛ آن سند محکومیت را داخل جیب پیراهنم یافت و به موقع، آن را رو کرد. قشقرقی به راه افتاد که بیا و ببین. نه اینکه کتک بخورم؛ بلکه نگاهها از کتک هم بدتر بود. در نگاهها میدیدم و شاید این طور برداشت میکردم که نمره را بر سرم میکوبند. گاهی هم اگر خواهر کوچکترم (همان که با هم برای معرکهگیر، چایی بردیم.) از دستم عصبانی میشد؛ چماق خوبی داشت: «برو 9 بگیر!» (اصلا 9 شکلش هم شبیه چماق است؛ انگار برای کوبیدن بر سر بچهها درست شده.) گویا فقط من حق نداشتم 9 بگیرم!
شاید نمرۀ 9 آن هم در ریاضی، آرزوی بسیاری از دانشآموزان بود اما برای من یک افتضاح کامل بود. یادم میآید کلاس دوم ابتدایی یک بار نمرۀ املایم 17 شد؛ بین راه مدرسه تا خانه گریه میکردم؛ پسر خالهام که همکلاسیام بود؛ مرتب تکرار میکرد: «چقد ناز میکنی! خو 17 هم گریه دَرَه (دارد)؟ کاش من یه دفه 17 میگرفتم.»
به خاطر خرابکاری که کرده بودم از همه خجالت میکشیدم اما به هر ترتیب این موضوع نیز شامل گذر زمان شد و تصمیم گرفتم این اتفاق تکرار نشود. هرچند به قول دوستم (وقتی در دورۀ دانشگاه از نمرۀ 14 ناراحت بودم.): «سختیش دفۀ اوله؛ بعدا پوستت کلفت میشه!»
اما جریان این نمره در مدرسه به شکل دیگری دردسرساز شده بود. آقای خرمی اعلام کرده بود: «همه کسانی که نمره زیر 10 گرفتهاند باید کفپایی بخورند. (فلک بشوند.)» فلک شدن در مدرسه، خیلی عادی بود و کمتر هفتهای بود که کفِ پای چند نفر با ضربات ترکه نوازش داده نشود. برخی دانشآموزان کاملا با این موضوع کنار آمده بودند و همیشه آماده تنبیه بودند. روزهایی که فلک برقرار بود یکی از بچههای همسایه که معمولا پای ثابت هر نوع تنبیه بود؛ تمام راه مدرسه تا خانه را لنگلنگان میآمد و نالۀ جانسوزی میکرد.
هر روز آقای عباسی (مدیر مدرسه) به در کلاس میآمد و میگفت: «آقای خرمی پس کی قراره این عباسی را فلک کنی؟ هرگاه خواستی فلک کنی به ما هم خبر بده بیاییم ببینیم.»
همین باعث شد که از «پای تا به سر، همه سمع و بَصر شدم» تا ببینم کی صدای پای آقای عباسی (که کاملا صدای پایش را میشناختم) به گوش میرسد؛ آن وقت از ترس، رنگ به رویم نمیمانْد. اگر عبور میکرد؛ نفس راحتی میکشیدم و اگر جلوی در کلاس توقف میکرد؛ نفسم بند میآمد. گویا سعدی هم در نظامیۀ بغداد یک بار 9 گرفته بوده و از ترس شیخ شهابالدین سهروردی، سروده است:
از در درآمدی و من از خود به در شدم
گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم
گوشم به راه تا که خبر میدهد ز دوست
صاحب خبر بیامد و من بیخبر شدم
تا رفتنش ببینم و گفتنْش بشنوم
از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
شاید دردِ فلک شدن قابل تحمل باشد؛ اما خجالت و شرمندگیام در بین بچهها و معلمها را چکار کنم؟ در خیالاتم جلوی بچهها و معلمها، روی نیمکت خوابیده بودم و غلامحسین کریمی روی پاهایم نشسته و مسلم محبی دست و بازویم را گرفته که تکان نخورم و آقا معلم داره با ترکه به کف پاهایم میزند. گاه آرزو داشتم کاش زودتر فلک بشوم و کار تمام شود تا هر روز، انتظار این واقعۀ کشنده باعث آزارم نشود.
البته هیچگاه این اتفاق نیفتاد. بعدها که خودم معلم شدم؛ فهمیدم این برنامهای بین آقای خرمی و آقای عباسی بوده تا حساب کار دستم بیاید و دیگر از این اشتباهات نکنم. در واقع این خودش یک تنبیه بود.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به همراه لینک به دوستانتان معرفی فرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤8👏5👍3🤣2
یک بیت و دو اجرا
استاد شجریان
دو اجرا از یک بیت از #سعدی
تو جفای خود بکردی و نه من نمیتوانم
که جفا کنم؛ ولیکن نه تو لایق جفایی
نخستین مورد از آلبوم «آرام جان» و دومی از آلبوم «در خیال» (هر دو از استاد #شجریان)
در نخستین مورد، بیت به درستی خوانده شده و در دومی ایراد دارد.
توضیحات در مورد این بیت در لینک زیر آمده است:
https://t.me/ShekarestaneParsi/847
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید؛ لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝
تو جفای خود بکردی و نه من نمیتوانم
که جفا کنم؛ ولیکن نه تو لایق جفایی
نخستین مورد از آلبوم «آرام جان» و دومی از آلبوم «در خیال» (هر دو از استاد #شجریان)
در نخستین مورد، بیت به درستی خوانده شده و در دومی ایراد دارد.
توضیحات در مورد این بیت در لینک زیر آمده است:
https://t.me/ShekarestaneParsi/847
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید؛ لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝
❤8👍2
🐝حجت الله عباسی
استاد شجریان – یک بیت و دو اجرا
دو خوانش از یک بیت از #سعدی
تو جفای خود بکردی و نه من نمیتوانم
که جفا کنم؛ ولیکن نه تو لایق جفایی
این بیت ممکن است دو گونه خوانده شود:
تو جفای خود بکردی و نه؛ من نمیتوانم
که جفا کنم؛ ولیکن نه تو لایق جفایی
در اینجا بعد از «نه» مکث میشود و جملۀ جدیدی شروع میشود. در خوانش اول معنا چنین است: تو جفای خودت را کردی اما من نمیتوانم جفا کنم ولی تو شایستۀ جفا نیستی.
در اینجا سعدی میگوید من نمیتوانم جفا کنم؛ و مفهومش این است که اگر میتوانستم جفا کنم؛ حتما انجامش میدادم!
اصلا در این معنا، کلمۀ «نه» زیادی است و نیازی به آوردنش نیست. علاوه بر آن، کلمۀ «لیکن» بین یک جملۀ مثبت و منفی میآید و با خوانش اول معنا را لغو و بیهوده میکند.
شکل دوم:
تو جفای خود بکردی و نه من نمیتوانم
که جفا کنم؛ ولیکن نه تو لایق جفایی
در شکل دوم، بعد از «نه» مکث نیست و تمام قسمت «نه من نمیتوانم که جفا کنم» با هم خوانده میشود و معنا چنین است: تو جفای خودت را کردی و نه این که من نمیتوانم جفا کنم؛ (یعنی میتوانم جفا کنم) اما تو شایستۀ جفا نیستی؛ پس با وجودی که میتوانم؛ این کار را نمیکنم.
شکل اول اصلا با روحیات سعدی جور در نمیآید. سعدی و جفا؟ ابدا
در بین کسانی که این غزل را اجرا نمودهاند؛ بررسی نمودم فقط از دو نفر اثری بود. گلپایگانی که این بیت را نخوانده است و استاد شجریان که در 4 مورد از 5 برنامه، این بیت را خوانده است. در آلبوم «آرام جان» درست خوانده شده و در آلبوم «در خیال» و دو اجرای خصوصی «شور عاشقی» و «شمع فلک» به شکل اول و اشتباه خوانده شده است.
این دو اجرا را در لینک زیر ملاحظه بفرمایید:
https://t.me/ShekarestaneParsi/846
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید؛ لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝
تو جفای خود بکردی و نه من نمیتوانم
که جفا کنم؛ ولیکن نه تو لایق جفایی
این بیت ممکن است دو گونه خوانده شود:
تو جفای خود بکردی و نه؛ من نمیتوانم
که جفا کنم؛ ولیکن نه تو لایق جفایی
در اینجا بعد از «نه» مکث میشود و جملۀ جدیدی شروع میشود. در خوانش اول معنا چنین است: تو جفای خودت را کردی اما من نمیتوانم جفا کنم ولی تو شایستۀ جفا نیستی.
در اینجا سعدی میگوید من نمیتوانم جفا کنم؛ و مفهومش این است که اگر میتوانستم جفا کنم؛ حتما انجامش میدادم!
اصلا در این معنا، کلمۀ «نه» زیادی است و نیازی به آوردنش نیست. علاوه بر آن، کلمۀ «لیکن» بین یک جملۀ مثبت و منفی میآید و با خوانش اول معنا را لغو و بیهوده میکند.
شکل دوم:
تو جفای خود بکردی و نه من نمیتوانم
که جفا کنم؛ ولیکن نه تو لایق جفایی
در شکل دوم، بعد از «نه» مکث نیست و تمام قسمت «نه من نمیتوانم که جفا کنم» با هم خوانده میشود و معنا چنین است: تو جفای خودت را کردی و نه این که من نمیتوانم جفا کنم؛ (یعنی میتوانم جفا کنم) اما تو شایستۀ جفا نیستی؛ پس با وجودی که میتوانم؛ این کار را نمیکنم.
شکل اول اصلا با روحیات سعدی جور در نمیآید. سعدی و جفا؟ ابدا
در بین کسانی که این غزل را اجرا نمودهاند؛ بررسی نمودم فقط از دو نفر اثری بود. گلپایگانی که این بیت را نخوانده است و استاد شجریان که در 4 مورد از 5 برنامه، این بیت را خوانده است. در آلبوم «آرام جان» درست خوانده شده و در آلبوم «در خیال» و دو اجرای خصوصی «شور عاشقی» و «شمع فلک» به شکل اول و اشتباه خوانده شده است.
این دو اجرا را در لینک زیر ملاحظه بفرمایید:
https://t.me/ShekarestaneParsi/846
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید؛ لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝
❤9👏3👍1
#شاهنامه_سیاوش 6️⃣
در بخشهای پیشین (اینجا و اینجا و اینجا و اینجا و اینجا) خواندیم: هنگامی که سیاوش زاده شد؛ مؤبدان، سرنوشت دردناکی را برایش پیشبینی کردند؛ رستم او را برای تربیت به نزد خود به زابل برد. پس از آموزشهای لازم، سیاوش به نزد پدر بازگشت. سودابه، نامادری سیاوش، دل به مهر او سپرد و نقشه کشید تا او را به بهانۀ انتخاب یکی از دختران، به شبستان خود بیاورد. کیکاووس موافقت کرد و سیاوش را با هیربَد به شبتان فرستاد. سیاوش نیرنگ را فهمیده بود. بعد از بیرون آمدن سیاوش از شبستان، کیکاووس به نزد سودابه آمد و در بارۀ سیاوش پرسید.
ادامۀ داستان:
سودابه پاسخ داد: تا ماه و خورشید بوده است؛ کسی همتای شاه دیده نشده است. کیست که در جهان مانند فرزند تو باشد؟ چرا باید بزرگی او در نهانی گفته شود؟
شاه گفت: تا هنگامی که سیاوش به سن مردی برسد؛ نباید چشم بد بر او بیفتد.
سودابه گفت: اگر شوهرم نظر مرا بپذیرد از دختران اندرونی از نسل آرش و پَشین، که همگی در زیر فرمانم هستند؛ دختری را برایش انتخاب کنم تا فرزندانی بزرگ و نامدار بیاورد؛ هر دختری شایستۀ همسری سیاوش نیست.
کیکاووس پاسخ داد: این آرزو و کام من است و سرانجام، نام من به بزرگی باقی خواهد ماند.
سیاوش شباهنگام به نزد شاه رفت و بر پدر و تاج و تختش درود فرستاد. پدر در نهانی، راز را با فرزند در میان نهاد و گفت: از خداوند جهان آرزویی در دل دارم که از تو فرزندی باشد که نام من از تو به یادگار بماند. همچنان که من از تو شادمان هستم؛ تو نیز از دیدار فرزندت شادمان گردی. از ستارهشناسان چنین شنیدهام که از پشت تو شهریاری خواهد بود که در جهان به یادگار خواهد ماند.
کنون از بزرگان یکی برگزین
نگه کن پس پردهٔ کیپَشین
به خانِ کَیآرش همان نیز هست
ز هر سو بیارای و بپساو دست
سیاوش گفت: هرچه پادشاه بگوید؛ من بنده و فرمانبردارم. هرکسی را او برگزیند؛ شایسته است. اما سودابه نباید این خبر را بشنود؛ چون او این را نمیپذیرد و کارشکنی میکند. مرا نیز با شبستان سودابه کاری نیست.
ز گفت سیاوش بخندید شاه
نه آگاه بُد ز آب در زیر کاه
گزینِ تو باید بدو گفت زن
ازو هیچ مندیش وز انجمن
که گفتار او مهربانی بود
به جان تو بر پاسبانی بود
سیاوش از گفتار پدر شادمان شد و بر پدر آفرین داد؛ اما در دلش از حیله و دستانِ سودابه، در رنج بود. سیاوش میدانست که تمام اینها، مکر و نقشۀ سودابه است.
آن شب نیز گذشت و فردا که آسمانِ روشن از پس کوهِ تیره پدیدار شد؛ سودابه شادمان، تاج زرین بر سر نهاد و همۀ دختران جوان را به نزد خویش فراخواند. آنها را آراست و بر تخت زرین نشاند. آنگاه به هیربَد گفت: برو و به سیاوش بگو قدم رنجه فرماید تا بالای بلندش را تماشا کنیم.
هیربَد، پیام را به سیاوش رساند. سیاوش وارد شد و سودابه را دید که غرق در آرایش و جواهر، تاج بر سر، بر تخت نشسته و کنیزکان، گرداگردش به خدمت ایستادهاند. سودابه از تخت پایین آمد و دست بر سینه در کنار سیاوش قرار گرفت؛ دست سیاوش را گرفته و دخترکان زیباروی را که چون جواهرات دست نخورده بودند به او نشان داد و گفت: این دخترکان پر از شرم و ناز را ببین؛ با دقت نگاه کن و انتخاب نما؛ هرکدام را پسند آمد برایت آماده میکنم.
سیاوش اندکی چشم بر دختران گشود و دید که همگی چشم بر او دارند. دختران به یکدیگر میگفتند: ماه نیز نمیتواند به این شاهزاده نگاه کند. پس هرکدام از آنها در حالی که از بخت خود، حسرت میخوردند به سوی تخت خویش بازگشتند.
چو ایشان برفتند؛ سودابه گفت
که چندین چه داری سخن در نهفت؟
نگویی مرا تا مراد تو چیست؟
که بر چهر تو فَرِّ چِهرِ پریست
هر آن کس که از دور بیند تو را
شود بیهش و برگزیند تو را
ازین خوب رویان به چشم خِرد
نگه کن که با تو که اندر خورد
سیاوش ساکت بود. در دلش گفت: اگر به دردسر هم بیفتم؛ بهتر است که از دشمنانم زن بگیرم. من از بزرگان و پهلوانان شنیدهام که شاه هاماوران (پدر سودابه و پادشاه یمن) با شاه ایران چه کرده و چگونه دمار از روزگار پهلوانان ایران درآورده است. این سودابه نیز دختر اوست و نمیخواهد که از نسل کیکاووس کسی باقی بماند.
تا سیاوش خواست پاسخ دهد؛ سودابه پردۀ حریر از چهره برداشت و خود را به سیاوش نمایاند و .....
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
در بخشهای پیشین (اینجا و اینجا و اینجا و اینجا و اینجا) خواندیم: هنگامی که سیاوش زاده شد؛ مؤبدان، سرنوشت دردناکی را برایش پیشبینی کردند؛ رستم او را برای تربیت به نزد خود به زابل برد. پس از آموزشهای لازم، سیاوش به نزد پدر بازگشت. سودابه، نامادری سیاوش، دل به مهر او سپرد و نقشه کشید تا او را به بهانۀ انتخاب یکی از دختران، به شبستان خود بیاورد. کیکاووس موافقت کرد و سیاوش را با هیربَد به شبتان فرستاد. سیاوش نیرنگ را فهمیده بود. بعد از بیرون آمدن سیاوش از شبستان، کیکاووس به نزد سودابه آمد و در بارۀ سیاوش پرسید.
ادامۀ داستان:
سودابه پاسخ داد: تا ماه و خورشید بوده است؛ کسی همتای شاه دیده نشده است. کیست که در جهان مانند فرزند تو باشد؟ چرا باید بزرگی او در نهانی گفته شود؟
شاه گفت: تا هنگامی که سیاوش به سن مردی برسد؛ نباید چشم بد بر او بیفتد.
سودابه گفت: اگر شوهرم نظر مرا بپذیرد از دختران اندرونی از نسل آرش و پَشین، که همگی در زیر فرمانم هستند؛ دختری را برایش انتخاب کنم تا فرزندانی بزرگ و نامدار بیاورد؛ هر دختری شایستۀ همسری سیاوش نیست.
کیکاووس پاسخ داد: این آرزو و کام من است و سرانجام، نام من به بزرگی باقی خواهد ماند.
سیاوش شباهنگام به نزد شاه رفت و بر پدر و تاج و تختش درود فرستاد. پدر در نهانی، راز را با فرزند در میان نهاد و گفت: از خداوند جهان آرزویی در دل دارم که از تو فرزندی باشد که نام من از تو به یادگار بماند. همچنان که من از تو شادمان هستم؛ تو نیز از دیدار فرزندت شادمان گردی. از ستارهشناسان چنین شنیدهام که از پشت تو شهریاری خواهد بود که در جهان به یادگار خواهد ماند.
کنون از بزرگان یکی برگزین
نگه کن پس پردهٔ کیپَشین
به خانِ کَیآرش همان نیز هست
ز هر سو بیارای و بپساو دست
سیاوش گفت: هرچه پادشاه بگوید؛ من بنده و فرمانبردارم. هرکسی را او برگزیند؛ شایسته است. اما سودابه نباید این خبر را بشنود؛ چون او این را نمیپذیرد و کارشکنی میکند. مرا نیز با شبستان سودابه کاری نیست.
ز گفت سیاوش بخندید شاه
نه آگاه بُد ز آب در زیر کاه
گزینِ تو باید بدو گفت زن
ازو هیچ مندیش وز انجمن
که گفتار او مهربانی بود
به جان تو بر پاسبانی بود
سیاوش از گفتار پدر شادمان شد و بر پدر آفرین داد؛ اما در دلش از حیله و دستانِ سودابه، در رنج بود. سیاوش میدانست که تمام اینها، مکر و نقشۀ سودابه است.
آن شب نیز گذشت و فردا که آسمانِ روشن از پس کوهِ تیره پدیدار شد؛ سودابه شادمان، تاج زرین بر سر نهاد و همۀ دختران جوان را به نزد خویش فراخواند. آنها را آراست و بر تخت زرین نشاند. آنگاه به هیربَد گفت: برو و به سیاوش بگو قدم رنجه فرماید تا بالای بلندش را تماشا کنیم.
هیربَد، پیام را به سیاوش رساند. سیاوش وارد شد و سودابه را دید که غرق در آرایش و جواهر، تاج بر سر، بر تخت نشسته و کنیزکان، گرداگردش به خدمت ایستادهاند. سودابه از تخت پایین آمد و دست بر سینه در کنار سیاوش قرار گرفت؛ دست سیاوش را گرفته و دخترکان زیباروی را که چون جواهرات دست نخورده بودند به او نشان داد و گفت: این دخترکان پر از شرم و ناز را ببین؛ با دقت نگاه کن و انتخاب نما؛ هرکدام را پسند آمد برایت آماده میکنم.
سیاوش اندکی چشم بر دختران گشود و دید که همگی چشم بر او دارند. دختران به یکدیگر میگفتند: ماه نیز نمیتواند به این شاهزاده نگاه کند. پس هرکدام از آنها در حالی که از بخت خود، حسرت میخوردند به سوی تخت خویش بازگشتند.
چو ایشان برفتند؛ سودابه گفت
که چندین چه داری سخن در نهفت؟
نگویی مرا تا مراد تو چیست؟
که بر چهر تو فَرِّ چِهرِ پریست
هر آن کس که از دور بیند تو را
شود بیهش و برگزیند تو را
ازین خوب رویان به چشم خِرد
نگه کن که با تو که اندر خورد
سیاوش ساکت بود. در دلش گفت: اگر به دردسر هم بیفتم؛ بهتر است که از دشمنانم زن بگیرم. من از بزرگان و پهلوانان شنیدهام که شاه هاماوران (پدر سودابه و پادشاه یمن) با شاه ایران چه کرده و چگونه دمار از روزگار پهلوانان ایران درآورده است. این سودابه نیز دختر اوست و نمیخواهد که از نسل کیکاووس کسی باقی بماند.
تا سیاوش خواست پاسخ دهد؛ سودابه پردۀ حریر از چهره برداشت و خود را به سیاوش نمایاند و .....
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤5👏3🎉1
داستان احمد و حیدر 3️⃣
در دو قسمت قبل گفتم که احمد و حیدر بعد از جریان کُولُوک شیره، تصمیم گرفتند برای کار در باغات مرکبات جهرم، راهی آن دیار شوند. وقتی وارد جهرم شدند به یک تشییع جنازه برخورد کردند. متوجه شدند که شخص متوفی، نامش حاجی حسین است و بازاری است. برادری داشته که سالها پیش برای کار به کشورهای خلیج فارس رفته و دیگر برنگشته. دو دوست تصمیم گرفتند که یکی در گور بخوابد و دیگری به عنوان برادر حاجی حسین به خانۀ حاجی برود. در آنجا استقبال خوبی از احمد که حالا دیگر حسن بود؛ به عمل آمد.
لینک قسمت اول:
https://t.me/ShekarestaneParsi/809
لینک قسمت دوم:
https://t.me/ShekarestaneParsi/838
ادامۀ داستان:
- خب تعریف کن حسن خان، چه به روزگارت اومد؟
- سی سال پیش هرچه داشتم پیش کاکام گذاشتم و از سیمَکون (سیمکان از توابع جهرم است.) غاچاقی (قاچاقی) رفتم کویت. اونجا که رسیدم شرطهها دستگیرم کردن و تا الآن زندان بودم. تازگی آزاد شدم و فرار کردم اومدم پیش کاکام. کو کاکام حسین؟!
- حاجی حسین هم میا. رفته بیرون.
با هم مشورت کردند که یک جوری که سکته نکند؛ جریان فوت حاجی را به حسن اطلاع دهند.
با حسن حرف میزدند ولی حسن خودش را شدیدا نگران نشان میداد.
- من دیگه طاقت دوری کاکام ندارم. کجا هس خودم برم پیشش. نکنه بلایی سر کاکام اومده از من دزد میکنین؟ چرا زن کاکام گریه میکنه؟
بزرگان مجلس کنارش نشستند و یواش یواش سر حرف را باز کردند و آخر و عاقبت خبر غمانگیز درگذشت حاج حسین را به حسن دادند. حسن بلند بلند گریه میکرد و به سر و سینه میزد، خودش را بلند میکرد و به زمین میکوبید.
- کاکا کجا رفتی؟ سی سال تو زندان عربا فقط به امید دیدن تو تحمل کردم! ای بخت از من برگرده چرا یه روز زودتر نرسیدم روی کاکام ببینم؟
اهالی او را آرام کردند. زن حاج حسین با گریه گفت: خدا بیامرز تا آخرین لحظه یادت میکرد؛ میگفت کاکا حسن کاش الآن پیشم بودی! کاش بودی تا دینت به گردنم نمونه. حالا هم برای آرامش اون مرحوم هرچه ازش طلب داری بگو تا از مالش جدا کنیم. باید پاش تو قبر دراز باشه.
- بعد از کاکام، مال دنیا چه ارزشی دَره؟ میخوام اصلا اَلو بگیره (آتش بگیره) تو مال دنیا.
ریش سفیدان مجلس وساطت کردند و گفتند باید حتما همین امشب مال غیر، از مال اون مرحوم جدا بشه تا بتونه جواب نکیر و منکر بده!
- من بابت مالم، کاکام را حلال کردم؛ در موردش هم هیچ حرفی نمیزنم. ولی چون نگران هسین (هستید) باید بریم از خود کاکام بپرسیم!
بزرگان با هم پچ پچ کردند: «از ناراحتی حالش خوب نیس؛ داره سرگویی میکنه. (هذیون میگه)»
- حاج حسین که دیگه در بین ما نیس؛ خودت باید بگی اموالت چقدر بوده!
- شما یه عمره کنار کاکام بودین ولی نشناختین! حاجی حسینی که من میشناسم روحش حاضره و قول میدم جوابم بده!
با اصرار زیادِ حسن، جمعی بلند شدند و با حسن به طرف قبرستان راه افتادند. چهل پنجاه متریِ قبر که رسیدند؛ حسن سلام کرد:
- کاکا بلند شو ببین حسن بدبخت اومده! هی کاکام کاکام کاکام.
- سلام کاکا حسن! کجا بودی که از دوریت دق مرگ شدم. جلوتر نیاین؛ فقط حسن بیا جلوتر!
همه مات و متحیر بودند! بلند بلند گریه میکردند.
- وای بر ما که حاجی را اصلا نشناختیم! تو مرد به این بزرگی بودی و ما خبر نداشتیم؟
صدا از داخل قبر بلند شد:
- امشو نکیر و منکر میان؛ زود برین اموال کاکام از مالم جدا کنین تا از خونه ببره بیرون. 4 تا قالی عربی، 4 جفت مِلکی (گیوه) 10 تا عبا و یه اسب!
حسن ته دلش خندید و گفت: ای نون بریدۀ حیدر! فکر بردن وسایل هم کردی! چون اسب تو قرارمون نبود!
حسن غش کرد و روی زمین افتاد. او را بلند کردند آبی به صورتش زدند؛ سپس زیر بغلش را گرفتند و به طرف خانه به راه افتادند. وقتی به خانه رسیدند؛ وسایلی که حاج حسین سفارش کرده بود را جدا کردند و بار اسب نمودند و به حسن تحویل دادند.
- برای اینکه کاکام راحت باشه اینا را میبرم سیمَکون امانت میذارم و برمیگردم.
- پس بذار مقداری پلوی عزای حاجی و دوتا خربزه هم برات بذاریم چون شام نخوردی.
حسن با چشمی اشکبار و دلی شاد، افسار اسب را گرفت و راه افتاد. باید ابتدا به قبرستان میرفت تا حیدر را نجات بدهد. به نزدیک قبر که رسید ...
ادامه دارد ....
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
در دو قسمت قبل گفتم که احمد و حیدر بعد از جریان کُولُوک شیره، تصمیم گرفتند برای کار در باغات مرکبات جهرم، راهی آن دیار شوند. وقتی وارد جهرم شدند به یک تشییع جنازه برخورد کردند. متوجه شدند که شخص متوفی، نامش حاجی حسین است و بازاری است. برادری داشته که سالها پیش برای کار به کشورهای خلیج فارس رفته و دیگر برنگشته. دو دوست تصمیم گرفتند که یکی در گور بخوابد و دیگری به عنوان برادر حاجی حسین به خانۀ حاجی برود. در آنجا استقبال خوبی از احمد که حالا دیگر حسن بود؛ به عمل آمد.
لینک قسمت اول:
https://t.me/ShekarestaneParsi/809
لینک قسمت دوم:
https://t.me/ShekarestaneParsi/838
ادامۀ داستان:
- خب تعریف کن حسن خان، چه به روزگارت اومد؟
- سی سال پیش هرچه داشتم پیش کاکام گذاشتم و از سیمَکون (سیمکان از توابع جهرم است.) غاچاقی (قاچاقی) رفتم کویت. اونجا که رسیدم شرطهها دستگیرم کردن و تا الآن زندان بودم. تازگی آزاد شدم و فرار کردم اومدم پیش کاکام. کو کاکام حسین؟!
- حاجی حسین هم میا. رفته بیرون.
با هم مشورت کردند که یک جوری که سکته نکند؛ جریان فوت حاجی را به حسن اطلاع دهند.
با حسن حرف میزدند ولی حسن خودش را شدیدا نگران نشان میداد.
- من دیگه طاقت دوری کاکام ندارم. کجا هس خودم برم پیشش. نکنه بلایی سر کاکام اومده از من دزد میکنین؟ چرا زن کاکام گریه میکنه؟
بزرگان مجلس کنارش نشستند و یواش یواش سر حرف را باز کردند و آخر و عاقبت خبر غمانگیز درگذشت حاج حسین را به حسن دادند. حسن بلند بلند گریه میکرد و به سر و سینه میزد، خودش را بلند میکرد و به زمین میکوبید.
- کاکا کجا رفتی؟ سی سال تو زندان عربا فقط به امید دیدن تو تحمل کردم! ای بخت از من برگرده چرا یه روز زودتر نرسیدم روی کاکام ببینم؟
اهالی او را آرام کردند. زن حاج حسین با گریه گفت: خدا بیامرز تا آخرین لحظه یادت میکرد؛ میگفت کاکا حسن کاش الآن پیشم بودی! کاش بودی تا دینت به گردنم نمونه. حالا هم برای آرامش اون مرحوم هرچه ازش طلب داری بگو تا از مالش جدا کنیم. باید پاش تو قبر دراز باشه.
- بعد از کاکام، مال دنیا چه ارزشی دَره؟ میخوام اصلا اَلو بگیره (آتش بگیره) تو مال دنیا.
ریش سفیدان مجلس وساطت کردند و گفتند باید حتما همین امشب مال غیر، از مال اون مرحوم جدا بشه تا بتونه جواب نکیر و منکر بده!
- من بابت مالم، کاکام را حلال کردم؛ در موردش هم هیچ حرفی نمیزنم. ولی چون نگران هسین (هستید) باید بریم از خود کاکام بپرسیم!
بزرگان با هم پچ پچ کردند: «از ناراحتی حالش خوب نیس؛ داره سرگویی میکنه. (هذیون میگه)»
- حاج حسین که دیگه در بین ما نیس؛ خودت باید بگی اموالت چقدر بوده!
- شما یه عمره کنار کاکام بودین ولی نشناختین! حاجی حسینی که من میشناسم روحش حاضره و قول میدم جوابم بده!
با اصرار زیادِ حسن، جمعی بلند شدند و با حسن به طرف قبرستان راه افتادند. چهل پنجاه متریِ قبر که رسیدند؛ حسن سلام کرد:
- کاکا بلند شو ببین حسن بدبخت اومده! هی کاکام کاکام کاکام.
- سلام کاکا حسن! کجا بودی که از دوریت دق مرگ شدم. جلوتر نیاین؛ فقط حسن بیا جلوتر!
همه مات و متحیر بودند! بلند بلند گریه میکردند.
- وای بر ما که حاجی را اصلا نشناختیم! تو مرد به این بزرگی بودی و ما خبر نداشتیم؟
صدا از داخل قبر بلند شد:
- امشو نکیر و منکر میان؛ زود برین اموال کاکام از مالم جدا کنین تا از خونه ببره بیرون. 4 تا قالی عربی، 4 جفت مِلکی (گیوه) 10 تا عبا و یه اسب!
حسن ته دلش خندید و گفت: ای نون بریدۀ حیدر! فکر بردن وسایل هم کردی! چون اسب تو قرارمون نبود!
حسن غش کرد و روی زمین افتاد. او را بلند کردند آبی به صورتش زدند؛ سپس زیر بغلش را گرفتند و به طرف خانه به راه افتادند. وقتی به خانه رسیدند؛ وسایلی که حاج حسین سفارش کرده بود را جدا کردند و بار اسب نمودند و به حسن تحویل دادند.
- برای اینکه کاکام راحت باشه اینا را میبرم سیمَکون امانت میذارم و برمیگردم.
- پس بذار مقداری پلوی عزای حاجی و دوتا خربزه هم برات بذاریم چون شام نخوردی.
حسن با چشمی اشکبار و دلی شاد، افسار اسب را گرفت و راه افتاد. باید ابتدا به قبرستان میرفت تا حیدر را نجات بدهد. به نزدیک قبر که رسید ...
ادامه دارد ....
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
1👏9🤣9👍1😢1
🐝حجت الله عباسی
تندیس روزبه (ابن مُقَفَّع) در موزۀ «خانۀ زینت الملوک» شیراز
این پست در بارۀ شخصی است که در واقع یک نابغۀ استثنایی بود.
نام او روزبه بود. در سال 106 هجری قمری در شهر گور (فیروزآباد فارس) متولد شد. نام پدرش داذویه بود که داذبه شکل تغییر یافتۀ آن است. پدرش از اعیان و اصیلزادگان پارس بود، زمانی که حجاج بن یوسف بر عراق حکم میراند، از جانب او مأمور خراج پارس شد، اما در کار اموال، ناروایی کرد و حجاج او را چندان شکنجه داد تا دستش «مُقَفَّع» (ناقص) شد. و از این رو، روزبه را ابن مقفع میگویند.
امروزه هم که آموختن بسیار راحت شده است؛ دانستن دو زبان کار خیلی آسانی نیست. اما در زمانی که خواندن و نوشتن تقریبا در حد صفر و دسترسی به کتاب بسیار مشکل بود؛ تسلط بر چند زبان آن هم در حد بزرگان آن زبانها و توسط یک جوان کم سن و سال کاری شگفت و باورنکردنی است و نشان از نبوغ سرشار او دارد. روزبه جوان کتاب کلیله و دمنه را از زبان پهلوی به عربی برگرداند و اینقدر این کار ظریف و دقیق بود که بسیار پسند افتاد و نشانهای از فصاحت در زبان عربی تلقی میشود.
نثر عربی او بسیار شیوا بود و سرمشق سخندانان و نویسندگان عربینویس و عربیزبان قرار گرفته است. ترجمههای او از بهترین آثار ادبی و اخلاقی زبان عربی شمرده میشوند.
روزبه نخستین کسی است که رسماً آثاری به نثر عربی نوشت. آثار او در بعضی دانشگاههای جهان، از جمله دانشگاههای کشورهای عرب مانند دانشگاه قاهره، بهعنوان نمونههای خوب و شیوایی از نثر عربی بررسی میشوند.
روزبه کتابهای زیادی را از پارسی میانه به عربی برگرداند. از میان کتابهایی که روزبه ترجمه کرد؛ میتوان از کلیله و دمنه، تاجنامهٔ انوشیروان، آییننامه، سخنوری بزرگ (الأدب الکبیر) و سخنوری خُرد (الأدب الصغیر) نام برد. و یک لیست طولانی از تألیفات او نیز در دسترس است. او همچنین از بزرگترین رهبران نهضت ترجمه در سدههای نخستین اسلامی است و از این حیث تأثیری بیمانند بر تمدن مسلمانان نهاده است.
روزبه دائما در کار دبیری دربارهای مختلف بود؛ از کازرون گرفته تا کرمان و بصره و بغداد و دربار خلفای بنی عباس. دبیری دستگاههای حکومتی جز به افراد ادیب و پخته و توانمند داده نمیشد.
دکتر زرین کوب در کتاب «دو قرن سکوت» مینویسد: ابوریحان بیرونی هم آورده است که چون ابن مقفع کَلیله و دِمنه را از زبان پهلوی به زبان تازی نقل کرد، باب برزویه طبیب را که در اصل کتاب نبود بر آن افزود تا در عقاید مسلمانان شک و تردید پدید آورد و آنان را به قبول آیین خویش که دین مانی بود آماده سازد. سفیان بن معاویه امیر بصره که از قبل کینۀ ابن مقفع را به خاطر زخم زبانهایش، در دل داشت؛ فرصتی یافت و نویسندۀ زندیق را فرو گرفت. سپس فرمان داد تا تنوری افروختند و اندام وی را یکیک بریدند و در پیش چشم او به آتش ریختند.
و به این شکل، روزبه در حالی که فقط 36 سال داشت به قتل رسید.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
نام او روزبه بود. در سال 106 هجری قمری در شهر گور (فیروزآباد فارس) متولد شد. نام پدرش داذویه بود که داذبه شکل تغییر یافتۀ آن است. پدرش از اعیان و اصیلزادگان پارس بود، زمانی که حجاج بن یوسف بر عراق حکم میراند، از جانب او مأمور خراج پارس شد، اما در کار اموال، ناروایی کرد و حجاج او را چندان شکنجه داد تا دستش «مُقَفَّع» (ناقص) شد. و از این رو، روزبه را ابن مقفع میگویند.
امروزه هم که آموختن بسیار راحت شده است؛ دانستن دو زبان کار خیلی آسانی نیست. اما در زمانی که خواندن و نوشتن تقریبا در حد صفر و دسترسی به کتاب بسیار مشکل بود؛ تسلط بر چند زبان آن هم در حد بزرگان آن زبانها و توسط یک جوان کم سن و سال کاری شگفت و باورنکردنی است و نشان از نبوغ سرشار او دارد. روزبه جوان کتاب کلیله و دمنه را از زبان پهلوی به عربی برگرداند و اینقدر این کار ظریف و دقیق بود که بسیار پسند افتاد و نشانهای از فصاحت در زبان عربی تلقی میشود.
نثر عربی او بسیار شیوا بود و سرمشق سخندانان و نویسندگان عربینویس و عربیزبان قرار گرفته است. ترجمههای او از بهترین آثار ادبی و اخلاقی زبان عربی شمرده میشوند.
روزبه نخستین کسی است که رسماً آثاری به نثر عربی نوشت. آثار او در بعضی دانشگاههای جهان، از جمله دانشگاههای کشورهای عرب مانند دانشگاه قاهره، بهعنوان نمونههای خوب و شیوایی از نثر عربی بررسی میشوند.
روزبه کتابهای زیادی را از پارسی میانه به عربی برگرداند. از میان کتابهایی که روزبه ترجمه کرد؛ میتوان از کلیله و دمنه، تاجنامهٔ انوشیروان، آییننامه، سخنوری بزرگ (الأدب الکبیر) و سخنوری خُرد (الأدب الصغیر) نام برد. و یک لیست طولانی از تألیفات او نیز در دسترس است. او همچنین از بزرگترین رهبران نهضت ترجمه در سدههای نخستین اسلامی است و از این حیث تأثیری بیمانند بر تمدن مسلمانان نهاده است.
روزبه دائما در کار دبیری دربارهای مختلف بود؛ از کازرون گرفته تا کرمان و بصره و بغداد و دربار خلفای بنی عباس. دبیری دستگاههای حکومتی جز به افراد ادیب و پخته و توانمند داده نمیشد.
دکتر زرین کوب در کتاب «دو قرن سکوت» مینویسد: ابوریحان بیرونی هم آورده است که چون ابن مقفع کَلیله و دِمنه را از زبان پهلوی به زبان تازی نقل کرد، باب برزویه طبیب را که در اصل کتاب نبود بر آن افزود تا در عقاید مسلمانان شک و تردید پدید آورد و آنان را به قبول آیین خویش که دین مانی بود آماده سازد. سفیان بن معاویه امیر بصره که از قبل کینۀ ابن مقفع را به خاطر زخم زبانهایش، در دل داشت؛ فرصتی یافت و نویسندۀ زندیق را فرو گرفت. سپس فرمان داد تا تنوری افروختند و اندام وی را یکیک بریدند و در پیش چشم او به آتش ریختند.
و به این شکل، روزبه در حالی که فقط 36 سال داشت به قتل رسید.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
1👍8😢7🥰2
امشب شب مهتابه
استاد ذوالفنون
موسیقی بدون کلام از تصنیف «امشب شب مهتابه»
تصنیف و موسیقی از: علی اکبرخان شیدا
اجرا: استاد جلال ذوالفنون (سه تار) و سیامک بنایی (ضرب)
در بارۀ علی اکبرخان شیدا، این لینک را ملاحظه بفرمایید:
https://t.me/ShekarestaneParsi/712
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
تصنیف و موسیقی از: علی اکبرخان شیدا
اجرا: استاد جلال ذوالفنون (سه تار) و سیامک بنایی (ضرب)
در بارۀ علی اکبرخان شیدا، این لینک را ملاحظه بفرمایید:
https://t.me/ShekarestaneParsi/712
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤5