قسمت هفتم
#شاهنامه_سیاوش 7️⃣
در بخشهای پیشین (اینجا و اینجا و اینجا و اینجا و اینجا و اینجا) خواندیم: هنگامی که سیاوش زاده شد؛ مؤبدان، سرنوشت دردناکی را برایش پیشبینی کردند؛ رستم او را تحت تربیت و آموزش قرار داد. سودابه، نامادری سیاوش، دل به مهر او سپرد و به بهانۀ دیدن خواهرانش و انتخاب همسر، او را به شبستان خود کشاند؛ در حالی که خود را غرق آرایش و زیورآلات نموده بود. به سیاوش گفت من در چهرۀ تو فرّ و بزرگی را میبینم؛ از بس زیبا هستی؛ هرکس تو را ببیند بیهوش میشود. سیاوش نیرنگ او را فهمیده بود و میدانست که سودابه دختر شاه یمن، نقشهای شیطانی دارد و با شاه و پهلوانان ایران کینه دارد.
ادامۀ داستان:
تا سیاوش خواست پاسخ دهد؛ سودابه پردۀ حریر از چهره برداشت و خود را به سیاوش نمایاند و گفت:
حق داری خاموش باشی؛ من خورشیدم و دیگر دخترکان، ماه هستند. اگر خورشید با ماه نو برابر شود؛ شگفت نیست که کسی در ماه ننگرد. عجیب نیست که ماه در کنار خورشید، خوار شود. تو اکنون خورشید را در کنار داری. اگر با من پیمان ببندی و بر پیمانت باقی بمانی من دختری دوشیزه را در خدمتت میگمارم و هنگامی که شاه بمیرد تو مرا به عنوان یادگار او ارجمند خواهی داشت.
من اینک به پیش تو اِستادهام
تن و جان شیرین، تو را دادهام
ز من هرچ خواهی همه کام تو
برآرم؛ نپیچم سر از دام تو
آنگاه سر سیاوش را در آغوش گرفت و بدون شرم، بر رویش بوسه زد. سیاوش که پاک و به دور از وسوسههای اهریمنی بود در جای بدی گیر افتاده بود:
رخان سیاوش چو گل شد ز شرم
بیاراست مژگان به خوناب گرم
چنین گفت با دل که از کار دیو
مرا دور داراد گیهانْ خدیو
نه من با پدر بیوفایی کنم
نه با اهرمن آشنایی کنم
با خود اندیشید که اگر پاسخ سردی بدهم باعث خشم و کینۀ او میشود و با جادو و افسون، شاه را فریب میدهد و با خود همراه میکند؛ پس بهتر است با او به نرمی سخن بگویم تا فعلا دلگرم شود و در پی کینه نباشد.
پس گفت: تو نیمۀ ماه هستی و همتای تو در جهان، کسی جز شاه نیست. برای من همان دخترت بس است و برای او کسی جز من شایسته نیست. برو و این خبر را به پادشاه بگو تا ببینیم نظر پادشاه چیست؟ اگر شاه موافق بود من دخترت را میخواهم و تا آن هنگام که بزرگ شود؛ من جفت دیگری اختیار نخواهم کرد. اما
و دیگر که پرسیدی از چهر من
بیامیخت با جان تو مهر من
مرا آفریننده از فرّ خویش
چنان آفرید ای نگارین ز پیش
تو این راز مگشای و با کس مگوی
مرا جز نهفتن همان نیست روی
تو سرور و بزرگِ همۀ بانوان حرم هستی و من گمان دارم که مانند مادرم هستی. سیاوش این را گفت و در حالی که از گفتۀ سودابه نگران بود؛ غمگین از نزد او خارج شد.
هنگامی که کیکاووس وارد شبستان شد؛ سودابه بسیار در بارۀ سیاوش سخن گفت و آنگاه به شاه مژده داد که: سیاوش آمد و من همۀ دختران زیباروی را در برابرش قرار دادم؛ گویی از آسمان ماه میبارید اما از میان این همه دختران خوب و زیباروی، کسی جز دختر خودم را نپسندید.
پادشاه از این سخن بسیار شاد شد؛ آنگاه درِ گنج را گشاد و از هر گونه گوهر و حریرِ زربفت و تاج و انگشتری و دیگر جواهرات را نثار سودابه و دخترش نمود.
چشم سودابه خیره ماند اما در دل، افسون خواند و با خود گفت: اگر سیاوش به فرمان من گردن ننهد؛ شایسته است که بمیرم. اگر سر به فرمانم نگذارد هر چاره و حیلۀ خوب و بدی که در جهان باشد را به کار میگیرم تا او را نابود کنم و از مرگش فغان بر سر هر انجمنی برخیزد.
نشست از بر تخت با گوشوار
به سر بر نهاد افسری پرنگار
سیاوَخْش را در برِ خویش خواند
ز هر گونه با او سخنها براند
ادامه دارد ....
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال: @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
#شاهنامه_سیاوش 7️⃣
در بخشهای پیشین (اینجا و اینجا و اینجا و اینجا و اینجا و اینجا) خواندیم: هنگامی که سیاوش زاده شد؛ مؤبدان، سرنوشت دردناکی را برایش پیشبینی کردند؛ رستم او را تحت تربیت و آموزش قرار داد. سودابه، نامادری سیاوش، دل به مهر او سپرد و به بهانۀ دیدن خواهرانش و انتخاب همسر، او را به شبستان خود کشاند؛ در حالی که خود را غرق آرایش و زیورآلات نموده بود. به سیاوش گفت من در چهرۀ تو فرّ و بزرگی را میبینم؛ از بس زیبا هستی؛ هرکس تو را ببیند بیهوش میشود. سیاوش نیرنگ او را فهمیده بود و میدانست که سودابه دختر شاه یمن، نقشهای شیطانی دارد و با شاه و پهلوانان ایران کینه دارد.
ادامۀ داستان:
تا سیاوش خواست پاسخ دهد؛ سودابه پردۀ حریر از چهره برداشت و خود را به سیاوش نمایاند و گفت:
حق داری خاموش باشی؛ من خورشیدم و دیگر دخترکان، ماه هستند. اگر خورشید با ماه نو برابر شود؛ شگفت نیست که کسی در ماه ننگرد. عجیب نیست که ماه در کنار خورشید، خوار شود. تو اکنون خورشید را در کنار داری. اگر با من پیمان ببندی و بر پیمانت باقی بمانی من دختری دوشیزه را در خدمتت میگمارم و هنگامی که شاه بمیرد تو مرا به عنوان یادگار او ارجمند خواهی داشت.
من اینک به پیش تو اِستادهام
تن و جان شیرین، تو را دادهام
ز من هرچ خواهی همه کام تو
برآرم؛ نپیچم سر از دام تو
آنگاه سر سیاوش را در آغوش گرفت و بدون شرم، بر رویش بوسه زد. سیاوش که پاک و به دور از وسوسههای اهریمنی بود در جای بدی گیر افتاده بود:
رخان سیاوش چو گل شد ز شرم
بیاراست مژگان به خوناب گرم
چنین گفت با دل که از کار دیو
مرا دور داراد گیهانْ خدیو
نه من با پدر بیوفایی کنم
نه با اهرمن آشنایی کنم
با خود اندیشید که اگر پاسخ سردی بدهم باعث خشم و کینۀ او میشود و با جادو و افسون، شاه را فریب میدهد و با خود همراه میکند؛ پس بهتر است با او به نرمی سخن بگویم تا فعلا دلگرم شود و در پی کینه نباشد.
پس گفت: تو نیمۀ ماه هستی و همتای تو در جهان، کسی جز شاه نیست. برای من همان دخترت بس است و برای او کسی جز من شایسته نیست. برو و این خبر را به پادشاه بگو تا ببینیم نظر پادشاه چیست؟ اگر شاه موافق بود من دخترت را میخواهم و تا آن هنگام که بزرگ شود؛ من جفت دیگری اختیار نخواهم کرد. اما
و دیگر که پرسیدی از چهر من
بیامیخت با جان تو مهر من
مرا آفریننده از فرّ خویش
چنان آفرید ای نگارین ز پیش
تو این راز مگشای و با کس مگوی
مرا جز نهفتن همان نیست روی
تو سرور و بزرگِ همۀ بانوان حرم هستی و من گمان دارم که مانند مادرم هستی. سیاوش این را گفت و در حالی که از گفتۀ سودابه نگران بود؛ غمگین از نزد او خارج شد.
هنگامی که کیکاووس وارد شبستان شد؛ سودابه بسیار در بارۀ سیاوش سخن گفت و آنگاه به شاه مژده داد که: سیاوش آمد و من همۀ دختران زیباروی را در برابرش قرار دادم؛ گویی از آسمان ماه میبارید اما از میان این همه دختران خوب و زیباروی، کسی جز دختر خودم را نپسندید.
پادشاه از این سخن بسیار شاد شد؛ آنگاه درِ گنج را گشاد و از هر گونه گوهر و حریرِ زربفت و تاج و انگشتری و دیگر جواهرات را نثار سودابه و دخترش نمود.
چشم سودابه خیره ماند اما در دل، افسون خواند و با خود گفت: اگر سیاوش به فرمان من گردن ننهد؛ شایسته است که بمیرم. اگر سر به فرمانم نگذارد هر چاره و حیلۀ خوب و بدی که در جهان باشد را به کار میگیرم تا او را نابود کنم و از مرگش فغان بر سر هر انجمنی برخیزد.
نشست از بر تخت با گوشوار
به سر بر نهاد افسری پرنگار
سیاوَخْش را در برِ خویش خواند
ز هر گونه با او سخنها براند
ادامه دارد ....
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال: @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
1❤10👍3
جای همۀ همراهان خالی بود؛ دیشب رفتم حافظیه تا از حافظجان همت بخواهیم و عرض سلامی بکنیم.
در کوچۀ غربی آرامگاه، که قبر آیت الله فال اسیری در آنجاست؛ در بالای سر او چند جوان دف میزدند و مردم هم به تماشا ایستاده بودند.
فال اسیری همان شخص متعصب است که دو سه بار قبر حافظ را خراب کرد.
گفتم عذاب از این بدتر که تا قیامت باید کنار حافظ بخوابی و بالای سرت دف بزنند و هیچ کاری از دستت برنیاید. 😂
فقط شانس آورده خیلی مردم نمیدانند که با حافظ چه کار کرده.
از ما گفتن بود: سر به سر رندان قلندری چون حافظ نگذارید.
در این رابطه لینک زیر را هم ملاحظه بفرمایید:
https://t.me/ShekarestaneParsi/510
زاهد ار رندیِ «حافظ» نکند فهم، چه شد؟
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال: @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
در کوچۀ غربی آرامگاه، که قبر آیت الله فال اسیری در آنجاست؛ در بالای سر او چند جوان دف میزدند و مردم هم به تماشا ایستاده بودند.
فال اسیری همان شخص متعصب است که دو سه بار قبر حافظ را خراب کرد.
گفتم عذاب از این بدتر که تا قیامت باید کنار حافظ بخوابی و بالای سرت دف بزنند و هیچ کاری از دستت برنیاید. 😂
فقط شانس آورده خیلی مردم نمیدانند که با حافظ چه کار کرده.
از ما گفتن بود: سر به سر رندان قلندری چون حافظ نگذارید.
در این رابطه لینک زیر را هم ملاحظه بفرمایید:
https://t.me/ShekarestaneParsi/510
زاهد ار رندیِ «حافظ» نکند فهم، چه شد؟
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال: @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
1❤13👍8🤣2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چند روزی است همایون شجریان با همراهی گروه سیاوش در شیراز کنسرت دارند.
شاید کارهای همایون خیلی پسندم نباشد اما هم یه برنامۀ زنده بود و هم دیدار همایون، یادی بود از شجریان بزرگ.
چونک گل بگذشت و گلشن شد خراب
بوی گل را از که یابیم از گلاب
برنامه شامل اجرای تصانیفی از شجریانِ پدر و تصانیف خودِ همایون بود. هرچند تکراری بود اما به قول سعدی:
حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بُوَد
یا از دهانِ آن که شنید از دهانِ دوست
دیشب عوامل برنامه در زیر چتر، و در فضای باز و در زیر باران و رعد و برق، برنامه را اجرا نمودند.
این قطعه برشهایی از تصنیف «بارون» است که نور و غرش رعد و برق هم در آن مشخص است.
آخ که جای شجریان بزرگ خالی بود. باغ موسیقی، خزان شد و آن بلبل دستانسرا خاموش شده است.
چون که گُل رفت و گلستان درگذشت
نشنوی زآن پس ز بلبل سَرگذشت
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال: @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
شاید کارهای همایون خیلی پسندم نباشد اما هم یه برنامۀ زنده بود و هم دیدار همایون، یادی بود از شجریان بزرگ.
چونک گل بگذشت و گلشن شد خراب
بوی گل را از که یابیم از گلاب
برنامه شامل اجرای تصانیفی از شجریانِ پدر و تصانیف خودِ همایون بود. هرچند تکراری بود اما به قول سعدی:
حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بُوَد
یا از دهانِ آن که شنید از دهانِ دوست
دیشب عوامل برنامه در زیر چتر، و در فضای باز و در زیر باران و رعد و برق، برنامه را اجرا نمودند.
این قطعه برشهایی از تصنیف «بارون» است که نور و غرش رعد و برق هم در آن مشخص است.
آخ که جای شجریان بزرگ خالی بود. باغ موسیقی، خزان شد و آن بلبل دستانسرا خاموش شده است.
چون که گُل رفت و گلستان درگذشت
نشنوی زآن پس ز بلبل سَرگذشت
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال: @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤13👎1👏1
#سعدی در بوستان حکایتی دارد که در آن، یک نکتۀ ظریف اخلاقی را در قالب یک تمثیل لطیف، گوشزد میکند؛ این که شأن هر انسانی نیست که با دیگری رفتار متقابل داشته باشد.
یادآوری میکند که پاسخ هر بدی نباید مشابه همان بدی باشد؛ چه در این صورت فرق بین ما و یک آدم غیر اخلاقی در چیست؟
با هم حکایت را میخوانیم:
سگی پای صحرانشینی گزید
به خشمی که زهرش ز دندان چکید
شب از درد بیچاره خوابش نبرد
به خیل اندرش دختری بود خُرد
پدر را جفا کرد و تندی نمود
«که آخر تو را نیز دندان نبود؟»
پس از گریه، مرد پراکنده روز
بخندید کای بابک دلفروز
مرا گرچه هم سلطنت بود و بیش
دریغ آمدم کام و دندان خویش
محال است اگر تیغ بر سر خورم
که دندان به پای سگ اندر برم
توان کرد با ناکسان بد رگی
ولیکن نیاید ز مردم سگی
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال: @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
یادآوری میکند که پاسخ هر بدی نباید مشابه همان بدی باشد؛ چه در این صورت فرق بین ما و یک آدم غیر اخلاقی در چیست؟
با هم حکایت را میخوانیم:
سگی پای صحرانشینی گزید
به خشمی که زهرش ز دندان چکید
شب از درد بیچاره خوابش نبرد
به خیل اندرش دختری بود خُرد
پدر را جفا کرد و تندی نمود
«که آخر تو را نیز دندان نبود؟»
پس از گریه، مرد پراکنده روز
بخندید کای بابک دلفروز
مرا گرچه هم سلطنت بود و بیش
دریغ آمدم کام و دندان خویش
محال است اگر تیغ بر سر خورم
که دندان به پای سگ اندر برم
توان کرد با ناکسان بد رگی
ولیکن نیاید ز مردم سگی
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال: @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤11👏3
کلاس آواز شجریان با بسطامی
shajarian - bastami
این فایل صوتی بخشی از کلاس آموزشی آواز ماهور توسط استاد #شجریان به شاگردش مرحوم ایرج بسطامی است.
زیبایی کار در این است که سازی وجود ندارد و رسمیت یک اجرای صحنهای یا استودیویی را نیز ندارد.
استاد و شاگرد، صمیمانه کنار هم نشستهاند؛ استاد درسش را میگوید و شاگرد تکرار میکند. تذکرهایی هم توسط استاد داده میشود.
بخشی از اشعار از حافظ است و این دو بیت نتوانستم شاعرش را پیدا کنم.
گر رقیب از لعلت بوسه خواست مانع شو
حیف باشد ار حیوان نوشد آب حیوانی
عاقبت رقیبم زد بوسه لعل جانان را
برد اهرمن آخر خاتم سلیمانی
و اون تحریر زیبای بهاری استاد در دقیقۀ 6:20
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال: @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
زیبایی کار در این است که سازی وجود ندارد و رسمیت یک اجرای صحنهای یا استودیویی را نیز ندارد.
استاد و شاگرد، صمیمانه کنار هم نشستهاند؛ استاد درسش را میگوید و شاگرد تکرار میکند. تذکرهایی هم توسط استاد داده میشود.
بخشی از اشعار از حافظ است و این دو بیت نتوانستم شاعرش را پیدا کنم.
گر رقیب از لعلت بوسه خواست مانع شو
حیف باشد ار حیوان نوشد آب حیوانی
عاقبت رقیبم زد بوسه لعل جانان را
برد اهرمن آخر خاتم سلیمانی
و اون تحریر زیبای بهاری استاد در دقیقۀ 6:20
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال: @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
1❤7🥰3👏1