This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تصنیفی از آلبوم «ماهبانو» این آلبوم در دهه 1370 به یاد چهلمین سالگرد درگذشت قمرالملوک وزیری اجرا شده است.
خواننده: صدیق تعریف
نوازندگان: کیوان ساکت، اردشیر کامکار و ارژنگ کامکار
شعر: عارف قزوینی (بیت اول و سوم) و دهقان سامانی (بیت دوم)
کشمکش و گیر و دار اگر گذارد
کج روی روزگار اگر گذارد
بانگ مؤذّن مرا کشد به مسجد
نالۀ جانسوزِ تار اگر گذارد
ما همه مستیم فدای چشم مستت
چشم بد روزگار اگر گذارد
🌺🌺🌺🌺🌺
🙏کانال «شکرستان پارسی» را به دوستانتان معرفی فرمایید. خواهش میکنم طبق یک اصلِ اخلاقی، اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
خواننده: صدیق تعریف
نوازندگان: کیوان ساکت، اردشیر کامکار و ارژنگ کامکار
شعر: عارف قزوینی (بیت اول و سوم) و دهقان سامانی (بیت دوم)
کشمکش و گیر و دار اگر گذارد
کج روی روزگار اگر گذارد
بانگ مؤذّن مرا کشد به مسجد
نالۀ جانسوزِ تار اگر گذارد
ما همه مستیم فدای چشم مستت
چشم بد روزگار اگر گذارد
🌺🌺🌺🌺🌺
🙏کانال «شکرستان پارسی» را به دوستانتان معرفی فرمایید. خواهش میکنم طبق یک اصلِ اخلاقی، اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👍8❤6👏1
شِکّرستان پارسی
#خاطرات_من 6️⃣1️⃣ این بخش را در دو قسمت تقدیم می کنم چون مقداری طولانی است. قسمت دوم آن در نوبت بعدی تقدیم می شود. دیروز این خاطره را با جمشید مرور کردیم. میگفت دقیقا یادم است انگار همین الآن اتفاق افتاده است. برای دسترسی به 15 قسمتِ پیشین، روی هشتگ #خاطرات_من…
#خاطرات_من 7️⃣1️⃣
بخش اول این خاطره را در لینک زیر مشاهده نمایید:
https://t.me/ShekarestaneParsi/320
برای دسترسی به 16 قسمتِ پیشین، روی هشتگ #خاطرات_من ضربه بزنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا) را ضربه بزنید.
مطمئن بودم که به دنبال تلافی است و به این راحتی دست از سرم برنمیدارد؛ به همین خاطر کاملا حواسم را جمع کرده بودم.
یک روز مدادم به زیر میز افتاد. به زیر میز رفتم که آن را بردارم؛ جمشید با دستانش مانع بالا آمدن من بود. چقدر دقت کردم آقا معلم متوجه نشود و خودم را به سختی بالا آوردم. در عالم بچگی این چیزی نبود که بشود بدون تلافی از کنارش گذشت.
همیشه یا یک جای سرمان شکسته بود یا پایمان زخم بود یا انگشتان پا خونین و مالین بودند و با تکه پارچۀ کهنهای زخمبندی شده بودند.
جمشید موقع بازی داخل کوچه به زمین خورده بود یا با سر به داخل دیوار رفته بود و یک جای سرش شکسته بود، اما زخمش کمکم بهبود یافته بود، فقط پوستۀ خشک شدۀ خون و پوستِ شکسته هنوز به جای خودش بود.
یک روز که برای برداشتن مداد یا پاککن به زیر میز رفت، دستم را جلویش گرفتم. هرچه تلاش کرد بالا بیاید موفق نشد. در یک لحظه محکم سرش را حرکت داد تا از بین دستهای من بالا بیاید ولی همان قسمت زخمی به لبه میز خورد و خون سرازیر شد.
جیغ و دادش به هوا برخاست. آقا معلم جلو آمد. ما سه نفر بودیم. جمشید که مجروح بود و طبیعتا مقصر نیست. به من و ابراهیم نگاه کرد. دست ابراهیم را گرفت و به جلو کلاس آورد. خدایش بیامرزد؛ هرچه آیه و قسم بلد بود رو کرد که کار من نبوده ولی هیچ فایدهای نداشت.
آقا معلم مداد را لای انگشتان نحیف و استخوانی ابراهیم گذاشت و دو انگشت را محکم فشار داد. جیغ سوزناکش که از ته سینه بیرون میآمد دلهای ما را کباب میکرد.
میترسیدم اقرار کنم که کار من بوده. از ترس داشتم قالب تهی میکردم. عرض دو سه هفته دوتا خونریزی کرده بودم و دو نفر به جایم تنبیه شده بودند.
ابراهیم چند دقیقهای تنبیه شد و به سر جایش برگشت.
خوبی آن دوران این بود که خانوادهها بر سر این مسائل زیاد با هم درگیر نمیشدند.
یک شب با ابراهیم داخل کوچه، پشت در حیاطشان آتش روشن کرده بودیم. مقداری پلاستیک جمع کرده بودیم و آنها را ذوب میکردیم. یک تکه پلاستیک ذوب شده در دستم بود و آن را حرکت میدادم؛ چند قطره به روی دست ابراهیم افتاد. نمیدانم تاکنون این تجربه را داشتید که پلاستیک آب شده روی بدنتان بریزد یا نه؟
هنوز نالههای جانسوز آن مرحوم بر اثر سوزش سوختگی شدید در گوشم است. تنها کاری که از دستم برمیآمد این بود که لحظهای بالای سرش بایستم، به وضع رِقّتبارش نگاه کنم و سپس فرار کنم.
در اینجا خاطرات کلاس اول ابتدایی تمام میشود. در قسمتهای بعد طی چند خاطره، افرادی که در خاطرات آینده نقش دارند را معرفی میکنم سپس به سر وقت سرگذشتهای تابستان میرویم و بعد از آن شروع خاطرات کلاس دوم ابتدایی و ....
🌺🌺🌺🌺🌺
🙏کانال «شکرستان پارسی» را به دوستانتان معرفی فرمایید. خواهش میکنم طبق یک اصلِ اخلاقی، اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
بخش اول این خاطره را در لینک زیر مشاهده نمایید:
https://t.me/ShekarestaneParsi/320
برای دسترسی به 16 قسمتِ پیشین، روی هشتگ #خاطرات_من ضربه بزنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا) را ضربه بزنید.
مطمئن بودم که به دنبال تلافی است و به این راحتی دست از سرم برنمیدارد؛ به همین خاطر کاملا حواسم را جمع کرده بودم.
یک روز مدادم به زیر میز افتاد. به زیر میز رفتم که آن را بردارم؛ جمشید با دستانش مانع بالا آمدن من بود. چقدر دقت کردم آقا معلم متوجه نشود و خودم را به سختی بالا آوردم. در عالم بچگی این چیزی نبود که بشود بدون تلافی از کنارش گذشت.
همیشه یا یک جای سرمان شکسته بود یا پایمان زخم بود یا انگشتان پا خونین و مالین بودند و با تکه پارچۀ کهنهای زخمبندی شده بودند.
جمشید موقع بازی داخل کوچه به زمین خورده بود یا با سر به داخل دیوار رفته بود و یک جای سرش شکسته بود، اما زخمش کمکم بهبود یافته بود، فقط پوستۀ خشک شدۀ خون و پوستِ شکسته هنوز به جای خودش بود.
یک روز که برای برداشتن مداد یا پاککن به زیر میز رفت، دستم را جلویش گرفتم. هرچه تلاش کرد بالا بیاید موفق نشد. در یک لحظه محکم سرش را حرکت داد تا از بین دستهای من بالا بیاید ولی همان قسمت زخمی به لبه میز خورد و خون سرازیر شد.
جیغ و دادش به هوا برخاست. آقا معلم جلو آمد. ما سه نفر بودیم. جمشید که مجروح بود و طبیعتا مقصر نیست. به من و ابراهیم نگاه کرد. دست ابراهیم را گرفت و به جلو کلاس آورد. خدایش بیامرزد؛ هرچه آیه و قسم بلد بود رو کرد که کار من نبوده ولی هیچ فایدهای نداشت.
آقا معلم مداد را لای انگشتان نحیف و استخوانی ابراهیم گذاشت و دو انگشت را محکم فشار داد. جیغ سوزناکش که از ته سینه بیرون میآمد دلهای ما را کباب میکرد.
میترسیدم اقرار کنم که کار من بوده. از ترس داشتم قالب تهی میکردم. عرض دو سه هفته دوتا خونریزی کرده بودم و دو نفر به جایم تنبیه شده بودند.
ابراهیم چند دقیقهای تنبیه شد و به سر جایش برگشت.
خوبی آن دوران این بود که خانوادهها بر سر این مسائل زیاد با هم درگیر نمیشدند.
یک شب با ابراهیم داخل کوچه، پشت در حیاطشان آتش روشن کرده بودیم. مقداری پلاستیک جمع کرده بودیم و آنها را ذوب میکردیم. یک تکه پلاستیک ذوب شده در دستم بود و آن را حرکت میدادم؛ چند قطره به روی دست ابراهیم افتاد. نمیدانم تاکنون این تجربه را داشتید که پلاستیک آب شده روی بدنتان بریزد یا نه؟
هنوز نالههای جانسوز آن مرحوم بر اثر سوزش سوختگی شدید در گوشم است. تنها کاری که از دستم برمیآمد این بود که لحظهای بالای سرش بایستم، به وضع رِقّتبارش نگاه کنم و سپس فرار کنم.
در اینجا خاطرات کلاس اول ابتدایی تمام میشود. در قسمتهای بعد طی چند خاطره، افرادی که در خاطرات آینده نقش دارند را معرفی میکنم سپس به سر وقت سرگذشتهای تابستان میرویم و بعد از آن شروع خاطرات کلاس دوم ابتدایی و ....
🌺🌺🌺🌺🌺
🙏کانال «شکرستان پارسی» را به دوستانتان معرفی فرمایید. خواهش میکنم طبق یک اصلِ اخلاقی، اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
😢7👍5❤3🤩1
شِکّرستان پارسی
#خاطرات_من 7️⃣1️⃣ بخش اول این خاطره را در لینک زیر مشاهده نمایید: https://t.me/ShekarestaneParsi/320 برای دسترسی به 16 قسمتِ پیشین، روی هشتگ #خاطرات_من ضربه بزنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اتفاقات کودکی از سر کین نیست بلکه تماما دوستی و مهربانی 😍❤️ است که گاه منجر به اتفاقاتی به ظاهر، ناخوشایند میشود.
🤗شعر «یادته» با لهجه شیرازی از یدالله طارمی و با خوانش خودشان
این شعر ارتباطی با دو خاطرۀ آخری دارد و تقدیم میکنم به دوستان همراه
توضیح چند کلمه و اصطلاح:
دَسّوم میچِلوندم: دستم را فشار میدادم
آمو بندو ر نپوکوندم: اما اون بند را پاره نکردم
تورونه (تُرنه): طنابی که با آن بازی میکردند، ترنه بازی یک نوع بازی با طناب است
تورونه تو دَسّوم میتُروندم: تُرنه را تو دستم می چرخوندم
بولوندم: لو بدم
سِوِر وایسادم: سفت و سخت ایستادم
رو اَزُم میپرسیدن: مرتبا از من میپرسیدند
تارُوندم: نجات دادم، در رفتم
کُتوخونه: مکتب خونه
گوروختم: گریختم
تورتوری روندم: اونجا میپلکیدم، مشغول بودم
میکَرُوندم: می خراشیدم
پَسین: عصر
گِل: خاک
https://t.me/ShekarestaneParsi
🌺🌺🌺🌺🌺
🙏کانال «شکرستان پارسی» را به دوستانتان معرفی فرمایید. خواهش میکنم طبق یک اصلِ اخلاقی، اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
🤗شعر «یادته» با لهجه شیرازی از یدالله طارمی و با خوانش خودشان
این شعر ارتباطی با دو خاطرۀ آخری دارد و تقدیم میکنم به دوستان همراه
توضیح چند کلمه و اصطلاح:
دَسّوم میچِلوندم: دستم را فشار میدادم
آمو بندو ر نپوکوندم: اما اون بند را پاره نکردم
تورونه (تُرنه): طنابی که با آن بازی میکردند، ترنه بازی یک نوع بازی با طناب است
تورونه تو دَسّوم میتُروندم: تُرنه را تو دستم می چرخوندم
بولوندم: لو بدم
سِوِر وایسادم: سفت و سخت ایستادم
رو اَزُم میپرسیدن: مرتبا از من میپرسیدند
تارُوندم: نجات دادم، در رفتم
کُتوخونه: مکتب خونه
گوروختم: گریختم
تورتوری روندم: اونجا میپلکیدم، مشغول بودم
میکَرُوندم: می خراشیدم
پَسین: عصر
گِل: خاک
https://t.me/ShekarestaneParsi
🌺🌺🌺🌺🌺
🙏کانال «شکرستان پارسی» را به دوستانتان معرفی فرمایید. خواهش میکنم طبق یک اصلِ اخلاقی، اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤12👏3👍2🥰2
گویا #حافظ این غزل را در موقعی سروده است که دوستان و همنشینان سابقش که اکنون در دولت و حکومت، صاحب مقام شده بودند او را فراموش کرده بودند و حقوقِ کارمندی و مستمری دیوانیِ او نیز قطع شده بوده است. اشاره به زمانی که مورد خشم دوست دیرینهاش شاه شجاع قرار گرفته بود و به افلاس و سختی روزگار میگذرانید.
معاشران ز حریفِ شبانه یاد آرید
حقوقِ بندگیِ مخلصانه یاد آرید
معاشر: همدم و همنشین و رفیق
حریف: همکار، همنشین
ای دوستان و همنشینان، کسی که در شبها همنشین و همکارتان بود را به یاد بیاورید. حق زمانی که مخلصانه در خدمت شما بود را به یاد داشته باشید.
به وقتِ سرخوشی از آه و ناله عُشّاق
به صوت و نغمهٔ چنگ و چَغانه یاد آرید
عشاق: در اینجا ایهام دارد. هم به معنی عاشقان است و هم یکی از گوشههای موسیقی.
عشاق گوشهای در آواز دشتی (از آوازهای شور)
عشاق گوشهای در اصفهان (از آوازهای همایون)
عشاق گوشهای در دستگاه نوا.
شخصا دوست دارم همان گوشۀ دستگاه نوا باشد چون با کلمات «آه و ناله» مراعات نظیر دارد.
چنگ: از سازهای موسیقی است که با دست نواخته میشود.
چَغانه: از سازهای موسیقی بوده است که از دو تکه چوب درست میکردند و زنگولههایی داشته است که با تکان دادن آن، زنگولهها صدا میکردهاند.
وقتی که در مجلس بادهنوشی، آه و ناله موسیقی در گوشۀ عشاق برمیخیزد (یا عاشقان به آه و ناله در میآیند) و آلات طرب به نوا در میآیند از دوست قدیمی خودتان یاد کنید.
مشخص است که اگر منظور از عشاق، معنی عاشقان در نظر باشد معنای زیبایی به دست نمیدهد چون در بزم بادهگساری، عاشقان آه و ناله نمیکنند.
چو لطفِ باده کُنَد جلوه در رخِ ساقی
ز عاشقان به سرود و ترانه یاد آرید
وقتی اثر باده در صورت ساقی پدیدار شد و صورتش را گلگون کرد و مجلس و بزم ترانه و موسیقی برپا شد از عاشقان با ترانه و سرود یاد کنید. مشخص است که حافظ قبلا در این جلسات بوده است و دارد آن دوران را به دوستان سابقش یادآوری میکند.
چو در میانِ مراد آورید دستِ امید
ز عهدِ صحبت ما در میانه یاد آرید
میان: وسط / میانِ مراد: کمر معشوق / میانه: جمع، محفل
امیدوار بودید که یک موقع دست را بر کمر معشوقی که آرزویش را داشتید حلقه کنید؛ هنگامی که این اتفاق افتاد در جمعتان از دورانی که من هم همنشین شما بودم یاد کنید.
سمندِ دولت اگر چند سرکشیده رَوَد
ز همرهان به سرِ تازیانه یاد آرید
سمند: اسب سرکش
سرکشیده: وحشی و افسار گسیخته
وقتی بزرگان و پادشاهان از جایی عبور میکردند مردم بر سر راه میایستادند و سواران با سر تازیانه آنها را مینواختند و به آنها انعامی میدادند.
حافظ در اینجا دارد یادآوری میکند که اسب دولت و قدرت و مال و شوکت، گاهی سرکشیده و افسارگسیخته میرود و البته زمانی میرسد که از تاختن بایستد. فعلا که دوستان بیوفای قدیمی سوار بر اسب سرکش قدرت و مال هستند، در این موقع حتی اگر شده است از همراهان قدیمی با سر تازیانهای یاد کنید.
مصرع دوم را به دو شکل میتوان خواند
ز همرهان به سرِ تازیانه یاد آرید
ز همرهانِ به سرْتازیانه یاد آرید
در خوانش دوم «به سرْتازیانه» صفت برای همرهان است و به نظرم این خوانش زیباتر و با معناتر است.
نمیخورید زمانی غمِ وفاداران
ز بیوفاییِ دورِ زمانه یاد آرید
شما که غم دوستان وفادار قدیمی را نمیخورید؛ یادتان باشد که چرخ روزگار بیوفاست؛ (چه بسا روزی هم با شما چنین کند.)
به وَجهِ مرحمت ای ساکنانِ صدرِ جلال
ز رویِ حافظ و این آستانه یاد آرید
در این بیت دو کلمۀ صدر و آستانه با هم تضاد دارند و موقعیتها را نشان میدهند. عده ای در صدر نشستهاند و حافظ در آستانه، یعنی دم در قرار گرفته است. حافظی که روزی از صدرنشینان بوده است.
کلمۀ جلال ایهام دارد یعنی علاوه بر معنی ظاهری آن، به نوعی اشاره به «جلال الدین شاه شجاع» دارد.
ای کسانی که در حکومت جلال الدین شاه شجاع در بالا نشستهاید از روی لطف و مرحمت از حافظ و پاییننشینان یاد کنید از کسی که خودش روزی در صدر مجلس شاه بوده است. شاید منظور از «وجه مرحمت»، پرداخت حقوق یا مستمری یا انعام باشد که به واسطه خشم شاه شجاع، قطع شده بوده است.
حافظ این قدر مناعت طبع داشت که به دریوزگی نیفتد. به دنبال حق و حقوق کارمندیاش بود و با کنایه آن را یادآوری میکند وگرنه میتوانست برود و دل شاه خشمگین را با غزلی به دست بیاورد؛ شاهی که خود اهل شعر و سخنوری است و قدر شعر را میداند. گویا این بیت نیز مربوط به همین دوران باشد:
ما آبروی فقر و قناعت نمیبریم
با پادشه بگوی که روزی مقدر است
🎹آواز این غزل (اینجا را کلیک کنید.)
🌺🌺🌺🌺🌺
🙏کانال «شکرستان پارسی» را به دوستانتان معرفی فرمایید. خواهش میکنم طبق یک اصلِ اخلاقی، اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
معاشران ز حریفِ شبانه یاد آرید
حقوقِ بندگیِ مخلصانه یاد آرید
معاشر: همدم و همنشین و رفیق
حریف: همکار، همنشین
ای دوستان و همنشینان، کسی که در شبها همنشین و همکارتان بود را به یاد بیاورید. حق زمانی که مخلصانه در خدمت شما بود را به یاد داشته باشید.
به وقتِ سرخوشی از آه و ناله عُشّاق
به صوت و نغمهٔ چنگ و چَغانه یاد آرید
عشاق: در اینجا ایهام دارد. هم به معنی عاشقان است و هم یکی از گوشههای موسیقی.
عشاق گوشهای در آواز دشتی (از آوازهای شور)
عشاق گوشهای در اصفهان (از آوازهای همایون)
عشاق گوشهای در دستگاه نوا.
شخصا دوست دارم همان گوشۀ دستگاه نوا باشد چون با کلمات «آه و ناله» مراعات نظیر دارد.
چنگ: از سازهای موسیقی است که با دست نواخته میشود.
چَغانه: از سازهای موسیقی بوده است که از دو تکه چوب درست میکردند و زنگولههایی داشته است که با تکان دادن آن، زنگولهها صدا میکردهاند.
وقتی که در مجلس بادهنوشی، آه و ناله موسیقی در گوشۀ عشاق برمیخیزد (یا عاشقان به آه و ناله در میآیند) و آلات طرب به نوا در میآیند از دوست قدیمی خودتان یاد کنید.
مشخص است که اگر منظور از عشاق، معنی عاشقان در نظر باشد معنای زیبایی به دست نمیدهد چون در بزم بادهگساری، عاشقان آه و ناله نمیکنند.
چو لطفِ باده کُنَد جلوه در رخِ ساقی
ز عاشقان به سرود و ترانه یاد آرید
وقتی اثر باده در صورت ساقی پدیدار شد و صورتش را گلگون کرد و مجلس و بزم ترانه و موسیقی برپا شد از عاشقان با ترانه و سرود یاد کنید. مشخص است که حافظ قبلا در این جلسات بوده است و دارد آن دوران را به دوستان سابقش یادآوری میکند.
چو در میانِ مراد آورید دستِ امید
ز عهدِ صحبت ما در میانه یاد آرید
میان: وسط / میانِ مراد: کمر معشوق / میانه: جمع، محفل
امیدوار بودید که یک موقع دست را بر کمر معشوقی که آرزویش را داشتید حلقه کنید؛ هنگامی که این اتفاق افتاد در جمعتان از دورانی که من هم همنشین شما بودم یاد کنید.
سمندِ دولت اگر چند سرکشیده رَوَد
ز همرهان به سرِ تازیانه یاد آرید
سمند: اسب سرکش
سرکشیده: وحشی و افسار گسیخته
وقتی بزرگان و پادشاهان از جایی عبور میکردند مردم بر سر راه میایستادند و سواران با سر تازیانه آنها را مینواختند و به آنها انعامی میدادند.
حافظ در اینجا دارد یادآوری میکند که اسب دولت و قدرت و مال و شوکت، گاهی سرکشیده و افسارگسیخته میرود و البته زمانی میرسد که از تاختن بایستد. فعلا که دوستان بیوفای قدیمی سوار بر اسب سرکش قدرت و مال هستند، در این موقع حتی اگر شده است از همراهان قدیمی با سر تازیانهای یاد کنید.
مصرع دوم را به دو شکل میتوان خواند
ز همرهان به سرِ تازیانه یاد آرید
ز همرهانِ به سرْتازیانه یاد آرید
در خوانش دوم «به سرْتازیانه» صفت برای همرهان است و به نظرم این خوانش زیباتر و با معناتر است.
نمیخورید زمانی غمِ وفاداران
ز بیوفاییِ دورِ زمانه یاد آرید
شما که غم دوستان وفادار قدیمی را نمیخورید؛ یادتان باشد که چرخ روزگار بیوفاست؛ (چه بسا روزی هم با شما چنین کند.)
به وَجهِ مرحمت ای ساکنانِ صدرِ جلال
ز رویِ حافظ و این آستانه یاد آرید
در این بیت دو کلمۀ صدر و آستانه با هم تضاد دارند و موقعیتها را نشان میدهند. عده ای در صدر نشستهاند و حافظ در آستانه، یعنی دم در قرار گرفته است. حافظی که روزی از صدرنشینان بوده است.
کلمۀ جلال ایهام دارد یعنی علاوه بر معنی ظاهری آن، به نوعی اشاره به «جلال الدین شاه شجاع» دارد.
ای کسانی که در حکومت جلال الدین شاه شجاع در بالا نشستهاید از روی لطف و مرحمت از حافظ و پاییننشینان یاد کنید از کسی که خودش روزی در صدر مجلس شاه بوده است. شاید منظور از «وجه مرحمت»، پرداخت حقوق یا مستمری یا انعام باشد که به واسطه خشم شاه شجاع، قطع شده بوده است.
حافظ این قدر مناعت طبع داشت که به دریوزگی نیفتد. به دنبال حق و حقوق کارمندیاش بود و با کنایه آن را یادآوری میکند وگرنه میتوانست برود و دل شاه خشمگین را با غزلی به دست بیاورد؛ شاهی که خود اهل شعر و سخنوری است و قدر شعر را میداند. گویا این بیت نیز مربوط به همین دوران باشد:
ما آبروی فقر و قناعت نمیبریم
با پادشه بگوی که روزی مقدر است
🎹آواز این غزل (اینجا را کلیک کنید.)
🌺🌺🌺🌺🌺
🙏کانال «شکرستان پارسی» را به دوستانتان معرفی فرمایید. خواهش میکنم طبق یک اصلِ اخلاقی، اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👏9❤7👍2
شِکّرستان پارسی
آواز این غزل
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اجرای خصوصی «امید مراد» - 12 فروردین 1360 نوشهر - بیات ترک (از آوازهای دستگاه شور)
آواز: محمدرضا #شجریان
نی: محمد موسوی
سه تار: پرویز مشکاتیان
غزل: #حافظ
معاشران ز حریفِ شبانه یاد آرید
حقوقِ بندگیِ مخلصانه یاد آرید
بررسی این غزل (اینجا را کلیک کنید.)
چون اجرای خصوصی است و با ضبط صوت معمولی ضبط شده است مقداری کیفیت صدا کم است.
بیان زیبا و مطابق معنا که احساس میشود حافظ چنین فریادی داشته است، تحریرهای ناب و .... بهتر است خودتان بشنوید و لذت ببرید. بنده که تصور میکنم «بیات ترک» در اینجا متولد میشود.
🌺🌺🌺🌺🌺
🙏کانال «شکرستان پارسی» را به دوستانتان معرفی فرمایید. خواهش میکنم طبق یک اصلِ اخلاقی، اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
آواز: محمدرضا #شجریان
نی: محمد موسوی
سه تار: پرویز مشکاتیان
غزل: #حافظ
معاشران ز حریفِ شبانه یاد آرید
حقوقِ بندگیِ مخلصانه یاد آرید
بررسی این غزل (اینجا را کلیک کنید.)
چون اجرای خصوصی است و با ضبط صوت معمولی ضبط شده است مقداری کیفیت صدا کم است.
بیان زیبا و مطابق معنا که احساس میشود حافظ چنین فریادی داشته است، تحریرهای ناب و .... بهتر است خودتان بشنوید و لذت ببرید. بنده که تصور میکنم «بیات ترک» در اینجا متولد میشود.
🌺🌺🌺🌺🌺
🙏کانال «شکرستان پارسی» را به دوستانتان معرفی فرمایید. خواهش میکنم طبق یک اصلِ اخلاقی، اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤7👍3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بخشی از اجرای خصوصی «مویههای غریبانه» (ابوعطا)
نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویههای غریبانه قصه پردازم
استاد محمدرضا #لطفی و استاد شهرام #ناظری
همراهی با لطفی میتواند چنین آواز نابی را خلق کند.
https://t.me/ShekarestaneParsi
فایل کامل را می توانید از (اینجا) دریافت نمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویههای غریبانه قصه پردازم
استاد محمدرضا #لطفی و استاد شهرام #ناظری
همراهی با لطفی میتواند چنین آواز نابی را خلق کند.
https://t.me/ShekarestaneParsi
فایل کامل را می توانید از (اینجا) دریافت نمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤6👏2👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آواز و تصنیف معروف به «حریر حریره» با صدای آقای ناصر رزازی هنرمند کُرد اهل سنندج
تصنیفی بسیار بسیار زیباست، ترجمهها را هم در کلیپ آوردهام. (با تشکر از کاک فاتح عزیزم ❤️ برای ترجمه اشعار)
بارها و بارها بشنوید و لذت ببرید.
تصنیف از نگاه یاران که مدتی پیش منتشر شد بر اساس ملودی همین تصنیف ساخته شده است.
تصنیف از نگاه یاران در لینک زیر
https://t.me/ShekarestaneParsi/332
🌺🌺🌺🌺🌺
🙏کانال «شکرستان پارسی» را به دوستانتان معرفی فرمایید. خواهش میکنم طبق یک اصلِ اخلاقی، اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
تصنیفی بسیار بسیار زیباست، ترجمهها را هم در کلیپ آوردهام. (با تشکر از کاک فاتح عزیزم ❤️ برای ترجمه اشعار)
بارها و بارها بشنوید و لذت ببرید.
تصنیف از نگاه یاران که مدتی پیش منتشر شد بر اساس ملودی همین تصنیف ساخته شده است.
تصنیف از نگاه یاران در لینک زیر
https://t.me/ShekarestaneParsi/332
🌺🌺🌺🌺🌺
🙏کانال «شکرستان پارسی» را به دوستانتان معرفی فرمایید. خواهش میکنم طبق یک اصلِ اخلاقی، اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤9👏3🎉1
#خاطرات_من 8️⃣1️⃣
در بخش قبل (اینجا) نوشتم که خاطرات سال اول ابتدایی تمام شد و ناچارا باید گریزی به قبل بزنم و چند نفر که بعدا با موضوعاتی در خاطراتم مرتبط میشوند را معرفی کنم و سپس به خاطرات کلاس دوم بپردازم.
برای دسترسی به 17 قسمتِ پیشین، روی هشتگ #خاطرات_من ضربه بزنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا) را ضربه بزنید.
شاید اولین دستمزدم را در سه چهار سالگی از دستِ مرحوم مشهدی قاسم جوکار (بعدا شد حاجی قاسم) گرفته باشم. دو سه دکان سر کوچۀ ما بود، دکان حاجی قاسم تقریبا از همه دورتر بود. از خانۀ ما تا سر کوچه حدود 100 متر، راه بود و از سر کوچه تا دکان حاجی قاسم حدود 80 متر. دکانش بعد از خانقاه، روبروی خانه آقای سیدمهدی هاشمی و روبروی کوچه میرزا ابراهیم فربود بود.
معمولا مردم آن اطراف، مشتری او بودند؛ مخصوصا که نسیه هم می داد. چون اکثر مشتریها کشاورز بودند؛ گندم و جو هم به جای پول قبول میکرد. آدم خوبی بود هم خودش هم برادرش مشهدی اکبر که کنار برادرش مینشست و قلیانش همیشه روبراه بود. من محو تماشای برگها و عروسکهای داخل کوزۀ شیشهای قلیان میشدم که با هر پُک، بالا و پایین میشدند. تصور میکردم این نوعی اسباببازیِ مخصوصِ بزرگترها باشد. یعنی میشود روزی بتوانم با این اسباببازی، بازی کنم؟ هرچند بعید است ولی هیچ چیزی غیر ممکن نیست.
سالها بعد در دوران معلمی در امتحانات خرداد، مدیر مدرسه مرا به خانه حاج اکبر فرستاد تا از برادرزادهاش که تصادف کرده بود امتحان بگیرم. میوه و چای آوردند ولی من خاطره و آرزوی زمان بچگی را برای حاج اکبر تعریف کردم و ایشان هم دستور داد قلیان با همان لوازم آماده شود؛ بالأخره به یکی از آرزوهایم رسیدم. (روح هر دو برادر شاد باد.)
شاید سه سال داشتم، از مشهدی قاسم میترسیدم؛ این ترس هیچ دلیلی نداشت جز ترسو بودن من! این قدر کوچک بودم که حروف و کلمات را درست تلفظ نمیکردم. یک شب ساعتی بعد از مغرب، برادر بزرگم میخواست برای خرید برود. یادم نیست شاید میخواست جهت خرید قوه برای چراغقوه برود. من هم گریه کردم و با او رفتم. به دکان مشهدی قاسم رسیدیم. یک چراغ زنبوریِ توری، مغازه را روشن میکرد. از ترس، محکم به برادرم چسبیده بودم.
- بچه چیزیش شده؟
برادرم گفت نه؛ تازه برای شما شعر هم میخونه.
با همان کلماتی که درست تلفظ نمیکردم شروع کردم به خواندن: «قاسُم لییییشی قاسُم لیییشی!» حرف «ر» را «ل» تلفظ میکردم. (منظورم قاسم ریشی بود) ولی کشیده و با آهنگ میخواندم. چون روزها داخل خانه از ترسِ مشهدی قاسم بارها آن را خوانده بودم؛ از حفظ بودم. در واقع در عالم بچگی، میخواستم ترسم را پشت شیرینزبانی مخفی کنم تا مشهدی قاسم کاری با من نداشته باشد. بعدها که بزرگ شدم فهمیدم که اصلا این بندۀ خدا ریش ندارد، همیشه صورتش را میتراشید و پاک و مرتب بود.
مشهدی قاسم خوشش آمد و دست کرد یک کارتن خالی قوۀ (باطری) گربهنشان به من داد! کارتن قشنگی بود، زردرنگ با عکس یک گربۀ سیاهِ چابک در حال جهیدن. از گرفتن این هدیه ذوق کردم. دیگر از مشهدی قاسم نمیترسیدم.
این اولین شعر و آهنگ و موسیقی بود که خودم ساخته بودم و تشویق شدم. بعدها در دورۀ جوانی، ساخت یک آهنگ بر روی تک بیتِ شعر طنزی که خودم سروده بودم باعث شد استادِ سهتار مرا از کلاس اخراج کند.
- ما سالهاست در کار موسیقی و تدریس موسیقی هستیم؛ هنوز آهنگ نساختیم؛ تو با سه جلسه آهنگساز شدی؟! برو با آهنگات خوش باش.
پول آن سه جلسه را هم نگرفت. حالا خوب که سفارش شدۀ مرحوم سلمانی بودم.
نمیدانم چرا هرکجا دست به کار میشدم یکی پیدا میشد و ذوقم را کور میکرد. در خاطرات کلاس سوم ابتدایی، جریان سرودن یک بیت و نوشتن آن بر روی دفتر مشق عید نوروز که منجر به اخراجم از مدرسه شد را شرح خواهم داد.
بابتِ اولین شعرم یک کارتنِ خالی، صِله گرفتم. دومی باعث اخراجم از مدرسه شد. بعدها زیاد هذیان گفتم. مدتها میترسیدم شعری را که در بارۀ کودکی تا جوانی برادرِ بزرگم نوشته بودم به گوشش برسد اما وقتی در جلسهای ناچاراً به درخواست برادرزادهام برای برادرم خواندم خندهاش را که دیدم خیالم راحت شد؛ عین وقتی که بسیمبیگ خندۀ خالو حسامبیگ را میبیند. شاید در آینده از برادرم اجازه بگیرم و آن را با مقداری سانسور منتشر کنم؛ تازه خواهید فهمید که دیگران چه اعجوبههایی بودهاند و من چه موجود بیآزاری بودهام. هرچند دختر برادرم میگوید: شما چند برادر و خواهر، کودکِ درونتان به همان شکلِ قدیم، باقی مانده است.
🌺🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
در بخش قبل (اینجا) نوشتم که خاطرات سال اول ابتدایی تمام شد و ناچارا باید گریزی به قبل بزنم و چند نفر که بعدا با موضوعاتی در خاطراتم مرتبط میشوند را معرفی کنم و سپس به خاطرات کلاس دوم بپردازم.
برای دسترسی به 17 قسمتِ پیشین، روی هشتگ #خاطرات_من ضربه بزنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا) را ضربه بزنید.
شاید اولین دستمزدم را در سه چهار سالگی از دستِ مرحوم مشهدی قاسم جوکار (بعدا شد حاجی قاسم) گرفته باشم. دو سه دکان سر کوچۀ ما بود، دکان حاجی قاسم تقریبا از همه دورتر بود. از خانۀ ما تا سر کوچه حدود 100 متر، راه بود و از سر کوچه تا دکان حاجی قاسم حدود 80 متر. دکانش بعد از خانقاه، روبروی خانه آقای سیدمهدی هاشمی و روبروی کوچه میرزا ابراهیم فربود بود.
معمولا مردم آن اطراف، مشتری او بودند؛ مخصوصا که نسیه هم می داد. چون اکثر مشتریها کشاورز بودند؛ گندم و جو هم به جای پول قبول میکرد. آدم خوبی بود هم خودش هم برادرش مشهدی اکبر که کنار برادرش مینشست و قلیانش همیشه روبراه بود. من محو تماشای برگها و عروسکهای داخل کوزۀ شیشهای قلیان میشدم که با هر پُک، بالا و پایین میشدند. تصور میکردم این نوعی اسباببازیِ مخصوصِ بزرگترها باشد. یعنی میشود روزی بتوانم با این اسباببازی، بازی کنم؟ هرچند بعید است ولی هیچ چیزی غیر ممکن نیست.
سالها بعد در دوران معلمی در امتحانات خرداد، مدیر مدرسه مرا به خانه حاج اکبر فرستاد تا از برادرزادهاش که تصادف کرده بود امتحان بگیرم. میوه و چای آوردند ولی من خاطره و آرزوی زمان بچگی را برای حاج اکبر تعریف کردم و ایشان هم دستور داد قلیان با همان لوازم آماده شود؛ بالأخره به یکی از آرزوهایم رسیدم. (روح هر دو برادر شاد باد.)
شاید سه سال داشتم، از مشهدی قاسم میترسیدم؛ این ترس هیچ دلیلی نداشت جز ترسو بودن من! این قدر کوچک بودم که حروف و کلمات را درست تلفظ نمیکردم. یک شب ساعتی بعد از مغرب، برادر بزرگم میخواست برای خرید برود. یادم نیست شاید میخواست جهت خرید قوه برای چراغقوه برود. من هم گریه کردم و با او رفتم. به دکان مشهدی قاسم رسیدیم. یک چراغ زنبوریِ توری، مغازه را روشن میکرد. از ترس، محکم به برادرم چسبیده بودم.
- بچه چیزیش شده؟
برادرم گفت نه؛ تازه برای شما شعر هم میخونه.
با همان کلماتی که درست تلفظ نمیکردم شروع کردم به خواندن: «قاسُم لییییشی قاسُم لیییشی!» حرف «ر» را «ل» تلفظ میکردم. (منظورم قاسم ریشی بود) ولی کشیده و با آهنگ میخواندم. چون روزها داخل خانه از ترسِ مشهدی قاسم بارها آن را خوانده بودم؛ از حفظ بودم. در واقع در عالم بچگی، میخواستم ترسم را پشت شیرینزبانی مخفی کنم تا مشهدی قاسم کاری با من نداشته باشد. بعدها که بزرگ شدم فهمیدم که اصلا این بندۀ خدا ریش ندارد، همیشه صورتش را میتراشید و پاک و مرتب بود.
مشهدی قاسم خوشش آمد و دست کرد یک کارتن خالی قوۀ (باطری) گربهنشان به من داد! کارتن قشنگی بود، زردرنگ با عکس یک گربۀ سیاهِ چابک در حال جهیدن. از گرفتن این هدیه ذوق کردم. دیگر از مشهدی قاسم نمیترسیدم.
این اولین شعر و آهنگ و موسیقی بود که خودم ساخته بودم و تشویق شدم. بعدها در دورۀ جوانی، ساخت یک آهنگ بر روی تک بیتِ شعر طنزی که خودم سروده بودم باعث شد استادِ سهتار مرا از کلاس اخراج کند.
- ما سالهاست در کار موسیقی و تدریس موسیقی هستیم؛ هنوز آهنگ نساختیم؛ تو با سه جلسه آهنگساز شدی؟! برو با آهنگات خوش باش.
پول آن سه جلسه را هم نگرفت. حالا خوب که سفارش شدۀ مرحوم سلمانی بودم.
نمیدانم چرا هرکجا دست به کار میشدم یکی پیدا میشد و ذوقم را کور میکرد. در خاطرات کلاس سوم ابتدایی، جریان سرودن یک بیت و نوشتن آن بر روی دفتر مشق عید نوروز که منجر به اخراجم از مدرسه شد را شرح خواهم داد.
بابتِ اولین شعرم یک کارتنِ خالی، صِله گرفتم. دومی باعث اخراجم از مدرسه شد. بعدها زیاد هذیان گفتم. مدتها میترسیدم شعری را که در بارۀ کودکی تا جوانی برادرِ بزرگم نوشته بودم به گوشش برسد اما وقتی در جلسهای ناچاراً به درخواست برادرزادهام برای برادرم خواندم خندهاش را که دیدم خیالم راحت شد؛ عین وقتی که بسیمبیگ خندۀ خالو حسامبیگ را میبیند. شاید در آینده از برادرم اجازه بگیرم و آن را با مقداری سانسور منتشر کنم؛ تازه خواهید فهمید که دیگران چه اعجوبههایی بودهاند و من چه موجود بیآزاری بودهام. هرچند دختر برادرم میگوید: شما چند برادر و خواهر، کودکِ درونتان به همان شکلِ قدیم، باقی مانده است.
🌺🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤10👍6🤣3🥰1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#سعدی #ترجیع_بند
بند چهارم با خوانش خانم مشکوری (برگرفته از سایت وزین گنجور)
ترجمه مصرعهای عربی:
ما أَطْیَبَ فاك جَلَّ باریك: چقدر دهانت پاک و خوشبوست. آفرینندهات بزرگ و با عظمت است.
یا قاتِلَتي بِسَیفِ لَحْظٍ /وَاللّهِ قَتَلْتِني بِهاتیك
ای آن که با شمشیر چشمت مرا کشتی به خدا سوگند که مرا با همان کُشتی
لایَأْتِ بمثلِها أَعادیك: مانند آن را دشمنانت نیاورند (یعنی دشمنانت مثل آنچه بر سر من آوردی بر سرت نیاورند)
كَم تَزْجُرُني و كَم أُداریك: چه بسیار مرا میرانی و از خود دور میکنی و من چه بسیار با تو مدارا میکنم.
بند اول تا سوم را از اینجا و اینجا و اینجا دریافت نمایید.
🌺🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
بند چهارم با خوانش خانم مشکوری (برگرفته از سایت وزین گنجور)
اگر سعدی هیچ نداشت جز همین 22 بندِ ترجیع بند، باز هم سعدی بود و غیر قابل تکرار.
ترجمه مصرعهای عربی:
ما أَطْیَبَ فاك جَلَّ باریك: چقدر دهانت پاک و خوشبوست. آفرینندهات بزرگ و با عظمت است.
یا قاتِلَتي بِسَیفِ لَحْظٍ /وَاللّهِ قَتَلْتِني بِهاتیك
ای آن که با شمشیر چشمت مرا کشتی به خدا سوگند که مرا با همان کُشتی
لایَأْتِ بمثلِها أَعادیك: مانند آن را دشمنانت نیاورند (یعنی دشمنانت مثل آنچه بر سر من آوردی بر سرت نیاورند)
كَم تَزْجُرُني و كَم أُداریك: چه بسیار مرا میرانی و از خود دور میکنی و من چه بسیار با تو مدارا میکنم.
بند اول تا سوم را از اینجا و اینجا و اینجا دریافت نمایید.
🌺🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤7👏2😢1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آوازی ناب از استاد #رضوی سروستانی با تحریرهایی به زیبایی رقص بابونههای وحشی در نسیم بهاری
نورالدین رضوی سروستانی زادهٔ 21 فروردین 1314 در سروستان (شهری در بین شیراز و فسا) درگذشتهٔ 8 اردیبهشت 1379 مدفون در حیاط غربی حافظیه - خواننده و از مُدرسانِ آواز و موسیقی ایرانی است.
از جمله مهمترین شاگردان او: معصومه مهرعلی، صدیق تعریف، علیرضا قربانی، ابوالحسن مختاباد و ...
این آواز کوتاه اما بسیار گیرا و شیرین، در مایۀ اصفهان (از آوازهای دستگاه همایون) تقدیم به شما
تار: استاد داریوش طلایی
شعر: ؟؟؟
🌺🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
نورالدین رضوی سروستانی زادهٔ 21 فروردین 1314 در سروستان (شهری در بین شیراز و فسا) درگذشتهٔ 8 اردیبهشت 1379 مدفون در حیاط غربی حافظیه - خواننده و از مُدرسانِ آواز و موسیقی ایرانی است.
از جمله مهمترین شاگردان او: معصومه مهرعلی، صدیق تعریف، علیرضا قربانی، ابوالحسن مختاباد و ...
این آواز کوتاه اما بسیار گیرا و شیرین، در مایۀ اصفهان (از آوازهای دستگاه همایون) تقدیم به شما
تار: استاد داریوش طلایی
شعر: ؟؟؟
🌺🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤5👏4
نگاهی به دو بیت از غزل شماره 58 #سعدی
حیف است از شیرینی بی حد و اندازۀ غزلیات سعدی غافل شویم. در طول شبانه روز چندین ساعت با سعدی همراه هستم. سخن سعدی انگبین (عسل) است و مخاطب، مانند مگس. بنا به فرمودۀ خودش در همین غزل: «انگبین است که در وی مگسی افتادهست» نه راه فرار است نه دوست داری که از آن فرار کنی.
اتفاقم به سر کوی کسی افتادهست
که در آن کوی، چو من کشته بسی افتادهست
خبر ما برسانید به مرغان چمن
که همآواز شما در قفسی افتادهست
به دلارام بگو ای نفس باد سحر
کار ما همچو سحر با نفسی افتادهست
بند بر پایْ تحمل چه کند گر نکند؟
انگبین است که در وی مگسی افتادهست
هیچکس عیبِ هوسباختن ما نکند
مگر آنکس که به دام هوسی افتادهست
سعدیا حال پراکندهٔ گوی آن داند
که همه عمر به چوگان کسی افتادهست
بیت دوم:
خبر ما برسانید به مرغان چمن
که همآواز شما در قفسی افتادهست
این بیت خواسته یا ناخواسته اشارهای دارد به داستان طوطیِ در قفس (از مثنوی شریف معنوی) که بازرگان پیغامش را به طوطیان هند برد و برایش چارهجویی کرد.
گفتش آن طوطی که آنجا طوطیان
چون ببینی کن ز حال من بیان
کان فلان طوطی که مشتاق شماست
از قضای آسمان در حبس ماست
بر شما کرد او سلام و داد خواست
وز شما چاره و ره ارشاد خواست
گفت میشاید که من در اشتیاق
جان دهم اینجا بمیرم در فراق؟
این روا باشد که من در بند سخت
گه شما بر سبزه گاهی بر درخت؟
این چنین باشد وفای دوستان
من درین حبس و شما در گلسِتان؟
بیت سوم:
به دلارام بگو ای نَفَس باد سحر
کار ما همچو سحر با نَفَسی افتادهست
گویا این بیت که شاه بیتِ غزل نیز میباشد توضیح و تشریح بیت قبل می باشد.
این بیت این قدر زیبا و قابل تصور و سحرآمیز است که بیانی زیباتر از بیان سعدی برایش وجود ندارد.
تکرار کلمات سَحَر و نَفَس، این بیت را خیال انگیزتر میکند. شاید اگر شاعر دیگری بود میتوانست در مصرع اول از باد صبا استفاده کند و ایرادی هم نداشت. یا در مصرع دوم «نَفَسی» را به صورت نکره نیاوَرَد و بگوید «نَفَست»؛ هیچ مشکلی هم نداشت اما وقتی سخن متعلق به سعدی است باید حتما اعجاز کلام در حد اعلی باشد.
سعدی، محبوب را به باد سحر تشبیه میکند که آمدنش مژدگانی پایان شب تار و از سوی دیگر، بردمیدن صبح زندگی است.
در مصرع دوم، نَفَس را به صورت نکره آورده تا زیبایی ایهام را دوچندان کند و بیهمتا و تک بودن آن نَفَس را نیز بیان کند.
اما از مصرع دوم دو معنای متضاد را میتوان برداشت کرد.
❤️برداشت اول:
به دلارام بگویید یک نَفَس دیگر مانده است تا صبح بردمد (و الصبحِ إذا تَنَفَّس) و کار من مانند کار لحظاتِ سحر به پایان رسد. یعنی دوری و فراق تو زندگیام را که چون شب تار است به آخر رسانده است و یک دم دیگر تا پایان حیات مانده است. نَفَس آخر.
در جایی دیگر این دم آخر را چنین تصویرسازی می کند:
شب غمهای سعدی را مگر هنگام روز آمد
که تاریک و ضعیفش چون چراغ صبحدم کردی
چراغ در هنگامِ صبحدم با تمام شدن روغنش آخرین نفسها را میکشد و کمسو میشود. از طرف دیگر، بردمیدن روشناییِ خورشید، باعث می شود نور چراغ اصلا دیده نشود.
💚برداشت دوم:
به دلارام که مانند نَفَس سحر است بگویید کار من، بودن من و هستی من، به نَفَسی گره خورده است که اگر آن نَفَس به جان افسرده و ضعیفم دمیده شود زنده میشوم. آن یک نَفَس تو هستی که آمدنت مرا زنده میکند.
🌺🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
حیف است از شیرینی بی حد و اندازۀ غزلیات سعدی غافل شویم. در طول شبانه روز چندین ساعت با سعدی همراه هستم. سخن سعدی انگبین (عسل) است و مخاطب، مانند مگس. بنا به فرمودۀ خودش در همین غزل: «انگبین است که در وی مگسی افتادهست» نه راه فرار است نه دوست داری که از آن فرار کنی.
اتفاقم به سر کوی کسی افتادهست
که در آن کوی، چو من کشته بسی افتادهست
خبر ما برسانید به مرغان چمن
که همآواز شما در قفسی افتادهست
به دلارام بگو ای نفس باد سحر
کار ما همچو سحر با نفسی افتادهست
بند بر پایْ تحمل چه کند گر نکند؟
انگبین است که در وی مگسی افتادهست
هیچکس عیبِ هوسباختن ما نکند
مگر آنکس که به دام هوسی افتادهست
سعدیا حال پراکندهٔ گوی آن داند
که همه عمر به چوگان کسی افتادهست
بیت دوم:
خبر ما برسانید به مرغان چمن
که همآواز شما در قفسی افتادهست
این بیت خواسته یا ناخواسته اشارهای دارد به داستان طوطیِ در قفس (از مثنوی شریف معنوی) که بازرگان پیغامش را به طوطیان هند برد و برایش چارهجویی کرد.
گفتش آن طوطی که آنجا طوطیان
چون ببینی کن ز حال من بیان
کان فلان طوطی که مشتاق شماست
از قضای آسمان در حبس ماست
بر شما کرد او سلام و داد خواست
وز شما چاره و ره ارشاد خواست
گفت میشاید که من در اشتیاق
جان دهم اینجا بمیرم در فراق؟
این روا باشد که من در بند سخت
گه شما بر سبزه گاهی بر درخت؟
این چنین باشد وفای دوستان
من درین حبس و شما در گلسِتان؟
بیت سوم:
به دلارام بگو ای نَفَس باد سحر
کار ما همچو سحر با نَفَسی افتادهست
گویا این بیت که شاه بیتِ غزل نیز میباشد توضیح و تشریح بیت قبل می باشد.
این بیت این قدر زیبا و قابل تصور و سحرآمیز است که بیانی زیباتر از بیان سعدی برایش وجود ندارد.
تکرار کلمات سَحَر و نَفَس، این بیت را خیال انگیزتر میکند. شاید اگر شاعر دیگری بود میتوانست در مصرع اول از باد صبا استفاده کند و ایرادی هم نداشت. یا در مصرع دوم «نَفَسی» را به صورت نکره نیاوَرَد و بگوید «نَفَست»؛ هیچ مشکلی هم نداشت اما وقتی سخن متعلق به سعدی است باید حتما اعجاز کلام در حد اعلی باشد.
سعدی، محبوب را به باد سحر تشبیه میکند که آمدنش مژدگانی پایان شب تار و از سوی دیگر، بردمیدن صبح زندگی است.
در مصرع دوم، نَفَس را به صورت نکره آورده تا زیبایی ایهام را دوچندان کند و بیهمتا و تک بودن آن نَفَس را نیز بیان کند.
اما از مصرع دوم دو معنای متضاد را میتوان برداشت کرد.
❤️برداشت اول:
به دلارام بگویید یک نَفَس دیگر مانده است تا صبح بردمد (و الصبحِ إذا تَنَفَّس) و کار من مانند کار لحظاتِ سحر به پایان رسد. یعنی دوری و فراق تو زندگیام را که چون شب تار است به آخر رسانده است و یک دم دیگر تا پایان حیات مانده است. نَفَس آخر.
در جایی دیگر این دم آخر را چنین تصویرسازی می کند:
شب غمهای سعدی را مگر هنگام روز آمد
که تاریک و ضعیفش چون چراغ صبحدم کردی
چراغ در هنگامِ صبحدم با تمام شدن روغنش آخرین نفسها را میکشد و کمسو میشود. از طرف دیگر، بردمیدن روشناییِ خورشید، باعث می شود نور چراغ اصلا دیده نشود.
💚برداشت دوم:
به دلارام که مانند نَفَس سحر است بگویید کار من، بودن من و هستی من، به نَفَسی گره خورده است که اگر آن نَفَس به جان افسرده و ضعیفم دمیده شود زنده میشوم. آن یک نَفَس تو هستی که آمدنت مرا زنده میکند.
🌺🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👏10❤7👍2🥰1
میدانید مُلَمَّع به چه معناست؟
میدانید برترین مُلَمَّعات، متعلق به کیست؟
میدانید کوتاهترین مُلَمَّع، متعلق به کیست و از چند زبان استفاده شده است؟
توضیح خواهم داد ولی بدون شک، پاسخ سؤال سوم را درست نفرمودید. سورپرایز خواهید شد. 😁
میدانید برترین مُلَمَّعات، متعلق به کیست؟
میدانید کوتاهترین مُلَمَّع، متعلق به کیست و از چند زبان استفاده شده است؟
توضیح خواهم داد ولی بدون شک، پاسخ سؤال سوم را درست نفرمودید. سورپرایز خواهید شد. 😁
❤6😁4🤩1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اولین بخش از اجرای خصوصی «برگ تنهایی» – آواز دشتی (از آوازهای دستگاه شور)
آواز: محمدرضا #شجریان
نی: محمد موسوی
غزل: خداوندگار سخن #سعدی
با فراقت چند سازم برگ تنهاییم نیست
دستگاه صبر و پایاب شکیباییم نیست
وقتی سخن از غزلِ سعدی است دیگر نیازی به شرح و تفسیر نیست. روان و زلال چون آب خنک و گوارایی که از چشمهای در دل کوههای سرسبز بیرون میآید.
در وصف زیبایی این آواز چیزی نمیتوانم بگویم جز اینکه روزهای بسیاری مرا به خود مشغول داشته است.
🍯از آن آوازهایی که مانده در گوش صدفها. رهایتان نمیکند و زبان به اعجاب و تحسین خواهید گشود و بارها و بارها خواهید شنید.
بخش دوم این اجرا که باز هم غزلی از سعدی است را در آینده تقدیم خواهم کرد.
🌺🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
آواز: محمدرضا #شجریان
نی: محمد موسوی
غزل: خداوندگار سخن #سعدی
با فراقت چند سازم برگ تنهاییم نیست
دستگاه صبر و پایاب شکیباییم نیست
وقتی سخن از غزلِ سعدی است دیگر نیازی به شرح و تفسیر نیست. روان و زلال چون آب خنک و گوارایی که از چشمهای در دل کوههای سرسبز بیرون میآید.
در وصف زیبایی این آواز چیزی نمیتوانم بگویم جز اینکه روزهای بسیاری مرا به خود مشغول داشته است.
🍯از آن آوازهایی که مانده در گوش صدفها. رهایتان نمیکند و زبان به اعجاب و تحسین خواهید گشود و بارها و بارها خواهید شنید.
بخش دوم این اجرا که باز هم غزلی از سعدی است را در آینده تقدیم خواهم کرد.
🌺🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤7👍1😢1
شِکّرستان پارسی
میدانید مُلَمَّع به چه معناست؟ میدانید برترین مُلَمَّعات، متعلق به کیست؟ میدانید کوتاهترین مُلَمَّع، متعلق به کیست و از چند زبان استفاده شده است؟ توضیح خواهم داد ولی بدون شک، پاسخ سؤال سوم را درست نفرمودید. سورپرایز خواهید شد. 😁
مُلَمَّع چیست؟
لَمَّعَ (فعل ماضی باب تفعیل): بافته را به رنگهاى مختلف رنگ كرد.
مُلَمَّع اسم مفعول از باب تفعیل است و با توجه به معنی فعل ماضیِ آن، شعر یا سخنی است که در ترکیب آن، از دو یا چند زبان استفاده شده است و نیز به اسبی گفته میشود که بر پوست بدنش لکهها و خالهایی غیر از رنگ اصلی وجود دارد.
معروفترین مُلَمَّعات، متعلق به سعدی و حافظ و مولانا است که نوعا به زبان فارسیِ آمیخته با عربی هستند. گاهی نیز از فارسی آمیخته با ترکی توسط شاعران ترکزبان استفاده شده است. در اشعار سعدی و حافظ، گاهی نیز از ترکیب زبان فارسی و لهجۀ شیرازِ قدیم برای ساخت مُلَمَّع استفاده شده است. ناگفته پیداست که استادِ مُلَمَّع، سعدی است.
کوتاهترین مُلَمَّع، متعلق به بنده است که از سه کلمه با سه زبان تشکیل شده است.😀
دانشجو بودیم. ترم اول، دروس عمومیِ زبان فارسی و زبان انگلیسی و عربی داشتیم. یک روز بعد از ناهار به کلاس رفتیم؛ چرتم گرفته بود و حیف بود لذت کباب را با چرتِ دزدکی از دست بدهم. کتاب همیشه هست ولی کباب، دولتش چون میرنوروزی است. از کلاس بیرون رفتم و داخل نمازخانه کتابهایم را زیر سرم گذاشتم و خوابیدم. با سر و صدای تعطیلی کلاسها از خواب بیدار شدم و به نزد دوستان رفتم.
دوستم پرسید: کجا بودی؟
گفتم: ضَرَبْتُ چُرتاً شُرتا (چرت کوتاهی زدم.)
گفت: معلوم است درسها را خوب یاد گرفتی و تمام آموختههای این ترم را در سه کلمه خلاصه کردی.
ضَرَبْتُ (عربی) چُرتاً (فارسی) شُرتا (انگلیسی)
به زودی یک مُلَمَّع چند بیتی را منتشر خواهم کرد که بدون شک تاکنون هیچکدام از اعضای بزرگوار شکرستان آن را ندیدهاند.
💌شما نیز یکی از پستهای شکرستان را برای دوستانتان بازفرست نمایید و از آنان بخواهید به جمع ما بپیوندند.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
لَمَّعَ (فعل ماضی باب تفعیل): بافته را به رنگهاى مختلف رنگ كرد.
مُلَمَّع اسم مفعول از باب تفعیل است و با توجه به معنی فعل ماضیِ آن، شعر یا سخنی است که در ترکیب آن، از دو یا چند زبان استفاده شده است و نیز به اسبی گفته میشود که بر پوست بدنش لکهها و خالهایی غیر از رنگ اصلی وجود دارد.
معروفترین مُلَمَّعات، متعلق به سعدی و حافظ و مولانا است که نوعا به زبان فارسیِ آمیخته با عربی هستند. گاهی نیز از فارسی آمیخته با ترکی توسط شاعران ترکزبان استفاده شده است. در اشعار سعدی و حافظ، گاهی نیز از ترکیب زبان فارسی و لهجۀ شیرازِ قدیم برای ساخت مُلَمَّع استفاده شده است. ناگفته پیداست که استادِ مُلَمَّع، سعدی است.
کوتاهترین مُلَمَّع، متعلق به بنده است که از سه کلمه با سه زبان تشکیل شده است.😀
دانشجو بودیم. ترم اول، دروس عمومیِ زبان فارسی و زبان انگلیسی و عربی داشتیم. یک روز بعد از ناهار به کلاس رفتیم؛ چرتم گرفته بود و حیف بود لذت کباب را با چرتِ دزدکی از دست بدهم. کتاب همیشه هست ولی کباب، دولتش چون میرنوروزی است. از کلاس بیرون رفتم و داخل نمازخانه کتابهایم را زیر سرم گذاشتم و خوابیدم. با سر و صدای تعطیلی کلاسها از خواب بیدار شدم و به نزد دوستان رفتم.
دوستم پرسید: کجا بودی؟
گفتم: ضَرَبْتُ چُرتاً شُرتا (چرت کوتاهی زدم.)
گفت: معلوم است درسها را خوب یاد گرفتی و تمام آموختههای این ترم را در سه کلمه خلاصه کردی.
ضَرَبْتُ (عربی) چُرتاً (فارسی) شُرتا (انگلیسی)
به زودی یک مُلَمَّع چند بیتی را منتشر خواهم کرد که بدون شک تاکنون هیچکدام از اعضای بزرگوار شکرستان آن را ندیدهاند.
💌شما نیز یکی از پستهای شکرستان را برای دوستانتان بازفرست نمایید و از آنان بخواهید به جمع ما بپیوندند.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
😁9👏4❤2👍1
07 Avaze Homaye Owje Saadat(hafez)
Ostad Shajarian
اجرای خصوصی «مرید خرابات» 12 اسفند 1362 – شور و بیات ترک
غزل: حافظ
تار: استاد فرهنگ شریف
آواز: محمدرضا #شجریان
همای اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
بنا بود در روز 12 اسفند به مناسبت 40 سالگیِ این اجرا آن را تقدیم کنم اما کمی فراموشی و اندکی هم مشغله باعث یک روز تأخیر شد.
یک اجرای ناب که شیدایی آن تضمینی است. اما حسِ برتر، هنگامی دست میدهد که «همای اوج سعادت» در حافظیه به دام افتد و در کنار آرمگاه حافظ آن را بنیوشید. اگر گذرتان به حافظیه افتاد این غزل و اجرا را فراموش نکنید. خودم بارها آن را در خلوتِ حیاطِ غربیِ حافظیه گوش کردهام؛ حافظ را دیدم که .....
دو قسمت دیگر از این اجرا را قبلا در شکرستان گذاشتهام:
چهار مضرابِ شیرینِ استاد شریف و استاد جهانگیر ملک (اینجا) – آواز سرم خوش است و به بانگ بلند میگویم (اینجا)
🌺🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
غزل: حافظ
تار: استاد فرهنگ شریف
آواز: محمدرضا #شجریان
همای اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
بنا بود در روز 12 اسفند به مناسبت 40 سالگیِ این اجرا آن را تقدیم کنم اما کمی فراموشی و اندکی هم مشغله باعث یک روز تأخیر شد.
یک اجرای ناب که شیدایی آن تضمینی است. اما حسِ برتر، هنگامی دست میدهد که «همای اوج سعادت» در حافظیه به دام افتد و در کنار آرمگاه حافظ آن را بنیوشید. اگر گذرتان به حافظیه افتاد این غزل و اجرا را فراموش نکنید. خودم بارها آن را در خلوتِ حیاطِ غربیِ حافظیه گوش کردهام؛ حافظ را دیدم که .....
دو قسمت دیگر از این اجرا را قبلا در شکرستان گذاشتهام:
چهار مضرابِ شیرینِ استاد شریف و استاد جهانگیر ملک (اینجا) – آواز سرم خوش است و به بانگ بلند میگویم (اینجا)
🌺🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤8👏2😢1
شِکّرستان پارسی
مُلَمَّع چیست؟ لَمَّعَ (فعل ماضی باب تفعیل): بافته را به رنگهاى مختلف رنگ كرد. مُلَمَّع اسم مفعول از باب تفعیل است و با توجه به معنی فعل ماضیِ آن، شعر یا سخنی است که در ترکیب آن، از دو یا چند زبان استفاده شده است و نیز به اسبی گفته میشود که بر پوست بدنش…
سالها پیش در یک گروه ادبی حضور داشتم بدون اینکه چیزی برای عرضه داشته باشم. یکی از شعرای گروه، چند بیتی ضعیف سروده بود با این مطلع:
امشبی با یاد تو رفتم درون رختخواب
بلکه خوابم برد و دیدم؛ چهرۀ نازت به خواب
دیر وقت بود و وقت خواب. حس پاسخ دادن، تحریک شد؛ همین طور که دراز کشیده بودم این چند بیتِ مُلَمّعگونه را به صورت بداهه در پاسخ ایشان نوشتم البته بیت تخلص بعدا اضافه شد که مشخص است نسبت به بقیه ابیات، ناقص است چون حسش از بین رفته بود.
دوش بودم گیج و سَهران، منهدم در رختخواب
کلّهام گرم از دُخان و چشمهایم مستِ خواب
فَجْأةً دیدم که یارم فَتْحِ بابی کرد و من،
شاد گردیدم وَ رقصان، چون خسی بر روی آب
تا گشودم حِضن، بهر بوسهای بر تارکش
اِنْکَسَر رَأسي، جَرَی الدَّم، لِحْیَتي صارَتْ خَضاب
در میان خون و اشکم، شِکْوه کردم بی درنگ
یار غَضْبان گشت و با توپ و تشر، کردم خطاب
جان من یارت کجا این نیمه شب؟ دیوار بود
دود کمتر زن و گرنه روز و شب بینی سراب
های عباسی بِهِل ما را وَ لاتَسْخَرْ بزرگان الکلام
ورنه بینی روح خناسانِ ماضی را به خواب
بارها گفتم تو را با شعرِ ناب و مثنوی باشد چهکار؟
شعر را بگذار و بنشین گوشهای کشکت بساب
ترجمه واژههای عربی
سَهران: بیدار، خواب زده
دُخان: دود
فَجْأةً: ناگهان
فَتْح: باز کردن، گشودن
حِضن: آغوش
قُبْلَة: بوسه
اِنْکَسَر رأسي، جَرَی الدَّم، لِحْیَتي صارَتْ خَضاب: سرم شکست، خون جاری شد، ریشم رنگین شد
غَضْبان: خشمگین
لاتَسْخَرْ: مسخره و ریشخند نکن
ماضی: گذشته
🌺🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید، لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
امشبی با یاد تو رفتم درون رختخواب
بلکه خوابم برد و دیدم؛ چهرۀ نازت به خواب
دیر وقت بود و وقت خواب. حس پاسخ دادن، تحریک شد؛ همین طور که دراز کشیده بودم این چند بیتِ مُلَمّعگونه را به صورت بداهه در پاسخ ایشان نوشتم البته بیت تخلص بعدا اضافه شد که مشخص است نسبت به بقیه ابیات، ناقص است چون حسش از بین رفته بود.
دوش بودم گیج و سَهران، منهدم در رختخواب
کلّهام گرم از دُخان و چشمهایم مستِ خواب
فَجْأةً دیدم که یارم فَتْحِ بابی کرد و من،
شاد گردیدم وَ رقصان، چون خسی بر روی آب
تا گشودم حِضن، بهر بوسهای بر تارکش
اِنْکَسَر رَأسي، جَرَی الدَّم، لِحْیَتي صارَتْ خَضاب
در میان خون و اشکم، شِکْوه کردم بی درنگ
یار غَضْبان گشت و با توپ و تشر، کردم خطاب
جان من یارت کجا این نیمه شب؟ دیوار بود
دود کمتر زن و گرنه روز و شب بینی سراب
های عباسی بِهِل ما را وَ لاتَسْخَرْ بزرگان الکلام
ورنه بینی روح خناسانِ ماضی را به خواب
بارها گفتم تو را با شعرِ ناب و مثنوی باشد چهکار؟
شعر را بگذار و بنشین گوشهای کشکت بساب
ترجمه واژههای عربی
سَهران: بیدار، خواب زده
دُخان: دود
فَجْأةً: ناگهان
فَتْح: باز کردن، گشودن
حِضن: آغوش
قُبْلَة: بوسه
اِنْکَسَر رأسي، جَرَی الدَّم، لِحْیَتي صارَتْ خَضاب: سرم شکست، خون جاری شد، ریشم رنگین شد
غَضْبان: خشمگین
لاتَسْخَرْ: مسخره و ریشخند نکن
ماضی: گذشته
🌺🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید، لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👏18❤4👍3😁2🥰1