طنز سخنی است انتقادی ولی در پوششی نرم و دلنشین و شیرین. کارآیی طنز بیشتر در هنگامی است که مخاطبین آن، انتقادِ صریح را برنمیتابند و ناچارا باید سخن در لفافهای بدون تیزی و خشونت پرداخته شود.
قطعا طنز با لودگی و هجو تفاوت اساسی دارد. رگههایی از طنز را در سخن بزرگانی چون سعدی و حافظ و مولانا نیز میتوان یافت. وقتی لطافت طنز، در قالب زیبای شعر آورده شود شیرینی آن ده چندان میشود.
یکی از بهترین طنزپردازانی که طنز را در قالب شعر بیان میدارند جناب آقای شِروین سلیمانی است که ایما و اشارات و تلمیحات دقیقی را نیز در شعر طنز خود به کار میبرند. نمونهای از تلمیحات در بیت آخر اشاره به اصطلاح «یَکیَک» است که اهل فن دانند اشاره به چه چیزی است.
شعری که تقدیم میکنم با نام «گاف» از کانال «اشعار طنز و نطنز» ایشان است. @ShervinSoleimani
این که ما کج رفتهایم از پایِ ناصافِ شماست
مشکلِ ما نیست این درجا زدن، گافِ شماست
خطِ فقری را که میگویند اهلِ اقتصاد
خطِ فرضی از دهانِ خلق تا نافِ شماست
انعطافی را که ما داریم زیر هر فشار
بیشتر از انعطافِ جیبِ کِشبافِ شماست
خرمگسهای جهان سبقت گرفتند از همه
همچنان سیمرغِ ما در حسرتِ قاف شماست
اینکه غرقِ مشکلیم و مثل جُلبک ساکتیم
جزءِ دستاوردها و جزءِ اهداف شماست
شک ندارم که به اوجِ قُلّه نزدیکید چون
پنج شش تا کرکس آن بالا در اطرافِ شماست
ما به شُل کن، سفتکُنهای شما خو کردهایم
ماندهام دنیا چرا اینقدر علّافِ شماست
شیخ بر منبر صفاتِ مُشرکین را میشمرد
با تعجب دیدم این فهرستِ اوصاف شماست!
قدردانِ یَکیَکِ عالیجنابانیم ما
چون بهشتِ حاضر از آثارِ الطاف شماست
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
قطعا طنز با لودگی و هجو تفاوت اساسی دارد. رگههایی از طنز را در سخن بزرگانی چون سعدی و حافظ و مولانا نیز میتوان یافت. وقتی لطافت طنز، در قالب زیبای شعر آورده شود شیرینی آن ده چندان میشود.
یکی از بهترین طنزپردازانی که طنز را در قالب شعر بیان میدارند جناب آقای شِروین سلیمانی است که ایما و اشارات و تلمیحات دقیقی را نیز در شعر طنز خود به کار میبرند. نمونهای از تلمیحات در بیت آخر اشاره به اصطلاح «یَکیَک» است که اهل فن دانند اشاره به چه چیزی است.
شعری که تقدیم میکنم با نام «گاف» از کانال «اشعار طنز و نطنز» ایشان است. @ShervinSoleimani
این که ما کج رفتهایم از پایِ ناصافِ شماست
مشکلِ ما نیست این درجا زدن، گافِ شماست
خطِ فقری را که میگویند اهلِ اقتصاد
خطِ فرضی از دهانِ خلق تا نافِ شماست
انعطافی را که ما داریم زیر هر فشار
بیشتر از انعطافِ جیبِ کِشبافِ شماست
خرمگسهای جهان سبقت گرفتند از همه
همچنان سیمرغِ ما در حسرتِ قاف شماست
اینکه غرقِ مشکلیم و مثل جُلبک ساکتیم
جزءِ دستاوردها و جزءِ اهداف شماست
شک ندارم که به اوجِ قُلّه نزدیکید چون
پنج شش تا کرکس آن بالا در اطرافِ شماست
ما به شُل کن، سفتکُنهای شما خو کردهایم
ماندهام دنیا چرا اینقدر علّافِ شماست
شیخ بر منبر صفاتِ مُشرکین را میشمرد
با تعجب دیدم این فهرستِ اوصاف شماست!
قدردانِ یَکیَکِ عالیجنابانیم ما
چون بهشتِ حاضر از آثارِ الطاف شماست
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👏5❤3👍3🥰1
كنسرت باغ عفیف آبادشیراز
استاد لطفی
یادش بخیر
غزل حافظ: ای پادشهِ خوبان، داد از غم تنهایی
سال 1384 این روزها آماده میشدیم برای حضور در کنسرت 4 تیر استاد محمدرضا #لطفی در باغ عفیف آباد شیراز.
قطعهای که تقدیم کردهام در آن کنسرت با گوشی ضبط کردهام. (گوشیهای سطح پایین آن زمان) ممکن است کیفیت کمی پایین باشد اما از کارهایی است که در بازار موجود نیست.
وای که چه شبی بود آن شب. روحمان با مضرابهای لطفی اوج گرفته بود؛ نمیدانم کجا بود ولی یقینا در جایی بود به قول استاد شجریان «در فرازستان عالم معنا»
گاهی هم صحبتهای خودمان مزاحم ضبط است مخصوصا آخرش ... . میبخشید؛ حق بدهید که سرمست و از خود بیخود شده باشیم.
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
غزل حافظ: ای پادشهِ خوبان، داد از غم تنهایی
سال 1384 این روزها آماده میشدیم برای حضور در کنسرت 4 تیر استاد محمدرضا #لطفی در باغ عفیف آباد شیراز.
قطعهای که تقدیم کردهام در آن کنسرت با گوشی ضبط کردهام. (گوشیهای سطح پایین آن زمان) ممکن است کیفیت کمی پایین باشد اما از کارهایی است که در بازار موجود نیست.
وای که چه شبی بود آن شب. روحمان با مضرابهای لطفی اوج گرفته بود؛ نمیدانم کجا بود ولی یقینا در جایی بود به قول استاد شجریان «در فرازستان عالم معنا»
گاهی هم صحبتهای خودمان مزاحم ضبط است مخصوصا آخرش ... . میبخشید؛ حق بدهید که سرمست و از خود بیخود شده باشیم.
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👍8❤4🥰2
ضرب المثل: قِری تو کمرم افتاد
نقلی را که در پی میآورم هیچ ارتباطی با موضوعات روز یا فعالیتهای اجتماعی یا حضور در کنشهای سیاسی روز ندارد. گاهی پشت دستمان را داغ میزنیم و تیرهای برق یا تنۀ درختان را به خدمت میگیریم که وارد فلان کار نشویم، یا فلان فعالیت اقتصادی را نداشته باشیم اما وقتش که شد....
بگذریم و برویم سراغ این خاطره:
در روستای ما (ششده از توابع شهرستان فسا) پیرمردی بود به نام ادهم (ادهم اسم مستعار است، اسم اصلی نیست.) عامو ادهم خیلی شاد و بشاش و خوشبرخورد بود و روحیه بسیار لطیفی داشت؛ کوچکترین صدای موزون او را به جنبش و اهتزار یا به قول امروزیها به حرکات موزون وا میداشت.
حتی سراغ دارم لهجۀ همراه با زیر و بم یکی از اهالی استان مجاور او را به حرکت و رقص واداشت.
در دورانی که پیرمردی شده بود وقتی او را میدیدم. از دور دستم را حرکت میدادم یا با دهانم آهنگی را میزدم بلافاصله سر و شانه و دستانش شروع به حرکت میکرد و به شکل ظریفی میلرزیدند؛ چه رسد به اینکه صدای ساز و نقاره بلند شود که دیگر هفت بند و هفت زنجیر او را مهار نمیکرد. حتی نقل موثق دارم که هنگام کار، صدای موسیقی را میشنود و روی دیوار به ارتفاع دو متر شروع به رقصیدن میکند.
همه این مقدمات را گفتم که بروم سراغ بحث اصلی:
در دوران جوانیاش در روستای مجاور، عروسی دختر یکی از اقوام بوده است. در آن روزگار به خاطر فرهنگ مردسالاری و نیز تعصبات، طایفۀ عروس در نزد طایفهٔ داماد خیلی شرمنده و سر به زیر بودند و سعی میکردند کاملا ساکت باشند.
عدهای از مردان اقوام برای رفتن به عروسی، پیاده راه میافتند. در آن زمان وسیلۀ نقلیهای نبوده یا بسیار کم بوده است و مردم هم به پیاده رفتن عادت داشتند.
در بین راه مرحوم پدربزرگم که بزرگتر و ریشسفیدِ جمع بوده است عامو ادهم جوان را که تازه از سربازی آمده بوده نصیحت میکند:
- مبادا برقصی. زشته. ما عده عروس هستیم و اینجا هم غریبیم.
- عامو ینی من نمیفهمم؟! اصلا این کار نمیکنم. خودم میدونم که نباید برقصم؛ قول میدم.
این نصیحت و قول دادن در بین راه چند بار تکرار میشود.
در مجلس عروسی محض احتیاط، عامو ادهم را در کنجی قرار میدهند و پدربزرگم طوری در کنارش مینشیند که زانوهایش روی سینۀ عامو ادهم باشد و بتواند راحت او را کنترل کند.
نقاره شروع میشود. عامو ادهم که در کنج گیر افتاده و مهار شده است گاهی تکانی به خودش میدهد. و ناگهان...
با یک حرکت تند و تیز از جا میجهد و با دستانش پدربزرگ را به طرفی پرت میکند؛ پالتوی سربازی را بیرون میآورد و به طرف همراهان میاندازد و وارد معرکه میشود. رقصی چون رقص مولانا در بازار زرکوبان قونیه بر در کارگاهِ صلاحالدین زرکوب و شاید فراتر از آن که مولانا در آرزویش مانده بود:
«رقصی چنین میانۀ میدانم آرزوست»
تمام افرادی که میرقصیدند کنار میروند و غرق حرکات موزون و دلبرانۀ عامو ادهم میشوند که چگونه مانند باد در خودش میپیچد.
ربع ساعتی تک و تنها میدانداری میکند و سپس خسته و عرقریزان به سر جایش برمیگردد.
پدربزرگم: مگه تو صد بار قول ندادی که نرقصی؟
- والا عامو یه قِری افتاد تو کمرم دیگه نتونستم خودم را کنترل کنم. شما ببخشید.
و این اصطلاح «قر تو کمر افتادن» در روستای ما ضرب المثل شده است.
روح همه آن رفتگان شاد باد.
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
نقلی را که در پی میآورم هیچ ارتباطی با موضوعات روز یا فعالیتهای اجتماعی یا حضور در کنشهای سیاسی روز ندارد. گاهی پشت دستمان را داغ میزنیم و تیرهای برق یا تنۀ درختان را به خدمت میگیریم که وارد فلان کار نشویم، یا فلان فعالیت اقتصادی را نداشته باشیم اما وقتش که شد....
بگذریم و برویم سراغ این خاطره:
در روستای ما (ششده از توابع شهرستان فسا) پیرمردی بود به نام ادهم (ادهم اسم مستعار است، اسم اصلی نیست.) عامو ادهم خیلی شاد و بشاش و خوشبرخورد بود و روحیه بسیار لطیفی داشت؛ کوچکترین صدای موزون او را به جنبش و اهتزار یا به قول امروزیها به حرکات موزون وا میداشت.
حتی سراغ دارم لهجۀ همراه با زیر و بم یکی از اهالی استان مجاور او را به حرکت و رقص واداشت.
در دورانی که پیرمردی شده بود وقتی او را میدیدم. از دور دستم را حرکت میدادم یا با دهانم آهنگی را میزدم بلافاصله سر و شانه و دستانش شروع به حرکت میکرد و به شکل ظریفی میلرزیدند؛ چه رسد به اینکه صدای ساز و نقاره بلند شود که دیگر هفت بند و هفت زنجیر او را مهار نمیکرد. حتی نقل موثق دارم که هنگام کار، صدای موسیقی را میشنود و روی دیوار به ارتفاع دو متر شروع به رقصیدن میکند.
همه این مقدمات را گفتم که بروم سراغ بحث اصلی:
در دوران جوانیاش در روستای مجاور، عروسی دختر یکی از اقوام بوده است. در آن روزگار به خاطر فرهنگ مردسالاری و نیز تعصبات، طایفۀ عروس در نزد طایفهٔ داماد خیلی شرمنده و سر به زیر بودند و سعی میکردند کاملا ساکت باشند.
عدهای از مردان اقوام برای رفتن به عروسی، پیاده راه میافتند. در آن زمان وسیلۀ نقلیهای نبوده یا بسیار کم بوده است و مردم هم به پیاده رفتن عادت داشتند.
در بین راه مرحوم پدربزرگم که بزرگتر و ریشسفیدِ جمع بوده است عامو ادهم جوان را که تازه از سربازی آمده بوده نصیحت میکند:
- مبادا برقصی. زشته. ما عده عروس هستیم و اینجا هم غریبیم.
- عامو ینی من نمیفهمم؟! اصلا این کار نمیکنم. خودم میدونم که نباید برقصم؛ قول میدم.
این نصیحت و قول دادن در بین راه چند بار تکرار میشود.
در مجلس عروسی محض احتیاط، عامو ادهم را در کنجی قرار میدهند و پدربزرگم طوری در کنارش مینشیند که زانوهایش روی سینۀ عامو ادهم باشد و بتواند راحت او را کنترل کند.
نقاره شروع میشود. عامو ادهم که در کنج گیر افتاده و مهار شده است گاهی تکانی به خودش میدهد. و ناگهان...
با یک حرکت تند و تیز از جا میجهد و با دستانش پدربزرگ را به طرفی پرت میکند؛ پالتوی سربازی را بیرون میآورد و به طرف همراهان میاندازد و وارد معرکه میشود. رقصی چون رقص مولانا در بازار زرکوبان قونیه بر در کارگاهِ صلاحالدین زرکوب و شاید فراتر از آن که مولانا در آرزویش مانده بود:
«رقصی چنین میانۀ میدانم آرزوست»
تمام افرادی که میرقصیدند کنار میروند و غرق حرکات موزون و دلبرانۀ عامو ادهم میشوند که چگونه مانند باد در خودش میپیچد.
ربع ساعتی تک و تنها میدانداری میکند و سپس خسته و عرقریزان به سر جایش برمیگردد.
پدربزرگم: مگه تو صد بار قول ندادی که نرقصی؟
- والا عامو یه قِری افتاد تو کمرم دیگه نتونستم خودم را کنترل کنم. شما ببخشید.
و این اصطلاح «قر تو کمر افتادن» در روستای ما ضرب المثل شده است.
روح همه آن رفتگان شاد باد.
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👍10🤣9❤4👏4😁3🤩1
امروزه که سواد و رسانه پیشرفت کرده است، اهل خرافات نبودن هرچند بسیار خوب است اما هنرش به اندازه کسی نیست که در چند قرن پیش نه تنها اهل خرافات نبود بلکه کمر به مبارزه با خرافات بسته بود.
حکایتی را از معبد هندوان در هندوستان نقل می کند هرچند ممکن است در عالم واقع اتفاق نیفتاده باشد ولی هدف مبارزه با خرافات و تقلید و فریب است:
بتی دیدم از عاج در سومَنات
مُرَصَّع چو در جاهلیت مَنات
چنان صورتش بسته تمثالگر
که صورت نبندد از آن خوبتر
ز هر ناحیت کاروانها روان
به دیدار آن صورت بی روان
فرو ماندم از کشف آن ماجرا
که حَیّی جمادی پرستد چرا؟
و اشارهای دارد به پرستش از روی تقلید و بدون آگاهی:
عبادت به تقلید گمراهی است
خنک رهروی را که آگاهی است
سرانجامِ این حکایت و فاش شدن راز سخن گفتن آن بت را میتوانید در بوستان، باب هشتم بخش 15 مطالعه نمایید. (اینجا)
در جایی دیگر اشارهای طنزگونه به خرافات و یاری جستن از موجودات بی خاصیت دارد و چه بسا در لفافه اشاره به یاری جستن از انسانهایی زنده یا مرده که خودشان هم در زندگی دچار هزار مشکل بودهاند:
یکی روستایی سقط شد خرش
علم کرد بر تاک بستان سرش
جهاندیده پیری بر او بر گذشت
چنین گفت خندان به ناطور دشت
مپندار جانِ پدر کاین حِمار
کند دفع چشم بد از کشتزار
که این دفع چوب از سر و گوش خویش
نمیکرد تا ناتوان مرد و ریش
چه داند طبیب از کسی رنج برد
که بیچاره خواهد خود از رنج مُرد؟
به خوبی روشن و گویاست.
حیفم میآید حکایتی را در این راستا از روستای زادگاهم که مرکز طنازی و حاضرجوابی و نکات نغز است، نقل نکنم.
لابد شنیدهاید که طبق خراقات، بخشی از بدن کفتار را به عنوان دفعِ چشم زخم استفاده میکنند. یکی از اهالی روستا، کفتاری را شکار کرده بود. خلایق جمع شده بودند برای بریدن آن عضو؛ هرکس تلاش میکرد نصیب خودش شود. غوغایی بود چون فرمودۀ سعدی: «همچون بر آب شیرین، آشوب کاروانی»
شکارچی گفت: بیخود دعوا نکنید. وقتی این عضو روی خودِ کفتار بود من ده تا چارپاره (گلوله تفنگ سرپر) زدمش نتوانست هیچ دفاعی از خودش بکنه؛ شما توقع دارین ازتون دفع شر و چشم زخم کنه؟
وقتی تفکر در میان نباشد؛ وقتی به جای کار، برای موفقیت به نیروهای عجیب و غریب پناه ببریم؛ نتیجهای جز کمک به فریبکاران ندارد.
حتما حکایت سعدی در معبد هندوها را در لینکی که در بالا، هایپرلینک کردهام بخوانید.
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
حکایتی را از معبد هندوان در هندوستان نقل می کند هرچند ممکن است در عالم واقع اتفاق نیفتاده باشد ولی هدف مبارزه با خرافات و تقلید و فریب است:
بتی دیدم از عاج در سومَنات
مُرَصَّع چو در جاهلیت مَنات
چنان صورتش بسته تمثالگر
که صورت نبندد از آن خوبتر
ز هر ناحیت کاروانها روان
به دیدار آن صورت بی روان
فرو ماندم از کشف آن ماجرا
که حَیّی جمادی پرستد چرا؟
و اشارهای دارد به پرستش از روی تقلید و بدون آگاهی:
عبادت به تقلید گمراهی است
خنک رهروی را که آگاهی است
سرانجامِ این حکایت و فاش شدن راز سخن گفتن آن بت را میتوانید در بوستان، باب هشتم بخش 15 مطالعه نمایید. (اینجا)
در جایی دیگر اشارهای طنزگونه به خرافات و یاری جستن از موجودات بی خاصیت دارد و چه بسا در لفافه اشاره به یاری جستن از انسانهایی زنده یا مرده که خودشان هم در زندگی دچار هزار مشکل بودهاند:
یکی روستایی سقط شد خرش
علم کرد بر تاک بستان سرش
جهاندیده پیری بر او بر گذشت
چنین گفت خندان به ناطور دشت
مپندار جانِ پدر کاین حِمار
کند دفع چشم بد از کشتزار
که این دفع چوب از سر و گوش خویش
نمیکرد تا ناتوان مرد و ریش
چه داند طبیب از کسی رنج برد
که بیچاره خواهد خود از رنج مُرد؟
به خوبی روشن و گویاست.
حیفم میآید حکایتی را در این راستا از روستای زادگاهم که مرکز طنازی و حاضرجوابی و نکات نغز است، نقل نکنم.
لابد شنیدهاید که طبق خراقات، بخشی از بدن کفتار را به عنوان دفعِ چشم زخم استفاده میکنند. یکی از اهالی روستا، کفتاری را شکار کرده بود. خلایق جمع شده بودند برای بریدن آن عضو؛ هرکس تلاش میکرد نصیب خودش شود. غوغایی بود چون فرمودۀ سعدی: «همچون بر آب شیرین، آشوب کاروانی»
شکارچی گفت: بیخود دعوا نکنید. وقتی این عضو روی خودِ کفتار بود من ده تا چارپاره (گلوله تفنگ سرپر) زدمش نتوانست هیچ دفاعی از خودش بکنه؛ شما توقع دارین ازتون دفع شر و چشم زخم کنه؟
وقتی تفکر در میان نباشد؛ وقتی به جای کار، برای موفقیت به نیروهای عجیب و غریب پناه ببریم؛ نتیجهای جز کمک به فریبکاران ندارد.
حتما حکایت سعدی در معبد هندوها را در لینکی که در بالا، هایپرلینک کردهام بخوانید.
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👍10👏5❤3👎1
عکسی از زمستان سال 1353 کلاس دوم ابتدایی
اولین باری است که روبروی دوربین قرار گرفتهام.
پیشاپیش از سرکار خانم بصیری و همسر ارجمندشان جناب آقای رستمعلی عباسی که این عکس و تعدادی عکس مربوط به آن سالها را در اختیارم گذاشتهاند سپاسگزاری مینمایم.
امروز خواهرم تذکر داد که نوبت خاطره رسیده، از سری #خاطرات_من
من هم اطاعت امر کردم. این عکس مقدمۀ خاطرهای است که به زودی تقدیم میکنم. چون کمی سرم شلوغ است ممکن است یکی دو روز طول بکشد.
🔗تذکر: قسمتهای آبیرنگ، هایپرلینک شده است. بر روی آن ضربه بزنید تا به بخش مورد نظر منتقل شوید.
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
اولین باری است که روبروی دوربین قرار گرفتهام.
پیشاپیش از سرکار خانم بصیری و همسر ارجمندشان جناب آقای رستمعلی عباسی که این عکس و تعدادی عکس مربوط به آن سالها را در اختیارم گذاشتهاند سپاسگزاری مینمایم.
امروز خواهرم تذکر داد که نوبت خاطره رسیده، از سری #خاطرات_من
من هم اطاعت امر کردم. این عکس مقدمۀ خاطرهای است که به زودی تقدیم میکنم. چون کمی سرم شلوغ است ممکن است یکی دو روز طول بکشد.
🔗تذکر: قسمتهای آبیرنگ، هایپرلینک شده است. بر روی آن ضربه بزنید تا به بخش مورد نظر منتقل شوید.
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤13👍3🥰1🤩1
شِکّرستان پارسی
عکسی از زمستان سال 1353 کلاس دوم ابتدایی اولین باری است که روبروی دوربین قرار گرفتهام. پیشاپیش از سرکار خانم بصیری و همسر ارجمندشان جناب آقای رستمعلی عباسی که این عکس و تعدادی عکس مربوط به آن سالها را در اختیارم گذاشتهاند سپاسگزاری مینمایم. امروز خواهرم…
#خاطرات_من 5️⃣2️⃣
با ضربه بر روی قسمتهای آبیرنگ، به مطلب مورد نظر راهنمایی میشوید.
برای دسترسی به 24 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا) را ضربه بزنید.
تابستان 1353 به سرعت برق و باد گذشت. از یک طرف دلم میخواست زودتر به مدرسه برگردم و از طرفی دلم برای بازی و زلفها تنگ میشد. اما چاره چیست جز رضا به قضا و قدر؟
با مادرم برای ثبت نام به مدرسه حکیمنظامی که سال قبل در آنجا درس میخواندم رفتیم. اسمم را نوشتند و گفتند چون این مدرسه جا ندارد یک خانه شخصی را در وسط روستا اجاره کردهاند و بخشی از کلاسها به آن مدرسه که ضمیمه همین مدرسه است انتقال مییابد. (حکیمنظامی 2)
خبر خوبی بود؛ حداقل از مسیر کوچه لولوها خلاص میشدم. همچنین مسیری که حمام متروکه در آن قرار داشت و سکونتگاه جنها بود از سر راهم برداشته میشد. از سگهای گله هم چندان خبری نبود. به علاوه راه هم مقداری نزدیکتر بود.
این مدرسه، خانه شخصی آقای محمدعلی عابدی بود. چون آقای عابدی در استخدام ژاندارمری بود به او «محمدعلیِ اَمْنیه» (مَحْدَلی امنیه) میگفتند. یک ساختمان خالی داشتند که به مدرسه اجاره داده بودند و خودشان هم در ساختمان کنار آن زندگی میکردند.
این مدرسه که در کوچۀ کنار گاراژ حاج اکبر جوکار قرار داشت، یک ساختمان خشت و گلی نسبتا قدیمی بود. 4 اتاق داشت و یک راهرو کوچک که با یک درب به خانه مسکونی آقای عابدی (جهت شمال) راه داشت ولی این در همیشه بسته بود.
سه تا از اتاقها کنار هم بودند که به عنوان کلاس دوم و سوم و چهارم از آنها استفاده میشد. یک اتاق هم داخل حیاط در ضلع شرقی حیاط که به عنوان دفتر مدرسه از آن استفاده میشد.
داخل حیاط نسبتا کوچک مدرسه، چند درخت و یک باغچه کوچک قرار داشت.
معلم کلاس دوم بتدایی ما خانم بصیری بود. از یک خانواده سرشناس و نسبتا مرفه و بسیار با کلاس و با شخصیت. خانۀ آنها تقریبا روبروی کوچه ما واقع میشد، نزدیک خانه عمویش که قبلا در بارهاش گفتم.
دلمان برای آقای لکزاده – معلم کلاس اول ابتدایی – تنگ میشد ولی با گذشت چند روز دیدیم که خانم معلم هم بسیار مهربان و دلسوز است.
از همین سال (1353) تغذیه رایگان هم به برنامه مدارس افزوده شد.
سال تحصیل شروع شد و روز به روز به خانم معلم و رفتار و تدریسش بیشتر علاقمند میشدیم. برخی از همکلاسیها هم بودند که اصولا نمیدانستند چرا به مدرسه میآیند و قرار است چهکار کنند. کلاً از همه چیز پرت بودند و تصور میکردند دیگران که درس را میفهمند یا معجزه میکنند یا آدمهای بسیار نابغه و استثنایی هستند.
به عنوان نمونه یکی از دانشآموزان که بسیار کندذهن و ضعیف بود پدرش برای آگاهی از وضعیت درسیاش به مدرسه آمده بود. برادر کوچکش که تقریبا چهار سال داشت نیز همراه پدرش بود. خانم معلم دانشآموز را به جلوی کلاس آورد و شکلی را روی تابلو کشید و از او خواست بگوید کدام «یکی» کدام «دهتایی» است. اما بیچاره اصلا متوجه این موضوعات نبود. چند بار خانم معلم و یکی دوتا از بچهها درس را تکرار کردند اما فایده نداشت.
در یک لحظه پسرک دست پدرش را رها کرد جلوی تخته آمد؛ رو به برادرش کرد و با کلام کودکانه گفت: ای خو کاری نَدَره! یکی دهتایی. یکی دهتایی. چندبار تکرار کرد و بچهها شروع به دست زدن کردند؛ اما برادر بزرگتر هنوز مات و متحیر مانده بود گویی دارد یک معجزه را به چشم میبیند.
گاهی اتفاق میافتاد که برای گرفتن گچ یا تخته پاککن به کلاسهای سوم یا چهارم میرفتم. بچههای آن کلاسها به معلمشان میگفتند: «خانم معلم این دانشآموز کلاس دومی میتونه از روی کتاب ما بخونه!» سپس درِ کلاس را میبستند و میگفتند: «تا از روی کتاب نخونی نمیذاریم بیرون بری.» خانم معلمشان هم فرصت را از دست نمیداد و درخواست میکرد تا از روی کتابشان بخوانم. نمیدانم خواندن از روی کتاب فارسی یک یا دو پله بالاتر چه کار عجیبی بود که این همه برایشان جاذبه داشت.
پس از خواندن چند خط، خانم معلم به آنها سرکوفت میزد: «اینو ببینید نصف لِنگ شماست ولی درس شما را بهتر از خودتون میخونه.»
راست میگفت برخی از آن دانشآموزان سالها در کلاس مانده بودند و قد و قیافهشان به دانشآموز ابتدایی نمیخورد. از جملۀ این افراد پسر صاحبخانه (ذبیح) بود که پس از چند سال ترک تحصیل، به واسطۀ رانتِ صاحبخانه بودن، به مدرسه بازگشته بود. تعدادی هم به خاطر تغذیه رایگان به مدرسه میآمدند. کتک هم تأثیر چندانی بر آنها نداشت.
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید. لطفا لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
با ضربه بر روی قسمتهای آبیرنگ، به مطلب مورد نظر راهنمایی میشوید.
برای دسترسی به 24 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا) را ضربه بزنید.
تابستان 1353 به سرعت برق و باد گذشت. از یک طرف دلم میخواست زودتر به مدرسه برگردم و از طرفی دلم برای بازی و زلفها تنگ میشد. اما چاره چیست جز رضا به قضا و قدر؟
با مادرم برای ثبت نام به مدرسه حکیمنظامی که سال قبل در آنجا درس میخواندم رفتیم. اسمم را نوشتند و گفتند چون این مدرسه جا ندارد یک خانه شخصی را در وسط روستا اجاره کردهاند و بخشی از کلاسها به آن مدرسه که ضمیمه همین مدرسه است انتقال مییابد. (حکیمنظامی 2)
خبر خوبی بود؛ حداقل از مسیر کوچه لولوها خلاص میشدم. همچنین مسیری که حمام متروکه در آن قرار داشت و سکونتگاه جنها بود از سر راهم برداشته میشد. از سگهای گله هم چندان خبری نبود. به علاوه راه هم مقداری نزدیکتر بود.
این مدرسه، خانه شخصی آقای محمدعلی عابدی بود. چون آقای عابدی در استخدام ژاندارمری بود به او «محمدعلیِ اَمْنیه» (مَحْدَلی امنیه) میگفتند. یک ساختمان خالی داشتند که به مدرسه اجاره داده بودند و خودشان هم در ساختمان کنار آن زندگی میکردند.
این مدرسه که در کوچۀ کنار گاراژ حاج اکبر جوکار قرار داشت، یک ساختمان خشت و گلی نسبتا قدیمی بود. 4 اتاق داشت و یک راهرو کوچک که با یک درب به خانه مسکونی آقای عابدی (جهت شمال) راه داشت ولی این در همیشه بسته بود.
سه تا از اتاقها کنار هم بودند که به عنوان کلاس دوم و سوم و چهارم از آنها استفاده میشد. یک اتاق هم داخل حیاط در ضلع شرقی حیاط که به عنوان دفتر مدرسه از آن استفاده میشد.
داخل حیاط نسبتا کوچک مدرسه، چند درخت و یک باغچه کوچک قرار داشت.
معلم کلاس دوم بتدایی ما خانم بصیری بود. از یک خانواده سرشناس و نسبتا مرفه و بسیار با کلاس و با شخصیت. خانۀ آنها تقریبا روبروی کوچه ما واقع میشد، نزدیک خانه عمویش که قبلا در بارهاش گفتم.
دلمان برای آقای لکزاده – معلم کلاس اول ابتدایی – تنگ میشد ولی با گذشت چند روز دیدیم که خانم معلم هم بسیار مهربان و دلسوز است.
از همین سال (1353) تغذیه رایگان هم به برنامه مدارس افزوده شد.
سال تحصیل شروع شد و روز به روز به خانم معلم و رفتار و تدریسش بیشتر علاقمند میشدیم. برخی از همکلاسیها هم بودند که اصولا نمیدانستند چرا به مدرسه میآیند و قرار است چهکار کنند. کلاً از همه چیز پرت بودند و تصور میکردند دیگران که درس را میفهمند یا معجزه میکنند یا آدمهای بسیار نابغه و استثنایی هستند.
به عنوان نمونه یکی از دانشآموزان که بسیار کندذهن و ضعیف بود پدرش برای آگاهی از وضعیت درسیاش به مدرسه آمده بود. برادر کوچکش که تقریبا چهار سال داشت نیز همراه پدرش بود. خانم معلم دانشآموز را به جلوی کلاس آورد و شکلی را روی تابلو کشید و از او خواست بگوید کدام «یکی» کدام «دهتایی» است. اما بیچاره اصلا متوجه این موضوعات نبود. چند بار خانم معلم و یکی دوتا از بچهها درس را تکرار کردند اما فایده نداشت.
در یک لحظه پسرک دست پدرش را رها کرد جلوی تخته آمد؛ رو به برادرش کرد و با کلام کودکانه گفت: ای خو کاری نَدَره! یکی دهتایی. یکی دهتایی. چندبار تکرار کرد و بچهها شروع به دست زدن کردند؛ اما برادر بزرگتر هنوز مات و متحیر مانده بود گویی دارد یک معجزه را به چشم میبیند.
گاهی اتفاق میافتاد که برای گرفتن گچ یا تخته پاککن به کلاسهای سوم یا چهارم میرفتم. بچههای آن کلاسها به معلمشان میگفتند: «خانم معلم این دانشآموز کلاس دومی میتونه از روی کتاب ما بخونه!» سپس درِ کلاس را میبستند و میگفتند: «تا از روی کتاب نخونی نمیذاریم بیرون بری.» خانم معلمشان هم فرصت را از دست نمیداد و درخواست میکرد تا از روی کتابشان بخوانم. نمیدانم خواندن از روی کتاب فارسی یک یا دو پله بالاتر چه کار عجیبی بود که این همه برایشان جاذبه داشت.
پس از خواندن چند خط، خانم معلم به آنها سرکوفت میزد: «اینو ببینید نصف لِنگ شماست ولی درس شما را بهتر از خودتون میخونه.»
راست میگفت برخی از آن دانشآموزان سالها در کلاس مانده بودند و قد و قیافهشان به دانشآموز ابتدایی نمیخورد. از جملۀ این افراد پسر صاحبخانه (ذبیح) بود که پس از چند سال ترک تحصیل، به واسطۀ رانتِ صاحبخانه بودن، به مدرسه بازگشته بود. تعدادی هم به خاطر تغذیه رایگان به مدرسه میآمدند. کتک هم تأثیر چندانی بر آنها نداشت.
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید. لطفا لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👏7❤2👍2🤣2🤩1
Sare Koohe Boland
Akhavan Sales
دو دوبیتی از زنده یاد، مهدی اخوان ثالث با صدای خودشان
آلبوم: درخت معرفت
1️⃣سر کوه بلند آمد سحر باد
2️⃣سر کوه بلند افتان و خیزان
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
آلبوم: درخت معرفت
1️⃣سر کوه بلند آمد سحر باد
2️⃣سر کوه بلند افتان و خیزان
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👏3❤2😢1
داستان قاسم. پ و فرماندۀ عراقی
نمیدانم چرا این را مینویسم، میشود اسمش را گذاشت «هذیان دل». شما بخوانید شاید چیزی از آن برداشت کردید و عبرتی در آن بود.
کسانی که در شلمچه بودند میدانند قسمتی بود معروف بود به «انگشتی»؛ بچههای لشکر المهدی از فارس در آنجا مستقر بودند. نزدیکترین نقطه به عراقیها. گاهی برای تفریح به طرفشان سنگ پرتاب میکردیم؛ ولی گَنَو (گَنا = خُل) هرگاه گذرش به آنجا میگرفت؛ مقداری سنگ برای این کار با خودش میآورد. عراقیها هم با شلیک تانک پاسخ میدادند و به پشت سنگر که در سینۀ خاکریز واقع شده بود میکوبیدند. چون منطقه باتلاقی بود؛ سنگر عین گهواره تکان میخورد و ما میخندیدیم. تفریح بدی نبود.
در سمت چپ ما، بچههای لشکر ثارالله از کرمان مستقر بودند و جلو و سمت راست در دست عراقیها بود. وضعیت ما تقریبا منحنی شبیه نعل اسب بود که در نوک آن سنگر کمین واقع میشد. این سنگر، نزدیکترین نقطه به دشمن بود؛ حتی صدای مسلح کردن کلاشنیکف عراقیها را میشنیدیم.
این را نوشتم تا وضعیت منطقه روشن شود و نکتهای را عرض کنم؛ البته در آن روز خودم در آنجا نبودم و نقل قول میکنم.
سال 67 که عراق داشت همه جا را تصرف میکرد؛ گروهی پر تعداد از نیروهای عراقی راه را گرفته بودند و جلو میآمدند. ما هم تقریبا دست خالی. رسیدند به پای خاکریز. فرمانده جلو بود و داشت یواش یواش از سینه خاکریز خودش را بالا میکشید. تیرهای تیربار قاسم (از بچههای گردان فجر – فسا) تمام شد. چند بار گلنگدن کشید اما نه؛ خالی خالی.
تیربار را انداخت و کلوخ بزرگ چند کیلویی را برداشت؛ سریع ایستاد و کلوخ را به بالای سر برد و به کمر فرمانده عراقی زد تا کنترلش را از دست بدهد. سپس داد زد بچهها فرار کنین. خودش جلو شد و بقیه هم به دنبالش.
اگر آن روز مغرور میشدیم و با تصورات ایدهآلیستی تصور میکردیم باید همین جا بایستیم و قاسم این حرکت را نمیزد و برای فرار جلو نمیشد، همۀ ما کشته یا اسیر میشدیم؛ در هر حال نتیجهای هم نداشت. (هم جانت را بگیرد و هم، سنگرت را)
گاهی باید از اسب غرور پیاده شد و چرتکه انداخت. آیا دست خالی ایستادن و نگاه کردن به دشمنی که دارد سنگرت را تصرف میکند و شکی هم در موفقیتش نیست؛ زرنگی است؟ هیچ کاری که نشود انجام داد حداقل یک کلوخ که میشود پرتاب کرد تا ولو چند ثانیه او را متوقف کرد.
نمیدانم چرا نوشتم؛ شاید هم می دانم. بالاخره هذیان دل است؛ ذهن است و گاهی پرتاب میشود به یک جایی در ژرفای تاریخ بایگانی شدۀ ذهن و شبیهسازی میکند. کسانی این را درک میکنند که آن روز را دیده باشند. گاهی میشود ذهن به آنجا در کنار دوستان میرود، مینشینم و بیاختیار گریه میکنم. نمیدانم چرا.
شما هم دلیلش را نخواهید. چون: «خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان» و باز حق دارید «بر عقل من بخندی گر در غمش بگریم»
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
نمیدانم چرا این را مینویسم، میشود اسمش را گذاشت «هذیان دل». شما بخوانید شاید چیزی از آن برداشت کردید و عبرتی در آن بود.
کسانی که در شلمچه بودند میدانند قسمتی بود معروف بود به «انگشتی»؛ بچههای لشکر المهدی از فارس در آنجا مستقر بودند. نزدیکترین نقطه به عراقیها. گاهی برای تفریح به طرفشان سنگ پرتاب میکردیم؛ ولی گَنَو (گَنا = خُل) هرگاه گذرش به آنجا میگرفت؛ مقداری سنگ برای این کار با خودش میآورد. عراقیها هم با شلیک تانک پاسخ میدادند و به پشت سنگر که در سینۀ خاکریز واقع شده بود میکوبیدند. چون منطقه باتلاقی بود؛ سنگر عین گهواره تکان میخورد و ما میخندیدیم. تفریح بدی نبود.
در سمت چپ ما، بچههای لشکر ثارالله از کرمان مستقر بودند و جلو و سمت راست در دست عراقیها بود. وضعیت ما تقریبا منحنی شبیه نعل اسب بود که در نوک آن سنگر کمین واقع میشد. این سنگر، نزدیکترین نقطه به دشمن بود؛ حتی صدای مسلح کردن کلاشنیکف عراقیها را میشنیدیم.
این را نوشتم تا وضعیت منطقه روشن شود و نکتهای را عرض کنم؛ البته در آن روز خودم در آنجا نبودم و نقل قول میکنم.
سال 67 که عراق داشت همه جا را تصرف میکرد؛ گروهی پر تعداد از نیروهای عراقی راه را گرفته بودند و جلو میآمدند. ما هم تقریبا دست خالی. رسیدند به پای خاکریز. فرمانده جلو بود و داشت یواش یواش از سینه خاکریز خودش را بالا میکشید. تیرهای تیربار قاسم (از بچههای گردان فجر – فسا) تمام شد. چند بار گلنگدن کشید اما نه؛ خالی خالی.
تیربار را انداخت و کلوخ بزرگ چند کیلویی را برداشت؛ سریع ایستاد و کلوخ را به بالای سر برد و به کمر فرمانده عراقی زد تا کنترلش را از دست بدهد. سپس داد زد بچهها فرار کنین. خودش جلو شد و بقیه هم به دنبالش.
اگر آن روز مغرور میشدیم و با تصورات ایدهآلیستی تصور میکردیم باید همین جا بایستیم و قاسم این حرکت را نمیزد و برای فرار جلو نمیشد، همۀ ما کشته یا اسیر میشدیم؛ در هر حال نتیجهای هم نداشت. (هم جانت را بگیرد و هم، سنگرت را)
گاهی باید از اسب غرور پیاده شد و چرتکه انداخت. آیا دست خالی ایستادن و نگاه کردن به دشمنی که دارد سنگرت را تصرف میکند و شکی هم در موفقیتش نیست؛ زرنگی است؟ هیچ کاری که نشود انجام داد حداقل یک کلوخ که میشود پرتاب کرد تا ولو چند ثانیه او را متوقف کرد.
نمیدانم چرا نوشتم؛ شاید هم می دانم. بالاخره هذیان دل است؛ ذهن است و گاهی پرتاب میشود به یک جایی در ژرفای تاریخ بایگانی شدۀ ذهن و شبیهسازی میکند. کسانی این را درک میکنند که آن روز را دیده باشند. گاهی میشود ذهن به آنجا در کنار دوستان میرود، مینشینم و بیاختیار گریه میکنم. نمیدانم چرا.
شما هم دلیلش را نخواهید. چون: «خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان» و باز حق دارید «بر عقل من بخندی گر در غمش بگریم»
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤7👍6😢5
Ta Akharin Nafas
Mohammadreza Shajarian
تصنیف: تا آخرین نفس
دستگاه: ماهور
با صدای: محمدرضا #شجریان
آهنگساز: محمدرضا شجریان
شاعر: فریدون تَولُّلی
تا آخرین نفر
تا آخرین نفس
کوشیم و بشکنیم دیوار این قفس
از دامن خلیج
تا سینۀ کویر
تا ساحل ارس
لذت ببرید.
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
دستگاه: ماهور
با صدای: محمدرضا #شجریان
آهنگساز: محمدرضا شجریان
شاعر: فریدون تَولُّلی
تا آخرین نفر
تا آخرین نفس
کوشیم و بشکنیم دیوار این قفس
از دامن خلیج
تا سینۀ کویر
تا ساحل ارس
لذت ببرید.
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤4👏1
شِکّرستان پارسی
داستان قاسم. پ و فرماندۀ عراقی
اگر دوست دارید یک جریان دیگر (طنز) از قاسم نقل کنم با علامت 👍🏻 لایک کنید.
داستان تَک زدن (سرقت) پرچم از یک گردان!
داستان تَک زدن (سرقت) پرچم از یک گردان!
👍38
شِکّرستان پارسی
اگر دوست دارید یک جریان دیگر (طنز) از قاسم نقل کنم با علامت 👍🏻 لایک کنید. داستان تَک زدن (سرقت) پرچم از یک گردان!
اگر این پیام👆👆👆 در گوشی شما نمایش داده نمیشود باید تلگرامتان را آپدیت کنید.
👍2
شِکّرستان پارسی
اگر دوست دارید یک جریان دیگر (طنز) از قاسم نقل کنم با علامت 👍🏻 لایک کنید. داستان تَک زدن (سرقت) پرچم از یک گردان!
پرچم (برگرفته از کتاب لطیفههای نهانی به قلم خودم)
مقرّ گردان سلمان در نزدیکی سد بوکان، همه چیز داشت. بچّههای خوب و صمیمی، فرماندهان مهربان مثل سیاوش، و حسین خدادادی. و ...، نزدیک بودن به واحد بهداری، بچّههای پرخور که همیشه از گرسنگی شکایت داشتند، افراد شوخ و بذلهگو مخصوصاً قاسم.پ، فرماندۀ گروهان ما. خلاصه خیلی امتیازات جور واجور از جمله وجود دستۀ معروف به دستۀ پیرزنها! (این اسم را خودم با مشورت دوستان بر روی این دسته گذاشتیم.)
فقط به نظر میرسید یک چیزی کم داریم: «پرچم برای اطراف مقر و بالای چادرها.» اما از آن طرف، گردان الفتح تا دلتان بخواهد پرچم داشت. قطعه زمینی را صاف کرده بودند و با برزنت، آن را فرش کرده بودند؛ اطرافش هم پوکههای زردرنگ توپ چیده بودند و داخل هر پوکه یک پرچم قرار داده بودند. رنگ پوکهها و پرچمهای رنگارنگ زیر نور خورشید دل هر راهگذرِ بی پرچمی را میربود.
یک روز برای صبحگاه و کوهپیمایی آماده شدیم. قاسم دستور حرکت داد. نیم ساعتی پیادهروی کردیم تا به تپّهای که بالای مقرّ گردان الفتح بود؛ رسیدیم. پرچمها از آن بلندی، منظرۀ دلنوازی داشتند.
قاسم دستور توقّف داد؛ ایستادیم. دست را سایبان صورتش کرد. نگاهی به آن منظره کرد و ما هم خط نگاهش را تعقیب کردیم؛ «نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری»؛ گویا او هم مثل ما به یک چیزی فکر میکرد. «مکید آب دهانش را و گفت آرام»:
- بچّهها نگاه کنین چه پرچمای رنگارنگ خوشگلی! اینها اینقدر پرچم دارن؛ ولی ما هیچ نداریم. به نظرم باید بریم از کنار نمازخونه گردان رد بشیم؛ هر نفر یه پرچم برداره و بریم گردان. اگه هم اومدن؛ میگیم: نمیشه شما اینقدر پرچم داشته باشین و ما نداشته باشیم! همۀ ما در یک لشکر هستیم و امکانات هم مال همه است.
عجب فکری کرده بود. دسته پیرزنها آماده! بریم برای پرچم.
بچّههای گردان الفتح برای راهپیمایی صبحگاهی رفته بودند. فقط چند نفری داخل گردان بودند. به نمازخانه که رسیدیم؛ هر نفر سریعاً یک پرچم را از داخل پوکهها بیرون کشید و حرکت کردیم. من دستم خالی بود به بغل دستی گفتم: «اینها موتور برق هم دارند ولی ما نداریم؛ بیا اینم ببریم.» یکی از بچّههای الفتح متوجّه شد و به دوستانش خبر داد.
- آی ی ی موتور برق رو کجا میبرین؟
گروهان ما شده بود عین لشکر نیروهای سامورایی؛ هر نفر یکی دوتا پرچم روی دوشش بود. چند نفر به تعقیب ما پرداختند و قاسم هم پشت سرش را نگاه میکرد و میگفت «بچّهها سریعتر! تندتر!»
به مقرّ خودمان رسیدیم و در محوّطۀ بازِ گردان، مشغول نرمش صبحگاهی شدیم. بچّههای الفتح هم رسیدند و بالای تپّه کوچکی که مشرف به میدان صبحگاه بود، منتظر ماندند تا نرمش تمام بشود و برای پس گرفتن پرچمها اقدام کنند.
قاسم وسط میدان ایستاده بود؛ انواع نرمشها را انجام میداد و زیر چشمی، آن بالا را میپایید. نرمشها تمام شدند و از نو؛ تکرار و تکرار.
مراسم نرمش صبحگاه که باید نهایتاً ده دقیقه میشد؛ کمکم به نیم ساعت رسیده بود؛ قاسم هم دیگر کم آورده بود.
- حالا دیگه به اختیار خودتون نرمش کنید. نرمش پیرزنا!
صحنه جالبی شده بود؛ هر کسی یک جوری داشت نرمش میکرد. ظاهراً این صحنه، برای بچّههای الفتح هم که بالای تپّه ایستاده بودند جالب بود؛ چون در سکوتی توأم با تفکّر به این منظره خیره شده بودند و گاهی میخندیدند؛ منتظر بودند مراسم به پایان برسد.
قاسم گفت:
- بچّه ها نرمش تمام. برید به چادراتون.
بچّههای الفتح پایین آمدند و گفتند: «چرا پرچمها رو برداشتین؟ همه رو تحویل بدین.»
قاسم هم با مظلومیت تمام، پاسخ داد:
- ببینید این چادر، مال دسته پیرزنهاست. بیچارهها هیچ امکاناتی ندارن؛ بذارین چند تا پرچم داشته باشن که دلشون خوش باشه. شما از هرجا گیر آوردین باز هم میتونین گیر بیارین. این دسته حتّی غذاشون رو هم میرن از جاهای دیگه تک میزنن! (کِش میرن)
بالأخره اینقدر قاسم تو گوششان خواند تا راضی شدند.
- باشه پرچما هدیه برای خودتون اما قول بدید آخرین بار باشه که این طور امکانات جمعآوری میکنین!
شکل گردان کلاً تغییر کرده بود و بر فراز هر چادر یکی دو پرچم زیبا در اهتزاز بود.
فقط یک چیزی مانده بود. باید به سیاوش فرمانده گردان هم توضیح میدادیم که این پرچمها از کجا آمده است.
آن هم سخت نبود چون به دلایلی با سیاوش خیلی دوست بودم و حرفم را دربست قبول داشت.
(قول میدهم روزی در بارۀ سیاوش بنویسم. هرچند با گفتن نمیشود آن مرد عزیز را شناخت. روانش شاد.)
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
مقرّ گردان سلمان در نزدیکی سد بوکان، همه چیز داشت. بچّههای خوب و صمیمی، فرماندهان مهربان مثل سیاوش، و حسین خدادادی. و ...، نزدیک بودن به واحد بهداری، بچّههای پرخور که همیشه از گرسنگی شکایت داشتند، افراد شوخ و بذلهگو مخصوصاً قاسم.پ، فرماندۀ گروهان ما. خلاصه خیلی امتیازات جور واجور از جمله وجود دستۀ معروف به دستۀ پیرزنها! (این اسم را خودم با مشورت دوستان بر روی این دسته گذاشتیم.)
فقط به نظر میرسید یک چیزی کم داریم: «پرچم برای اطراف مقر و بالای چادرها.» اما از آن طرف، گردان الفتح تا دلتان بخواهد پرچم داشت. قطعه زمینی را صاف کرده بودند و با برزنت، آن را فرش کرده بودند؛ اطرافش هم پوکههای زردرنگ توپ چیده بودند و داخل هر پوکه یک پرچم قرار داده بودند. رنگ پوکهها و پرچمهای رنگارنگ زیر نور خورشید دل هر راهگذرِ بی پرچمی را میربود.
یک روز برای صبحگاه و کوهپیمایی آماده شدیم. قاسم دستور حرکت داد. نیم ساعتی پیادهروی کردیم تا به تپّهای که بالای مقرّ گردان الفتح بود؛ رسیدیم. پرچمها از آن بلندی، منظرۀ دلنوازی داشتند.
قاسم دستور توقّف داد؛ ایستادیم. دست را سایبان صورتش کرد. نگاهی به آن منظره کرد و ما هم خط نگاهش را تعقیب کردیم؛ «نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری»؛ گویا او هم مثل ما به یک چیزی فکر میکرد. «مکید آب دهانش را و گفت آرام»:
- بچّهها نگاه کنین چه پرچمای رنگارنگ خوشگلی! اینها اینقدر پرچم دارن؛ ولی ما هیچ نداریم. به نظرم باید بریم از کنار نمازخونه گردان رد بشیم؛ هر نفر یه پرچم برداره و بریم گردان. اگه هم اومدن؛ میگیم: نمیشه شما اینقدر پرچم داشته باشین و ما نداشته باشیم! همۀ ما در یک لشکر هستیم و امکانات هم مال همه است.
عجب فکری کرده بود. دسته پیرزنها آماده! بریم برای پرچم.
بچّههای گردان الفتح برای راهپیمایی صبحگاهی رفته بودند. فقط چند نفری داخل گردان بودند. به نمازخانه که رسیدیم؛ هر نفر سریعاً یک پرچم را از داخل پوکهها بیرون کشید و حرکت کردیم. من دستم خالی بود به بغل دستی گفتم: «اینها موتور برق هم دارند ولی ما نداریم؛ بیا اینم ببریم.» یکی از بچّههای الفتح متوجّه شد و به دوستانش خبر داد.
- آی ی ی موتور برق رو کجا میبرین؟
گروهان ما شده بود عین لشکر نیروهای سامورایی؛ هر نفر یکی دوتا پرچم روی دوشش بود. چند نفر به تعقیب ما پرداختند و قاسم هم پشت سرش را نگاه میکرد و میگفت «بچّهها سریعتر! تندتر!»
به مقرّ خودمان رسیدیم و در محوّطۀ بازِ گردان، مشغول نرمش صبحگاهی شدیم. بچّههای الفتح هم رسیدند و بالای تپّه کوچکی که مشرف به میدان صبحگاه بود، منتظر ماندند تا نرمش تمام بشود و برای پس گرفتن پرچمها اقدام کنند.
قاسم وسط میدان ایستاده بود؛ انواع نرمشها را انجام میداد و زیر چشمی، آن بالا را میپایید. نرمشها تمام شدند و از نو؛ تکرار و تکرار.
مراسم نرمش صبحگاه که باید نهایتاً ده دقیقه میشد؛ کمکم به نیم ساعت رسیده بود؛ قاسم هم دیگر کم آورده بود.
- حالا دیگه به اختیار خودتون نرمش کنید. نرمش پیرزنا!
صحنه جالبی شده بود؛ هر کسی یک جوری داشت نرمش میکرد. ظاهراً این صحنه، برای بچّههای الفتح هم که بالای تپّه ایستاده بودند جالب بود؛ چون در سکوتی توأم با تفکّر به این منظره خیره شده بودند و گاهی میخندیدند؛ منتظر بودند مراسم به پایان برسد.
قاسم گفت:
- بچّه ها نرمش تمام. برید به چادراتون.
بچّههای الفتح پایین آمدند و گفتند: «چرا پرچمها رو برداشتین؟ همه رو تحویل بدین.»
قاسم هم با مظلومیت تمام، پاسخ داد:
- ببینید این چادر، مال دسته پیرزنهاست. بیچارهها هیچ امکاناتی ندارن؛ بذارین چند تا پرچم داشته باشن که دلشون خوش باشه. شما از هرجا گیر آوردین باز هم میتونین گیر بیارین. این دسته حتّی غذاشون رو هم میرن از جاهای دیگه تک میزنن! (کِش میرن)
بالأخره اینقدر قاسم تو گوششان خواند تا راضی شدند.
- باشه پرچما هدیه برای خودتون اما قول بدید آخرین بار باشه که این طور امکانات جمعآوری میکنین!
شکل گردان کلاً تغییر کرده بود و بر فراز هر چادر یکی دو پرچم زیبا در اهتزاز بود.
فقط یک چیزی مانده بود. باید به سیاوش فرمانده گردان هم توضیح میدادیم که این پرچمها از کجا آمده است.
آن هم سخت نبود چون به دلایلی با سیاوش خیلی دوست بودم و حرفم را دربست قبول داشت.
(قول میدهم روزی در بارۀ سیاوش بنویسم. هرچند با گفتن نمیشود آن مرد عزیز را شناخت. روانش شاد.)
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤6🤣5👍3😁3👏2🥰1🎉1
نگاهی به یک بیت از #حافظ
ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود
تسبیح شیخ و خرقه رند شرابخوار
آیا تاکنون به این بیت حافظ دقت کردهاید؟ مفهومش خیلی ساده به نظر میرسد. «میترسم در روز قیامت تسبیح شیخ و خرقۀ رند شرابخوار مثل هم شود.» آن چه در قدم اول برداشت میشود این است که میترسم ذکر و عبادت شیخ، همعنان و همردیف خرقۀ آلودۀ رند شرابخوار بشود؛ یعنی بیم دارم که شیخ با آن همه عبادت بازنده شود.
اما این یک برداشت اولیه است. سخن حافظ چون غنچه، تو در تو و پیچیده است. حافظ بازنده بودن شیخ در برابر رند شرابخوار را بارها و بارها علام کرده است پس دلیلی ندارد که نگران این امر در آینده باشد. پس در اینجا بیم و شک و تردید جایگاهی ندارد. باید به کل دیوان حافظ مراجعه کرد تا بتوان از رخ اندیشۀ حافظ نقاب انداخت.
با وجودی که حافظ خودش یک فقیه است (از نظر سطح علمی، نه از نظر رفتاری) خودش تفسیر خوانده و بارها به آن اشاره کرده است اما در هیچ کجای دیوان حافظ، شیخ یک آدم مثبت نیست. اگر دنبال کاراکترهای دائمالمنفی در دیوان حافظ هستید این اشخاص را در دیوان جستجو کنید: شیخ، فقیه، زاهد، صوفی، محتسب
در دیوان حافظ 25 بار از واژه «شیخ» استفاده شده است.
3 مورد بخشی از نام یک شخص است. شیح احمد جام و شیخ صنعان و احمد شیخ اویس حسن ایلخانی
حافظ مرید جام می است ای صبا برو
وز بنده بندگی برسان «شیخ جام» را
گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن
«شیخ صنعان» خرقه رهن خانۀ خمار داشت
احمد الله علی معدله السلطان
احمد «شیخ اویس» حسن ایلخانی
در دو مورد شیخ به معنای لغوی آن یعنی فرد مسن و پیر در برابر شابّ و جوان استفاده شده است.
بیا و کشتی ما در شط شراب انداز
خروش و ولوله در جانِ «شیخ» و شاب انداز
درِ سرای مغان رُفته بود و آب زده
نشسته پیر و صلایی به «شیخ» و شاب زده
و در 20 مورد دیگر شیخ به همان معنای شناخته شده به کار میرود.
در این 20 مورد تماما چهرۀ شیخ منفی است و اگر منبر یعنی جایگاه شیخ را هم به آن بیافزاییم 23 مورد میشود. در سخن حافظ هرگاه شیخ در برابر رند و شرابخوار قرار گرفته است شخصیت رند برتر و مثبت است. اصولا حافظ، رند را شخص مثبتی میداند که در کارش روی و ریا و دروغ و دغل وجود ندارد.
به همین خاطر بنده معتقدم میتوان معنای دوم و دقیقتری هم از لابلای این بیت حافظ برداشت کرد و آن این است که ترس و بیم حافظ از آن جهت است که در روز محشر، رندِ صادق بی ریا با شیخ ریاکار هم ارزش شوند و چون یکی از مصادیق رند شرابخوار، خودِ حافظ است بیم دارد که مبادا در قیامت او را با شیخ در یک ردیف قرار دهند و این است که حافظ را آزرده خاطر میکند.
در جای دیگری به زبانی دیگر به همین نکته که در بیت مورد نظر اشاره کرده است؛ پرداخته است منتها مستقیما مخاطبش شیخ است، به شیخ میگوید این قدر مغرور مباش و به رندان شرابخوار به دیدۀ تحقیر نگاه نکن چه بسا این زهد و ذکر ریاییات در برابر آب حرام ما بی ارزش شود و برایت سودی نداشته باشد:
ترسم که صرفهای نبرد روز بازخواست
نان حلال شیخ ز آب حرام ما
فرصتی بشود خاطرهای حافظانه در بارۀ یکی از ابیات که در این متن به آن اشاره کردم خدمت دوستان عرض کنم. بیت شیخ صنعان. (اگر فراموش کردم یادآوری بفرمایید.)
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود
تسبیح شیخ و خرقه رند شرابخوار
آیا تاکنون به این بیت حافظ دقت کردهاید؟ مفهومش خیلی ساده به نظر میرسد. «میترسم در روز قیامت تسبیح شیخ و خرقۀ رند شرابخوار مثل هم شود.» آن چه در قدم اول برداشت میشود این است که میترسم ذکر و عبادت شیخ، همعنان و همردیف خرقۀ آلودۀ رند شرابخوار بشود؛ یعنی بیم دارم که شیخ با آن همه عبادت بازنده شود.
اما این یک برداشت اولیه است. سخن حافظ چون غنچه، تو در تو و پیچیده است. حافظ بازنده بودن شیخ در برابر رند شرابخوار را بارها و بارها علام کرده است پس دلیلی ندارد که نگران این امر در آینده باشد. پس در اینجا بیم و شک و تردید جایگاهی ندارد. باید به کل دیوان حافظ مراجعه کرد تا بتوان از رخ اندیشۀ حافظ نقاب انداخت.
با وجودی که حافظ خودش یک فقیه است (از نظر سطح علمی، نه از نظر رفتاری) خودش تفسیر خوانده و بارها به آن اشاره کرده است اما در هیچ کجای دیوان حافظ، شیخ یک آدم مثبت نیست. اگر دنبال کاراکترهای دائمالمنفی در دیوان حافظ هستید این اشخاص را در دیوان جستجو کنید: شیخ، فقیه، زاهد، صوفی، محتسب
در دیوان حافظ 25 بار از واژه «شیخ» استفاده شده است.
3 مورد بخشی از نام یک شخص است. شیح احمد جام و شیخ صنعان و احمد شیخ اویس حسن ایلخانی
حافظ مرید جام می است ای صبا برو
وز بنده بندگی برسان «شیخ جام» را
گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن
«شیخ صنعان» خرقه رهن خانۀ خمار داشت
احمد الله علی معدله السلطان
احمد «شیخ اویس» حسن ایلخانی
در دو مورد شیخ به معنای لغوی آن یعنی فرد مسن و پیر در برابر شابّ و جوان استفاده شده است.
بیا و کشتی ما در شط شراب انداز
خروش و ولوله در جانِ «شیخ» و شاب انداز
درِ سرای مغان رُفته بود و آب زده
نشسته پیر و صلایی به «شیخ» و شاب زده
و در 20 مورد دیگر شیخ به همان معنای شناخته شده به کار میرود.
در این 20 مورد تماما چهرۀ شیخ منفی است و اگر منبر یعنی جایگاه شیخ را هم به آن بیافزاییم 23 مورد میشود. در سخن حافظ هرگاه شیخ در برابر رند و شرابخوار قرار گرفته است شخصیت رند برتر و مثبت است. اصولا حافظ، رند را شخص مثبتی میداند که در کارش روی و ریا و دروغ و دغل وجود ندارد.
به همین خاطر بنده معتقدم میتوان معنای دوم و دقیقتری هم از لابلای این بیت حافظ برداشت کرد و آن این است که ترس و بیم حافظ از آن جهت است که در روز محشر، رندِ صادق بی ریا با شیخ ریاکار هم ارزش شوند و چون یکی از مصادیق رند شرابخوار، خودِ حافظ است بیم دارد که مبادا در قیامت او را با شیخ در یک ردیف قرار دهند و این است که حافظ را آزرده خاطر میکند.
در جای دیگری به زبانی دیگر به همین نکته که در بیت مورد نظر اشاره کرده است؛ پرداخته است منتها مستقیما مخاطبش شیخ است، به شیخ میگوید این قدر مغرور مباش و به رندان شرابخوار به دیدۀ تحقیر نگاه نکن چه بسا این زهد و ذکر ریاییات در برابر آب حرام ما بی ارزش شود و برایت سودی نداشته باشد:
ترسم که صرفهای نبرد روز بازخواست
نان حلال شیخ ز آب حرام ما
فرصتی بشود خاطرهای حافظانه در بارۀ یکی از ابیات که در این متن به آن اشاره کردم خدمت دوستان عرض کنم. بیت شیخ صنعان. (اگر فراموش کردم یادآوری بفرمایید.)
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤8👏3👍2
شِکّرستان پارسی
نگاهی به یک بیت از #حافظ ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود تسبیح شیخ و خرقه رند شرابخوار آیا تاکنون به این بیت حافظ دقت کردهاید؟ مفهومش خیلی ساده به نظر میرسد. «میترسم در روز قیامت تسبیح شیخ و خرقۀ رند شرابخوار مثل هم شود.» آن چه در قدم اول برداشت میشود…
خاطرهای با #حافظ
گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن
شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت
قول دادم یک خاطره از این بیت حافظ عرض کنم.
گاه یک بیت شعر، کاری میکند که ساعتها صحبت و استدلال نمیتواند چنان نتیجهای بدهد.
کشور امارات عربی متحده که گاه به اشتباه امارات متحدۀ عربی گفته میشود شامل هفت امارت با حکومت و قوانین نیمهمستقل میباشد. این هفت حکومت با هم یک حکومت را به وجود میآورند.
امارت دبی و شارجه و عَجْمان متصل به هم هستند. خیابان نعیمیه مرز بین دو امارت یا دو کشور شارجه و عجمان است. یک طرف بلوار متعلق به حکومت شارجه و یک طرف متعلق به عجمان است و بعضا قوانین رانندگی در دو طرف خیابان با هم متفاوت است.
مدرسه ایرانیانِ شارجه در پایان خیابان نعیمیه در جایی که به شارع امارات متصل میشود قرار داشت و من هم در آنجا تدریس میکردم.
چون هزینۀ مسکن در عجمان کمتر بود ما در عجمان خانه گرفته بودیم و خانۀ ما مشرف بر ارگ حکومتیِ شیخ حمید بود.
معروف و مشهور بود که شیخ حمید کارخانۀ تولید شراب دارد؛ ولی واقعا نمیدانستیم و اکنون نیز هم نمیدانم که شایعه بود یا صحت داشت.
از آنجا که ما ایرانیان کشور خود را آباد و اصلاح کردهایم و در هرکجای دنیا باشیم باید آنجا را هم مثل سرزمین خودمان اصلاح کنیم! گاهی برخی همکاران گیر میدادند که این شیخ حمید که مسلمان است خجالت نمیکشد کارخانه مشروبسازی دارد؟
هرچه میگفتیم اولا که معلوم نیست این حرف درست باشد یا نه و ثانیاً اصلا چه ربطی به ما دارد؟ کشور خودشان است هر کاری دوست دارند؛ انجام دهند. شما به شخصیت شیخ نگاه کنید. گاهی دیدهایم برای افتتاح یک فروشگاه دعوت شده است بدون تشریفات خودش رانندگی میکند و به محل میرود.
اما برخی مقدسان دستبردار نبودند.
یک روز طبق معمول این بحث خسته کننده شروع شد. گفتم ببینید حتی در زمان حافظ هم این موضوع وجود داشته و شیخ عجمان اهل شراب بوده و حافظ از او تعریف و تمجید کرده است.
یکی پرسید: زمان حافظ؟ اصلا مگر زمان حافظ عجمان وجود داشته؟
گفتم: حتما وجود داشته که حافظ فرموده:
گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن
شیخ عَجْمان خرقه رهن خانهٔ خَمّار داشت
تعجب کردند و گفتند وای چقدر جالب! حافظ هم از این ماجرا خبر داشته.
زنگ استراحت تمام شد؛ برخاستیم که به کلاس برویم. دوستم آقای داریوش محمدی که از دوستان خوش ذوق و اهل شعر و ادب است در گوشم گفت: عجب شیطونی هستی! من که اصل شعر را بلدم. حقا که از دیار حافظ و سعدی هستی که این طور بداهه شعر حافظ را تغییر دادی و تحویلشان دادی.
گفتم خب چکار کنم؟ دخلمون را با این بحثهای بیهوده که هیچ ربطی به ما ندارد آوردند.
خلاصه؛ همین بیت حافظ نقطۀ پایانی شد بر این بحث بیپایانِ بیهوده. اما بالاخره دوستان موفق نشدند آن کشور که فقط یک ایراد داشت را اصلاح کنند.
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن
شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت
قول دادم یک خاطره از این بیت حافظ عرض کنم.
گاه یک بیت شعر، کاری میکند که ساعتها صحبت و استدلال نمیتواند چنان نتیجهای بدهد.
کشور امارات عربی متحده که گاه به اشتباه امارات متحدۀ عربی گفته میشود شامل هفت امارت با حکومت و قوانین نیمهمستقل میباشد. این هفت حکومت با هم یک حکومت را به وجود میآورند.
امارت دبی و شارجه و عَجْمان متصل به هم هستند. خیابان نعیمیه مرز بین دو امارت یا دو کشور شارجه و عجمان است. یک طرف بلوار متعلق به حکومت شارجه و یک طرف متعلق به عجمان است و بعضا قوانین رانندگی در دو طرف خیابان با هم متفاوت است.
مدرسه ایرانیانِ شارجه در پایان خیابان نعیمیه در جایی که به شارع امارات متصل میشود قرار داشت و من هم در آنجا تدریس میکردم.
چون هزینۀ مسکن در عجمان کمتر بود ما در عجمان خانه گرفته بودیم و خانۀ ما مشرف بر ارگ حکومتیِ شیخ حمید بود.
معروف و مشهور بود که شیخ حمید کارخانۀ تولید شراب دارد؛ ولی واقعا نمیدانستیم و اکنون نیز هم نمیدانم که شایعه بود یا صحت داشت.
از آنجا که ما ایرانیان کشور خود را آباد و اصلاح کردهایم و در هرکجای دنیا باشیم باید آنجا را هم مثل سرزمین خودمان اصلاح کنیم! گاهی برخی همکاران گیر میدادند که این شیخ حمید که مسلمان است خجالت نمیکشد کارخانه مشروبسازی دارد؟
هرچه میگفتیم اولا که معلوم نیست این حرف درست باشد یا نه و ثانیاً اصلا چه ربطی به ما دارد؟ کشور خودشان است هر کاری دوست دارند؛ انجام دهند. شما به شخصیت شیخ نگاه کنید. گاهی دیدهایم برای افتتاح یک فروشگاه دعوت شده است بدون تشریفات خودش رانندگی میکند و به محل میرود.
اما برخی مقدسان دستبردار نبودند.
یک روز طبق معمول این بحث خسته کننده شروع شد. گفتم ببینید حتی در زمان حافظ هم این موضوع وجود داشته و شیخ عجمان اهل شراب بوده و حافظ از او تعریف و تمجید کرده است.
یکی پرسید: زمان حافظ؟ اصلا مگر زمان حافظ عجمان وجود داشته؟
گفتم: حتما وجود داشته که حافظ فرموده:
گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن
شیخ عَجْمان خرقه رهن خانهٔ خَمّار داشت
تعجب کردند و گفتند وای چقدر جالب! حافظ هم از این ماجرا خبر داشته.
زنگ استراحت تمام شد؛ برخاستیم که به کلاس برویم. دوستم آقای داریوش محمدی که از دوستان خوش ذوق و اهل شعر و ادب است در گوشم گفت: عجب شیطونی هستی! من که اصل شعر را بلدم. حقا که از دیار حافظ و سعدی هستی که این طور بداهه شعر حافظ را تغییر دادی و تحویلشان دادی.
گفتم خب چکار کنم؟ دخلمون را با این بحثهای بیهوده که هیچ ربطی به ما ندارد آوردند.
خلاصه؛ همین بیت حافظ نقطۀ پایانی شد بر این بحث بیپایانِ بیهوده. اما بالاخره دوستان موفق نشدند آن کشور که فقط یک ایراد داشت را اصلاح کنند.
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤13😁7👏3👍1🥰1
چاووشی
مهدی اخوان ثالث
منظومۀ «چاووشی» مهدی اخوان ثالث
چاووشی آوازی بود که در هنگام حرکت قافلههای زیارتی میخواندند تا کاروانیان دلشان از وطن کنده شود و راهی سفر شوند.
بسانِ رهنوردانی كه در افسانهها گویند
گرفته كولبارِ زادِ ره بر دوش
فشرده چوبدستِ خیزران در مشت
گهی پرگوی و گه خاموش
در آن مهگون فضایِ خلوتِ افسانگیشان راه میپویند
ما هم راه خود را میكنیم آغاز.....
منظومۀ چاووشی یکی از زیباترین و پرمغزترین سرودههای اخوان است. زمانی از بس گوش کرده بودم کاملا حفظ شده بودم.
این شما و این هم چاووشی با صدای شاعرش مهدی اخوان ثالث. حتما لذت خواهید برد.
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
چاووشی آوازی بود که در هنگام حرکت قافلههای زیارتی میخواندند تا کاروانیان دلشان از وطن کنده شود و راهی سفر شوند.
بسانِ رهنوردانی كه در افسانهها گویند
گرفته كولبارِ زادِ ره بر دوش
فشرده چوبدستِ خیزران در مشت
گهی پرگوی و گه خاموش
در آن مهگون فضایِ خلوتِ افسانگیشان راه میپویند
ما هم راه خود را میكنیم آغاز.....
منظومۀ چاووشی یکی از زیباترین و پرمغزترین سرودههای اخوان است. زمانی از بس گوش کرده بودم کاملا حفظ شده بودم.
این شما و این هم چاووشی با صدای شاعرش مهدی اخوان ثالث. حتما لذت خواهید برد.
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👏11👍5❤3🥰1
✈️قسمتهایی که آبیرنگ است، هایپرلینک دارد. با زدن بر روی آن به موضوع مرتبط با بحث در همین کانال هدایت میشوید.
در دوران دبیرستان که اهل مسجد بودم 🙈🙈 همیشه ماه رمضان را انتظار میکشیدم. نه این که تصور بفرمایید دارم ریا میکنم که منتظر ماه خدا و ماه روزه و عبادت باشم؛ نه. معمولا این دروغ شدیدا رواج دارد که در آخر ماه رمضان و عید فطر میگویند «صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت.» وگرنه کافی است بگویند یک روز به ماه رمضان افزوده شده است تا عیار این ادعاها و لقلقۀ اشعار مشخص شود. به قول شاعر گرانقدر استاد «سُها» «هیچکس دروغگوتر از ما شاعران نیست.»
اما چرا منتظر ماه رمضان بودم.
ابتدا این را بگویم: آن موقع اصلا نه شعر را میشناختم نه موسیقی. حتی از همانها که حافظ میفرماید «کسان که در رمضان چنگ میشکستندی» تندروتر بودم چون در تمام طول سال نوار موسیقی میشکستم.
بندۀ خدایی که در شیراز یا تهران زندگی میکرد از شِشده (روستای ما) زن گرفته بود و چند روزی از ماه رمضان به ششده میآمد و چند شب در مسجد دعا میخواند. دعا خواندنش با بقیه فرق داشت. فرقش را نمیدانستم فقط میدانستم خیلی خوشآهنگ و دلنشین میخوانَد که تا عمق جان نفوذ میکند.
کم کم جلساتش گرفت و طبق معمول آخوند مسجد که دید کفۀ محبوبیت دارد به سمت دیگری میچرخد شروع به سمپاشی کرد. به ما که حلقۀ اولیه و مورد اطمینان بودیم گفت حواستون باشه این آدم فاسد و منحرف است؛ اهل موسیقی است و از همه بدتر شاگرد رضوی سروستانی است. (بنده خدا چه گناهان بزرگ و نابخشودنی داشت و شاید خودش هم خبر نداشت.)
حالا این که این پیشنماز که اهل این طرفها نبود از کجا رضوی سروستانی را میشناخت لابد زیر زبان طرف رفته بود و شرح ماجرا را بیرون آورده بود.
من نمیدانستم رضوی سروستانی کیست. فقط گفت چون خیلی آدم بدی بوده؛ از رادیو تلویزیون اخراج شده است.
گفتهاند عدو شود سبب خیر (به قول باجناقِ برادرم، کدو شود سبب خیر) و از همین جا بود که بذر علاقه به استاد رضوی سروستانی ناخودآگاه در وجودم جوانه زد ولی خودم از آن غافل بودم و فراموش کرده بودم تا اینکه بعدها با استاد و مشی و منش عارفانۀ ایشان و آواز دلنشینش آشنا شدم.
این خاطره را عرض کردم تا دوستان بدانند چه پشمینهپوشهای تندخویی سد راه بودند و از چه سنگلاخهایی عبور کردیم تا به زیبایی شعر و موسیقی رسیدیم. بعدها که کمی با حافظ و سعدی و مولانا آشنا شدم همین بحثها را در بارۀ خودم هم به راه انداخته بود که با فلانی نشست و برخاست نکنید که صوفی شده است. 😂😂🤪🤪
همۀ این مباحث را عرض کردم تا در پست بعدی آوازی ناب از استاد رضوی سروستانی را تقدیم کنم. حتما شما هم در بارۀ دلنشینی خاص آواز استاد با بنده هم عقیده خواهید بود.
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
در دوران دبیرستان که اهل مسجد بودم 🙈🙈 همیشه ماه رمضان را انتظار میکشیدم. نه این که تصور بفرمایید دارم ریا میکنم که منتظر ماه خدا و ماه روزه و عبادت باشم؛ نه. معمولا این دروغ شدیدا رواج دارد که در آخر ماه رمضان و عید فطر میگویند «صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت.» وگرنه کافی است بگویند یک روز به ماه رمضان افزوده شده است تا عیار این ادعاها و لقلقۀ اشعار مشخص شود. به قول شاعر گرانقدر استاد «سُها» «هیچکس دروغگوتر از ما شاعران نیست.»
اما چرا منتظر ماه رمضان بودم.
ابتدا این را بگویم: آن موقع اصلا نه شعر را میشناختم نه موسیقی. حتی از همانها که حافظ میفرماید «کسان که در رمضان چنگ میشکستندی» تندروتر بودم چون در تمام طول سال نوار موسیقی میشکستم.
بندۀ خدایی که در شیراز یا تهران زندگی میکرد از شِشده (روستای ما) زن گرفته بود و چند روزی از ماه رمضان به ششده میآمد و چند شب در مسجد دعا میخواند. دعا خواندنش با بقیه فرق داشت. فرقش را نمیدانستم فقط میدانستم خیلی خوشآهنگ و دلنشین میخوانَد که تا عمق جان نفوذ میکند.
کم کم جلساتش گرفت و طبق معمول آخوند مسجد که دید کفۀ محبوبیت دارد به سمت دیگری میچرخد شروع به سمپاشی کرد. به ما که حلقۀ اولیه و مورد اطمینان بودیم گفت حواستون باشه این آدم فاسد و منحرف است؛ اهل موسیقی است و از همه بدتر شاگرد رضوی سروستانی است. (بنده خدا چه گناهان بزرگ و نابخشودنی داشت و شاید خودش هم خبر نداشت.)
حالا این که این پیشنماز که اهل این طرفها نبود از کجا رضوی سروستانی را میشناخت لابد زیر زبان طرف رفته بود و شرح ماجرا را بیرون آورده بود.
من نمیدانستم رضوی سروستانی کیست. فقط گفت چون خیلی آدم بدی بوده؛ از رادیو تلویزیون اخراج شده است.
گفتهاند عدو شود سبب خیر (به قول باجناقِ برادرم، کدو شود سبب خیر) و از همین جا بود که بذر علاقه به استاد رضوی سروستانی ناخودآگاه در وجودم جوانه زد ولی خودم از آن غافل بودم و فراموش کرده بودم تا اینکه بعدها با استاد و مشی و منش عارفانۀ ایشان و آواز دلنشینش آشنا شدم.
این خاطره را عرض کردم تا دوستان بدانند چه پشمینهپوشهای تندخویی سد راه بودند و از چه سنگلاخهایی عبور کردیم تا به زیبایی شعر و موسیقی رسیدیم. بعدها که کمی با حافظ و سعدی و مولانا آشنا شدم همین بحثها را در بارۀ خودم هم به راه انداخته بود که با فلانی نشست و برخاست نکنید که صوفی شده است. 😂😂🤪🤪
همۀ این مباحث را عرض کردم تا در پست بعدی آوازی ناب از استاد رضوی سروستانی را تقدیم کنم. حتما شما هم در بارۀ دلنشینی خاص آواز استاد با بنده هم عقیده خواهید بود.
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤17👍5👏2🤩2🥰1
شِکّرستان پارسی
✈️قسمتهایی که آبیرنگ است، هایپرلینک دارد. با زدن بر روی آن به موضوع مرتبط با بحث در همین کانال هدایت میشوید. در دوران دبیرستان که اهل مسجد بودم 🙈🙈 همیشه ماه رمضان را انتظار میکشیدم. نه این که تصور بفرمایید دارم ریا میکنم که منتظر ماه خدا و ماه روزه و…
Avaz Va Kamanche
سید نورالدین رضوی سروستانی
این هم آواز بسیار دلنشین از استاد #رضوی سروستانی که قولش را داده بودم.
آلبوم: سروستان
سنتور: جلیل عندلیبی
کمانچه: مینو افتاده (همسر آقای جلیل عندلیبی)
آواز شوشتری (از آوازهای دستگاه همایون)
آواز: استاد رضوی سروستانی
شاعر: ؟؟؟
از دست غمت خیمه به میخانه زدم باز
با یاد لبت بوسه به پیمانه زدم باز
در ساغر می جلوۀ چشمان تو دیدم
دیوانه شدم نعرۀ مستانه زدم باز
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
آلبوم: سروستان
سنتور: جلیل عندلیبی
کمانچه: مینو افتاده (همسر آقای جلیل عندلیبی)
آواز شوشتری (از آوازهای دستگاه همایون)
آواز: استاد رضوی سروستانی
شاعر: ؟؟؟
از دست غمت خیمه به میخانه زدم باز
با یاد لبت بوسه به پیمانه زدم باز
در ساغر می جلوۀ چشمان تو دیدم
دیوانه شدم نعرۀ مستانه زدم باز
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤11👍3🥰1🤩1
قصد داشتم این پست شکرستان را قسمت 26 از سری #خاطرات_من بنویسم اما دیشب اتفاقاتی افتاد که بهتر دیدم بروم سراغ این دو بیت حافظ
که را گویم که با این درد جان سوز
طبیبم قصد جان ناتوان کرد
خدا را از طبیب من بپرسید
که آخر کی شود این ناتوان بِه
هر از چند ماه باید سری به یکی از طبیبان شهر بزنم؛ از همان طبیبانی که حافظ فرماید: «ز آستین طبیبان هزار خون بچکد»
این آقای دکتر ویژگی های خاصی دارد. درون اتاقک شیشهای مینشیند و به بیمار نزدیک نمیشود، هر بار به نوعی از شرمندگی چندین همکار به در میآید؛ چنان که خواهم گفت.
باید حتما با نتیجۀ آزمایش به نزدش بروی و تا وارد شدی یک کاغذ به دستت میدهد: برو فلان رادیولوژی از قفسه سینهات عکس بگیرد، این یکی هم ببر فلان رادیولوژی جای دیگرت را اسکن کند. این نامه را ببر فلان جا تراکم استخوان بگیر؛ این نامه هم ببر پیش فلان چشم پزشک تا چشمت را معاینه کند و ... تازه وقتی پیش چشم پزشک میروی کاغذ آماده به دستت میدهد برو فلان جا از چشمت عکس بگیرد؛ اینو ببر فلان جا بیناییسنجی کن و .... و نهایتا یادت میرود که برای چه به نزد پزشک اولی رفتی. مدتها طول میکشد تا نتیجهها مشخص شود و باید همه را به طور برعکس طی کنی تا به اولی برسی (مثل بستن اسلحه که عکس باز کردن آن است.) آخرش هم هیچ، حتی نگاهی هم به این حاصل زحمات نمیافتد.
یک بار گفت برو پیش فلان چشم پزشک. آدرس گرفتم رفتم به مطب آقای دکتر. دیدم بیماران وحشت زده خارج میشوند پیش خودم گفتم: شاید قطرهای چیزی داخل چشمشان ریخته که این طور چشمشان گرد و ورقلمبیده شده است.
نوبتم شد وارد اتاق دکتر شدم. اتاقی نیمه تاریک پر از دود عود و دودهای دیگر. کسی را ندیدم داشتم در آن تاریکی دقت میکردم که دکتر کجاست. یک باره صدایی کلفت و وحشتناک گفت: چیه؟ با دقت به طرف صدا نگاه کردم در بین دودها مرد تقریبا مسنی با لباس سفید و موهای بلند و سفید که تا زیر شانهاش رسیده بود؛ نشسته بود. یک لحظه تمام ترسهای بچگی به سراغم آمد؛ مخصوصا ترس دوران جوانی از مرحوم میشت کریم. خواستم جیغ بزنم و فرار کنم که باز صدا گفت: اینجا بشین. تازه فهمیدم وحشت قبلیها عین وحشت کسانی است که از قلعۀ مفیستوفلس فرار میکردند و دکتر فاستوس نمیدانست سبب وحشت چیست.
کاغذ را گرفت و نگاهی به آن انداخت و مشغول ور رفتن با اشیاء روی میز شد. گفتم حتما در این تاریکی دنبال وسایل معاینه چشم میگردد. دو سه دقیقه گذشت گفتم آقای دکتر چکار کنم؟ روی یک کاغذ آدرسی نوشت گفت فردا بیا اینجا تا چشمت را معاینه کنم؟ گفتم همین جا نمیشه؟ با تحکم و خشم گفت: نه.
خدا را شکر به خیر گذشت به مطلب دکتر اصلی برگشتم. گفت چی شد؟ گفتم من از درد بمیرم دیگه پامو اونجا نمیذارم. داشتم از ترس سکته میکردم. گویا ایشون کاپیتان نمو بود و اتاقش کشتی ناتیلوس و من بیچاره یکی از آوارگان جزیرۀ اسرار آمیز که بی جهت وارد کشتی اسرارآمیزش شده بودم.
برگردیم سراغ ماجرای دیشب
وارد اتاق دکتر شدم؛ داخل اتاقک شیشهای نشسته بود.
- آقای دکتر آزمایش چطوره؟
- عالی است؟
- مطمئنید آزمایش یک مریض دیگر نیست؟
نگاهی به آزمایش کرد و نکتهای گفت که دقیقا برعکس بود.
- آقای دکتر میدونید که معاینه مصدر باب مفاعله است و باب مفاعله برای مشارکت دو طرف در یک کار است یعنی شما باید بیای اینجا منو ببینی؛ من هم شما را ببینم تا یک حس خوب منتقل شود؛ چه معنی داره اونجا دور از من نشستی؟
- خب دستت را از زیر این دیوارۀ شیشهای بیار داخل تا ببینم!
- نه من گرگم نه شما شنگول و منگول که بخواهم دستم را از زیر شیشه بفرستم داخل.
- حالا برو این کارها را را در فلان جا و فلان جا انجام بده و برگرد.
بعد از آوارگی نزد چند مطب دکتر و رادیولوژیِ دیگر، خسته و بینتیجه به مطب برگشتم. نهایتا یک دعوا و بگو مگو اتفاق افتاد؛ به ایشون گفتم:
شما قصد دارید تمام شبکه پزشکی شهر را با هر بیمار پولدار کنید؛ قصد بهبود بیمار را ندارید. بیمار با یک بیماری میآید و با بیماری و اعصاب داغون برمیگرده. حافظ حق داره که از دست شماها بنالد و بگوید:
که را گویم که با این درد جان سوز
طبیبم قصد جان ناتوان کرد
بقیۀ بیماران نیز چنین نظری داشتند ولی طبق معمول رام و بی اعتراض نشسته بودند؛ میخندیدند و یواشکی صحبتهای مرا تأیید میکردند و دیگر هیچ.
و این طور شد که پول ویزیت داده و نسخه نگرفته راهی داروخانه شدم تا داروی آزاد بخرم. آنجا نیز اتفاقاتی افتاد که ناچار شدم کمی طرز نوشتن اعداد را با خانم داخل داروخانه کار کنم تا 7 و 5 را اشتباه نکند.
امیدوارم تنِ هیچ کس به ناز طبیبان نیازمند نشود.
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
که را گویم که با این درد جان سوز
طبیبم قصد جان ناتوان کرد
خدا را از طبیب من بپرسید
که آخر کی شود این ناتوان بِه
هر از چند ماه باید سری به یکی از طبیبان شهر بزنم؛ از همان طبیبانی که حافظ فرماید: «ز آستین طبیبان هزار خون بچکد»
این آقای دکتر ویژگی های خاصی دارد. درون اتاقک شیشهای مینشیند و به بیمار نزدیک نمیشود، هر بار به نوعی از شرمندگی چندین همکار به در میآید؛ چنان که خواهم گفت.
باید حتما با نتیجۀ آزمایش به نزدش بروی و تا وارد شدی یک کاغذ به دستت میدهد: برو فلان رادیولوژی از قفسه سینهات عکس بگیرد، این یکی هم ببر فلان رادیولوژی جای دیگرت را اسکن کند. این نامه را ببر فلان جا تراکم استخوان بگیر؛ این نامه هم ببر پیش فلان چشم پزشک تا چشمت را معاینه کند و ... تازه وقتی پیش چشم پزشک میروی کاغذ آماده به دستت میدهد برو فلان جا از چشمت عکس بگیرد؛ اینو ببر فلان جا بیناییسنجی کن و .... و نهایتا یادت میرود که برای چه به نزد پزشک اولی رفتی. مدتها طول میکشد تا نتیجهها مشخص شود و باید همه را به طور برعکس طی کنی تا به اولی برسی (مثل بستن اسلحه که عکس باز کردن آن است.) آخرش هم هیچ، حتی نگاهی هم به این حاصل زحمات نمیافتد.
یک بار گفت برو پیش فلان چشم پزشک. آدرس گرفتم رفتم به مطب آقای دکتر. دیدم بیماران وحشت زده خارج میشوند پیش خودم گفتم: شاید قطرهای چیزی داخل چشمشان ریخته که این طور چشمشان گرد و ورقلمبیده شده است.
نوبتم شد وارد اتاق دکتر شدم. اتاقی نیمه تاریک پر از دود عود و دودهای دیگر. کسی را ندیدم داشتم در آن تاریکی دقت میکردم که دکتر کجاست. یک باره صدایی کلفت و وحشتناک گفت: چیه؟ با دقت به طرف صدا نگاه کردم در بین دودها مرد تقریبا مسنی با لباس سفید و موهای بلند و سفید که تا زیر شانهاش رسیده بود؛ نشسته بود. یک لحظه تمام ترسهای بچگی به سراغم آمد؛ مخصوصا ترس دوران جوانی از مرحوم میشت کریم. خواستم جیغ بزنم و فرار کنم که باز صدا گفت: اینجا بشین. تازه فهمیدم وحشت قبلیها عین وحشت کسانی است که از قلعۀ مفیستوفلس فرار میکردند و دکتر فاستوس نمیدانست سبب وحشت چیست.
کاغذ را گرفت و نگاهی به آن انداخت و مشغول ور رفتن با اشیاء روی میز شد. گفتم حتما در این تاریکی دنبال وسایل معاینه چشم میگردد. دو سه دقیقه گذشت گفتم آقای دکتر چکار کنم؟ روی یک کاغذ آدرسی نوشت گفت فردا بیا اینجا تا چشمت را معاینه کنم؟ گفتم همین جا نمیشه؟ با تحکم و خشم گفت: نه.
خدا را شکر به خیر گذشت به مطلب دکتر اصلی برگشتم. گفت چی شد؟ گفتم من از درد بمیرم دیگه پامو اونجا نمیذارم. داشتم از ترس سکته میکردم. گویا ایشون کاپیتان نمو بود و اتاقش کشتی ناتیلوس و من بیچاره یکی از آوارگان جزیرۀ اسرار آمیز که بی جهت وارد کشتی اسرارآمیزش شده بودم.
برگردیم سراغ ماجرای دیشب
وارد اتاق دکتر شدم؛ داخل اتاقک شیشهای نشسته بود.
- آقای دکتر آزمایش چطوره؟
- عالی است؟
- مطمئنید آزمایش یک مریض دیگر نیست؟
نگاهی به آزمایش کرد و نکتهای گفت که دقیقا برعکس بود.
- آقای دکتر میدونید که معاینه مصدر باب مفاعله است و باب مفاعله برای مشارکت دو طرف در یک کار است یعنی شما باید بیای اینجا منو ببینی؛ من هم شما را ببینم تا یک حس خوب منتقل شود؛ چه معنی داره اونجا دور از من نشستی؟
- خب دستت را از زیر این دیوارۀ شیشهای بیار داخل تا ببینم!
- نه من گرگم نه شما شنگول و منگول که بخواهم دستم را از زیر شیشه بفرستم داخل.
- حالا برو این کارها را را در فلان جا و فلان جا انجام بده و برگرد.
بعد از آوارگی نزد چند مطب دکتر و رادیولوژیِ دیگر، خسته و بینتیجه به مطب برگشتم. نهایتا یک دعوا و بگو مگو اتفاق افتاد؛ به ایشون گفتم:
شما قصد دارید تمام شبکه پزشکی شهر را با هر بیمار پولدار کنید؛ قصد بهبود بیمار را ندارید. بیمار با یک بیماری میآید و با بیماری و اعصاب داغون برمیگرده. حافظ حق داره که از دست شماها بنالد و بگوید:
که را گویم که با این درد جان سوز
طبیبم قصد جان ناتوان کرد
بقیۀ بیماران نیز چنین نظری داشتند ولی طبق معمول رام و بی اعتراض نشسته بودند؛ میخندیدند و یواشکی صحبتهای مرا تأیید میکردند و دیگر هیچ.
و این طور شد که پول ویزیت داده و نسخه نگرفته راهی داروخانه شدم تا داروی آزاد بخرم. آنجا نیز اتفاقاتی افتاد که ناچار شدم کمی طرز نوشتن اعداد را با خانم داخل داروخانه کار کنم تا 7 و 5 را اشتباه نکند.
امیدوارم تنِ هیچ کس به ناز طبیبان نیازمند نشود.
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
😢8👍7🤣4❤2
👈🏻قسمتهایی که آبیرنگ است، هایپرلینک دارد. با زدن بر روی آن به موضوع مرتبط با بحث در همین کانال هدایت میشوید.
شعر و موسیقی چه موقع به وجود آمد؟
شعر و موسیقی همزاد بشر است یعنی در طبیعت و سرشت انسان لطافتی وجود دارد که زیبایی را خوش میدارد. بنابراین اگر شعر و موسیقی در کسی اثر ندارد؛ یقینا از سرشت و ذات انسانی خود دور شده است.
در افسانههای بنی اسرائیل آمده است که صدای خوش و موسیقی معجزۀ داوود بود؛ این سخن کجا با تصورات گروهی که موسیقی را حرام و مخدر میدانند تطبیق دارد؟
جماعتی که نظر را حرام میگویند
نظر حرام بکردند و خون خلق حلال
سهل است که شعر و موسیقی نه فقط در انسان، که در تمام طبیعت روان و جاری است؛ صدای خروش یک رود یا صدای پرندهای که آواز میخواند و زیبایی را به طبیعت پیشکش میکند نمونهای از موسیقی زیبایِ سحرانگیز طبیعت است. بسیار شنیدهایم که گیاهان و حیوانات با صدای موسیقی بهتر رشد و حرکت دارند. چوپانی که در بیابان برای گلهاش نی می زند، زیبایی و آرامش را به حیوانات تقدیم می کند و آنها را گرد خود جمع میکند.
شاید بهترین سخن در این مورد سخنِ خداوندگار سخن، #سعدی است در گلستان:
وقتی در سفر حجاز طایفهای جوانانِ صاحبدل همدمِ من بودند و همقدم؛ وقتها زمزمهای بکردندی و بیتی محقّقانه بگفتندی و عابدی در سَبیل، منکِر حالِ درویشان بود و بیخبر از دردِ ایشان.
تا برسیدیم به خیلِ بنیهلال؛، کودکی سیاه از حَّیِ عرب به در آمد و آوازی بر آورد که مرغ از هوا در آورد.
اشترِ عابد را دیدم که به رقص اندر آمد و عابد را بینداخت و برفت.
گفتم: ای شیخ! در حیوانی اثر کرد و تو را همچنان تفاوت نمیکند.
دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری؟
تو خود چه آدمیی کز عشق بی خبری!
اشتر به شعرِ عرب در حالت است و طرب
گر ذوق نیست تو را، کژ طبع جانوری
وَ عِنْدَ هُبُوبِ النّاشِراتِ عَلَی الْحِمیٰ
تَمیلُ غُصُونُ الْبانِ لا الْحَجَرُ الصَّلْدُ
به ذکرش هر چه بینی در خروش است
دلی داند در این معنی که گوش است
نه بلبل بر گلش تسبیحخوانی است
که هر خاری به تسبیحش زبانیست
ترجمه ها:
حَیّ: قبیله
بیت عربی: هنگام وزش نسیم بر مَرغزار، شاخههای درخت «بان» به این سو و آن سو میچرخند نه سنگِ سخت.
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
شعر و موسیقی چه موقع به وجود آمد؟
شعر و موسیقی همزاد بشر است یعنی در طبیعت و سرشت انسان لطافتی وجود دارد که زیبایی را خوش میدارد. بنابراین اگر شعر و موسیقی در کسی اثر ندارد؛ یقینا از سرشت و ذات انسانی خود دور شده است.
در افسانههای بنی اسرائیل آمده است که صدای خوش و موسیقی معجزۀ داوود بود؛ این سخن کجا با تصورات گروهی که موسیقی را حرام و مخدر میدانند تطبیق دارد؟
جماعتی که نظر را حرام میگویند
نظر حرام بکردند و خون خلق حلال
سهل است که شعر و موسیقی نه فقط در انسان، که در تمام طبیعت روان و جاری است؛ صدای خروش یک رود یا صدای پرندهای که آواز میخواند و زیبایی را به طبیعت پیشکش میکند نمونهای از موسیقی زیبایِ سحرانگیز طبیعت است. بسیار شنیدهایم که گیاهان و حیوانات با صدای موسیقی بهتر رشد و حرکت دارند. چوپانی که در بیابان برای گلهاش نی می زند، زیبایی و آرامش را به حیوانات تقدیم می کند و آنها را گرد خود جمع میکند.
شاید بهترین سخن در این مورد سخنِ خداوندگار سخن، #سعدی است در گلستان:
وقتی در سفر حجاز طایفهای جوانانِ صاحبدل همدمِ من بودند و همقدم؛ وقتها زمزمهای بکردندی و بیتی محقّقانه بگفتندی و عابدی در سَبیل، منکِر حالِ درویشان بود و بیخبر از دردِ ایشان.
تا برسیدیم به خیلِ بنیهلال؛، کودکی سیاه از حَّیِ عرب به در آمد و آوازی بر آورد که مرغ از هوا در آورد.
اشترِ عابد را دیدم که به رقص اندر آمد و عابد را بینداخت و برفت.
گفتم: ای شیخ! در حیوانی اثر کرد و تو را همچنان تفاوت نمیکند.
دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری؟
تو خود چه آدمیی کز عشق بی خبری!
اشتر به شعرِ عرب در حالت است و طرب
گر ذوق نیست تو را، کژ طبع جانوری
وَ عِنْدَ هُبُوبِ النّاشِراتِ عَلَی الْحِمیٰ
تَمیلُ غُصُونُ الْبانِ لا الْحَجَرُ الصَّلْدُ
به ذکرش هر چه بینی در خروش است
دلی داند در این معنی که گوش است
نه بلبل بر گلش تسبیحخوانی است
که هر خاری به تسبیحش زبانیست
ترجمه ها:
حَیّ: قبیله
بیت عربی: هنگام وزش نسیم بر مَرغزار، شاخههای درخت «بان» به این سو و آن سو میچرخند نه سنگِ سخت.
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤8👏3👍2🥰1
پست بعدی نوبت #خاطرات_من است؟
رسیدیم به یک رویداد مهم در زندگی آیندۀ من در سال 1353 ، روزی که ....
دقیقا نیم قرن پیش
اگر موافق هستید با واکنش 👍🏻 مشخص نمایید.
رسیدیم به یک رویداد مهم در زندگی آیندۀ من در سال 1353 ، روزی که ....
دقیقا نیم قرن پیش
اگر موافق هستید با واکنش 👍🏻 مشخص نمایید.
👍36❤3