#خاطرات_من 0️⃣3️⃣ (سال دوم ابتدایی 1353)
با ضربه زدن بر روی قسمتهای آبیرنگ به مطلب مورد نظر، هدایت میشوید.
برای دسترسی به 29 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا) را ضربه بزنید.
کلاس دوم را با خاطرات بسیار شیرین و آرامشِ بیشتر تمام کردیم و کمکم تعطیلات تابستان فرار رسید. فصل بازی و سرگرمی و البته فصل زلفهای بی در و پیکر که این یکی برایمان عقده و آرزو شده بود.
تعطیلات امسال از یک نظر لطف سال گذشته را نداشت چون از بچههای کوچه قدیمی دور شده بودم و تقریبا هیچ همسایهای نداشتیم جز درمانگاه. اما از طرف دیگر فضای اطراف، جای گشت و گذار و بازی و سرگرمی بیشتری داشت. گاهی هم دوستان قدیمی به خانه ما میآمدند و با هم سرگرم بودیم؛ عبور و مرور ماشینها از جاده که کنار خانه ما بود (جادۀ فسا-داراب) و سر و صدای آنها برایشان جالب و جذاب بود. ارتباط و رفت و آمد با کادرِ درمانگاه که پزشکیارانی از شهرهای دور دست بودند و نیز پزشکان هندیِ درمانگاه، سرگرمیها و جاذبههای جدیدی بودند که هر کسی به راحتی نمیتوانست به آن دسترسی داشته باشد. گاهی هم تماشای تلویزیون در درمانگاه؛ این یکی قطعا جزء مواردی بود که حتی جزء آرزوهای دوستانم هم نبود. جز دو سه نفر که وضعیت بسیار خوبی داشتند بقیه حتی به چیزی به نام تلویزیون فکر نمیکردند چه برسد که جزء آرزوهایشان باشد.
یواش یواش گرمای تابستان جای خود را به خنکای آخر شهریور داد و پاییز نرمنرمک خودش را به تابستان تحمیل نمود.
سال 54-1353 به کلاس سوم میرفتم. یکی از اتفاقات مهم امسال این بود که برادرم (مرتضی) برای دوره دبیرستان به شهر میرفت چون در روستا فقط تا پایان راهنمایی داشتیم.
رفتن به شهر کار بزرگی بود. علاوه بر اینکه از خانواده دور میشدند، رفتن و سفر یک روزه به شهر آرزوی همه بچهها بود چون به ندرت اتفاق میافتاد کسی به شهر برود. اگر هم برای کاری سفر به شهر لازم میشد فقط پدرها و گاهی مادرها میتوانستند صبح به شهر بروند و تا عصر برگردند. تصور اینکه برادرم برای زندگی به شهر برود بسیار جالب و جذاب بود؛ هرچند از هم دور میشدیم اما گاهی میتوانست بهانهای باشد که برای دیدنش به همراه پدرم به شهر بروم. فخر فروختن به همکلاسیها هم جهت دیگر ماجرا بود.
در مورد آرزوی رفتن به شهر این مورد را هم اضافه کنم: چون وضع درسی من در بین اعضای خانواده بهتر بود پدرم میگفت: «باید حجت را به مدرسه علمی (حوزه) بفرستم.» من که نمیدانستم مدرسه علمی چگونه جایی است فقط میدانستم در مدرسه علمی آدم، آخوند میشود. و نیز میدانستم روستای ما چنین مدرسهای ندارد و باید به شهر بروم. همین رفتنِ به شهر، باعث خوشحالی من میشد. در هر حال خدا را شکر که از صرافت این موضوع افتاد و آن را رها کرد وگرنه .... (بگذریم؛ خودتان که می دانید.)
برگردیم به مدرسه خودمان. معلم کلاس سوم نیز خانم بصیری بودند و این برای ما بسیار خوشحال کننده بود. مدت کمی که از سال تحصیلی گذشت گفته شد .....
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
با ضربه زدن بر روی قسمتهای آبیرنگ به مطلب مورد نظر، هدایت میشوید.
برای دسترسی به 29 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا) را ضربه بزنید.
کلاس دوم را با خاطرات بسیار شیرین و آرامشِ بیشتر تمام کردیم و کمکم تعطیلات تابستان فرار رسید. فصل بازی و سرگرمی و البته فصل زلفهای بی در و پیکر که این یکی برایمان عقده و آرزو شده بود.
تعطیلات امسال از یک نظر لطف سال گذشته را نداشت چون از بچههای کوچه قدیمی دور شده بودم و تقریبا هیچ همسایهای نداشتیم جز درمانگاه. اما از طرف دیگر فضای اطراف، جای گشت و گذار و بازی و سرگرمی بیشتری داشت. گاهی هم دوستان قدیمی به خانه ما میآمدند و با هم سرگرم بودیم؛ عبور و مرور ماشینها از جاده که کنار خانه ما بود (جادۀ فسا-داراب) و سر و صدای آنها برایشان جالب و جذاب بود. ارتباط و رفت و آمد با کادرِ درمانگاه که پزشکیارانی از شهرهای دور دست بودند و نیز پزشکان هندیِ درمانگاه، سرگرمیها و جاذبههای جدیدی بودند که هر کسی به راحتی نمیتوانست به آن دسترسی داشته باشد. گاهی هم تماشای تلویزیون در درمانگاه؛ این یکی قطعا جزء مواردی بود که حتی جزء آرزوهای دوستانم هم نبود. جز دو سه نفر که وضعیت بسیار خوبی داشتند بقیه حتی به چیزی به نام تلویزیون فکر نمیکردند چه برسد که جزء آرزوهایشان باشد.
یواش یواش گرمای تابستان جای خود را به خنکای آخر شهریور داد و پاییز نرمنرمک خودش را به تابستان تحمیل نمود.
سال 54-1353 به کلاس سوم میرفتم. یکی از اتفاقات مهم امسال این بود که برادرم (مرتضی) برای دوره دبیرستان به شهر میرفت چون در روستا فقط تا پایان راهنمایی داشتیم.
رفتن به شهر کار بزرگی بود. علاوه بر اینکه از خانواده دور میشدند، رفتن و سفر یک روزه به شهر آرزوی همه بچهها بود چون به ندرت اتفاق میافتاد کسی به شهر برود. اگر هم برای کاری سفر به شهر لازم میشد فقط پدرها و گاهی مادرها میتوانستند صبح به شهر بروند و تا عصر برگردند. تصور اینکه برادرم برای زندگی به شهر برود بسیار جالب و جذاب بود؛ هرچند از هم دور میشدیم اما گاهی میتوانست بهانهای باشد که برای دیدنش به همراه پدرم به شهر بروم. فخر فروختن به همکلاسیها هم جهت دیگر ماجرا بود.
در مورد آرزوی رفتن به شهر این مورد را هم اضافه کنم: چون وضع درسی من در بین اعضای خانواده بهتر بود پدرم میگفت: «باید حجت را به مدرسه علمی (حوزه) بفرستم.» من که نمیدانستم مدرسه علمی چگونه جایی است فقط میدانستم در مدرسه علمی آدم، آخوند میشود. و نیز میدانستم روستای ما چنین مدرسهای ندارد و باید به شهر بروم. همین رفتنِ به شهر، باعث خوشحالی من میشد. در هر حال خدا را شکر که از صرافت این موضوع افتاد و آن را رها کرد وگرنه .... (بگذریم؛ خودتان که می دانید.)
برگردیم به مدرسه خودمان. معلم کلاس سوم نیز خانم بصیری بودند و این برای ما بسیار خوشحال کننده بود. مدت کمی که از سال تحصیلی گذشت گفته شد .....
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤8👏4👍1🥰1🤩1
دلم از تو چون برنجد؟ (نرنجد) که به وهم در نگنجد
که جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی
این بیت از آن ابیات زیبای #سعدی است که به دو شکل نوشته شده است. گفته شده که علامۀ دهخدا «نرنجد» ثبت نموده است؛ اما تحقیقاتم در این مورد به نتیجهای نرسید.
نگاهی بیاندازیم به دو شکل آن:
دلم از تو چون نرنجد؟ که به وهم در نگنجد
که جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی
«چون» در اینجا به معنی «چگونه» است. دلم چگونه از تو نرنجد؟ در حالی که در وهم و تصور و خیال نمیگنجد که تو با این شکردهانی جواب تلخ بگویی. یعنی به خاطر جواب تلخی که میدهی و از تو چنین توقعی نیست؛ دلم از تو میرنجد.
این معنا در صورتی صحیح است که اولا معشوق جواب تلخی به سعدی داده باشد و ثانیا دل سعدی از بابت آن جواب، رنجیده شده باشد. میگوید حق دارم که دلم رنجیده شود.
اما شکل دیگر:
دلم از تو چون برنجد؟ که به وهم در نگنجد
که جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی
چگونه دلم از تو برنجد؟ در حالی که حتی در وهم و خیال هم نمیآید که تو معشوق شیرین زبان با آن زبان شیرینت، جواب تلخ بدهی.
استفهام انکاری است.
به چند دلیل این شکل صحیح است:
اولا هر شاعر دیگری بود شکل اول هم میتوانست صحیح باشد؛ اما اینجا سخن از سعدی است. سعدی نه تنها از دوست نمیرنجد بلکه هر چیزی حتی تیغۀ شمشیر و تیر از جانب دوست برایش خوب و شیرین و دلنشین است. هرچه میخواهد باشد، فقط از دوست باشد.
از دست دوست هر چه ستانی شکر بود
وز دست غیر دوست، تبرزَد تبر بود
دشمن گر آستین گل افشاندت به روی
از تیر چرخ و سنگ فلاخن بتر بود
از این روشنتر؟ از دوست هرچه رسد شکر است و از غیر دوست، تَبَرزد (قند مکرر و نبات) تبر است. آستین گل از غیر دوست، از تیر چرخ و سنگ فلاخن بدتر است.
ما سر نهادهایم تو دانی و تیغ و تاج
تیغی که ماهروی زند، تاج سر بود
وای چقدر شیرین است. همین طور که مینویسم دائم به به میگویم و ذوقزده میشوم.
ثانیا اصلا سعدی تلخی را از جانب دوست نمیبیند که هر آن چه هست شیرین است و شیرینی. حتی کشته نشدن به دست دوست را حسرت دائمی میداند و تنها کسانی بدون حسرت از دنیا میروند که به تیر دوست شهید شده باشند. یعنی منتهای آرزو، کشته شدن به تیر دوست است:
بیحسرت از جهان نرود هیچکس به در
إِلّا شهیدِ عشق به تیر از کمانِ دوست
ثالثا سعدی شیرین زبانی میکند و دل معشوق را نرم میکند و میگوید اصلا ممکن نیست؛ حتی در وهم هم ممکن نیست که تو تلخی بکنی. راست هم میگوید؛ سعدی اصلا از دوست، تلخی نمیبیند و نمیشنود. نه این که یار جواب تلخ نمیدهد، بلکه سعدی تلخ نمیبیند و تلخ نمیشنود. هر چه دوست گوید، شیرین است.
چگونه دلم از تو برنجد؟ اصلا مگر چنین چیزی ممکن است؟ تو شیرین دهنی و حتی در وهم و تصور هم نمیگنجد که شیرین دهن، جواب تلخ بگوید.
نکات دیگری هم در خوانش و آهنگ و لحن شعر وجود دارد که نوع خواندن و مکث و فشار بر کلمات، معنا را تغییر میدهد. سعی خواهم کرد در فرصت بعدی به این موضوع هم بپردازم تا ببینیم شیرینی و اعجاز سخن سعدی تا کجاست.
در بارۀ اعجاز سخن سعدی این پست را ملاحظه نمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi/545
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
که جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی
این بیت از آن ابیات زیبای #سعدی است که به دو شکل نوشته شده است. گفته شده که علامۀ دهخدا «نرنجد» ثبت نموده است؛ اما تحقیقاتم در این مورد به نتیجهای نرسید.
نگاهی بیاندازیم به دو شکل آن:
دلم از تو چون نرنجد؟ که به وهم در نگنجد
که جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی
«چون» در اینجا به معنی «چگونه» است. دلم چگونه از تو نرنجد؟ در حالی که در وهم و تصور و خیال نمیگنجد که تو با این شکردهانی جواب تلخ بگویی. یعنی به خاطر جواب تلخی که میدهی و از تو چنین توقعی نیست؛ دلم از تو میرنجد.
این معنا در صورتی صحیح است که اولا معشوق جواب تلخی به سعدی داده باشد و ثانیا دل سعدی از بابت آن جواب، رنجیده شده باشد. میگوید حق دارم که دلم رنجیده شود.
اما شکل دیگر:
دلم از تو چون برنجد؟ که به وهم در نگنجد
که جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی
چگونه دلم از تو برنجد؟ در حالی که حتی در وهم و خیال هم نمیآید که تو معشوق شیرین زبان با آن زبان شیرینت، جواب تلخ بدهی.
استفهام انکاری است.
به چند دلیل این شکل صحیح است:
اولا هر شاعر دیگری بود شکل اول هم میتوانست صحیح باشد؛ اما اینجا سخن از سعدی است. سعدی نه تنها از دوست نمیرنجد بلکه هر چیزی حتی تیغۀ شمشیر و تیر از جانب دوست برایش خوب و شیرین و دلنشین است. هرچه میخواهد باشد، فقط از دوست باشد.
از دست دوست هر چه ستانی شکر بود
وز دست غیر دوست، تبرزَد تبر بود
دشمن گر آستین گل افشاندت به روی
از تیر چرخ و سنگ فلاخن بتر بود
از این روشنتر؟ از دوست هرچه رسد شکر است و از غیر دوست، تَبَرزد (قند مکرر و نبات) تبر است. آستین گل از غیر دوست، از تیر چرخ و سنگ فلاخن بدتر است.
ما سر نهادهایم تو دانی و تیغ و تاج
تیغی که ماهروی زند، تاج سر بود
وای چقدر شیرین است. همین طور که مینویسم دائم به به میگویم و ذوقزده میشوم.
ثانیا اصلا سعدی تلخی را از جانب دوست نمیبیند که هر آن چه هست شیرین است و شیرینی. حتی کشته نشدن به دست دوست را حسرت دائمی میداند و تنها کسانی بدون حسرت از دنیا میروند که به تیر دوست شهید شده باشند. یعنی منتهای آرزو، کشته شدن به تیر دوست است:
بیحسرت از جهان نرود هیچکس به در
إِلّا شهیدِ عشق به تیر از کمانِ دوست
ثالثا سعدی شیرین زبانی میکند و دل معشوق را نرم میکند و میگوید اصلا ممکن نیست؛ حتی در وهم هم ممکن نیست که تو تلخی بکنی. راست هم میگوید؛ سعدی اصلا از دوست، تلخی نمیبیند و نمیشنود. نه این که یار جواب تلخ نمیدهد، بلکه سعدی تلخ نمیبیند و تلخ نمیشنود. هر چه دوست گوید، شیرین است.
چگونه دلم از تو برنجد؟ اصلا مگر چنین چیزی ممکن است؟ تو شیرین دهنی و حتی در وهم و تصور هم نمیگنجد که شیرین دهن، جواب تلخ بگوید.
نکات دیگری هم در خوانش و آهنگ و لحن شعر وجود دارد که نوع خواندن و مکث و فشار بر کلمات، معنا را تغییر میدهد. سعی خواهم کرد در فرصت بعدی به این موضوع هم بپردازم تا ببینیم شیرینی و اعجاز سخن سعدی تا کجاست.
در بارۀ اعجاز سخن سعدی این پست را ملاحظه نمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi/545
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👏10❤4👍1
ضربالمثل محلی «مثل آدم رو حرف زدن»
قرار شد هر از گاهی یک ضربالمثل محلی را بنویسم و شأن نزول آن را بیان کنم.
نمیدانم چرا گاهی ذهن میرود سراغ یک موضوع. شاید هم میدانم و وانمود میکنم که نمیدانم! حالا به هر جهت شما هم میتوانید این ضربالمثل را بر حادثهای، اتفاقی، گفتاری، چیزی مطابقت دهید. شاید هم این قدر موضوع قابل تطبیق در اطرافمان باشد که نیاز به جستجوی موضوع در ذهن نباشد.
مقدمتا عرض کنم که دعواهای قدیم مثل حالا نبود که طرف را خفت گیر کنند و شکمش را پر از ساچمه یا گلوله کنند و سپس دو خانواده تا آخر عمر با هم بجنگند. دو نفری که با هم دعوا داشتند با هم گلاویز میشدند مقداری همدیگر را مشت و مال میدادند تا خسته شوند یا یکی برسد و آنها را از هم جدا کند و تمام.
در روستای ما در دورانی نسبتا دور دو همسایه دعوایشان بوده است. یکی زوربازوی بیشتری داشته است و یکی ناتوانتر. آن شخص قویتر، طرفش را به خاک میاندازد و شروع به زدن میکند. طرف که زیر بوده و کتک میخورده شروع به رجزخوانی میکند: گردنت را خرد میکنم، جفت قلم پاهات را میشکنم، دستت از مچ قلم میکنم، بدبخت بیچاره نابود شدی و ....
بنده خدایی که رو بوده میگوید: وای اینو. رفته زیر داره کتک میخوره ولی عین آدم رو حرف میزنه.
از آن تاریخ این جمله به عنوان یک ضربالمثل در روستای ما ثبت و ضبط شد. حکایت کسانی که هرچه سرشان بیاید از رو نمیروند و باز حس قدرت و موفقیت دارند؛ اصلا انگار چه بزنند چه بخورند باز هم باید رجز پیروزی بخوانند.
والّا
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
قرار شد هر از گاهی یک ضربالمثل محلی را بنویسم و شأن نزول آن را بیان کنم.
نمیدانم چرا گاهی ذهن میرود سراغ یک موضوع. شاید هم میدانم و وانمود میکنم که نمیدانم! حالا به هر جهت شما هم میتوانید این ضربالمثل را بر حادثهای، اتفاقی، گفتاری، چیزی مطابقت دهید. شاید هم این قدر موضوع قابل تطبیق در اطرافمان باشد که نیاز به جستجوی موضوع در ذهن نباشد.
مقدمتا عرض کنم که دعواهای قدیم مثل حالا نبود که طرف را خفت گیر کنند و شکمش را پر از ساچمه یا گلوله کنند و سپس دو خانواده تا آخر عمر با هم بجنگند. دو نفری که با هم دعوا داشتند با هم گلاویز میشدند مقداری همدیگر را مشت و مال میدادند تا خسته شوند یا یکی برسد و آنها را از هم جدا کند و تمام.
در روستای ما در دورانی نسبتا دور دو همسایه دعوایشان بوده است. یکی زوربازوی بیشتری داشته است و یکی ناتوانتر. آن شخص قویتر، طرفش را به خاک میاندازد و شروع به زدن میکند. طرف که زیر بوده و کتک میخورده شروع به رجزخوانی میکند: گردنت را خرد میکنم، جفت قلم پاهات را میشکنم، دستت از مچ قلم میکنم، بدبخت بیچاره نابود شدی و ....
بنده خدایی که رو بوده میگوید: وای اینو. رفته زیر داره کتک میخوره ولی عین آدم رو حرف میزنه.
از آن تاریخ این جمله به عنوان یک ضربالمثل در روستای ما ثبت و ضبط شد. حکایت کسانی که هرچه سرشان بیاید از رو نمیروند و باز حس قدرت و موفقیت دارند؛ اصلا انگار چه بزنند چه بخورند باز هم باید رجز پیروزی بخوانند.
والّا
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👏9❤4👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دقایقی پیش رفته بودیم زیارت شبانۀ #حافظ. هرچند در روزها و شبهای عزای مذهبی، حافظ و سعدی تعطیل است. بنده که تاکنون نتوانستهام دلیل این تعطیلی را بدانم؛ مثل اینکه جای دیگر در روزهای جشن ملی تعطیل باشد. (البته من حدود 20 سال است اونجاها نرفتم.)
با آقای اسکندری پیرمرد زندهدلی که عمری است همدم حافظ است دقایقی در باره حافظ و نکات زیبا و توصیههای رندانۀ حافظ صحبت کردیم و سپس تفألی زدیم که به آقای اسکندری پیشنهاد کردم با صدای خودشان بخوانند.
و چه تفألی شد و چه توصیههای حافظانهای
این غزل:
به دورِ لاله قدح گیر و بیریا میباش
به بویِ گُل نفسی همدمِ صبا میباش
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
با آقای اسکندری پیرمرد زندهدلی که عمری است همدم حافظ است دقایقی در باره حافظ و نکات زیبا و توصیههای رندانۀ حافظ صحبت کردیم و سپس تفألی زدیم که به آقای اسکندری پیشنهاد کردم با صدای خودشان بخوانند.
و چه تفألی شد و چه توصیههای حافظانهای
این غزل:
به دورِ لاله قدح گیر و بیریا میباش
به بویِ گُل نفسی همدمِ صبا میباش
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤16👍6
شِکّرستان پارسی
ضربالمثل محلی «مثل آدم رو حرف زدن» قرار شد هر از گاهی یک ضربالمثل محلی را بنویسم و شأن نزول آن را بیان کنم. نمیدانم چرا گاهی ذهن میرود سراغ یک موضوع. شاید هم میدانم و وانمود میکنم که نمیدانم! حالا به هر جهت شما هم میتوانید این ضربالمثل را بر حادثهای،…
موافقید ضرب المثل یا اصطلاح «حالا سورولّو» (sooroolloo) را بنویسم؟😁
نمیدونم چرا بعضی وقتا آدم دلش میخواد بعضی چیزا را بنویسه.
دو سه روزه میگه منو بنویس🤪
نمیدونم چرا بعضی وقتا آدم دلش میخواد بعضی چیزا را بنویسه.
دو سه روزه میگه منو بنویس🤪
👍10😁5❤2
ضربالمثل یا اصطلاح کناییِ «حالا سورولّو» (sooroolloo)😁
باز هم نمیدانم چرا دو سه روز است دلم میخواهد در باره این اصطلاح یا ضرب المثل بنویسم. البته شما که ندانستن مرا باور نمیکنید و میدانید حکماً چیزی شده است که ذهنم به سراغش رفته است. راستش را بخواهید صبح با وجود اندکی خستگی از بیخوابی دیشب که حاصل یک تب لرز موقتی بود، برای کاری بیرون رفته بودم؛ نه فقط خودم الکی خوشحال بودم بلکه این خوشحالی را در چهره مردم هم میدیدم. این قدر الکی میخندیدم که نگران بودم یک باره حسام بیگ از پس درختان کنار خیابان بیرون بیاید و بگوید: «سی چی خوشالی؟؟»
اصطلاح یا ضربالمثلِ «حالا سورولّو» خاص روستای ما نیست چون دیدهام در دیگر روستاهای شهرستان هم استفاده میشود.
راستش دقیقا نمیدانم معنی «سورولّو» چیست! فقط میدانم در دوران قدیم در یک نوع بازی استفاده میشد و در پاسخِ «داو» آوردن در هنگام بازی به کار میرفت. (داو: نوبتِ بازی؛ حافظ هم میفرماید: عشق است و داوِ اول بر نقدِ جان توان زد)
اما کاربرد آن:
نمیدانم تا حالا برایتان اتفاق افتاده کسی یا کسانی دارند راه را اشتباه میروند و خیلی هم بر این اشتباه پافشاری دارند بلکه آن را بهترین کار میدانند؟ افراد مختلف آنها را نصیحت میکنند اما به قول سعدی : میبینی که نفست در نمیگیرد و آتشت در هیزمِ تر اثر نمیکند.
نه تنها اشتباه را نمیپذیرند بلکه طلبکار هم میشوند؛ ناچارا رهایش میکنی تا بیفتد و بیند سزای خویش.
باز از زبان سعدی میگویی: «دریغ آمدم تربیتِ سُتوران و آینهداری در محلّتِ کوران.»
در محل ما وقتی چنین شخصی رفت و با سر سقوط کرد؛ یک ضربالمثل یا اصطلاح کنایهآمیز برایش به کار میبرند و خطاب به او میگویند: «حالا سورولّو»
«حالا سورولّو» تقریبا به معنی «حالا بردار تا دستت نسوزه» میباشد؛ همراه با چاشنیِ سرزنش و ریشخند.
فکر کنم برویم در اطراف بگردیم ببینیم کسی هست به او بگوییم «حالا سورولّو»؟
مطمئنم بسیار است و گاهی هم جلوی آینه بایستیم و به شخص روبرویمان همین اصطلاح را به کار ببریم. خودمان برایش به کار ببریم قبل از اینکه دیگران به کار ببرند.
«حالا سورولّو»
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
باز هم نمیدانم چرا دو سه روز است دلم میخواهد در باره این اصطلاح یا ضرب المثل بنویسم. البته شما که ندانستن مرا باور نمیکنید و میدانید حکماً چیزی شده است که ذهنم به سراغش رفته است. راستش را بخواهید صبح با وجود اندکی خستگی از بیخوابی دیشب که حاصل یک تب لرز موقتی بود، برای کاری بیرون رفته بودم؛ نه فقط خودم الکی خوشحال بودم بلکه این خوشحالی را در چهره مردم هم میدیدم. این قدر الکی میخندیدم که نگران بودم یک باره حسام بیگ از پس درختان کنار خیابان بیرون بیاید و بگوید: «سی چی خوشالی؟؟»
اصطلاح یا ضربالمثلِ «حالا سورولّو» خاص روستای ما نیست چون دیدهام در دیگر روستاهای شهرستان هم استفاده میشود.
راستش دقیقا نمیدانم معنی «سورولّو» چیست! فقط میدانم در دوران قدیم در یک نوع بازی استفاده میشد و در پاسخِ «داو» آوردن در هنگام بازی به کار میرفت. (داو: نوبتِ بازی؛ حافظ هم میفرماید: عشق است و داوِ اول بر نقدِ جان توان زد)
اما کاربرد آن:
نمیدانم تا حالا برایتان اتفاق افتاده کسی یا کسانی دارند راه را اشتباه میروند و خیلی هم بر این اشتباه پافشاری دارند بلکه آن را بهترین کار میدانند؟ افراد مختلف آنها را نصیحت میکنند اما به قول سعدی : میبینی که نفست در نمیگیرد و آتشت در هیزمِ تر اثر نمیکند.
نه تنها اشتباه را نمیپذیرند بلکه طلبکار هم میشوند؛ ناچارا رهایش میکنی تا بیفتد و بیند سزای خویش.
باز از زبان سعدی میگویی: «دریغ آمدم تربیتِ سُتوران و آینهداری در محلّتِ کوران.»
در محل ما وقتی چنین شخصی رفت و با سر سقوط کرد؛ یک ضربالمثل یا اصطلاح کنایهآمیز برایش به کار میبرند و خطاب به او میگویند: «حالا سورولّو»
«حالا سورولّو» تقریبا به معنی «حالا بردار تا دستت نسوزه» میباشد؛ همراه با چاشنیِ سرزنش و ریشخند.
فکر کنم برویم در اطراف بگردیم ببینیم کسی هست به او بگوییم «حالا سورولّو»؟
مطمئنم بسیار است و گاهی هم جلوی آینه بایستیم و به شخص روبرویمان همین اصطلاح را به کار ببریم. خودمان برایش به کار ببریم قبل از اینکه دیگران به کار ببرند.
«حالا سورولّو»
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👏10👍3❤1
نگاهی بیاندازیم به یکی از ابیات غزل شاهانۀ #حافظ که تفأل چند شب پیش در جلوی حافظیه بود و آقای اسکندری آن را با صدای خودش خواند. (فیلم خوانش غزل توسط آقای اسکندری در اینجا)
به دورِ لاله قدح گیر و بیریا میباش
به بویِ گُل نفسی همدمِ صبا میباش
در این بیت، «دور» به معنی گِرد و اطراف نیست بلکه به معنی زمانه و روزگار است. دور لاله یعنی فصل لاله و گل و منظور فصل بهار است. فصلی که شیرازِ حافظ در اوج جلوهگری و زیبایی است و هوایش مانند شراب، مست کننده است.
در جاهای دیگر نیز دور را به معنی زمانه و روزگار به کار برده است:
دور مجنون گذشت و نوبت ماست
هر کسی پنج روز نوبت اوست
سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش
که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش
به دور لاله دماغ مرا علاج کنید
گر از میانه بزم طرب کناره کنم
این توضیح را عرض کردم تا برویم سراغ یکی از ابیات بحث برانگیز همین غزل:
نگویمت که همه ساله مِی پرستی کن
سه ماه مِی خور و نُه ماه پارسا میباش
بر این بیت، تفسیرها و شرحهای ضد و نقیض گفته شده است. برخی را باور بر این است که منظور از «می»، «می عرفانی» است و منظور از سه ماه، ماههای رجب و شعبان و رمضان است.
این برداشت به چند دلیل صحیح نیست. بگذریم که منظور از «می عرفانی» نه مشخص است نه مصداقی برای آن وجود دارد؛ مخصوصا در شعر حافظ.
1- اگر بگوییم منظور سه ماه رجب و شعبان و رمضان است، آن گاه با توصیه به شرابخواری در «دورِ لاله» (فصل بهار)، مشکل دارد چون ماههای قمری ثابت نیستند و در فصلهای مختلف سال واقع میشوند.
2- در این بیت، میخوارگی با پارسایی و زهد و پرهیزگاری در مقابل هم هستند. چگونه میشود حافظ بگوید در سه ماه مشغول عبادت و راز و نیاز باش و در 9 ماه دیگر پرهیزگار باش؟ این که هر دو یکی است! از حافظ سخن لغو انتظار نیست.
3- حافظ در زمانی زندگی میکند که شدیدترین دوران از نظر اجرای قوانین شریعت توسط مبارزالدین محمد است. او خود در کوچه و بازار میگشت و امر به معروف و نهی از منکر میکرد و شرابخوار را تعزیر میکرد.
دانی که چنگ و عود چه تَقریر میکنند؟
پنهان خورید باده که تَعزیر میکنند
قبلا در این باره در اینجا و اینجا و اینجا نوشتهام.
چگونه است که حافظ در چنین زمانهای میخواهد مردم را به عبادات و راز و نیاز دعوت کند و از واژههایی استفاده میکند که نامشان جرم و گناه است؟ میتوانست به راحتی بگوید ای مردم در سه ماه رجب و شعبان و رمضان به عبادت و راز و نیاز بپردازید. چه نیازی بود از چیزهایی استفاده کند که هم موجب بدنامی است و هم حکومت با آن برخورد میکند؟ اگر یک جامعه بود که شدیدا با دین و مذهب برخورد میشد؛ شاید چنین برداشتی درست بود.
مثل این که امروزه کسی بخواهد مردم را به خواندن کتابهای دینی و مذهبی و دعا دعوت کند و برای این که کسی مزاحمش نشود آن کتابها را در بستۀ مواد مخدر یا خمرۀ شراب جای دهد و آن را پخش کند! اصلا چنین چیزی از یک آدم مجنون هم برنمیآید چه رسد به رند شیراز یا به قول خودش رندِ عالم سوز که از قضا اهل مصلحتبینی هم نیست:
رندِ عالمسوز را با مصلحتبینی چهکار؟
حافظ شرابخواری خودش را از زهد و طاعت زاهد و عابد برتر میداند:
ترسم که صرفهای نبرد روز بازخواست
نان حلال شیخ ز آب حرام ما
و در ادامۀ غزل مورد بحث، میفرماید:
چو پیرِ سالِک عشقت به مِی حواله کند
بنوش و منتظرِ رحمتِ خدا میباش
در جایی دیگر با اشاره به تمام شدن ماه صیام (صیام = روزه) شادمانه به دنبال قضای زمانی است که صراحی و جام ممنوع بودهاند:
ساقی بیار باده که ماه صیام رفت
در دِه قدح که موسم ناموس و نام رفت
وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم
عمری که بی حضور صراحی و جام رفت
مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی
در عرصۀ خیال که آمد کدام رفت
اینها برداشتهایی کوتاه است که می توان از این غزل و مخصوصا بیت مورد نظر داشت البته مستدل به کلیت دیوان حافظ. اگر بخواهم مشروحتر بنویسم این قدر شاهد در غزلیات حافظ وجود دارد که بحث را به درازا میکشاند. اگر دوستان نظر دیگری دارند به صورت مستدل برای بنده ارسال بفرمایند.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
به دورِ لاله قدح گیر و بیریا میباش
به بویِ گُل نفسی همدمِ صبا میباش
در این بیت، «دور» به معنی گِرد و اطراف نیست بلکه به معنی زمانه و روزگار است. دور لاله یعنی فصل لاله و گل و منظور فصل بهار است. فصلی که شیرازِ حافظ در اوج جلوهگری و زیبایی است و هوایش مانند شراب، مست کننده است.
در جاهای دیگر نیز دور را به معنی زمانه و روزگار به کار برده است:
دور مجنون گذشت و نوبت ماست
هر کسی پنج روز نوبت اوست
سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش
که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش
به دور لاله دماغ مرا علاج کنید
گر از میانه بزم طرب کناره کنم
این توضیح را عرض کردم تا برویم سراغ یکی از ابیات بحث برانگیز همین غزل:
نگویمت که همه ساله مِی پرستی کن
سه ماه مِی خور و نُه ماه پارسا میباش
بر این بیت، تفسیرها و شرحهای ضد و نقیض گفته شده است. برخی را باور بر این است که منظور از «می»، «می عرفانی» است و منظور از سه ماه، ماههای رجب و شعبان و رمضان است.
این برداشت به چند دلیل صحیح نیست. بگذریم که منظور از «می عرفانی» نه مشخص است نه مصداقی برای آن وجود دارد؛ مخصوصا در شعر حافظ.
1- اگر بگوییم منظور سه ماه رجب و شعبان و رمضان است، آن گاه با توصیه به شرابخواری در «دورِ لاله» (فصل بهار)، مشکل دارد چون ماههای قمری ثابت نیستند و در فصلهای مختلف سال واقع میشوند.
2- در این بیت، میخوارگی با پارسایی و زهد و پرهیزگاری در مقابل هم هستند. چگونه میشود حافظ بگوید در سه ماه مشغول عبادت و راز و نیاز باش و در 9 ماه دیگر پرهیزگار باش؟ این که هر دو یکی است! از حافظ سخن لغو انتظار نیست.
3- حافظ در زمانی زندگی میکند که شدیدترین دوران از نظر اجرای قوانین شریعت توسط مبارزالدین محمد است. او خود در کوچه و بازار میگشت و امر به معروف و نهی از منکر میکرد و شرابخوار را تعزیر میکرد.
دانی که چنگ و عود چه تَقریر میکنند؟
پنهان خورید باده که تَعزیر میکنند
قبلا در این باره در اینجا و اینجا و اینجا نوشتهام.
چگونه است که حافظ در چنین زمانهای میخواهد مردم را به عبادات و راز و نیاز دعوت کند و از واژههایی استفاده میکند که نامشان جرم و گناه است؟ میتوانست به راحتی بگوید ای مردم در سه ماه رجب و شعبان و رمضان به عبادت و راز و نیاز بپردازید. چه نیازی بود از چیزهایی استفاده کند که هم موجب بدنامی است و هم حکومت با آن برخورد میکند؟ اگر یک جامعه بود که شدیدا با دین و مذهب برخورد میشد؛ شاید چنین برداشتی درست بود.
مثل این که امروزه کسی بخواهد مردم را به خواندن کتابهای دینی و مذهبی و دعا دعوت کند و برای این که کسی مزاحمش نشود آن کتابها را در بستۀ مواد مخدر یا خمرۀ شراب جای دهد و آن را پخش کند! اصلا چنین چیزی از یک آدم مجنون هم برنمیآید چه رسد به رند شیراز یا به قول خودش رندِ عالم سوز که از قضا اهل مصلحتبینی هم نیست:
رندِ عالمسوز را با مصلحتبینی چهکار؟
حافظ شرابخواری خودش را از زهد و طاعت زاهد و عابد برتر میداند:
ترسم که صرفهای نبرد روز بازخواست
نان حلال شیخ ز آب حرام ما
و در ادامۀ غزل مورد بحث، میفرماید:
چو پیرِ سالِک عشقت به مِی حواله کند
بنوش و منتظرِ رحمتِ خدا میباش
در جایی دیگر با اشاره به تمام شدن ماه صیام (صیام = روزه) شادمانه به دنبال قضای زمانی است که صراحی و جام ممنوع بودهاند:
ساقی بیار باده که ماه صیام رفت
در دِه قدح که موسم ناموس و نام رفت
وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم
عمری که بی حضور صراحی و جام رفت
مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی
در عرصۀ خیال که آمد کدام رفت
اینها برداشتهایی کوتاه است که می توان از این غزل و مخصوصا بیت مورد نظر داشت البته مستدل به کلیت دیوان حافظ. اگر بخواهم مشروحتر بنویسم این قدر شاهد در غزلیات حافظ وجود دارد که بحث را به درازا میکشاند. اگر دوستان نظر دیگری دارند به صورت مستدل برای بنده ارسال بفرمایند.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👏11👍3❤2🥰1
روز وصل دوستداران (ابوعطا، کردبیات)
استاد ناظری
آواز کردبیات و ابوعطا از استاد شهرام #ناظری - تار: استاد #لطفی
دو غزل #حافظ:
روز وصل دوستداران یاد باد
نماز شام غریبان چو گریه آغازم
از آن آوازهای ناب استاد ناظری است. حقیقتا هرکس کنار لطفی قرار بگیرد تمام وجودش هنر و آواز میشود.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
دو غزل #حافظ:
روز وصل دوستداران یاد باد
نماز شام غریبان چو گریه آغازم
از آن آوازهای ناب استاد ناظری است. حقیقتا هرکس کنار لطفی قرار بگیرد تمام وجودش هنر و آواز میشود.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤8👏3👍2
بریم یه خاطره بخونیم در بارۀ انتقام گرفتن؟
از نوع انتقام شکرستانی. شیرین و جذاب 🍦🍦🍦
از نوع انتقام شکرستانی. شیرین و جذاب 🍦🍦🍦
❤5👍4
انتقام شیرین است. آدمیزاده وقتی انتقام میگیرد تا مدتی لذت میبرد ولی کم کم آثار پشیمانی پدیدار میشود. موقع انتقام بهتر است کمی تأمل کنیم و آن را به عقب بیاندازیم تا وضعیتِ آشفتۀ روحی به آرامش برسد و چه بسا منصرف شویم.
گاهی هم باید گذاشت تا به وقتش یک جورِ شیرینی انتقام گرفت.
جریانی را که نقل میکنم نمونهای از آن است.
تابستان 1367 چند روزی از اجرای قطعنامه 598 میگذشت. من بیسیمچی یک آتشبار توپخانه در نزدیکی آبادان بودم. با مرحوم محمّد جمالی (از فرهنگیان فسا) که رانندۀ آتشبار بود نیسان آبی را برداشتیم و برای کاری به آبادان رفتیم. در جادهٔ شنی اطراف آبادان طبق معمول ماشین خراب شد؛ هرکاری کردیم روشن نشد. به ناچار کمی هل دادیم ولی فایده نداشت. در آن مسیرِ خلوت، ماشینی هم تردّد نمیکرد. اما خدا را شکر! از دور یک ماشین پیدا شد. به ما که رسید، توقّف کرد. از قضا ایشان آقای حاجی .... از فرهنگیان فسا، دوست و همکار آقای جمالی بود. پیاده شد و با آقای جمالی روبوسی کرد با من هم خوش و بشی کرد. به حاجی نگاه میکردم؛ به کمکش دل بسته بودم. منتظر بودم نیسان آبی را به لندکروزرش ببندد و راه بیفتیم. اما او فقط یک دل سیر به ما خندید.
- من عجله دارم. باید زود برم.
ما را در گرمای ظهر تابستان آبادان تنها گذاشت. دلم میخواست سنگ بردارم و شیشۀ ماشینش را پایین بیاورم. ولی نه؛ ماشین بیت المال است.
- حاجی ان شاءالله فسا خدمت میرسیم، جبران میکنیم!
(خاطرۀ آن روز و سرانجام آن را در کتاب «لطیفههای نهانی» آوردهام.)
جنگ تمام شد؛ من هم یکی دو ماه بعد، سال اول معلمی را آغاز کردم. به تدریج خاطرات جنگ هم در زیر غبار زمانه، محو و ناپدید شدند.
تقریبا ده سالی از آن روزها گذشته بود. من بعد از تعطیلی مدرسه به اداره میرفتم و در یکی از اتاقها با کامپیوترها ور میرفتم تا سر از اسرار آنها در بیاورم و گاهی کمکی هم میکردم.
یک روز که گرم کار با کامپیوترها بودم یک ارباب رجوع وارد شد و از پشت پیشخوان سلام کرد. دوستان به گرمی جوابش را دادند. به به آقای حاجی ....
اسمش را که شنیدم، فورا آن روز در ذهنم زنده شد. سرم را برگرداندم؛ خودش بود. خود خودش. چیزی نگفتم؛ ولی فهمیدم شدیدا سعی میکند در اداره، کلاس و پرستیژ داشته باشد و خیلی هم مورد احترام است.
حاجی از در اتاق خارج شد؛ جَلدی بلند شدم و به دنبالش رفتم.
- سلام آقای حاجی .....؛ چکار میکنی؟ کجایی؟ منو میشناسی؟
جواب سلامم را به گرمی داد و گفت: مدیر مدرسه هستم؛ نه متأسفانه به جا نمیارم.
- یادتون میاد آبادان تو اون جادۀ شنی، نیسان آبی خراب، یه بچه و آقای جمالی ....؟
سرش را خاراند و کمی فکر کرد. زد زیر خنده
- ها یادم اومد. وای چه وضعی بودی اون روز، پر از دوده و خاکستر درختان سوخته.
- حاجی الآن میرم ماجرا را برای همۀ این دوستان تعریف میکنم.
دستش را دندون گرفت و گفت: نه زشته؛ میخوای آبروم ببری؟ ول کن عامو. گذشتهها گذشت.
- نه. میرم میگم ولی اگر بخوای به کسی نگم باید برای همهمون بستنی بخری.
خلاصه بعد از کلی چانه زنی و شلکن سفتکن، تهدیدات اثر کرد. با حاجی رفتیم روبروی اداره، شیرینی فروشی روز، به تعداد دوستان بستنی خرید. بستنیها را آوردم و به دوستان گفتم: بخورید مهمون آقای حاجی ....
چند هفتهای گذشت. باز داخل همان اتاق بودم که حاجی وارد شد. کارهایش که انجام شد خداحافظی کرد.
- حاجی این دوستان ما خسته هستند لطف کن چندتا بستنی بخر؛ میدونی که ....
- چشم، بستنی چه قابلی داره؟
بستنی خورده شد. دوستان گفتند عجیبه که چقدر حاجی به حرفت گوش میکنه.
مدتی بعد باز همان ماجرا اتفاق افتاد. گفتم حاجی برای دوستان بستنی میخری؟
داد و فریادش بلند شد. آی مردم بدونید این آقا یه روز زمان جنگ ماشینش خراب شده بود، من عجله داشتم نتونستم بهشون کمک کنم؛ حالا هر روز منو با بستنی تیغ میزنه!
آخرش هم گفت: خوب شد؟ حالا برو به هرکه میخوای بگی بگو.
وای کاش بودید که اون روز با دوستان چقدر خندیدیم. میگفتند پس بگو یک رازی بین شما بوده که حاجی این قدر حرف گوشکن شده بود.
آن روز گذشت و دیدم این انتقام از آقای حاجی خیلی شیرینتر از آن بود که شیشۀ ماشینش را پایین بیاورم.
اما اگر فکر میکنید کار من و حاجی به همین جا ختم شد باید بگوییم سخت اشتباه میکنید. گرمای آن روز تابستان در آبادان شدیدتر از آن بود که با دوسری بستنی به سردی بگراید.
احتمالا باید یک کتاب به نام «خاطرات من و حاجی ... بنویسم.» شاید فرصتی شد موارد بعدی را هم بگویم مخصوصا که مدتی بعد با سمت معاونت به مدرسه ما آمد. عجب جایی هم آمد. شاید فکرش هم نمیکرد من معلم آن مدرسه باشم.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
گاهی هم باید گذاشت تا به وقتش یک جورِ شیرینی انتقام گرفت.
جریانی را که نقل میکنم نمونهای از آن است.
تابستان 1367 چند روزی از اجرای قطعنامه 598 میگذشت. من بیسیمچی یک آتشبار توپخانه در نزدیکی آبادان بودم. با مرحوم محمّد جمالی (از فرهنگیان فسا) که رانندۀ آتشبار بود نیسان آبی را برداشتیم و برای کاری به آبادان رفتیم. در جادهٔ شنی اطراف آبادان طبق معمول ماشین خراب شد؛ هرکاری کردیم روشن نشد. به ناچار کمی هل دادیم ولی فایده نداشت. در آن مسیرِ خلوت، ماشینی هم تردّد نمیکرد. اما خدا را شکر! از دور یک ماشین پیدا شد. به ما که رسید، توقّف کرد. از قضا ایشان آقای حاجی .... از فرهنگیان فسا، دوست و همکار آقای جمالی بود. پیاده شد و با آقای جمالی روبوسی کرد با من هم خوش و بشی کرد. به حاجی نگاه میکردم؛ به کمکش دل بسته بودم. منتظر بودم نیسان آبی را به لندکروزرش ببندد و راه بیفتیم. اما او فقط یک دل سیر به ما خندید.
- من عجله دارم. باید زود برم.
ما را در گرمای ظهر تابستان آبادان تنها گذاشت. دلم میخواست سنگ بردارم و شیشۀ ماشینش را پایین بیاورم. ولی نه؛ ماشین بیت المال است.
- حاجی ان شاءالله فسا خدمت میرسیم، جبران میکنیم!
(خاطرۀ آن روز و سرانجام آن را در کتاب «لطیفههای نهانی» آوردهام.)
جنگ تمام شد؛ من هم یکی دو ماه بعد، سال اول معلمی را آغاز کردم. به تدریج خاطرات جنگ هم در زیر غبار زمانه، محو و ناپدید شدند.
تقریبا ده سالی از آن روزها گذشته بود. من بعد از تعطیلی مدرسه به اداره میرفتم و در یکی از اتاقها با کامپیوترها ور میرفتم تا سر از اسرار آنها در بیاورم و گاهی کمکی هم میکردم.
یک روز که گرم کار با کامپیوترها بودم یک ارباب رجوع وارد شد و از پشت پیشخوان سلام کرد. دوستان به گرمی جوابش را دادند. به به آقای حاجی ....
اسمش را که شنیدم، فورا آن روز در ذهنم زنده شد. سرم را برگرداندم؛ خودش بود. خود خودش. چیزی نگفتم؛ ولی فهمیدم شدیدا سعی میکند در اداره، کلاس و پرستیژ داشته باشد و خیلی هم مورد احترام است.
حاجی از در اتاق خارج شد؛ جَلدی بلند شدم و به دنبالش رفتم.
- سلام آقای حاجی .....؛ چکار میکنی؟ کجایی؟ منو میشناسی؟
جواب سلامم را به گرمی داد و گفت: مدیر مدرسه هستم؛ نه متأسفانه به جا نمیارم.
- یادتون میاد آبادان تو اون جادۀ شنی، نیسان آبی خراب، یه بچه و آقای جمالی ....؟
سرش را خاراند و کمی فکر کرد. زد زیر خنده
- ها یادم اومد. وای چه وضعی بودی اون روز، پر از دوده و خاکستر درختان سوخته.
- حاجی الآن میرم ماجرا را برای همۀ این دوستان تعریف میکنم.
دستش را دندون گرفت و گفت: نه زشته؛ میخوای آبروم ببری؟ ول کن عامو. گذشتهها گذشت.
- نه. میرم میگم ولی اگر بخوای به کسی نگم باید برای همهمون بستنی بخری.
خلاصه بعد از کلی چانه زنی و شلکن سفتکن، تهدیدات اثر کرد. با حاجی رفتیم روبروی اداره، شیرینی فروشی روز، به تعداد دوستان بستنی خرید. بستنیها را آوردم و به دوستان گفتم: بخورید مهمون آقای حاجی ....
چند هفتهای گذشت. باز داخل همان اتاق بودم که حاجی وارد شد. کارهایش که انجام شد خداحافظی کرد.
- حاجی این دوستان ما خسته هستند لطف کن چندتا بستنی بخر؛ میدونی که ....
- چشم، بستنی چه قابلی داره؟
بستنی خورده شد. دوستان گفتند عجیبه که چقدر حاجی به حرفت گوش میکنه.
مدتی بعد باز همان ماجرا اتفاق افتاد. گفتم حاجی برای دوستان بستنی میخری؟
داد و فریادش بلند شد. آی مردم بدونید این آقا یه روز زمان جنگ ماشینش خراب شده بود، من عجله داشتم نتونستم بهشون کمک کنم؛ حالا هر روز منو با بستنی تیغ میزنه!
آخرش هم گفت: خوب شد؟ حالا برو به هرکه میخوای بگی بگو.
وای کاش بودید که اون روز با دوستان چقدر خندیدیم. میگفتند پس بگو یک رازی بین شما بوده که حاجی این قدر حرف گوشکن شده بود.
آن روز گذشت و دیدم این انتقام از آقای حاجی خیلی شیرینتر از آن بود که شیشۀ ماشینش را پایین بیاورم.
اما اگر فکر میکنید کار من و حاجی به همین جا ختم شد باید بگوییم سخت اشتباه میکنید. گرمای آن روز تابستان در آبادان شدیدتر از آن بود که با دوسری بستنی به سردی بگراید.
احتمالا باید یک کتاب به نام «خاطرات من و حاجی ... بنویسم.» شاید فرصتی شد موارد بعدی را هم بگویم مخصوصا که مدتی بعد با سمت معاونت به مدرسه ما آمد. عجب جایی هم آمد. شاید فکرش هم نمیکرد من معلم آن مدرسه باشم.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👏13😁13❤3👍3
پاییز به پایان میرسد و جای خود را به زمستان سرد میدهد.
آخرین شب پاییز، شب یلداست. در بارۀ یلدا زیاد گفتهاند و نوشتهاند و بنده چیزی بیش از آن ندارم و گفتنش تکرار مکررات میشود و موجب ملال. فقط آرزو دارم همانگونه که سال 1403 با وجود همه سختیهایش، سرشار از خبرهای دلچسب و شاد بود؛ ادامهاش هم شیرینتر باشد.
به بهانۀ یلدا به یک تاریخچۀ زیبا نگاهی بیاندازیم:
در هنگامۀ یلدا معمولا تصنیفی از استاد محمدرضا #شجریان به نام تصنیف یلدا دست به دست میشود که البته هیچ ارتباطی با یلدا ندارد جز اینکه کلمۀ «یلدا» در آن آمده است؛ نام واقعی آن «دل شیدا» است. شعر و آهنگسازی این تصنیف از علی اکبرخان شیدا (زاده 1220 هجری شمسی در شیراز) است.
از غم عشقت دل شیدا شکست
شیشۀ می در شب یلدا شکست
از بس که زدم ریگ بیابان به کف
خار مغیلان همه در پا شکست
علی اکبرخان در نهایتِ شور و عشق، سر و کارش به شیدایی و جنون میکشد؛ مصداق شعر هم شهریاش سعدی:
چون دور عارض تو برانداخت رسم عقل
ترسم که عشق در سر سعدی جنون شود
اما برویم سراغ تصنیف معروف «دل شیدا» و دیگر تصانیف شیدا و عارف:
در آن زمان تصانیف سینه به سینه نقل میشده است و راهی جز این برای نگهداری آنها وجود نداشته است. وارث تصانیف عارف قزوینی و علی اکبر خان شیدا، استاد عبدالله خان دوامی بوده است که مستقیما از آن دو موسیقیدان بزرگ گرفته بوده است.
عبدالله خان پیرمردی بدبین و تا حدودی خسیس و تندمزاج بوده است؛ به همین خاطر آن تصانیف را به راحتی به کسی نمیدهد.
شجریانِ جوان میبیند که گنجینهای عظیم از شعر و موسیقی ایران با مرگ عبدالله خان از بین میرود. در آن زمان مبلغ 20 هزار تومان از جشن هنر شیراز پاداش میگیرد. باید بین خرید خانه (رهایی از اجارهنشینی) و نجات تصانیف، یکی را انتخاب کند.
با عبدالله خان وارد مذاکره میشود و طبق قرارداد کتبی که مینویسند، عبدالله خان متعهد میشود که در عوض دریافت این مبلغ، تصانیف را به آن جوان منتقل نماید.
کار شروع میشود ولی روحیۀ جستجوگر و سیریناپذیر شجریان به این مقدار راضی نمیشود. دوستی و ارتباط با عبدالله خان گستردهتر میشود و شجریان جوان در خدمت عبدالله خان در میآید؛ حتی خریدهای خانه عبدالله خان را انجام میدهد.
شجریان جوان گاهی استاد دوامی را سوار ماشین میکند و برای گشت و گذار به بیرون میروند. شجریان نقل میکند: استاد پایور که مرا به عبدالله خان معرفی کرده بود گفته بود مواظب باش ضبط صوت با خودت نداشته باشی که عبدالله خان به شدت از ضبط صوت بدش میآید. اما چاره چیست؟ بسیاری از ردیفها و تصانیف از بین میرود. یک ضبط صوت فیلیپس را داخل ماشین دقیقا روبروی عبدالله خان کار گذاشته بودم. از هر دری سخن گفته میشد و وقتی عبدالله خان شروع به خواندن میکرد یا نکاتی مهم را بیان مینمود؛ میکروفون و ضبط را روشن میکردم و ..... هرچند این کار اخلاقا صحیح نبود ولی ارزشش را داشت که بخشی از گنجینۀ موسیقی ایران با عبدالله خان دفن نشود.
و به این ترتیب آن گنجینه ارزشمند به شجریان جوان میرسد. در واقع شجریان با یک واسطه تصانیف را از عارف و شیدا گرفته است؛ به علاوه ردیفهای عبدالله خان را مستقیما از خودش فرا گرفته است.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
آخرین شب پاییز، شب یلداست. در بارۀ یلدا زیاد گفتهاند و نوشتهاند و بنده چیزی بیش از آن ندارم و گفتنش تکرار مکررات میشود و موجب ملال. فقط آرزو دارم همانگونه که سال 1403 با وجود همه سختیهایش، سرشار از خبرهای دلچسب و شاد بود؛ ادامهاش هم شیرینتر باشد.
به بهانۀ یلدا به یک تاریخچۀ زیبا نگاهی بیاندازیم:
در هنگامۀ یلدا معمولا تصنیفی از استاد محمدرضا #شجریان به نام تصنیف یلدا دست به دست میشود که البته هیچ ارتباطی با یلدا ندارد جز اینکه کلمۀ «یلدا» در آن آمده است؛ نام واقعی آن «دل شیدا» است. شعر و آهنگسازی این تصنیف از علی اکبرخان شیدا (زاده 1220 هجری شمسی در شیراز) است.
از غم عشقت دل شیدا شکست
شیشۀ می در شب یلدا شکست
از بس که زدم ریگ بیابان به کف
خار مغیلان همه در پا شکست
علی اکبرخان در نهایتِ شور و عشق، سر و کارش به شیدایی و جنون میکشد؛ مصداق شعر هم شهریاش سعدی:
چون دور عارض تو برانداخت رسم عقل
ترسم که عشق در سر سعدی جنون شود
اما برویم سراغ تصنیف معروف «دل شیدا» و دیگر تصانیف شیدا و عارف:
در آن زمان تصانیف سینه به سینه نقل میشده است و راهی جز این برای نگهداری آنها وجود نداشته است. وارث تصانیف عارف قزوینی و علی اکبر خان شیدا، استاد عبدالله خان دوامی بوده است که مستقیما از آن دو موسیقیدان بزرگ گرفته بوده است.
عبدالله خان پیرمردی بدبین و تا حدودی خسیس و تندمزاج بوده است؛ به همین خاطر آن تصانیف را به راحتی به کسی نمیدهد.
شجریانِ جوان میبیند که گنجینهای عظیم از شعر و موسیقی ایران با مرگ عبدالله خان از بین میرود. در آن زمان مبلغ 20 هزار تومان از جشن هنر شیراز پاداش میگیرد. باید بین خرید خانه (رهایی از اجارهنشینی) و نجات تصانیف، یکی را انتخاب کند.
با عبدالله خان وارد مذاکره میشود و طبق قرارداد کتبی که مینویسند، عبدالله خان متعهد میشود که در عوض دریافت این مبلغ، تصانیف را به آن جوان منتقل نماید.
کار شروع میشود ولی روحیۀ جستجوگر و سیریناپذیر شجریان به این مقدار راضی نمیشود. دوستی و ارتباط با عبدالله خان گستردهتر میشود و شجریان جوان در خدمت عبدالله خان در میآید؛ حتی خریدهای خانه عبدالله خان را انجام میدهد.
شجریان جوان گاهی استاد دوامی را سوار ماشین میکند و برای گشت و گذار به بیرون میروند. شجریان نقل میکند: استاد پایور که مرا به عبدالله خان معرفی کرده بود گفته بود مواظب باش ضبط صوت با خودت نداشته باشی که عبدالله خان به شدت از ضبط صوت بدش میآید. اما چاره چیست؟ بسیاری از ردیفها و تصانیف از بین میرود. یک ضبط صوت فیلیپس را داخل ماشین دقیقا روبروی عبدالله خان کار گذاشته بودم. از هر دری سخن گفته میشد و وقتی عبدالله خان شروع به خواندن میکرد یا نکاتی مهم را بیان مینمود؛ میکروفون و ضبط را روشن میکردم و ..... هرچند این کار اخلاقا صحیح نبود ولی ارزشش را داشت که بخشی از گنجینۀ موسیقی ایران با عبدالله خان دفن نشود.
و به این ترتیب آن گنجینه ارزشمند به شجریان جوان میرسد. در واقع شجریان با یک واسطه تصانیف را از عارف و شیدا گرفته است؛ به علاوه ردیفهای عبدالله خان را مستقیما از خودش فرا گرفته است.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
🥰6👏4❤3👍1👎1🎉1
08 Fekre BolBol
Shahram Nazeri
تصنیفی از گروه کامکارها و استاد #ناظری
اجرای سال 1377 در شیراز
قطعاتی از دو غزل حافظ
دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
بعدا بحثی در باره غزل دوم خواهیم داشت. فعلا این تصنیف بسیار زیبا را بشنوید. میدانید که هرکجا پای کامکارها در میان باشد یک تصنیف جذاب از کار در میآید.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
اجرای سال 1377 در شیراز
قطعاتی از دو غزل حافظ
دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
بعدا بحثی در باره غزل دوم خواهیم داشت. فعلا این تصنیف بسیار زیبا را بشنوید. میدانید که هرکجا پای کامکارها در میان باشد یک تصنیف جذاب از کار در میآید.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤9👍1
غزلی بس زیبا و مشهور از طبیب اصفهانی با نام «ناز لیلی»
عبدالباقی طبیب اصفهانی حکیمباشی نادر شاه افشار و سپس کلانتر اصفهان بود. نیاکانش در روزگار شاه عباس اول از جهرم به اصفهان کوچ کردند و ساکن اصفهان شدند. پدرش میرزا محمد رحیم طبیب اصفهانی حکیمباشی شاه سلطان حسین صفوی بود و خود او نیز طبیب و ندیم نادرشاه افشار شد.
این غزل را بسیاری از خوانندگان اجرا کردهاند و گاه با «مقام نوایی» خراسان ترکیب شده است.
اجرایی که برایتان آماده کردهام با صدای محمدرضا #شجریان و آهنگسازی محمدرضا #لطفی و اجرای نوازندگان ارکستر بزرگ رادیو و تلویزیون ملی ایران به رهبری استاد فرهاد فخرالدینی است. تنظیم آهنگ نیز با استاد جواد معروفی است. (در واقع گلهای تازه 147 است که بعدا در آلبوم بت چین آمده است.)
طبیب اصفهانی در این غزل، نشستن غم عشق در نهانخانۀ دل را به ناز و لطافت نشستن لیلی در کجاوه، قیاس میکند و آن چنان به دنبال کجاوۀ معشوق گریه میکند که شترِ حمل کنندۀ کجاوه در گِل فرو میرود. (استاد جعفری میفرمودند: «هیچکس به اندازۀ ما شاعران دروغ نمی گوید. 😂» گویا همین طور است.)
خاری که در پا فرو میرود به آسانی بیرون میآید اما خاری که در دل مینشیند به راحتی بیرون نمیآید و چه بسا اصلا بیرون نیاید؛ احتمالا این خار، خار فراق است چون در ادامه به دنبال کجاوه به راه میافتد اما آهسته و آرام؛ مبادا که غباری به محمل و کجاوه بنشیند و معشوق را آزرده کند.
غمش در نهانخانهٔ دل نشیند
به نازی که لیلی به محمل نشیند
به دنبال محمل چنان زار گریم
که از گریهام ناقه در گل نشیند
خَلَد گر به پا خاری آسان بر آرم
چه سازم به خاری که در دل نشیند
پی ناقهاش رفتم آهسته ترسم
غباری به دامان محمل نشیند
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست مشکل نشیند
عجب نیست خندد اگر گل به سروی
که در این چمن پای در گل نشیند
بنازم به بزم محبت که آنجا
گدایی به شاهی مقابل نشیند
طبیب از طلب در دو گیتی میاسا
کسی چون میان دو منزل نشیند؟
اجرای همین غزل در لینک زیر:
https://t.me/ShekarestaneParsi/565
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
عبدالباقی طبیب اصفهانی حکیمباشی نادر شاه افشار و سپس کلانتر اصفهان بود. نیاکانش در روزگار شاه عباس اول از جهرم به اصفهان کوچ کردند و ساکن اصفهان شدند. پدرش میرزا محمد رحیم طبیب اصفهانی حکیمباشی شاه سلطان حسین صفوی بود و خود او نیز طبیب و ندیم نادرشاه افشار شد.
این غزل را بسیاری از خوانندگان اجرا کردهاند و گاه با «مقام نوایی» خراسان ترکیب شده است.
اجرایی که برایتان آماده کردهام با صدای محمدرضا #شجریان و آهنگسازی محمدرضا #لطفی و اجرای نوازندگان ارکستر بزرگ رادیو و تلویزیون ملی ایران به رهبری استاد فرهاد فخرالدینی است. تنظیم آهنگ نیز با استاد جواد معروفی است. (در واقع گلهای تازه 147 است که بعدا در آلبوم بت چین آمده است.)
طبیب اصفهانی در این غزل، نشستن غم عشق در نهانخانۀ دل را به ناز و لطافت نشستن لیلی در کجاوه، قیاس میکند و آن چنان به دنبال کجاوۀ معشوق گریه میکند که شترِ حمل کنندۀ کجاوه در گِل فرو میرود. (استاد جعفری میفرمودند: «هیچکس به اندازۀ ما شاعران دروغ نمی گوید. 😂» گویا همین طور است.)
خاری که در پا فرو میرود به آسانی بیرون میآید اما خاری که در دل مینشیند به راحتی بیرون نمیآید و چه بسا اصلا بیرون نیاید؛ احتمالا این خار، خار فراق است چون در ادامه به دنبال کجاوه به راه میافتد اما آهسته و آرام؛ مبادا که غباری به محمل و کجاوه بنشیند و معشوق را آزرده کند.
غمش در نهانخانهٔ دل نشیند
به نازی که لیلی به محمل نشیند
به دنبال محمل چنان زار گریم
که از گریهام ناقه در گل نشیند
خَلَد گر به پا خاری آسان بر آرم
چه سازم به خاری که در دل نشیند
پی ناقهاش رفتم آهسته ترسم
غباری به دامان محمل نشیند
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست مشکل نشیند
عجب نیست خندد اگر گل به سروی
که در این چمن پای در گل نشیند
بنازم به بزم محبت که آنجا
گدایی به شاهی مقابل نشیند
طبیب از طلب در دو گیتی میاسا
کسی چون میان دو منزل نشیند؟
اجرای همین غزل در لینک زیر:
https://t.me/ShekarestaneParsi/565
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤7👍3
Naze Leily
Ostad Shajarian
تصنیف: ناز لیلی
غزل: طبیب اصفهانی
گلهای تازه 147 (آلبوم بت چین)
با صدای محمدرضا #شجریان
آهنگساز: محمدرضا #لطفی
اجرای نوازندگان ارکستر بزرگ رادیو و تلویزیون ملی ایران به رهبری استاد فرهاد فخرالدینی
تنظیم آهنگ: استاد جواد معروفی
غمش در نهانخانهٔ دل نشیند
به نازی که لیلی به محمل نشیند
توضیحی در بارۀ این غزل در لینک زیر:
https://t.me/ShekarestaneParsi/564
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
غزل: طبیب اصفهانی
گلهای تازه 147 (آلبوم بت چین)
با صدای محمدرضا #شجریان
آهنگساز: محمدرضا #لطفی
اجرای نوازندگان ارکستر بزرگ رادیو و تلویزیون ملی ایران به رهبری استاد فرهاد فخرالدینی
تنظیم آهنگ: استاد جواد معروفی
غمش در نهانخانهٔ دل نشیند
به نازی که لیلی به محمل نشیند
توضیحی در بارۀ این غزل در لینک زیر:
https://t.me/ShekarestaneParsi/564
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤11👍2👏1
پست بعدی یک بخش از سریال #خاطرات_من را بنویسم یا فایل پی دی اف «حمام ششده» را تقدیم کنم؟
در آن فایل مشکلات و مصائب حمام رفتن در آن روزگار آورده شده است و اتفاقاتی که در راه رفت وبرگشت و داخل حمام میافتاد و ....
اگر موافق قسمت بعدی سریال #خاطرات_من هستید با علامت 👏🏻
اگر موافق فایل خاطرات حمام هستید با علامت 👍🏻
در آن فایل مشکلات و مصائب حمام رفتن در آن روزگار آورده شده است و اتفاقاتی که در راه رفت وبرگشت و داخل حمام میافتاد و ....
اگر موافق قسمت بعدی سریال #خاطرات_من هستید با علامت 👏🏻
اگر موافق فایل خاطرات حمام هستید با علامت 👍🏻
👍23👏9
حمام ششده.pdf
115.6 KB
چند سال پیش گروهی از دانشجومعلمان بودند که با آنها روش تدریس و رفع اشکالات درسی کار میکردم. بحث از نظافت دانشآموزان شد و جریان حمامهای قدیم را برایشان نوشتم. دردسرها و مشکلاتی که گاه تصورش نیز دردناک و سخت است.
این فایل حاصل آن بحث است که بعدا ویرایش و کاملتر شده است.
حتما برای کسانی که در شهر زندگی میکردهاند و برای نسل جدید جالب و شیرین و عجیب خواهد بود.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
این فایل حاصل آن بحث است که بعدا ویرایش و کاملتر شده است.
حتما برای کسانی که در شهر زندگی میکردهاند و برای نسل جدید جالب و شیرین و عجیب خواهد بود.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
1❤7👏7🤣3