شِکّرستان پارسی
743 subscribers
99 photos
92 videos
3 files
568 links
شکرستان پارسی حاوی دلنوشته‌هایی است که از حس زیبای سعدی و حافظ و ... به دست می‌آید و نیز نکات شیرین و خاطرات و داستان.
آیدی مدیر کانال:
@abbasi2153

🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
Download Telegram
حمام ششده.pdf
115.6 KB
چند سال پیش گروهی از دانشجومعلمان بودند که با آنها روش تدریس و رفع اشکالات درسی کار می‌کردم. بحث از نظافت دانش‌آموزان شد و جریان حمام‌های قدیم را برایشان نوشتم. دردسرها و مشکلاتی که گاه تصورش نیز دردناک و سخت است.
این فایل حاصل آن بحث است که بعدا ویرایش و کامل‌تر شده است.
حتما برای کسانی که در شهر زندگی می‌کرده‌اند و برای نسل جدید جالب و شیرین و عجیب خواهد بود.

🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
1❤7👏7🤣3
Eshgh e Gorizan
Mohamareza Shajariyan
تصنیف «عشق گریزان» (سایۀ لرزان) از سری برنامه های موسیقی ایرانی رادیو
با صدای محمدرضا #شجریان
احتمالا آهنگساز این اثر استاد همایون خرم باشد. سال‌ها جستجو کردم و شاعر این تصنیف را نتوانستم پیدا کنم.
ای عشق من، کو عهد و پیمانت؟
آواره شد، مرغ غزل‌خوانت

از آن کارها که تا عمق جان نفوذ می‌کند. با وجودی که زیاد تصنیف گوش نمی‌کنم (حتی از استاد) ولی این تصنیف خاص است.

🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤7👍4
حافظ امروز یک روز بارانی 11 دی 1403
🥰9❤8👍3
حافظ امروز یک روز بارانی 11 دی 1403
❤17👍3👏2
اگر همراهان عزیز تصاویر امروز حافظیه را با کیفیت اصلی به صورت فایل می خواهند یه @abbasi2153 پیام بدهند تا فایل ها را در اختیارشان قرار دهم. حدود ده تصویر با کیفیت اصلی
❤5👏1
Golhaye Tazeh 72 (Mahtab Shabangah)
Mohammad Reza Shajarian
مهتاب شبانگاه - گل‌های تازه شماره 72 آواز بیات ترک
غزل: استاد محمدرضا شفیعی کدکنی
دارم سخنی با تو، گفتن نتوانم
وین دردِ نهان‌سوز، نهفتن نتوانم

آواز: محمدرضا شجریان (سیاوش)
ویولن: اسدالله ملک
تار: فرهنگ شریف
ضرب: امیرناصر افتتاح
گوینده: آذر پژوهش

همراهان عزیزی که می‌دانند بیات ترک‌های شجریان چه غوغایی دارد حتما این کار زیبا را بشنوند مخصوصا که با ویولن استاد اسدالله ملک و تار لطیف و جادویی استاد شریف همراهی می‌شود.
تا چند روز دیگر یک بررسی مختصر هم بر غزلِ این آواز خواهم داشت.
🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤12👍2
🐝حجت الله عباسی
Mohammad Reza Shajarian – Golhaye Tazeh 72 (Mahtab Shabangah)
غزلی خواندنی، شنیدنی و تصویریِ بسیار زیبا از استاد محمدرضا شفیعی کدکنی که نیم‌نگاهی به غزل غالب دهلوی شاعر قرن سیزده هجری دارد.
اشارات و تصویرسازی‌ها و صنایع ادبی مانند ایهام و ایهامِ تناسب از این غزل، یک شاهکارِ بی‌نظیر ساخته است و در پایان هم از صنعت «رد المطلع» استفاده می‌کند.
در این غزل، گفت و شنید از طریق چشم انجام می‌گیرد. چشم علاوه بر این که کار اصلی‌اش دیدن است، زبان می‌شود و حرف می‌زند، گوش می‌شود و می‌شنود.
ای چشمِ سخن‌گوی، تو بشنو ز نگاهم (چشم – سخن‌گو – بشنو)
سخنِ زبان، شنیده نمی‌شود و تبادل سخن با چشم است و سخنِ چشم چنان مخاطب را مست می‌کند که گوش از شنیدن باز می‌ماند.
استاد بردبار هم به چند نکتۀ ظریف اشاره فرمودند که در اینجا می‌آورم. البته فرمایش ایشان تخصصی است و سعی می‌کنم به زبان ساده بیان نمایم:
در بیت سوم:
شادم به خیالِ تو چو مهتابِ شبانگاه
گر دامنِ وصلِ تو گرفتن نتوانم
مهتاب شبانگاه به گونه‌ای پنهان به دامن یار مانند شده است و یار را پنهان‌تر به ماه، مانند کرده است: اگر دستم به دامن تو نمی‌رسد خیالم را با دامن مهتاب پیوند می‌زنم و دلم را با این خیال خوش می‌کنم.
در بیت پنجم.
دور از تو، منِ سوخته در دامنِ شب‌ها
چون شمعِ سَحَر یک مژه خفتن نتوانم
«دور از تو» در اینجا ایهام دارد. یک معنا این است که من از دوری تو مانند شمع سحر تا صبح می‌سوزم و خواب ندارم.
معنای دیگر، معنای دعایی است یعنی دور از جان تو، این بلای سوختن از تو دور باد.
در بیت ششم:
فریاد ز بی مهری‌ات ای گل که درین باغ
چون غنچۀ پاییز شکفتن نتوانم
در بین کلمات مهر، گل، باغ، غنچه، شکفتن و پاییز تناسب وجود دارد. علاوه بر این موارد، باز هم کلمۀ مهر ایهامی زیبا دارد:
مهر در نگاه اول به معنی محبت است، اما با پاییز در مصرع دوم این بیت تناسب دارد. در نگاه عمیق‌تر، مهر به معنای خورشید است که وقتی گرمای خورشیدِ وجود دوست نباشد، شاعر خود را به غنچه پاییزی تشبیه می‌کند که شکفته نمی‌شود. همان معنایی که سعدی به کار می‌برد و شبنم وجود خود را با گرمای خورشید پرواز می‌دهد: «مهرم به جان رسید و به عیوق بر شدم»
دارم سخنی با تو، گفتن نتوانم
وین دردِ نهان‌سوز، نهفتن نتوانم

تو گرمِ سخن گفتن و از جامِ نگاهت
من مستْ چنانم که شنفتن نتوانم

شادم به خیالِ تو چو مهتابِ شبانگاه
گر دامنِ وصلِ تو گرفتن نتوانم

با پرتوِ ماه آیم و چون سایۀ دیوار
گامی ز سرِ کوی تو رفتن نتوانم

دور از تو، منِ سوخته در دامنِ شب‌ها
چون شمعِ سَحَر یک مژه خفتن نتوانم

فریاد ز بی مهری‌ات ای گل که درین باغ
چون غنچۀ پاییز شکفتن نتوانم

ای چشمِ سخن‌گوی، تو بشنو ز نگاهم
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم

آواز بیات ترک این غزل را از استاد شجریان در پست قبل در اینجا بشنوید و لذت ببرید

🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤11👍3🤩2🥰1
#خاطرات_من 1️⃣3️⃣ (سال سوم ابتدایی 1354)
با ضربه زدن بر روی قسمت‌های آبی‌رنگ به مطلب مورد نظر، هدایت می‌شوید.
برای دسترسی به 30 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا) را ضربه بزنید.

برگردیم به شروع کلاس سوم. معلم کلاس سوم نیز خانم بصیری بودند و این برای ما بسیار خوشحال کننده بود. مدت کمی که از سال تحصیلی گذشت گفتند مدرسه جابجا می‌شود. کنار حسینیه پایین روستا، روبروی حمام نوساز که هنوز تکمیل نشده بود یک مدرسه جدید ساخته بودند اما هنوز دیوارهای دور مدرسه ساخته نشده بود. نام مدرسه «شایق» بود.
نقل مکان به این مدرسه آرامش و صفای بیشتری برایمان به همراه داشت. راه من هم نزدیک‌تر شده بود تقریبا چیزی حدود 400 متر از بین مزارع عبور می‌کردم تا به مدرسه برسم. مسیری بسیار سرسبز و باصفا.
خواهر کوچک‌ترم که تازه به کلاس اول ابتدایی می‌رفت (همان خواهرم که با هم برای سید پرده‌خوان چایی بردیم و ...) همراهِ هر روزۀ من بود. از باریکه راهی که بین مزارع گندم و جو بود عبور می‌کردیم؛ قدمان به اندازه‌ای بود که شاید فقط از شانه‌ها به بالا از لابلای بوته‌ها پیدا بود. یادم می‌آید یک روز بستنی چوبی گرفته بودیم برای این که بستنی به علف‌ها نخورد و آلوده به خاک و خُل نشود مجبور بودیم آن را بالای سرمان بگیریم و فقط هر از گاهی پایین بیاوریم و به آن لیس بزنیم و دوباره به سر جای اولش برگردانیم. مدرسۀ خواهرم در کوچه نزدیک این مدرسه در خانۀ اجاره‌ای متعلق به آقای مصطفی زحمتکش بود. همان مدرسه‌ای که قبلا خواهر بزرگ‌ترم در آنجا درس می‌خواند و من گاهی با او به مدرسه می‌رفتم.
اما سال سوم برای ما یک حسرت دائمی به همراه داشت که هنوز پس از گذشت نیم قرن، برایم دردناک است. چند ماه که از سال تحصیلی گذشت خانم معلم به مرخصی رفت. معلمی که در این مدتِ یک سال و چند ماه کاملا با او خو گرفته بودیم و برایمان بسیار دلسوزی می‌کرد و در مدرسه نقش مادری مهربان را داشت؛ مخصوصا این که در دیگر مدارس هر روز بساط چوب و فلک برقرار بود و ما از آن بلا راحت بودیم.
خانۀ ما هم جابجا شده بود و نمی‌توانستم ایشان را در بین خانۀ خودشان و خانه پدری‌شان که صد متری با هم فاصله داشتند ببینم.
یکی از اقوام ایشان (دختر عموی خانم معلم) دو سه هفته به کلاس ما آمد. ولی جای خالی خانم معلم را پر نمی‌کرد. بعد از آن خانم نادری به عنوان معلم کلاس ما معرفی شد. خانم نادری هم از معلم‌های خوب و دلسوز و مهربان بود اما یاد خانم معلم خودمان از ذهنمان بیرون نمی‌رفت. (سال‌ها بعد که خودم معلم بودم یک روز خانم نادری را در ادارۀ آموزش و پرورش دیدم و شناختم. و از آن پس هنوز گهگاهی سلام و علیکی برقرار است.)
به صرافت افتاده بودم که یک کتاب حل‌المسائل بخرم. پاسخ پرسش‌های همۀ درس‌ها در آن کتاب نوشته شده بود. می‌توانست به من کمک کند که درس را بهتر بفهمم؛ البته این برداشت من در آن زمان بود. پیله کردم و اصرار کردم تا کتاب خریده شد. یک روز خانم نادری موضوع را متوجه شد و کتاب را از من گرفت.
- این کتاب‌ها به درد شما نمی‌خوره، باعث میشه تنبل و آماده‌خور بار بیایین.
آه کتاب خوبم از دست رفت و گریه‌ها و التماس من هم اثری نداشت. ظهر که به خانه آمدم موضوع را به مادرم گفتم. بعد از اینکه ناهار خانواده را داد گفت: «بلند شو بریم خونۀ خانم معلم.»
می‌‌دانستم آتش تهیه‌‌‌ای که مادرم بریزد هر خاکریز و استحکاماتی را فرو می‌‌ریزد.
خانم معلم با چندتا از همکارانش که اهلِ ششده نبودند در خانۀ حاجی قاسم جوکار (همسایه میرزاابراهیم فربود) در کوچه‌ای که پشت خانۀ ما واقع شده بود، ساکن بودند.
راه افتادیم و به خانۀ خانم معلم رفتیم. مادرم آتش توپخانه را روشن کرد و کتاب بازپس گرفته شد؛ ولی خانم معلم تأکید کرد که از این کتاب استفاده نکنم. من هم به حرف ایشان گوش کردم و فهمیدم درست می‌گویند. این نکته در ذهنم ماند تا بعدها که خودم معلم شدم این کتاب‌ها که در دوره‌های بعد به آن «کتاب گام به گام» می‌گفتند را ممنوع کنم و نامشان را «کتاب‌های زهرِ ماری» گذاشتم.
یک روز خانم فاموری مدیر مدرسه مرا صدا زد گفت بیا دفتر کارت دارم....

🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤8🥰5👏4
باران گرفت و روسری او تلیس شد
سُها
غزل زیبایی از استاد جعفری فسایی «سُها» با همراهی سنتور آقازاده‌شان آقا وحید

باران گرفت و رو سری او تلیس شد

این فایل صوتی بخشی از یک فیلم است که در اسفند 1389 در یک محفل ادبی گرفته‌ام.
کلیپ تصویری در لینک زیر:
https://t.me/ShekarestaneParsi/578
🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.

آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤7
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
غزل زیبایی از استاد جعفری فسایی «سُها» با همراهی سنتور آقازاده‌شان آقا وحید
باران گرفت و رو سری او تلیس شد

این کلیپ بخشی از یک فیلم طولانی‌‌تر است که در اسفند 1389 در یک محفل ادبی گرفته‌ام. حجم را خیلی پایین آورده‌ام به همین خاطر کیفیت هم پایین آمده است.
در لینک زیر فایل صوتی را می‌گذارم برای کسانی که نمی‌توانند این کلیپ را دانلود نمایند.
https://t.me/ShekarestaneParsi/577

🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.

آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤9🥰5👍4👏2
تفاوت خودساخته بودن و پیشرفت در زمینِ امکانات
بخشی از متن زیر در سال قبل در روزنامه هم میهن منتشر شده بود. در اینجا خلاصه‌ای از آن را با توضیحات بیشتری که به آن افزوده‌ام به دوستان شکرستان تقدیم می‌کنم.
سازوکار این جهان از همان نقطۀ شروعش برای هرکس چنان عادلانه نیست؛ لااقل به عقل ناچیز ما چنین به نظر می‌رسد. یکی در همان بدو ورودش به دنیا در نقطه‌ای قرار می‌گیرد که دیگرانی شاید ده عمر دیگر هم می‌داشتند به آن نمی‌رسیدند. این از بخت‌یاری بعضی از آدم‌هاست که هستی، روزگار، آفریدگار یا هرچه بنامیم، نعمت‌هایی به آنها اعطا می‌کند که به همه نکرده است. فرزند شجریان بودن در بستر فرهنگی ایران یا اساساً در ایران یکی از همین نعمت‌هاست.
حسین علیزاده سال‌ها پیش در یادداشتی درباره نسبت هنر و ثروت نوشته بود و در پایان یادداشت گفته بود؛ یکی از شاگردان دست بلند کرد که در نهایت هنر بهتر است یا ثروت و من گفتم: «محمدرضا شجریان»؛ محمدرضا شجریانی که سخت‌گیرترین منتقدان موسیقی و نق‌زن‌ترین آدم‌ها به او که می‌رسیدند، می‌گفتند و می‌گویند که او فرِّ همایونی داشت.
میراث محمدرضا شجریان نه‌فقط نام و ثروت او که شبکه‌ای حیرت‌انگیز از بزرگ‌ترین متفکران، هنرمندان، نویسندگان، شاعران و بزرگان هر طیف بود که حول او جمع شده بودند و همه آن بزرگان محمدرضا شجریان را احترام می‌کردند و ارج می‌نهادند. مصداق این حرف، سخنان ابتدا و انتهای کاست‌های خصوصی محمدرضا شجریان که در محفلی چیزی خوانده است. میزبانانش که معمولاً از متمولان هستند چنان درباره او و شأن وی صحبت می‌کنند که انگار از خداوندگاری سخن می‌گویند. همین دست سخنان را در کلام بزرگان هر شاخه‌ای از فرهنگ می‌توانید در بارۀ شجریان ببینید.
شجریان این راه را از معلمی مشهد و استودیوی استانی تا بزرگ‌ترین سالن‌های جهان و معتبرترین رسانه‌های دنیا در حالی تنها و بی‌هیچ پشتوانه‌ای طی کرد که به احترام پدر در ابتدای هنرمندی‌اش ناچار بود هویت خود را نهان کند. او از سیاوش بیدکانی نام عظیم محمدرضا شجریان را ساخت.
اما همایون شجریان با این میراث پا به عرصه موسیقی گذاشت. بخت، یارش بود تا شجریان زاده شود و در نقطۀ شروع در جایی باشد که چندین عمر از بسیاری آدم دیگر، جلوتر باشد. خیلی هم جلوتر باشد. چه کسانی که برای دیدن یک لحظۀ آدم‌هایی که دور شجریان جمع شده بودند، باید عمری می‌دویدند و چه کارها نمی‌کردند که اقبال‌شان یار شود و اساتیدی که در اطراف شجریان بودند آنها را به حضور بپذیرند. همایون این بخت را داشت که اگر می‌خواست تنبک بنوازد بزرگ‌ترین تنبک‌نواز معاصر در کنارش بود، اگر می‌خواست کمانچه بیاموزد همان‌طور. نه‌فقط موسیقی، او اراده می‌کرد، ناب‌ترین شعرهای معاصر را از زبان خود شاعر می‌شنید و مهم‌ترین متون فارسی را نزد نویسندگانش می‌توانست بخواند.
و این شد فرق شجریان پدر و شجریان پسر. یکی خودساخته چون درختی که در کویر رُسته باشد با سختی و مشکلات بسیار خودش را بالا کشید و شد محمدرضا شجریان، قله‌ای که اگر بخواهی به بلندای آن نگاه کنی کلاه از سرت می‌افتد و دیده را بینایی آن نیست که نوک قله را ببیند. قله‌ای که در پس ابرها به آسمان رسیده است. و یکی شد همایون شجریان که جز ثروت مادی پدر، بقیه میراث را وانهاد و به مسیری می‌رود که طی آن برای نازل‌ترین هنربندان نیز دشوار نخواهد بود.
البته که هرکس اختیار زندگی خود را دارد و می‌تواند هر مسیری را که خواست انتخاب کند اما میراث شجریان که در وجود همایون گذاشته است یک میراث شخصی نیست بلکه چکیدۀ کل هنر و آواز و موسیقی ایران است. سرمایه و میراث اجتماعی که جای خود دارد و آن چیزی است که جز شجریان پدر کسی را توان بر دوش کشیدن بار آن نبوده و نیست. همایون فعلا ترجیح داده است به راهی برود که آثارش حتی یک بار هم قابل شنیدن نباشد چه رسد به اینکه ادامۀ کار پدر باشد. (بر خلاف آثار پدر که نیم قرن است می‌شنویم و هر بار تازه‌تر از بار قبل است؛ چیزی شبیه غزل سعدی و حافظ) در یک مصاحبه از شجریانِ پدر خواندم که پرسیده بودند: آیا همایون باید مثل شما بشود؟ پاسخ داده بود همایون غلط می‌کند مثل من بشود! من که هستم؛ همایون باید بالاتر از من باشد. (نقل به مفهوم)

در هر حال همایون نام بزرگی را با خود دارد؛ نامی قابل احترام برای دوستدارن هنر آواز ایران و به خاطر همان نام به همایون می‌گوییم:
همایون‌جان دوستت داریم.
چون که گل بگذشت و گلشن شد خراب
بوی گل را از که یابیم از گلاب (مولانا)

🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤11👍6👏2😢2
فکر کنم کمی خسته شده باشید. بهتر است حکایت کنکور پسر همسایه‌مان را بگویم تا کمی لبخند بزنید.😊
👏12❤4
حکایت کنکور شاهرخ پسر همسایۀ ما (شاهرخ اسم مستعار است؛ اسم واقعی نیست.)
حتما تاکنون اتفاق افتاده به شخصی برخورد کرده باشید که اصلا متوجه حرف شما نمی‌شود. یا نه؛ اصلا متوجه هیچ حرفی نمی‌شود. یا این قدر به ذهنیات و باورهای خودش ایمان دارد که یک ذره در جهت اصلاح آن اقدام نمی‌کند.
لابد می‌گویید این چه حرفی است؟ دور تا دور ما پر از این آدم‌هاست. مخصوصا آنها که باورهای اعتقادی خود را مطلق می‌انگارند و حاضر نیستند ذره‌ای پیرامون آن تفکر کنند یا آن را به روزآوری (اصطلاحا آپدیت) کنند.
خاطرۀ کنکور آقا شاهرخ را با هم بخوانیم. (مربوط به حدود سال 1370)
ننۀ شاهرخ حدود ساعت 11 شب، شاهرخ را برداشت آورد خانۀ ما.
- آغای عباسی، شاهرخو صبا (فردا) کنکور دَره (داره)؛ وَخت نکرده بخونه. والا یادش بده که انتحانش خوب بده؛ دانشگاه قبول شه! امید همۀ اقوام به شاهرخ ما هس که در بین اقوام خیلی با هوشه!
- چشم
شاهرخ را گذاشت و رفت. در این فکر بودم که شب کنکور چطور باید به او درس بدهم؟ آن هم با شناختی که از هوش و استعداد آقاشاهرخ داشتم. جریان سال‌ها پیش که آقاشاهرخ برای تماشای فیل به خانهٔ ما آمده بود؛ پیش چشمم بود!
- خب آقاشاهرخ وقت نمیشه که کتاب را بررسی کنیم. کجاها ایراد داری تا رفع اشکال کنیم.
شاهرخ در حالی که صدای خرخر نفس کشیدنش بر حرف زدنش چیره بود گفت:
- چشم آغای عباسی. من هَمَش بلدم؛ فقط «مستثنیٰ مَنَ» نمی‌دونم چه هس.
- «مستثنیٰ مَنَ» نیس که؛ «مستثنیٰ مِنْه» هس.
- خو آغای عباسی همی «مستثنیٰ مَنَ» یادُم بده باقیش دیه خودم بلدم. فول فول
شروع کردیم تا ساعت 1 بامداد بحث کردیم؛ هر دو خسته و کوفته ولی یک گام از جای اول حرکت نکرده بودیم. من می‌گفتم «مستثنیٰ مِنْه» و آقا شاهرخ می‌گفت «مستثنیٰ مَنَ».
نه این که بخواهد لجبازی کند. نه؛ اصلا این قدر ذهنش کلیشه شده بود که جای حرف جدید یا اصلاح باور قدیم وجود نداشت. همان که روز اول خوانده یا شنیده بود کاملا ماندگار بود: کَالنَّقشِ في الْحَجَر (مثل نقش بر سنگ)
- حالا به این جمله دقت کن؛ این دو کلمه کدام مستثنیٰ است و کدام مستثنیٰ مِنْه؟
- آغای عباسی به نظرم دوتاش «مستثنیٰ مَنَ» هس!
- نمیشه که دوتاش مستثنیٰ مِنْه باشه!😭
- خو آغای عباسی شَو (شب) شد؛ من برم.
همین طور که پاشنۀ کفشش را می‌کشید گفت:
- آغای عباسی به نظرت صبا (فردا) کنکور چند درصد می‌زنم؟
- نزدیک به صد در صد
- ها خودُمم همی طو فکر می‌کنم. فقط خدا کنه «مستثنیٰ مَنَ» نَیا که خیلی سخته.
🌻🌻🌻🌻🌻

😁همراهان عزیز! ذهنتان را خواندم. می‌خواهید از نتیجۀ کنکور آقاشاهرخ بپرسید. کف دستتان را نگاه کنید و تعداد موهای آن را بشمارید تا به پاسخ سؤالتان برسید.
❤️اگر این پست شکرستان بیش از 40 لایک بخورد یا هرکدام از دوستان یک نفر را به شکرستان دعوت کنند یعنی دوست دارید حکایت آقاشاهرخ و تماشای فیل را برایتان بنویسم.

🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤24👍13👏6😁6🤣1
شِکّرستان پارسی
حکایت کنکور شاهرخ پسر همسایۀ ما (شاهرخ اسم مستعار است؛ اسم واقعی نیست.) حتما تاکنون اتفاق افتاده به شخصی برخورد کرده باشید که اصلا متوجه حرف شما نمی‌شود. یا نه؛ اصلا متوجه هیچ حرفی نمی‌شود. یا این قدر به ذهنیات و باورهای خودش ایمان دارد که یک ذره در جهت اصلاح…
در پست قبل حکایت کنکور آقا شاهرخ (شاهرخ، اسم مستعار است.) را نقل کردم:
https://t.me/ShekarestaneParsi/581

بنا به تقاضای دوستان، در اینجا حکایت تماشای فیل توسط شاهرخ را تقدیم می‌کنم. چون جریان خرید تلویزیون به طور مفصل‌تر در بخش #خاطرات_من خواهد آمد در اینجا مختصر بیان کرده‌ام؛ نه اینکه کوته نظر باشم و مخاطبِ حافظ جان:
زین قصه هفت گنبدِ افلاک پرصداست
کوته‌نظر ببین که سخن مختصر گرفت

تا قبل از انقلاب پدرم با داشتن تلویزیون مخالف بود. ما هم چنین توقعی نداشتیم چون تلویزیون تا آن موقع مال خانواده‌های اشرافیِ پولدار بود. (هرچند در سال‌های اخیر برخی خانواده‌های متوسط نیز دارای تلویزیون شده بودند.) در آخر سال 1357 پدرم تصمیم گرفت یک تلویزیون بخرد.
تا آن هنگام، روستای ما برق نداشت و ناچارا باید از برقِ باطری برای روشن کردن تلویزیون استفاده می‌کردیم. در آن زمان دو شبکه تلویزیونی داخلی وجود داشت و در روستا فقط یک شبکه دریافت می‌شد که تقریبا از ساعت 5 عصر تا 11 شب برنامه داشت. البته بیش از 50 درصد برنامه‌ها، سخنرانی و نماز جمعه و مصاحبه و ... بود. برفک‌های بی پایان هم بماند.
هنوز داشتنِ تلویزیون برای خانواده‌ای مثل ما، زیاد توجیه‌پذیر نبود. به همین خاطر گاهی بی‌بی (مادربزرگ)، پدرم را سرزنش می‌کرد:
- تُلبُزُیون برای چه گرفتین؟ هرچه دارین یا می‌خورین یا میدین رادیه و تُلبُزیون.
این هم بگویم که تصور نکنید بی‌بیِ ما دنیا ندیده بود؛ برعکسِ همۀ زن‌های هم دورۀ خودش، آدم دنیا دیده‌ای بود و مرتبا برای دیدن اقوامش در شیراز و اصفهان و تهران مقیم بود.

روزهای جمعه برنامه‌ها از ساعت 2 بعد از ظهر شروع می‌شد. اکثر روزها مخصوصا روزهای جمعه خانه ما میزبان بچه‌های همسایه بود که برای تماشای تلویزیون می‌آمدند. تلویزیون بر روی یک میز کوچک خیاطی قرار می‌گرفت و همگی به فاصله یک و نیم تا دو متری به ردیف، روبروی آن می‌نشستند.
آقا شاهرخ (پسر همسایه) وقتی شنیده بود عصر جمعه تلویزیون فیلم (فیلم سینمایی) دارد؛ اول وقت آمد و ردیف جلو جا گرفت. فیلم شروع شده بود، همگی از فیلم لذت می‌بردیم و هرکس از فیلم و جذابیت آن سخنی می‌گفت.
- چه فیلم قشنگی!
- ای خیلی بهتر از فیلمو هس که هفته قبلی گذاشت!
و .....
شاهرخ هم دوزانو ساکت نشسته بود؛ در حالی که دوتا آرنجش را روی ران پایش و کف دست‌هایش را زیر چانه‌اش گذاشته بود و صدای نفس‌هایش شبیه صدای خُرخُرِ خواب بود، عمیقا به تلویزیون خیره شده بود و چشمش با دقت زوایای صفحۀ کوچک تلویزیون را می‌کاوید. گاه خم می‌شد و با دقت بیشتر نگاه می‌کرد؛ گویی چیزی در آن کنج صفحه است که اگر خم نشوی دیده نمی‌شود. گاهی همین طور که دستش زیر چانه‌اش بود به چپ و راست نگاهی می‌انداخت؛ با حرکت صورت و چشمانش، بالا تا پایینِ صورتِ دیگر بچه‌ها را ورانداز می‌کرد؛ کمی در دهانشان خیره می‌شد و باز نگاه جستجوگرش در خطِ نگاهِ دیگران همراه با حسرتی که از آن می‌بارید به زوایای صفحۀ تلویزیون خیره می‌شد.
تصور می‌کردم آن چنان غرق فیلم است که از صدای بچه‌ها اذیت می‌شود و با نگاه به آنها می‌گوید: ساکت باشید!
ربع ساعتی گذشت.
- نه آغای عباسی کو فیلو؟
- کدوم فیلو؟
- همی فیلو که شما حرفش می‌زنین. من هرچه نگاه می‌کنم فیل نمی‌بینم!
همه ساکت شدند؛ و یک باره صدای خنده بلند شد.
- فیل کجا بود؟ فیلم است. همین فیلم که داری می‌بینی. فیلم سینمایی.
از جایش برخاست و آماده رفتن شد. حالت مبهوت چهره‌اش داد می‌زد که از کلمۀ فیلم سینمایی چیزی متوجه نشده است.
- خدافظ، من شنفتم امروز تلویزیون فیل دَره. اومدم سیلِ فیل. (تماشای فیل)

نگو که آقا شاهرخ همه ما را هُنود (هندی) تصور می‌کرد که برای دیدن فیل در خانه جمع شده‌ایم. و چه بسا مولانا این حکایت را بر اساس جریان تماشای فیل توسط شاهرخ نوشته باشد:
پیل اندر خانهٔ تاریک بود
عرضه را آورده بودندش هُنود
از برای دیدنش مَردم بسی
اندر آن ظلمت همی‌شد هر کسی

🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
😁15❤5👍5👏2🤣2
غزل 336 سعدی
@abbasi2153
غزل شماره 336 خداوند سخن #سعدی شیرازی
رفتی و نمی‌شوی فراموش
می‌آیی و می‌روم من از هوش

سحر است کمان ابروانت
پیوسته کشیده تا بناگوش

پایت بگذار تا ببوسم
چون دست نمی‌رسد به آغوش

جور از قِبَلَت، مَقام عدل است
نیش سخنت مقابل نوش

بی‌کار بود که در بهاران
گویند به عندلیب، مخروش

دوش آن غم دل که می‌نهفتم
باد سحرش ببرد سرپوش

آن سیل که دوش تا کمر بود
امشب بگذشت خواهد از دوش

شهری مُتحَدِّثان حُسنت
الا مُتحَیِّران خاموش

بنشین که هزار فتنه برخاست
از حلقهٔ عارفان مدهوش

آتش که تو می‌کنی محال است
کاین دیگ فرونشیند از جوش

بلبل که به دست شاهد افتاد
یاران چمن کند فراموش

ای خواجه برو به هر چه داری
یاری بخر و به هیچ مفروش

گر توبه دهد کسی ز عشقت
از من بنیوش و پند منیوش

سعدی همه ساله پند مردم
می‌گوید و خود نمی‌کند گوش

توضیح مختصری در بارۀ برخی ابیات آن در پست بعد آمده است. لینک زیر را بزنید.
https://t.me/ShekarestaneParsi/585

🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.

آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤10👍2🥰1👏1
غزل شماره 336 خداوند سخن #سعدی شیرازی و نگاهی مختصر به برخی ابیات آن
غزلِ سعدی آب زلال است؛ شرح نمی‌خواهد. فقط اشاره‌ای خواهم داشت به برخی زیبایی‌های بدیع و نیز برخی تفاوت‌ها در خوانش.
خوانش این غزل را از پست قبل با لینک زیر دانلود نمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi/584

2️⃣بیت دوم:
سِحر است کمان ابروانت
پیوسته کشیده تا بناگوش
سعدی ابروی معشوق را به کمانی تشبیه می‌کند که تا بناگوش کشیده شده است؛ یعنی آماده تیراندازی است.
در این بیت، کلمۀ «پیوسته» می‌تواند ایهام داشته باشد. صفت ابروان باشد که ابروان پیوسته به هم هستند. یا این که قید باشد (به معنی دائمی و همیشگی) یعنی همیشه این کمان تا بناگوش کشده شده است. همیشه آماده شکار است.
4️⃣بیت چهارم:
جور از قِبَلَت، مَقام عدل است
نیشِ سخنت، مقابل نوش
ستم از طرف تو در جایگاه دادگری است و نیش و تلخی سخنت برابر با نوش است. (مقابل = برابر) یعنی تو چه ستم کنی چه زخم بزنی؛ پذیرفته و شیرین است و بلکه عین عدالت است.
5️⃣بیت پنجم:
بی‌کار بود که در بهاران
گویند به عندلیب، مخروش
در جایی خواندم که یکی نوشته بود در این بیت کلمۀ «بیکار» معنا ندارد و باید از «پیکار = مبارزه» استفاده کرد. اما چنین نیست و کلمۀ «بیکار» بدون ایراد است. اگر بیکار صفت باشد (یعنی شخص بیکار) این نظر درست است چون مفرد است و با فعلِ مصرع بعد تناسب ندارد. اما بیکار در اینجا به معنی بیهوده و باطل است.
این که در فصل بهار به بلبل بگویند مخروش؛ سخنی بیهوده است.
7️⃣بیت هفتم:
آن سیل که دوش تا کمر بود
امشب بگذشت خواهد از دوش
دو کلمۀ «دوش» در اینجا جناس تام دارند. یکی به معنای دیشب و یکی به معنای شانه و کتف است. آن سیل (سیل اشک یا سیل عشق) که دیشب تا کمرم می‌رسید امشب از شانه و کتفم عبور می‌کند. یعنی مرا غرق می‌کند.
8️⃣بیت هشتم:
شهری مُتحَدِّثان حُسنت
اِلّا مُتحَیِّران خاموش
این بیت اوج هنرنمایی سعدی در این غزل است. یک بیت که کاملا تصویر دارد. با شش کلمه اعجاز کرده است و یک شهر از شیدایان را به تصویر کشیده است. یک شهر همه در باره حسن و زیبایی تو صحبت می کنند (متحدثان: کسانی که صحبت می کنند.) فقط گروهی هستند که خاموش هستند و در باره زیبایی و حسن تو سکوت کرده‌اند؛ آنها هم سکوتشان از حیرت است و مات و متحیر گویی از حیرت زیبایی تو، لال شده اند.
1️⃣1️⃣بیت یازدهم:
بلبل که به دست شاهد افتاد
یاران چمن کند فراموش
«چمن» در ادبیات قدیم به معنی باغ است. شاهد در اینجا همان «گل» است که در ادبیات فارسی به «شاهد چمن» تعبیر شده است. برخی کلمۀ «دست» را با کسره خوانده‌اند (بلبل که به دستِ شاهد افتاد) اما بنده را اعتقاد بر این است که این خوانش صحیح نمی‌باشد.
نخست: شاهد (گل) این قدر غرور دارد که به بلبلِ عاشق توجه نمی‌کند که بخواهد او را به دست بیاورد.
حافظ فرماید:
ای گل به شکر آن که تویی پادشاه حسن
با بلبلان بی‌دل شیدا مکن غرور
یا
نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل
بنال بلبل بی دل که جای فریادست
دوم: اگر کسی بلبل را بگیرد و اسیر کند؛ نه تنها آن بلبل نباید یاران را فراموش کند بلکه به عکس باید به یاد دیگر یاران بیفتد. مانند همان داستان طوطی و بازرگان
هرچند ممکن است توجیه شود که تمام لذت عاشق این است که به دست معشوق اسیر شود اما معشوق اصلا توجهی به عاشق ندارد چه رسد که بخواهد او را به دست بیاورد؛ و اسارت هم اسارت دلِ عاشق و از طرف عاشق است.
اما اگر بعد از کلمۀ «دست» مکث کنیم؛ موضوع کاملا درست می‌شود.
بلبل که به دست، شاهد افتاد (شاهد در اینجا مفعول است.)
اگر بلبل، شاهد (گل) را به دست بیاورد یاران را فراموش می‌کند و این در هنگامی است که وصل اتفاق افتاده باشد.

🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.

آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤7👏4👍3
ترجمۀ حافظ!!
چند وقت پیش ترجمه‌ای از دیوان حافظ به زبان عربی را دیدم. برخی غزلیات و ابیات را دقیق شدم. مترجمِ حافظ همین که اراده این کار را کرده است؛ کاری بس با ارزش انجام داده است. اما مگر حافظ ترجمه‌پذیر است؟
جناب آقای محمد قاضی مترجم شهیر مهابادی می‌فرماید: «کسی که حافظ را به زبان دیگری ترجمه می‌کند، مثل این است که بلبلی را برای خاطر گوشتش کشته باشد. آخر بلبل که گوشت ندارد، همه‌اش نغمه است و ترانه و چون بکشندش خاموش می‌شود.»
فکر کنم زیباترین و کوتاه‌ترین تمثیل، همین سخن استاد قاضی باشد.
درست است که سخن حافظ مثل دیگر سخنان از حروف و کلمات درست شده است؛ ولی حافظ روح رندانۀ خود را در این واژه‌ها دمیده است. (تمثیل: نَفَختُ فیه مِن روحي) روح رندانه‌ای که هیچگاه نه کهنه می‌شود و نه افسرده می‌شود نه قابل تبدیل است. به قول استاد کشاورز: «شعرحافظ موجود زنده‌ای است که زیر تیغ ترجمه و تفسیر و توضیح می‌میرد.»
ترجمۀ حافظ یعنی بیرون کشیدن روح رندانه از واژه‌ها؛ تهی شدن واژه‌ها از روح و این یعنی مرگ واژه‌های حافظ.

رند بزرگ شیراز چنان کلمات را در هم تنیده است که تلاش برای باز کردن تار و پودش تلاشی نافرجام است. سخن حافظ به صورت رندانه و عجیبی پر از استعاره و تلمیح و ایهام است دقیقا مانند شخصیت خودش. به همین خاطر تقریبا قابل ترجمه نیست.
حافظ خود واضع برخی تعابیر و اصطلاحات است که حتی فارسی‌زبانان نمی‌توانند برای آن معادلی بیابند چه رسد که بخواهد به زبان دیگری ترجمه شود. گاه این تعابیر، ترکیب‌هایی پارادوکس‌گونه دارند مانند همین «پیرمغان» که مترجم محترم به شیخ ترجمه کرده‌اند؛ شیخ در زبان عربی به معنی پیرمرد است و وقتی یک عرب زبان آن ترجمه را می‌خواند چه تصوری دارد؟ پیرمغان هیچ معادلی حتی در فارسی ندارد و ساخته جناب حافظ است و از دو کلمه مثبت و منفی درست شده است. پیرمغان در فرهنگ رند شیراز، یک اسم عَلَم است اما اسم علمی که مصداقی هم ندارد. بهتر است بگوییم ما فارسی زبانان هم آن را درک نمی‌کنیم. خلاصه اش این که حافظانه است.
گاه در سخن سعدی نیز چنین است؛ مثلا این بیت را چگونه می‌شود ترجمه کرد که ایهام موجود در آن حفظ شود و غیر فارسی‌زبان آن را بفهمد؟ در جایی که شاید حتی یک فارسی زبان معمولیِ خارج از شیراز نیز نتواند ایهام و مفهوم آن را درک کند.
بازآ که در فراق تو چشم امیدوار
چون گوشِ روزه‌دار بر الله اکبر است
ترجمۀ مصرع «حضوری گر همی خواهی از او غافل مشو حافظ» به این صورت آمده است: «حضورٌ یرتجیه الخلق لا تغفله یا حافظ»
بنده که نتوانستم ارتباطش را با سخن حافظ بیابم. شاید هم توان ترجمه‌ای بنده ضعیف بوده است!
یا مصرع «مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم» به این شکل ترجمه شده است: «فنحن بمنزل المحبوب نقضي آمنَ العیش»

حکایتی بگویم برای نزدیک شدن ذهن به موضوع مورد بحث:
بچه که بودم ده‌ها تیلۀ شیشه‌ای را شکستم که گُل وسط آن را بردارم. ناآگاه که آن گل از ذات تیله بود. شکستن تیله، شکسته شدن و ناپیدا شدن آن گل بود.

تقریبا ترجمه حافظ این طوری است؛ وقتی شکست نه حافظ می‌ماند نه زیبایی درون آن و نه حتی بعضا معنی ظاهری آن. شاید کلیت سخن هیچ یک از بزرگان ادبیات فارسی این همه ترجمه‌ناپذیر نباشد.
حافظ و سعدی با روحشان که درون واژه‌هاست؛ زنده‌اند. سعدی با روح عاشقانه و حافظ با روح رندانه.
توفیقی است که ما می‌توانیم به زبان سعدی و حافظ سخن آن بزرگان را بخوانیم و به زبان سعدی سخن بگوییم. چون فارسی ما فارسیِ سعدی است. از امروز شروع کنیم.

🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤12👍6👏4
غزلی زیبا با تعابیر و استعارات جالب و بدیع از آقای حامد عسکری

احتمالا تاکنون این پیام با عنوان نامه‌ای عاشقانه از عهد قاجار به دستتان رسیده است و تأکید شده است که در موزه‌ای در یزد یا فلان شهر نگهداری می‌شود؛ مَطلع نامه چنین است:
بسم المعطّرِ الحبیب
تصدقت گردم، دردت به جانم، من که مُردم وُ زنده شدم تا کاغذتان برسد، این فراقِ لاکردار هم مصیبتی شده. زن‌جماعت را کارِ خانه و طبخ و رُفت و روب وُ وردار و بگذار نکُشد، همین بی‌همدمی و فراق می‌کُشد.....

این نامه نه از عهد قاجار است نه در موزه نگهداری می‌شود بلکه نوشته‌ای زیبا از آقای حامد عسکری است که در نثر و نظم؛ شیوه‌ای بدیع و نو دارد.
غزلی هم که انتخاب کرده‌ام از همین آقای حامد عسکری (متولد 1361 در شهر بم) می‌باشد.

وقتی بهشت -عَزَّ و جَلّ- اختراع شد
حوا که لب گشود، عسل اختراع شد!

آهی کشید و آه دلش رفت و رفت و رفت
تا هاله‌ای به دور زُحَل اختراع شد!

آدم نشسته بود، ولی واژه‌ای نداشت
نزدیک ظهر بود ... غزل اختراع شد!

آدم که سعی کرد کمی منضبط شود
مفعول و فاعِلات و فَعَل اختراع شد!

حوا بلوچ بود ولی در خلیج‌ فارس
رقصید و در حجاز، هبل اختراع شد

«یک دست جام باده و یک دست زلف یار»
این‌گونه بود ها..! که بغل اختراع شد!

فکر کنم نیازی به توضیح و شرح هم نداشته باشد جز اشاره‌ای به بیت سوم و چهارم:
آدم نشسته بود؛ حرف عاشقانه‌ای نداشت که به حوا تقدیم کند و در اینجا بود که غزل اختراع می‌شود؛ یعنی آدم اولین حرف عاشقانه‌اش را زد. چون غزل حتما عاشقانه است ولی گویا غزلِ آدم در قالبِ نظم نبوده است. آدم سعی می‌کند سخنش را موزون‌تر و منضبط‌تر بزند و وزن‌های عروضی را اختراع می‌کند تا عاشقانه‌هایش در قالب نظم باشد.

🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤12👍7👏5
حکایت بقال و طوطی از مثنوی شریف
در قضاوت عجله نکنیم. خودم در دوران جوانی شاید به اقتضای جوانی زود تصمیم می‌گرفتم. گاهی می‌شود بعد از گذرِ سالیان دراز، از تصمیم‌هایی که گرفته‌ام پشیمان و ناراحت هستم و هرگاه یادم بیاید شرمنده می‌شوم.
اگر خواستیم حرفی را به کسی بزنیم -مخصوصا وقتی که خشمگین هستیم- کمی مکث کنیم؛ حتی لازم باشد یکی دو روز درنگ کنیم. بسیار شده است که بعد از آن درنگ دیده‌ام که آن حرف نیازی به گفتن ندارد و رهایش کرده‌ام.
مادرم که ذهنش پر از حکایات و متل‌های زیبا و شیرین است همیشه می‌گفت: به شتر گفتند ناراحت نیستی که گردنت این همه دراز است؟
شتر گفت: نه؛ خیلی هم خوشحالم چون تا حرف از سینه‌ام به زبانم بیاید مدتی طول می‌کشد و فرصتی است تا بیشتر در بارۀ آن حرف اندیشه کنم.
در دیباچۀ گلستان آمده است:
طایفه‌ای از حکماء هندوستان در فضایل بزرجمهر سخن می‌گفتند، به آخر جز این عیبش ندانستند که در سخن گفتن بطیء است، یعنی درنگ بسیار می‌کند و مستمع را بسی منتظر باید بودن تا تقریر سخنی کند. بزرجمهر بشنید و گفت: اندیشه کردن که چه گویم، به از پشیمانی خوردن که چرا گفتم.

حکایت بقال و طوطی از مثنوی شریف را با هم بخوانیم:
طوطی خوش‌نوا و شیرین سخن، نگهبان دکان بود و با مشتری‌ها به زبان آدمی سخن می‌گفت.
روزی بقال برای کاری از دکان بیرون می‌رود. در این بین، گربه‌ای شیشه‌های روغن را می‌ریزد. بقال برمی‌گردد و تصور می‌کند طوطی این کار را کرده است. چیزی به طرف طوطی پرت می‌کند و سر طوطی می‌شکند و جای زخم، تاس و بی مو می‌گردد. طوطی، زبان در دهان می‌گیرد و غمگینانه، گوشه‌نشینی می‌گزیند. بقال بسیار پشیمان و ناراحت می‌شود.
تا این که یک روز یک فرد تاس که سرش مانند پشت تاس و تشت، صاف صاف بود از آنجا گذر می‌کند. طوطی تا آن مرد را دید به زبان آمد و گفت:
کز چه ای کل با کلان آمیختی؟
تو مگر از شیشه روغن ریختی؟

و این هم ابیات مثنوی:
بود بقالی و وی را طوطیی
خوش‌نوایی سبز و گویا طوطیی

بر دکان بودی نگهبان دکان
نکته گفتی با همه سوداگران

در خطاب آدمی ناطق بدی
در نوای طوطیان حاذق بدی

خواجه روزی سوی خانه رفته بود
بر دکان طوطی نگهبانی نمود

گربه‌ای برجست ناگه بر دکان
بهر موشی طوطیک از بیم جان

جست از سوی دکان سویی گریخت
شیشه‌های روغن گل را بریخت

از سوی خانه بیامد خواجه‌اش
بر دکان بنشست فارغ خواجه‌وش

دید پر روغن دکان و جامه چرب
بر سرش زد گشت طوطی کل ز ضرب

روزکی چندی سخن کوتاه کرد
مرد بقال از ندامت آه کرد

ریش بر می‌کند و می‌گفت ای دریغ
کافتاب نعمتم شد زیر میغ

دست من بشکسته بودی آن زمان
که زدم من بر سر آن خوش زبان

هدیه‌ها می‌داد هر درویش را
تا بیابد نطق مرغ خویش را

بعد سه روز و سه شب حیران و زار
بر دکان بنشسته بُد نومیدوار

می‌نمود آن مرغ را هر گون نهفت
تا که باشد اندرآید او به گفت

جولقیی سربرهنه می‌گذشت
با سر بی مو چو پشت طاس و طشت

آمد اندر گفت طوطی آن زمان
بانگ بر درویش زد چون عاقلان

کز چه ای کل با کلان آمیختی؟
تو مگر از شیشه روغن ریختی؟

🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👏10❤8👍1🥰1