غزل شمارۀ 121 خداوندگارِ احساس و عشق و دوستی، #سعدی بزرگ
اگر بخواهیم صنایع ادبی به کار رفته در یک غزل سعدی را برشمریم باید بگوییم غزل تماما صنایع است و هرکجایش دقت کنیم چندین صنعت زیبا در آن به کار رفته است. دلیلش مشخص است چون از جانِ لطیف و عاشقانۀ خدای سخن، سعدی برآمده است.
فقط اشاره کنم به چهار ترکیب بدیع (نو و تازه) و بسیار زیبا که در این غزل به کار رفته است: زاغبانگی، بلبلآوایی، آتشزبان و طبعِ هرجایی
آواز دشتی «برگ تنهایی» بر همین غزل را از خداوندگار آواز با نی محمد موسوی، در این پست ملاحظه بفرمایید. بسیار زیباست.
https://t.me/ShekarestaneParsi/358
خوانش همین غزل را از لینک زیر ملاحظه بفرمایید:
https://t.me/ShekarestaneParsi/590
با فراقت چند سازم؟ برگ تنهاییم نیست
دستگاه صبر و پایاب شکیباییم نیست
ترسم از تنهایی، احوالم به رسوایی کشد
ترس تنهاییست ور نه بیم رسواییم نیست
مرد گستاخی نیَم تا جان در آغوشت کشم
بوسه بر پایت دهم چون دست بالاییم نیست
بر گلت آشفتهام بگذار تا در باغ وصل
زاغبانگی میکنم؛ چون بلبلآواییم نیست
تا مصور گشت در چشمم خیال روی دوست
چشم خودبینی ندارم روی خودراییم نیست
درد دوری میکشم گر چه خراب افتادهام
بار جورت میبرم گر چه تواناییم نیست
طبع تو سیر آمد از من جای دیگر دل نهاد
من که را جویم؟ که چون تو طبع هرجاییم نیست
سعدیِ آتشزبانم در غمت سوزان چو شمع
با همه آتشزبانی در تو گیراییم نیست
نگاهی کوتاه به چندبیت:
بیت دوم:
میترسم از تنهایی و بدون تو احوالم به رسوایی کشیده شود و رازم برملا گردد. از رسوایی بیم ندارم بلکه ترس من از تنهایی است.
بیت چهارم:
برخی از خوانشها تصور نمودهاند که بعد از «بر گلت آشفتهام» جمله تمام است و جملۀ بعدی را باید از «بگذار» شروع کنند. این خوانش بیمعناست؛ بلکه بعد از «بر گلت آشفتهام بگذار» جمله تمام است ولی چون در مقام بیان علت است باید با هم خوانده شود تا «زاغبانگی میکنم» و سپس مکث نمود تا ادامۀ بیت، دلیل این زاغ بانگی را بیان کند.
بگذار بر گل وجودت آشفته و پریشان باشم؛ اگر زاغبانگی میکنم دلیل دارد چون نمیتوانم مثل بلبل بخوانم.
بیت هفتم:
طبع و سرشت تو از من سیر شد و به جای دیگری میل کرد اما من چه کسی را بجویم؟ چون طبع و سرشتم نمیتواند جای دیگر برود. به قول خود سعدی، دامن در مغیلان گیر کرده است:
رفیقانم سفر کردند هر یاری به اَقْصایی
خلاف من که بگرفته است دامن در مُغیلانم
بیت هشتم:
من سعدی هستم که زبانم همچون آتش است در هر کسی در میگیرد و خودم را نیز چون شمع میسوزاند اما چه کنم که با این زبان آتشین، سخنم در تو نمیگیرد و اثر نمیکند.
در جایی دیگر همین مضمون را به زیبایی با آب چشم بیان میکند:
دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی
عجب است اگر نگردد که بگردد آسیابی
🌺🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
اگر بخواهیم صنایع ادبی به کار رفته در یک غزل سعدی را برشمریم باید بگوییم غزل تماما صنایع است و هرکجایش دقت کنیم چندین صنعت زیبا در آن به کار رفته است. دلیلش مشخص است چون از جانِ لطیف و عاشقانۀ خدای سخن، سعدی برآمده است.
فقط اشاره کنم به چهار ترکیب بدیع (نو و تازه) و بسیار زیبا که در این غزل به کار رفته است: زاغبانگی، بلبلآوایی، آتشزبان و طبعِ هرجایی
آواز دشتی «برگ تنهایی» بر همین غزل را از خداوندگار آواز با نی محمد موسوی، در این پست ملاحظه بفرمایید. بسیار زیباست.
https://t.me/ShekarestaneParsi/358
خوانش همین غزل را از لینک زیر ملاحظه بفرمایید:
https://t.me/ShekarestaneParsi/590
با فراقت چند سازم؟ برگ تنهاییم نیست
دستگاه صبر و پایاب شکیباییم نیست
ترسم از تنهایی، احوالم به رسوایی کشد
ترس تنهاییست ور نه بیم رسواییم نیست
مرد گستاخی نیَم تا جان در آغوشت کشم
بوسه بر پایت دهم چون دست بالاییم نیست
بر گلت آشفتهام بگذار تا در باغ وصل
زاغبانگی میکنم؛ چون بلبلآواییم نیست
تا مصور گشت در چشمم خیال روی دوست
چشم خودبینی ندارم روی خودراییم نیست
درد دوری میکشم گر چه خراب افتادهام
بار جورت میبرم گر چه تواناییم نیست
طبع تو سیر آمد از من جای دیگر دل نهاد
من که را جویم؟ که چون تو طبع هرجاییم نیست
سعدیِ آتشزبانم در غمت سوزان چو شمع
با همه آتشزبانی در تو گیراییم نیست
نگاهی کوتاه به چندبیت:
بیت دوم:
میترسم از تنهایی و بدون تو احوالم به رسوایی کشیده شود و رازم برملا گردد. از رسوایی بیم ندارم بلکه ترس من از تنهایی است.
بیت چهارم:
برخی از خوانشها تصور نمودهاند که بعد از «بر گلت آشفتهام» جمله تمام است و جملۀ بعدی را باید از «بگذار» شروع کنند. این خوانش بیمعناست؛ بلکه بعد از «بر گلت آشفتهام بگذار» جمله تمام است ولی چون در مقام بیان علت است باید با هم خوانده شود تا «زاغبانگی میکنم» و سپس مکث نمود تا ادامۀ بیت، دلیل این زاغ بانگی را بیان کند.
بگذار بر گل وجودت آشفته و پریشان باشم؛ اگر زاغبانگی میکنم دلیل دارد چون نمیتوانم مثل بلبل بخوانم.
بیت هفتم:
طبع و سرشت تو از من سیر شد و به جای دیگری میل کرد اما من چه کسی را بجویم؟ چون طبع و سرشتم نمیتواند جای دیگر برود. به قول خود سعدی، دامن در مغیلان گیر کرده است:
رفیقانم سفر کردند هر یاری به اَقْصایی
خلاف من که بگرفته است دامن در مُغیلانم
بیت هشتم:
من سعدی هستم که زبانم همچون آتش است در هر کسی در میگیرد و خودم را نیز چون شمع میسوزاند اما چه کنم که با این زبان آتشین، سخنم در تو نمیگیرد و اثر نمیکند.
در جایی دیگر همین مضمون را به زیبایی با آب چشم بیان میکند:
دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی
عجب است اگر نگردد که بگردد آسیابی
🌺🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤12👍1
استاد بردبار عزیزم چند روز قبل گوهر ارزشمندی را به بنده معرفی فرمودند که حیف دیدم همراهان شکرستان از وجود این عزیز، بیبهره بمانند.
حقیقتا مدد نفس سراسر عشق و شیدایی سعدی را سبب توفیق آشنایی با چنین گوهرهای ارزشمندی میدانم.
به زودی یکی از جلسات سخنرانی ایشان در مورد زمانۀ سعدی و این که سعدی چگونه سعدی شد را تقدیم خواهم کرد. یقینا به دنبال بقیه فایلهای سخنان ایشان خواهید بود.
ایشان را بیشتر بشناسیم.
- دکتر عباس هدایتی اصل متولد 7 شهریور ماه ۱۳۵۵ قزوین
- رتبه ۲۰ کنکور سراسری سال ۷۴
- فارغ التحصیل رشتۀ پزشکی دانشگاه تهران متخصص رادیولوژی سونوگرافی CT اسکن و MRI و دارای بورد تخصصی
- حافظ کل قرآن کریم و نفر اول مسابقات حفظ کل قرآن کشور سالهای ۸۲ و ۹۰
- خوشنویس و دارای مدرک ممتاز در خط نستعلیق، مؤسس گالری دائمی خوشنویسی در محل کلینیک سونوگرافی و رادیولوژی تسنیم قزوین
- سعدیپژوه و برگزار کنندۀ کلاسهای سعدیشناسی از جمله شرح بوستان سعدی جهت اعضای هیأت علمی دانشگاه علوم پزشکی قزوین
- ارائه آلبوم «صد قدح نوش» در ۵ آلبوم مشتمل بر صد غزل دکلمه شده از سعدی شیرازی (سال ۹۷)
- دارای مدرک A2 زبان آلمانی از انستیتو گوته
حقیقتا مدد نفس سراسر عشق و شیدایی سعدی را سبب توفیق آشنایی با چنین گوهرهای ارزشمندی میدانم.
به زودی یکی از جلسات سخنرانی ایشان در مورد زمانۀ سعدی و این که سعدی چگونه سعدی شد را تقدیم خواهم کرد. یقینا به دنبال بقیه فایلهای سخنان ایشان خواهید بود.
ایشان را بیشتر بشناسیم.
- دکتر عباس هدایتی اصل متولد 7 شهریور ماه ۱۳۵۵ قزوین
- رتبه ۲۰ کنکور سراسری سال ۷۴
- فارغ التحصیل رشتۀ پزشکی دانشگاه تهران متخصص رادیولوژی سونوگرافی CT اسکن و MRI و دارای بورد تخصصی
- حافظ کل قرآن کریم و نفر اول مسابقات حفظ کل قرآن کشور سالهای ۸۲ و ۹۰
- خوشنویس و دارای مدرک ممتاز در خط نستعلیق، مؤسس گالری دائمی خوشنویسی در محل کلینیک سونوگرافی و رادیولوژی تسنیم قزوین
- سعدیپژوه و برگزار کنندۀ کلاسهای سعدیشناسی از جمله شرح بوستان سعدی جهت اعضای هیأت علمی دانشگاه علوم پزشکی قزوین
- ارائه آلبوم «صد قدح نوش» در ۵ آلبوم مشتمل بر صد غزل دکلمه شده از سعدی شیرازی (سال ۹۷)
- دارای مدرک A2 زبان آلمانی از انستیتو گوته
👏12❤10👍1
سیری در آثار و زمان سعدی
دکتر هدایتی
فایل صوتی سخنان استاد دکتر هدایتی در کافه عمارت خونه البرز (تهران)
حجم فایل را کم کردهام تا دانلود آن راحت باشد.
سعی بفرمایید حتما این فایل را تا انتها گوش کنید؛ از دانلود و شنیدن آن پشیمان نخواهید شد چون حاوی نکات بسیار ارزشمندی در بارۀ کودکی سعدی تا زمان برگشت از سفر و رسیدن به شیراز است.
شخصا بسیار استفاده کردم و لذت بردم.
از استاد سپاسگزارم که این فایل و دیگر فایلها را در اختیار بنده قرار دادند؛ بقیه هم به تدریج منتشر خواهد شد. البته این فایل برگرفته از 10 فایل دیگر است که بهتر دیدم فعلا این فایل منتشر گردد تا زمینهساز انتشار بقیه هم باشد.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
حجم فایل را کم کردهام تا دانلود آن راحت باشد.
سعی بفرمایید حتما این فایل را تا انتها گوش کنید؛ از دانلود و شنیدن آن پشیمان نخواهید شد چون حاوی نکات بسیار ارزشمندی در بارۀ کودکی سعدی تا زمان برگشت از سفر و رسیدن به شیراز است.
شخصا بسیار استفاده کردم و لذت بردم.
از استاد سپاسگزارم که این فایل و دیگر فایلها را در اختیار بنده قرار دادند؛ بقیه هم به تدریج منتشر خواهد شد. البته این فایل برگرفته از 10 فایل دیگر است که بهتر دیدم فعلا این فایل منتشر گردد تا زمینهساز انتشار بقیه هم باشد.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤10👏5👍1
امروز یک حکایت مناسبتی بنویسم و سپس دعوت هستید به یک ساز و آواز که احتمالا نشنیده باشید.
در روستای ما پیرمرد چوپان سادهدلی بود به نام میشتِ حسین (مشهدی حسین). پیرمرد که با ما نسبت فامیلی هم داشت گاهی حرفهایی میزد که بعدها به عنوان ضربالمثل و سخنان حکیمانه ماندگار شد.
دامادی داشت به نام بهمن و این حکایت حول همین موضوع است.
روزهای بهمنماه بود و عدهای جشن گرفته بودند.
پیرمرد از آنجا عبور میکرد؛ ایستاد و پرسید چه شده که جشن گرفتید؟
گفتند: 22 بهمن است.
گفت: چندتا بهمن؟
گفتند: 22
در حالی که به چوبدستیاش تکیه کرده بود و به دور دست مینگریست؛ لختی درنگ کرد و سپس گفت: والّا ما یه بهمن داریم مفت نمیارزه. هیچی نیس؛ نمیدونم بیست و یکی دیگهش چطور باشه. خدا کنه اون بیست و یکی بهمن، مثل بهمن ما نباشند که روزگارتان را سیاه میکنند.
گفت و رفت ......
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
در روستای ما پیرمرد چوپان سادهدلی بود به نام میشتِ حسین (مشهدی حسین). پیرمرد که با ما نسبت فامیلی هم داشت گاهی حرفهایی میزد که بعدها به عنوان ضربالمثل و سخنان حکیمانه ماندگار شد.
دامادی داشت به نام بهمن و این حکایت حول همین موضوع است.
روزهای بهمنماه بود و عدهای جشن گرفته بودند.
پیرمرد از آنجا عبور میکرد؛ ایستاد و پرسید چه شده که جشن گرفتید؟
گفتند: 22 بهمن است.
گفت: چندتا بهمن؟
گفتند: 22
در حالی که به چوبدستیاش تکیه کرده بود و به دور دست مینگریست؛ لختی درنگ کرد و سپس گفت: والّا ما یه بهمن داریم مفت نمیارزه. هیچی نیس؛ نمیدونم بیست و یکی دیگهش چطور باشه. خدا کنه اون بیست و یکی بهمن، مثل بهمن ما نباشند که روزگارتان را سیاه میکنند.
گفت و رفت ......
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
😁14👍7👏5🤣3❤2🤩2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هم اکنون بر خاک عشق، خداوندگار سعدی ❤️
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم...
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم...
❤24👍4🥰1👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زنده بر آرامگاه عشق، خاک خداوندگار شیدایی، سعدی ❤️ 24 بهمن 1403 یک روز بارانی
با آواز خداوندگار آواز
مرا مگوی سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند می ننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
که گر مراد نیابم به قدر وُسع بکوشم
با آواز خداوندگار آواز
مرا مگوی سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند می ننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
که گر مراد نیابم به قدر وُسع بکوشم
❤23👍3🥰2👏2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
24 بهمن 1403 یک روز بارانی و بوییدن خاک عشق، سعدی ❤️
با تصنیفی از همایون
سعدی چو جورش میبری نزدیک او دیگر مرو
ای بیبصر من میروم؟ او میکشد قلاب را
با تصنیفی از همایون
سعدی چو جورش میبری نزدیک او دیگر مرو
ای بیبصر من میروم؟ او میکشد قلاب را
❤17👏3🥰2
یاران همدم
Shajariyan-malek-Eftetah
یاران همدم
آواز: محمدرضا شجریان
ویولون: اسدالله ملک
ضرب: امیرناصر افتتاح
شعر: شاعرش را نیافتم؛ از مولانا نبود
دستگاه: مخالف سهگاه
به جانان جان رها کردیم و رفتیم
که کرده است این که ما کردیم و رفتیم
یک موسیقی آوازی بسیار عالی که احتمالا بسیاری از دوستان آن را نشنیده باشند.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
آواز: محمدرضا شجریان
ویولون: اسدالله ملک
ضرب: امیرناصر افتتاح
شعر: شاعرش را نیافتم؛ از مولانا نبود
دستگاه: مخالف سهگاه
به جانان جان رها کردیم و رفتیم
که کرده است این که ما کردیم و رفتیم
یک موسیقی آوازی بسیار عالی که احتمالا بسیاری از دوستان آن را نشنیده باشند.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
1❤13👍8🥰1
ضمن خیر مقدم به دوستانی که جدیدا به جمع ما پیوستهاند، یکی از بخشهایی که در شکرستان بسیار مورد استقبال قرار گرفته است قسمت #خاطرات_من است که تاکنون 31 قسمت منتشر شده است و به امید خدا سعی میکنم امروز قسمت 32 را تقدیم کنم.
با زدن بر روی هشتگ #خاطرات_من میتوانید تمام قسمتهای قبلی را ملاحظه بفرمایید.
با زدن بر روی هشتگ #خاطرات_من میتوانید تمام قسمتهای قبلی را ملاحظه بفرمایید.
1❤11👍5
شِکّرستان پارسی
ضمن خیر مقدم به دوستانی که جدیدا به جمع ما پیوستهاند، یکی از بخشهایی که در شکرستان بسیار مورد استقبال قرار گرفته است قسمت #خاطرات_من است که تاکنون 31 قسمت منتشر شده است و به امید خدا سعی میکنم امروز قسمت 32 را تقدیم کنم. با زدن بر روی هشتگ #خاطرات_من میتوانید…
#خاطرات_من 2️⃣3️⃣ (سال سوم ابتدایی 1354)
با ضربه زدن بر روی قسمتهای آبیرنگ به مطلب مورد نظر، هدایت میشوید.
برای دسترسی به 31 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا-اینجا) را ضربه بزنید.
یک روز مدیر مدرسه، خانم فاموری مرا صدا زد گفت بیا دفتر کارت دارم.
به دفتر رفتم یک نامه را به دستم داد و گفت: اینو ببر خونه آقای عباسی به خانم بصیری تحویل بده.
هرچند خجالت میکشیدم به خانۀ معلمم بروم اما از طرفی فرصتی بود برای دیدن خانم معلم مهربان و به این خاطر از خوشحالی در پوستم نمیگنجیدم. نامه را گرفتم و سریعا به سمت خانۀ ایشان حرکت کردم. خانۀ خانم معلم، کنار مغازۀ حاج قاسم جوکار و روبروی خانه سیدمهدی هاشمی بود. در زدم؛ خانم معلم در را باز کرد. در حالی که از خوشحالی ذوقزده بودم و از خجالت سرم را به زیر افکنده بودم نامه را به ایشان تحویل دادم. با اصرار از من خواست که به داخل بروم ولی برایم خیلی سخت بود؛ بچه بودم و خجالت میکشیدم به خانۀ یک معلم وارد بشوم؛ چون ما در آن زمان تصور میکردیم معلمها همه چیزشان با بقیۀ آدمها فرق دارد. همان دمِ در ایستادم تا ایشان نامه را خواندند و پاسخ شفاهی دادند. با حالی خوش به مدرسه برگشتم. بچهها دورم جمع شده بودند و در حالی که نگاهشان را به دهانم دوخته بودند و منتظر خبری از خانم معلم بودند از حال ایشان میپرسیدند.
- خانم معلم نگفت کی برمیگرده؟
- خانم معلم حالش خوب بود؟
- خانم معلم تغییر کرده بود؟
- خانم معلم ....
حتی دانشآموزان ضعیف نیز نسبت به خانم معلم احساس خوبی داشتند.
یک روز حمیدرضا (عوض زاده🥲) گفت: «دیشب خواب دیدم به درس فردوسی رسیده بودیم و خانم معلم هم آمده بود.» کتاب را ورق زدیم. آه درس فردوسی تقریبا اواخر کتاب است اما به همین هم دلخوش بودیم. ماهها گذشت و کمکم به درس فردوسی میرسیدیم. امیدمان به همان خواب حمیدرضا بود که دقیقا تعبیر شد.
روزی که به درس فردوسی رسیدیم خانم معلم وارد مدرسه شد سری هم به کلاس ما زد ولی گفت: «من دیگه معلم شما نیستم و تا آخر سال کلاس ندارم.»
دیدار خانم معلم بسیار مسرتبخش بود اما نبودنش تا آخر سال برایمان سخت بود و حسرت شاگردی ایشان تا همیشه بر دلمان باقی ماند؛ هرچند معاون مدرسه شده بودند و میتوانستیم ایشان را ببینیم.
روزی در کلاس در حالی که به درس گوش میدادم دستم را داخل میز برده بودم و داخل آن را میکاویدم. یک تیغ که لای درز میز بود دستم را زخمی کرد و خون از آن بیرون زد. نمیدانم دیدن خون بر روی بدن، چه حکمتی دارد؛ حتی اگر خون دیگران بر روی بدنت ریخته باشد بسیار دردناک است. گریه و زاری و جیغ و فریاد شروع شد. دانشآموز کنار دستم (عباس دهقان) به عنوان مجرم شناخته شد. هر دو نفرمان را به دفتر فرستادند. یکی را برای تنبیه و یکی را برای مداوا و نوازش. بیچاره بچههایی مثل عباس که درسشان ضعیف بود، مجرمانی بودند که قبل از وقوع جرم، جرمشان اثبات شده بود مخصوصا اگر بیانضباط هم بودند.
مدیر مدرسه از جیب خودش 5 زار (5 ریال) به من داد گفت برو درِ مغازه چسب بخر و روی زخم بزن؛ بقیهاش هم برای خودت.
ثروت هنگفتی بود. پنج زاااار!
در کوچۀ نزدیک مدرسه، پشت گاراژ حاجی بصیری، یک دکان کوچک بود متعلق به آقای قدمعلی کرمپور. دو ریال را چسب خریدم و سه ریال را در گنجینۀ جیب شلوارم ذخیره کردم. این شلوار عجب چیز خوبی است!
حالا که یادی از مرحوم قدمعلی شد یاد خیری هم از او و همسرش (مشهدی صغری) بکنم که یک زوج مهربان و خوشمشرب بودند. مخصوصا مشهدی صغری خیلی ما را دوست داشت و احترام ویژهای برای مادرم قائل بود. هرگاه به در مغازهاش میرفتم با خنده میگفت به ننهات سلام برسون و بگو کمی دوغ برای ما بفرست. بعدا فهمیدم منظورش آب چاه است که قدیم از چاه خانۀ ما میبرده است و معتقد بوده که آب چاه خانۀ ما از بس خوب است مزۀ دوغ میدهد.
گاهی با همکلاسیها دعوایمان میشد. داخل مدرسه، کتککاری نمیکردیم؛ وعدۀ ما ...... (علی آقای محمدی عزیزم❤️ میدونه وعدۀ ما کجا.... فعلا تا قسمت بعد)
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
با ضربه زدن بر روی قسمتهای آبیرنگ به مطلب مورد نظر، هدایت میشوید.
برای دسترسی به 31 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا-اینجا) را ضربه بزنید.
یک روز مدیر مدرسه، خانم فاموری مرا صدا زد گفت بیا دفتر کارت دارم.
به دفتر رفتم یک نامه را به دستم داد و گفت: اینو ببر خونه آقای عباسی به خانم بصیری تحویل بده.
هرچند خجالت میکشیدم به خانۀ معلمم بروم اما از طرفی فرصتی بود برای دیدن خانم معلم مهربان و به این خاطر از خوشحالی در پوستم نمیگنجیدم. نامه را گرفتم و سریعا به سمت خانۀ ایشان حرکت کردم. خانۀ خانم معلم، کنار مغازۀ حاج قاسم جوکار و روبروی خانه سیدمهدی هاشمی بود. در زدم؛ خانم معلم در را باز کرد. در حالی که از خوشحالی ذوقزده بودم و از خجالت سرم را به زیر افکنده بودم نامه را به ایشان تحویل دادم. با اصرار از من خواست که به داخل بروم ولی برایم خیلی سخت بود؛ بچه بودم و خجالت میکشیدم به خانۀ یک معلم وارد بشوم؛ چون ما در آن زمان تصور میکردیم معلمها همه چیزشان با بقیۀ آدمها فرق دارد. همان دمِ در ایستادم تا ایشان نامه را خواندند و پاسخ شفاهی دادند. با حالی خوش به مدرسه برگشتم. بچهها دورم جمع شده بودند و در حالی که نگاهشان را به دهانم دوخته بودند و منتظر خبری از خانم معلم بودند از حال ایشان میپرسیدند.
- خانم معلم نگفت کی برمیگرده؟
- خانم معلم حالش خوب بود؟
- خانم معلم تغییر کرده بود؟
- خانم معلم ....
حتی دانشآموزان ضعیف نیز نسبت به خانم معلم احساس خوبی داشتند.
یک روز حمیدرضا (عوض زاده🥲) گفت: «دیشب خواب دیدم به درس فردوسی رسیده بودیم و خانم معلم هم آمده بود.» کتاب را ورق زدیم. آه درس فردوسی تقریبا اواخر کتاب است اما به همین هم دلخوش بودیم. ماهها گذشت و کمکم به درس فردوسی میرسیدیم. امیدمان به همان خواب حمیدرضا بود که دقیقا تعبیر شد.
روزی که به درس فردوسی رسیدیم خانم معلم وارد مدرسه شد سری هم به کلاس ما زد ولی گفت: «من دیگه معلم شما نیستم و تا آخر سال کلاس ندارم.»
دیدار خانم معلم بسیار مسرتبخش بود اما نبودنش تا آخر سال برایمان سخت بود و حسرت شاگردی ایشان تا همیشه بر دلمان باقی ماند؛ هرچند معاون مدرسه شده بودند و میتوانستیم ایشان را ببینیم.
روزی در کلاس در حالی که به درس گوش میدادم دستم را داخل میز برده بودم و داخل آن را میکاویدم. یک تیغ که لای درز میز بود دستم را زخمی کرد و خون از آن بیرون زد. نمیدانم دیدن خون بر روی بدن، چه حکمتی دارد؛ حتی اگر خون دیگران بر روی بدنت ریخته باشد بسیار دردناک است. گریه و زاری و جیغ و فریاد شروع شد. دانشآموز کنار دستم (عباس دهقان) به عنوان مجرم شناخته شد. هر دو نفرمان را به دفتر فرستادند. یکی را برای تنبیه و یکی را برای مداوا و نوازش. بیچاره بچههایی مثل عباس که درسشان ضعیف بود، مجرمانی بودند که قبل از وقوع جرم، جرمشان اثبات شده بود مخصوصا اگر بیانضباط هم بودند.
مدیر مدرسه از جیب خودش 5 زار (5 ریال) به من داد گفت برو درِ مغازه چسب بخر و روی زخم بزن؛ بقیهاش هم برای خودت.
ثروت هنگفتی بود. پنج زاااار!
در کوچۀ نزدیک مدرسه، پشت گاراژ حاجی بصیری، یک دکان کوچک بود متعلق به آقای قدمعلی کرمپور. دو ریال را چسب خریدم و سه ریال را در گنجینۀ جیب شلوارم ذخیره کردم. این شلوار عجب چیز خوبی است!
حالا که یادی از مرحوم قدمعلی شد یاد خیری هم از او و همسرش (مشهدی صغری) بکنم که یک زوج مهربان و خوشمشرب بودند. مخصوصا مشهدی صغری خیلی ما را دوست داشت و احترام ویژهای برای مادرم قائل بود. هرگاه به در مغازهاش میرفتم با خنده میگفت به ننهات سلام برسون و بگو کمی دوغ برای ما بفرست. بعدا فهمیدم منظورش آب چاه است که قدیم از چاه خانۀ ما میبرده است و معتقد بوده که آب چاه خانۀ ما از بس خوب است مزۀ دوغ میدهد.
گاهی با همکلاسیها دعوایمان میشد. داخل مدرسه، کتککاری نمیکردیم؛ وعدۀ ما ...... (علی آقای محمدی عزیزم❤️ میدونه وعدۀ ما کجا.... فعلا تا قسمت بعد)
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
1❤13🥰3👍2🤩2
هُمام تبریزی معاصر سعدی است و بنابر برخی روایات، گویا در تبریز با خداوندگارِ سخن ملاقاتی نیز داشته است. همام به شیراز و شعر آن علاقمند بوده و حتی به نظر میرسد بر آن غبطه میخورده است.
طالبان ذوق را گو در سماع
استماع شعر شیرازی کنید
یا
همام را سخن دلفریب و شیرین است
ولی چه سود؟ که بیچاره نیست شیرازی
و اما از شاعران خطۀ دلفریب تبریز، #شهریار نیز علاقۀ خاصی به شیراز و خواجۀ نامدارش، حافظ دارد تا جایی که تخلص شهریار را هم با تفأل به حافظ انتخاب کرده است و این مربوط به زمانی است که در غربت تهران بوده است:
غمِ غریبی و غربت چو بر نمیتابم
به شهرِ خود رَوَم و شهریارِ خود باشم
شهریار در اشعار فارسی و ترکی بارها از حافظ و شیراز یاد نموده است. و بارها به شیراز سفر نموده است.
شاید به خاطر همین ارادت شهریار به حافظ است که او را لسان الغیب قرن بیستم گفتهاند اما واقع آن است که لسان الغیب معنی خاصی دارد که جز بر حافظ بر کسی منطبق نیست؛ تنها حافظ است که برای دلهای مردم، زبانِ غیبی شده است وگرنه مردم بر دیوان شعر هرکسی تفأل میزدند.
حق آن است که شعر شهریار با آن سوز استخوان سوز درونش و آن چیزی که دستمایۀ آن سوز است؛ به شعر سعدی شباهت دارد البته فقط از همین جهت وگرنه کسی را قدرت بیانی چو بیان سعدی نیست.
یک غزل از شهریار را تقدیم میکنم احتمالا این غزل را در یکی از سفرهایش به شیراز سروده باشد و به قول مذهبیون، اذن دخولی به شهرِ خواجه باشد. قبلا هم غزلی را از شهریار در وداع حافظ در (اینجا) آورده بودم.
دیدمت دورنمای در و بام ای شیراز
سرم آمد به برِ سینه؛ سلام ای شیراز
وامداریم و سر افکنده ز خجلت در پیش
که پسانداختهایم اینهمه وام ای شیراز
توسن بخت نه رام است خدا میداند
ورنه دانی که مرا چیست مرام ای شیراز
نَکهت باغ گل و نُزهت نارنجستان
از نسیمم بنوازند مشام ای شیراز
نرگسم سوی چمن خوانَد و سروم سوی باغ
من مردد که دهم دل به کدام ای شیراز
به قیام از بر هر گنبدِ سبزی، سروی
چون عروسانِ خرامان به خیام ای شیراز
توئی آن کشور افسانه که خشت و گِل تست
با من از عهد کهن پیک و پیام ای شیراز
سرورانت مگر از سرو روانت زادند؟
که در آفاق بلندند و بِنام ای شیراز
قرنها میرود و ذکر جمیل سعدی
همچنان مانده در اَفواهِ اَنام ای شیراز
خواجه بفشرد سخن را و فکندش همه پوست
تا به لب رانْد همه جان کلام ای شیراز
زان می لعل که خمخانه به حافظ دادی
جرعهای نیز مرا ریز به جام ای شیراز
زان خرابات که بر مسند آن خواجه مقیم
گوشهای نیز مرا بخش مقام ای شیراز
پختگان سوخته خوانندم و انصافم کو
آتشی را که تویی من هله خام ای شیراز
تُرکجوشی زدهام نیمپز و نامطبوع
تب عشقی که بتابیم تمام ای شیراز
شهسوار سخنم لیک نه با آن شمشیر
که به روی تو برآید ز نیام ای شیراز
شاید از گرد و غبار سفرم نشناسی
شهریارم، به در خواجه غلام ای شیراز
توضیح: همچنان مانده در اَفواهِ اَنام ای شیراز / افواه اَنام = دهان مردم)
فایل صوتی این غزل در لینک زیر:
https://t.me/ShekarestaneParsi/603
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
طالبان ذوق را گو در سماع
استماع شعر شیرازی کنید
یا
همام را سخن دلفریب و شیرین است
ولی چه سود؟ که بیچاره نیست شیرازی
و اما از شاعران خطۀ دلفریب تبریز، #شهریار نیز علاقۀ خاصی به شیراز و خواجۀ نامدارش، حافظ دارد تا جایی که تخلص شهریار را هم با تفأل به حافظ انتخاب کرده است و این مربوط به زمانی است که در غربت تهران بوده است:
غمِ غریبی و غربت چو بر نمیتابم
به شهرِ خود رَوَم و شهریارِ خود باشم
شهریار در اشعار فارسی و ترکی بارها از حافظ و شیراز یاد نموده است. و بارها به شیراز سفر نموده است.
شاید به خاطر همین ارادت شهریار به حافظ است که او را لسان الغیب قرن بیستم گفتهاند اما واقع آن است که لسان الغیب معنی خاصی دارد که جز بر حافظ بر کسی منطبق نیست؛ تنها حافظ است که برای دلهای مردم، زبانِ غیبی شده است وگرنه مردم بر دیوان شعر هرکسی تفأل میزدند.
حق آن است که شعر شهریار با آن سوز استخوان سوز درونش و آن چیزی که دستمایۀ آن سوز است؛ به شعر سعدی شباهت دارد البته فقط از همین جهت وگرنه کسی را قدرت بیانی چو بیان سعدی نیست.
یک غزل از شهریار را تقدیم میکنم احتمالا این غزل را در یکی از سفرهایش به شیراز سروده باشد و به قول مذهبیون، اذن دخولی به شهرِ خواجه باشد. قبلا هم غزلی را از شهریار در وداع حافظ در (اینجا) آورده بودم.
دیدمت دورنمای در و بام ای شیراز
سرم آمد به برِ سینه؛ سلام ای شیراز
وامداریم و سر افکنده ز خجلت در پیش
که پسانداختهایم اینهمه وام ای شیراز
توسن بخت نه رام است خدا میداند
ورنه دانی که مرا چیست مرام ای شیراز
نَکهت باغ گل و نُزهت نارنجستان
از نسیمم بنوازند مشام ای شیراز
نرگسم سوی چمن خوانَد و سروم سوی باغ
من مردد که دهم دل به کدام ای شیراز
به قیام از بر هر گنبدِ سبزی، سروی
چون عروسانِ خرامان به خیام ای شیراز
توئی آن کشور افسانه که خشت و گِل تست
با من از عهد کهن پیک و پیام ای شیراز
سرورانت مگر از سرو روانت زادند؟
که در آفاق بلندند و بِنام ای شیراز
قرنها میرود و ذکر جمیل سعدی
همچنان مانده در اَفواهِ اَنام ای شیراز
خواجه بفشرد سخن را و فکندش همه پوست
تا به لب رانْد همه جان کلام ای شیراز
زان می لعل که خمخانه به حافظ دادی
جرعهای نیز مرا ریز به جام ای شیراز
زان خرابات که بر مسند آن خواجه مقیم
گوشهای نیز مرا بخش مقام ای شیراز
پختگان سوخته خوانندم و انصافم کو
آتشی را که تویی من هله خام ای شیراز
تُرکجوشی زدهام نیمپز و نامطبوع
تب عشقی که بتابیم تمام ای شیراز
شهسوار سخنم لیک نه با آن شمشیر
که به روی تو برآید ز نیام ای شیراز
شاید از گرد و غبار سفرم نشناسی
شهریارم، به در خواجه غلام ای شیراز
توضیح: همچنان مانده در اَفواهِ اَنام ای شیراز / افواه اَنام = دهان مردم)
فایل صوتی این غزل در لینک زیر:
https://t.me/ShekarestaneParsi/603
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤6👍5🥰1
غزل 65 شهریار
@abbasi2153
خوانش غزل 65 #شهریار
دیدمت دورنمای در و بام ای شیراز
سرم آمد به برِ سینه؛ سلام ای شیراز
متن غزل و توضیحات لازم را در لینک زیر ملاحظه بفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi/602
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
دیدمت دورنمای در و بام ای شیراز
سرم آمد به برِ سینه؛ سلام ای شیراز
متن غزل و توضیحات لازم را در لینک زیر ملاحظه بفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi/602
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
1❤11👍3
شاهنامه آیینه گذشته و حال و آینده ماست اما کمتر با آن آشنا هستیم. در شکرستان نیز کمتر به آن پرداخته شده است چون تخصصی در آن نداشته ام. به تازگی به سراغ شاهنامه رفته ام و دارم داستان ضحاک را ساده نویسی می کنم تا تقدیم دوستان نمایم. سعی می کنم قسمت اول را امروز پیشکش نمایم که حکایتی است بس عبرت آموز و محسوس
👍12❤10👏5
#شاهنامه 1️⃣ – پادشاهی جمشید قسمت اول
بنا داشتم داستان ضحاک را از شاهنامه نقل نمایم اما بهتر دیدم قدمی به عقب برگردم و ابتدا حکایت جمشید را بیان کنم و اندرزی که در این حکایت است که زمینهساز قدرت یافتن ضحاک میباشد. پادشاهی جمشید 700 سال به درازا کشید و در اینجا اولین قسمت را تقدیم مینمایم.
پس از این که روزگار طهمورث دیوبند به پایان رسید، پسرش جمشید بر جای او نشست.
گرانمایه جمشید فرزند او
کمر بست یکدل پر از پند او
برآمد بر آن تخت فرّخ پدر
به رسم کیان بر سرش تاج زر
در زمان جمشید مردم در آسایش بودند و از دادگری و دانش و خرد او بهره میبردند. پرندگان و جنیان و دیوان (شیاطین) همه در زیر فرمان او بودند. شاید افسانۀ ساخت زره توسط داوود و در اختیار بودن اجنه برای سلیمان و نیز تخت سلیمان از همین افسانۀ ایرانی طهمورث و فرزندش جمشید گرفته شده باشد؛ بگذریم که اکثر افسانههای تورات از افسانههای ایران و بابل و هند و بینالنهرین گرفته شده است هرچند بحث تخت سلیمان و اجنه در تورات وجود ندارد. (توضیح: اساطیر شاهنامه چند هزار سال قبل از فردوسی وجود داشته اند.)
زمانه بر آسود از داوری
به فرمان او دیو و مرغ و پری
جمشید به کمک فرۀ ایزدی که در وجودش بود آهن را نرم کرد و از آن زره و کلاهخود و شمشیر را پدید آورد.
به فرّ کیی نرم کرد آهنا
چو خود و زره کرد و چون جوشنا
این زمان پنجاه سال به درازا کشید و گنجینۀ گرانبهایی از وسایل جنگی فراهم گردید. سپس جمشید به سراغ بافتِ لباس از کتان، ابریشم، پشم و پنبه رفت و بافتن و دوختن لباس و نیز شستن و نگهداری از آن را به مردم آموخت.
بیاموختشان رِشتن و تافتن
به تار اندرون پود را بافتن
چو شد بافته شستن و دوختن
گرفتند از او یکسر آموختن
چون جمشید از این کار آسود به سراغ کاری دیگر رفت. مردم را به گروهها و انجمنهایی تقسیم کرد. گروهی را «کاتوزی» نمود. کاتوزیان همان عابدان بودند و آنها را در کوه جای داد تا در آنجا فارغ از هیاهوی روزگار، مشغول پرستش باشند.
گروه دوم « نیساریان» بودند که همان گروه نظامیان و لشکریان باشند و وظیفه آنها حفظ کشور و تاج شاهی است.
گروه سوم «بَسودیها» یا دهقانان و کشاورزان بودند که وظیفۀ تأمین غلات و محصولات کشاورزی را بر عهده داشتند.
گروه چهارم «اهتوخوشی» بودند که همان گروه صنعتگران و پیشهوران باشند.
این مرحلۀ تقسیم کار نیز 50 سال به درازا انجامید تا هرکس جایگاه و گونۀ خود را به درستی بشناسد.
بدین اندرون سال پنجاه نیز
بخورد و بورزید و بخشید چیز
از این هر یکی را یکی پایگاه
سزاوار بگزید و بنمود راه
که تا هر کس اندازهٔ خویش را
ببیند بداند کم و بیش را
سپس به سراغ دیوان رفت و به آنها گفت تا آب را با خاک بیامیزند و از آن خشت و گچ آماده کنند و با آن بناهایی را بنیاد نهاد. بناهایی که با نقوش هندسی درست شده بود و دیوارهای آن با گچ، سفید و تزئین شده بود. بناهایی چون کاخ و حمام و ایوان.
سپس از سنگ سخت، چندین گونه گوهر و سنگ و فلزات گران بها چون یاقوت و عقیق و نقره و طلا را برای آراستن کشف کرد.
از دیگر دستآوردهای جمشید بوهای خوش مانند کافور، مشک، عود، عنبر و گلاب بود. بعد از آن رازهای پزشکی و درمان را کشف نمود تا مردم در تندرستی زندگی کنند و قبل از او کسی چنین سراغ این رازها نرفته بود.
پس از آن کشتیرانی و گذر کردن بر روی دریاها را کشف نمود و این کشف به کشورگشایی جمشید یاری رساند. چندین سال دیگر نیز تلاش نمود و صنعتی نبود که به دست او کشف و ابداع نگردد.
چون همۀ این کارها انجام شد، جمشید پا را از بزرگی خود فراتر نهاد و با هوش و فرۀ ایزدی تختی ساخت و آن را به انواع جواهرات آراست. هرگاه اراده میکرد دیوان (اجنه) آن را از زمین برمیداشتند و در حالی که پادشاه مانند خورشید تابان بر روی آن نشسته بود به آسمان میبردند.
همه کردنیها چو آمد به جای
ز جای مهی برتر آورد پای
به فرّ کیانی یکی تخت ساخت
چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت
که چون خواستی دیو برداشتی
ز هامون به گردون برافراشتی
چو خورشید تابان میان هوا
نشسته بر او شاه فرمانروا
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
بنا داشتم داستان ضحاک را از شاهنامه نقل نمایم اما بهتر دیدم قدمی به عقب برگردم و ابتدا حکایت جمشید را بیان کنم و اندرزی که در این حکایت است که زمینهساز قدرت یافتن ضحاک میباشد. پادشاهی جمشید 700 سال به درازا کشید و در اینجا اولین قسمت را تقدیم مینمایم.
پس از این که روزگار طهمورث دیوبند به پایان رسید، پسرش جمشید بر جای او نشست.
گرانمایه جمشید فرزند او
کمر بست یکدل پر از پند او
برآمد بر آن تخت فرّخ پدر
به رسم کیان بر سرش تاج زر
در زمان جمشید مردم در آسایش بودند و از دادگری و دانش و خرد او بهره میبردند. پرندگان و جنیان و دیوان (شیاطین) همه در زیر فرمان او بودند. شاید افسانۀ ساخت زره توسط داوود و در اختیار بودن اجنه برای سلیمان و نیز تخت سلیمان از همین افسانۀ ایرانی طهمورث و فرزندش جمشید گرفته شده باشد؛ بگذریم که اکثر افسانههای تورات از افسانههای ایران و بابل و هند و بینالنهرین گرفته شده است هرچند بحث تخت سلیمان و اجنه در تورات وجود ندارد. (توضیح: اساطیر شاهنامه چند هزار سال قبل از فردوسی وجود داشته اند.)
زمانه بر آسود از داوری
به فرمان او دیو و مرغ و پری
جمشید به کمک فرۀ ایزدی که در وجودش بود آهن را نرم کرد و از آن زره و کلاهخود و شمشیر را پدید آورد.
به فرّ کیی نرم کرد آهنا
چو خود و زره کرد و چون جوشنا
این زمان پنجاه سال به درازا کشید و گنجینۀ گرانبهایی از وسایل جنگی فراهم گردید. سپس جمشید به سراغ بافتِ لباس از کتان، ابریشم، پشم و پنبه رفت و بافتن و دوختن لباس و نیز شستن و نگهداری از آن را به مردم آموخت.
بیاموختشان رِشتن و تافتن
به تار اندرون پود را بافتن
چو شد بافته شستن و دوختن
گرفتند از او یکسر آموختن
چون جمشید از این کار آسود به سراغ کاری دیگر رفت. مردم را به گروهها و انجمنهایی تقسیم کرد. گروهی را «کاتوزی» نمود. کاتوزیان همان عابدان بودند و آنها را در کوه جای داد تا در آنجا فارغ از هیاهوی روزگار، مشغول پرستش باشند.
گروه دوم « نیساریان» بودند که همان گروه نظامیان و لشکریان باشند و وظیفه آنها حفظ کشور و تاج شاهی است.
گروه سوم «بَسودیها» یا دهقانان و کشاورزان بودند که وظیفۀ تأمین غلات و محصولات کشاورزی را بر عهده داشتند.
گروه چهارم «اهتوخوشی» بودند که همان گروه صنعتگران و پیشهوران باشند.
این مرحلۀ تقسیم کار نیز 50 سال به درازا انجامید تا هرکس جایگاه و گونۀ خود را به درستی بشناسد.
بدین اندرون سال پنجاه نیز
بخورد و بورزید و بخشید چیز
از این هر یکی را یکی پایگاه
سزاوار بگزید و بنمود راه
که تا هر کس اندازهٔ خویش را
ببیند بداند کم و بیش را
سپس به سراغ دیوان رفت و به آنها گفت تا آب را با خاک بیامیزند و از آن خشت و گچ آماده کنند و با آن بناهایی را بنیاد نهاد. بناهایی که با نقوش هندسی درست شده بود و دیوارهای آن با گچ، سفید و تزئین شده بود. بناهایی چون کاخ و حمام و ایوان.
سپس از سنگ سخت، چندین گونه گوهر و سنگ و فلزات گران بها چون یاقوت و عقیق و نقره و طلا را برای آراستن کشف کرد.
از دیگر دستآوردهای جمشید بوهای خوش مانند کافور، مشک، عود، عنبر و گلاب بود. بعد از آن رازهای پزشکی و درمان را کشف نمود تا مردم در تندرستی زندگی کنند و قبل از او کسی چنین سراغ این رازها نرفته بود.
پس از آن کشتیرانی و گذر کردن بر روی دریاها را کشف نمود و این کشف به کشورگشایی جمشید یاری رساند. چندین سال دیگر نیز تلاش نمود و صنعتی نبود که به دست او کشف و ابداع نگردد.
چون همۀ این کارها انجام شد، جمشید پا را از بزرگی خود فراتر نهاد و با هوش و فرۀ ایزدی تختی ساخت و آن را به انواع جواهرات آراست. هرگاه اراده میکرد دیوان (اجنه) آن را از زمین برمیداشتند و در حالی که پادشاه مانند خورشید تابان بر روی آن نشسته بود به آسمان میبردند.
همه کردنیها چو آمد به جای
ز جای مهی برتر آورد پای
به فرّ کیانی یکی تخت ساخت
چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت
که چون خواستی دیو برداشتی
ز هامون به گردون برافراشتی
چو خورشید تابان میان هوا
نشسته بر او شاه فرمانروا
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👏18👍3🥰2
شِکّرستان پارسی
#شاهنامه 1️⃣ – پادشاهی جمشید قسمت اول بنا داشتم داستان ضحاک را از شاهنامه نقل نمایم اما بهتر دیدم قدمی به عقب برگردم و ابتدا حکایت جمشید را بیان کنم و اندرزی که در این حکایت است که زمینهساز قدرت یافتن ضحاک میباشد. پادشاهی جمشید 700 سال به درازا کشید و در…
با وجودی که اطلاعات بنده در شاهنامه بسیار ناچیز است ولی سعی کردم در موضوع مورد نظر مقداری بررسی نمایم.
خوشبختانه پیامهای مکرری که از همراهان میرسد نشان از رضایت دوستان دارد. قسمت دوم زندگی جمشید را هم آماده نمودهام که به زودی پیشکش خواهد شد.
از دوستانی که دستی در ادبیات و شاهنامه دارند، درخواست کمک و راهنمایی دارم. به آیدی بنده @abbasi2153 پیام بدهید.
اینجا خانۀ همه ماست.
دوستان، همکاران و آشنایان را هم به شکرستان راهنمایی بفرمایید.
خوشبختانه پیامهای مکرری که از همراهان میرسد نشان از رضایت دوستان دارد. قسمت دوم زندگی جمشید را هم آماده نمودهام که به زودی پیشکش خواهد شد.
از دوستانی که دستی در ادبیات و شاهنامه دارند، درخواست کمک و راهنمایی دارم. به آیدی بنده @abbasi2153 پیام بدهید.
اینجا خانۀ همه ماست.
دوستان، همکاران و آشنایان را هم به شکرستان راهنمایی بفرمایید.
❤12👏6👍5
#شاهنامه 2️⃣ – پادشاهی جمشید قسمت دوم
در اولین قسمت از پادشاهی جمشید (اینجا) خواندیم که جمشید پس از پدرش طهمورث دیوبند (دیوان را سرکوب کرده بود و در غل و زنجیر نموده یا در غارها حبس کرده بود) با یاری فرۀ ایزدی کشفیات بسیاری را برای پیشرفت زندگی مردم و قدرتمند نمودن تاج و تخت انجام داد و برای بهبود کسب و کارها، مردم را به اصناف و انجمنهای مختلف تقسیم نمود که امروزه به آن تقسیم کار میگویند. آهن را در اختیار گرفت و با نرم کردن آن، زره و کلاهخود و شمشیر ساخت. با کمک دیوان (اجنه) کاخها و بناهای مستحکمی ساخت. کشتیسازی و حرکت بر روی دریا باعث قدرتمندتر شدن جمشید و یاریگر او در کشورگشایی شد. از کار زمین و دریا که فارغ شد هوس آسمان کرد؛ تخت شاهی او بر دوش دیوان در آسمان پرواز میکرد در حالی که خودش بر تخت نشسته بود. شاید فرزانۀ توس اشارتی میکند که جمشید کم کم خود را فراتر از دیگران انگاشت و ادعای نماینده خدا و آسمانی بودن از اینجا آغاز شد.
اما ادامۀ حکومت جمشید:
جهان بر اطراف تخت و حکومت او گرد آمدند و از بخت و رای او در شگفت بودند. مردمی که بر گرد او بودند جواهرات را نثار او مینمودند و آن روز را نوروز یعنی روز نو نامیدند.
در پایان سال که فروردین از رنج زمستان آسوده شد؛ بزرگان همه جا را آراستند و شراب و جام و نوازندگان را فراخواندند و جشن گرفتند. جشن فرخندۀ نوروز از آن پادشاهان برای ما به یادگار ماند که پایان تاریکی و سیاهی است.
بزرگان به شادی بیاراستند
می و جام و رامشگران خواستند
چنین جشن فرخ از آن روزگار
به ما ماند از آن خسروان یادگار
و به این ترتیب سیصد سال گذشت و در این سالها از مرگ، درد، رنج و بدی خبری نبود؛ هرچه بود زندگی بود و موسیقی و نوشانوش. دیوان نیز سر به فرمان جمشید در خدمتگزاری بودند. حیفم میآید سخن فردوسیِ فرزانه را حذف کنم:
چنین سال سیصد همی رفت کار
ندیدند مرگ اندر آن روزگار
ز رنج و ز بدشان نبد آگهی
میان بسته دیوان به سان رهی
به فرمان مردم نهاده دو گوش
ز رامش جهان پر ز آوای نوش
چنین تا بر آمد بر این روزگار
ندیدند جز خوبی از کردگار
تمام جهان سر به فرمان جمشید بودند و پادشاه با فرّ و شکوه ایزدی حکمرانی مینمود. پادشاهی و رهبری دینی را در دست داشت. جمشید در اینجا به بزرگان نگریست و کسی را از خودش بزرگتر ندید؛ خود را قدرت مطلقه دید که کسی چون او نیست. اینجاست که وضعیت دگرگون میشود.
منی کرد آن شاه یزدان شناس
ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس
بزرگان لشکری و مؤبدانی که شاید چون مدیحهسرا بودند و با دیگر کاتوزیان به کوه فرستاده نشده بودند را فراخواند و به آنان گفت: من جز خودم بزرگتری را در جهان نمیبینم؛ من هنر و دانش در جهان پدید آوردم؛ این تاج و تخت صاحبنامی را مانند من ندیده است؛ خوردنی، خواب، آرامش، تلاش، کامیابی و پیروزی شما همگی از من است. بزرگی و تاج پادشاهی و سروری از آن من است. آیا کسی هست که جز من کسی را پادشاه بداند؟
همه مؤابدن و سپاهیان سر به زیر افکنده و کسی را یارای سخن گفتن نبود و این طور شد که فرۀ ایزدی (شاید پشتیبانی مردم) از او رویگردان شد و آرامش شاه و مردم از بین رفت و دنیا پر از آشوب گردید.
چو این گفته شد فرّ یزدان از اوی
بگشت و جهان شد پر از گفتوگوی
جمشید خودخواهی کرد و در برابر یزدان خودش را کسی دانست؛ خودخواهی و خودرأیی جمشید باعث شکست و برگشتن روزگار خوشیها و کامیابیها شد.
فردوسی در اینجا چند نکتۀ زیبا و ارزشمند را بیان میکند که ممکن است برای هر حاکم و ملتی پیش بیاید. وقتی پادشاه و حاکم میشوی بیشتر در بندگی بکوش. از زبان فردوسی بشنویم:
منی چون بپیوست با کردگار
شکست اندر آورد و برگشت کار
چه گفت آن سخنگوی با فرّ و هوش
چو خسرو شوی بندگی را بکوش
به یزدان هر آن کس که شد ناسپاس
به دلش اندر آید ز هر سو هراس
به جمشید بر تیرهگون گشت روز
همی کاست آن فرّ گیتیفروز
و این ناسپاسی جمشید و فراموش کردن خدا و مردم باعث زوال و تیرهروزی بخت او و از بین رفتن فرۀ ایزدیاش شد.
از آن پس برآمد ز ایران خروش
پدید آمد از هر سویی جنگ و جوش
سیه گشت رخشنده روز سپید
گسستند پیوند از جمّشید
بر او تیره شد فرّهٔ ایزدی
به کژی گرایید و نابخردی
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
در اولین قسمت از پادشاهی جمشید (اینجا) خواندیم که جمشید پس از پدرش طهمورث دیوبند (دیوان را سرکوب کرده بود و در غل و زنجیر نموده یا در غارها حبس کرده بود) با یاری فرۀ ایزدی کشفیات بسیاری را برای پیشرفت زندگی مردم و قدرتمند نمودن تاج و تخت انجام داد و برای بهبود کسب و کارها، مردم را به اصناف و انجمنهای مختلف تقسیم نمود که امروزه به آن تقسیم کار میگویند. آهن را در اختیار گرفت و با نرم کردن آن، زره و کلاهخود و شمشیر ساخت. با کمک دیوان (اجنه) کاخها و بناهای مستحکمی ساخت. کشتیسازی و حرکت بر روی دریا باعث قدرتمندتر شدن جمشید و یاریگر او در کشورگشایی شد. از کار زمین و دریا که فارغ شد هوس آسمان کرد؛ تخت شاهی او بر دوش دیوان در آسمان پرواز میکرد در حالی که خودش بر تخت نشسته بود. شاید فرزانۀ توس اشارتی میکند که جمشید کم کم خود را فراتر از دیگران انگاشت و ادعای نماینده خدا و آسمانی بودن از اینجا آغاز شد.
اما ادامۀ حکومت جمشید:
جهان بر اطراف تخت و حکومت او گرد آمدند و از بخت و رای او در شگفت بودند. مردمی که بر گرد او بودند جواهرات را نثار او مینمودند و آن روز را نوروز یعنی روز نو نامیدند.
در پایان سال که فروردین از رنج زمستان آسوده شد؛ بزرگان همه جا را آراستند و شراب و جام و نوازندگان را فراخواندند و جشن گرفتند. جشن فرخندۀ نوروز از آن پادشاهان برای ما به یادگار ماند که پایان تاریکی و سیاهی است.
بزرگان به شادی بیاراستند
می و جام و رامشگران خواستند
چنین جشن فرخ از آن روزگار
به ما ماند از آن خسروان یادگار
و به این ترتیب سیصد سال گذشت و در این سالها از مرگ، درد، رنج و بدی خبری نبود؛ هرچه بود زندگی بود و موسیقی و نوشانوش. دیوان نیز سر به فرمان جمشید در خدمتگزاری بودند. حیفم میآید سخن فردوسیِ فرزانه را حذف کنم:
چنین سال سیصد همی رفت کار
ندیدند مرگ اندر آن روزگار
ز رنج و ز بدشان نبد آگهی
میان بسته دیوان به سان رهی
به فرمان مردم نهاده دو گوش
ز رامش جهان پر ز آوای نوش
چنین تا بر آمد بر این روزگار
ندیدند جز خوبی از کردگار
تمام جهان سر به فرمان جمشید بودند و پادشاه با فرّ و شکوه ایزدی حکمرانی مینمود. پادشاهی و رهبری دینی را در دست داشت. جمشید در اینجا به بزرگان نگریست و کسی را از خودش بزرگتر ندید؛ خود را قدرت مطلقه دید که کسی چون او نیست. اینجاست که وضعیت دگرگون میشود.
منی کرد آن شاه یزدان شناس
ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس
بزرگان لشکری و مؤبدانی که شاید چون مدیحهسرا بودند و با دیگر کاتوزیان به کوه فرستاده نشده بودند را فراخواند و به آنان گفت: من جز خودم بزرگتری را در جهان نمیبینم؛ من هنر و دانش در جهان پدید آوردم؛ این تاج و تخت صاحبنامی را مانند من ندیده است؛ خوردنی، خواب، آرامش، تلاش، کامیابی و پیروزی شما همگی از من است. بزرگی و تاج پادشاهی و سروری از آن من است. آیا کسی هست که جز من کسی را پادشاه بداند؟
همه مؤابدن و سپاهیان سر به زیر افکنده و کسی را یارای سخن گفتن نبود و این طور شد که فرۀ ایزدی (شاید پشتیبانی مردم) از او رویگردان شد و آرامش شاه و مردم از بین رفت و دنیا پر از آشوب گردید.
چو این گفته شد فرّ یزدان از اوی
بگشت و جهان شد پر از گفتوگوی
جمشید خودخواهی کرد و در برابر یزدان خودش را کسی دانست؛ خودخواهی و خودرأیی جمشید باعث شکست و برگشتن روزگار خوشیها و کامیابیها شد.
فردوسی در اینجا چند نکتۀ زیبا و ارزشمند را بیان میکند که ممکن است برای هر حاکم و ملتی پیش بیاید. وقتی پادشاه و حاکم میشوی بیشتر در بندگی بکوش. از زبان فردوسی بشنویم:
منی چون بپیوست با کردگار
شکست اندر آورد و برگشت کار
چه گفت آن سخنگوی با فرّ و هوش
چو خسرو شوی بندگی را بکوش
به یزدان هر آن کس که شد ناسپاس
به دلش اندر آید ز هر سو هراس
به جمشید بر تیرهگون گشت روز
همی کاست آن فرّ گیتیفروز
و این ناسپاسی جمشید و فراموش کردن خدا و مردم باعث زوال و تیرهروزی بخت او و از بین رفتن فرۀ ایزدیاش شد.
از آن پس برآمد ز ایران خروش
پدید آمد از هر سویی جنگ و جوش
سیه گشت رخشنده روز سپید
گسستند پیوند از جمّشید
بر او تیره شد فرّهٔ ایزدی
به کژی گرایید و نابخردی
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
1👏11❤7👍3
غزلی از دکتر صورتگر
@abbasi2153
غزلی از دکتر لطفعلی صورتگر
هر باغبان که گل به سوی برزن آورد
شیراز را دوباره به یاد من آورد
گویا این غزل را دکتر صورتگر در لندن سروده است هنگامی که یک دختر گلفروش صدا می زند: «گل دارم، گل آوردم» و استاد را به یاد شیراز میاندازد.
لطفعلی صورتگر، دکترای ادبیات انگلیسی از لندن، استاد ادبیات دانشگاه شیراز، مؤسس دانشگاه ادبیات شیراز در کنار حافظیه، استاد دانشگاه کلمبیا
متولد 1279 در شیراز - فرزند میرزا محمدعلی ملقب به مسعودالملک از خوشنویسان بنام شیراز، نوۀ آقا لطفعلی شیرازی (معروف به لطفعلی صورتگر) از نقاشان چیرهدست قرن سیزدهم هجری.
آرامگاه دکتر صورتگر در حیاط غربی حافظیه است.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
هر باغبان که گل به سوی برزن آورد
شیراز را دوباره به یاد من آورد
گویا این غزل را دکتر صورتگر در لندن سروده است هنگامی که یک دختر گلفروش صدا می زند: «گل دارم، گل آوردم» و استاد را به یاد شیراز میاندازد.
لطفعلی صورتگر، دکترای ادبیات انگلیسی از لندن، استاد ادبیات دانشگاه شیراز، مؤسس دانشگاه ادبیات شیراز در کنار حافظیه، استاد دانشگاه کلمبیا
متولد 1279 در شیراز - فرزند میرزا محمدعلی ملقب به مسعودالملک از خوشنویسان بنام شیراز، نوۀ آقا لطفعلی شیرازی (معروف به لطفعلی صورتگر) از نقاشان چیرهدست قرن سیزدهم هجری.
آرامگاه دکتر صورتگر در حیاط غربی حافظیه است.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤8🥰3👍1👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
غزلی از دکتر لطفعلی صورتگر
هر باغبان که گل به سوی برزن آورد
شیراز را دوباره به یاد من آورد
گویا این غزل را دکتر صورتگر در لندن سروده است هنگامی که یک دختر گلفروش صدا می زند: «گل دارم، گل آوردم» و استاد را به یاد شیراز میاندازد.
باغ ارم هم اکنون
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
هر باغبان که گل به سوی برزن آورد
شیراز را دوباره به یاد من آورد
گویا این غزل را دکتر صورتگر در لندن سروده است هنگامی که یک دختر گلفروش صدا می زند: «گل دارم، گل آوردم» و استاد را به یاد شیراز میاندازد.
باغ ارم هم اکنون
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
1❤12👍2👏1
همراهانی که دوست دارند عکس های امروز باغ ارم را با کیفیت اصلی دریافت نمایند می توانند پیام بدهند و تحویل بگیرند (پولی نیست😁)
🥰6❤4
#خاطرات_من 3️⃣3️⃣
با ضربه زدن بر روی قسمتهای آبیرنگ به مطلب مورد نظر، هدایت میشوید.
برای دسترسی به 32 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا-اینجا-اینجا) را ضربه بزنید.
گاهی با همکلاسیها دعوایمان میشد. داخل مدرسه کتککاری نمیکردیم؛ چون علاوه بر کتکهایی که به هم میزدیم، یک کتک هم از دفتر مدرسه میخوردیم. به علاوه توبیخ و سرزنش و احضار پدر و مادر توسط مدرسه.
هرگاه دعوا داشتیم با هم قرار میگذاشتیم: «تو راه فسّایی.» (فسا را با تشدید س تلفظ میکردیم.) راهی بود که قبل از درست شدن جادۀ روستا، مسیر رفتن به فسا بوده و مقداری که جلوتر میرفتند ادامهاش به همین جادۀ فعلی میرسیده است. راهی که از کنار تلمبۀ برادران بذرافشان (مصیب و محمد و مهدی) میگذشت و به طرف باغ حاجیبصیری میرفت.
نمیدانم رسمِ قرار دعوا در راه فسایی از چه زمانی پدید آمده بود؛ اما هرچه بود نسل به نسل و سینه به سینه به نسلهای دانشآموزان بعدی منتقل میشد و باز نمیدانم دانشآموزانی که در جهات و مسیرهای دیگر روستا بودند نیز چنین رسمی داشتند یا نه و اگر داشتند برای دعوا به کجا میرفتند؟ این چیزی است که باید یک مورخ یا جامعهشناس ماهر در بارۀ آن تحقیق کند!
گاهی مستقیم از مدرسه با هم راه میافتادیم و به سر قرار میرفتیم و گاهی هم قرار را برای عصر میگذاشتیم. در چنین مواقعی حتما چوبی، تکه هیزمی، چیزی به عنوان اسلحه با خودمان میآوردیم. دعوا و کتککاری که تمام میشد عین چندتا دوست، گپزنان با هم به طرف خانه برمیگشتیم.
گاهی یک طرف دعوا تقلب می کرد و علاوه بر همکلاسیها، یک دوست، یا برادر یا همسایهای را با خودش میآورد. راستش را بگویم من یک بار چنین کردم و برادر بزرگترم را با خودم به سر قرار بردم. اما برای این تقلب، دلیل محکمهپسندی داشتم.
قبلا گفته بودم که خانۀ ما دور از خانههای روستا بود و باید 200 متری در بین مزارع عبور میکردیم تا به اولین خانهها برسیم. در اولین خانههای کوچه، چند خانواده بودند که نوعا با هم اقوام بودند یا با هم ارتباط خانوادگی بیشتری داشتند و هنگام دعوا، این بچهها با هم بودند؛ مشکل دیگر این بود که تقریبا تمامی این بچهها از نظر سن از من بزرگتر بودند؛ از نظر جثه که من تا زیر بازوی آنها هم نبودم و اگر همکلاسی بودیم دلیلش رفوزه شدن آنها بود. من اگر یک طرف دعوا بودم، تقریبا تنها بودم و نیز پیشاپیش شکست خورده محسوب میشدم؛ به علاوه که قبلا گفتم از بچگی ترسو هم بودم.
آن روز یک طرف دعوا سه تا از همکلاسیها بودند و این طرف هم من بودم و دوست دیرینم آقای داوود گندمکار. هرچه حساب کردیم آنها تعدادشان بیشتر بود و متوجه شدیم قرار است پسر بزرگ همسایهشان که همسن برادر بزرگتر من بود را با خودشان بیاورند.
موضوع را با برادرم در میان گذاشتیم و او که عشق دعوا بود با ما راه افتاد تا به راه فسایی رسیدیم. صفآرایی عین عکسهایی که از سپاه ایران و توران در کتابهای درسی دیده بودیم انجام شد. ناگهان یک نفرشان سوت زد و دو نفر از پشت کپه سنگها بیرون آمدند. به قول سعدی: «ما در این حالت که دو هندو از پس سنگی سر بر آوردند و قصد قِتال ما کردند. به دست یکی چوبی و در بغل آن دیگر کلوخ کوبی». نفسم بند آمده بود چونان «پِت پت رنجورِ شمعی در جوار مرگ» ولی برادرم پا به میدان گذاشت و من هم دل و جرأتی پیدا کردم و در پناهش حرکت کردم. حسن با آن حالت شلختگی همیشگیاش در حال دویدن به سمت ما بود؛ صحنههای وقتی که فلک میشد و با حال زار نعره میزد و مثل مار به خودش میپیچید در ذهنم زنده شد. جرأت یافتم؛ از فرصت استفاده کردم و پایم را سد راهش کردم؛ روی زمین پهن شد. از ترس اینکه بلند شود و حسابم را برسد؛ پیشدستی کردم و چندتا مشت و تیپا نثارش کردم. جنگ با میدانداریِ برادرم مغلوبه شد. کتک را که خوردند چوب و هیزمها را گذاشتند و فرار کردند و ما هم با این غنائم ارزشمند راهی خانه شدیم. در آن روزگار که گاز و برق نبود؛ سوخت خانهها علاوه بر نفت، از هیزم و فضولات دامها تأمین میشد. با این توضیح مشخص میشود که ما چه غنیمت ارزشمندی را به دست آورده بودیم. خانواده هم خوشحال که ما عاقل شدهایم و برای آوردن هیزم به کوه رفتهایم.
فردا اول صبح با هم به طرف مدرسه راه میافتادیم. انگار نه انگار که دیروز لشکرکشی بوده است.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
با ضربه زدن بر روی قسمتهای آبیرنگ به مطلب مورد نظر، هدایت میشوید.
برای دسترسی به 32 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا-اینجا-اینجا) را ضربه بزنید.
گاهی با همکلاسیها دعوایمان میشد. داخل مدرسه کتککاری نمیکردیم؛ چون علاوه بر کتکهایی که به هم میزدیم، یک کتک هم از دفتر مدرسه میخوردیم. به علاوه توبیخ و سرزنش و احضار پدر و مادر توسط مدرسه.
هرگاه دعوا داشتیم با هم قرار میگذاشتیم: «تو راه فسّایی.» (فسا را با تشدید س تلفظ میکردیم.) راهی بود که قبل از درست شدن جادۀ روستا، مسیر رفتن به فسا بوده و مقداری که جلوتر میرفتند ادامهاش به همین جادۀ فعلی میرسیده است. راهی که از کنار تلمبۀ برادران بذرافشان (مصیب و محمد و مهدی) میگذشت و به طرف باغ حاجیبصیری میرفت.
نمیدانم رسمِ قرار دعوا در راه فسایی از چه زمانی پدید آمده بود؛ اما هرچه بود نسل به نسل و سینه به سینه به نسلهای دانشآموزان بعدی منتقل میشد و باز نمیدانم دانشآموزانی که در جهات و مسیرهای دیگر روستا بودند نیز چنین رسمی داشتند یا نه و اگر داشتند برای دعوا به کجا میرفتند؟ این چیزی است که باید یک مورخ یا جامعهشناس ماهر در بارۀ آن تحقیق کند!
گاهی مستقیم از مدرسه با هم راه میافتادیم و به سر قرار میرفتیم و گاهی هم قرار را برای عصر میگذاشتیم. در چنین مواقعی حتما چوبی، تکه هیزمی، چیزی به عنوان اسلحه با خودمان میآوردیم. دعوا و کتککاری که تمام میشد عین چندتا دوست، گپزنان با هم به طرف خانه برمیگشتیم.
گاهی یک طرف دعوا تقلب می کرد و علاوه بر همکلاسیها، یک دوست، یا برادر یا همسایهای را با خودش میآورد. راستش را بگویم من یک بار چنین کردم و برادر بزرگترم را با خودم به سر قرار بردم. اما برای این تقلب، دلیل محکمهپسندی داشتم.
قبلا گفته بودم که خانۀ ما دور از خانههای روستا بود و باید 200 متری در بین مزارع عبور میکردیم تا به اولین خانهها برسیم. در اولین خانههای کوچه، چند خانواده بودند که نوعا با هم اقوام بودند یا با هم ارتباط خانوادگی بیشتری داشتند و هنگام دعوا، این بچهها با هم بودند؛ مشکل دیگر این بود که تقریبا تمامی این بچهها از نظر سن از من بزرگتر بودند؛ از نظر جثه که من تا زیر بازوی آنها هم نبودم و اگر همکلاسی بودیم دلیلش رفوزه شدن آنها بود. من اگر یک طرف دعوا بودم، تقریبا تنها بودم و نیز پیشاپیش شکست خورده محسوب میشدم؛ به علاوه که قبلا گفتم از بچگی ترسو هم بودم.
آن روز یک طرف دعوا سه تا از همکلاسیها بودند و این طرف هم من بودم و دوست دیرینم آقای داوود گندمکار. هرچه حساب کردیم آنها تعدادشان بیشتر بود و متوجه شدیم قرار است پسر بزرگ همسایهشان که همسن برادر بزرگتر من بود را با خودشان بیاورند.
موضوع را با برادرم در میان گذاشتیم و او که عشق دعوا بود با ما راه افتاد تا به راه فسایی رسیدیم. صفآرایی عین عکسهایی که از سپاه ایران و توران در کتابهای درسی دیده بودیم انجام شد. ناگهان یک نفرشان سوت زد و دو نفر از پشت کپه سنگها بیرون آمدند. به قول سعدی: «ما در این حالت که دو هندو از پس سنگی سر بر آوردند و قصد قِتال ما کردند. به دست یکی چوبی و در بغل آن دیگر کلوخ کوبی». نفسم بند آمده بود چونان «پِت پت رنجورِ شمعی در جوار مرگ» ولی برادرم پا به میدان گذاشت و من هم دل و جرأتی پیدا کردم و در پناهش حرکت کردم. حسن با آن حالت شلختگی همیشگیاش در حال دویدن به سمت ما بود؛ صحنههای وقتی که فلک میشد و با حال زار نعره میزد و مثل مار به خودش میپیچید در ذهنم زنده شد. جرأت یافتم؛ از فرصت استفاده کردم و پایم را سد راهش کردم؛ روی زمین پهن شد. از ترس اینکه بلند شود و حسابم را برسد؛ پیشدستی کردم و چندتا مشت و تیپا نثارش کردم. جنگ با میدانداریِ برادرم مغلوبه شد. کتک را که خوردند چوب و هیزمها را گذاشتند و فرار کردند و ما هم با این غنائم ارزشمند راهی خانه شدیم. در آن روزگار که گاز و برق نبود؛ سوخت خانهها علاوه بر نفت، از هیزم و فضولات دامها تأمین میشد. با این توضیح مشخص میشود که ما چه غنیمت ارزشمندی را به دست آورده بودیم. خانواده هم خوشحال که ما عاقل شدهایم و برای آوردن هیزم به کوه رفتهایم.
فردا اول صبح با هم به طرف مدرسه راه میافتادیم. انگار نه انگار که دیروز لشکرکشی بوده است.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
1❤9👏6🤣4🎉1🤩1