شِکّرستان پارسی
743 subscribers
99 photos
92 videos
3 files
568 links
شکرستان پارسی حاوی دلنوشته‌هایی است که از حس زیبای سعدی و حافظ و ... به دست می‌آید و نیز نکات شیرین و خاطرات و داستان.
آیدی مدیر کانال:
@abbasi2153

🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
Download Telegram
حافظ ❤️ هم اکنون 29 مرداد 1404
❤10👏1
حافظ ❤️ هم اکنون 29 مرداد 1404
1❤14👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شهرِ یاران بود و خاک مهربانان این دیار

هم اکنون حافظیه ❤️
https://t.me/ShekarestaneParsi
1❤13👏2🎉2
علی اکبر خان شیدا زادهٔ ۱۲۲۲ خورشیدی در شیراز – درگذشتهٔ ۱۲۸۵ خورشیدی در تهران، همزمان با امضای فرمان مشروطیت در زمان مظفرالدین شاه.
شیدا موسیقی‌دان، شاعر، ترانه‌سرا و خوشنویس بود.
تصنیف‌سازی در موسیقی ایرانی با شیدا آغاز می‌گردد و او بود که راهنمای عارف قزوینی در ساخت تصنیف بود. هرچند تصنیف و تصنیف‌خوانی از قدیم رواج داشته است و حافظ با تعبیر «قول و غزل» از آن یاد می‌کند؛ گویا خودِ حافظ نیز در مجالس، تصنیف می‌خواند. تصنیف‌های شیدا به خاطر روح عاشقانۀ شیدا، نوعا عاشقانه است اما عارف بیشتر تصنیف‌های میهنی و سیاسی دارد.
گِلی که علی اکبرخان را با آن سرشته بودند؛ خمیرمایه‌ای از خاک سعدی داشت و نیز آتشی از خاک شیراز که شور و شیدایی، ویژگی خاص او بود.
باد صبح و خاک شیراز آتشیست
هر که را در وی گرفت آرام نیست

شیدا به تهران می‌رود. در آن سال‌ها، زندگی حرفه‌ای موسیقی در دست گروه‌های نوازنده یهودی بود که نوازندگی و اجرای موسیقی را در مجالس بزم و طرب بر عهده داشتند. در کنار این گروه، آنهایی که کار آهنگسازی داشتند از سازِ سه‌تار استفاده می‌کردند و علاوه بر آن گروه‌های دراویش و صوفیان از این ساز به عنوان ساز تنهایی خویش استفاده می‌نمودند. علی اکبرخان به هر دو گروه وابسته بود. در سال‌هایی که شیدا سه‌تار می‌نواخت، تنها هفتاد سال از رواج سه‌تار به شکل کنونی آن در ایران می‌گذشت.
در آغاز عرض کردم خمیرِ وجودی شیدا با سعدی آمیخته بود اما سعدی توان و تحمل داشت ولی شیدا، تحمل عشق برایش سخت و سنگین بود:
چون دور عارض تو برانداخت رسم عقل
ترسم که عشق در سر سعدی جنون شود

و سرانجام علی اکبرخان، عاشق زنی یهودی به نام مرضیه می‌شود. همین عشق سرانجام کارش را به جنون و شیدایی کشاند. شماری از ترانه‌ها و ساخته‌های او متاثر از همین عشقی است که آتشی بر جان و زندگی‌اش افکند.
از مهم‌ترین و معروف‌ترین تصانیفِ شیدا می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:
1- دوش دوش 2- امشب شب مهتابه 3- بت چین 4- عشق تو آتش جانا زد بر دل من 5- ناوک مژگان 6- کیه کیه در می‌زنه 7- از غم عشقت دل شیدا شکست 8- ماه غلام رخ زیبای توست 9- سرو خجل

از شیدا نوشتم و 😭😭 😭😭
در پست بعدی یک اجرا از تصنیف شب مهتاب را تقدیم می‌کنم. این اثر از خانمی با نام هنری «نوا» است که موفق نشدم نام اصلی او را پیدا کنم. ضمنا اولین اجرای این تصنیف است که ضبط شده است.
در لینک زیر:
https://t.me/ShekarestaneParsi/713
🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤9
امشب شب مهتابه
بانو نوا
اولین اجرای ضبط شدۀ تصنیف «شب مهتاب» توسط بانو نوا
تصنیف از علی اکبر خان شیدا

امشب به بر من است آن مایۀ ناز
یا رب تو کلید صبح در چاه انداز
ای روشنی صبح به مشرق برگرد
ای ظلمت شب با من غمدیده (بیچاره) بساز

تصنیفی بسیار زیبا که خیلی از خوانندگان آن را اجرا نموده اند.

شرح زندگی شیدا در پست قبل، لینک زیر:
https://t.me/ShekarestaneParsi/712

🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤18👏1
نوبت به قسمت 11 شاهنامه و ادامه داستان فریدون و ضحاک رسیده بود اما حرکت زشت و سخیف یک پرستویِ دلقکِ لوده و توهین‌های زشت به فردوسی و دیگر بزرگان، مرا بر آن داشت تا ابتدا نکته‌ای را عرض کنم و سپس به سراغ داستان فریدون برویم.
خط قرمز فرهنگ و ادبیات ما، بزرگان این مرز و بوم هستند؛ خصوصا فردوسی بزرگ که زنده کنندۀ زبان فارسی از پسِ تاراج اعراب و ترکان است.
فردوسی با شاهنامه، کاخی بلند در زبان فارسی پی افکند که از باد و باران گزند نیابد؛ این را اهل خرد و دانش و هوش درک می‌کنند نه لودگانی که برای تکه استخوانی خوش‌آمد اصحاب قدرت می‌گویند:
هر آنکس که دارد هُش و رای و دین
پس از مرگ بر من کند آفرین

اکانت منسوب به استاد شفیعی کدکنی این بیت را در پاسخ لودگی این خانم نوشت:
زمانه بس که پلید و پلشت و مسخره شد
عیارْسنجیِ خورشید، کارِ شب‌پره شد
بسیار کسانی بودند که تصور نمودند با ناخن کشیدن بر چهرۀ بزرگان، بزرگ می‌شوند. مقدمه‌ای از کتابی از احمد شاملو را می‌خواندم که حافظ و سعدی و دیگر بزرگان را عددی به حساب نیاورده بود و تنها خود را شاعر و بزرگ می‌دانست. بله وقتی تعریفِ بزرگ بودن تغییر کند؛ شب‌پره هم بازیگر میدان می‌شود؛ کسانی که هنوز نمرده‌اند اما مرده‌اند.
باید به این افراد و این خانم که نهایت افتخارش به لودگی است (چون لودگی با طنز تفاوت دارد) بیت حافظ را گوشزد کرد:
ای مگس عرضۀ سیمرغ نه جولانگه توست
عِرضِ خود می‌بری و زحمت ما می‌داری

شاید تعبیر «شب‌پره» در سخن استاد شفیعی کدکنی و تعبیر «مگس» در سخن حافظ خیلی هم برای چنین شخصی زیادی باشد. به نظرم این 🪳 بهتر است.
کجایند کسانی که چند روز، تیپ وطن‌پرستی گرفته بودند و در و دیوار شهر را پر از تصاویر فردوسی و کوروش و آرش و پادشاهان ساسانی کرده بودند؟
البته که همه می‌دانیم میهن‌دوستی همین قدر برازندۀ برخی افراد است که توحید، برازندۀ عابدان معابد هندوان.

نهان گشت کردار فرزانگان
پراگنده شد کام دیوانگان

هنر خوار شد جادویی ارجمند
نهان راستی، آشکارا گزند
🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👍11👏5❤2
در بخش‌های پیشین (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا) از پادشاهی جمشید تا بر سر کار آمدن ضحاک و ماران ضحاک و ستم‌کاری‌های او گفتم. مغز آبتین پدر فریدون، خوراک ماران ضحاک شد و فرانک، فرزند را مخفیانه به مرغزاری برد. فریدون با شیر گاو بَرمایه پرورش یافت ولی آن گاو هم به دست ضحاک کشته شد.
کاوۀ آهنگر برای دادخواهی به بارگاه ضحاک آمد و گواهی بزرگان مبنی بر درست‌کار بودن ضحاک را درید و اینک ادامه ماجرا:

کاوه در حالی که چرم آهنگری را بر سر نیزه کرده بود و مردم بر گِرد او انجمن گردیده بودند؛ به سوی خانۀ فریدون حرکت کرد. هنگامی که فریدون را دیدند، غریو و غوغا از انجمن برخاست. فریدون چون آن چرم پاره را بر نیزه دید آن را به فال نیک گرفت و:
بیاراست آن را به دیبای روم
ز گوهر بر و پیکر از زرِّ بوم
بزد بر سر خویش چون گرد ماه
یکی فالِ فرخ‌پی افکند، شاه
فرو هشت ازو سرخ و زرد و بنفش
همی‌خواندْش کاویانی درفش

از آن زمان به بعد هرکسی به پادشاهی رسید و تاج بر سر نهاد؛ بر آن چرم که در ظاهر بی‌ارزش بود ولی نماد مبارزه با اهریمن بود، گوهرهای جدید آویخت و با ابریشم و دیبا آن را آراستند. اختر و نشان کاویانی که در شب تیره مانند خورشید بود و مایۀ امیدواری مردم ایران، بدین گونه به عنوان پرچم سپاه ایران باقی ماند.
فریدون که اوضاع جهان را این گونه دید فهمید که بخت و اقبال از ضحاک برگشته است بنابراین
سوی مادر آمد کمر بر میان
به سر برنهاده کلاه کیان
که من رفتنی‌ام سوی کارزار
ترا جز نیایش مباد ایچ کار
ز گیتی جهان‌آفرین را پرست
ازو دان بهر نیکی زور دست

فرانک (مادر فریدون) آب از دیدگان فرو ریخت و خدا را خواند: ای یزدان جهاندار، من فرزندم را به تو سپردم؛ بدی‌ها را از او دور دار و یاری کن تا گیتی از نابخردان خالی گردد.
فریدون سبک، سازِ رفتن گرفت
سخن را ز هر کس نهفتن گرفت

فریدون دو برادر بزرگ‌تر داشت به نام‌های کیانوش و پرمایه. به برادران گفت: شاد و خرم باشید ای دلیران. بدانید که دنیا جز به خوبی نمی‌چرخد و تاج بزرگی به ما بازخواهدگشت. بروید و آهنگران دانا را بیاورید تا گرزی گران بسازند.
برادران فورا به بازار آهنگران رفتند و بهترین و نام‌آورترین آهنگران را به نزد فریدون خواندند. فریدون طرح و شکل گرزی که مورد نظرش بود را برای آهنگران طراحی کرد؛ گرزی که سر آن به یاد ستمی که بر گاوِ بَرمایه رفته بود؛ مانند سر گاومیش بود. (این گرز در تاریخ اساطیر ایران به نام «گرز گاوسر» معروف است و پهلوانان بزرگ چون رستم گرزی به این شکل داشتند.)
بر آن دست بردند آهنگران
چو شد ساخته کارِ گرزِ گران
به پیش جهانجوی بردند گرز
فروزان به کردار خورشیدِ بُرز
پسند آمدش کار پولادگر
ببخشیدشان جامه و سیم و زر

و سپس به آنها امید مهتری و بزرگی داد و گفت اگر ضحاک اژدهافش را نابود کنم شما را از خواری و ذلت، نجات می‌دهم.
فریدون کمر به کین‌خواهی پدر بست و با سپاهی انبوه که پیلان قوی بنیه و گاومیشان، توشه آنها را حمل می‌کردند با بخت نیک و فال پیروزی در خرداد به سوی ضحاک روانه شد. دو برادر، کیانوش و پرمایه نیز در رکاب او بودند.
همی رفت منزل به منزل چو باد
سری پر ز کینه، دلی پر ز داد
به اروندرود اندر آورد روی
چنان چون بُوَد مرد دیهیم‌جوی
اگر پهلوانی ندانی زبان
به تازی تو اروند را دجله خوان
دگر منزلْ آن شاه آزادمرد
لب دجله و شهر بغداد کرد

وقتی به اروند رسید به نگهبانان و رودبانان درود فرستاد و به رئیس نگهبانانِ اروند، پیام داد که هم اکنون کشتی را بر آب بیفکن و مرا و سپاهم را به آن سوی اروند ببر؛ هیچکس نباید در این سوی اروند بماند. باید فورا به آن سوی برویم.
اما نگهبان رود نپذیرفت و گفت: ضحاک، پادشاه جهان در نهان به من دستور داده است که حتی یک پشه نباید از رود عبور کند مگر این که مجوز و مُهر مرا داشته باشد.
فریدون چو بشنید شد خشمناک
ازان ژرفْ دریا نیامدْش باک
هم آنگه میانِ کیانی ببست
بران بارهٔ تیزتک بر نشست
سرش تیز شد کینه و جنگ را
به آب اندر افگند گلرنگ را

فریدون بر اسب گلرنگ نشست و با یارانش با سری پر از کین، به رودخانه زدند؛ از آب که گذر نمودند به سوی بیت المقدس که مرکز حکومت ضحاک بود و آن زمان آن را «کنگ دژهودج» می‌نامیدند؛ رو نهادند.

روزگار ستمگر به پایان نزدیک می‌شود.
🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤8👍4👏1
استاد مظاهر مصفا و زندگی سعدی
@abbasi2153
سخنان ارزشمند و شیرین دکتر مصفا در باره تاریخچه زندگی سعدی و تأثیر سعدی بر ادب فارسی
برگرفته از کانال ارزشمند سرکار خانم فقیهی‌کیا @OnlineSadi
توصیه می‌کنم این فایل را از دست ندهید.
خودم چندبار گوش کردم و لذت بردم.
🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤8👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چه می‌شود گفت در باره این غزل؟ جز تعظیم در برابر سخن‌سرای بزرگ شیراز؟
واقعا در دل شیدای سعدی چه می‌گذشته؟

من از تو روی نپیچم گرم بیازاری
که خوش بود ز عزیزان تحمل خواری

به هر سلاح که خون مرا بخواهی ریخت
حلال کردمت الا به تیغ بیزاری

تو در دل من از آن خوشتری و شیرین‌تر
که من ترش بنشینم ز تلخ گفتاری

اگر دعات ارادت بود و گر دشنام
بگوی از آن لب شیرین که شهد می‌باری

اگر به صید رَوی وحشی از تو نگریزد
که در کمند تو راحت بود گرفتاری

به انتظار عیادت که دوست می‌آید
خوش است بر دلِ رنجورِ عشق، بیماری


گرم تو زهر دهی چون عسل بیاشامم
به شرط آن که به دست رقیب نسپاری

تو می‌روی و مرا چشم و دل به جانب توست
ولی چه سود که جانب نگه نمی‌داری

گرت چو من غم عشقی زمانه پیش آرد
دگر غم همه عالم به هیچ نشماری

درازنای شب از چشم دردمندان پرس
که هر چه پیش تو سهل است سهل پنداری

حکایت من و مجنون به یکدگر ماند
نیافتیم و بمردیم در طلبکاری

بنال سعدی اگر چاره وصالت نیست
که نیست چاره بیچارگان به جز زاری

🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤16👏1
Saz va Avaz
Ostad Shajarian
نمی‌دانم برای شما هم پیش آمده که یک غزل، یک آواز یا تصنیف، به ذهنتان بچسبد و رهایتان نکند؟
چندین روز فکر و ذهن را به خودش مشغول می‌کند و غرق زیبایی‌ها و معانی آن می‌شوید.
چند روز گذشته آواز بیات ترک بر غزل «سایه» از آلبوم «به یاد عارف» با آواز شجریان برای من چنین حکمی پیدا کرده است.
قسمت اول این آواز که در گوشۀ بیات ترک است را تقدیم می‌کنم. از زیباترین بیات ترک‌های شجریان
غزل: امیرهوشنگ ابتهاج «سایه»
سنتور: پشنگ کامکار
تار: محمدرضا لطفی
نه لب گشايدم از گل، نه دل کشد به نبيد
چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسيد

🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤10👍1
فعلا این تصور مربوط به کتاب پنجم ابتدایی دهۀ 50 را داشته باشید.
درس آرش کمانگیر که ارتباطی با ادامۀ #خاطرات_من دارد
40 قسمت قبل را در لینک‌های زیر ملاحظه فرمایید تا به زودی قسمت 41 را تقدیم کنم. مخصوصا که خواهر کوچک‌ترم شدیدا تذکر داده که «مدتی این مثنوی تأخیر شد.»

برای دسترسی به 40 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا-اینجا-اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا) را ضربه بزنید.

مدیر کانال: @abbasi2153
❤5👏3🥰1
#خاطرات_من 1️⃣4️⃣
برای دسترسی به 40 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا-اینجا-اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا) را ضربه بزنید.

در قسمت قبل گفتم که برادر بزرگم به سربازی رفت. و ادامۀ آن حکایت:
در این زمان بود که شغل دیگری نیز پیدا کرده بودیم. من و برادرانم، کاتبِ نامه به برادرم و دیگر سربازان همسایه بودیم و نیز باید نامه‌هایی که می‌رسید را برای پدر و مادر یا همسایه‌ها بخوانیم. گاهی مادر دلتنگ می‌شد و نامۀ چند روز قبل را می‌آورد:
- ننه ای نامو یه دفۀ دیه بخون!
نامه نوشتن کار سختی بود؛ نمی‌دانستیم چه بنویسیم. با اصرار مادر شروع می‌کردیم؛ چیزهایی تکراری را به عنوان مقدمه در اول همۀ نامه‌ها می‌نوشتیم و سپس نوبت به نوشتن توصیه‌ها و سفارشات مادرم می‌رسید. در آخر بخشی بود به نام دعارسانی که مشتمل بر ردیف کردن اسامی اقوام، آشنایان، همسایه‌ها و دیگر کسانی بود که به گیرندۀ نامه سلام می‌رساندند. اتفاق می‌افتاد که شیطنت می‌کردیم و دزدکی یک چیز مسخره‌ای هم از خودمان به آخر آن می‌افزودیم؛ مثلا خبر مردن یک پیرزن یا پیرمرد یا یک خبر فیک خنده‌دار. گاهی نیز همسایه‌ها با یک برگ کاغذ و پاکت نامه به خانۀ ما می‌آمدند تا برای بچه‌هایشان که به سربازی رفته بودند نامه بنویسیم. همین نامه‌نگاری‌ها، اندکی سوادِ نگارشی ما را بالا می‌برد و برای درس انشاء کمک خوبی بود.
پاییز بود که پدرم گفت می‌خواهیم با چندتا از هم محلی‌ها برای دیدن سربازان به سیرجان برویم؛ تو را هم با خودم می‌برم. خبری بود بسیار جالب و شیرین. هم پس از چند ماه، برادرم را می‌دیدم و هم برای اولین بار علاوه بر شهر خودمان – فسا – شهرهای دیگری را هم می‌دیدم؛ آن هم در استانی دیگر. علاوه بر این، می‌توانستم در بین هم‌کلاسی‌هایم از اولین کسانی باشم که یک سفر طولانی داشته است. خودم را در مدرسه و کوچه در بین همسالانم تصور می‌کردم که به گِردم حلقه زده‌اند؛ دست‌ها در زیر چانه و در سکوت محض همراه با شگفتی و شیفتگی به خاطرات سفر گوش می‌کنند. تقریبا صحنه‌ای که در کتاب فارسی برادرم در ابتدای درس آرش کمانگیر، بچه‌ها به دور عمو نوروز جمع شده بودند و به داستان آرش گوش می‌کردند.
روزشماری می‌کردم تا اینکه روز موعود نزدیک شد. اما هر لحظه بیم لغو سفر، سایۀ خود را بر روح و روانم تحمیل می‌کرد. لباس شیک آن دوران را پوشیدم، سوغاتی‌هایی که مادرم تهیه کرده بود را برداشتیم؛ چون اتوبوس در این مسیر وجود نداشت صبح علی الطلوع چندین خانواده، زن و مرد و بچه و بزرگ کنار جاده ایستادیم تا یک کامیون که به سمت جنوب می‌رفت ما را سوار کرد. بارِ کامیون کیسه‌های آرد بود و ما روی کیسه‌ها نشستیم. سفر خوش و دلنوازی بود مخصوصا که از آن بالا تمام مناظر اطراف در تیررسِ دید قرار می‌گرفتند.
رفتیم و رفتیم تا نزدیکی‌های ظهر به سه راهی گَهکُم رسیدیم. یک مسیر به طرف بندرعباس می‌رفت و یک مسیر به طرف سیرجان. در آن بیابانِ کویری، تنها یک قهوه‌خانه وجود داشت. در سایۀ درخت گزی که در آنجا روییده بود منتظر ماندیم تا وسیله نقلیه‌ای برسد و با آن به سیرجان برویم.
بالاخره به سیرجان رسیدیم دو سه روز در آنجا بودیم و هر روز برادرم را ملاقات می‌کردیم. چه با ابهت شده بودند. شیک و تر و تمیز؛ با لباس‌های فرمِ سفیدرنگِ نیروی دریایی شاهنشاهی.
روز اول وقتی که همۀ خانواده‌ها داخل پارک جنگلی جلوی پادگان نشسته بودیم و منتظر بیرون آمدن سربازان برای ملاقات بودیم؛ یکی از همسایه‌ها که بسیار زن ساده‌دلی بود گفت: پَ کو بچۀ من؟
- اون که کمی قدش بلنده پسر شما است.
- نه پسرم نیس. پسرم وقتی رفت سربازی، کلاه نداشت!

در این سفر، جمشید دوست و همکلاسی و همسایۀ قدیمی هم با پدرش همراه ما بودند. خانوادۀ جمشید علاوه بر دیدار با فرزندشان که سرباز بود؛ با اقوام سیرجانی‌شان نیز دیدار می‌کردند؛ چون اصالت آنها از سیرجان بود.
وقتی از این سفر برگشتم؛ بچه‌ها به دید دیگری – شاید در حد مارکوپولو – به من نگاه می‌کردند و من هم مارکوپولووار خاطرات سفر را با آب و تاب برایشان تعریف می‌کردم. گویی تصور می‌کردیم که این سفر به اندازه تمام سفرهای سعدی بر دانش و تجربه من افزوده باشد. در زمانی که تلویزیون در خانه‌ها نبود و اکثر خانه‌ها حتی رادیو نداشتند و روزنامه و مجله جزء اشیاء لوکس محسوب می‌شد و تقریبا در هیچ خانه‌ای یافت نمی‌شد؛ شنیدن خاطرات سفر و وضعیت دیگر شهرها از زبان یک شاهد زنده بسیار شیرین و جذاب بود.
🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را به دوستانتان معرفی فرمایید.

https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤6🥰4👏2🤩2
خوانش و بررسی یک غزل سعدی؟
یک غزل بی‌نظیر و اعجازگونه که فقط از خداوند سخن برمی‌آید.
به زودی
❤9👏2
لااُبالی چه کند دفتر دانایی را؟
طاقتِ وعظ نباشد سر سودایی را

آب را قول تو با آتش اگر جمع کند
نتواند که کند عشق و شکیبایی را

دیده را فایده آن است که دلبر بیند
ور نبیند چه بود فایده بینایی را؟

عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوست؟
یا غم دوست خورد یا غم رسوایی را

همه دانند که من سبزهٔ خط دارم دوست
نه چو دیگر حَیَوان. سبزهٔ صحرایی را

من همان روز دل و صبر به یغما دادم
که مقید شدم آن دلبر یغمایی را

سرو بگذار که قدی و قیامی دارد
گو ببین آمدن و رفتن رعنایی را

گر برانی نرود ور برود باز آید
ناگزیر است مگس، دکهٔ حلوایی را

بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس
حد همین است سخندانی و زیبایی را

سعدیا نوبتی امشب دهل صبح نکوفت
یا مگر روز نباشد شب تنهایی را

بیت 2:
آب را قول تو با آتش اگر جمع کند
نتواند که کند عشق و شکیبایی را
سعدی در تشبیهی زیبا از یک امر غیرممکن و محال صحبت می‌کند. اگر در حرف بتوانی آب و آتش را با هم جمع کنی اما حتی در حرف نمی‌شود عشق را با صبر و شکیبایی با هم جمع کرد. محال بودن اجتماع این دو، از جمع شدن آب و آتش هم غیرممکن‌تر است.

بیت 3:
دیده را فایده آن است که دلبر بیند
ور نبیند چه بود فایده بینایی را؟
فایدۀ چشم آن است که دلبر را ببیند. اگر او را نبیند فایده‌اش چیست؟

بیت 4:
عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوست؟
یا غم دوست خورد یا غم رسوایی را
عاشق یا غم دوست را می‌خورد یا نگران و ناراحت از رسوایی عشق است. کدام را انتخاب کند؟ سعدی به طور مخفیانه می‌گوید که عاشق از سرزنش دوست و دشمن و رسوایی نمی‌هراسد. پس فقط غم دوست را می‌خورد و رسوایی برایش مهم نیست.

بیت 7:
سرو بگذار که قدی و قیامی دارد
گو ببین آمدن و رفتن رعنایی را
سرو را رها کن که فقط بلندی و ایستادگی دارد (پای سروِ بوستانی در گِل است «سعدی»)؛ بلکه آمدن و رفتن و حرکتِ محبوب را ببین. سرو بوستان فقط بلندبالاست اما حرکت ندارد ولی سرو بلندبالای من حرکت هم دارد. آن هم حرکتی با خرامیدن ورعناگونه

بیت8:
گر برانی نرود ور برود باز آید
ناگزیر است مگس، دکهٔ حلوایی را
دوباره برگردید غزل را بخوانید. سعدی در این بیت ما را مات می‌کند. مصرع اول را که می‌خوانیم تصور می‌شود که: اگر رعنا را برانی نرود و اگر برود بازآید.
اما وارد مصرع دوم که می‌شویم؛ می‌بینیم عجله کرده‌ایم. منظور مگس است.
عاشق مانند مگس است. اگر او را برانی نمی‌رود؛ اگر هم برود؛ دوباره برمی‌گردد. چون شیرینی حلوافروش (شیرینی‌فروش) چنان او را جذب کرده که اصلا به آستین یا بادبزنِ شیرینی‌فروش که در دم، جان او را می‌گیرد بی توجه است.
به این دو بیت سعدی توجه فرمایید:
شاید که آستینت بر سر زنند سعدی
تا چون مگس نگردی گِرد شکردهانان

شیرین بضاعت بر مگس چندان که تندی می‌کند
او بادبیزن همچنان در دست و می‌آید مگس

بیت 9:
بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس
حد همین است سخندانی و زیبایی را
یک مدح بسیار زیبا از خودش که با مدح معشوق همراه شده است؛ انصافا هم مدح درستی است و جز این نیست. نه کسی می تواند بر سخن من چیزی بیفزاید نه می‌تواند بر خوبی و زیبایی تو چیزی بیفزاید. من در سخندانی و سخنوری و تو در زیبایی و خوبی به حد نهایت و آخر رسیده‌ایم.
ممدوح سعدی را نمی‌دانم؛ ولی در مورد خود سعدی، جز این نیست.

بیت10:
سعدیا نوبتی امشب دهل صبح نکوفت
یا مگر روز نباشد شب تنهایی را
نوبت: منظور کوس و دهل زدن در وقت‌های مشخص که در قدیم برای اعلام خبر به کار می‌رفته است.
نوبتی: شخصی که نوبت‌زن است. در اینجا نوبتِ صبح منظور است.
در این بیت، یک جمله، مخفی و پوشیده است: امشب دهل صبح نکوفت (یا اگر هم کوفته است) روز نباشد شب تنهایی را
شب تنهایی به روز نمی‌رسد؛ همیشه شب است و تار، حتی اگر برای دیگران روز شده باشد.
سعدی نه تنها شبِ فراق و تنهایی را تیره و پایان‌ناپذیر می‌داند، بلکه در چنین حالتی، رختخواب ابریشم را «شبْ‌دراز» یعنی جایی پر از خنجر، تیغ و خارهای بلند و بُران می‌داند:
شب فراق نخواهم دَواج دیبا را
که شب‌ْدراز بُوَد خوابگاه تنها را

خوانش این غزل در لینک زیر
https://t.me/ShekarestaneParsi/723

🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤4👏3
غزل 20 سعدی
@abbasi2153
خوانش غزل شماره 20 #سعدی
لاابالی چه کند دفتر دانایی را؟
طاقتِ وعظ نباشد سر سودایی را

توضیحی در بارۀ برخی از ابیات این غزل در لینک زیر
https://t.me/ShekarestaneParsi/722

🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤7
دیشب جلو آرامگاه حافظ تفألی زدم و این غزل آمد:
سرم خوش است و به بانگ بلند می‌گویم
که من نسیم حیات از پیاله می‌جویم

رفتم تا به این بیت رسیدم:
ز شوق نرگس مست بلندبالایی
چو لاله با قدح افتاده بر لب جویم
با وجودی که بارها این غزل را خوانده بودم و به آواز جادویی بیات ترک شجریان بر این غزل گوش داده بودم؛ باز هم زیبایی این بیت مرا مجذوب خود نمود. حافظ صحنه را به گونه‌ای ترسیم می‌کند که گویا خوانندۀ غزل، هم اکنون در آنجا حضور دارد و می‌بیند.

نرگس کنایه از چشم است، چشمی مست که شراب از آن می‌ریزد؛ نرگس مست است و دیگران را نیز مست می‌کند. حافظ در جایی دیگر نیز به این موضوع اشارت دارد:
در دیرِ مغان آمد، یارم قدحی در دست
مست از می و میخواران از نرگسِ مستش مست

صاحب این چشم، بلندبالاست. و حافظ قدحی در دست دارد و بر لب جو، در پای آن سرو بلندبالا افتاده است. نه این که حافظ، شیرازی است و حوصله نشستن و ایستادن نداشته باشد 😁؛ نه، بلکه قد آن یار آن چنان بلند است که شخص نشسته نمی‌تواند تا بالای آن که چشم است را ببیند؛ پس ناچارا در پای آن قدِ بلند، افتاده است.
افتاده است و قدحی هم در دست دارد تا از شراب نرگس مستِ آن بلندبالا، قطراتی دریافت کند.
افتادن در پای آن بلندبالا نکتۀ دیگری هم دارد و آن افتادگی و خاکساری حافظ در برابر معشوق است.
ما به گل شقایق می‌گوییم «گل چیش دردو» گلی که مانند چشمی است که درد دارد؛ چشم عاشقِ گریان. چشم عاشق که وسط آن مردمکِ سیاه است و اطراف آن به جای سفیدی، به رنگ خون است. لاله نیز چنین حکایتی دارد.
چو لاله، با قدح افتاده بر لب جویم
مانند لاله که کاسه‌اش پر خون است. حافظ دارد چشم خودش را نیز به ما نشان می‌دهد؛ چشمی که کاسه خون شده است.

آواز بیات ترک استاد شجریان بر همین غزل در لینک زیر
https://t.me/ShekarestaneParsi/167

از غزل دیوانه‌وار سعدی در جلوی آرامگاه عنبرین‌بوی سعدی نیز خواهم گفت.
🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤8👏2
گاهی استفاده از شعر و قول بزرگان در صحبت‌های روزمره، شیرینی و لذت و مقبولیت بیشتری در پی دارد؛ گاه باعث می‌شود یک حال خوب هم به مخاطب تقدیم کنیم.
فسا که بودیم خیاط محلۀ ما آقای اللهیاری بود. ایشان شعر هم می‌گوید و «اشک فسایی» تخلص می‌کند.
روزی شلوار نویی که خریده بودم را خدمت ایشان بردم و گفتم: زحمت بکشید اینو برام اندازه کنید.
اندازه‌ها را گرفت و گفت: عصر آماده میشه
عصر رفتم که تحویل بگیرم. گفت بپوش ببین چطور شده.
پوشیدم؛ نگاهی انداخت و با دقت ورانداز نمود و سپس گفت: به نظر میاد کمی کوتاه شده.
گفتم:
هر چه هست از قامتِ ناسازِ بی‌اندام ماست
ور نه تشریفِ تو بر بالایِ کس کوتاه نیست
حال خوشی بهش دست داد و گفت تاکنون کسی با حافظ در بارۀ کار من نظر نداده بود. بردار و ببر؛ دستمزد هم نمی‌خواد.
گفتم نه آقا مفتی که نمیشه.
و با اصرار هزینه کار را پرداختم.

موردی دیگر امروز صبح رفتم شکر بگیرم. مغازه‌دار شکر را که داد؛ گفت برو بخور دعا کن.
گفتم حافظ قبلا دعایتان کرده است: «شِکر فُروش که عُمرَش دراز باد»
گفت واقعا حافظ این طور گفته؟
گفتم بله؛ تازه گفته یه شکلات مفتی هم به من بده!
شِکر فُروش که عُمرَش دراز باد چرا
تَفَقُّدی نَکُنَد طوطیِ شِکرخا را؟

موارد بسیار است که این دو مورد را نقدا عرض کردم.
🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤14👏5👍1🥰1
چند روز است از قند و شکر سعدی دور شدیم. احتمالا قند خون همه افت کرده.
به زودی از سعدی ❤️
❤10😁6👏4
خداوندگار سخن، #سعدی غزلی دارد (غزل شمارۀ 44) با این مطلع:
بوی گل و بانگ مرغ برخاست
هنگام نشاط و روز صحرا‌ست

نگاهی بیاندازیم به چند بیت این غزل
بیت 4
گویند نظر به روی خوبان
نهی‌ست نه این نظر که ما راست
سعدی در این بیت خود را از سرزنش ملامت‌گران دور می‌سازد و می‌گوید «نظربازی» ما از آن نوع نیست که نهی شده است. در بیت بعد، سخن را کامل می‌کند که لطافت تو به حدی است که در آبِ وجود تو به سِرّ صُنع (آفرینش) نظر داریم. در بیت ششم مقصود را کامل می‌کند با بیرون آوردن چشم چپ، تا فقط با چشم راست ببیند یا اینکه فقط راستی را ببیند.
در جایی دیگر می‌فرماید:
تنگ‌چشمان نظر به میوه کنند
ما تماشاکنان بستانیم
تو به سیمای شخص می‌نگری
ما در آثار صُنع حیرانیم

بیت 6
چشم چپ خویشتن برآرم
تا چشم نبیندت به جز راست
دو کلمۀ چپ و راست ایهام دارند. فکر کنم این قدر روشن باشد که نیازی به شرح نداشته باشد و فقط از جهت زیبایی‌اش آوردم.

بیت 7
هر آدمیی که مِهر مِهرت
در وی نگرفت سنگ خارا‌ست
فقط سعدی است که کلمات، چون موم در دستش نرم هستند و به هر شکل بخواهد به آنها نقش می‌دهد.
در اینجا دو کلمۀ «مِهر» با هم جناس تام دارند یعنی با وجودی که عینا مثل هم نوشته می‌شوند اما دو معنای متفاوت دارند. معمولا جناس در طول یک بیت استفاده می‌شود و معنای هر کدام ثابت است؛ یعنی نمی‌شود جا به جا معنا کرد. اما برای سعدی هیچ مشکلی ندارد که به راحتی آن دو کلمه را در کنار هم استفاده کند و بشود معانی را هم جا به جا کرد.
مِهر اول به معنی خورشید و مِهر دوم به معنی مهربانی و محبت است. اما هیچ ایرادی ندارد که جای معانی را عوض کنیم؛ باز هم همان معنا را دارد. محبتِ خورشید تو یا خورشید محبت تو
ممکن است مهر دوم به معنای نام ماه هفتم سال هم در نظر گرفته شود یا ممکن است به شکل مُهر هم خوانده شود. هرچند این دو خوانش، می‌تواند دارای معنا باشد اما معنایی بسیار دور از ذهن.

روزی تر و خشک من بسوزد
آتش که به زیر دیگ سودا‌ست

نالیدن بی‌حساب سعدی
گویند خلاف رای دانا‌ست

از ورطهٔ ما خبر ندارد
آسوده که بر کنار دریا‌ست

کل غزل را در گنجور بخوانید.
https://ganjoor.net/saadi/divan/ghazals/sh44
🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤6👏6👍1