غزلی را از جناب حامد عسکری تفدیم میکنم.
قبلا در بارۀ ایشان در (اینجا) نوشته بودم و غزلی طنز را هم از ایشان آورده بودم.
مثل سابق غزلم ساده و بارانی نیست
هفت قرنی است در این مصر، فراوانی نیست
به زلیخا بنویسید نیاید بازار
این سفر، یوسفِ این قافله، کنعانی نیست
حال این ماهیِ افتاده به این برکۀ خشک
حال حَبسیهنویسی است که زندانی نیست
چشم قاجار کسی دید و نلرزید دلش
بشنوید از من بی چشم که کرمانی نیست
با لبی تشنه و... بی بِسْمِل و ... چاقویی کُند
ما که رفتیم ولی رسم مسلمانی نیست
عشق رازیست به اندازۀ آغوش خدا
عشق آن گونه که میدانم و میدانی نیست
حامد عسکری
*حبسیه نویس = نویسنده خاطرات زندان
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
قبلا در بارۀ ایشان در (اینجا) نوشته بودم و غزلی طنز را هم از ایشان آورده بودم.
مثل سابق غزلم ساده و بارانی نیست
هفت قرنی است در این مصر، فراوانی نیست
به زلیخا بنویسید نیاید بازار
این سفر، یوسفِ این قافله، کنعانی نیست
حال این ماهیِ افتاده به این برکۀ خشک
حال حَبسیهنویسی است که زندانی نیست
چشم قاجار کسی دید و نلرزید دلش
بشنوید از من بی چشم که کرمانی نیست
با لبی تشنه و... بی بِسْمِل و ... چاقویی کُند
ما که رفتیم ولی رسم مسلمانی نیست
عشق رازیست به اندازۀ آغوش خدا
عشق آن گونه که میدانم و میدانی نیست
حامد عسکری
*حبسیه نویس = نویسنده خاطرات زندان
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤11👏4👍2👎1
#خاطرات_من 2️⃣4️⃣
برای دسترسی به 41 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا-اینجا-اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا) را ضربه بزنید.
یکی از اتفاقات سال چهارم (1355) شکستن دستم بود. لازم است ابتدا مقدمهای را بنویسم تا دقیقا وضعیت آن روز ما و خانههایمان مشخص شود؛ سپس به حکایت شکستن دست بپردازم.
در آن روزها بچههای هم سن و سال من تقریبا همگی به طور مداوم زخم و شکستگی و زنبور گزیدگی داشتند. روی کلۀ اکثر بچهها یک یا چند خط از آثار شکستگی وجود داشت. بندۀ خدایی هرگاه برای دیدن پدرم به خانۀ ما میآمد؛ اولین سؤالش این بود: بیایین ببینم چندتاتون بَنج (زخمی) هستین؟ و ما ناچار بودیم انگشتهای پایمان که با نوارهای رنگارنگ و کثیف پارچهای، زخمبندی شده بودند را نشانش دهیم.
خانهها معمولا از خشت و گل بودند. هنوز خانۀ سنگی و آجری اختراع نشده بود یا اگر اختراع شده بود به روستای ما -شِشده- نرسیده بود؛ اگر هم رسیده بود مردم جز چند نفر بسیار اندک که مالک عمده بودند؛ توان مالی نداشتند که خانۀ سنگی و آجری درست کنند؛ تازه همین خانههای خشت و گلی هم بسته به توان صاحبان آن، به دو دسته تقسیم میشد؛ آنهایی که وضعیت ضعیفتری داشتند؛ خانه را با چینههای گلی درست میکردند و آنها که کمی وضعیت بهتری داشتند خانه را با خشت درست میکردند. خانهها معمولا با گچ سفید نمیشد؛ چون هزینۀ زیادی داشت و در طول سال با دود اجاق، سیاه میشد. صدای پای بهار که شنیده میشد؛ زنهای همسایه از قناتی که در مسیر شِشده به دولتآباد وجود داشت و دارای خاک سفیدرنگی بود؛ خاک میآوردند؛ با این خاک، محلول رقیق سفیدرنگی درست میکردند و به کمک همدیگر با جارو یا پارچه، آن را به دیوارهای خانه که در طول زمستان با دود اجاق، سیاه شده بود؛ میمالیدند تا خانه برای استقبال از نوروز، نو نوار شود. هر روز نوبت خانۀ یک نفر بود. (البته این بحث مربوط به خانۀ قدیمی ما بود که قبلا شرحش را نوشتهام.)
اما حکایت ساخت خانهها:
یک صبح از خواب بیدار میشدی؛ میدیدی که استادِ خشتمال، کپۀ خاک را آب گرفته و برای خشتزدن آماده میشود. از آرزوهای من این بود که خشت بزنم و البته چون اجازۀ این کار را نداشتم؛ به نحو دیگری از خشتها لذت میبردم. وقتی استاد خشتمال تعطیل میکرد و چشم بقیه را دور میدیدم؛ روی خشتها میدویدم. نمیدانید چه لذتی داشت! به کتکش میارزید! نه این که فکر کنید فقط من این کار را میکردم؛ نه، معمولا این کارِ همۀ بچهها بود. وقتی که بزرگتر شدم برای خودم قالب خشتزنی درست کردم؛ خشت میزدم و برای مادرم کالهمرغی (لانۀ مرغ) درست میکردم. این کار را برای همسایهها هم انجام میدادم و گاهی خواهر کوچکترم نیز به من کمک میکرد. علاوه بر این که بازی و سرگرمی خوبی بود؛ چند دانه تخم مرغ دستمزد میگرفتم. ظاهرا شغل بنّایی به من ارث رسیده بود. این هم بگویم که همسایهها اعتقاد عجیبی داشتند که برادرم دستش سبک است و اگر مرغِ کُرُک (مرغ کُرچ، مرغی که آماده خوابیدن روی تخمهاست.) را بر روی تخم بخواباند؛ اکثر جوجهها، خَلَنگ (جوجه ماده) خواهند شد. برادرم نیز به این کاسبی مشغول بود و از این طریق درآمدی تخم مرغی داشت. وقتی مرغ را روی تخمها میخواباند این ورد را تکرار میکرد: به حق پیر پاره دوز، هَمَش خَلَنگ، یکیش خروس.
خانههایی که حیاط کوچک داشتند؛ خاک مورد نیاز برای ساختشان توسط چاروادارها از گودالی که در شمال غرب ششده قرار گرفته بود (گودِ غارغارو) تأمین میشد. اما خانههایی که حیاط بزرگ داشتند؛ از همان حیاط، خاک برداشته میشد و به مصرف ساخت خانه میرسید؛ سپس به تدریج آن گودال با خاکروبه پر میشد.
خانۀ نوساز ما زمین بزرگ 1000 متری داشت. خانهها از سنگ ساخته شده بودند. به همین خاطر خاک کمتری مصرف ساخت آن شده بود. فقط برای ساخت دیوار حیاط و کاهگلِ پشت بامها از خاک حیاط برداشت شده بود و گودال نسبتا عریضی در حیاط ایجاد شده بود. این که ما خانۀ سنگی داشتیم نه اینکه جزء مالکان روستا باشیم؛ بلکه چون پدرم بنّا بود باید از پیشرفتهترین تکنولوژی ساخت خانه برای خودمان استفاده میکرد. تقریبا وضع اقتصادی ما به نسبت بقیه کمی بهتر بود؛ چون استاد بنّا، مزد اندکش را روزانه یا هفتگی دریافت میکرد ولی کشاورز مجبور بود منتظر برداشت محصولش باشد.
یک روز عصر که چشم برادرم را دور دیدم؛ دوچرخهاش را برداشتم و دور گودال حیاط مشغول بازی شدم...
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را به دوستانتان معرفی فرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
برای دسترسی به 41 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا-اینجا-اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا) را ضربه بزنید.
یکی از اتفاقات سال چهارم (1355) شکستن دستم بود. لازم است ابتدا مقدمهای را بنویسم تا دقیقا وضعیت آن روز ما و خانههایمان مشخص شود؛ سپس به حکایت شکستن دست بپردازم.
در آن روزها بچههای هم سن و سال من تقریبا همگی به طور مداوم زخم و شکستگی و زنبور گزیدگی داشتند. روی کلۀ اکثر بچهها یک یا چند خط از آثار شکستگی وجود داشت. بندۀ خدایی هرگاه برای دیدن پدرم به خانۀ ما میآمد؛ اولین سؤالش این بود: بیایین ببینم چندتاتون بَنج (زخمی) هستین؟ و ما ناچار بودیم انگشتهای پایمان که با نوارهای رنگارنگ و کثیف پارچهای، زخمبندی شده بودند را نشانش دهیم.
خانهها معمولا از خشت و گل بودند. هنوز خانۀ سنگی و آجری اختراع نشده بود یا اگر اختراع شده بود به روستای ما -شِشده- نرسیده بود؛ اگر هم رسیده بود مردم جز چند نفر بسیار اندک که مالک عمده بودند؛ توان مالی نداشتند که خانۀ سنگی و آجری درست کنند؛ تازه همین خانههای خشت و گلی هم بسته به توان صاحبان آن، به دو دسته تقسیم میشد؛ آنهایی که وضعیت ضعیفتری داشتند؛ خانه را با چینههای گلی درست میکردند و آنها که کمی وضعیت بهتری داشتند خانه را با خشت درست میکردند. خانهها معمولا با گچ سفید نمیشد؛ چون هزینۀ زیادی داشت و در طول سال با دود اجاق، سیاه میشد. صدای پای بهار که شنیده میشد؛ زنهای همسایه از قناتی که در مسیر شِشده به دولتآباد وجود داشت و دارای خاک سفیدرنگی بود؛ خاک میآوردند؛ با این خاک، محلول رقیق سفیدرنگی درست میکردند و به کمک همدیگر با جارو یا پارچه، آن را به دیوارهای خانه که در طول زمستان با دود اجاق، سیاه شده بود؛ میمالیدند تا خانه برای استقبال از نوروز، نو نوار شود. هر روز نوبت خانۀ یک نفر بود. (البته این بحث مربوط به خانۀ قدیمی ما بود که قبلا شرحش را نوشتهام.)
اما حکایت ساخت خانهها:
یک صبح از خواب بیدار میشدی؛ میدیدی که استادِ خشتمال، کپۀ خاک را آب گرفته و برای خشتزدن آماده میشود. از آرزوهای من این بود که خشت بزنم و البته چون اجازۀ این کار را نداشتم؛ به نحو دیگری از خشتها لذت میبردم. وقتی استاد خشتمال تعطیل میکرد و چشم بقیه را دور میدیدم؛ روی خشتها میدویدم. نمیدانید چه لذتی داشت! به کتکش میارزید! نه این که فکر کنید فقط من این کار را میکردم؛ نه، معمولا این کارِ همۀ بچهها بود. وقتی که بزرگتر شدم برای خودم قالب خشتزنی درست کردم؛ خشت میزدم و برای مادرم کالهمرغی (لانۀ مرغ) درست میکردم. این کار را برای همسایهها هم انجام میدادم و گاهی خواهر کوچکترم نیز به من کمک میکرد. علاوه بر این که بازی و سرگرمی خوبی بود؛ چند دانه تخم مرغ دستمزد میگرفتم. ظاهرا شغل بنّایی به من ارث رسیده بود. این هم بگویم که همسایهها اعتقاد عجیبی داشتند که برادرم دستش سبک است و اگر مرغِ کُرُک (مرغ کُرچ، مرغی که آماده خوابیدن روی تخمهاست.) را بر روی تخم بخواباند؛ اکثر جوجهها، خَلَنگ (جوجه ماده) خواهند شد. برادرم نیز به این کاسبی مشغول بود و از این طریق درآمدی تخم مرغی داشت. وقتی مرغ را روی تخمها میخواباند این ورد را تکرار میکرد: به حق پیر پاره دوز، هَمَش خَلَنگ، یکیش خروس.
خانههایی که حیاط کوچک داشتند؛ خاک مورد نیاز برای ساختشان توسط چاروادارها از گودالی که در شمال غرب ششده قرار گرفته بود (گودِ غارغارو) تأمین میشد. اما خانههایی که حیاط بزرگ داشتند؛ از همان حیاط، خاک برداشته میشد و به مصرف ساخت خانه میرسید؛ سپس به تدریج آن گودال با خاکروبه پر میشد.
خانۀ نوساز ما زمین بزرگ 1000 متری داشت. خانهها از سنگ ساخته شده بودند. به همین خاطر خاک کمتری مصرف ساخت آن شده بود. فقط برای ساخت دیوار حیاط و کاهگلِ پشت بامها از خاک حیاط برداشت شده بود و گودال نسبتا عریضی در حیاط ایجاد شده بود. این که ما خانۀ سنگی داشتیم نه اینکه جزء مالکان روستا باشیم؛ بلکه چون پدرم بنّا بود باید از پیشرفتهترین تکنولوژی ساخت خانه برای خودمان استفاده میکرد. تقریبا وضع اقتصادی ما به نسبت بقیه کمی بهتر بود؛ چون استاد بنّا، مزد اندکش را روزانه یا هفتگی دریافت میکرد ولی کشاورز مجبور بود منتظر برداشت محصولش باشد.
یک روز عصر که چشم برادرم را دور دیدم؛ دوچرخهاش را برداشتم و دور گودال حیاط مشغول بازی شدم...
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را به دوستانتان معرفی فرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤11👏9🥰3👍1🤣1
آسمان کشتی ارباب هنر میشکند
تکیه آن به که بر این بحر معلّق نکنیم
استاد محمدرضا بیگی استاد نوازندۀ نی، اهل فسا پس از مدتها تحمل بیماری به سرزمین جاودانگان پر کشید.
ایشان شاگرد استاد کسایی بودند.
به وقتِ سرخوشی از آه و ناله عُشّاق
به صوت و نغمهٔ چنگ و چَغانه یاد آرید
چو لطفِ باده کُنَد جلوه در رخِ ساقی
ز عاشقان به سرود و ترانه یاد آرید
روانش در آرامش ابدی باد.
خاطراتی از ایشان را در پست بعدی تقدیم میکنم.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
تکیه آن به که بر این بحر معلّق نکنیم
استاد محمدرضا بیگی استاد نوازندۀ نی، اهل فسا پس از مدتها تحمل بیماری به سرزمین جاودانگان پر کشید.
ایشان شاگرد استاد کسایی بودند.
به وقتِ سرخوشی از آه و ناله عُشّاق
به صوت و نغمهٔ چنگ و چَغانه یاد آرید
چو لطفِ باده کُنَد جلوه در رخِ ساقی
ز عاشقان به سرود و ترانه یاد آرید
روانش در آرامش ابدی باد.
خاطراتی از ایشان را در پست بعدی تقدیم میکنم.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
😢9❤3
به یاد استادی عزیز که در جوانی پرواز کرد.
سالها پیش در سالن ادارۀ ارشاد فسا در جلسهای که به گمانم بزرگداشت حافظ بود شرکت کرده بودم. بخش ابتدایی برنامه، موسیقی زنده بود. نوازندۀ نی که شروع کرد؛ دیدم صدای نی استاد کسایی است. پیش خودم گفتم چرا نوازندۀ نی روی صدای نی استاد کسایی لبخوانی میکند؟ هرچه دقت کردم بیشتر این تصور در ذهنم غالب شد. از دوستم که کنار دستم بود پرسیدم؛ پاسخ داد: ایشان آقای بیگی است. نوازندۀ چیره دستی است؛ غیرممکن است لبخوانی باشد.
بعدا بررسی کردم و دانستم که جناب آقای بیگی، شاگرد برجستۀ استاد کسایی است. از شاگردانی که بسیار به استاد کسایی نزدیک است و ارتباطشان بسیار صمیمی است و چنان که شنیدم در آخرین روزهای عمر استاد در کنار ایشان بوده است.
و نیز دانستم که همین شخصی است که سر خیابان روزبهان روبروی بانک ملی مرکزی مغازۀ عطاری دارد و بارها مشتریاش بودهام.
از آن روز گاهی سعی میکردم با دلیل و بی دلیل به مغازهاش سر بزنم؛ شاید بشود درخواست کنم چند دقیقه مهمان سازش باشم اما گفتنش سخت بود.
یک روز سعی کردم به بهانۀ خرید سیاهدانه با بیتی از حافظ دلش را به دست بیاورم و حس موسیقیاییاش را تحریک کنم. وارد مغازه شدم و پس از سلام و احوالپرسی گفتم:
سیاه دانهتر از خود کسی نمیبینم
چگونه چون قلمم دودِ دل به سر نرود
فهمید سیاه دانه میخواهم. سیاه دانه را داد اما به مراد و مقصود نرسیدم.
دریغ و درد که در جست و جوی گنجِ حضور
بسی شدم به گدایی بَرِ کِرام و نشد
هزار حیله برانگیخت حافظ از سرِ فکر
در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد
آن آرزو برای همیشه در دلم ماند و هیچگاه بخت یار نشد که بدون رودرواسی، درخواستم را مطرح کنم تا این که:
عشق در دل ماند و یار از دست رفت
دوستان دستی، که کار از دست رفت
ای عجب گر من رَسَم در کام دل
کی رَسَم چون روزگار از دست رفت؟
استاد بیگی در بین هنرمندان موسیقیِ شهر ما، پرافتخارترین بود؛ چون به سرچشمۀ هنر در رشته خودش یعنی استاد کسایی متصل بود.
آن عزیز رفت و یادش و یاد هنرش در دل دوستان و عاشقان هنرش باقی ماند.
روح و روانش شاد باد.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
سالها پیش در سالن ادارۀ ارشاد فسا در جلسهای که به گمانم بزرگداشت حافظ بود شرکت کرده بودم. بخش ابتدایی برنامه، موسیقی زنده بود. نوازندۀ نی که شروع کرد؛ دیدم صدای نی استاد کسایی است. پیش خودم گفتم چرا نوازندۀ نی روی صدای نی استاد کسایی لبخوانی میکند؟ هرچه دقت کردم بیشتر این تصور در ذهنم غالب شد. از دوستم که کنار دستم بود پرسیدم؛ پاسخ داد: ایشان آقای بیگی است. نوازندۀ چیره دستی است؛ غیرممکن است لبخوانی باشد.
بعدا بررسی کردم و دانستم که جناب آقای بیگی، شاگرد برجستۀ استاد کسایی است. از شاگردانی که بسیار به استاد کسایی نزدیک است و ارتباطشان بسیار صمیمی است و چنان که شنیدم در آخرین روزهای عمر استاد در کنار ایشان بوده است.
و نیز دانستم که همین شخصی است که سر خیابان روزبهان روبروی بانک ملی مرکزی مغازۀ عطاری دارد و بارها مشتریاش بودهام.
از آن روز گاهی سعی میکردم با دلیل و بی دلیل به مغازهاش سر بزنم؛ شاید بشود درخواست کنم چند دقیقه مهمان سازش باشم اما گفتنش سخت بود.
یک روز سعی کردم به بهانۀ خرید سیاهدانه با بیتی از حافظ دلش را به دست بیاورم و حس موسیقیاییاش را تحریک کنم. وارد مغازه شدم و پس از سلام و احوالپرسی گفتم:
سیاه دانهتر از خود کسی نمیبینم
چگونه چون قلمم دودِ دل به سر نرود
فهمید سیاه دانه میخواهم. سیاه دانه را داد اما به مراد و مقصود نرسیدم.
دریغ و درد که در جست و جوی گنجِ حضور
بسی شدم به گدایی بَرِ کِرام و نشد
هزار حیله برانگیخت حافظ از سرِ فکر
در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد
آن آرزو برای همیشه در دلم ماند و هیچگاه بخت یار نشد که بدون رودرواسی، درخواستم را مطرح کنم تا این که:
عشق در دل ماند و یار از دست رفت
دوستان دستی، که کار از دست رفت
ای عجب گر من رَسَم در کام دل
کی رَسَم چون روزگار از دست رفت؟
استاد بیگی در بین هنرمندان موسیقیِ شهر ما، پرافتخارترین بود؛ چون به سرچشمۀ هنر در رشته خودش یعنی استاد کسایی متصل بود.
آن عزیز رفت و یادش و یاد هنرش در دل دوستان و عاشقان هنرش باقی ماند.
روح و روانش شاد باد.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤14😢8
#شاهنامه 13- آگاهی ضحاک از تصرف کاخش توسط فریدون
در 12 بخش پیشین (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا) کینخواهی کاوه و فریدون را خواندیم. فریدون با دو برادرش به همراه لشکری از ستمدیدگان به سوی کاخ ضحاک در کنگ دژ (بیتالمقدس) حرکت کرد. روزی که به شهر رسید ضحاک در شهر نبود؛ فریدون با کشتن سران سپاه و دیوان، کاخ را به تصرف درآورد و بر تخت شاهی نشست. شخصی از نزدیکان ضحاک به نام کندرو به نزد فریدون آمد؛ مجلس بزم آراست؛ فریدون و سپاهش را خوراک و شراب داد و سپس:
چو شد رام گیتی، دوان کندرو
برون آمد از پیش سالار نو
نشست از بر بارهٔ راهجوی
سوی شاه ضحاک بنهاد روی
بیآمد چو پیش سپهبد رسید
سراسر بگفت آنچه دید و شنید
به ضحاک گفت: ای پادشاه بزرگ و سرکش! زوال و شکست در کار تو آشکار شده است. سه مرد سرافراز از کشوری دیگر فراز آمدهاند که یکی از آنها کوچکتر است اما قدش به بلندای سرو و از نظر چهره به شاهان میماند و دو مرد دیگر از او فرمان میبرند. گرزی دارد مانند تکهای از کوه،
یکی گُرز دارد چو یک لَختِ کوه
همی تابد اندر میان گروه
آن مرد دلاور با اسب به ایوان شاه وارد شد و شهرناز و ارنواز نیز با او همراه شدهاند. او بر تخت تو نشست و تمام حیلهها و جادوی تو را فرو ریخت. تمام مردان جنگاور و دیوانی که در ایوان تو بودند؛ به دست او کشته شدند و خون و مغزشان در هم آمیخته شد.
ضحاک که نمیخواست حال خود را بروز دهد، از سر ناچاری گفت: شاید این شخص مهمان باشد و مهمان باید شاد باشد.
کندرو گفت: آیا مهمان با گرز گاوسار وارد میشود و از تاج و تخت تو، نامت را پاک میکند؟ آیا مهمان همه را به آیین خویش درمیآورد؟ آیا تو چنین کسی را به عنوان مهمان میشناسی؟
بدو گفت ضحاک چندین منال
که مهمانِ گستاخ بهتر به فال
چنین داد پاسخ بدو کندرو
که آری شنیدم تو پاسخ شنو
گر این نامور هست مهمان تو
چه کارستش اندر شبستان تو؟
که با دختران جهاندار جم
نشیند زند رای بر بیش و کم
به یک دست گیرد رخ شهرناز
به دیگر عقیق لب ارنواز
و ....
ضحاک مانند کرگدن برآشفت و از شنیدن آن سخنان تند، آرزوی مرگ کرد. به کندرو دشنام داد و سخنهای تند بر زبان راند. به او گفت: از این به بعد تو در سرای من، نگهبانم نخواهی بود و کدخدایی شهر را به تو نخواهم داد.
کندرو با طعنه و سرزنش به ضحاک پاسخ داد:
چنین داد پاسخ ورا پیشکار
که ایدون گمانم من ای شهریار
کز آن بخت هرگز نباشدْت بهر
به من چون دهی کدخدایی شهر؟
چو بیبهره باشی ز گاهِ مِهی
مرا کارسازندگی چون دهی؟
تو چرا به فکر کار خودت نیستی؟ کاری که تاکنون مانند آن برایت پیش نیامده است. دشمن با گرز گاوپیکر آمده است و کاخ تو را تصرف کرده و بر تخت نشسته است. تمام نیرنگهای تو را از بین برده و زنان محبوبت را به چنگ آورده است؛ آنگاه تو به من میگویی که پیشخدمتی را از تو دریغ میکنم؟!
ضحاک از این گفتگو به جوش آمد و هنگامی که شب قیرگون جایش را به روشنایی روز داد:
بفرمود تا برنهادند زین
بر آن بادپایان باریکبین
بیامد دمان با سپاهی گران
همه نره دیوان جنگاوران
ز بیراه مر کاخ را بام و در
گرفت و به کین اندر آورد سر
سپاه فریدون از حرکت لشکریان ضحاک آگاه شدند و آمادۀ رویارویی با لشکر ضحاک گردیدند.
سپاه فریدون چو آگه شدند
همه سوی آن راه بیره شدند
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
در 12 بخش پیشین (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا) کینخواهی کاوه و فریدون را خواندیم. فریدون با دو برادرش به همراه لشکری از ستمدیدگان به سوی کاخ ضحاک در کنگ دژ (بیتالمقدس) حرکت کرد. روزی که به شهر رسید ضحاک در شهر نبود؛ فریدون با کشتن سران سپاه و دیوان، کاخ را به تصرف درآورد و بر تخت شاهی نشست. شخصی از نزدیکان ضحاک به نام کندرو به نزد فریدون آمد؛ مجلس بزم آراست؛ فریدون و سپاهش را خوراک و شراب داد و سپس:
چو شد رام گیتی، دوان کندرو
برون آمد از پیش سالار نو
نشست از بر بارهٔ راهجوی
سوی شاه ضحاک بنهاد روی
بیآمد چو پیش سپهبد رسید
سراسر بگفت آنچه دید و شنید
به ضحاک گفت: ای پادشاه بزرگ و سرکش! زوال و شکست در کار تو آشکار شده است. سه مرد سرافراز از کشوری دیگر فراز آمدهاند که یکی از آنها کوچکتر است اما قدش به بلندای سرو و از نظر چهره به شاهان میماند و دو مرد دیگر از او فرمان میبرند. گرزی دارد مانند تکهای از کوه،
یکی گُرز دارد چو یک لَختِ کوه
همی تابد اندر میان گروه
آن مرد دلاور با اسب به ایوان شاه وارد شد و شهرناز و ارنواز نیز با او همراه شدهاند. او بر تخت تو نشست و تمام حیلهها و جادوی تو را فرو ریخت. تمام مردان جنگاور و دیوانی که در ایوان تو بودند؛ به دست او کشته شدند و خون و مغزشان در هم آمیخته شد.
ضحاک که نمیخواست حال خود را بروز دهد، از سر ناچاری گفت: شاید این شخص مهمان باشد و مهمان باید شاد باشد.
کندرو گفت: آیا مهمان با گرز گاوسار وارد میشود و از تاج و تخت تو، نامت را پاک میکند؟ آیا مهمان همه را به آیین خویش درمیآورد؟ آیا تو چنین کسی را به عنوان مهمان میشناسی؟
بدو گفت ضحاک چندین منال
که مهمانِ گستاخ بهتر به فال
چنین داد پاسخ بدو کندرو
که آری شنیدم تو پاسخ شنو
گر این نامور هست مهمان تو
چه کارستش اندر شبستان تو؟
که با دختران جهاندار جم
نشیند زند رای بر بیش و کم
به یک دست گیرد رخ شهرناز
به دیگر عقیق لب ارنواز
و ....
ضحاک مانند کرگدن برآشفت و از شنیدن آن سخنان تند، آرزوی مرگ کرد. به کندرو دشنام داد و سخنهای تند بر زبان راند. به او گفت: از این به بعد تو در سرای من، نگهبانم نخواهی بود و کدخدایی شهر را به تو نخواهم داد.
کندرو با طعنه و سرزنش به ضحاک پاسخ داد:
چنین داد پاسخ ورا پیشکار
که ایدون گمانم من ای شهریار
کز آن بخت هرگز نباشدْت بهر
به من چون دهی کدخدایی شهر؟
چو بیبهره باشی ز گاهِ مِهی
مرا کارسازندگی چون دهی؟
تو چرا به فکر کار خودت نیستی؟ کاری که تاکنون مانند آن برایت پیش نیامده است. دشمن با گرز گاوپیکر آمده است و کاخ تو را تصرف کرده و بر تخت نشسته است. تمام نیرنگهای تو را از بین برده و زنان محبوبت را به چنگ آورده است؛ آنگاه تو به من میگویی که پیشخدمتی را از تو دریغ میکنم؟!
ضحاک از این گفتگو به جوش آمد و هنگامی که شب قیرگون جایش را به روشنایی روز داد:
بفرمود تا برنهادند زین
بر آن بادپایان باریکبین
بیامد دمان با سپاهی گران
همه نره دیوان جنگاوران
ز بیراه مر کاخ را بام و در
گرفت و به کین اندر آورد سر
سپاه فریدون از حرکت لشکریان ضحاک آگاه شدند و آمادۀ رویارویی با لشکر ضحاک گردیدند.
سپاه فریدون چو آگه شدند
همه سوی آن راه بیره شدند
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
2❤8🥰2👏2
یک خاطرۀ نفسگیر از اولین سال معلمی من (1367) که در مدرسۀ راهنمایی روستای قاسم آباد از توابع روستای خودمان –شِشده- اتفاق افتاد.
بچهها را کتک میزدم. همین شکلی که در مدرسه یاد گرفته بودیم و بعدها هم در تربیت معلم چنان غول وحشتناکی از دانشآموز میساختند که خودمان را آماده کشتن گربه میکردیم. البته به تدریج یاد گرفتیم که چنین نیست.
خاطرهای که تقدیم میکنم مربوط به آن سال است:
مدرسه در انتهای روستا قرار داشت و روبروی درب مدرسه که در ضلع جنوبی قرار داشت؛ تا چشمانداز روستای بعدی (کبکآباد) زمینهای سرسبز کشاورزی دیده میشد. کلاسهای مدرسه در یک ردیف در ضلع شمالی مدرسه قرار گرفته بودند. وقتی وارد مدرسه میشدی؛ دفتر مدرسه در گوشۀ سمت چپ قرار گرفته بود. یک زمین والیبال هم در حیاط مدرسه بین درب ورودی و کلاسها قرار داشت. داخل مدرسه به موازات دیوار، درختهای کاج کاشته شده بود.
بچههای روستاهای اطراف قاسم آباد هم به این مدرسه میآمدند.
مدیر مدرسه جناب آقای بهزاد عطاءاللهی و دفتردار هم آقای حاج علی اکبر عطاءاللهی بودند. دو مرد نازنین و دوست داشتنی.
یک روز در کلاس سوم راهنمایی مشغول بودم. حیاط مدرسه و اتفاقات آن از دریچۀ کلاس قابل مشاهده بود. یک لحظه دیدم یک مرد عصبانی در حالی که دست پسری را گرفته و او را با خودش میکشاند؛ وارد مدرسه شد. یک دستش هم پشت سرش بود و از لای پاهایش ترکهای که تکان میخورد را میدیدم.
حساس شدم ببینم چه خبر است. آمد تا به وسط زمین والیبال رسید. دادش بلند شد: «ای معلم شیژدییُو (معلم اهل ششده) کیه؟ اومدم زدن یادش بدم!»
جز من هیچ کس اهل ششده نبود. فهمیدم با من کار دارد و آن ترکه هم برای خرد کردن به تن و بدن من است. به سرعت برق صحنههای کتک خوردن به دست آن مرد خشمگین در ذهنم عبور کرد. کتک خوردن یک چیز بود و جلو بچهها کتک خوردن چیزی دیگر. آبرویم جلو بچهها میرفت و تمام کرک و پرم دود هوا میشد.
آقا بهزاد و علی اکبر از دفتر بیرون آمدند تا او را به دفتر ببرند ولی طرف سفت ایستاده بود و هوار میکشید: «ای معلم شیژدییُو کجایه؟ اومدم زدن یادش بدم!»
دل به دریا زدم. بهتر است داخل حیاط کتک بخورم تا این که بیاد تو کلاس و بخوابه روی سینهام و حسابی له و لوردهام کند. حداقل اونجا مدیر و دفتردار جلویش را میگیرند.
از لای میلههای پنجره دستم را بیرون بردم و حصیر جلوی پنجره را پایین کشیدم که فضای بیرون زیاد پیدا نباشد. به بچهها گفتم مشغول درس باشید تا برگردم. از کلاس بیرون آمدم. آمدم و درست تو سینهاش ایستادم تا قدرت مانور و عکسالعملش کم شود.
صدایم را بلند کردم: چیه داد و هوار راه انداختی؟
نگاهی از سر تحقیر و تعجب به سراپایم کرد و با لحنی تمسخرآمیز گفت: همی معلم شیژدییو که میگن میزنه؛ تو هسی؟ کتک میزنی؟ امروز اومدم کتک زدن یادت بدم.
آقا بهزاد و علی اکبر سعی میکردند جلویش را بگیرند و من هم آماده دفاع بودم.
با یک حرکت سریع، بچه را به وسط میدان انداخت و با ترکه به جانش افتاد. میزد و به من نگاه میکرد و میگفت: «میزنی؟ زدن بلدی؟ ای طو بزن که بچه تمام بدنش سیاه و له بشه! شب از درد نتونه لمبههاش روی تشک بذاره.» نفس نفس میزد و تکرار میکرد: «زدن بلدم! زدن بلدم! بیا زدن یادت بدم.» و بچۀ بینوا را میزد.
با بدبختی بچه را از دستش درآوردیم؛ بچه را فرستادیم ته مدرسه دست و صورتش را بشوید. او را هم به دفتر بردیم و آرام کردیم و فرستادیم پی زندگیش؛ در حالی که هنوز تکرار میکرد ...
من هم نفس راحتی کشیدم و به کلاس برگشتم. آن روز بخیر گذشت. ولی معلوم نیست همیشه به خوبی تمام شود.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
بچهها را کتک میزدم. همین شکلی که در مدرسه یاد گرفته بودیم و بعدها هم در تربیت معلم چنان غول وحشتناکی از دانشآموز میساختند که خودمان را آماده کشتن گربه میکردیم. البته به تدریج یاد گرفتیم که چنین نیست.
خاطرهای که تقدیم میکنم مربوط به آن سال است:
مدرسه در انتهای روستا قرار داشت و روبروی درب مدرسه که در ضلع جنوبی قرار داشت؛ تا چشمانداز روستای بعدی (کبکآباد) زمینهای سرسبز کشاورزی دیده میشد. کلاسهای مدرسه در یک ردیف در ضلع شمالی مدرسه قرار گرفته بودند. وقتی وارد مدرسه میشدی؛ دفتر مدرسه در گوشۀ سمت چپ قرار گرفته بود. یک زمین والیبال هم در حیاط مدرسه بین درب ورودی و کلاسها قرار داشت. داخل مدرسه به موازات دیوار، درختهای کاج کاشته شده بود.
بچههای روستاهای اطراف قاسم آباد هم به این مدرسه میآمدند.
مدیر مدرسه جناب آقای بهزاد عطاءاللهی و دفتردار هم آقای حاج علی اکبر عطاءاللهی بودند. دو مرد نازنین و دوست داشتنی.
یک روز در کلاس سوم راهنمایی مشغول بودم. حیاط مدرسه و اتفاقات آن از دریچۀ کلاس قابل مشاهده بود. یک لحظه دیدم یک مرد عصبانی در حالی که دست پسری را گرفته و او را با خودش میکشاند؛ وارد مدرسه شد. یک دستش هم پشت سرش بود و از لای پاهایش ترکهای که تکان میخورد را میدیدم.
حساس شدم ببینم چه خبر است. آمد تا به وسط زمین والیبال رسید. دادش بلند شد: «ای معلم شیژدییُو (معلم اهل ششده) کیه؟ اومدم زدن یادش بدم!»
جز من هیچ کس اهل ششده نبود. فهمیدم با من کار دارد و آن ترکه هم برای خرد کردن به تن و بدن من است. به سرعت برق صحنههای کتک خوردن به دست آن مرد خشمگین در ذهنم عبور کرد. کتک خوردن یک چیز بود و جلو بچهها کتک خوردن چیزی دیگر. آبرویم جلو بچهها میرفت و تمام کرک و پرم دود هوا میشد.
آقا بهزاد و علی اکبر از دفتر بیرون آمدند تا او را به دفتر ببرند ولی طرف سفت ایستاده بود و هوار میکشید: «ای معلم شیژدییُو کجایه؟ اومدم زدن یادش بدم!»
دل به دریا زدم. بهتر است داخل حیاط کتک بخورم تا این که بیاد تو کلاس و بخوابه روی سینهام و حسابی له و لوردهام کند. حداقل اونجا مدیر و دفتردار جلویش را میگیرند.
از لای میلههای پنجره دستم را بیرون بردم و حصیر جلوی پنجره را پایین کشیدم که فضای بیرون زیاد پیدا نباشد. به بچهها گفتم مشغول درس باشید تا برگردم. از کلاس بیرون آمدم. آمدم و درست تو سینهاش ایستادم تا قدرت مانور و عکسالعملش کم شود.
صدایم را بلند کردم: چیه داد و هوار راه انداختی؟
نگاهی از سر تحقیر و تعجب به سراپایم کرد و با لحنی تمسخرآمیز گفت: همی معلم شیژدییو که میگن میزنه؛ تو هسی؟ کتک میزنی؟ امروز اومدم کتک زدن یادت بدم.
آقا بهزاد و علی اکبر سعی میکردند جلویش را بگیرند و من هم آماده دفاع بودم.
با یک حرکت سریع، بچه را به وسط میدان انداخت و با ترکه به جانش افتاد. میزد و به من نگاه میکرد و میگفت: «میزنی؟ زدن بلدی؟ ای طو بزن که بچه تمام بدنش سیاه و له بشه! شب از درد نتونه لمبههاش روی تشک بذاره.» نفس نفس میزد و تکرار میکرد: «زدن بلدم! زدن بلدم! بیا زدن یادت بدم.» و بچۀ بینوا را میزد.
با بدبختی بچه را از دستش درآوردیم؛ بچه را فرستادیم ته مدرسه دست و صورتش را بشوید. او را هم به دفتر بردیم و آرام کردیم و فرستادیم پی زندگیش؛ در حالی که هنوز تکرار میکرد ...
من هم نفس راحتی کشیدم و به کلاس برگشتم. آن روز بخیر گذشت. ولی معلوم نیست همیشه به خوبی تمام شود.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
2🤣17❤5😁4😢1🤩1
سلام به همه همراهان
مدتی این مثنوی تأخیر شد
مهلتی بایست تا خون شیر شد
تا نزاید بخت تو فرزند نو
خون نگردد شیرِ شیرین، خوش شنو
چون ضیاءالحق حسامالدین عنان
باز گردانید ز اوج آسمان
چون به معراج حقایق رفته بود
بیبهارش غنچهها ناکَفته بود
چون ز دریا سوی ساحل بازگشت
چنگ شعر مثنوی باساز گشت
چند روزی در سفری کاری بودم و ادامهٔ مباحث کار و شکرستان تأخیر شد. ان شاء الله امروز کار را پی خواهیم گرفت.
موافق کدام هستید؟
یک بیت از حافظ؟ ❤️
یا خودم را جریمه کنم و بخش دیگری از خاطرات؟ 👍
مخصوصا که دوست عزیزم آقای محمدی دلش می خواد زودتر برسم به خاطرهٔ شکستن دستم و از ته دل بگوید: اوفیش
با ایموجی ها مشخص نمایید. ❤️ یا 👍
@abbasi2153
مدتی این مثنوی تأخیر شد
مهلتی بایست تا خون شیر شد
تا نزاید بخت تو فرزند نو
خون نگردد شیرِ شیرین، خوش شنو
چون ضیاءالحق حسامالدین عنان
باز گردانید ز اوج آسمان
چون به معراج حقایق رفته بود
بیبهارش غنچهها ناکَفته بود
چون ز دریا سوی ساحل بازگشت
چنگ شعر مثنوی باساز گشت
چند روزی در سفری کاری بودم و ادامهٔ مباحث کار و شکرستان تأخیر شد. ان شاء الله امروز کار را پی خواهیم گرفت.
موافق کدام هستید؟
یک بیت از حافظ؟ ❤️
یا خودم را جریمه کنم و بخش دیگری از خاطرات؟ 👍
مخصوصا که دوست عزیزم آقای محمدی دلش می خواد زودتر برسم به خاطرهٔ شکستن دستم و از ته دل بگوید: اوفیش
با ایموجی ها مشخص نمایید. ❤️ یا 👍
@abbasi2153
❤11👍9
شِکّرستان پارسی
یک بیت از حافظ؟ ❤️
Saz va Avaz
Ostad Shajarian
این دو دقیقه آواز را از خداوندگار آواز، در گوشۀ نیریز (نیریز از گوشههای دستگاه ماهور است.) با دقت گوش کنیم و سپس برویم سراغ حافظ.
آلبوم: فریاد 1
تار: استاد حسین علیزاده
کمانچه: استاد کیهان کلهر
ضرب: همایون شجریان
بیت مورد نظر از حافظجان:
بیا که رونق این کارخانه کم نشود
به زهدِ همچو تویی، یا به فِسق همچو منی
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
آلبوم: فریاد 1
تار: استاد حسین علیزاده
کمانچه: استاد کیهان کلهر
ضرب: همایون شجریان
بیت مورد نظر از حافظجان:
بیا که رونق این کارخانه کم نشود
به زهدِ همچو تویی، یا به فِسق همچو منی
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
2❤12🥰2👎1👏1
شِکّرستان پارسی
Ostad Shajarian – Saz va Avaz
نگاهی به یک بیت از لسان الغیب، #حافظ شیراز
گاهی ما تصور میکنیم که اگر نباشیم؛ دنیا یا بخشی از دنیا به هم میریزد. کار جهان، لنگ میشود. خود را محور آسیاب عالم میدانیم.
اما واقعا چنین نیست. چه بسیار آدمهایی که آمدهاند و رفتهاند و بود و نبودشان اثری بر گردش روزگار نداشته است؛ جز آنها که صدایشان سخن عشق بوده است و یادگاری بر این گنبد دوار نهادهاند یا خدمتی به بشریت کردهاند. مثل خودِ حافظ یا مخترعین بزرگ.
حافظ در غزل 477 به زیبایی به این نکته اشارت دارد. البته مطابق روال معمول، نیشی هم به زاهد و فقیه و شیخ و عابد فرو میکند. از آن نیشهایی که سعدی میفرماید: « گویی که نیشی دور از او، در استخوانم میرود»
بیا که رونق این کارخانه کم نشود
به زهدِ همچو تویی، یا به فسق همچو منی
زاهد گمان میبرد که زهدش باعث رونق کارِ جهان میشود. حافظ به او کنایه میزند؛ کنایهای همراه با تحقیر شدید، که زهد تو حتی باعث کم رونق شدن آن هم نمیشود؛ چه رسد به رونق آن. همانطور که فسق یکی مثل من، باعث خلل در کار جهان نمیشود.
یک لحظه وقتی که حافظ میگوید: «همچو تویی» را در ذهن تصور کنید. تحقیر توهینآمیز به زاهد.
و سپس با زیرکی تمام که به سختی به ذهن متبادر میشود؛ زهدِ زاهد و فسق خودش را در یک راستا قرار میدهد و هر دو را کم ارزشتر از آن میداند که باعث خللی در کار روزگار گردد.
این همان نکتهای است که در جاهای دیگر هم به آن اشاره دارد:
ترسم که صَرفهای نَبَرَد روزِ بازخواست
نانِ حلالِ شیخ ز آبِ حرامِ ما
یا
ترسم که روزِ حشر عِنان بر عِنان رَوَد
تسبیحِ شیخ و خرقهٔ رندِ شرابخوار
آن حافظی که من شناختهام سر جنگ با هر نوع تظاهر، ریا و نان خوردن با نام دین را دارد. حافظ را بهتر و بیشتر بشناسیم و از ذهنیات در بارۀ آن بزرگ، فاصله بگیریم.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
گاهی ما تصور میکنیم که اگر نباشیم؛ دنیا یا بخشی از دنیا به هم میریزد. کار جهان، لنگ میشود. خود را محور آسیاب عالم میدانیم.
اما واقعا چنین نیست. چه بسیار آدمهایی که آمدهاند و رفتهاند و بود و نبودشان اثری بر گردش روزگار نداشته است؛ جز آنها که صدایشان سخن عشق بوده است و یادگاری بر این گنبد دوار نهادهاند یا خدمتی به بشریت کردهاند. مثل خودِ حافظ یا مخترعین بزرگ.
حافظ در غزل 477 به زیبایی به این نکته اشارت دارد. البته مطابق روال معمول، نیشی هم به زاهد و فقیه و شیخ و عابد فرو میکند. از آن نیشهایی که سعدی میفرماید: « گویی که نیشی دور از او، در استخوانم میرود»
بیا که رونق این کارخانه کم نشود
به زهدِ همچو تویی، یا به فسق همچو منی
زاهد گمان میبرد که زهدش باعث رونق کارِ جهان میشود. حافظ به او کنایه میزند؛ کنایهای همراه با تحقیر شدید، که زهد تو حتی باعث کم رونق شدن آن هم نمیشود؛ چه رسد به رونق آن. همانطور که فسق یکی مثل من، باعث خلل در کار جهان نمیشود.
یک لحظه وقتی که حافظ میگوید: «همچو تویی» را در ذهن تصور کنید. تحقیر توهینآمیز به زاهد.
و سپس با زیرکی تمام که به سختی به ذهن متبادر میشود؛ زهدِ زاهد و فسق خودش را در یک راستا قرار میدهد و هر دو را کم ارزشتر از آن میداند که باعث خللی در کار روزگار گردد.
این همان نکتهای است که در جاهای دیگر هم به آن اشاره دارد:
ترسم که صَرفهای نَبَرَد روزِ بازخواست
نانِ حلالِ شیخ ز آبِ حرامِ ما
یا
ترسم که روزِ حشر عِنان بر عِنان رَوَد
تسبیحِ شیخ و خرقهٔ رندِ شرابخوار
آن حافظی که من شناختهام سر جنگ با هر نوع تظاهر، ریا و نان خوردن با نام دین را دارد. حافظ را بهتر و بیشتر بشناسیم و از ذهنیات در بارۀ آن بزرگ، فاصله بگیریم.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
2❤15👍1👏1
غزل 293 سعدی
@abbasi2153
ملمعی از خداوندگار سخن، سعدی شکرگفتار
دو بیت آغازین:
آفتاب است آن پریرخ؟ یا ملائک؟ یا بشر؟
قامت است آن؟ یا قیامت؟ یا الف؟ یا نیشکر؟
هَدَّ صَبري ما تَوَلّیٰ؛ رَدَّ عَقلي ما ثَنیٰ
صادَ قَلبي ما تَمَشّیٰ؛ زادَ وَجدي ما عَبَر
ترجمۀ این ملمع را قبلا در بخش حاشیههای سایت وزینِ گنجور نوشتهام و نیز حرکت گذاری نمودهام. میتوانید به آدرس زیر در گنجور مراجعه نمایید.
https://ganjoor.net/saadi/divan/ghazals/sh293#discussions
امیدوارم این خوانش از این غزل بسیار زیبا مورد پسند قرار گیرد.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
دو بیت آغازین:
آفتاب است آن پریرخ؟ یا ملائک؟ یا بشر؟
قامت است آن؟ یا قیامت؟ یا الف؟ یا نیشکر؟
هَدَّ صَبري ما تَوَلّیٰ؛ رَدَّ عَقلي ما ثَنیٰ
صادَ قَلبي ما تَمَشّیٰ؛ زادَ وَجدي ما عَبَر
ترجمۀ این ملمع را قبلا در بخش حاشیههای سایت وزینِ گنجور نوشتهام و نیز حرکت گذاری نمودهام. میتوانید به آدرس زیر در گنجور مراجعه نمایید.
https://ganjoor.net/saadi/divan/ghazals/sh293#discussions
امیدوارم این خوانش از این غزل بسیار زیبا مورد پسند قرار گیرد.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
4❤11🥰3👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بیات ترک شجریان در کنار حافظ
پرواز....
هم اکنون
❤️❤️
پرواز....
هم اکنون
❤️❤️
❤13👍3👏3
باز از حافظ و زیبایی کلماتش بنویسیم؟ (رای ها کاملا محرمانه است و حتی مدیر کانال هم نمیداند از کیست.)
Anonymous Poll
95%
بله
5%
خیر
❤6
شِکّرستان پارسی
باز از حافظ و زیبایی کلماتش بنویسیم؟ (رای ها کاملا محرمانه است و حتی مدیر کانال هم نمیداند از کیست.)
نیست بر لوحِ دلم جز الفِ قامتِ دوست
چه کنم حرفِ دِگَر یاد نداد استادم
#حافظ
در برخی نسخهها به جای «دوست»، «یار» نوشته شده است که به نظر درستتر و حافظانهتر میآید. احتمال این که حافظ در طول زمان آن را تغییر داده باشد بسیار است و اختلاف نسخهها بعضا از این جهت است.
اما شخصا اینگونه بیشتر میپسندم:
نیست بر لوحِ دلم جز الفِ قامتِ یار
چه کنم حرفِ دِگَر یاد نداد استادم
الف در حرف میانی کلمۀ «یار» حرفی برای گفتن دارد و حافظ زیرکانه، بلندی قامت یار را در همین الف که یک حرف بلند است؛ نشان میدهد و آنگاه در مصرع دوم، چهار بار آن را پشت سر هم تکرار میکند. (یاد، نداد، استاد).
از خصوصیات شعر پر راز و رمز حافظ یکی همین است که حروف هم به کمک او میآیند و بر نکتهای تأکید میکنند؛ و این فراتر از یک واژهآرایی مانند «س» در بیت زیر میباشد.
رشتهٔ تسبیح اگر بُگْسَست معذورم بدار
دستم اندر دامنِ ساقیِ سیمین ساق بود
وقتی این بیت را میخوانید تکرار صدای «س» صدای تسبیح (سبحان الله) گفتن را به ذهن میآورد.
البته حتما از کسی که ادبیات نخوانده است؛ خطاها را میپذیرید و از ابتدا هم عرض کردهام که مطالب شکرستان برداشتهای ذوقی و احساسات آنیِ خودم میباشد که گمگشتۀ راه نابلدی در سرزمین ادبیات هستم.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
چه کنم حرفِ دِگَر یاد نداد استادم
#حافظ
در برخی نسخهها به جای «دوست»، «یار» نوشته شده است که به نظر درستتر و حافظانهتر میآید. احتمال این که حافظ در طول زمان آن را تغییر داده باشد بسیار است و اختلاف نسخهها بعضا از این جهت است.
اما شخصا اینگونه بیشتر میپسندم:
نیست بر لوحِ دلم جز الفِ قامتِ یار
چه کنم حرفِ دِگَر یاد نداد استادم
الف در حرف میانی کلمۀ «یار» حرفی برای گفتن دارد و حافظ زیرکانه، بلندی قامت یار را در همین الف که یک حرف بلند است؛ نشان میدهد و آنگاه در مصرع دوم، چهار بار آن را پشت سر هم تکرار میکند. (یاد، نداد، استاد).
از خصوصیات شعر پر راز و رمز حافظ یکی همین است که حروف هم به کمک او میآیند و بر نکتهای تأکید میکنند؛ و این فراتر از یک واژهآرایی مانند «س» در بیت زیر میباشد.
رشتهٔ تسبیح اگر بُگْسَست معذورم بدار
دستم اندر دامنِ ساقیِ سیمین ساق بود
وقتی این بیت را میخوانید تکرار صدای «س» صدای تسبیح (سبحان الله) گفتن را به ذهن میآورد.
البته حتما از کسی که ادبیات نخوانده است؛ خطاها را میپذیرید و از ابتدا هم عرض کردهام که مطالب شکرستان برداشتهای ذوقی و احساسات آنیِ خودم میباشد که گمگشتۀ راه نابلدی در سرزمین ادبیات هستم.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤14👍3👏3
کاربرد حرف «او» در لهجه استان فارس
برخی دوستان میپرسند در لهجۀ استان فارس، حرف «او» در آخر برخی کلمات به چه منظور است و آیا کاربرد آن قانون مشخصی دارد؟ از نظر معنا چه تغییری در کلمه ایجاد میکند؟
این حرف فقط به اسم و صفت میچسبد (به فعل نمیچسبد) و قوانین خاص خودش را دارد. از نظر معنا سه کاربرد دارد:
1- تعریف 2- تحقیر 3- تصغیر
1- تعریف: یعنی اسم را معرفه میکند که در این مورد تقریبا معادل حرف The در زبان انگلیسی و حرف «ال» در زبان عربی است؛ البته ال تعریف و عهد. یعنی حرف «او» در آخر اسم نکره قرار نمیگیرد و فقط با اسم معرفه که شناخته شده است یا قبلا در بارۀ آن صحبت کردهایم؛ میآید. مثلا من یک کتاب خریدهام و دارم در بارۀ آن صحبت میکنم: «کتابی خریدم، کتابو عالی بود.» کتاب با حرف «او» معرفه شده است؛ کتابو یعنی همان کتاب که در ابتدا در بارهاش صحبت کردهام.
اگر موصوف و صفت باشد؛ «او» به صفت یعنی به اسم دوم میچسبد: گل قشنگو، بچۀ کوچوکو
اگر مضاف و مضافالیه باشد به مضافالیه یعنی به اسم دوم میچسبد: لباس دخترو، درخت همسایو
گاهی دیدهایم برخی دوستان برای اینکه بگویند با لهجه فارس آشنا هستند میگویند: «فلکه گازو»، که البته صحیح نیست چون خود «فلکۀ گاز» یک ترکیب معرفه است و نیاز به «او» ندارد.
2- برای تحقیر: گاهی برای تحقیر و کوچک شمردن کسی، به آخر اسمش «او» اضافه میشود: حسینو، مردو، آدمو
3- برای تصغیر یعنی کوچک نشان دادن البته نه از سر تحقیر: درختو، بچّو، حسینو
و اهل این لهجه خودشان تشخیص میدهند که کدام کاربرد مد نظر است.
البته این را بیافزایم که این حرف در استان کرمان هم کاربرد دارد اما نمیدانم دقیقا با همین قانون است یا نه.
در فرصتی مناسب در باره لهجه شیرازی که آسانترین لهجۀ زبان فارسی است و تمام تیزی و سختی کلمات در آن از بین میروند و حروف سخت حذف میشوند؛ خواهم نوشت.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
برخی دوستان میپرسند در لهجۀ استان فارس، حرف «او» در آخر برخی کلمات به چه منظور است و آیا کاربرد آن قانون مشخصی دارد؟ از نظر معنا چه تغییری در کلمه ایجاد میکند؟
این حرف فقط به اسم و صفت میچسبد (به فعل نمیچسبد) و قوانین خاص خودش را دارد. از نظر معنا سه کاربرد دارد:
1- تعریف 2- تحقیر 3- تصغیر
1- تعریف: یعنی اسم را معرفه میکند که در این مورد تقریبا معادل حرف The در زبان انگلیسی و حرف «ال» در زبان عربی است؛ البته ال تعریف و عهد. یعنی حرف «او» در آخر اسم نکره قرار نمیگیرد و فقط با اسم معرفه که شناخته شده است یا قبلا در بارۀ آن صحبت کردهایم؛ میآید. مثلا من یک کتاب خریدهام و دارم در بارۀ آن صحبت میکنم: «کتابی خریدم، کتابو عالی بود.» کتاب با حرف «او» معرفه شده است؛ کتابو یعنی همان کتاب که در ابتدا در بارهاش صحبت کردهام.
اگر موصوف و صفت باشد؛ «او» به صفت یعنی به اسم دوم میچسبد: گل قشنگو، بچۀ کوچوکو
اگر مضاف و مضافالیه باشد به مضافالیه یعنی به اسم دوم میچسبد: لباس دخترو، درخت همسایو
گاهی دیدهایم برخی دوستان برای اینکه بگویند با لهجه فارس آشنا هستند میگویند: «فلکه گازو»، که البته صحیح نیست چون خود «فلکۀ گاز» یک ترکیب معرفه است و نیاز به «او» ندارد.
2- برای تحقیر: گاهی برای تحقیر و کوچک شمردن کسی، به آخر اسمش «او» اضافه میشود: حسینو، مردو، آدمو
3- برای تصغیر یعنی کوچک نشان دادن البته نه از سر تحقیر: درختو، بچّو، حسینو
و اهل این لهجه خودشان تشخیص میدهند که کدام کاربرد مد نظر است.
البته این را بیافزایم که این حرف در استان کرمان هم کاربرد دارد اما نمیدانم دقیقا با همین قانون است یا نه.
در فرصتی مناسب در باره لهجه شیرازی که آسانترین لهجۀ زبان فارسی است و تمام تیزی و سختی کلمات در آن از بین میروند و حروف سخت حذف میشوند؛ خواهم نوشت.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤8👍6🥰2🤩2👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#ملمع طنز «وضعة الإیرانیة» با مطلع:
آنورِ العالَم، Beautiful و اَلمامانیه
اینورِ العالَم زِپِرتی، درب و اَلدّاغانیه
از آقای حسین گلچین (شکلات الشعراء) متولد 1352 در شهرستان استهبان استان فارس - دکترای ادبیات فارسی و دبیر آموزش و پرورش
طنز زیبایی است البته مربوط به چند سال پیش، اما گذر زمان از زیبایی آن نمیکاهد.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
آنورِ العالَم، Beautiful و اَلمامانیه
اینورِ العالَم زِپِرتی، درب و اَلدّاغانیه
از آقای حسین گلچین (شکلات الشعراء) متولد 1352 در شهرستان استهبان استان فارس - دکترای ادبیات فارسی و دبیر آموزش و پرورش
طنز زیبایی است البته مربوط به چند سال پیش، اما گذر زمان از زیبایی آن نمیکاهد.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤7😢4👏3😁2
نگاهی به یک بیت از #مولانا
در آغاز دفتر اول مثنوی یا بهتر بگویم در آغاز مثنوی، شکایت و حکایتِ «نی» آورده شده است. معمولا این بیت را حداقل یکبار شنیدهایم:
بشنو این نی چون شکایت میکند
از جداییها حکایت میکند
استاد کشاورز میفرمود: تمام مثنوی، همین حکایتی است که مولانا در آغاز مثنوی میگوید بشنو و سپس شروع به حکایت میکند.
در بیت دهم مثنوی، به بیت زیر برخورد میکنیم.
آتش است این بانگِ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد
به دو کلمه آخر هر دو مصرع توجه کنیم. در مصرع اول کلمۀ «نیست» فعل است و کلمۀ «باد» اسم است. یعنی این بانگِ نی، آتش است؛ باد و هوا نیست.
در مصرع دوم، موضوع برعکس میشود: کلمۀ «نیست» اسم است و کلمۀ «باد» فعل است. فعل دعایی که برای نفرین به کار میرود. در واقع «نیست باد» مجموعا یک جملۀ دعایی است.
این بانگ نی، آتش است؛ باد و هوا نیست. هوایی نیست که صرفا از حلقوم نوازنده وارد نی شده باشد. هرکس این آتش در او وجود ندارد؛ نیست و نابود بادا.
اگر «نیست باد» در مصرع دوم را به همان معنای مصرع اول بگیریم کلا مصرع دوم، بیمعنا و بیهوده میگردد.
اما این آتش چیست؟ مشخص است که آتشِ عشق است. شاهد سخنم، بیت بعدی است. هم بانگ نی، از عشق است و هم جوشش می:
آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر میْ فتاد
مطلب را زیاد طولانی نکنم. فقط همین نکته و نفرین را از زبان حافظ هم بشنویم:
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نَمُرده، به فتوای من نماز کنید
حافظ و مولانا، عشق را باعث زایش و زنده بودن جاوید میدانند:
مولانا:
در عشق زنده باید، کز مُرده هیچ ناید
دانی که کیست زنده؟ آن کو ز عشق زاید
حافظ:
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جَریدهٔ عالم دوامِ ما
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
در آغاز دفتر اول مثنوی یا بهتر بگویم در آغاز مثنوی، شکایت و حکایتِ «نی» آورده شده است. معمولا این بیت را حداقل یکبار شنیدهایم:
بشنو این نی چون شکایت میکند
از جداییها حکایت میکند
استاد کشاورز میفرمود: تمام مثنوی، همین حکایتی است که مولانا در آغاز مثنوی میگوید بشنو و سپس شروع به حکایت میکند.
در بیت دهم مثنوی، به بیت زیر برخورد میکنیم.
آتش است این بانگِ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد
به دو کلمه آخر هر دو مصرع توجه کنیم. در مصرع اول کلمۀ «نیست» فعل است و کلمۀ «باد» اسم است. یعنی این بانگِ نی، آتش است؛ باد و هوا نیست.
در مصرع دوم، موضوع برعکس میشود: کلمۀ «نیست» اسم است و کلمۀ «باد» فعل است. فعل دعایی که برای نفرین به کار میرود. در واقع «نیست باد» مجموعا یک جملۀ دعایی است.
این بانگ نی، آتش است؛ باد و هوا نیست. هوایی نیست که صرفا از حلقوم نوازنده وارد نی شده باشد. هرکس این آتش در او وجود ندارد؛ نیست و نابود بادا.
اگر «نیست باد» در مصرع دوم را به همان معنای مصرع اول بگیریم کلا مصرع دوم، بیمعنا و بیهوده میگردد.
اما این آتش چیست؟ مشخص است که آتشِ عشق است. شاهد سخنم، بیت بعدی است. هم بانگ نی، از عشق است و هم جوشش می:
آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر میْ فتاد
مطلب را زیاد طولانی نکنم. فقط همین نکته و نفرین را از زبان حافظ هم بشنویم:
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نَمُرده، به فتوای من نماز کنید
حافظ و مولانا، عشق را باعث زایش و زنده بودن جاوید میدانند:
مولانا:
در عشق زنده باید، کز مُرده هیچ ناید
دانی که کیست زنده؟ آن کو ز عشق زاید
حافظ:
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جَریدهٔ عالم دوامِ ما
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤11👏3🥰1