شِکّرستان پارسی
743 subscribers
99 photos
92 videos
3 files
568 links
شکرستان پارسی حاوی دلنوشته‌هایی است که از حس زیبای سعدی و حافظ و ... به دست می‌آید و نیز نکات شیرین و خاطرات و داستان.
آیدی مدیر کانال:
@abbasi2153

🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
Download Telegram
یک خاطرۀ نفس‌گیر از اولین سال معلمی من (1367) که در مدرسۀ راهنمایی روستای قاسم آباد از توابع روستای خودمان –شِشده- اتفاق افتاد.
بچه‌ها را کتک می‌زدم. همین شکلی که در مدرسه یاد گرفته بودیم و بعدها هم در تربیت معلم چنان غول وحشتناکی از دانش‌آموز می‌ساختند که خودمان را آماده کشتن گربه می‌کردیم. البته به تدریج یاد گرفتیم که چنین نیست.
خاطره‌ای که تقدیم می‌کنم مربوط به آن سال است:
مدرسه در انتهای روستا قرار داشت و روبروی درب مدرسه که در ضلع جنوبی قرار داشت؛ تا چشم‌انداز روستای بعدی (کبک‌آباد) زمین‌های سرسبز کشاورزی دیده می‌شد. کلاس‌های مدرسه در یک ردیف در ضلع شمالی مدرسه قرار گرفته بودند. وقتی وارد مدرسه می‌شدی؛ دفتر مدرسه در گوشۀ سمت چپ قرار گرفته بود. یک زمین والیبال هم در حیاط مدرسه بین درب ورودی و کلاس‌ها قرار داشت. داخل مدرسه به موازات دیوار، درخت‌های کاج کاشته شده بود.
بچه‌های روستاهای اطراف قاسم آباد هم به این مدرسه می‌آمدند.
مدیر مدرسه جناب آقای بهزاد عطاءاللهی و دفتردار هم آقای حاج علی اکبر عطاءاللهی بودند. دو مرد نازنین و دوست داشتنی.
یک روز در کلاس سوم راهنمایی مشغول بودم. حیاط مدرسه و اتفاقات آن از دریچۀ کلاس قابل مشاهده بود. یک لحظه دیدم یک مرد عصبانی در حالی که دست پسری را گرفته و او را با خودش می‌کشاند؛ وارد مدرسه شد. یک دستش هم پشت سرش بود و از لای پاهایش ترکه‌ای که تکان می‌خورد را می‌دیدم.
حساس شدم ببینم چه خبر است. آمد تا به وسط زمین والیبال رسید. دادش بلند شد: «ای معلم شیژدی‌یُو (معلم اهل ششده) کیه؟ اومدم زدن یادش بدم!»
جز من هیچ کس اهل ششده نبود. فهمیدم با من کار دارد و آن ترکه هم برای خرد کردن به تن و بدن من است. به سرعت برق صحنه‌های کتک خوردن به دست آن مرد خشمگین در ذهنم عبور کرد. کتک خوردن یک چیز بود و جلو بچه‌ها کتک خوردن چیزی دیگر. آبرویم جلو بچه‌ها می‌رفت و تمام کرک و پرم دود هوا می‌شد.
آقا بهزاد و علی اکبر از دفتر بیرون آمدند تا او را به دفتر ببرند ولی طرف سفت ایستاده بود و هوار می‌کشید: «ای معلم شیژدی‌یُو کجایه؟ اومدم زدن یادش بدم!»
دل به دریا زدم. بهتر است داخل حیاط کتک بخورم تا این که بیاد تو کلاس و بخوابه روی سینه‌ام و حسابی له و لورده‌ام کند. حداقل اونجا مدیر و دفتردار جلویش را می‌گیرند.
از لای میله‌های پنجره دستم را بیرون بردم و حصیر جلوی پنجره را پایین کشیدم که فضای بیرون زیاد پیدا نباشد. به بچه‌ها گفتم مشغول درس باشید تا برگردم. از کلاس بیرون آمدم. آمدم و درست تو سینه‌اش ایستادم تا قدرت مانور و عکس‌العملش کم شود.
صدایم را بلند کردم: چیه داد و هوار راه انداختی؟
نگاهی از سر تحقیر و تعجب به سراپایم کرد و با لحنی تمسخرآمیز گفت: همی معلم شیژدی‌یو که میگن می‌زنه؛ تو هسی؟ کتک می‌زنی؟ امروز اومدم کتک زدن یادت بدم.
آقا بهزاد و علی اکبر سعی می‌کردند جلویش را بگیرند و من هم آماده دفاع بودم.
با یک حرکت سریع، بچه را به وسط میدان انداخت و با ترکه به جانش افتاد. می‌زد و به من نگاه می‌کرد و می‌گفت: «می‌زنی؟ زدن بلدی؟ ای طو بزن که بچه تمام بدنش سیاه و له بشه! شب از درد نتونه لمبه‌هاش روی تشک بذاره.» نفس نفس می‌زد و تکرار می‌کرد: «زدن بلدم! زدن بلدم! بیا زدن یادت بدم.» و بچۀ بینوا را می‌زد.
با بدبختی بچه را از دستش درآوردیم؛ بچه را فرستادیم ته مدرسه دست و صورتش را بشوید. او را هم به دفتر بردیم و آرام کردیم و فرستادیم پی زندگیش؛ در حالی که هنوز تکرار می‌کرد ...
من هم نفس راحتی کشیدم و به کلاس برگشتم. آن روز بخیر گذشت. ولی معلوم نیست همیشه به خوبی تمام شود.
🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
2🤣17❤5😁4😢1🤩1
سلام به همه همراهان
مدتی این مثنوی تأخیر شد
مهلتی بایست تا خون شیر شد

تا نزاید بخت تو فرزند نو
خون نگردد شیر‌ِ شیرین‌، خوش شنو

چون ضیاء‌الحق حسام‌الدین عنان
باز گردانید ز اوج آسمان

چون به معراج حقایق رفته بود
بی‌بهارش غنچه‌ها ناکَفته بود

چون ز دریا سوی ساحل بازگشت
چنگ شعر مثنوی با‌ساز گشت

چند روزی در سفری کاری بودم و ادامهٔ مباحث کار و شکرستان تأخیر شد. ان شاء الله امروز کار را پی خواهیم گرفت.
موافق کدام هستید؟

یک بیت از حافظ؟ ❤️
یا خودم را جریمه کنم و بخش دیگری از خاطرات؟ 👍

مخصوصا که دوست عزیزم آقای محمدی دلش می خواد زودتر برسم به خاطرهٔ شکستن دستم و از ته دل بگوید: اوفیش

با ایموجی ها مشخص نمایید. ❤️ یا 👍

@abbasi2153
❤11👍9
شِکّرستان پارسی
یک بیت از حافظ؟ ❤️
Saz va Avaz
Ostad Shajarian
این دو دقیقه آواز را از خداوندگار آواز، در گوشۀ نیریز (نیریز از گوشه‌های دستگاه ماهور است.) با دقت گوش کنیم و سپس برویم سراغ حافظ.
آلبوم: فریاد 1
تار: استاد حسین علیزاده
کمانچه: استاد کیهان کلهر
ضرب: همایون شجریان

بیت مورد نظر از حافظ‌جان:
بیا که رونق این کارخانه کم نشود
به زهدِ همچو تویی، یا به فِسق همچو منی
🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
2❤12🥰2👎1👏1
شِکّرستان پارسی
Ostad Shajarian – Saz va Avaz
نگاهی به یک بیت از لسان الغیب، #حافظ شیراز
گاهی ما تصور می‌کنیم که اگر نباشیم؛ دنیا یا بخشی از دنیا به هم می‌ریزد. کار جهان، لنگ می‌شود. خود را محور آسیاب عالم می‌دانیم.
اما واقعا چنین نیست. چه بسیار آدم‌هایی که آمده‌اند و رفته‌اند و بود و نبودشان اثری بر گردش روزگار نداشته است؛ جز آنها که صدایشان سخن عشق بوده است و یادگاری بر این گنبد دوار نهاده‌اند یا خدمتی به بشریت کرده‌اند. مثل خودِ حافظ یا مخترعین بزرگ.
حافظ در غزل 477 به زیبایی به این نکته اشارت دارد. البته مطابق روال معمول، نیشی هم به زاهد و فقیه و شیخ و عابد فرو می‌کند. از آن نیش‌هایی که سعدی می‌فرماید: « گویی که نیشی دور از او، در استخوانم می‌رود»

بیا که رونق این کارخانه کم نشود
به زهدِ همچو تویی، یا به فسق همچو منی
زاهد گمان می‌برد که زهدش باعث رونق کارِ جهان می‌شود. حافظ به او کنایه می‌زند؛ کنایه‌ای همراه با تحقیر شدید، که زهد تو حتی باعث کم رونق شدن آن هم نمی‌شود؛ چه رسد به رونق آن. همان‌طور که فسق یکی مثل من، باعث خلل در کار جهان نمی‌شود.
یک لحظه وقتی که حافظ می‌گوید: «همچو تویی» را در ذهن تصور کنید. تحقیر توهین‌آمیز به زاهد.
و سپس با زیرکی تمام که به سختی به ذهن متبادر می‌شود؛ زهدِ زاهد و فسق خودش را در یک راستا قرار می‌دهد و هر دو را کم ارزش‌تر از آن می‌داند که باعث خللی در کار روزگار گردد.
این همان نکته‌ای است که در جاهای دیگر هم به آن اشاره دارد:
ترسم که صَرفه‌ای نَبَرَد روزِ بازخواست
نانِ حلالِ شیخ ز آبِ حرامِ ما
یا
ترسم که روزِ حشر عِنان بر عِنان رَوَد
تسبیحِ شیخ و خرقهٔ رندِ شرابخوار

آن حافظی که من شناخته‌ام سر جنگ با هر نوع تظاهر، ریا و نان خوردن با نام دین را دارد. حافظ را بهتر و بیشتر بشناسیم و از ذهنیات در بارۀ آن بزرگ، فاصله بگیریم.

🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
2❤15👍1👏1
غزل 293 سعدی
@abbasi2153
ملمعی از خداوندگار سخن، سعدی شکرگفتار
دو بیت آغازین:
آفتاب است آن پری‌رخ؟ یا ملائک؟ یا بشر؟
قامت است آن؟ یا قیامت؟ یا الف؟ یا نیشکر؟

هَدَّ صَبري ما تَوَلّیٰ؛ رَدَّ عَقلي ما ثَنیٰ
صادَ قَلبي ما تَمَشّیٰ؛ زادَ وَجدي ما عَبَر

ترجمۀ این ملمع را قبلا در بخش حاشیه‌های سایت وزینِ گنجور نوشته‌ام و نیز حرکت گذاری نموده‌ام. می‌توانید به آدرس زیر در گنجور مراجعه نمایید.

https://ganjoor.net/saadi/divan/ghazals/sh293#discussions

امیدوارم این خوانش از این غزل بسیار زیبا مورد پسند قرار گیرد.
🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
4❤11🥰3👏1
قابی زیبا در حافظیه
❤19🥰2
اکنون
❤16👍3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بیات ترک شجریان در کنار حافظ
پرواز....
هم اکنون‌

❤️❤️
❤13👍3👏3
باز از حافظ و زیبایی کلماتش بنویسیم؟ (رای ها کاملا محرمانه است و حتی مدیر کانال هم نمی‌داند از کیست.)
Anonymous Poll
95%
بله
5%
خیر
❤6
شِکّرستان پارسی
باز از حافظ و زیبایی کلماتش بنویسیم؟ (رای ها کاملا محرمانه است و حتی مدیر کانال هم نمی‌داند از کیست.)
نیست بر لوحِ دلم جز الفِ قامتِ دوست
چه کنم حرفِ دِگَر یاد نداد استادم
#حافظ
در برخی نسخه‌ها به جای «دوست»، «یار» نوشته شده است که به نظر درست‌تر و حافظانه‌تر می‌آید. احتمال این که حافظ در طول زمان آن را تغییر داده باشد بسیار است و اختلاف نسخه‌ها بعضا از این جهت است.
اما شخصا این‌گونه بیشتر می‌پسندم:
نیست بر لوحِ دلم جز الفِ قامتِ یار
چه کنم حرفِ دِگَر یاد نداد استادم

الف در حرف میانی کلمۀ «یار» حرفی برای گفتن دارد و حافظ زیرکانه، بلندی قامت یار را در همین الف که یک حرف بلند است؛ نشان می‌دهد و آن‌گاه در مصرع دوم، چهار بار آن را پشت سر هم تکرار می‌کند. (یاد، نداد، استاد).
از خصوصیات شعر پر راز و رمز حافظ یکی همین است که حروف هم به کمک او می‌آیند و بر نکته‌ای تأکید می‌کنند؛ و این فراتر از یک واژه‌آرایی مانند «س» در بیت زیر می‌باشد.
رشتهٔ تسبیح اگر بُگْسَست معذورم بدار
دستم اندر دامنِ ساقیِ سیمین ساق بود
وقتی این بیت را می‌خوانید تکرار صدای «س» صدای تسبیح (سبحان الله) گفتن را به ذهن می‌آورد.
البته حتما از کسی که ادبیات نخوانده است؛ خطاها را می‌پذیرید و از ابتدا هم عرض کرده‌ام که مطالب شکرستان برداشت‌های ذوقی و احساسات آنیِ خودم می‌باشد که گمگشتۀ راه نابلدی در سرزمین ادبیات هستم.
🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤14👍3👏3
کاربرد حرف «او» در لهجه استان فارس
برخی دوستان می‌پرسند در لهجۀ استان فارس، حرف «او» در آخر برخی کلمات به چه منظور است و آیا کاربرد آن قانون مشخصی دارد؟ از نظر معنا چه تغییری در کلمه ایجاد می‌کند؟

این حرف فقط به اسم و صفت می‌چسبد (به فعل نمی‌چسبد) و قوانین خاص خودش را دارد. از نظر معنا سه کاربرد دارد:
1- تعریف 2- تحقیر 3- تصغیر
1- تعریف: یعنی اسم را معرفه می‌کند که در این مورد تقریبا معادل حرف The در زبان انگلیسی و حرف «ال» در زبان عربی است؛ البته ال تعریف و عهد. یعنی حرف «او» در آخر اسم نکره قرار نمی‌گیرد و فقط با اسم معرفه که شناخته شده است یا قبلا در بارۀ آن صحبت کرده‌ایم؛ می‌آید. مثلا من یک کتاب خریده‌ام و دارم در بارۀ آن صحبت می‌کنم: «کتابی خریدم، کتابو عالی بود.» کتاب با حرف «او» معرفه شده است؛ کتابو یعنی همان کتاب که در ابتدا در باره‌اش صحبت کرده‌ام.
اگر موصوف و صفت باشد؛ «او» به صفت یعنی به اسم دوم می‌چسبد: گل قشنگو، بچۀ کوچوکو
اگر مضاف و مضاف‌الیه باشد به مضاف‌الیه یعنی به اسم دوم می‌چسبد: لباس دخترو، درخت همسایو
گاهی دیده‌ایم برخی دوستان برای اینکه بگویند با لهجه فارس آشنا هستند می‌گویند: «فلکه گازو»، که البته صحیح نیست چون خود «فلکۀ گاز» یک ترکیب معرفه است و نیاز به «او» ندارد.
2- برای تحقیر: گاهی برای تحقیر و کوچک شمردن کسی، به آخر اسمش «او» اضافه می‌شود: حسینو، مردو، آدمو
3- برای تصغیر یعنی کوچک نشان دادن البته نه از سر تحقیر: درختو، بچّو، حسینو
و اهل این لهجه خودشان تشخیص می‌دهند که کدام کاربرد مد نظر است.
البته این را بیافزایم که این حرف در استان کرمان هم کاربرد دارد اما نمی‌دانم دقیقا با همین قانون است یا نه.

در فرصتی مناسب در باره لهجه شیرازی که آسان‌ترین لهجۀ زبان فارسی است و تمام تیزی و سختی کلمات در آن از بین می‌روند و حروف سخت حذف می‌شوند؛ خواهم نوشت.
🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤8👍6🥰2🤩2👏1
آسمان پاک و آبی شهر راز هم اکنون
❤8🥰1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#ملمع طنز «وضعة الإیرانیة» با مطلع:
آنورِ العالَم، Beautiful و اَلمامانیه
اینورِ العالَم زِپِرتی، درب و اَلدّاغانیه

از آقای حسین گلچین (شکلات الشعراء) متولد 1352 در شهرستان استهبان استان فارس - دکترای ادبیات فارسی و دبیر آموزش و پرورش

طنز زیبایی است البته مربوط به چند سال پیش، اما گذر زمان از زیبایی آن نمی‌کاهد.

🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤7😢4👏3😁2
نگاهی به یک بیت از #مولانا
در آغاز دفتر اول مثنوی یا بهتر بگویم در آغاز مثنوی، شکایت و حکایتِ «نی» آورده شده است. معمولا این بیت را حداقل یک‌بار شنیده‌ایم:
بشنو این نی چون شکایت می‌کند
از جدایی‌ها حکایت می‌کند

استاد کشاورز می‌فرمود: تمام مثنوی، همین حکایتی است که مولانا در آغاز مثنوی می‌گوید بشنو و سپس شروع به حکایت می‌کند.
در بیت دهم مثنوی، به بیت زیر برخورد می‌کنیم.
آتش است این بانگِ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد

به دو کلمه آخر هر دو مصرع توجه کنیم. در مصرع اول کلمۀ «نیست» فعل است و کلمۀ «باد» اسم است. یعنی این بانگِ نی، آتش است؛ باد و هوا نیست.
در مصرع دوم، موضوع برعکس می‌شود: کلمۀ «نیست» اسم است و کلمۀ «باد» فعل است. فعل دعایی که برای نفرین به کار می‌رود. در واقع «نیست باد» مجموعا یک جملۀ دعایی است.
این بانگ نی، آتش است؛ باد و هوا نیست. هوایی نیست که صرفا از حلقوم نوازنده وارد نی شده باشد. هرکس این آتش در او وجود ندارد؛ نیست و نابود بادا.
اگر «نیست باد» در مصرع دوم را به همان معنای مصرع اول بگیریم کلا مصرع دوم، بی‌معنا و بیهوده می‌گردد.
اما این آتش چیست؟ مشخص است که آتشِ عشق است. شاهد سخنم، بیت بعدی است. هم بانگ نی، از عشق است و هم جوشش می:
آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر میْ فتاد

مطلب را زیاد طولانی نکنم. فقط همین نکته و نفرین را از زبان حافظ هم بشنویم:
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نَمُرده، به فتوای من نماز کنید

حافظ و مولانا، عشق را باعث زایش و زنده بودن جاوید می‌دانند:
مولانا:
در عشق زنده باید، کز مُرده هیچ ناید
دانی که کیست زنده؟ آن کو ز عشق زاید
حافظ:
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جَریدهٔ عالم دوامِ ما

🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤11👏3🥰1
تاکنون شده است که در گرمای تابستان یا خنکای دلپذیر بهار به دل طبیعت بروید؛ جویبار کوچکی از کنارتان عبور کند و تصمیم بگیرید رد جویبار را بگیرید تا به سرچشمه‌اش برسید؟
اگر رد موسیقی مقامی را بگیرید و دنبال سرچشمه‌اش بگردید؛ یکی از سرچشمه‌های لطیفش «تربت جام» است. باور کردنی نیست در مهد موسیقی قدم بزنید و با نوازندگان و اساتید موسیقی تربت دیدار کنید و مستقیما از سرچشمه بنوشید.
چیزی که در سفر به تربت، برای من اتفاق افتاد. دوست عزیزم جناب آقای رحیمی چندین محفل موسیقی را با دعوت از گروه‌های موسیقی در خانه برقرار نمودند. توفیق بالاتر این بود که ما را به خانۀ یکی از اساتید دوتارنوازی تربت بردند. آن لحظات شیرین و زیبا قابل وصف نیست وقتی که استاد به خواهش ما، دستی به دوتار بردند و زخمه هایی دلنواز بر دوتار زدند. چیزی که به گفتن نیست؛ باید حضور داشت و از نزدیک با صدای ملکوتی دوتار پرواز کرد.
مصداق:
خشك‌سیمی، خشك‌چوبی، خشك‌پوست
از كجا می‏آید این آوای دوست؟

گر زسیم است این صدای نازنین
خود چگونه می‌‏زند هیهای دوست؟
قطعه موسیقی که تقدیم می‌کنم از استاد حسین سمندری از اساتید بنامِ تربت جام است. روانش در آرامش باد که حکایت عشق می‌کند.
می‏زنی نغمه به سر، این دست نیست
جای دارد سر نهم در پای دوست

قطعۀ «سرو خرامان» را دوست عزیزم جناب آقای حیدری‌منش و هم‌زمان با ایشان، جناب آقای رحیمی برایم فرستادند.
از دیشب بیش از ده بار گوش کردم و لذت بردم. اصولا نالۀ دوتار چیزی نیست که حتی افراد بیگانه با موسیقی به راحتی از آن عبور کنند.

لینک دانلود:
https://t.me/ShekarestaneParsi/766
🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤7🥰2
سرو خرامان
حسین سمندری و ابراهیم شریف‌زاده
قطعۀ «سرو خرامان» از موسیقی مقامی تربت جام
استاد زنده یاد حسین سمندری از اساتید بنامِ تربت جام و متولد باخَرْز هستند.

خودم طی چند ساعت گذشته بارها و بارها گوش کردم و احساسی زیبا را وجودم برانگیخت

با سپاس از دوستان عزیزم: جناب آقای حیدری منش و جناب آقای رحیمی دوستان خوب تربت
🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤11👏2
در 13 قسمت‌ پیشین (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا) خواندیم که فریدون به کین پدر، به سوی کنگ دژ (بیت‌المقدس) لشکر کشید. وارد کاخ ضحاک شد و وقتی خبر به ضحاک رسید با لشکری از جنگاوران و دیوان راهی شهر شد تا با سپاه فریدون بجنگد. سپاه فریدون نیز آمادۀ رویارویی شدند.
سپاه فریدون چو آگه شدند
همه سوی آن راه بی‌ره شدند
و ادامۀ داستان:
سپاه فریدون از اسب‌ها پیاده شدند و در ورودی کاخ با سپاه ضحاک درآویختند. همه مردم شهر از ضحاک دلی پر درد داشتند؛ بنابراین هرکسی از مردم از پیر و جوان که از جنگاوری سررشته‌ای داشتند به هواخواهی فریدون بر بام و کوچه آمادۀ جنگ شدند.
از در و دیوار و بام، خشت و سنگ و تیغ و تیر می‌بارید؛ تو گویی که از ابر سیاه باران می‌بارد.
به شهر اندرون هر که بُرنا بدند
چه پیران که در جنگ دانا بدند
سوی لشکر آفریدون شدند
ز نیرنگ ضحاک بیرون شدند

از آتشکده خروش برآمد که ما همه از پیر و جوان، گوش به فرمان فریدون هستیم:
نخواهیم بر گاه ضحاک را
مر آن اژدهادوش ناپاک را

چنان جنگی در گرفت که گرد و خاک، روی خورشید را تیره و تار کرد. ضحاک به دنبال راه چاره بود. لشکر را رها کرد و برای اینکه شناخته نشود سرتاپا آهن و زره پوشید و مخفیانه رو به سوی کاخ نهاد. کمند انداخت و بر بام کاخ برآمد. وقتی بر بام کاخ رسید:
بدید آن سیه نرگس شهرناز
پر از جادویی با فریدون به راز
دو رخساره روز و دو زلفش چو شب
گشاده به نفرین ضحاک لب

آتش رشک و حسد در مغز ضحاک زبانه کشید. از تخت و از جان گذشت؛ بر ایوان کمند انداخت و از بام فرود آمد:
به دست اندرش آبگون دشنه بود
به خون پری‌چهرگان تشنه بود
ز بالا چو پی بر زمین برنهاد
بیآمد فریدون به کردار باد
بر آن گُرزهٔ گاوسر دست برد
بزد بر سرش، ترگ بشکست خرد

بانگ سروش در جان فریدون آواز داد که او را نزن؛ هنوز زمان مرگش فرا نرسیده است. او را محکم به بند بکش و به سوی کوه ببر تا جایی که به یک تنگه برسی؛ جایی که نزدیکان و خویشانش نتوانند به نزد او بیایند. او را در آنجا به بند بکش.
فریدون چو بشنید نآسود دیر
کمندی بیاراست از چرم شیر
به تندی ببستش دو دست و میان
که نگشاید آن بند پیل ژیان

سپس بر تخت زرین او نشست و رسم و آیین ناپاک او را برانداخت. آنگاه به مردم فرمان داد که هرکس باید به پیشه و شغل خود مشغول باشد. سپاهی و پیشه‌ور هرکدام باید کار خود را بکنند و هرکس باید کار شایسته‌ و در حد توانش را داشته باشد تا سررشتۀ کارها گسسته نشود.
یکی کارورز و یکی گُرزدار
سزاوار هر کس پدید است کار
چو این کارِ آن جوید آن کارِ این
پرآشوب گردد سراسر زمین

آن شخص ناپاک که جهان از کردار او در رنج بود؛ اکنون در بند است. شما بروید و با خیال راحت به کار و پیشۀ خود برسید. مردم و درباریان، سخنان شاه نیک‌کردار را شنیدند و همگی دل به فرمانش بستند. فریدون نیز آنان را نوازش کرد و به هرکس به اندازۀ توانش جایگاه داد و جهان‌آفرین را بر این پیروزی ستایش کرد و آنان را پند داد که به شکرانۀ این پیروزی باید بخشایش و نیکی راه و رسم ما باشد.
بزرگان، زمین ادب بوسیدند و لشکر آمادۀ حرکت به سوی کوه شد تا ضحاک را به تبعید ببرند.
ببردند ضحاک را بسته خوار
به پشت هیونی برافگنده زار

ضحاک را سخت به بند کشیدند و او را به سوی کوه بردند. فریدون خواست گردن او را بزند اما دوباره همان سروش فرخنده به گوش فریدون ندا داد که او را دست بسته تا دماوند ببر ولی کسی با تو نباشد و تنها باش.
بیآورد ضحاک را چون نوند
به کوه دماوند کردش به بند
به کوه اندرون تنگ جایش گُزید
نگه کرد غاری بُنَش ناپدید

ضحاک را به صورت سرنگون با میخ‌های محکم به دیوارهای غار بست.
ببستش بر آن گونه آویخته
وز او خون دل بر زمین ریخته
از او نام ضحاک چون خاک شد
جهان از بد او همه پاک شد
گسسته شد از خویش و پیوند او
بمانده بدان گونه در بند او

و این بود سرانجام ضحاک خون‌ریز خون‌خوار. و این است سرانجام هر ضحاک در هر دوره و زمانه
روان فردوسی دانا در آرامش ابدی باد.
🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤9👏5
شیراز پُرغوغا شده‌ست از فتنۀ چشم خوشت
ترسم که آشوبِ خوشت برهم زند شیراز را

سعدی تو مرغ زیرکی، خوبت به دام آورده‌ام
مشکل به دست آرد کسی، مانند تو شهباز را
@abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤16
شِکّرستان پارسی
#خاطرات_من 2️⃣4️⃣ برای دسترسی به 41 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا…
#خاطرات_من 3️⃣4️⃣
برای دسترسی به 42 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا-اینجا-اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا) را ضربه بزنید.
یک روز عصر دوچرخۀ برادرم را برداشتم؛ در تنۀ مثلثی شکلِ دوچرخه، سوار شده بودم و دور گودال داخل حیاط می‌چرخیدم. ننه‌ام سر رسید:
کَلِکه (بچه) چرخو بذا زمین.
به دست قلم شدۀ ابوالفضل العباس میفتی دست و پات میشکه.
نمی‌دانم چرا دعاها برای پول به آسمان نمی‌رسد؛ اما این نوع دعاها با شتابی فراتر از نور از عرش عبور می‌کند.
بالاخره آن اتفاق افتاد و به داخل گودال کم عمق، سرنگون شدم.
چند دقیقه که گذشت احساس کردم که کنترل دست چپم را ندارم. درد هم داشت شروع می‌شد. به داخل اتاق رفتم و دراز کشیدم. هم خجالت می‌کشیدم؛ هم می‌ترسیدم که بگویم درد دارم. جواب برادرم و پدرم را چه بدهم؟
پدرم که از سرِ کار برگشت طبق معمول با سلامی بلند وارد شد. حال مرا که دید گفت: «چش شده؟»
ننه: سوبار چرخو شده خورده زمین.
پدرم به بالای سرم آمد؛ نگاهی کرد و گفت: این بچه رنگ تو روش نیس؛ سپس دستم را وارسی کرد. از درد فریاد کشیدم.
گفت آرنجش از جا در رفته. باید بریم پیش شکسته‌بند.
فانوس را برداشت و حرکت کردیم. آنچه از دردهای جا انداختن دررفتگی استخوان شنیده بودم تماما در ذهنم رژه می‌رفتند؛ وحشت کرده بودم. به خانه آقای حسنی (نام مستعار) که از اقوام مادرم بود رفتیم.
ابتدا از چند و چون ماجرا پرسید و سپس کار که در واقع یک شکنجه غیرقابل تحمل بود؛ شروع شد. از شدت درد فریاد می‌زدم. گاهی چنان ضعف می‌کردم که نای ناله و فریاد هم نداشتم. در آن زمستان سرد، خیس عرق شده بودم. بالاخره شکنجه تمام شد؛ دستم را با تکه‌های تختۀ نازک و بریده‌های پارچه، آتل‌بندی کرد و تکه پارچه‌ای هم دور گردنم انداخت و دستم را حمایل گردن کرد.
- چار روز دیگر بیا.
وای باز باید شکنجه بشم.
فردا مادرم به مدرسه رفت و مجوز چند روز نرفتن به مدرسه را گرفت.
یکی دو روز که گذشت دلم برای مدرسه تنگ شد. با همان دست حمایل بر گردن به سمت مدرسه راه افتادم. مدیر وقتی وضعیت مرا دید گفت: زود برگرد برو خونه. گپی هم با بچه‌های کلاس زدم و موقع بازگشت، مدیر مدرسه گفت یک جایزه هم داری بگیر و برو.
یک کتاب به نام «عظمتِ بازیافته» با اندازه بزرگ، جلد ضخیم، کاغذ مرغوب و تمام رنگی که تبلیغ خدمات و نیز زندگی خاندان پهلوی بود. این کتاب را به دانش‌آموزان درسخوان همه مدارسِ ایران داده بودند. خوشحال از جایزه زیبا و ارزشمندی که گرفته بودم به سمت خانه راه افتادم.
پس از چند روز مجددا به خانه آقای حسنی رفتیم. باز همان دردها و شکنجه‌ها و چه بسا شدیدتر.
دو سه مرحله این کار تکرار شد و کم‌کم دردها از بین رفت و آتل‌ها باز شدند اما دستم کج شده بود. تقریبا یک زاویه 130 درجه. با این دست هیچ کاری نمی‌توانستم انجام دهم.
در یکی از روزها خبر آوردند که برادرم در موقع بازی در مدرسۀ شهر به زمین خورده و دستش شکسته است. پدرم به شهر رفت و او را با خود به روستا آورد. مردم در آن زمان برای شکستگی دست و پا به نزد پزشک نمی‌رفتند چون به شکسته‌بندهای محلی اعتقاد و اعتماد بیشتری داشتند؛ به علاوه پزشکی هم برای این کار در روستا و چه بسا در شهر نبود.
پدرم ساعتی از شب گذشته من و برادرم را با خود برداشت و به سوی خانه مرحوم الله‌قلی صیادی که شکسته‌بند خیلی معروفی بود حرکت کردیم. مشخص بود پدرم نیز از کار آقای حسنی ناامید شده بود.
بعد از سلام و احوالپرسی آقای صیادی مشغول درست کردن دست برادرم شد. دیدم برادرم کمتر ناله می‌کند و کمتر درد می‌کَشد. یادم به شکنجه‌هایی آمد که این چند مرحله تحمل کرده بودم.
پس از تمام شدن کار، پدرم به آقای صیادی گفت: «یه دستْ‌شکستۀ دیگه هم دارم!»
- او کجایه؟ چرا نیاوردی؟
پدرم به من اشاره کرد و شرح آن‌چه بر من رفته بود را برایش نقل کرد.
آقای صیادی دستم را گرفت نگاهی کرد و در حینی که مرا با پرسش و پاسخ سرگرم کرده بود؛ به دستم حرکتی داد و آرنجِ دست، دوباره مثل قبل از جایش بیرون آمد. مقداری مالش داد و در آخر کار با مقوا و پارچه، آتل‌بندی کرد و سفارش نمود برای اینکه دست به حالت عادی برگردد از فردا آفتابه بردار و حیاط را آب‌پاشی کن!
حتما توقع دارید بگویم این شکستن مجدد و جا انداختن آن بسیار دردناک بود؛ حتی دردناک تر از مراحل قبل! اما درد بسیار اندکی را احساس کردم و پس از چند روز دستم به حالت عادی برگشت.
🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها و با لینک به دوستانتان معرفی فرمایید.

https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤10👏5😢2🥰1
مشخص نیست کدام بخش‌های سخنان و حکمت‌های #سعدی در گلستان و بوستان واقعا اتفاق افتاده است. چه بسا برخی از آنها زائیدۀ ذهن خلاق سعدی باشد یا حکایت‌های معروفی است که در آن زمان بر سر زبان‌ها بوده است.

سعدی تمام آن چه را که آموخته بود؛ از دیده‌ها، شنیده‌ها و آن چه در ذهنش خلاقش شکل می‌گرفت؛ همه را به خدمت گرفت تا در نقش یک معلم دلسوز، همه طبقات و گروه‌های اجتماعی را مورد خطاب قرار دهد و به صورتی غیر مستقیم راه درست سلوک و رفتار با دیگران را آموزش دهد. آن هم در قالبی که به قول خودش «باد خزان را بر ورق او دست تطاول نباشد و گردش زمان عَیش ربیعش را به طَیش خریف مبدَّل نکند».
به عنوان نمونه، این حکایت گلستان را نگاهی بیاندازیم:
درویشی مُسْتَجاب‌الدَّعوة در بغداد پدید آمد. حَجّاجِ یوسف را خبر کردند. بخواندش و گفت: دعایِ خیری بر من بکن. گفت: خدایا! جانش بستان. گفت: از بهرِ خدای این چه دعاست؟ گفت: این دعایِ خیر است تو را و جملهْ مسلمانان را.
ای زبردستِ زیردست‌آزار
گرم تا کی بماند این بازار؟

به چه کار آیدت جهانداری؟
مردنت بِهْ که مردم‌آزاری
گلستان سعدی (در سیرت پادشاهان)

سعدی به صورتی نرم و غیر مستقیم، حاکم زمان خودش و حاکمان همۀ زمان‌ها را مورد خطاب قرار می‌دهد و راه و رسم حکم‌رانی صحیح را گوشزد می‌کند. یادآوری می‌کند که بازار حکومت، همیشه گرم و ماندنی نیست. سخن دل مردم و آن چه را آنان نمی‌توانند بیان کنند و گوشی هم برای شنیدنش وجود ندارد را به شکل یک واسطه به گوش حاکمان می‌رساند.
درویش مستجاب الدعوه، مردم هستند. حجاج یوسف هم تمام فرمانروایان و زورمدارانِ ستمگر در هر زمان است.
کاش گلستان سعدی به آموزش مدارس ما برمی‌گشت؛ کاش کاش...
چشم می‌مالیم و می‌گوییم: آنک، طرفه قصرِ زرنگارِِ صبحِ شیرین‌کار.
لیک بی مرگ است دقیانوس.
وای، وای، افسوس.

خدایا جانش را بستان؛ نوش جان حَجّاج باد.
🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤9👍4🥰2👏2