This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صحبتهای استاد حسن کسایی، استاد بینظیر نی در بارۀ شکلگیری ایدۀ ساخت قطعۀ «سلام صبحگاهی»
حتما ببینید زیباست مخصوصا با لهجه خاص اصفهانی استاد
اجرای این قطعه با تار استاد شریف را در لینک زیر ملاحظه نمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi/854
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
حتما ببینید زیباست مخصوصا با لهجه خاص اصفهانی استاد
اجرای این قطعه با تار استاد شریف را در لینک زیر ملاحظه نمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi/854
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤4
🐝حجت الله عباسی
صحبتهای استاد حسن کسایی، استاد بینظیر نی در بارۀ شکلگیری ایدۀ ساخت قطعۀ «سلام صبحگاهی» حتما ببینید زیباست مخصوصا با لهجه خاص اصفهانی استاد اجرای این قطعه با تار استاد شریف را در لینک زیر ملاحظه نمایید. https://t.me/ShekarestaneParsi/854 🌺🌺🌺🌺 🙏«شکرستان»…
قطعه سلام
فرهنگ شریف
قطعه: سلام صبحگاهی
سازنده: استاد حسن کسایی
اجرا: استاد فرهنگ شریف
شاید این قطعه را به عنوان سلام صبحگاهی از رادیو شنیده باشید.
استاد کسایی در ویدئویی که در لینک زیر گذاشتهام؛ ایدۀ ساخت این قطعه را بیان میکند.
https://t.me/ShekarestaneParsi/853
این قطعه را بسیاری از هنرمندان اجرا نمودهاند اما به نظرم زیباترین اجرا، پس از اجرای استاد کسایی، همین اجرا با نوای دلنشین تار شریف باشد.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
سازنده: استاد حسن کسایی
اجرا: استاد فرهنگ شریف
شاید این قطعه را به عنوان سلام صبحگاهی از رادیو شنیده باشید.
استاد کسایی در ویدئویی که در لینک زیر گذاشتهام؛ ایدۀ ساخت این قطعه را بیان میکند.
https://t.me/ShekarestaneParsi/853
این قطعه را بسیاری از هنرمندان اجرا نمودهاند اما به نظرم زیباترین اجرا، پس از اجرای استاد کسایی، همین اجرا با نوای دلنشین تار شریف باشد.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
1👏5👍2🥰2🎉1
آواز بیات ترک
استاد شجریان
مدتی است که میخواهم بنویسم ولی گویا شامل این بیت حافظ (که در آواز آمده) شدهام.
باز حافظ وارد میشود و نهیب میزند که نومید مباش:
غمناک نباید بود از طعنِ حسود ای دل
شاید که چو وابینی خیرِ تو در این باشد
باشد تا روزی که بشود.
باز حافظ وارد میشود و نهیب میزند که نومید مباش:
غمناک نباید بود از طعنِ حسود ای دل
شاید که چو وابینی خیرِ تو در این باشد
باشد تا روزی که بشود.
1❤9👍5😢3
#حافظ غزلی شاهانه دارد که با این بیت آغاز میشود:
من تَرکِ عشقِ شاهد و ساغر نمیکنم
صد بار توبه کردم و دیگر نمیکنم
این دو بیت در برخی نسخهها حذف شده است:
شیخم به طنز (طعن) گفت حرام است می مخور
گفتم به چشم، گوش به هر خر نمیکنم
پیر مغان حکایت معقول میکند
معذورم ار محال تو باور نمیکنم
اولین مصرع را به دو شکل میتوان خواند هرچند هر دو شکل، تقریبا یک مفهوم دارند اما کمی در حساسیت واژهها متفاوت هستند:
شکل اول:
شیخم به طنز گفت حرام است؛ می مخور
در اینجا بعد از «است» مکث میشود و «می مخور» یک جملۀ مستقل و البته عادی است.
شکل دوم:
شیخم به طنز گفت حرام است می، مخور
در اینجا بعد از «می» مکث میشود و «مخور» یک جمله است؛ نوعی تأکید و تندی نهی هم دارد.
شخصا به خاطر تندخویی شیخ و زاهد، شکل دوم را بیشتر میپسندم و ممکن است دیگری، شکل اول را بپسندد.
در بیت بعدی حافظ به شیخ یا زاهد طعنه میزند و میگوید: من سخن پیر مغان که سخنی معقول است را قبول دارم و سخن و وعدههای تو، محال است و آن را باور نمیکنم. بیت آخر غزل، هم تأکید بر همین موضوع است.
در ابیات دیگر هم مکررا وعدههای شیخ یا زاهد را رد میکند.
ادامه غزل را هم در پی میآورم:
باغِ بهشت و سایهٔ طوبی و قصر و حور
با خاکِ کوی دوست برابر نمیکنم
تلقین و درسِ اهل نظر یک اشارت است
گفتم کِنایتی و مکرر نمیکنم
هرگز نمیشود ز سرِ خود خبر مرا
تا در میانِ میکده سر بَر نمیکنم
ناصِح به طَعن گفت که «رو ترکِ عشق کن»
محتاجِ جنگ نیست برادر، نمیکنم
این تَقْوِیام تمام، که با شاهدانِ شهر
ناز و کرشمه بر سرِ منبر نمیکنم
حافظ! جنابِ پیرِ مُغان جایِ دولت است
من تَرکِ خاکبوسیِ این در نمیکنم
در لینک زیر، تصنیفی بر این غزل را با صدای شهرام ناظری بشنوید:
https://t.me/ShekarestaneParsi/857
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
من تَرکِ عشقِ شاهد و ساغر نمیکنم
صد بار توبه کردم و دیگر نمیکنم
این دو بیت در برخی نسخهها حذف شده است:
شیخم به طنز (طعن) گفت حرام است می مخور
گفتم به چشم، گوش به هر خر نمیکنم
پیر مغان حکایت معقول میکند
معذورم ار محال تو باور نمیکنم
اولین مصرع را به دو شکل میتوان خواند هرچند هر دو شکل، تقریبا یک مفهوم دارند اما کمی در حساسیت واژهها متفاوت هستند:
شکل اول:
شیخم به طنز گفت حرام است؛ می مخور
در اینجا بعد از «است» مکث میشود و «می مخور» یک جملۀ مستقل و البته عادی است.
شکل دوم:
شیخم به طنز گفت حرام است می، مخور
در اینجا بعد از «می» مکث میشود و «مخور» یک جمله است؛ نوعی تأکید و تندی نهی هم دارد.
شخصا به خاطر تندخویی شیخ و زاهد، شکل دوم را بیشتر میپسندم و ممکن است دیگری، شکل اول را بپسندد.
در بیت بعدی حافظ به شیخ یا زاهد طعنه میزند و میگوید: من سخن پیر مغان که سخنی معقول است را قبول دارم و سخن و وعدههای تو، محال است و آن را باور نمیکنم. بیت آخر غزل، هم تأکید بر همین موضوع است.
در ابیات دیگر هم مکررا وعدههای شیخ یا زاهد را رد میکند.
ادامه غزل را هم در پی میآورم:
باغِ بهشت و سایهٔ طوبی و قصر و حور
با خاکِ کوی دوست برابر نمیکنم
تلقین و درسِ اهل نظر یک اشارت است
گفتم کِنایتی و مکرر نمیکنم
هرگز نمیشود ز سرِ خود خبر مرا
تا در میانِ میکده سر بَر نمیکنم
ناصِح به طَعن گفت که «رو ترکِ عشق کن»
محتاجِ جنگ نیست برادر، نمیکنم
این تَقْوِیام تمام، که با شاهدانِ شهر
ناز و کرشمه بر سرِ منبر نمیکنم
حافظ! جنابِ پیرِ مُغان جایِ دولت است
من تَرکِ خاکبوسیِ این در نمیکنم
در لینک زیر، تصنیفی بر این غزل را با صدای شهرام ناظری بشنوید:
https://t.me/ShekarestaneParsi/857
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤10👏3
من ترک عشق و شاهد و ساغر نمیکنم
Shahram Nazeri
تصنیف: عشق و شاهد و ساغر
آلبوم: کنسرت 77 (اجرا با گروه کامکارها در شیراز یادروز حافظ 20 مهر 1377)
سازندۀ تصنیف: شهرام ناظری
غزل: حافظ
من تَرکِ عشقِ شاهد و ساغر نمیکنم
صد بار توبه کردم و دیگر نمیکنم
متن این غزل و توضیح و اضافاتی دیگر در لینک زیر:
https://t.me/ShekarestaneParsi/856
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
آلبوم: کنسرت 77 (اجرا با گروه کامکارها در شیراز یادروز حافظ 20 مهر 1377)
سازندۀ تصنیف: شهرام ناظری
غزل: حافظ
من تَرکِ عشقِ شاهد و ساغر نمیکنم
صد بار توبه کردم و دیگر نمیکنم
متن این غزل و توضیح و اضافاتی دیگر در لینک زیر:
https://t.me/ShekarestaneParsi/856
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
1❤8
صدای تو را دوست دارم
همایون و مژگان
امروز اول مهر، زادروز محمدرضا #شجریان، استادِ مهر و موسیقی و زیبایی است.
زادروز: اول مهر 1319
درگذشت: هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
بهترین هدیۀ این روز که خداوند به اهل دل و شیفتگان زیبایی، عرضه نمود.
خدایا سپاسگزارم که مرا با این مرد و سعدی و حافظ آشنا کردی🙏
هدیۀ شکرستان به دوستان برای این روز فرخنده، فایل صوتی است با اجرای همایون و مژگان شجریان که در زمان زندگی پدر، به ایشان تقدیم نمودند. و دکلمۀ شاعر این شعر، زندهیاد اسماعیل خوئی
صدای تو را دوست دارم
صدای تو از آن و از جاودان میسراید
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
زادروز: اول مهر 1319
درگذشت: هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
بهترین هدیۀ این روز که خداوند به اهل دل و شیفتگان زیبایی، عرضه نمود.
خدایا سپاسگزارم که مرا با این مرد و سعدی و حافظ آشنا کردی🙏
هدیۀ شکرستان به دوستان برای این روز فرخنده، فایل صوتی است با اجرای همایون و مژگان شجریان که در زمان زندگی پدر، به ایشان تقدیم نمودند. و دکلمۀ شاعر این شعر، زندهیاد اسماعیل خوئی
صدای تو را دوست دارم
صدای تو از آن و از جاودان میسراید
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
1❤13👏3
اَطلالِ خانهای که در قسمت 49 #خاطرات_من در لینک زیر، یادی از آن کردهام:
https://t.me/ShekarestaneParsi/860
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
https://t.me/ShekarestaneParsi/860
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
1❤5🥰1
#خاطرات_من 9️⃣4️⃣ (کلاس پنجم سال 1356)
برای دسترسی به 48 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا-اینجا-اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا- اینجا) را ضربه بزنید.
یک روز موقع صف صبحگاه، دیدم که آقای علیرضا عباسی با آقای عباسی مدیر مدرسه از دفتر بیرون آمدند و در راهرو، در بلندیِ جلوی صف ایستادند. علیرضا از اقوام ما بود؛ به مادرش، خاله میگفتیم و برادر و خواهرانش نیز پسرخاله و دختر خالۀ ما بودند؛ اما نمیدانستم که چطوری پسرخاله هستیم. بعدها فهمیدم مادرش با مادر من دختر خاله هستند.
خانوادهاش از اقوامی بودند که زیاد با هم رفت و آمد داشتیم. گاهی با برادرم از خانه بیرون میزدیم و به خانۀ آنها میرفتیم. خانهشان در شمالیترین نقطۀ ششده، دور از روستا و نزدیک قبرستان و در مسیری که به طرف استخر و کوه میرفت؛ دقیقا کنار باغ آقای میرزامسیح فاموری قرار داشت. مرغ و بز و گوسفند هم داشتند. در کنار خانهشان جوی آبی بود که از قناتهای شمال ششده سرچشمه میگرفت و علاوه بر باغ آقای فاموری، باغ متروکهای هم نزدیک خانهشان قرار داشت که هنوز میشد از انارها و انگورهای آن استفاده کرد. در کل، خانهشان جای بسیار خوبی برای بازی و تفریح بود. هنوز در خرابههایی که از آن خانه باقی مانده است؛ میتوانم ذره ذره جاهایی که بازی میکردیم یا چیز خاصی در آن قرار داشت را به یاد بیاورم؛ چونان اَطلال و دَمَن در اشعار شاعران. (تصویری از خرابههای آن خانه)
هنگامی که خیلی کوچک بودم و هنوز به مدرسه نمیرفتم؛ علیرضا با برادر بزرگم همکلاسی بودند (یا با هم در یک مدرسه درس میخواندند.)؛ اهل شوخی و بگو بخند و شیطنت بود. یک بار هم گوش بچهگربهای که اذیت میکرد را منگنه کرد. گاهی با برادرم به خانۀ ما میآمد. تا وارد میشد من خیلی خوشحال میشدم؛ جلو میرفتم و میگفتم: «چیشت (چشمت) مُرده!».
حالا این بر چه اساسی بود؛ نمیدانستم؛ اکنون نیز نمیدانم. مادرش خیلی زن مهربانی بود و هرگاه ما را میدید با مهربانی تمام، در آغوش میگرفت و میبوسید. تا دههها بعد هم که به دیدنش میرفتیم؛ همینگونه برخورد میکرد. خدایش بیامرزد. اما خواهری داشت که چند سالی از من بزرگتر بود و من همیشه از او فراری بودم؛ فکر میکردم با من دشمنی دارد. به من میگفت «زِشتو!». تا وارد خانه میشد؛ فرار میکردم و در جایی مخفی میشدم که چشمش به من نیفتد. اصلا من زشت بودم؛ باید مرتب یادآوری بشود؟ 😂(جریان همان رانندۀ هممحلی ما که یک نیسان درب و داغون به شمارۀ «تهران ل» داشت. یک روز پلیس صدا میزند: «نیسان تهران ل بکش کنار». راننده پیاده میشود و به افسر پلیس میگوید: جناب سروان درسته که ماشین من له و داغونه اما نه این قدر که تو بلندگو هم اعلام کنند «تهران لِه».)
حدود 50 سال بعد از این دوران، روزی به ششده رفته بودم؛ به مادرم گفتم: «ننه بریم تو ششده گشتی بزنیم و به سودابه هم سر بزنیم.» خانهشان نزدیک حمام قدیمی بود که البته حمام از بین رفته است. به در خانهشان که رسیدیم؛ جلوی در ایستاده بود. سلام کردم. گفت «سلام زشتو.» بلند بلند خندیدم و گفتم بعد از 50 سال هنوز یادت نرفته؟
پارسال فهمیدم به همۀ بچههای اقوام، چنین میگوید.
برگردیم بر سر صف صبحگاه. آقای عباسی مدیر مدرسه اعلام کرد که از امروز آقای علیرضا عباسی، خدمتگزار مدرسه است؛ کسی نباید به خاطر هممحلی بودن به او بیاحترامی کند یا توقع بیجایی داشته باشد.
خیلی خوشحال شدم که بالاخره یک پارتی در مدرسه پیدا کردم و نانم حداقل در موقع توزیع تغذیه رایگان، در روغن خواهد بود؛ به علاوه یک پشتیبان قوی دارم که کسی جرأت نکند با من دعوا کند. یک عیب هم دارد که اگر یک موقع در درس یا رفتار مشکل داشتم؛ کسی پیدا شده که میتواند به خانواده خبر بدهد یا اصلا خودش کارم را بسازد. اما همۀ اینها فقط تخیلات و اوهام من بود.
قبلا (در اینجا) نوشتم که برادرم -مرتضی- برای ادامۀ تحصیل در دبیرستان به شهر رفته بود و من گاهی به همراه پدر و مادرم به دیدنش میرفتم. راستش را بخواهید؛ هدف اولیه رفتن به شهر بود. کمکم این فکر در ذهنم جوشید که چرا .....؟
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
برای دسترسی به 48 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا-اینجا-اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا- اینجا) را ضربه بزنید.
یک روز موقع صف صبحگاه، دیدم که آقای علیرضا عباسی با آقای عباسی مدیر مدرسه از دفتر بیرون آمدند و در راهرو، در بلندیِ جلوی صف ایستادند. علیرضا از اقوام ما بود؛ به مادرش، خاله میگفتیم و برادر و خواهرانش نیز پسرخاله و دختر خالۀ ما بودند؛ اما نمیدانستم که چطوری پسرخاله هستیم. بعدها فهمیدم مادرش با مادر من دختر خاله هستند.
خانوادهاش از اقوامی بودند که زیاد با هم رفت و آمد داشتیم. گاهی با برادرم از خانه بیرون میزدیم و به خانۀ آنها میرفتیم. خانهشان در شمالیترین نقطۀ ششده، دور از روستا و نزدیک قبرستان و در مسیری که به طرف استخر و کوه میرفت؛ دقیقا کنار باغ آقای میرزامسیح فاموری قرار داشت. مرغ و بز و گوسفند هم داشتند. در کنار خانهشان جوی آبی بود که از قناتهای شمال ششده سرچشمه میگرفت و علاوه بر باغ آقای فاموری، باغ متروکهای هم نزدیک خانهشان قرار داشت که هنوز میشد از انارها و انگورهای آن استفاده کرد. در کل، خانهشان جای بسیار خوبی برای بازی و تفریح بود. هنوز در خرابههایی که از آن خانه باقی مانده است؛ میتوانم ذره ذره جاهایی که بازی میکردیم یا چیز خاصی در آن قرار داشت را به یاد بیاورم؛ چونان اَطلال و دَمَن در اشعار شاعران. (تصویری از خرابههای آن خانه)
هنگامی که خیلی کوچک بودم و هنوز به مدرسه نمیرفتم؛ علیرضا با برادر بزرگم همکلاسی بودند (یا با هم در یک مدرسه درس میخواندند.)؛ اهل شوخی و بگو بخند و شیطنت بود. یک بار هم گوش بچهگربهای که اذیت میکرد را منگنه کرد. گاهی با برادرم به خانۀ ما میآمد. تا وارد میشد من خیلی خوشحال میشدم؛ جلو میرفتم و میگفتم: «چیشت (چشمت) مُرده!».
حالا این بر چه اساسی بود؛ نمیدانستم؛ اکنون نیز نمیدانم. مادرش خیلی زن مهربانی بود و هرگاه ما را میدید با مهربانی تمام، در آغوش میگرفت و میبوسید. تا دههها بعد هم که به دیدنش میرفتیم؛ همینگونه برخورد میکرد. خدایش بیامرزد. اما خواهری داشت که چند سالی از من بزرگتر بود و من همیشه از او فراری بودم؛ فکر میکردم با من دشمنی دارد. به من میگفت «زِشتو!». تا وارد خانه میشد؛ فرار میکردم و در جایی مخفی میشدم که چشمش به من نیفتد. اصلا من زشت بودم؛ باید مرتب یادآوری بشود؟ 😂(جریان همان رانندۀ هممحلی ما که یک نیسان درب و داغون به شمارۀ «تهران ل» داشت. یک روز پلیس صدا میزند: «نیسان تهران ل بکش کنار». راننده پیاده میشود و به افسر پلیس میگوید: جناب سروان درسته که ماشین من له و داغونه اما نه این قدر که تو بلندگو هم اعلام کنند «تهران لِه».)
حدود 50 سال بعد از این دوران، روزی به ششده رفته بودم؛ به مادرم گفتم: «ننه بریم تو ششده گشتی بزنیم و به سودابه هم سر بزنیم.» خانهشان نزدیک حمام قدیمی بود که البته حمام از بین رفته است. به در خانهشان که رسیدیم؛ جلوی در ایستاده بود. سلام کردم. گفت «سلام زشتو.» بلند بلند خندیدم و گفتم بعد از 50 سال هنوز یادت نرفته؟
پارسال فهمیدم به همۀ بچههای اقوام، چنین میگوید.
برگردیم بر سر صف صبحگاه. آقای عباسی مدیر مدرسه اعلام کرد که از امروز آقای علیرضا عباسی، خدمتگزار مدرسه است؛ کسی نباید به خاطر هممحلی بودن به او بیاحترامی کند یا توقع بیجایی داشته باشد.
خیلی خوشحال شدم که بالاخره یک پارتی در مدرسه پیدا کردم و نانم حداقل در موقع توزیع تغذیه رایگان، در روغن خواهد بود؛ به علاوه یک پشتیبان قوی دارم که کسی جرأت نکند با من دعوا کند. یک عیب هم دارد که اگر یک موقع در درس یا رفتار مشکل داشتم؛ کسی پیدا شده که میتواند به خانواده خبر بدهد یا اصلا خودش کارم را بسازد. اما همۀ اینها فقط تخیلات و اوهام من بود.
قبلا (در اینجا) نوشتم که برادرم -مرتضی- برای ادامۀ تحصیل در دبیرستان به شهر رفته بود و من گاهی به همراه پدر و مادرم به دیدنش میرفتم. راستش را بخواهید؛ هدف اولیه رفتن به شهر بود. کمکم این فکر در ذهنم جوشید که چرا .....؟
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
2❤13🥰4
برخی دوستان پیام میدهند که زودتر قسمت چهارم داستان احمد و حیدر را بنویس. از انتظار کلافه شدیم.😁
ناچارا باید خارج از نوبت به این قسمت برسیم.
لینک قسمت اول:
https://t.me/ShekarestaneParsi/809
لینک قسمت دوم:
https://t.me/ShekarestaneParsi/838
لینک قسمت سوم:
https://t.me/ShekarestaneParsi/849
ناچارا باید خارج از نوبت به این قسمت برسیم.
لینک قسمت اول:
https://t.me/ShekarestaneParsi/809
لینک قسمت دوم:
https://t.me/ShekarestaneParsi/838
لینک قسمت سوم:
https://t.me/ShekarestaneParsi/849
👏3👍2🥰2
داستان احمد و حیدر 4️⃣
در سه قسمت قبل گفتم که احمد و حیدر بعد از جریان کُولُوک شیره، تصمیم گرفتند برای کار در باغات مرکبات جهرم، راهی آن دیار شوند. وقتی وارد جهرم شدند به یک تشییع جنازه برخورد کردند. فهمیدند متوفی نامش حاج حسین است و برادرش حسن سالها پیش به کشورهای خلیج فارس رفته و برنگشته است. تصمیم گرفتند که احمد خودش را به عنوان حسن جا بزند و حیدر هم در قبر حاج حسین بماند. نقشۀ آنها گرفت و صاحبان عزا اموالی را که متوفی (حاج حسین که در واقع حیدر بود) از داخل قبر سفارش کرده بود را به حسن دادند؛ تا میت مدیون نباشد. حسن از خانۀ حاج حسین خارج شد.
لینک قسمت اول:
https://t.me/ShekarestaneParsi/809
لینک قسمت دوم:
https://t.me/ShekarestaneParsi/838
لینک قسمت سوم:
https://t.me/ShekarestaneParsi/849
حسن با چشمی اشکبار و دلی شاد، افسار اسب را گرفت و راه افتاد. باید ابتدا به قبرستان میرفت تا حیدر را نجات بدهد. به نزدیک قبر که رسید با خودش فکر کرد: من رفتم این اموال را گرفتم؛ چرا با حیدر نصف کنم؟ بهتره تو قبر تنها بمونه.
به کنار قبر که رسید؛ خطاب به حیدر گفت: من رفتم؛ همی جا بمون تا نکیر و منکر به جای حاجی با گرز آتشی بزنن تو مغزت!
سر و صدای حیدر در دل سنگ احمد اثر نداشت. شب مهتاب بود و احمد یواش یواش داشت از جهرم خارج میشد. حیدر که دید دوستش او را تنها گذاشته است؛ تقلا کرد و چوبها و خاکها را کنار زد. از قبر بیرون آمد و با شتاب به دنبال احمد به راه افتاد. از جهرم خارج شده بود که در پرتو مهتاب ملایمی که بر دشت جاری بود؛ شبح احمد سوار بر اسب را از دور دید. احمد یواش یواش و آوازخوانان به طرف ولایتشان میرفت. راه خاکی بود و از کنار مزارع خشکیده، عبور میکرد.
- باید همه چی از دستش در بیارم تا احمد باشه دیه (دیگه) به کاکاحیدرش نارو نزنه.
با سرعت از کنار بوتهها خودش را صدمتری به جلوتر از احمد رساند. یک لنگۀ مِلکی کهنهاش را از پایش بیرون آورد و در کنار راه طوری قرار داد که چشم احمد به آن بیفتد. سپس صد متری جلوتر رفت و لنگه دوم را هم کنار راه گذاشت و خودش در گوشهای پنهان شد.
احمد که هنوز باور نداشت صاحب چنین ثروتی شده است؛ زیر لب آواز میخواند و جلو میرفت.
اگر دستم رسه بر چرخ گردون
از او پرسم که این چون است و آن چون؟
یکی را میدهی صد ناز و نعمت
یکی را نان جو آلوده در خون
ناگاه لنگۀ مِلکی را در کنار راه دید.
- یه لنگۀ مِلکی اینجا افتاده. بردارم؟ نه. یه لنگۀ مِلکی کهنه به چه دردت میخوره؟ تو که چهار جفت مِلکی نو داری!
از برداشتن مِلکی منصرف شد. مقداری که جلوتر رفت چشمش به لنگۀ دوم افتاد.
- خدایا چه شانسی دارم امشب! برم اونو بیارم؛ بعد اینم بردارم.
احمد از اسب پیاده شد. افسار را به گردن اسب انداخت و برگشت که لنگۀ اولی را بردارد. وقتی حسابی دور شد؛ حیدر از پناهگاه بیرون آمد و با یک جست بر روی اسب پرید و دور شد.
احمد بیچاره وقتی برگشت دید نه لنگۀ ملکی آنجاست نه اسب!
- کاکا حیدر کار خودت را کردی؟
سپس فکر کرد: کاکاحیدر از پَسین (عصر) داخل گور بوده. حتما خیلی گشنه هس. آدم گشنه هم که عقلش کار نمیکنه؛ گول میخوره.
با شتاب، مقداری جلوتر رفت و دستمال غذا را که به کمرش بسته بود؛ کنار راه گذاشت. حیدر گرسنه و خسته به دستمال غذا رسید. از اسب پیاده شد و مشغول خوردن شد. اسب هم چند قدمی از حیدر دور شد. اما .....
کم کم هوا داشت روشن میشد که احمد به آبادی رسید.
زنش گفت اینا چه هس؟
احمد گفت: هیچی نپرس. اسب را با عجله داخل طویله برد و گفت: کمک کن وسایل ببریم تو خونه زیر کاه قایم کنیم. منم میرم داخل چاه آب؛ هرکه اومد بگو احمد برای کار رفته جهرم. زود باش عجله دارم؛ الآن کاکا حیدر میرسه؛ خودت دست به سرش کن.
نیم ساعتی بود که خورشید طلوع کرده بود. یکی در میزد. نگرانی و تشویش سراپای زنِ کاکا احمد را فرا گرفت.
ادامه دارد .....
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
در سه قسمت قبل گفتم که احمد و حیدر بعد از جریان کُولُوک شیره، تصمیم گرفتند برای کار در باغات مرکبات جهرم، راهی آن دیار شوند. وقتی وارد جهرم شدند به یک تشییع جنازه برخورد کردند. فهمیدند متوفی نامش حاج حسین است و برادرش حسن سالها پیش به کشورهای خلیج فارس رفته و برنگشته است. تصمیم گرفتند که احمد خودش را به عنوان حسن جا بزند و حیدر هم در قبر حاج حسین بماند. نقشۀ آنها گرفت و صاحبان عزا اموالی را که متوفی (حاج حسین که در واقع حیدر بود) از داخل قبر سفارش کرده بود را به حسن دادند؛ تا میت مدیون نباشد. حسن از خانۀ حاج حسین خارج شد.
لینک قسمت اول:
https://t.me/ShekarestaneParsi/809
لینک قسمت دوم:
https://t.me/ShekarestaneParsi/838
لینک قسمت سوم:
https://t.me/ShekarestaneParsi/849
حسن با چشمی اشکبار و دلی شاد، افسار اسب را گرفت و راه افتاد. باید ابتدا به قبرستان میرفت تا حیدر را نجات بدهد. به نزدیک قبر که رسید با خودش فکر کرد: من رفتم این اموال را گرفتم؛ چرا با حیدر نصف کنم؟ بهتره تو قبر تنها بمونه.
به کنار قبر که رسید؛ خطاب به حیدر گفت: من رفتم؛ همی جا بمون تا نکیر و منکر به جای حاجی با گرز آتشی بزنن تو مغزت!
سر و صدای حیدر در دل سنگ احمد اثر نداشت. شب مهتاب بود و احمد یواش یواش داشت از جهرم خارج میشد. حیدر که دید دوستش او را تنها گذاشته است؛ تقلا کرد و چوبها و خاکها را کنار زد. از قبر بیرون آمد و با شتاب به دنبال احمد به راه افتاد. از جهرم خارج شده بود که در پرتو مهتاب ملایمی که بر دشت جاری بود؛ شبح احمد سوار بر اسب را از دور دید. احمد یواش یواش و آوازخوانان به طرف ولایتشان میرفت. راه خاکی بود و از کنار مزارع خشکیده، عبور میکرد.
- باید همه چی از دستش در بیارم تا احمد باشه دیه (دیگه) به کاکاحیدرش نارو نزنه.
با سرعت از کنار بوتهها خودش را صدمتری به جلوتر از احمد رساند. یک لنگۀ مِلکی کهنهاش را از پایش بیرون آورد و در کنار راه طوری قرار داد که چشم احمد به آن بیفتد. سپس صد متری جلوتر رفت و لنگه دوم را هم کنار راه گذاشت و خودش در گوشهای پنهان شد.
احمد که هنوز باور نداشت صاحب چنین ثروتی شده است؛ زیر لب آواز میخواند و جلو میرفت.
اگر دستم رسه بر چرخ گردون
از او پرسم که این چون است و آن چون؟
یکی را میدهی صد ناز و نعمت
یکی را نان جو آلوده در خون
ناگاه لنگۀ مِلکی را در کنار راه دید.
- یه لنگۀ مِلکی اینجا افتاده. بردارم؟ نه. یه لنگۀ مِلکی کهنه به چه دردت میخوره؟ تو که چهار جفت مِلکی نو داری!
از برداشتن مِلکی منصرف شد. مقداری که جلوتر رفت چشمش به لنگۀ دوم افتاد.
- خدایا چه شانسی دارم امشب! برم اونو بیارم؛ بعد اینم بردارم.
احمد از اسب پیاده شد. افسار را به گردن اسب انداخت و برگشت که لنگۀ اولی را بردارد. وقتی حسابی دور شد؛ حیدر از پناهگاه بیرون آمد و با یک جست بر روی اسب پرید و دور شد.
احمد بیچاره وقتی برگشت دید نه لنگۀ ملکی آنجاست نه اسب!
- کاکا حیدر کار خودت را کردی؟
سپس فکر کرد: کاکاحیدر از پَسین (عصر) داخل گور بوده. حتما خیلی گشنه هس. آدم گشنه هم که عقلش کار نمیکنه؛ گول میخوره.
با شتاب، مقداری جلوتر رفت و دستمال غذا را که به کمرش بسته بود؛ کنار راه گذاشت. حیدر گرسنه و خسته به دستمال غذا رسید. از اسب پیاده شد و مشغول خوردن شد. اسب هم چند قدمی از حیدر دور شد. اما .....
کم کم هوا داشت روشن میشد که احمد به آبادی رسید.
زنش گفت اینا چه هس؟
احمد گفت: هیچی نپرس. اسب را با عجله داخل طویله برد و گفت: کمک کن وسایل ببریم تو خونه زیر کاه قایم کنیم. منم میرم داخل چاه آب؛ هرکه اومد بگو احمد برای کار رفته جهرم. زود باش عجله دارم؛ الآن کاکا حیدر میرسه؛ خودت دست به سرش کن.
نیم ساعتی بود که خورشید طلوع کرده بود. یکی در میزد. نگرانی و تشویش سراپای زنِ کاکا احمد را فرا گرفت.
ادامه دارد .....
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👏6❤4🤣3👍1🥰1
استاد جعفری «سُها» از شاعران خوش سخن، تعبیر جالبی داشت «هیچکس به اندازۀ شاعران، دروغ نمیگوید.»
در زبان عربی هم سخنی است که میگوید:«أَعْذَبُ الشِّعْرِ أَكْذَبُهُ»: شيرينترين شعر، دروغترينِ آن است!
مادۀ اصلی شعر، احساس و خیال است که نیاز به اغراق در موضوع دارد. شِعر که یک کلمۀ عربی است به معنی احساس است و شاید بتوان بین شِعر به معنی احساس و شَعر به معنی مو، ارتباطی یافت. چون هر چیز نازک را به مو تشبیه میکنند.
برگردیم به سخن استاد جعفری:
به این سخن حافظ توجه کنیم که دلدارِ جنابش چنان بلند بالاست که خورشید مانند کلاه اوست و زلفش هم بر پایش ریخته است.
بگشا بند قبا ای مه خورشیدکلاه
تا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم
سعدی:
در این روش که تویی گر به مرده برگذری
عجب نباشد اگر نعره آید از کفنش
اگر اینگونه بر سر مرده بگذری؛ زنده میشود و از داخل کفنش نعره میزند.
سعدی:
من دگر شعر نخواهم که نویسم که مگس
زحمتم میدهد از بس که سخن شیرین است
این قدر شعر من شیرین است که هنگام نوشتن آن، مگسها گرد من جمع میشوند و مرا آزار میدهند!
باز هم از حافظ:
گر غالیه، خوشبو شد؛ در گیسویِ او پیچید
ور وَسمه کمانکَش گشت؛ در ابروی او پیوست
در نعلِ سمندِ او شکلِ مهِ نو پیدا
وز قدِّ بلندِ او بالایِ صنوبر، پست
اگر مشک خوشبو است به خاطر این است که در گیسوی نگار حافظ پیچیده و خوشبو شده است!
ماه در برابر دلدار حافظ، چنان بیارزش است که در نعل اسب او پیداست و قد دلبرش چنان بلند است که سرو در برابرش کوتاه است.
چون شعر است؛ زیباست و بسیار هم زیباست. زیرا احساس را به حرکت در میآورد. اما در عالم واقع، چنین انسانی بسیار وحشتناک است. مثل عناق دختر آدم و پسرش اوج (عوج) که اگر آنها را تصور را کنی؛ زَهرهات بدریدی و دل خون شدی.
چنان که گفتهاند: عناق دختر حضرت آدم بیش از 4000 متر مربع جا اشغال میکرد! 20 انگشت و 40 ناخن مثل داس داشت!
پسرش اوج از او هم عجیبتر بود؛ چند هزار زراع (هر زراع تقریبا نیم متر) قد داشت. 3800 سال عمر کرد. در طوفان نوح که آب روی همه بلندیهای زمین را فرا گرفت؛ آب تا زانوی اوج میرسید. (مرتفع ترین نقطۀ کرۀ زمین، اورست است که کمی کمتر از 9000 متر ارتفاع دارد و آب روی اورست را گرفته بوده است. گفته شده آب تا زانوی اوج بوده. اگر زانو یک سوم قد یک انسان باشد یعنی حداقل قد اوج 27000 متر (سه برابر اورست) بوده. 27 کیلومتر قد!) به قول هم محلی ما: از اینجا تا دکون سید کاظم!)
ماهی را جلو خورشید میگرفت و کباب میکرد. پس معلوم میشود قدش خیلی بیش از اینها بوده! البته نمیدانم که کدام ماهی این پسرک بینوا را سیر میکرد؟ از نوح نان میگرفت! چندتا نون؟؟؟
حتما دارید به جایی که این کوچولو زندگی میکرده و لباسی که میپوشیده؛ فکر میکنید و البته به زنی که شایستگی ازدواج با این کوچولو را داشته است.
گفته شده که حضرت موسی با عصا به قوزک پایش زد و زخمی شد و نهایتا به خاطر ضعف، خوراک شیران و گرگان شد.
آخی بیچاره طفل بینوا چه سرانجام دردناکی داشت!
برگردیم به بحث خودمان:
این که غزل سعدی و حافظ دلنشینتر هستند؛ چون قوۀ خیال و احساس در آن قویتر است و ذهن را با خودش میبرد.
شاید غزل با کلمۀ «غَزل» به معنی رشته و ریسمان و نیز مَغزَل به معنی دوک نخریسی ارتباط معنایی داشته باشند؛ آن هم به خاطر در رشته کشیدن سخن به شیوهای ظریف باشد.
پس آن سخن استاد #سها به نوعی اشارهای به قوۀ تخیل و احساس در شعر دارد؛ نه اینکه شاعران را افرادی دروغگو معرفی کند.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
در زبان عربی هم سخنی است که میگوید:«أَعْذَبُ الشِّعْرِ أَكْذَبُهُ»: شيرينترين شعر، دروغترينِ آن است!
مادۀ اصلی شعر، احساس و خیال است که نیاز به اغراق در موضوع دارد. شِعر که یک کلمۀ عربی است به معنی احساس است و شاید بتوان بین شِعر به معنی احساس و شَعر به معنی مو، ارتباطی یافت. چون هر چیز نازک را به مو تشبیه میکنند.
برگردیم به سخن استاد جعفری:
به این سخن حافظ توجه کنیم که دلدارِ جنابش چنان بلند بالاست که خورشید مانند کلاه اوست و زلفش هم بر پایش ریخته است.
بگشا بند قبا ای مه خورشیدکلاه
تا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم
سعدی:
در این روش که تویی گر به مرده برگذری
عجب نباشد اگر نعره آید از کفنش
اگر اینگونه بر سر مرده بگذری؛ زنده میشود و از داخل کفنش نعره میزند.
سعدی:
من دگر شعر نخواهم که نویسم که مگس
زحمتم میدهد از بس که سخن شیرین است
این قدر شعر من شیرین است که هنگام نوشتن آن، مگسها گرد من جمع میشوند و مرا آزار میدهند!
باز هم از حافظ:
گر غالیه، خوشبو شد؛ در گیسویِ او پیچید
ور وَسمه کمانکَش گشت؛ در ابروی او پیوست
در نعلِ سمندِ او شکلِ مهِ نو پیدا
وز قدِّ بلندِ او بالایِ صنوبر، پست
اگر مشک خوشبو است به خاطر این است که در گیسوی نگار حافظ پیچیده و خوشبو شده است!
ماه در برابر دلدار حافظ، چنان بیارزش است که در نعل اسب او پیداست و قد دلبرش چنان بلند است که سرو در برابرش کوتاه است.
چون شعر است؛ زیباست و بسیار هم زیباست. زیرا احساس را به حرکت در میآورد. اما در عالم واقع، چنین انسانی بسیار وحشتناک است. مثل عناق دختر آدم و پسرش اوج (عوج) که اگر آنها را تصور را کنی؛ زَهرهات بدریدی و دل خون شدی.
چنان که گفتهاند: عناق دختر حضرت آدم بیش از 4000 متر مربع جا اشغال میکرد! 20 انگشت و 40 ناخن مثل داس داشت!
پسرش اوج از او هم عجیبتر بود؛ چند هزار زراع (هر زراع تقریبا نیم متر) قد داشت. 3800 سال عمر کرد. در طوفان نوح که آب روی همه بلندیهای زمین را فرا گرفت؛ آب تا زانوی اوج میرسید. (مرتفع ترین نقطۀ کرۀ زمین، اورست است که کمی کمتر از 9000 متر ارتفاع دارد و آب روی اورست را گرفته بوده است. گفته شده آب تا زانوی اوج بوده. اگر زانو یک سوم قد یک انسان باشد یعنی حداقل قد اوج 27000 متر (سه برابر اورست) بوده. 27 کیلومتر قد!) به قول هم محلی ما: از اینجا تا دکون سید کاظم!)
ماهی را جلو خورشید میگرفت و کباب میکرد. پس معلوم میشود قدش خیلی بیش از اینها بوده! البته نمیدانم که کدام ماهی این پسرک بینوا را سیر میکرد؟ از نوح نان میگرفت! چندتا نون؟؟؟
حتما دارید به جایی که این کوچولو زندگی میکرده و لباسی که میپوشیده؛ فکر میکنید و البته به زنی که شایستگی ازدواج با این کوچولو را داشته است.
گفته شده که حضرت موسی با عصا به قوزک پایش زد و زخمی شد و نهایتا به خاطر ضعف، خوراک شیران و گرگان شد.
آخی بیچاره طفل بینوا چه سرانجام دردناکی داشت!
برگردیم به بحث خودمان:
این که غزل سعدی و حافظ دلنشینتر هستند؛ چون قوۀ خیال و احساس در آن قویتر است و ذهن را با خودش میبرد.
شاید غزل با کلمۀ «غَزل» به معنی رشته و ریسمان و نیز مَغزَل به معنی دوک نخریسی ارتباط معنایی داشته باشند؛ آن هم به خاطر در رشته کشیدن سخن به شیوهای ظریف باشد.
پس آن سخن استاد #سها به نوعی اشارهای به قوۀ تخیل و احساس در شعر دارد؛ نه اینکه شاعران را افرادی دروغگو معرفی کند.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
1👏8❤6👍1🥰1
سخنان #سعدی در گلستان و بوستان، شیرین و آموزنده است. شاید کمتر نصیحتی را بتوان یافت که تا این اندازه قابل فهم و در عین حال ساده و شیوا باشد.
حکایات سعدی حاصل تجربیات عمر اوست که بعضا ممکن است اتفاق نیفتاده باشد اما سعدی آن چه را در ذهن داشته است در قالب یک حکایت بیان نموده است.
گویا سعدی به همراه مرشدش، شیخ شهابالدین سُهْرَوَردی در یک سفر دریایی بودهاند و شیخ نکتۀ بسیار زیبایی را به مریدش تلقین میکند.
این شیخ شهابالدین سهروردی، آن شیخ شهابالدین سهروردی که بنیانگذار فلسفۀ اشراق و به شیخ اشراق معروف است و در آخر هم جان بر سر اعتقاداتش گذاشت؛ نیست.
ببینیم بین مرید و مراد چه گذشته است:
مقالات مردان به مردی شنو
نه از سعدی، از سهروردی شنو
مرا شیخ دانای مرشد، شهاب
دو اندرز فرمود، بر روی آب
یکی آن که بر خویش، خوشبین مباش
دگر آن که بر خلق، بدبین مباش
زیبا و مختصر و مفید، بدون نیاز به شرح و توضیح.
ما همیشه در حال قضاوت دیگران هستیم؛ در حالی که از ریشۀ خیلی از رفتارهای طرف مقابل بیاطلاع هستیم؛ که اگر اطلاع داشتیم؛ شاید قضاوتمان به گونهای دیگر بود یا اصلا قضاوت نمیکردیم.
جریانی هم از دوستم بنویسم از همین نوع قضاوت کردنها:
دوستم بهیار درمانگاه روستای ما -شِشده- بود. میگفت: یک روز در شیراز کنار میدان ولیعصر منتظر تاکسی بودم. مردی را دیدم که انگشت اشارهاش را تا آخر داخل بینیاش کرده بود. در جا خشکم زد. برای اینکه عمق فاجعه را درک کنم و بدانم آن انگشت الآن در چه حدودی قرار دارد؛ انگشتم را کنار بینیام گذاشتم. (کاری که ممکن است هماکنون شما هم انجام داده باشید. 😂) از چشمم رد شد و بلکه به بالای ابرویم رسید. «این بندۀ خدا الآن تمام رگها و عصبهای چشمش پاره میشه و مغزش نیز خراش برمیداره. باید سریع بهش تذکر بدم یا لااقل آماده باشم در صورتی که دچار مشکل شود؛ کمکش کنم.»
آماده حرکت بودم که دیدم انگشتش را بیرون آورد. وای خدای من! آن انگشت از بیخ قطع شده بود و کمتر از یک سانتیمتر از آن باقی مانده بود.
خیالم راحت شد و تا چند دقیقه به افکار خودم و کار آن شخص میخندیدم.
قضاوت نکنیم. ممکن است زود پشیمان شویم و پشیمانی هم سودی ندارد.
یکی آن که بر خویش، خوشبین مباش
دگر آن که بر خلق، بدبین مباش
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
حکایات سعدی حاصل تجربیات عمر اوست که بعضا ممکن است اتفاق نیفتاده باشد اما سعدی آن چه را در ذهن داشته است در قالب یک حکایت بیان نموده است.
گویا سعدی به همراه مرشدش، شیخ شهابالدین سُهْرَوَردی در یک سفر دریایی بودهاند و شیخ نکتۀ بسیار زیبایی را به مریدش تلقین میکند.
این شیخ شهابالدین سهروردی، آن شیخ شهابالدین سهروردی که بنیانگذار فلسفۀ اشراق و به شیخ اشراق معروف است و در آخر هم جان بر سر اعتقاداتش گذاشت؛ نیست.
ببینیم بین مرید و مراد چه گذشته است:
مقالات مردان به مردی شنو
نه از سعدی، از سهروردی شنو
مرا شیخ دانای مرشد، شهاب
دو اندرز فرمود، بر روی آب
یکی آن که بر خویش، خوشبین مباش
دگر آن که بر خلق، بدبین مباش
زیبا و مختصر و مفید، بدون نیاز به شرح و توضیح.
ما همیشه در حال قضاوت دیگران هستیم؛ در حالی که از ریشۀ خیلی از رفتارهای طرف مقابل بیاطلاع هستیم؛ که اگر اطلاع داشتیم؛ شاید قضاوتمان به گونهای دیگر بود یا اصلا قضاوت نمیکردیم.
جریانی هم از دوستم بنویسم از همین نوع قضاوت کردنها:
دوستم بهیار درمانگاه روستای ما -شِشده- بود. میگفت: یک روز در شیراز کنار میدان ولیعصر منتظر تاکسی بودم. مردی را دیدم که انگشت اشارهاش را تا آخر داخل بینیاش کرده بود. در جا خشکم زد. برای اینکه عمق فاجعه را درک کنم و بدانم آن انگشت الآن در چه حدودی قرار دارد؛ انگشتم را کنار بینیام گذاشتم. (کاری که ممکن است هماکنون شما هم انجام داده باشید. 😂) از چشمم رد شد و بلکه به بالای ابرویم رسید. «این بندۀ خدا الآن تمام رگها و عصبهای چشمش پاره میشه و مغزش نیز خراش برمیداره. باید سریع بهش تذکر بدم یا لااقل آماده باشم در صورتی که دچار مشکل شود؛ کمکش کنم.»
آماده حرکت بودم که دیدم انگشتش را بیرون آورد. وای خدای من! آن انگشت از بیخ قطع شده بود و کمتر از یک سانتیمتر از آن باقی مانده بود.
خیالم راحت شد و تا چند دقیقه به افکار خودم و کار آن شخص میخندیدم.
قضاوت نکنیم. ممکن است زود پشیمان شویم و پشیمانی هم سودی ندارد.
یکی آن که بر خویش، خوشبین مباش
دگر آن که بر خلق، بدبین مباش
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
1❤8🤣3🥰2👏2
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جَریدهٔ عالم دوامِ ما
محمّدرضا #شجریان: موسیقیدان، خوشنویس، آهنگساز، استاد آواز، فعال اجتماعی (1 مهر 1319 – 17 مهر 1399)
امروز سالروز درگذشت اسطورۀ آواز ایران، محمدرضا شجریان است. همو که با صدایش غزل را شناختیم و ما را به سعدی و حافظ و مولانا و ... پیوند داد. با صدایش مفهوم عمیق سخنان این بزرگان را درک کردیم.
در این رابطه متنی را از خانم افسانه نجاتی انتخاب نمودهام و آن را بسیار خلاصه نمودهام. تقدیم به شما:
مهر، ماهی که در آن، نام محمدرضا شجریان دو بار در تقویم ظاهر میشود: یکبار در زادروز و بار دیگر در سالروز درگذشتش. میان این دو تاریخ، یک زندگی ایستاده است؛ زندگی هنرمندی که برای چند نسل، تنها صاحب یک صدای شناختهشده نبود. نام او، به تدریج، با شعر فارسی، موسیقی ایرانی و بخشی از تجربۀ فرهنگی ما گره خورد. میان این آغاز و پایان، چیزی هست که تقویم نمیتواند اندازه بگیرد: مسیری که یک انسان از میان آموزش، تجربه، انتخاب، آزمون و آفرینش طی میکند تا صدای شخصی خود را پیدا کند.
شجریان فقط خوانندۀ مجموعهای از تصنیفها و آوازها نیست. او بخشی از تاریخ شنیدنِ زبان فارسی است.
این «شنیدن» البته تنها به تالار کنسرت یا محفل اهل موسیقی محدود نماند. صدای او از رادیو و تلویزیون به خانهها رفت، در نوارهای کاست دستبهدست شد، در سفرها و خلوتها شنیده شد، در مناسبتهای مذهبی و ملی حضور پیدا کرد و گاه در جایی پخش شد که حتی شنونده نام دستگاه یا گوشهای را که میشنید؛ نمیدانست. همینجا بود که موسیقی تخصصی میتوانست به فرهنگ عمومی راه پیدا کند.
بسیاری از هنرمندان مشهورند، اما شهرت الزاماً به معنای حضور فرهنگی نیست. حضور فرهنگی زمانی شکل میگیرد که اثر هنرمند از محدودۀ مخاطبان حرفهای خود بیرون بیاید و در شیوۀ شنیدن، سخن گفتن و حتی احساس کردن یک جامعه جایی پیدا کند.
شجریان چنین مسیری را طی کرد.
شجریان در طول زمان، به پدیدهای چندلایه تبدیل شد: برای یک نفر، صدای حافظ بود؛ برای دیگری، یادآور موسیقی ایرانی؛ برای دیگری، نشانهای از یک دورۀ اجتماعی؛ و برای دیگری، هنرمندی که میتوانست میان سنت و تجربۀ تازه پل بزند. هیچکدام از این دریافتها به تنهایی، تمام شجریان نیست.
شاید اهمیت او دقیقاً در همین چندلایگی باشد.
شاید ارزش ماندگار او را باید در همینجا جستوجو کرد: در اینکه پس از شنیدن آوازش، شعر را جور دیگری میشنویم، موسیقی را جور دیگری میفهمیم و نسبت خود را با میراثی که از گذشته به ما رسیده، دوباره از نو میسنجیم.
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جَریدهٔ عالم دوامِ ما
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
ثبت است بر جَریدهٔ عالم دوامِ ما
محمّدرضا #شجریان: موسیقیدان، خوشنویس، آهنگساز، استاد آواز، فعال اجتماعی (1 مهر 1319 – 17 مهر 1399)
امروز سالروز درگذشت اسطورۀ آواز ایران، محمدرضا شجریان است. همو که با صدایش غزل را شناختیم و ما را به سعدی و حافظ و مولانا و ... پیوند داد. با صدایش مفهوم عمیق سخنان این بزرگان را درک کردیم.
در این رابطه متنی را از خانم افسانه نجاتی انتخاب نمودهام و آن را بسیار خلاصه نمودهام. تقدیم به شما:
مهر، ماهی که در آن، نام محمدرضا شجریان دو بار در تقویم ظاهر میشود: یکبار در زادروز و بار دیگر در سالروز درگذشتش. میان این دو تاریخ، یک زندگی ایستاده است؛ زندگی هنرمندی که برای چند نسل، تنها صاحب یک صدای شناختهشده نبود. نام او، به تدریج، با شعر فارسی، موسیقی ایرانی و بخشی از تجربۀ فرهنگی ما گره خورد. میان این آغاز و پایان، چیزی هست که تقویم نمیتواند اندازه بگیرد: مسیری که یک انسان از میان آموزش، تجربه، انتخاب، آزمون و آفرینش طی میکند تا صدای شخصی خود را پیدا کند.
شجریان فقط خوانندۀ مجموعهای از تصنیفها و آوازها نیست. او بخشی از تاریخ شنیدنِ زبان فارسی است.
این «شنیدن» البته تنها به تالار کنسرت یا محفل اهل موسیقی محدود نماند. صدای او از رادیو و تلویزیون به خانهها رفت، در نوارهای کاست دستبهدست شد، در سفرها و خلوتها شنیده شد، در مناسبتهای مذهبی و ملی حضور پیدا کرد و گاه در جایی پخش شد که حتی شنونده نام دستگاه یا گوشهای را که میشنید؛ نمیدانست. همینجا بود که موسیقی تخصصی میتوانست به فرهنگ عمومی راه پیدا کند.
بسیاری از هنرمندان مشهورند، اما شهرت الزاماً به معنای حضور فرهنگی نیست. حضور فرهنگی زمانی شکل میگیرد که اثر هنرمند از محدودۀ مخاطبان حرفهای خود بیرون بیاید و در شیوۀ شنیدن، سخن گفتن و حتی احساس کردن یک جامعه جایی پیدا کند.
شجریان چنین مسیری را طی کرد.
شجریان در طول زمان، به پدیدهای چندلایه تبدیل شد: برای یک نفر، صدای حافظ بود؛ برای دیگری، یادآور موسیقی ایرانی؛ برای دیگری، نشانهای از یک دورۀ اجتماعی؛ و برای دیگری، هنرمندی که میتوانست میان سنت و تجربۀ تازه پل بزند. هیچکدام از این دریافتها به تنهایی، تمام شجریان نیست.
شاید اهمیت او دقیقاً در همین چندلایگی باشد.
شاید ارزش ماندگار او را باید در همینجا جستوجو کرد: در اینکه پس از شنیدن آوازش، شعر را جور دیگری میشنویم، موسیقی را جور دیگری میفهمیم و نسبت خود را با میراثی که از گذشته به ما رسیده، دوباره از نو میسنجیم.
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جَریدهٔ عالم دوامِ ما
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤15👏3
قسمت هفتم
#شاهنامه_سیاوش 7️⃣
در بخشهای پیشین (اینجا و اینجا و اینجا و اینجا و اینجا و اینجا) خواندیم: هنگامی که سیاوش زاده شد؛ مؤبدان، سرنوشت دردناکی را برایش پیشبینی کردند؛ رستم او را تحت تربیت و آموزش قرار داد. سودابه، نامادری سیاوش، دل به مهر او سپرد و به بهانۀ دیدن خواهرانش و انتخاب همسر، او را به شبستان خود کشاند؛ در حالی که خود را غرق آرایش و زیورآلات نموده بود. به سیاوش گفت من در چهرۀ تو فرّ و بزرگی را میبینم؛ از بس زیبا هستی؛ هرکس تو را ببیند بیهوش میشود. سیاوش نیرنگ او را فهمیده بود و میدانست که سودابه دختر شاه یمن، نقشهای شیطانی دارد و با شاه و پهلوانان ایران کینه دارد.
ادامۀ داستان:
تا سیاوش خواست پاسخ دهد؛ سودابه پردۀ حریر از چهره برداشت و خود را به سیاوش نمایاند و گفت:
حق داری خاموش باشی؛ من خورشیدم و دیگر دخترکان، ماه هستند. اگر خورشید با ماه نو برابر شود؛ شگفت نیست که کسی در ماه ننگرد. عجیب نیست که ماه در کنار خورشید، خوار شود. تو اکنون خورشید را در کنار داری. اگر با من پیمان ببندی و بر پیمانت باقی بمانی من دختری دوشیزه را در خدمتت میگمارم و هنگامی که شاه بمیرد تو مرا به عنوان یادگار او ارجمند خواهی داشت.
من اینک به پیش تو اِستادهام
تن و جان شیرین، تو را دادهام
ز من هرچ خواهی همه کام تو
برآرم؛ نپیچم سر از دام تو
آنگاه سر سیاوش را در آغوش گرفت و بدون شرم، بر رویش بوسه زد. سیاوش که پاک و به دور از وسوسههای اهریمنی بود در جای بدی گیر افتاده بود:
رخان سیاوش چو گل شد ز شرم
بیاراست مژگان به خوناب گرم
چنین گفت با دل که از کار دیو
مرا دور داراد گیهانْ خدیو
نه من با پدر بیوفایی کنم
نه با اهرمن آشنایی کنم
با خود اندیشید که اگر پاسخ سردی بدهم باعث خشم و کینۀ او میشود و با جادو و افسون، شاه را فریب میدهد و با خود همراه میکند؛ پس بهتر است با او به نرمی سخن بگویم تا فعلا دلگرم شود و در پی کینه نباشد.
پس گفت: تو نیمۀ ماه هستی و همتای تو در جهان، کسی جز شاه نیست. برای من همان دخترت بس است و برای او کسی جز من شایسته نیست. برو و این خبر را به پادشاه بگو تا ببینیم نظر پادشاه چیست؟ اگر شاه موافق بود من دخترت را میخواهم و تا آن هنگام که بزرگ شود؛ من جفت دیگری اختیار نخواهم کرد. اما
و دیگر که پرسیدی از چهر من
بیامیخت با جان تو مهر من
مرا آفریننده از فرّ خویش
چنان آفرید ای نگارین ز پیش
تو این راز مگشای و با کس مگوی
مرا جز نهفتن همان نیست روی
تو سرور و بزرگِ همۀ بانوان حرم هستی و من گمان دارم که مانند مادرم هستی. سیاوش این را گفت و در حالی که از گفتۀ سودابه نگران بود؛ غمگین از نزد او خارج شد.
هنگامی که کیکاووس وارد شبستان شد؛ سودابه بسیار در بارۀ سیاوش سخن گفت و آنگاه به شاه مژده داد که: سیاوش آمد و من همۀ دختران زیباروی را در برابرش قرار دادم؛ گویی از آسمان ماه میبارید اما از میان این همه دختران خوب و زیباروی، کسی جز دختر خودم را نپسندید.
پادشاه از این سخن بسیار شاد شد؛ آنگاه درِ گنج را گشاد و از هر گونه گوهر و حریرِ زربفت و تاج و انگشتری و دیگر جواهرات را نثار سودابه و دخترش نمود.
چشم سودابه خیره ماند اما در دل، افسون خواند و با خود گفت: اگر سیاوش به فرمان من گردن ننهد؛ شایسته است که بمیرم. اگر سر به فرمانم نگذارد هر چاره و حیلۀ خوب و بدی که در جهان باشد را به کار میگیرم تا او را نابود کنم و از مرگش فغان بر سر هر انجمنی برخیزد.
نشست از بر تخت با گوشوار
به سر بر نهاد افسری پرنگار
سیاوَخْش را در برِ خویش خواند
ز هر گونه با او سخنها براند
ادامه دارد ....
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال: @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
#شاهنامه_سیاوش 7️⃣
در بخشهای پیشین (اینجا و اینجا و اینجا و اینجا و اینجا و اینجا) خواندیم: هنگامی که سیاوش زاده شد؛ مؤبدان، سرنوشت دردناکی را برایش پیشبینی کردند؛ رستم او را تحت تربیت و آموزش قرار داد. سودابه، نامادری سیاوش، دل به مهر او سپرد و به بهانۀ دیدن خواهرانش و انتخاب همسر، او را به شبستان خود کشاند؛ در حالی که خود را غرق آرایش و زیورآلات نموده بود. به سیاوش گفت من در چهرۀ تو فرّ و بزرگی را میبینم؛ از بس زیبا هستی؛ هرکس تو را ببیند بیهوش میشود. سیاوش نیرنگ او را فهمیده بود و میدانست که سودابه دختر شاه یمن، نقشهای شیطانی دارد و با شاه و پهلوانان ایران کینه دارد.
ادامۀ داستان:
تا سیاوش خواست پاسخ دهد؛ سودابه پردۀ حریر از چهره برداشت و خود را به سیاوش نمایاند و گفت:
حق داری خاموش باشی؛ من خورشیدم و دیگر دخترکان، ماه هستند. اگر خورشید با ماه نو برابر شود؛ شگفت نیست که کسی در ماه ننگرد. عجیب نیست که ماه در کنار خورشید، خوار شود. تو اکنون خورشید را در کنار داری. اگر با من پیمان ببندی و بر پیمانت باقی بمانی من دختری دوشیزه را در خدمتت میگمارم و هنگامی که شاه بمیرد تو مرا به عنوان یادگار او ارجمند خواهی داشت.
من اینک به پیش تو اِستادهام
تن و جان شیرین، تو را دادهام
ز من هرچ خواهی همه کام تو
برآرم؛ نپیچم سر از دام تو
آنگاه سر سیاوش را در آغوش گرفت و بدون شرم، بر رویش بوسه زد. سیاوش که پاک و به دور از وسوسههای اهریمنی بود در جای بدی گیر افتاده بود:
رخان سیاوش چو گل شد ز شرم
بیاراست مژگان به خوناب گرم
چنین گفت با دل که از کار دیو
مرا دور داراد گیهانْ خدیو
نه من با پدر بیوفایی کنم
نه با اهرمن آشنایی کنم
با خود اندیشید که اگر پاسخ سردی بدهم باعث خشم و کینۀ او میشود و با جادو و افسون، شاه را فریب میدهد و با خود همراه میکند؛ پس بهتر است با او به نرمی سخن بگویم تا فعلا دلگرم شود و در پی کینه نباشد.
پس گفت: تو نیمۀ ماه هستی و همتای تو در جهان، کسی جز شاه نیست. برای من همان دخترت بس است و برای او کسی جز من شایسته نیست. برو و این خبر را به پادشاه بگو تا ببینیم نظر پادشاه چیست؟ اگر شاه موافق بود من دخترت را میخواهم و تا آن هنگام که بزرگ شود؛ من جفت دیگری اختیار نخواهم کرد. اما
و دیگر که پرسیدی از چهر من
بیامیخت با جان تو مهر من
مرا آفریننده از فرّ خویش
چنان آفرید ای نگارین ز پیش
تو این راز مگشای و با کس مگوی
مرا جز نهفتن همان نیست روی
تو سرور و بزرگِ همۀ بانوان حرم هستی و من گمان دارم که مانند مادرم هستی. سیاوش این را گفت و در حالی که از گفتۀ سودابه نگران بود؛ غمگین از نزد او خارج شد.
هنگامی که کیکاووس وارد شبستان شد؛ سودابه بسیار در بارۀ سیاوش سخن گفت و آنگاه به شاه مژده داد که: سیاوش آمد و من همۀ دختران زیباروی را در برابرش قرار دادم؛ گویی از آسمان ماه میبارید اما از میان این همه دختران خوب و زیباروی، کسی جز دختر خودم را نپسندید.
پادشاه از این سخن بسیار شاد شد؛ آنگاه درِ گنج را گشاد و از هر گونه گوهر و حریرِ زربفت و تاج و انگشتری و دیگر جواهرات را نثار سودابه و دخترش نمود.
چشم سودابه خیره ماند اما در دل، افسون خواند و با خود گفت: اگر سیاوش به فرمان من گردن ننهد؛ شایسته است که بمیرم. اگر سر به فرمانم نگذارد هر چاره و حیلۀ خوب و بدی که در جهان باشد را به کار میگیرم تا او را نابود کنم و از مرگش فغان بر سر هر انجمنی برخیزد.
نشست از بر تخت با گوشوار
به سر بر نهاد افسری پرنگار
سیاوَخْش را در برِ خویش خواند
ز هر گونه با او سخنها براند
ادامه دارد ....
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال: @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
1❤10👍3
جای همۀ همراهان خالی بود؛ دیشب رفتم حافظیه تا از حافظجان همت بخواهیم و عرض سلامی بکنیم.
در کوچۀ غربی آرامگاه، که قبر آیت الله فال اسیری در آنجاست؛ در بالای سر او چند جوان دف میزدند و مردم هم به تماشا ایستاده بودند.
فال اسیری همان شخص متعصب است که دو سه بار قبر حافظ را خراب کرد.
گفتم عذاب از این بدتر که تا قیامت باید کنار حافظ بخوابی و بالای سرت دف بزنند و هیچ کاری از دستت برنیاید. 😂
فقط شانس آورده خیلی مردم نمیدانند که با حافظ چه کار کرده.
از ما گفتن بود: سر به سر رندان قلندری چون حافظ نگذارید.
در این رابطه لینک زیر را هم ملاحظه بفرمایید:
https://t.me/ShekarestaneParsi/510
زاهد ار رندیِ «حافظ» نکند فهم، چه شد؟
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال: @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
در کوچۀ غربی آرامگاه، که قبر آیت الله فال اسیری در آنجاست؛ در بالای سر او چند جوان دف میزدند و مردم هم به تماشا ایستاده بودند.
فال اسیری همان شخص متعصب است که دو سه بار قبر حافظ را خراب کرد.
گفتم عذاب از این بدتر که تا قیامت باید کنار حافظ بخوابی و بالای سرت دف بزنند و هیچ کاری از دستت برنیاید. 😂
فقط شانس آورده خیلی مردم نمیدانند که با حافظ چه کار کرده.
از ما گفتن بود: سر به سر رندان قلندری چون حافظ نگذارید.
در این رابطه لینک زیر را هم ملاحظه بفرمایید:
https://t.me/ShekarestaneParsi/510
زاهد ار رندیِ «حافظ» نکند فهم، چه شد؟
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال: @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
1❤13👍8🤣2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چند روزی است همایون شجریان با همراهی گروه سیاوش در شیراز کنسرت دارند.
شاید کارهای همایون خیلی پسندم نباشد اما هم یه برنامۀ زنده بود و هم دیدار همایون، یادی بود از شجریان بزرگ.
چونک گل بگذشت و گلشن شد خراب
بوی گل را از که یابیم از گلاب
برنامه شامل اجرای تصانیفی از شجریانِ پدر و تصانیف خودِ همایون بود. هرچند تکراری بود اما به قول سعدی:
حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بُوَد
یا از دهانِ آن که شنید از دهانِ دوست
دیشب عوامل برنامه در زیر چتر، و در فضای باز و در زیر باران و رعد و برق، برنامه را اجرا نمودند.
این قطعه برشهایی از تصنیف «بارون» است که نور و غرش رعد و برق هم در آن مشخص است.
آخ که جای شجریان بزرگ خالی بود. باغ موسیقی، خزان شد و آن بلبل دستانسرا خاموش شده است.
چون که گُل رفت و گلستان درگذشت
نشنوی زآن پس ز بلبل سَرگذشت
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال: @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
شاید کارهای همایون خیلی پسندم نباشد اما هم یه برنامۀ زنده بود و هم دیدار همایون، یادی بود از شجریان بزرگ.
چونک گل بگذشت و گلشن شد خراب
بوی گل را از که یابیم از گلاب
برنامه شامل اجرای تصانیفی از شجریانِ پدر و تصانیف خودِ همایون بود. هرچند تکراری بود اما به قول سعدی:
حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بُوَد
یا از دهانِ آن که شنید از دهانِ دوست
دیشب عوامل برنامه در زیر چتر، و در فضای باز و در زیر باران و رعد و برق، برنامه را اجرا نمودند.
این قطعه برشهایی از تصنیف «بارون» است که نور و غرش رعد و برق هم در آن مشخص است.
آخ که جای شجریان بزرگ خالی بود. باغ موسیقی، خزان شد و آن بلبل دستانسرا خاموش شده است.
چون که گُل رفت و گلستان درگذشت
نشنوی زآن پس ز بلبل سَرگذشت
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال: @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤13👎1👏1
#سعدی در بوستان حکایتی دارد که در آن، یک نکتۀ ظریف اخلاقی را در قالب یک تمثیل لطیف، گوشزد میکند؛ این که شأن هر انسانی نیست که با دیگری رفتار متقابل داشته باشد.
یادآوری میکند که پاسخ هر بدی نباید مشابه همان بدی باشد؛ چه در این صورت فرق بین ما و یک آدم غیر اخلاقی در چیست؟
با هم حکایت را میخوانیم:
سگی پای صحرانشینی گزید
به خشمی که زهرش ز دندان چکید
شب از درد بیچاره خوابش نبرد
به خیل اندرش دختری بود خُرد
پدر را جفا کرد و تندی نمود
«که آخر تو را نیز دندان نبود؟»
پس از گریه، مرد پراکنده روز
بخندید کای بابک دلفروز
مرا گرچه هم سلطنت بود و بیش
دریغ آمدم کام و دندان خویش
محال است اگر تیغ بر سر خورم
که دندان به پای سگ اندر برم
توان کرد با ناکسان بد رگی
ولیکن نیاید ز مردم سگی
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال: @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
یادآوری میکند که پاسخ هر بدی نباید مشابه همان بدی باشد؛ چه در این صورت فرق بین ما و یک آدم غیر اخلاقی در چیست؟
با هم حکایت را میخوانیم:
سگی پای صحرانشینی گزید
به خشمی که زهرش ز دندان چکید
شب از درد بیچاره خوابش نبرد
به خیل اندرش دختری بود خُرد
پدر را جفا کرد و تندی نمود
«که آخر تو را نیز دندان نبود؟»
پس از گریه، مرد پراکنده روز
بخندید کای بابک دلفروز
مرا گرچه هم سلطنت بود و بیش
دریغ آمدم کام و دندان خویش
محال است اگر تیغ بر سر خورم
که دندان به پای سگ اندر برم
توان کرد با ناکسان بد رگی
ولیکن نیاید ز مردم سگی
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال: @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤10👏3