چهار خطی
5.11K subscribers
418 photos
10 videos
124 files
1.48K links
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی

(این صفحه روز پنج‌شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴ش راه‌اندازی شده است.)
Download Telegram
Forwarded from Bookcity Cultural Center
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
سخنان دکتر مسعود جعفری جزی درباره کتاب«خیام نیشابوری، زندگی، افکار ورباعیات» نوشته حسین دانش و رضا توفیق با ترجمه و توضیح شیخ ابراهیم زنجانی. تصحیح و تدوین از مسعود جعفری جزی.این کتاب به همت انتشارات نیلوفر منتشر شده است.
@Bookcitycc
Forwarded from Bookcity Cultural Center
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
سخنان سیدعلی میرافضلی خیام پژوه درباره‌ی کتاب« خیام نیشابوری، زندگی، افکار ورباعیات» نوشته حسین دانش و رضا توفیق با ترجمه و توضیح شیخ ابراهیم زنجانی.تصحیح و تدوین از مسعود جعفری جزی.این کتاب به همت انتشارات نیلوفر منتشر شده است.
@Bookcitycc
داستان‌ِ خیام‌پژوهی

نشست هفتگی شهرکتاب در روز سه‌شنبه ششم مهر به نقد و بررسی کتاب «زندگی، افکار و رباعیات خیام نیشابوری» اختصاص داشت که با حضور رحیم رئیس‌نیا، حسین معصومی‌همدانی، سیدعلی میرافضلی و مسعود جعفری‌جزی به صورت مجازی برگزار شد.

 در ابتدای این نشست علی اصغر محمدخانی، معاون فرهنگی شهر کتاب، اظهار داشت: بدون شک خیام از مشهورترین شاعران ودانشمندان ایران در سطح جهانی است. رباعیات او تقریباً به اکثر زبان‌های دنیا چندین‌بار ترجمه شده است. نزدیک به نود ترجمه‌ی مختلف به عربی، چهار ترجمه به رمانیایی و شماری ترجمه در روسی، انگلیسی و آلمانی دارد و حتی در کشور لتونی نیز ترجمه‌ی رباعیات را دیدم. شاید کمتر شاعری در ایران چنین شهرتی در جهان داشته باشد. با این حال، کمتر نوشته‌ی مستقلی درباره‌ی زندگی و اندیشه‌های خیام وجود دارد.
او ادامه داد: کتاب رضا توفیق و حسین دانش حدود صد سال پیش در ترکیه منتشر شده است و شیخ‌ابراهیم زنجانی، از علمای دوران مشروطه، این کتاب را ترجمه و به همراه توضیح به صورت خطی منتشر می‌کند.

ادامه گزارش رادرسایت بخوانید:

http://www.bookcity.org/detail/25505/root/meetings
Khayyam. Idgah.pdf
329.4 KB
▫️
«درنگی بر رباعیات خیّام و خیّامانه‌های پارسی»، وحید عیدگاه طرقبه‌ای، فصل‌کتاب (فصلنامۀ نقد کتاب)، سال اول، شمارۀ ۱، تابستان ۱۴۰۰، ۵-۱۸
‏..
نویسندۀ دانشور در مقالۀ حاضر، ضمن توصیف محتوای کتاب و نکات برجستۀ آن، چند نکتۀ‌ اصلاحی یا تکمیلی در سه بخش عرضه داشته است: حرکت‌گذاری و خوانش، نکات مربوط به تاریخ زبان و ضبط چند بیت. در سخن پایانی، پیشنهادی در مورد ادغام این کتاب با کتاب رباعیات خیّام در منابع کهن، همراه با فصل‌بندی تازه ارائه شده است.

‏●●
"چهار خطی"
رباعی فارسی، به روایت سید علی میرافضلی
https://telegram.me/Xatt4
Forwarded from چهار خطی
سنگ پا و شانه؛
جستجو برای یافتن یک رباعی فارسی

‎پیشکش به: دکتر آذرتاش آذرنوش

در قرن ششم هجری، یکی از تفریحات سالم ادبای ایرانی، ترجمه شعرهای فارسی به عربی برای نشان دادن میزان تسلط خود در ادب عرب بوده است. عربی دانی و عربی‌نویسی، چنان فضیلت والایی به شمار می‌رفت که در محافل خود، ‌شعری را به اقتراح می‌گذاشتند و هر یک، ترجمه‌ای از آن ارائه می‌دادند. عماد کاتب اصفهانی، نقل‌های متعددی از این اقتراحات در کتاب ارزشمند «خریدة القصر» آورده که یکی از جالب‌ترین آنها، مجلسی است که در آن یک رباعی فارسی به عرضه در آمده، و چندین تن از فضلاء اصفهان آن را تعریب کرده‌اند. عماد کاتب، ذکری از اصل شعر فارسی به میان نیاورده است. این حکایت که ذیل شرح حال کمال الدین احمد راوندی نقل شده، با این قطعه راوندی آغاز می‌شود:
إنی لأحسد فیه المشط و النشفة
لذاک فاضت دموع العین مختلفه
هذا یعلّق فی صُدغیه أنمله
و ذی تقبّل رجلیه بألف شفه
راوندی، یک قطعه دیگر نیز در همین معنی می‌پردازد:
کم أحسد نشفة و مدری
فیه فمدامعی هواذی
فوق الصُدغین کفّ هذا
تحت القدمین وجهُ هاذی

احمد شاد غزنوی نیز به تبع او دو قطعه در ترجمه آن رباعی نامعلوم، عرضه می‌دارد:
المشط و النشفة المحسودُ شأنهما
کلاهما و الهوی یا سعد ملحوظُ
فتلک باللثم فی رجلیه فائزة
و ذاک بالمسک من صُدغیه محظوظُ
‏..
إنی أغارُ علی مشط یعالجه
و نشفة حظیت من قُربها زمنا
هذا یغازل صُدغیه و أحرمه
و ذی تقبّل رجلیه و لیت أنا

فخرالدین احمد قسَام هم طبع خود را با دو بیت زیر آزموده است. وی شاعری است که به تعریب رباعیات فارسی علاقه داشته و عماد کاتب پیشتر هم از او شعری که ترجمه لفظ به لفظ یک رباعی فارسی بوده، نقل کرده است:
أغار منه علی مشط و منشفة
حتی أغصّ بدمع منه منسجم
فذا یمدّ یدیه تحت طرّته
و ذا یقبّل فوها صفحة القدم.

پیرو طبع‌آزمایی‌های ادبای محفل اصفهان، عماد کاتب نیز بر سر ذوق می‌آید و شعری در تعریب آن رباعی کارسازی می‌کند، اما ته قلبش از این ترجمه خشنود نیست. معلوم نیست که شکسته نفسی می‌کند، یا نظرش واقعاً همین است:
مشط و منشفة فیه حسدتهما
دمعی لذاک هما فیّاض عارضه
فتلک حاظیة من مسّ أخمصه
و ذاک مستغرق فی لمس عارضه
‏●
همان طور که گفتیم، عماد کاتب اصل شعر را نقل نمی‌کند که بدانیم این رباعی خوش اقبال کدام رباعی بوده که این چنین شاعران محفل اصفهان را در نیمه نخست قرن ششم هجری به طبع آزمایی و تفاخر وا داشته است. استاد ارجمند، آذرتاش آذرنوش، ضمن نقل این حکایت، می‌نویسد: «به امید آنکه روزی اصل این رباعی یافته شود، ما دو بیت زیر را پیشنهاد می‌کنیم:
چون خاره و شانه با تو می‌آمیزد
اشک حسد از دو گونه‌ام می‌ریزد
آن یک به کف پای تو صد بوسه زند
این یک به سر زلف تو می‌آویزد».

من دستی در شعر عرب ندارم و در مورد کمّ و کیف ترجمه‌های یاد شده، نظری نمی‌توانم داد، ولی می‌توانم گفت استاد آذرنوش به خوبی از عهده اجرای مفهوم مورد نظر در قالب رباعی بر آمده است.
‏●
اینک ما آرزوی آن استاد فرزانه را بر آورده می‌کنیم و اصل رباعی را عرضه می‌داریم. این رباعی را ما در نمط سی و نهم نزهة المجالس که به «افعال مختلف معشوق» اختصاص دارد، یافتیم. صاحب نزهة المجالس، و درست‌تر بگویم کاتب نزهة المجالس، در این بخش کتاب، به جای ذکر نام شاعران، بیشتر به ذکر موضوع شعرها اهتمام داشته است. موضوع رباعی مذکور نیز در باب «گرمابه رفتن» معشوق است:
رشک آیدم از شانه و سنگ ای دلجوی
زآن رشک، ز دیده‌ها روان دارم جوی
کآن بر سر زلف تو چرا یازد دست؟
وین، در کف پای تو چرا مالد روی؟

این رباعی، قاعدتاً از شاعران اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم هجری است.
‏●
ابوالمجد تبریزی که در سال ۷۲۱ ق مجموعه رباعیات «خلاصة الاشعار» را با اتکا به نزهة المجالس گرد آورده و در سفینه تبریز به یادگار گذاشته است، رباعی فارسی را به اسم «قطب الدین عتیقی» نقل کرده است. قطب عتیقی از شاعران قرن هفتم است و مرگ او را به سال ۶۷۵ یا ۶۷۹ ق ذکر کرده‌اند و وی نمی‌تواند گوینده رباعی مورد نظر باشد. مگر آنکه تصوّر کنیم که قطب الدین عتیقی هم، رباعی خود را از روی اصل رباعیی که شاعران محفل اصفهان ساخته‌اند، سروده باشد که این امر بسیار دور از ذهن است.
‏●
منابع:
خریدة القصر، ج ۳: ۷۶-۷۸؛ چالش میان فارسی و عربی، ۲۷۳-۲۷۴ ؛ نزهة المجالس، ۴۴۰؛ سفینه تبریز، ۶۰۸
‏●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Forwarded from چهار خطی
دو رباعی دیگر در مضمون شانه و سنگ👆

عبدالعزیر کاشی، رباعیی به اسم مهستی گنجوی نقل کرده که دقیقاً به مضمون «شانه و سنگ» اشاره دارد (روضة الناظر، ۲۳۴ر)، اما از زاویۀ دیگری به آن پرداخته است و عنصر حسادت در آن حضور ندارد. اگر رباعی حقیقتاً از مهستی گنجوی باشد، باید آن را از یادگاران اواسط قرن ششم هجری دانست؛ در همان دورانی که شاعران محفل اصفهان در کار ترجمه رباعی فارسی مورد نظر ما بودند:
چون شانه و سنگ اگر پذیرد رایت
یا فرمایی به لفظ گوهر زایت
دستی به صد انگشت زنم در زلفت
بوسی به هزار لب نهم بر پایت.
‏..

یادداشت بالا و افزودۀ آن در کتاب چهارخطی نقل شده (ص ۲۵۵-۲۵۸) و به استاد فرزانه دکتر آذرتاش آذرنوش تقدیم گردیده است. بعد از چاپ کتاب، این رباعی را نیز یافتم که از شاعری ناشناس است (دستنویس نورعثمانیه، شمارۀ ۴۰۰۱، برگ ۱ر):
از شانه و از سنگ بر آرَم فریاد
بر درگه شاهان جهان خواهم داد
تا شانه چرا دست به زلف تو کشید
یا سنگ چرا بوسه به پای تو نهاد

‏●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
نقش دومین چشم احول

تمثیل «نقش دومین چشم احول»، به معنی «بی اصل بودن چیزی» گویا از زبان عطار به شعر فارسی راه یافته و داستان آن به روایت امین‌الدین حاج بله تبریزی در امالی‌اش چنین است (سفینۀ تبریز، ۵۲۱):
«خواجه عطار در آن زمان که شیفته شده بود و کرامات می‌گفت، در نیسابور کهن در مسجد منیعی، روزی به کلمات توحید مشغول بود. خواجه نصیرالدین، طاب ثراه، در زمان جوانی پس ستونی حاضر بود. خواجه عطار می‌گفت که ممکنات را وجود نیست. بلکه موجودات به وجود حق است. شخصی برخاست و گفت: پس این سر و ریش چیست؟ گفت: این نقش دومین چشم احول است. خواجه نصیرالدین چو این بشنید، رقّتی در دل او ظاهر گشت و بر دست خواجه عطار بوسه داد. از آن محفل بیرون آمد، این رباعی بگفت:
موجود به‌حق واحد اوّل باشد
باقی همه موهوم و مخیّل باشد
هر چیز جز او که آید اندر نظرت
نقش دومین چشم احول باشد.
و گفت: من این عبارت که «نقش دومین چشم احول باشد» نشنیده بودم».

استاد شفیعی کدکنی ضمن نقل این حکایت (منطق‌الطیر، ۶۰-۶۱) که ما کوتَه‌شدۀ آن را آوردیم، نوشته‌اند که عین این تمثیل را عطار در مثنوی اسرارنامه (ص ۱۵۸) بدین گونه بیان کرده است:
یکی شاگرد احول داشت استاد
مگر شاگرد را جایی فرستاد
که ما را یک قرابه روغن آنجاست
بیاورد زود؛ آن شاگرد برخاست
چون آنجا شد که گفت و دیده بگماشت
قرابه چون دو دید، احول عجب داشت
برِ استاد آمد، گفت: ای پیر
دو می‌بینم قرابه من، چه تدبیر؟
ز خشم استاد گفتش: ای بد اختر
یکی بشکن، دگر یک را بیاور!

این تمثیل، با تغییراتی، در مرزبان‌نامه و مثنوی مولانا نیز آمده (همانجا، ۳۸۷) و چنان‌که دوست بزرگوار جناب عبدالرضا موسوی طبری در کانال «انجمن» نشان داده‌اند، در دیوان قائمیات به عنوان مثل «کاژ و قرابه» به کار رفته است (ص ۳۰۵).
باری، من میان تمثیل «نقش دومین چشم احوال» و داستان «کاژ و قرابه» شباهتی جز آنکه «احول، چیزها را دوتا می‌بیند» نمی‌بینم و به نظر من، رباعی خواجه ربطی به این داستان ندارد. شاید این از احولی من باشد!
‏..
اگر بخواهیم مشابهی برای رباعی خواجه نصیرالدین طوسی بیابیم، نقل این گفتار رشیدالدین فضل الله همدانی سزاوارتر است (مفتاح التفاسیر، ۲۰۴):
«قدوة العارفین شیخ فخرالدین عراقی گفته:
این نقش و نگار نیست الاّ
نقش دومین چشم احول
و اوحدالدین رازی فرماید:
دانی که مثال کثرت عالم چیست؟
نقش دومین که چشم احول بیند
... فاعل علی الاطلاق و قادر بر جمیع ممکنات، از افعال بندگان و غیر آن، باری تعالی و تقدّس تواند بود و نه غیر؛ و نظر واسطه‌بینان، حکم دیدۀ احول باشد که یکی را دو بینند. و صاحب ذوقی گفته است:
مثلت به جهان دیدۀ احول بیند
و آن نیز هم از غایت کژبینی اوست».

عراقی همدانی و اوحدالدین رازی، هر دو از هم‌عصران خواجه نصیرالدین طوسی بوده‌اند و اشعار این سه نفر نشان می‌دهد که این تمثیل در اواسط قرن هفتم هجری، مورد توجه شاعران بوده است.

‏●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
شیرِ نیستانِ بوریا

بی‌باک پا منه به ادبْ‌گاهِ اهل فقر
خوابیده است شیر نیستان بوریا

بیدل دهلوی (د. ۱۱۳۳ ق)

بوریا، همان فرش حصیری است که از نی می‌بافند. استفاده از بوریا به عنوان زیرانداز، در فرهنگ متصوّفه، یکی از نشانه‌های بی‌اعتنایی به متاع دنیاست. در منظومۀ خیالات بیدل،‌ بوریا ما را به یاد نیستان می‌اندازد که مادۀ اولیۀ حصیر از‌ آنجا فراهم می‌آید. نیستان، مأمن شیران بیابان نیز بوده است. بنابراین، ذهن خیال‌پرداز بیدل، بین بوریا و شیر ارتباطی شگرف یافته است: بوریا، نیستانِ شیران سلوک است و کسانی که پای بر بوریا می‌نهند، باید حرمت آن را نگاه دارند و بدانند که در رگ رگِ نی‌های بوریای اهل فقر، شیری خوابیده است.

به احتمال بسیار، منبع الهام بیدل، این رباعی سالک یزدی (زنده در ۱۰۶۶ ق) است. سالک یزدی، چنان‌که از تخلّصش پیداست، مردی درویش مسلک بود و رباعی او نیز گویای گرایش او به این معانی است. وی مدتی در دکن در خدمت عبدالله قطب‌شاه والی حیدرآباد بود و در شاه‌جهان آباد فوت کرد. (تذکرۀ نصرآبادی، ۴۷۰):
در ملک تجرّد که فنا سلطان است
بی‌برگی ساز و، بی‌بری سامان است
مردان خدا به بوریا می‌خوابند
این بیشۀ نی، تکیه‌گهِ شیران است.

صائب تبریزی نیز در بیت زیر به تداعی «شیر و بوریا» توجه داشته، اما تصویر متفاوتی عرضه کرده است. از نظر او، خط‌های بوریا، نقش پنجۀ شیر است و رسیدن به مقام فقر، جگر می‌خواهد (دیوان، ۶: ۳۱۵۶)
تلاش قرب فقر از هر جگرداری نمی‌آید
که نقش پنجۀ شیر است نقش بوریای او
‏●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Forwarded from تنیده ز دل بافته ز جان
جان درد تو یادگار دارد بی‌تو
اندوه تو در کنار دارد بی‌تو

با این‌همه من ز جان به‌جان آمده‌ام
جان در تن من چه‌کار دارد بی‌تو؟

انوری
[دیوان انوری،به‌اهتمام محمّدتقی مدرّس رضوی، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ج۲، ص۱۰۲۴]
@Tanideh_az_del
FY. 1203.pdf
48.1 MB
▪️مجموعه رباعیات کهن
دستنویس شمارۀ FY.1203 کتابخانۀ دانشگاه استانبول، اول و آخر افتاده، کتابت سدۀ ۹-۱۰ ق، ۲۶۲ برگ
‏..
دستیابی به مجموعه رباعیات کهن کتابخانۀ دانشگاه استانبول، از آرزوهای دیرینۀ من بود. توصیف این نسخه را اول بار در مقدمۀ کتاب «مهستی زیبا» اثر زنده‌یاد فریتز مایر (ویسبادن، ۱۹۶۳م) دیده بودم. توصیف مجمل فهرست نسخه‌های خطی فارسی کتابخانۀ دانشگاه استانبول، و آنچه فریتزمایر از این نسخه نقل کرده، مرا به این یقین رساند که با نسخۀ ناقصی از نزهة المجالس سروکار داریم. به پایمردی جناب مهندس جیحونی، دوسال پیش تصویری از این نسخه به دست من افتاد. نسخه را با شور بسیار مرور کردم و متوجه شدم که با اینکه مشترکات بسیار فراوانی با نزهة المجالس دارد، به دلایلی، می‌تواند مستقلاً به چاپ برسد؛ هم به خاطر رباعیات افزوده و هم تفاوت‌هایی که در عناوین رباعیات و نام گویندگان دیده می‌شود. اوراق نسخه جابه‌جا شده که به مدد نزهة المجالس می‌توان آن را به سامان آورد.

پی‌نوشت: جناب بهروز ایمانی فرمودند که مدت‌هاست دارند روی این نسخه کار می‌کنند.

‏●●
"چهار خطی"
رباعی فارسی، به روایت سید علی میرافضلی
https://telegram.me/Xatt4
هر دم به سماع زیر و بم می‌‌گردم
گردم، به تقاضای عدم می‌گردم
آئینه‌ی گردباد شد هستی من
یک عمر به دنبال خودم می‌گردم


#محمدعلی_شیوا
@zabour_heyrat
چندین سال متمادی است که در کنار شما هستیم و برای زدودن نام بزرگان ادبیات فارسی از متن‌های سخیف و سروده‌های ضعیف تلاش می‌کنیم، برای حفظ مهم‌ترین میراثی که به ما رسیده است برای آنچه از آن هویت می‌گیریم و خوب می‌دانیم که درجهان بی‌همتا است.

سال‌هاست با هر کم و کاستی و در هر فراز و فرود، استوار ایستاده‌ایم و امیدمان را حفظ کرده‌ایم.

خواستیم که دروغ را از ادبیات جدا کنیم، پرتوان بگوییم که این ساحت، مجالی برای دیو سیه چرده‌ی دروغ نیست.

حالا فکر می‌کنیم برای مبارزه با نشر جعلیات باید صدایمان به گوش همه‌ی مردم سرزمینمان برسد. می‌خواهیم که شما یاری‌مان کنید که گرچه دستانمان خالی است، اما به قدرت همدلی ایمان داریم و قلب‌هایمان مملو از مهر شماست.

می‌دانیم اگر دستانمان را به هم دهیم زنجیره‌ای خواهد شد به وسعت ایران.
صدای ما باشید و ما را به دیگران معرفی کنید.

این زنجیره با مهر شما قطع نخواهد شد.

@jaliyat
@jaliyat
Forwarded from چهار خطی
مهستی دبیر یا ابوالفرج رونی

در کتاب المعجم فی معاییر اشعار العجم که زنده‌یاد مدرس رضوی بر مبنای نسخۀ ویراستۀ شادروان محمد قزوینی تصحیح مجدّدش کرده، در مثال‌های مربوط به صنعت «مطابقه» آمده است (ص ۳۴۴-۳۴۵):

«بلفرج گوید:
ظلم کوتاه‌دست گشت بدانچ
کرد عدلش برفق پای دراز

و ابوالفرج گوید:
من عهد تو سخت سست می‌دانستم
بشکستن آن درست می‌دانستم
این دشمنی ای دون که تو کردی با من
آخر کردی، نخست می‌دانستم

و نطنزی گفته است:
بزم و رزمش ورد و خار و عفو و خشمش نور و نار
امن و بیمش تخت و دار و مهر و کینش فخر و عار».

مدرس رضوی، در پانویس یادآور شده: «این رباعی که به ابوالفرج منسوب است، فقط در نسخۀ ذ موجود و از سه نسخۀ اصل و، م، س مفقود است و در مجمع الفصحاء ج ۱ ص ۵۹۴ بمهستی گنجۀ نسبت داده شده». در تصحیح قزوینی (بیروت، ۳۱۷) و تصحیح شمیسا (تهران، ۳۵۸) خبری از رباعی مورد نظر نیست. در چند نسخۀ کهن المعجم، غیر آنچه مبنای تصحیح قزوینی و مدرس رضوی بوده، نیز این رباعی نیست:
دستنویس ۱۴۱۷ سنا، ۷۳۹ ق، برگ ۹۱ پ؛ دستنویس ۱۹۸۱ لاله‌لی، ۸۲۹ ق، برگ ۹۴ ر؛ دستنویس ۴۲۷۲ ایاصوفیا، ۸۸۱ ق، برگ ۱۹۰ پ
‍‏..
منشأ رباعی همان‌طور که مدرض رضوی نوشته، دستنویس ذ یا همان نسخۀ متعلق به ذکاء الملک فروغی است که سال‌ها گمان می‌رفت ناپدید است؛ در حالی که به شمارۀ ۱۳۳۷۲ در کتابخانۀ مجلس نگهداری می‌شود. شرح این موضوع را محقق فاضل دکتر بشری در پابرگ ۸ داده‌اند (آینۀ پژوهش، ش ۱۲۶، ۱۳۸۹). باری، نسخۀ مذکور در سال ۷۸۱ ق کتابت شده و کاتب آن ابن فقیه شوشتری که خود دستی در شعر داشته، اشعاری را به اصل نسخه افزوده که یکی از آن‌ها، همین رباعی است. آن‌چنان‌که از تصویر نسخه بر می‌آید، کاتب، در کتابت نام شاعران در این موضع، دچار خطا شده و نام ابوالفرج را بر رباعی مهستی، و نام مهستی را بر بیت نطنزی گذاشته است. این نکته‌ای است که با کمی دقت در نسخه‌های خطی المعجم و مقایسۀ آن‌ها با یکدیگر می‌توان بدان پی بُرد. چرا که شعر افزوده در این بخش، رباعی مورد اشاره است و اشعار پس و پیش، گوینده‌‌شان در همۀ نسخه‌ها معلوم و یکسان است (ابوالفرج رونی، نطنزی). بنابراین، می‌توان گفت: ابن فقیه شوشتری که این رباعی را به متن افزوده، آن را سرودۀ «مهستی» می‌دانسته و از سر غفلت، نام او را انتهای رباعی گذاشته نه ابتدای آن. اینکه انتساب رباعی به مهستی درست است یا نه، امر جداگانه‌ای است.
‏..
رباعی در بعضی تذکره‌ها جزو اشعار مهستی گنجوی است: عرفات العاشقین، ۵: ۳۴۶۱؛ ریاض الشعراء، ۴: ۲۰۳۰. آنچه در تذکره‌های بعدی آمده (مجمع الفصحا، آتشکده)، مبتنی بر همین دو تذکره، و درست‌تر بگویم، عرفات العاشقین است. رباعی در قرن هشتم، جزو اشعار شناخته شده بوده و عزیز کاشانی (روضة الناظر، ۱۴۲ پ) و سراج تبریزی (سفینۀ اشعار، ۲۵۶ ر) آن را بی ذکر نام گوینده نقل کرده‌اند. جمال خلیل شروانی رباعی را به اسم «خوارزمشاه» آورده (نزهة المجالس، ۳۹۶) و منظورش، سلطان علاءالدین محمد اتسز خوارزمشاه بوده است که در سال‌های میانی قرن ششم بر بخش‌هایی از ایران کهن حکومت می‌راند. رباعی، در بعضی نسخ دیوان عراقی هم دیده شده است (مجموعۀ آثار، ۳۶۳، پانوشت).
‏..
ظهیر فاریابی، مثنوی کوتاهی دارد (دیوان، ۲۵۴) که این دو بیت آن، یادآور رباعی منسوب به مهستی است:
من ز روز نخست دانستم
وین حکایت درست دانستم
که تو این عهد بشکنی با من
به‌در آیی به دشمنی با من
‏..
واله داغستانی، مؤلف تذکرۀ ریاض الشعراء، در شرح حال مهستی، به تأثیر این رباعی بر خودش اشارتی دارد که ذکر آن خالی از لطف نیست:
«یک رباعی او را که با هزار دیوان شعر خوب برابری می‌کند، راقم حروف تا شش ماه ورد خود کرده بود، به حدّی که در خواب هم می‌خواندم و هرکس که نزدیک من خوابیده بود، می‌شنید و از خواب بیدار می‌شد. الحق این رباعی از آن جمله اشعار است که مثل حکیم خاقانی شاعری را در مدّت عمر یک‌بار به حسب اتفاق شاید به خاطر برسد و صدق این مقال بر سخندانی روشن خواهد بود که به مزمار سلیقۀ راست، چنگ فصاحت و قانون بلاغت را نواخته باشد. خلاصۀ کلام، رباعی مزبور این است: من عهد تو سخت سست می‌دانستم...».

‏●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
‏●●
"چهار خطی"
رباعی فارسی، به روایت سید علی میرافضلی
https://telegram.me/Xatt4
فی التوحید لمخدومی فریدالدین الکافی(؟)
تغمّده الله بغفرانه

در دیدۀ تنگ مور، نور است از تو
در پای ضعیف پشّه، زور است از تو
ذات تو سزاست مر خداوندی را
هر وصف که ناسزاست، دور است از تو
و له
ای ذات تو در کمال استغنا فرد
فارغ ز خیانت و گناه زن و مرد
گر جملۀ کائنات کافر گیرد
بر دامن کبریات ننشیند گرد

دستنویس شمارۀ ۲۸۴۷ مکرر ایاصوفیا، تاج المآثر نظامی نیشابوری، کتابت علی بن عبدالله کاتب، ربیع الاول ۷۲۹ق، ۲۵۳پ

نام گویندۀ این دو رباعی به یقین دانسته نشد چیست. اما هرکه هست، کاتب او را می‌شناخته است و باید در اوایل قرن هشتم از دنیا رفته باشد. شاعری به نام فریدالدین کافی وجود دارد که در قرن ششم می‌زیست و به گفتۀ عوفی «صاحب دیوان انشای سلطان غیاث‌الدین محمدبن سام بود» (لباب الالباب، ۱۰۹). وی، گویندۀ این دو رباعی نیست.

رباعی نخست را عوفی به اسم صدرالدین عمر خرمابادی آورده است (همان، ۱۷۲). رباعی دوم، به بابا افضل (دیوان، ۶۷) و خواجه عبدالله انصاری (رباعیات، ۲۱) منسوب است. احتمال دارد رباعی دوم، سرودۀ همین فریدالدین باشد.

‏●●
"چهار خطی"
رباعی فارسی، به روایت سید علی میرافضلی
https://telegram.me/Xatt4
ویرانی ما

دردا که دوای درد پنهانی ما
افسوس که چارۀ پریشانی ما
در عهدۀ جمعی است که پنداشته‌اند
آبادی خویش را ز ویرانی ما!

صافی اصفهانی
(د. ۱۲۱۹ ق)
‏..
حدود ۲۵۰ سال پیش، شاعری گمنام از سادات موسوی اصفهان، به نام میرزا جعفر، متخلّص به صافی، از وضعیتی سخن گفته که کشور ما هنوز از آن رها نشده است: جمعی که آبادی خود را در ویران کردنِ دیگران می‌دانند و تمشیّت همۀ کارها نیز در دستِ آن‌هاست.

هر چند رباعی فارسی در دورۀ بازگشت ادبی، از آن شکوهِ دیرین خود فاصله گرفت و در حضیض کلیشه و تکرار افتاد، اما شاعرانی نیز بودند که در ظلمات آن روزگار، با تک رباعیات خود سوسو زدند و چراغ رباعی را روشن نگه داشتند. صافی اصفهانی، از جملۀ آن شاعران است و همین رباعی او، نامش را از حصار زمان و مکان وا رهانید. رباعی صافی، در اغلب تذکره‌های آن روزگار نقل شده است: آتشکدۀ آذر (نیمۀ دوم، ۵۳۰)؛ تذکرۀ عذری بیگدلی (ص ۶۹۳-۶۹۴)؛ انجمن خاقان (ص ۵۵۵)؛ مجمع الفصحاء (ج ۲، بخش دوم، ۹۹۰)؛ حدیقة الشعراء (ج ۲، ۹۶۵).

در مورد میرزا جعفر اصفهانی، اطلاعات اندکی در دست است. آذر بیگدلی در روزگار جوانی با او دیدار کرده و او را «جوانی خلیق و مهربان» خوانده است. فاضل خان گروسی، دو سال پیش از مرگ شاعر، او را در اصفهان دیده و او را «پیری زنده‌دل» یافته است. به گفتۀ هدایت، به سال ۱۲۱۹ قمری در سن هفتاد سالگی درگذشت و او را در مقبرۀ میرفندرسکی به خاک سپردند. از دیوان شعر او نسخه‌های چندی به‌جاست. اما هنوز به چاپ نرسیده است. صافی، منظومۀ شهنشاه نامه را در شرح غزوات امام علی به نظم در آورد و به فتحعلیشاه تقدیم کرد. اما رواجی نیافت. وی با اینکه همانند اغلب شاعران هم‌عصر خود بر مدار تقلید حرکت می‌کرد، اما غزلیات و رباعیاتش بسیار به‌اسلوب و در حدّ خودش، خواندنی است. صافی اصفهانی، در رباعی، از پیروان جدّی حکیم عمر خیّام بود و بخش مهمی از رباعیات او را خیّامیّاتش تشکیل می‌دهد.

از شگفتی‌های روزگار آنکه این رباعی مشهورِ صافی، در گزیدۀ شعر علی موسوی گرمارودی که به انتخاب استاد بهاءالدین خرمشاهی فراهم آمده، جزو اشعار این شاعر معاصر جای گرفته است (تهران، انتشارات مروارید، ۱۳۷۵، ۲۰۹). در سال ۱۳۸۱ مجلۀ کیهان فرهنگی ویژه‌نامه‌ای برای موسوی گرمارودی تدارک دید و این رباعی آنجا نیز جزو منتخب اشعار او نقل شد (ش ۱۹۳، آبان ۱۳۸۱، ص ۲۹) و ظاهراً هر دو مورد بی اطلاع ایشان بوده است!

از رباعیات صافی اصفهانی، این چند رباعی نیز خواندنی است. منبع من، دستنویس شمارۀ ۲۹۹ کتابخانۀ مجلس سناست که در سال ۱۲۴۴ ق کتابت شده است. رباعیات خیامانۀ او را در مطلب جداگانه‌ای بررسی خواهیم کرد.

دشتی است که هر شیر، شکار دگری است
شهری است که هر عزیز، خوار دگری است
راهی است که هرکه زیر بار دگری است
جایی است که هر کسی به کار دگری است
‏..
دارم غم آنکه غم نمی‌داند چیست
درد پُر و صبر کم نمی‌داند چیست
با اهل وفا شنیده است این‌که ستم
خوش نیست، ولی ستم نمی‌داند چیست!
‏..
در بزم تو هرجا که نشینند، خوش است
وز شخص تو هر عضو که بینند، خوش است
از شاخ تو هر برگ که بویند، نکوست
وز باغ تو هر میوه که چینند، خوش است
‏..
سیلاب غمت، بلند و پستی نگذاشت
سودای تو هوشیار و مستی نگذاشت
آه از دل و دست تو که یک‌ره به غلط
دستی به دلی، دلی به دستی نگذاشت!
‏..
در بادیۀ فراق، منزل تا چند؟
وز آبِ دو دیده، پای در گل تا چند؟
بر هر تل خاک، خاک بر سر تا کی؟
بر هر سرِ سنگ، سنگ بر دل تا چند؟
‏..
من بندۀ آن مست که هشیار نشد
از بازیِ آسمان خبردار نشد
مَی خورد و به‌پای خُم ز بخت بیدار
در خواب چنان رفت که بیدار نشد!
‏..
کس نیست که یک حرف صوابت گوید
ویرانیِ این جمع خرابت گوید
ترسم چو صلا زنی، ز ما مُرده‌دلان
یک زنده نباشد که جوابت گوید!
‏..
قومی به جنون عشق چون من بدنام
قومی دیگر به عقل مشهورِ انام
رفتند و عیان نشد کز اینان آخر
دیوانه کدام بود و فرزانه کدام
‏..
ای زلف تو را چو من گرفتار بسی
روی چو گل تو را چو من خار بسی
از من مگسل که این نه شرط یاری است
من یار یکی دارم و تو یار بسی!
‏..
صافی! غم باغ و شهر و صحرا تا کی؟
بر هر گل و هر لاله تماشا تا کی؟
یک دل داری، هزار دلبر تا چند؟
یک سر داری، هزار سودا تا کی؟

‏●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
گر جان طلبند، در وفای تو دهم
ور سر خواهند، در هوای تو دهم
چیزی که نمی‌دهم به غیرِ تو، دل است
وآن نیز اگر بود رضای تو، دهم.


#میرزامحمدجعفرصافی‌اصفهانی

تذکرۀ نتایج‌الافکار؛ محمّد قدرت‌الله گوپاموی؛ با مقدّمه، تصحیح و تعلیقِ یوسف بیگ باباپور؛ مجمع‌الذخایر اسلامی؛ ۱۳۸۷: ۴۷۳.
https://t.me/tarikhfarhanghonariranzamin
▫️
از کتاب «نادرانه‌ها» که گزیده‌ای از رباعیات فارسی به انتخاب دکتر اسلامی ندوشن است، دو جلد در کتابخانه‌ام است: یکی آنکه خود خریده‌ام، و دیگری آنکه قیصر امین‌پور به من هدیه داده و به دست علی حیدری‌زاده، برایم فرستاده است. همراه آن، نامۀ بالاست که بس عزیزش می‌دارم؛ یادگاری از مهربانی و دلنوازی او؛ با آن دستخط ویژه‌اش.
به قول نیما، یاد بعضی نفرات، روشنم می‌دارد.

‏●●
"چهار خطی"
رباعی فارسی، به روایت سید علی میرافضلی
https://telegram.me/Xatt4
سر به صحرا دادن

در کوی خودم مسکن و مأوا دادی
در بزم وصال خود مرا جا دادی
القصّه، به صد کرشمه و ناز مرا
عاشق کردی و سر به صحرا دادی

منسوب به ابوسعید ابوالخیر
(د. ۴۴۰ ق)
‏..
پیش‌تر در مورد رباعیات ابوسعید ابوالخیر گفتیم که بخشی از سرمایۀ سخنان منظوم منسوب به او، از رباعیات دورۀ صفوی تأمین شده و حداقل یک‌صد رباعی از مجموعه اشعار ابوسعید، متعلّق به شاعران آن روزگار است. یکی از شواهد این گفتار، علاوه بر منابع عصری (تذکره‌ها و سفینه‌ها و دواوین شعرا)، فُرم‌های مشترکی است که در شعر قرن دهم و یازدهم رواج پیدا کرده و می‌توان آن‌ها را جزو عناصر سبکی مخصوص آن دورۀ زمانی دانست. در رباعی بالا (سخنان منظوم، ۹۰)، یکی از این ویژگی‌ها مشهود است و عبارت «عاشق کردی و سر به صحرا دادی» یادآور رباعیاتِ گروهی از شاعران عصر صفوی است. ما تعدادی از رباعیات مشابه را اینجا ذکر می‌کنیم. خواجه حسین مروی (د. ۹۷۹ ق) گوید (دیوان، ۱۸۵):
آن را که متاع دین و دنیا دادند
اندیشۀ سود و فکر سودا دادند
ما را که به لیلی صفتان وا دادند
مجنون کردند و سر به صحرا دادند

از محمد سعید بهادرخان (د. ۹۸۴ ق) است (هفت اقلیم، ۱: ۴۷۸):
آن را که به کوی خویشتن جاش دهی
از ساغر لب می تمنّاش دهی
بویی ز سر زلف سمن‌ساش دهی
دیوانه کنی و سر به صحراش دهی

این رباعی، سرودۀ مؤمن یزدی (د. ۱۰۱۸ ق) است (رباعیات، ۹۰) و در بعضی منابع، به میرداماد (د. ۱۰۴۰ ق) هم منسوب شده است (دیوان اشراق، ۱۰۲):
یک چند به کنج عزلتم جا دادند
جانی فارغ، دلی شکیبا دادند
آهو چشمانم، به نگاهی، آخر
عاشق کردند و سر به صحرا دادند

عبدالباقی نهاوندی (د. ۱۰۴۵ ق)، نویسنده و شاعر آن دوره نیز رباعیی با همین طرح و فُرم دارد (عرفات العاشقین، ۴: ۲۵۵۹-۲۵۶۰):
اول دل را ذوق تمنا دادند
و آنگه سر را افسر سودا دادند
القصّه چو رخصت تماشا دادند
مجنون کردند و سر به صحرا دادند

درست است که ما گویندۀ‌ اصلی رباعی منسوب به ابوسعید را نمی‌شناسیم، اما با این شواهد می‌دانیم که رباعی مذکور، در فضای ادبی عصر صفوی و مطابق با شیوه‌های مورد پسند آن زمان ساخته شده است. البته اصطلاح «سر به صحرا دادن»، در شعر قبل از این دوره (مثلاً در دیوان حافظ)، به‌ندرت دیده شده، اما بسامد آن در شعر سبک اصفهانی یا هندی به طرز چشمگیری بالاست. در دیوان صائب، این اصطلاح، بارها و بارها به کار رفته است. موتیو «صحرا/بیابان» در سبک هندی، به عنوان نماد شیدایی و جنون، خوشه‌های تصویری متعددی پدید آورده و شخصیت ویژه‌ای یافته است. شواهد این اصطلاح را در شعر صائب تبریزی، از سایت گنجور برگرفته‌ایم:
- سر به صحرا می‌دهد چون وحشیان هویی مرا
- سر به صحرا می‌دهم صائب دل‌ آواره را
- آن که کوه صبر ما را سر به صحرا داده است
- سر به صحرا داد حشر آسودگان خاک را
- سر به صحرا می‌دهد غم‌های عالم را جنون
- وحشیان آرزو را سر به صحرا داده‌ام
- آنکه آخر سر به صحرا داد بی بال و پرم.

اصطلاح کنایی «سر به صحرا داده» به معنی دیوانه (رک. بهار عجم، ۲: ۱۲۵۷) نیز در شعر او و بعضی دیگر از شاعران سبک هندی دیده می‌شود. این دو بیت نیز از سایت گنجور نقل می‌شود. اولی از صائب تبریزی:
سر به صحرا دادۀ چشم سیاه لیلی‌ام
چشم آهو، حلقۀ زنجیر می‌باید مرا
و دومی از بیدل دهلوی:
سر به صحرا دادۀ نیرنگ سودای توام
می‌توان از مشت خاکم عالم دیوانه ریخت

بنابراین، در کنار شباهت انکارناپذیر هر پنج رباعی در صورتِ شعر (قافیه و ردیف) و بالاخص مصراع چهارم، کاربرد اصطلاح «سر به صحرا دادن» را نیز در اشعار قرن دهم و یازدهم، می‌توان شاهدی بر تعلّق رباعی منسوب به ابوسعید به آن دوره دانست.
از لحاظ سندیّت، قدیمی‌ترین جایی که رباعی را به «شیخ مهنه» نسبت داده، کشکول شیخ بهایی است (دستنویس دانشگاه، ۱۳۰ پ) و هیچ بعید نیست که از این منبع، به سایر کتاب‌ها راه یافته باشد. واله داغستانی در تذکرۀ ریاض‌الشعراء (۱: ۷۵) ضمن نقل رباعی به اسم ابوسعید، گوید که شیخ بهایی در کشکول، رباعی را به نام خود نوشته است. ظاهراً نسخه‌ای که او در اختیار داشته، نسخۀ کاملی نبوده است. اما اگر گفته شود شعر از خودِ شیخ بهایی است، به نظرم با زبان و ساخت رباعی در این دوره سازگارتر است.
مرحوم نفیسی، قدیمی‌ترین سندی که از این رباعی ارائه کرده، ریاض‌الشعراء واله و سپس ریاض‌العارفین رضا قلیخان هدایت است (ص ۴۴) که در ۱۲۶۰ ق تألیف شده است. سایر منابع، متکی به همین دو منبع است و بعد از این تاریخ، پدید آمده‌اند:
- هرمان اته در مقالۀ «رباعیات ابوسعید بن ابوالخیر» (بخش اول)، ۱۸۷۵م
- مختار الجوامع، تألیف محمدحسین موسوی جزایری، سدۀ سیزدهم‌ ق
- رباعیات ابوسعید ابن ابوالخیر، گردآوردۀ هنری دنکن گریوزلاو، ۱۹۲۴م
- ترجمۀ اردوی رباعیات ابوسعید، به قلم احمد صاحب مجددی رامپوری، ۱۳۴۹ ق

‏●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4