نیازموده بهتر بودی
اوّل تو به دیدار زرِ تر بودی
لیکن به وفا، عمر مزوّر بودی
چون در نگریستم، نه درخور بودی
تو نیز نیازموده بهتر بودی!
عثمان مختاری غزنوی (سدۀ ششم ق)
(دیوان عثمان مختاری، ۶۳۳)
..
قدیمیها خیلی چیزها را بهتر از ما میفهمیدند؛ حتی سیاست را.
در مصراع اول رباعی، برخی از نسخهها به جای «زرِ تر»، «گُل تر» دارند که در خور توجه است. استاد جلالالدین همایی، «زر تر» را به خاطر ارتباطش یا «مزوّر» در مصراع دوم، ترجیح داده است. عثمان مختاری، یک عمر در دربار بزرگان ایرانزمین به دنبال زرِ تر بود. آخرش هم چیز زیادی گیرش نیامد. از این جهت هم این ضبط، بهتر است!
..
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
اوّل تو به دیدار زرِ تر بودی
لیکن به وفا، عمر مزوّر بودی
چون در نگریستم، نه درخور بودی
تو نیز نیازموده بهتر بودی!
عثمان مختاری غزنوی (سدۀ ششم ق)
(دیوان عثمان مختاری، ۶۳۳)
..
قدیمیها خیلی چیزها را بهتر از ما میفهمیدند؛ حتی سیاست را.
در مصراع اول رباعی، برخی از نسخهها به جای «زرِ تر»، «گُل تر» دارند که در خور توجه است. استاد جلالالدین همایی، «زر تر» را به خاطر ارتباطش یا «مزوّر» در مصراع دوم، ترجیح داده است. عثمان مختاری، یک عمر در دربار بزرگان ایرانزمین به دنبال زرِ تر بود. آخرش هم چیز زیادی گیرش نیامد. از این جهت هم این ضبط، بهتر است!
..
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴ش راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴ش راهاندازی شده است.)
پیشنهادهایی برای تصحیح چند رباعی خاقانی (۲)
رباعی زیر:
در باغ، شعیب و خضر و موسی نگرید
یا چشمۀ خضر و ماه و شعری نگرید
در زیر درخت، شاخ طوبی نگرید
بر آب روان، سایۀ مولی نگرید
(دیوان خاقانی، سجادی، ۷۱۵)
در نسخۀ کهن بریتانیا (مورّخ ۶۶۴ ق، برگ ۴۲۳پ) و دستنویس شمارۀ ۱۷۷۱ کتابخانۀ ملی پاریس (بدون رقم، برگ ۲۵۵پ) با ردیف «نگریت» ضبط شده است. دو نسخۀ کهن کتابخانۀ مجلس و ۱۸۱۶ پاریس که از نسخ مهم مورد استفادۀ سجادی بودهاند این رباعی را ندارند. سجادی به ضبط متفاوت دستنویس بریتانیا ـ که کهنترین نسخۀ تاریخدار دیوان خاقانی است ـ هیچ اشارهای نکرده است. ردیف رباعی در دستنویس فاتح (مورخ ۷۰۲ ق، برگ ۲۷۲ر) مطابق ضبط چاپی است. سجادی به این نسخه دسترسی نداشته است. در مورد اعتبار ضبط «نگریت»، اهل فن باید نظر دهند. اما از کنار آن به آسانی نتوان گذشت و گزارش آن واجب است.
دکتر کزازی، در مصراع دوم رباعی، تصرّفی استحسانی کرده که در هیچ کدام از نسخهها نیست: «یا چشمۀ خضر: ماه و شعری نگرید» و در توضیح آن نوشتهاند: «استوارتر و نغزتر و سنجیدهتر آن است که ماه و شعری در روشنی و درخشش به چشمۀ خضر ماننده شده باشند؛ چشمۀ خضر و ماه و شعری از یک گونه نیستند که در یک شمار آورده شوند» (دیوان خاقانی، ۲: ۱۲۹۵).
رباعی به احتمال زیاد در وصف سرای خاقان اکبر منوچهر شروانشاه سروده شده که در میان آن حوضی مصفّا تعبیه بوده است. خاقانی، در یکی از قطعات خود، این حوض را وصف کرده و این چند بیت ازآنجاست (دیوان، ۸۸۲-۸۸۳):
تو بحری و حوضی میان سرایت
چو اندر میان فلک چشمۀ خور
بر این بحر، حور جنان شد نظاره
در این حوض، حوت فلک شد منوّر
مر این حوض را نیل خواندهست گردون
که موسی و خضر اندر او شد شناور
درختان نارنج را سایه بر وی
چو در چشم عاشق، خط سبز دلبر
بر این آب، غیرت برد آب حیوان
بر این حوض، رشک آورد حوض کوثر
بنابراین، ضبط مصراع دوم رباعی همانگونه که در نسخ خطی آمده، درست است و نیازی به تغییر آن نیست. چرا که ماه و شعری به چشمۀ خضر تشبیه نشده، بلکه، کل شعر، در توصیف حوض سرای خاقان است و شاعر حوض را به چشمۀ خضر ماننده کرده و دیگر اجزای شعر، توصیفی از محیط اطراف حوض و اجزاء و افراد موجود در صحنهاند.
..
#خاقانی
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
رباعی زیر:
در باغ، شعیب و خضر و موسی نگرید
یا چشمۀ خضر و ماه و شعری نگرید
در زیر درخت، شاخ طوبی نگرید
بر آب روان، سایۀ مولی نگرید
(دیوان خاقانی، سجادی، ۷۱۵)
در نسخۀ کهن بریتانیا (مورّخ ۶۶۴ ق، برگ ۴۲۳پ) و دستنویس شمارۀ ۱۷۷۱ کتابخانۀ ملی پاریس (بدون رقم، برگ ۲۵۵پ) با ردیف «نگریت» ضبط شده است. دو نسخۀ کهن کتابخانۀ مجلس و ۱۸۱۶ پاریس که از نسخ مهم مورد استفادۀ سجادی بودهاند این رباعی را ندارند. سجادی به ضبط متفاوت دستنویس بریتانیا ـ که کهنترین نسخۀ تاریخدار دیوان خاقانی است ـ هیچ اشارهای نکرده است. ردیف رباعی در دستنویس فاتح (مورخ ۷۰۲ ق، برگ ۲۷۲ر) مطابق ضبط چاپی است. سجادی به این نسخه دسترسی نداشته است. در مورد اعتبار ضبط «نگریت»، اهل فن باید نظر دهند. اما از کنار آن به آسانی نتوان گذشت و گزارش آن واجب است.
دکتر کزازی، در مصراع دوم رباعی، تصرّفی استحسانی کرده که در هیچ کدام از نسخهها نیست: «یا چشمۀ خضر: ماه و شعری نگرید» و در توضیح آن نوشتهاند: «استوارتر و نغزتر و سنجیدهتر آن است که ماه و شعری در روشنی و درخشش به چشمۀ خضر ماننده شده باشند؛ چشمۀ خضر و ماه و شعری از یک گونه نیستند که در یک شمار آورده شوند» (دیوان خاقانی، ۲: ۱۲۹۵).
رباعی به احتمال زیاد در وصف سرای خاقان اکبر منوچهر شروانشاه سروده شده که در میان آن حوضی مصفّا تعبیه بوده است. خاقانی، در یکی از قطعات خود، این حوض را وصف کرده و این چند بیت ازآنجاست (دیوان، ۸۸۲-۸۸۳):
تو بحری و حوضی میان سرایت
چو اندر میان فلک چشمۀ خور
بر این بحر، حور جنان شد نظاره
در این حوض، حوت فلک شد منوّر
مر این حوض را نیل خواندهست گردون
که موسی و خضر اندر او شد شناور
درختان نارنج را سایه بر وی
چو در چشم عاشق، خط سبز دلبر
بر این آب، غیرت برد آب حیوان
بر این حوض، رشک آورد حوض کوثر
بنابراین، ضبط مصراع دوم رباعی همانگونه که در نسخ خطی آمده، درست است و نیازی به تغییر آن نیست. چرا که ماه و شعری به چشمۀ خضر تشبیه نشده، بلکه، کل شعر، در توصیف حوض سرای خاقان است و شاعر حوض را به چشمۀ خضر ماننده کرده و دیگر اجزای شعر، توصیفی از محیط اطراف حوض و اجزاء و افراد موجود در صحنهاند.
..
#خاقانی
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴ش راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴ش راهاندازی شده است.)
Forwarded from واریانی (واریانی)
دعوت من بر تو آن شد کایزدت عاشق کناد
میگویند تا حالتی را تجربه نکرده باشی، آن را بهدرستی درک نخواهی کرد. عاشقان نیز بیمهری معشوقان را از این دست میپنداشتهاند و دست رد آنها را میگذاشتند به پای نچشیدن طعم عاشقی. به این ترتیب، این عاشقان ناکام برای معشوقِ بیمهر خود، به هر کیفیتی، آرزوی عاشقی میکردهاند تا ببیند و بفهمد و چارۀ عاشقان بیچاره کند:
هر روز مرا به کام بدخواه کنی
دست من از آن دو زلف کوتاه کنی
جبّار تو را به عشق گمراه کناد
تا چارۀ عاشقان گمراه کنی
(جُنگ شمارۀ ۱۳۱۰۰ مرعشی، حاشیۀ ص۱۷۹)
هر شب دلم ای ماه پر از تاب کنی
خوابم ببری و دیده پر آب کنی
در عشق شبی خواب ز چشمت برواد
تا چارۀ عاشقانِ بیخواب کنی!
(نزهةالمجالس، چاپ دوم، ص۶۴۸)
@r_varyani
میگویند تا حالتی را تجربه نکرده باشی، آن را بهدرستی درک نخواهی کرد. عاشقان نیز بیمهری معشوقان را از این دست میپنداشتهاند و دست رد آنها را میگذاشتند به پای نچشیدن طعم عاشقی. به این ترتیب، این عاشقان ناکام برای معشوقِ بیمهر خود، به هر کیفیتی، آرزوی عاشقی میکردهاند تا ببیند و بفهمد و چارۀ عاشقان بیچاره کند:
هر روز مرا به کام بدخواه کنی
دست من از آن دو زلف کوتاه کنی
جبّار تو را به عشق گمراه کناد
تا چارۀ عاشقان گمراه کنی
(جُنگ شمارۀ ۱۳۱۰۰ مرعشی، حاشیۀ ص۱۷۹)
هر شب دلم ای ماه پر از تاب کنی
خوابم ببری و دیده پر آب کنی
در عشق شبی خواب ز چشمت برواد
تا چارۀ عاشقانِ بیخواب کنی!
(نزهةالمجالس، چاپ دوم، ص۶۴۸)
@r_varyani
Forwarded from تنیده ز دل بافته ز جان (سیاوش بیگی)
از آمدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من جمال و جاهش نفزود
وز هیچکسی نیز دو گوشم نشنود
کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود
خیّام
خیّام نیشابوری، عمربن ابراهیم. رباعیّات خیّام (نسخهٔ خطّی)، دستنویس شمارهٔ ۲۱۵۷ کتابخانهٔ دانشگاه تهران، نستعلیق محمّدقوام کاتب شیرازی، کتابت ۹۵۸ هق، گ۱۶پ.
@Tanideh_az_del
وز رفتن من جمال و جاهش نفزود
وز هیچکسی نیز دو گوشم نشنود
کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود
خیّام
خیّام نیشابوری، عمربن ابراهیم. رباعیّات خیّام (نسخهٔ خطّی)، دستنویس شمارهٔ ۲۱۵۷ کتابخانهٔ دانشگاه تهران، نستعلیق محمّدقوام کاتب شیرازی، کتابت ۹۵۸ هق، گ۱۶پ.
@Tanideh_az_del
Forwarded from نور سیاه
پل چه کنم؟
(بخش یکم)
«چهکنم چه کنم» در فرهنگ ما سابقه دارد. در قابوسنامه حکایتی هست که اساسش وسواس «چکنم چکنم» و رستن از آن است (۱).
در شعر هم این توجه به شکلهای گوناگون هست و مضمونها با «چه کنم» ساخته شده است. برای نمونه:
جمالالدین شاهفور بن محمد اشهری نیشابوری، از شاعران قرن ششم، گفته است:
تا کی گویم کجا روم یا چه کنم؟
افتاد حدیث من همه با «چه کنم» (۲)
و این رباعی عطار:
چون عمر بشد زادِ رهم از «چه کنم»
تدبیرِ گشادِ گرهم از «چه کنم»
چون از «چه کنم» هیچ نخواهد آمد
آخر چه کنم تا برهم از «چه کنم» (۳)
و این سخن خداوندگار ما:
«قطبالدین سؤال کرد که راه شما چیست؟ فرمود که راه ما مردن و نقد خود را به آسمان بردن؛ تا نمیری نرسی. چنانک صدر جهان گفت تا نمردی نبردی. قطبالدین گفت: آه دریغا «چه کنم»؟ فرمود که: «همین که چه کنم». پس آنگاه در سماع این رباعی را فرمود:
گفتم «چه کنم» گفت: «همین که چه کنم»
گفتم به ازین چاره ببین که «چه کنم»
رو کرده به من بگفت ای طالب دین
پیوسته برین باش برین که «چه کنم» (۴)
«کاسهٔ چه کنم به دست داشتن» کنایه از درماندگی و سرگردانی و فروماندن در کار خود است (۵). همچنین نفرینی بوده که:
«ای کسی که… کاسۀ چکنم چکنم به دستم دادی خدا به چکنم چکنم روزگار گرفتار[ت کند] و به دردی دچارت کند که دوا نداشته باشد» (۶). جالب اینکه درخت چکنم هم وجود داشته است (بخوانید).
در همین چشمانداز در شرفنامهٔ مَنْیَری که فرهنگی ارزشمند است که در پایان قرن نهم در هند تألیف شده، نکتهٔ جالبی دیدم:
«پل چکنم: نام پلی است در شیراز و وجه تسمیهٔ او آن است که بازرگانی با تجمّل و تموّل در شیراز آمده بود. آخر الامر همۀ مال در خرابات درباخت. مفلس شد. بهضرورت از شهر به در آمده چون بر سر آن پل رسید اندیشید که چکنم و خلق را چه روی نمایم؛ چه نه روی رفتن داشت و نه سبب ماندن. از غایت حزن بیهوش گشت و هم در گفتار چکنم چکنم ماند. بدان سبب آن پل را چکنم نام افتاد» (۷).
این حکایت با قدری تفصیل بیشتر در تحفة السعادة که در سال ۹۱۶ قمری در هند تألیف شده هم آمده است:
«پل چکنم […] پلی است در شهر شیراز مخصوص آن را پل چه کنم گویند و این تعلق به قصه دارد و آن اینچنین بود. حکایت:
در اوان ماضیه سوداگری بود با مال و منال قویحال. با تمام قماش و ساز به تجارت در شهر شیراز آمده بود.[...] خواجه مذکور تمام مال خود را در خرابات خورد و به شاهد و شراب یکبارگی درباخت زیرا که شهر شیراز عشقانگیز و تقویگذار است چنانکه یک غمزهٔ شاهد صدهزار تقوای زاهد برهم زند [...].
خواجه مذکور بیمایه و مفلس و معذور شد. جز فقر و مسکنت سود نیامد به حدّی که قوت یکروزه نماند و یکبارگی به پای درآمد که دست دل از سروری بیفشاند. و اهل خرابات که طایفهٔ بیوفا و پردغااند، خواجهٔ مفلس را از خرابات بیرون کردند و آيت «هذا فراق بينی» خواندند.
خواجهٔ سرنگون جز بیرون آمدن از شهر چاره ندید. با رخت آوارگی یکبارگی بیرون آمد. بر سر پل مذکور رسید که گذرگاه شهر بود، با خود اندیشید که چکنم؛ اگر در شهر میروم منفعل میشوم. چه خورم؟ و اگر به مسکن اصلی گرایم با خلق و اهل خاندان چه رو نمایم که آنچنان غنی و مایهدار آمده بودم و اینچنین فقیر سفلحال و خوار شدم و اگر رخ به بلاد دیگر نهم و از این شهر به در میروم ترسم تا از حوادث روزگار غدّار چه پیش آید و از دور پر جور فلکی چه رو نماید و کجا شب گردانم؟
و در اندیشهٔ چکنم چکنم شد؛ آنچنان حزن و فکر مستولی [شد] و اندوه و غمِ جان به لب آمد که بیهوش و مدهوش گشت و بیخواب و بیخور شده و بر تابوتب گفتار چکنم و بر سر پل چکنم ماند و هم درین مقال از حال رفت [و] درگذشت. همراه قوافل مراحل عقبی گشت.
از آن باز آن پل را پل چکنم نام افتاد و هر که در شیراز رفته باشد او بداند. چنانچه بزرگی فرماید:
حالت من شد چو حال تاجر من چه کنم (۸)
بی زر و بی زور حیران ماندهام در رهگذر» (۹).
ملاحظه میکنید که با اطمینان نوشته هر کس به شیراز رفته باشد، پل چه کنم را میشناسد.
در لغتنامهٔ دهخدا هم به نقل از آنندراج آمده:
«پل چکنم. نام پلی است در شیراز… گویند تاجری مال خود را صرف می و معشوق کرد و بر سر آن پل نشسته چکنم چکنم میگفت از آن باز به پل چکنم شهرت گرفته است».
https://t.me/n00re30yah
(بخش یکم)
«چهکنم چه کنم» در فرهنگ ما سابقه دارد. در قابوسنامه حکایتی هست که اساسش وسواس «چکنم چکنم» و رستن از آن است (۱).
در شعر هم این توجه به شکلهای گوناگون هست و مضمونها با «چه کنم» ساخته شده است. برای نمونه:
جمالالدین شاهفور بن محمد اشهری نیشابوری، از شاعران قرن ششم، گفته است:
تا کی گویم کجا روم یا چه کنم؟
افتاد حدیث من همه با «چه کنم» (۲)
و این رباعی عطار:
چون عمر بشد زادِ رهم از «چه کنم»
تدبیرِ گشادِ گرهم از «چه کنم»
چون از «چه کنم» هیچ نخواهد آمد
آخر چه کنم تا برهم از «چه کنم» (۳)
و این سخن خداوندگار ما:
«قطبالدین سؤال کرد که راه شما چیست؟ فرمود که راه ما مردن و نقد خود را به آسمان بردن؛ تا نمیری نرسی. چنانک صدر جهان گفت تا نمردی نبردی. قطبالدین گفت: آه دریغا «چه کنم»؟ فرمود که: «همین که چه کنم». پس آنگاه در سماع این رباعی را فرمود:
گفتم «چه کنم» گفت: «همین که چه کنم»
گفتم به ازین چاره ببین که «چه کنم»
رو کرده به من بگفت ای طالب دین
پیوسته برین باش برین که «چه کنم» (۴)
«کاسهٔ چه کنم به دست داشتن» کنایه از درماندگی و سرگردانی و فروماندن در کار خود است (۵). همچنین نفرینی بوده که:
«ای کسی که… کاسۀ چکنم چکنم به دستم دادی خدا به چکنم چکنم روزگار گرفتار[ت کند] و به دردی دچارت کند که دوا نداشته باشد» (۶). جالب اینکه درخت چکنم هم وجود داشته است (بخوانید).
در همین چشمانداز در شرفنامهٔ مَنْیَری که فرهنگی ارزشمند است که در پایان قرن نهم در هند تألیف شده، نکتهٔ جالبی دیدم:
«پل چکنم: نام پلی است در شیراز و وجه تسمیهٔ او آن است که بازرگانی با تجمّل و تموّل در شیراز آمده بود. آخر الامر همۀ مال در خرابات درباخت. مفلس شد. بهضرورت از شهر به در آمده چون بر سر آن پل رسید اندیشید که چکنم و خلق را چه روی نمایم؛ چه نه روی رفتن داشت و نه سبب ماندن. از غایت حزن بیهوش گشت و هم در گفتار چکنم چکنم ماند. بدان سبب آن پل را چکنم نام افتاد» (۷).
این حکایت با قدری تفصیل بیشتر در تحفة السعادة که در سال ۹۱۶ قمری در هند تألیف شده هم آمده است:
«پل چکنم […] پلی است در شهر شیراز مخصوص آن را پل چه کنم گویند و این تعلق به قصه دارد و آن اینچنین بود. حکایت:
در اوان ماضیه سوداگری بود با مال و منال قویحال. با تمام قماش و ساز به تجارت در شهر شیراز آمده بود.[...] خواجه مذکور تمام مال خود را در خرابات خورد و به شاهد و شراب یکبارگی درباخت زیرا که شهر شیراز عشقانگیز و تقویگذار است چنانکه یک غمزهٔ شاهد صدهزار تقوای زاهد برهم زند [...].
خواجه مذکور بیمایه و مفلس و معذور شد. جز فقر و مسکنت سود نیامد به حدّی که قوت یکروزه نماند و یکبارگی به پای درآمد که دست دل از سروری بیفشاند. و اهل خرابات که طایفهٔ بیوفا و پردغااند، خواجهٔ مفلس را از خرابات بیرون کردند و آيت «هذا فراق بينی» خواندند.
خواجهٔ سرنگون جز بیرون آمدن از شهر چاره ندید. با رخت آوارگی یکبارگی بیرون آمد. بر سر پل مذکور رسید که گذرگاه شهر بود، با خود اندیشید که چکنم؛ اگر در شهر میروم منفعل میشوم. چه خورم؟ و اگر به مسکن اصلی گرایم با خلق و اهل خاندان چه رو نمایم که آنچنان غنی و مایهدار آمده بودم و اینچنین فقیر سفلحال و خوار شدم و اگر رخ به بلاد دیگر نهم و از این شهر به در میروم ترسم تا از حوادث روزگار غدّار چه پیش آید و از دور پر جور فلکی چه رو نماید و کجا شب گردانم؟
و در اندیشهٔ چکنم چکنم شد؛ آنچنان حزن و فکر مستولی [شد] و اندوه و غمِ جان به لب آمد که بیهوش و مدهوش گشت و بیخواب و بیخور شده و بر تابوتب گفتار چکنم و بر سر پل چکنم ماند و هم درین مقال از حال رفت [و] درگذشت. همراه قوافل مراحل عقبی گشت.
از آن باز آن پل را پل چکنم نام افتاد و هر که در شیراز رفته باشد او بداند. چنانچه بزرگی فرماید:
حالت من شد چو حال تاجر من چه کنم (۸)
بی زر و بی زور حیران ماندهام در رهگذر» (۹).
ملاحظه میکنید که با اطمینان نوشته هر کس به شیراز رفته باشد، پل چه کنم را میشناسد.
در لغتنامهٔ دهخدا هم به نقل از آنندراج آمده:
«پل چکنم. نام پلی است در شیراز… گویند تاجری مال خود را صرف می و معشوق کرد و بر سر آن پل نشسته چکنم چکنم میگفت از آن باز به پل چکنم شهرت گرفته است».
https://t.me/n00re30yah
Telegram
نور سیاه
یادداشتهای ایرانشناسی میلاد عظیمی
@MilaadAzimi
@MilaadAzimi
Forwarded from نور سیاه
پل چه کنم؟
(بخش دوم)
اول خیال میکردم این ماجرا کاملاً ساختگی باشد اما گویا پل چهکنم واقعا وجود داشته است. در سندی هم جای این پل مشخص شده است.
در شدّ الازار (تألیف. ۷۹۱ق) در ذکر امّ محمد مادر شیخ کبیر ابوعبدالله خفیف شیرازی آمده:
«دفنت عند القنطرة العلیا بدرب اصطخر فی حظیرتها» (۱۰).
پسر مؤلف شدّ الازار در ترجمه نوشته است:
«او را در حظیرهٔ خود دفن کردند نزدیک پل مشهور به چکنم» (۱۱).
گمان میکنم بر اساس قرائن، ضبط مرحوم نورانی وصال اصیل و صحیح باشد. به گزارش نورانی وصال، در چاپ قبلی (کتابخانه احمدی وجهاننما، ۱۳۲۰) این لغت «حکیم» ضبط شده است. و به نظر من تصحیف چکنم به حکیم کاملا محتمل و معقول است و قاعدهٔ ضبط دشوارتر هم اینجا صادق است.
اما بههرروی تحقیق این نکته فعلا برای من مقدور نیست و میماند برای زمانی که به لطف دوستانم دستنویسهایی از این ترجمه را ببینم. نسخههایی که عموما نونویساند.
اگر عیسی بن جنید شیرازی نوشته باشد «پل مشهور چکنم»، معلوم میشود در اوایل قرن نهم، و بهاحتمال از زمان پیشتر و شاید از عصر حافظ، پل چه کنم در شیراز بوده و فرهنگنویسان شبهقاره خلق از عدم نکردهاند.
زندهیاد کرامتالله افسر در کتاب ارزشمند تاریخ بافت قدیمی شیراز اطلاعاتی داده که جای پل چهکنم را معلوم میکند. البته پیش از نقل سخن ایشان باید بگویم که آن محقق فقید بر مبنای چاپ قدیمی هزار مزار چکنم را حکیم نوشته است.
اکنون متن نوشتهٔ مرحوم افسر:
«در خارج دروازهٔ اصطخر دو پل یکی بر روی خندق که از
آن داخل دروازه میشدند و دیگری بر روی رودخانه، در محل پل قدیمی کنونی قرار داشته. پلی را که بر روی رودخانه بود، مؤلف شدّ الازار، قنطرة العليا (پل بالا) و پسر او در ترجمهٔ شدّ الازار آن را پل چکنم (ضبط افسر: حکیم) نامیده است. مدفن مادر شیخ کبیر ابوعبدالله خفیف در کنار این پل قرار داشته است.
در حال حاضر، در کنار همین پل که آن را پل شاه میرعلی حمزه مینامند، بقعهای است که آن را شاهزاده حسین میگویند. در آن سوی پل در ابتدای صحرای مصلی، مانند امروز بقعهٔ امامزاده على بن حمزه بن موسی قرار داشته است» (۱۲).
پل شاه میرعلی بن حمزه همان است که در منابع دیگر از آن با نام «پل روی رودخانهٔ خشک شیراز» (۱۳) و «پل دروازهٔ اصفهان» (۱۴) یاد شده است.
از آنجا که احتمالاً بقعهٔ شاه میرعلی حمزه را عضدالدوله دیلمی ساخته (۱۵)، مرحوم امداد حدس زده که پل هم ساختهٔ عضدالدوله باشد (۱۶).
به یک احتمال کریمخان زند، در نزدیک همین پل کهن/ چکنم، پلی تازه از سنگ و گچ در پنج دهنه ساخت (۱۷) و به احتمال دیگر وکیلالرعایا همان پل کهن را بازسازی و تکمیل و مرمت کرد که به گمانم همین حدس درستتر باشد (۱۸).
این پل الحمدلله هنوز هم برجاست و امروز نامش پل علی بن حمزه است و در خیابان حافظ، بین دروازه اصفهان و چهارراه حافظیه، واقع است و به ثبت ملّی هم رسیده است.
https://t.me/n00re30yah
(بخش دوم)
اول خیال میکردم این ماجرا کاملاً ساختگی باشد اما گویا پل چهکنم واقعا وجود داشته است. در سندی هم جای این پل مشخص شده است.
در شدّ الازار (تألیف. ۷۹۱ق) در ذکر امّ محمد مادر شیخ کبیر ابوعبدالله خفیف شیرازی آمده:
«دفنت عند القنطرة العلیا بدرب اصطخر فی حظیرتها» (۱۰).
پسر مؤلف شدّ الازار در ترجمه نوشته است:
«او را در حظیرهٔ خود دفن کردند نزدیک پل مشهور به چکنم» (۱۱).
گمان میکنم بر اساس قرائن، ضبط مرحوم نورانی وصال اصیل و صحیح باشد. به گزارش نورانی وصال، در چاپ قبلی (کتابخانه احمدی وجهاننما، ۱۳۲۰) این لغت «حکیم» ضبط شده است. و به نظر من تصحیف چکنم به حکیم کاملا محتمل و معقول است و قاعدهٔ ضبط دشوارتر هم اینجا صادق است.
اما بههرروی تحقیق این نکته فعلا برای من مقدور نیست و میماند برای زمانی که به لطف دوستانم دستنویسهایی از این ترجمه را ببینم. نسخههایی که عموما نونویساند.
اگر عیسی بن جنید شیرازی نوشته باشد «پل مشهور چکنم»، معلوم میشود در اوایل قرن نهم، و بهاحتمال از زمان پیشتر و شاید از عصر حافظ، پل چه کنم در شیراز بوده و فرهنگنویسان شبهقاره خلق از عدم نکردهاند.
زندهیاد کرامتالله افسر در کتاب ارزشمند تاریخ بافت قدیمی شیراز اطلاعاتی داده که جای پل چهکنم را معلوم میکند. البته پیش از نقل سخن ایشان باید بگویم که آن محقق فقید بر مبنای چاپ قدیمی هزار مزار چکنم را حکیم نوشته است.
اکنون متن نوشتهٔ مرحوم افسر:
«در خارج دروازهٔ اصطخر دو پل یکی بر روی خندق که از
آن داخل دروازه میشدند و دیگری بر روی رودخانه، در محل پل قدیمی کنونی قرار داشته. پلی را که بر روی رودخانه بود، مؤلف شدّ الازار، قنطرة العليا (پل بالا) و پسر او در ترجمهٔ شدّ الازار آن را پل چکنم (ضبط افسر: حکیم) نامیده است. مدفن مادر شیخ کبیر ابوعبدالله خفیف در کنار این پل قرار داشته است.
در حال حاضر، در کنار همین پل که آن را پل شاه میرعلی حمزه مینامند، بقعهای است که آن را شاهزاده حسین میگویند. در آن سوی پل در ابتدای صحرای مصلی، مانند امروز بقعهٔ امامزاده على بن حمزه بن موسی قرار داشته است» (۱۲).
پل شاه میرعلی بن حمزه همان است که در منابع دیگر از آن با نام «پل روی رودخانهٔ خشک شیراز» (۱۳) و «پل دروازهٔ اصفهان» (۱۴) یاد شده است.
از آنجا که احتمالاً بقعهٔ شاه میرعلی حمزه را عضدالدوله دیلمی ساخته (۱۵)، مرحوم امداد حدس زده که پل هم ساختهٔ عضدالدوله باشد (۱۶).
به یک احتمال کریمخان زند، در نزدیک همین پل کهن/ چکنم، پلی تازه از سنگ و گچ در پنج دهنه ساخت (۱۷) و به احتمال دیگر وکیلالرعایا همان پل کهن را بازسازی و تکمیل و مرمت کرد که به گمانم همین حدس درستتر باشد (۱۸).
این پل الحمدلله هنوز هم برجاست و امروز نامش پل علی بن حمزه است و در خیابان حافظ، بین دروازه اصفهان و چهارراه حافظیه، واقع است و به ثبت ملّی هم رسیده است.
https://t.me/n00re30yah
Telegram
نور سیاه
یادداشتهای ایرانشناسی میلاد عظیمی
@MilaadAzimi
@MilaadAzimi
Forwarded from نور سیاه
پل چه کنم؟
(بخش سوم)
پانوشت
۱. قابوسنامه، عنصرالمعالی کیکاوس بن اسکندر بن قابوس بن وشمگیر بن زیار، تصحیح غلامحسین یوسفی، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ ششم، ۱۳۷۱، ص ۲۵۱.
۲. نزهة المجالس، جمال خلیل شروانی، تصحیح محمد امین ریاحی،تهران، زوار، چاپ دوم، انتشارات علمی، ۱۳۷۵، ص ۲۷۴.
۳.مختارنامه، فریدالدین محمد بن ابراهیم عطار نیشابوری، تصحیح محمدرضا شفیعی کدکنی، تهران، سخن، چاپ سوم، ۱۳۸۶، ص ۱۳۰.
۴. مناقب العارفین، شمسالدین احمد افلاکی، تصحیح تحسین یازیجی، انقره، ۱۹۵۹، افست دنیای کتاب، چاپ دوم، ۱۳۶۲، ج۱، ص ۱۷۶.
۵.لغتنامه، علی اکبر دهخدا، بهقلم گروهی از نویسندگان، زیر نظر محمد معین و جعفر شهیدی، تهران، دانشگاه تهران، چاپ دوم، ۱۳۷۷، ج۶، ص ۸۳۴۸؛ امثال و حکم، علیاکبر دهخدا، تهران، امیرکبیر، چاپ نهم، ۱۳۷۶، ص ۱۱۸۳-۱۱۸۴.
۶. طهران قدیم، جعفر شهری، تهران، انتشارات معین، چاپ سوم، ۱۳۷۱، ج۱، ص۳۴۳.
۷. شرفنامه منیری یا فرهنگ ابراهیمی، ابراهیم قوام فاروقی، به کوشش حکیمه دبیران، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، ۱۳۸۵، ج۱، ص۲۵۰.
۸. ضبط بیت در چاپ دهلی خراب و مخدوش است. از اینجا نقل کردم: قانونی، حمیدرضا، «فرهنگ تحفة السعاده (مجموعهای از لغات و اصطلاحات فارسی،عربی، ترکی و هندی قرن دهم و یازدهم هجری)»، فصلنامهٔ مطالعات شبهقارهٔ دانشگاه سیستان و بلوچستان، سال ۹، شمارهٔ ۳۰، بهار ۱۳۹۶، ص۱۰۳.
۹. فرهنگ تحفة السعادة، شیخ محمود بن شیخ ضیاء الدین احمد، تصحیح ریحانه خاتون، دهلی نو، مرکز نسخ خطی هندوستان، ۲۰۱۸م، ج۱، ص ۵۴۵-۵۴۸.
۱۰. شدّ الازار فی حطّ الاوزار عن زوّار المزار، معینالدین ابوالقاسم جنید شیرازی، تصحیح محمد قزوینی و عباس اقبال، طهران، چاپخانهٔ مجلس،۱۳۲۸، ص۳۷۱.
۱۱.تذکرهٔ هزار مزار؛ ترجمهٔ شدّ الازار (مزارات شیراز)، ترجمهٔ عیسی بن جنید شیرازی، تصحیح عبدالله نورانی وصال، شیراز، کتابخانهٔ احمدی شیراز، ۱۳۶۴، ص ۳۹۸. مرحوم نورانی وصال جملهٔ شدّ الازار را نقل کرده است.
۱۲. تاریخ بافت قدیمی شیراز، کرامتالله افسر، تهران، انتشارات انجمن آثار ملّی، ۱۳۵۳، ص ۸۳-۸۴.
۱۳. بناهای تاریخی و آثار هنری جلگهٔ شیراز، علینقی بهروزی، انتشارات ادارهٔ کل فرهنگ و هنر استان فارس، چاپ دوم (با تجدید نظر کلی)، بی تا، ص ۱۶۹.
۱۴. شیراز در گذشته و حال، حسن امداد، شیراز، اتحادیهٔ مطبوعاتی فارس، ۱۳۳۹ (تاریخ مقدمه)، ص ۲۱۰؛ بناهای تاریخی و آثار هنری جلگهٔ شیراز، ص ۲۳۶.
۱۵. شیراز در گذشته و حال، ص ۲۱۰؛ راهنمای آثار تاریخی شیراز (با سه نقشه و سی و هفت گراور)، بهمن کریمی، تهران، بی نا، ۱۳۲۷، ص ۳۷؛ فهرست بناهای تاریخی و اماکن باستانی ایران، نصرتالله مشکوتی، تهران، سازمان ملّی حفاظت آثار باستانی، ۱۳۴۵، ص ۱۰۱.
۱۶. شیراز در گذشته و حال، ص ۲۱۰.
۱۷.بناهای تاریخی و آثار هنری جلگهٔ شیراز، ص ۱۳۹-۱۴٠.
۱۸. شیراز در گذشته و حال، ص ۲۱۰.
https://t.me/n00re30yah
(بخش سوم)
پانوشت
۱. قابوسنامه، عنصرالمعالی کیکاوس بن اسکندر بن قابوس بن وشمگیر بن زیار، تصحیح غلامحسین یوسفی، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ ششم، ۱۳۷۱، ص ۲۵۱.
۲. نزهة المجالس، جمال خلیل شروانی، تصحیح محمد امین ریاحی،تهران، زوار، چاپ دوم، انتشارات علمی، ۱۳۷۵، ص ۲۷۴.
۳.مختارنامه، فریدالدین محمد بن ابراهیم عطار نیشابوری، تصحیح محمدرضا شفیعی کدکنی، تهران، سخن، چاپ سوم، ۱۳۸۶، ص ۱۳۰.
۴. مناقب العارفین، شمسالدین احمد افلاکی، تصحیح تحسین یازیجی، انقره، ۱۹۵۹، افست دنیای کتاب، چاپ دوم، ۱۳۶۲، ج۱، ص ۱۷۶.
۵.لغتنامه، علی اکبر دهخدا، بهقلم گروهی از نویسندگان، زیر نظر محمد معین و جعفر شهیدی، تهران، دانشگاه تهران، چاپ دوم، ۱۳۷۷، ج۶، ص ۸۳۴۸؛ امثال و حکم، علیاکبر دهخدا، تهران، امیرکبیر، چاپ نهم، ۱۳۷۶، ص ۱۱۸۳-۱۱۸۴.
۶. طهران قدیم، جعفر شهری، تهران، انتشارات معین، چاپ سوم، ۱۳۷۱، ج۱، ص۳۴۳.
۷. شرفنامه منیری یا فرهنگ ابراهیمی، ابراهیم قوام فاروقی، به کوشش حکیمه دبیران، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، ۱۳۸۵، ج۱، ص۲۵۰.
۸. ضبط بیت در چاپ دهلی خراب و مخدوش است. از اینجا نقل کردم: قانونی، حمیدرضا، «فرهنگ تحفة السعاده (مجموعهای از لغات و اصطلاحات فارسی،عربی، ترکی و هندی قرن دهم و یازدهم هجری)»، فصلنامهٔ مطالعات شبهقارهٔ دانشگاه سیستان و بلوچستان، سال ۹، شمارهٔ ۳۰، بهار ۱۳۹۶، ص۱۰۳.
۹. فرهنگ تحفة السعادة، شیخ محمود بن شیخ ضیاء الدین احمد، تصحیح ریحانه خاتون، دهلی نو، مرکز نسخ خطی هندوستان، ۲۰۱۸م، ج۱، ص ۵۴۵-۵۴۸.
۱۰. شدّ الازار فی حطّ الاوزار عن زوّار المزار، معینالدین ابوالقاسم جنید شیرازی، تصحیح محمد قزوینی و عباس اقبال، طهران، چاپخانهٔ مجلس،۱۳۲۸، ص۳۷۱.
۱۱.تذکرهٔ هزار مزار؛ ترجمهٔ شدّ الازار (مزارات شیراز)، ترجمهٔ عیسی بن جنید شیرازی، تصحیح عبدالله نورانی وصال، شیراز، کتابخانهٔ احمدی شیراز، ۱۳۶۴، ص ۳۹۸. مرحوم نورانی وصال جملهٔ شدّ الازار را نقل کرده است.
۱۲. تاریخ بافت قدیمی شیراز، کرامتالله افسر، تهران، انتشارات انجمن آثار ملّی، ۱۳۵۳، ص ۸۳-۸۴.
۱۳. بناهای تاریخی و آثار هنری جلگهٔ شیراز، علینقی بهروزی، انتشارات ادارهٔ کل فرهنگ و هنر استان فارس، چاپ دوم (با تجدید نظر کلی)، بی تا، ص ۱۶۹.
۱۴. شیراز در گذشته و حال، حسن امداد، شیراز، اتحادیهٔ مطبوعاتی فارس، ۱۳۳۹ (تاریخ مقدمه)، ص ۲۱۰؛ بناهای تاریخی و آثار هنری جلگهٔ شیراز، ص ۲۳۶.
۱۵. شیراز در گذشته و حال، ص ۲۱۰؛ راهنمای آثار تاریخی شیراز (با سه نقشه و سی و هفت گراور)، بهمن کریمی، تهران، بی نا، ۱۳۲۷، ص ۳۷؛ فهرست بناهای تاریخی و اماکن باستانی ایران، نصرتالله مشکوتی، تهران، سازمان ملّی حفاظت آثار باستانی، ۱۳۴۵، ص ۱۰۱.
۱۶. شیراز در گذشته و حال، ص ۲۱۰.
۱۷.بناهای تاریخی و آثار هنری جلگهٔ شیراز، ص ۱۳۹-۱۴٠.
۱۸. شیراز در گذشته و حال، ص ۲۱۰.
https://t.me/n00re30yah
Telegram
نور سیاه
یادداشتهای ایرانشناسی میلاد عظیمی
@MilaadAzimi
@MilaadAzimi
Forwarded from دستنویسها و متون کهن فارسی (علی عشایری)
بِل تا برود
معشوقه چو بیوفاست بِل تا برود
میلش همه با جفاست بِل تا برود
او حقِ وفایِ من بنشناخت و برفت
گر جانِ عزیزِ ماست بِل تا برود
جُنگ رباعیات سعد الهی، ظاهراً تألیف در سدهٔ ۸ق و کتابت در سدهٔ ۱۰ق، نسخهٔ شمارهٔ ۱۷۰۶۳ کتابخانهٔ مجلس، برگ ۱۱۱ر.
معشوقه چو بیوفاست بِل تا برود
میلش همه با جفاست بِل تا برود
او حقِ وفایِ من بنشناخت و برفت
گر جانِ عزیزِ ماست بِل تا برود
جُنگ رباعیات سعد الهی، ظاهراً تألیف در سدهٔ ۸ق و کتابت در سدهٔ ۱۰ق، نسخهٔ شمارهٔ ۱۷۰۶۳ کتابخانهٔ مجلس، برگ ۱۱۱ر.
رباعیات صرفی در دیوان خاقانی.pdf
2.1 MB
▫️«رباعیات صرفی کشمیری در دیوان خاقانی»، سیدعلی میرافضلی، آینۀ پژوهش، سال سیوپنجم، شمارۀ ششم (پیاپی ۲۱۰)، بهمن و اسفند ۱۴۰۳، ۳۱۵-۳۳۴
..
دیوان خاقانی نخستین بار در ۱۲۹۳ و ۱۲۹۵ ق در دو جلد در شهر لکهنو به چاپ رسید. این چاپ با شرح اشعار خاقانی به قلم سید محمد صادقعلی رضوی لکهنوی متخلّص به «غالب» همراه است و طبق یادداشتی که او در انتهای بخش رباعیات نوشته، تحشیه و حلّ مشکلات کلیات خاقانی از جانب منشی نولکشور به او محول شده است. متأسفانه اشعار خاقانی در این چاپ درآمیخته با اشعار دیگران است و این مسئله، در بخش رباعیات نمودِ بیشتری دارد. پیشتر در مقالۀ «رباعیات اسیر در دیوان خاقانی» که در همین نشریه به چاپ رسید، موفق به شناسایی و معرفی ۲۲ رباعی اسیر شهرستانی در این چاپ شدم. برخی از رباعیات الحاقیِ چاپ لکهنو، به سایر چاپهای دیوان خاقانی نیز رسوخ کرده است. در مقالۀ حاضر به معرفی ۳۹ رباعی دیگرِ این چاپ که سرودۀ صرفی کشمیری شاعر قرن دهم هجری است، پرداختهام. در برخی از این رباعیات، تخلّص «صرفی» به خاقانی و خاقان تبدیل شده است.
..
#خاقانی
"چهار خطی"
رباعی فارسی، به روایت سید علی میرافضلی
https://telegram.me/Xatt4
..
دیوان خاقانی نخستین بار در ۱۲۹۳ و ۱۲۹۵ ق در دو جلد در شهر لکهنو به چاپ رسید. این چاپ با شرح اشعار خاقانی به قلم سید محمد صادقعلی رضوی لکهنوی متخلّص به «غالب» همراه است و طبق یادداشتی که او در انتهای بخش رباعیات نوشته، تحشیه و حلّ مشکلات کلیات خاقانی از جانب منشی نولکشور به او محول شده است. متأسفانه اشعار خاقانی در این چاپ درآمیخته با اشعار دیگران است و این مسئله، در بخش رباعیات نمودِ بیشتری دارد. پیشتر در مقالۀ «رباعیات اسیر در دیوان خاقانی» که در همین نشریه به چاپ رسید، موفق به شناسایی و معرفی ۲۲ رباعی اسیر شهرستانی در این چاپ شدم. برخی از رباعیات الحاقیِ چاپ لکهنو، به سایر چاپهای دیوان خاقانی نیز رسوخ کرده است. در مقالۀ حاضر به معرفی ۳۹ رباعی دیگرِ این چاپ که سرودۀ صرفی کشمیری شاعر قرن دهم هجری است، پرداختهام. در برخی از این رباعیات، تخلّص «صرفی» به خاقانی و خاقان تبدیل شده است.
..
#خاقانی
"چهار خطی"
رباعی فارسی، به روایت سید علی میرافضلی
https://telegram.me/Xatt4
داستان چراغ و خورشید
گر با دگری مجلس میسازم و باغ
آخر ننهم ز مهر کس بر دل داغ
لیکن چو فرو شود کسی را خورشید
در پیش نهد به جای خورشید چراغ
(نامههای عینالقضات همدانی، ۱: ۲۲)
..
آزرده مشو گرم کسی آمد و رفت
در سر ز محالم هوسی آمد و رفت
اندر دل من، غمِ مقیمی، غم توست
ورنه غم از این دست بسی آمد و رفت!
(پوربهاء جامی، جُنگ رباعی، ۴۵۰)
..
هر دو رباعی، مفهوم واحدی دارند با دو بیان متفاوت. شاعر به معشوقش میگوید: «نگران ازدحام آدمهای دور و برِ من نباش، عشق اصلی من تویی! این شلوغبازیهای من، عشق نیستند، بازی هستند و سرگرمی. زودگذرند و میروند. چراغیاند که هنگام غروبِ خورشید، روشن میکنم. وقتی خورشید وجود تو طلوع کند، خاموششان میکنم». مُخزنی است یا عذر بدتر از گناه؟ نمیدانم! بیان واقعیتی است که عاشقان دیگر جرئت گفتنش را ندارند.
رباعی نخست، به مولوی هم منسوب است (کلیات شمس، ۸: ۱۷۸)، این رباعی که عین القضات در نامههای خودآورده، حداقل صد سال پیش از تولد مولانا بر سرِ زبانها بوده است. شمس تبریزی نیز به رباعی استناد کرده است. معلوم است که در مورد این رباعی بین او و آن دیگریِ ناشناس، مکالمهای در جریان بوده است. شمس، بعد از نقل رباعی گوید: «با خود گفتم که او میگوید شب است، خورشید فرو رفت. من میبینم که فرو نرفت. خورشید برجای است» (مقالات شمس، ۲۳۴).
..
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
گر با دگری مجلس میسازم و باغ
آخر ننهم ز مهر کس بر دل داغ
لیکن چو فرو شود کسی را خورشید
در پیش نهد به جای خورشید چراغ
(نامههای عینالقضات همدانی، ۱: ۲۲)
..
آزرده مشو گرم کسی آمد و رفت
در سر ز محالم هوسی آمد و رفت
اندر دل من، غمِ مقیمی، غم توست
ورنه غم از این دست بسی آمد و رفت!
(پوربهاء جامی، جُنگ رباعی، ۴۵۰)
..
هر دو رباعی، مفهوم واحدی دارند با دو بیان متفاوت. شاعر به معشوقش میگوید: «نگران ازدحام آدمهای دور و برِ من نباش، عشق اصلی من تویی! این شلوغبازیهای من، عشق نیستند، بازی هستند و سرگرمی. زودگذرند و میروند. چراغیاند که هنگام غروبِ خورشید، روشن میکنم. وقتی خورشید وجود تو طلوع کند، خاموششان میکنم». مُخزنی است یا عذر بدتر از گناه؟ نمیدانم! بیان واقعیتی است که عاشقان دیگر جرئت گفتنش را ندارند.
رباعی نخست، به مولوی هم منسوب است (کلیات شمس، ۸: ۱۷۸)، این رباعی که عین القضات در نامههای خودآورده، حداقل صد سال پیش از تولد مولانا بر سرِ زبانها بوده است. شمس تبریزی نیز به رباعی استناد کرده است. معلوم است که در مورد این رباعی بین او و آن دیگریِ ناشناس، مکالمهای در جریان بوده است. شمس، بعد از نقل رباعی گوید: «با خود گفتم که او میگوید شب است، خورشید فرو رفت. من میبینم که فرو نرفت. خورشید برجای است» (مقالات شمس، ۲۳۴).
..
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴ش راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴ش راهاندازی شده است.)
Forwarded from راحُ الأرواح
« بادهٔ محبّت»
ادهم[ آرتیمانی]
ای ساقی بادهٔ محبّت جامی
ای قاصد منزل وفا پیغامی
تاکی هدف تیر تغافل باشم
لطفی قهری ترحّمی دشنامی
💐💐@rahearwah
ادهم[ آرتیمانی]
ای ساقی بادهٔ محبّت جامی
ای قاصد منزل وفا پیغامی
تاکی هدف تیر تغافل باشم
لطفی قهری ترحّمی دشنامی
💐💐@rahearwah
خامیِ خیّام؛ پختگیِ میردوست محمد
خامی خیّام! پختگی میبایست
کز جهل نگویی سخن ناشایست
کی علم خدا علّت می خوردن توست
چون میخوردی تو مَی، خدا میدانست!
میر دوست محمد کتابدار (قرن ۱۱-۱۲ ق)
..
میردوست محمد، کتابدار آستان قدس رضوی بود و گردآورندۀ جواهرالخیال دو رباعی از او در کتاب خود نقل کرده که یکی از آنها همین رباعی است (دستنویس ۴۵۱۸ آستان قدس رضوی، ۶۶). میر دوست محمد کتابدار، رباعی را در پاسخ یکی از رباعیات منسوب به خیّام سروده که محمدصالح رضوی آن را در جوار همین رباعی نقل کرده است:
من می خورم و هرکه چو من اهل بود
می خوردن من به نزد او سهل بود
می خوردن من حق ز ازل میدانست
گر می نخورم، علم خدا جهل بود!
رباعی، همان گونه که حمد مستوفی نوشته، سرودۀ سراجالدین قمری آملی است (تاریخ گزیده، ۷۳۵) و چند شاعر از جمله خواجه نصیر طوسی به آن پاسخ گفتهاند که مبادا این شبهه پایدار بماند و در ایمان خلایق خللی اندازد. مسئلۀ خیّام، مسئلۀ چند نسل از شاعران فارسی زبان بوده است.
..
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
خامی خیّام! پختگی میبایست
کز جهل نگویی سخن ناشایست
کی علم خدا علّت می خوردن توست
چون میخوردی تو مَی، خدا میدانست!
میر دوست محمد کتابدار (قرن ۱۱-۱۲ ق)
..
میردوست محمد، کتابدار آستان قدس رضوی بود و گردآورندۀ جواهرالخیال دو رباعی از او در کتاب خود نقل کرده که یکی از آنها همین رباعی است (دستنویس ۴۵۱۸ آستان قدس رضوی، ۶۶). میر دوست محمد کتابدار، رباعی را در پاسخ یکی از رباعیات منسوب به خیّام سروده که محمدصالح رضوی آن را در جوار همین رباعی نقل کرده است:
من می خورم و هرکه چو من اهل بود
می خوردن من به نزد او سهل بود
می خوردن من حق ز ازل میدانست
گر می نخورم، علم خدا جهل بود!
رباعی، همان گونه که حمد مستوفی نوشته، سرودۀ سراجالدین قمری آملی است (تاریخ گزیده، ۷۳۵) و چند شاعر از جمله خواجه نصیر طوسی به آن پاسخ گفتهاند که مبادا این شبهه پایدار بماند و در ایمان خلایق خللی اندازد. مسئلۀ خیّام، مسئلۀ چند نسل از شاعران فارسی زبان بوده است.
..
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴ش راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴ش راهاندازی شده است.)
Forwarded from دستنویسها و متون کهن فارسی (علی عشایری)
آن را که غمی بُوَد که بتواند گفت
غم از دلِ خود به گفت نتواند رُفت
این طرفهگلیست کز تو ما را بشکفت
نه رنگ توان نمود و نه بوی نهفت
(رسائل العشاق: گ ۱۳۸ر)
این رباعی در چندین متن کهن (با اختلافاتی) آمده و در اغلب آنها نام گویندهٔ رباعی ذکر نشده است. رباعی در نسخهٔ شمارهٔ ۶۵۱ کتابخانهٔ مجلس سنا (تصحیح محمدرضا ضیاء با عنوان «سفینهٔ شاعران قدیم» در جلد سوم متون ایرانی) نیز نقل شده است. مصحح سفینهٔ مذکور، واژهٔ «نتواند» در مصراع دوم را به «بتواند» تغییر داده و در حاشیه نوشته است: «در نسخهٔ ما «نتواند» آمده بود.» (متون ایرانی، دفتر سوم: ۴۷۶).
گفتنی است که ضبط «نتواند» هیچ خللی در معنای بیت وارد نمیکند و مصحح بدون توجه به نص نسخه و احتمالاً به پیروی از چندین متن مصحَح، آن را به «بتواند» تصحیح کرده است. حال به گواهی دستنویس رسائل العشاق و نظر به قدمت آن، ضبط «نتواند» نیز اعتبار مییابد. «نتواند» معنای رباعی را نهتنها مختل نمیکند، که اغراق شاعرانهای دارد: «آنکس که غمی در دلش هست و توانایی بیان آن را دارد، با ابراز و آشکار ساختن آن، نمیتواند دلش را از غم پاک کند. طرفه آنکه ما از تو غمی داریم (که از بیم رسوایی) ذرهای از آن را نمیتوان بیان کرد؛ هرچند در نهایت پنهان نمیماند و رسوا خواهیم شد.»
بعید نیست که کاتبان یا برخی مصححان دیگر هم «نتواند» را به «بتواند» تغییر داده باشند. باید نسخ تمامی آن متنها را دید که از حوصلهٔ این یادداشت خارج است.
مآخذی که متن آنها «بتواند» است: کلیات شمس، ج ۸، ص ۷۱؛ نزهة المجالس، ص ۵۲۹ (بدون نام گوینده)؛ خلاصة الاشعار فی الرباعیات، ص ۳۸ (به نام کمالالدّین اسماعیل)؛ روضة الناظر، گ ۲۹۸پ (بدون نام گوینده)؛ مکتوبات مولانا، ص ۱۲۵؛ نامههای عینالقضات، ج ۲، ص ۳۲۳؛ جامع الستین، ص ۱۳۵؛ همان، ص ۴۸۲؛ لمعة السراج، ص ۲۱۶؛ رَوح الارواح، ص ۵۹۹. نیز بیت نخست بهتنهایی در سندبادنامه (آتش)، ص ۵۳؛ سندبادنامه (کمالالدینی)، ص ۳۹ آمده است.
مآخذی که متن آنها «نتواند» است: رسائل العشاق: گ ۱۳۸ر (بدون نام گوینده)؛ متون ایرانی، دفتر سوم، «سفینۀ شاعران قدیم»، ص ۴۷۶ (بدون نام گوینده)؛ جُنگ رباعیات سعد الهی، گ ۷۵ر (بدون نام گوینده)؛ راحة الارواح، ص ۱۸۲؛ سفینۀ صائب، گ ۳۶پ (به نام مولوی)؛ همان، گ ۱۹۷ر-۱۹۷پ (بدون نام گوینده).
ضمناً بیت دوم این رباعی بهتنهایی در مرزباننامه، ص ۴۷۳؛ معارف بهاءِ ولد، ج ۱، ص ۱۰ نقل شده است.
https://t.me/PersianManuscripts
غم از دلِ خود به گفت نتواند رُفت
این طرفهگلیست کز تو ما را بشکفت
نه رنگ توان نمود و نه بوی نهفت
(رسائل العشاق: گ ۱۳۸ر)
این رباعی در چندین متن کهن (با اختلافاتی) آمده و در اغلب آنها نام گویندهٔ رباعی ذکر نشده است. رباعی در نسخهٔ شمارهٔ ۶۵۱ کتابخانهٔ مجلس سنا (تصحیح محمدرضا ضیاء با عنوان «سفینهٔ شاعران قدیم» در جلد سوم متون ایرانی) نیز نقل شده است. مصحح سفینهٔ مذکور، واژهٔ «نتواند» در مصراع دوم را به «بتواند» تغییر داده و در حاشیه نوشته است: «در نسخهٔ ما «نتواند» آمده بود.» (متون ایرانی، دفتر سوم: ۴۷۶).
گفتنی است که ضبط «نتواند» هیچ خللی در معنای بیت وارد نمیکند و مصحح بدون توجه به نص نسخه و احتمالاً به پیروی از چندین متن مصحَح، آن را به «بتواند» تصحیح کرده است. حال به گواهی دستنویس رسائل العشاق و نظر به قدمت آن، ضبط «نتواند» نیز اعتبار مییابد. «نتواند» معنای رباعی را نهتنها مختل نمیکند، که اغراق شاعرانهای دارد: «آنکس که غمی در دلش هست و توانایی بیان آن را دارد، با ابراز و آشکار ساختن آن، نمیتواند دلش را از غم پاک کند. طرفه آنکه ما از تو غمی داریم (که از بیم رسوایی) ذرهای از آن را نمیتوان بیان کرد؛ هرچند در نهایت پنهان نمیماند و رسوا خواهیم شد.»
بعید نیست که کاتبان یا برخی مصححان دیگر هم «نتواند» را به «بتواند» تغییر داده باشند. باید نسخ تمامی آن متنها را دید که از حوصلهٔ این یادداشت خارج است.
مآخذی که متن آنها «بتواند» است: کلیات شمس، ج ۸، ص ۷۱؛ نزهة المجالس، ص ۵۲۹ (بدون نام گوینده)؛ خلاصة الاشعار فی الرباعیات، ص ۳۸ (به نام کمالالدّین اسماعیل)؛ روضة الناظر، گ ۲۹۸پ (بدون نام گوینده)؛ مکتوبات مولانا، ص ۱۲۵؛ نامههای عینالقضات، ج ۲، ص ۳۲۳؛ جامع الستین، ص ۱۳۵؛ همان، ص ۴۸۲؛ لمعة السراج، ص ۲۱۶؛ رَوح الارواح، ص ۵۹۹. نیز بیت نخست بهتنهایی در سندبادنامه (آتش)، ص ۵۳؛ سندبادنامه (کمالالدینی)، ص ۳۹ آمده است.
مآخذی که متن آنها «نتواند» است: رسائل العشاق: گ ۱۳۸ر (بدون نام گوینده)؛ متون ایرانی، دفتر سوم، «سفینۀ شاعران قدیم»، ص ۴۷۶ (بدون نام گوینده)؛ جُنگ رباعیات سعد الهی، گ ۷۵ر (بدون نام گوینده)؛ راحة الارواح، ص ۱۸۲؛ سفینۀ صائب، گ ۳۶پ (به نام مولوی)؛ همان، گ ۱۹۷ر-۱۹۷پ (بدون نام گوینده).
ضمناً بیت دوم این رباعی بهتنهایی در مرزباننامه، ص ۴۷۳؛ معارف بهاءِ ولد، ج ۱، ص ۱۰ نقل شده است.
https://t.me/PersianManuscripts
شاد آنکه غمی دارد و بتواند گفت
دوست فاضل جناب آقای علی عشایری توضیحی در مورد یکی از رباعیات کهن فارسی مرقوم کردهاند که آن را در فرستۀ قبلی به اشتراک گذاشتم. در مورد یادداشت ایشان نظری دارم که به اجمال عرضه میشود. امیدوارم دوستان خواننده نیز دیدگاههای خود را بیان کنند.
همان طور که ذکر کردهاند، رباعی مذکور در در روضةالناظر عزیز کاشانی (برگ ۲۹۸پ) بی نام گوینده نقل شده است. کاشانی، رباعی را به روایت زیر آورده است:
شاد آنکه غمی دارد و بتواند گفت
غم از دل خود به گفت بتواند رُفت
این طرفهگلی نگر که ما را بشکفت
نی رنگ توان نمود و نی بوی نهفت
همزمان با او، وصّاف شیرازی نیز مصراع «شاد آنکه غمی دارد و بتواند گفت» را به عنوان شاهد سخن در رسالۀ بدیع الربیع (چاپ دکتر قوجهزاده، ۳۴) نقل کرده است. همین مصراع را قاضی نظامالدین اصفهانی در رباعیی ـ گویا به صورت تضمین ـ جای داده است (بیاض تاجالدین، چاپ عکسی، ۶۹۰):
دی بلبلکی بر سر شاخی با جفت
میگفت غمی که در دلش بود نهفت
بیخود شدم از رشکش و با خود گفتم:
شاد آنکه غمی دارد و بتواند گفت!
رباعی مذکور، یادآور یک رباعی کهنِ دیگر است که وراوینی در مرزباننامه (چاپ روشن، ۴۹۵) ثبت کرده است:
نالنده کبوتری چو من طاق از جفت
کز نالهٔ او دوش نخفتیم و نخفت؛
او ناله همیکرد و منش میگفتم:
او را چه غمی بود که بتواند گفت؟
غرض از یادآوری این رباعیات این بود که از نظر گویندگان سه رباعی بالا، درد دل کردن با دوست، یکی از راههای فرونشاندن اندوه است و کسی که چنین موقعیتی دارد، برای او موهبتی است؛ طبق این رباعی منسوب به حافظ (دیوان حافظ، چاپ قزوینی، ۳۷۸؛ نزهةالمجالس، ۵۷۱):
غم در دل تنگ من از آن است که نیست
یک دوست که با او غم دل بتوان گفت.
در رباعی مورد بحث، اگر ضبط مصراع دوم، «نتواند رُفت» باشد، عملاً بین چنین کسی که از درد دل کردنِ با یار خود طرفی نبسته، با کسی که وصفش در بیت بعدی آمده و چنین امکانی نداشته (این طرفه گلی نگر که ما را بشکفت)، تمایزی وجود نخواهد داشت! ضبط روضةالناظر هم ناظر به همین مسئله است و او از عبارت «شاد آنکه» برای بیان مزیت آنکه امکان درد دل کردن و رفع اندوه دارد، استفاده کرده است. بنابراین، من با نظر آقای ضیاء موافقم که در رباعی مورد اشاره، «بتواند رُفت» ضبط درست است، نه «نتواند رفت». اما اینکه ایشان باید ضبط نسخه را تغییر میدادند یا خیر، بحث دیگری است.
..
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
دوست فاضل جناب آقای علی عشایری توضیحی در مورد یکی از رباعیات کهن فارسی مرقوم کردهاند که آن را در فرستۀ قبلی به اشتراک گذاشتم. در مورد یادداشت ایشان نظری دارم که به اجمال عرضه میشود. امیدوارم دوستان خواننده نیز دیدگاههای خود را بیان کنند.
همان طور که ذکر کردهاند، رباعی مذکور در در روضةالناظر عزیز کاشانی (برگ ۲۹۸پ) بی نام گوینده نقل شده است. کاشانی، رباعی را به روایت زیر آورده است:
شاد آنکه غمی دارد و بتواند گفت
غم از دل خود به گفت بتواند رُفت
این طرفهگلی نگر که ما را بشکفت
نی رنگ توان نمود و نی بوی نهفت
همزمان با او، وصّاف شیرازی نیز مصراع «شاد آنکه غمی دارد و بتواند گفت» را به عنوان شاهد سخن در رسالۀ بدیع الربیع (چاپ دکتر قوجهزاده، ۳۴) نقل کرده است. همین مصراع را قاضی نظامالدین اصفهانی در رباعیی ـ گویا به صورت تضمین ـ جای داده است (بیاض تاجالدین، چاپ عکسی، ۶۹۰):
دی بلبلکی بر سر شاخی با جفت
میگفت غمی که در دلش بود نهفت
بیخود شدم از رشکش و با خود گفتم:
شاد آنکه غمی دارد و بتواند گفت!
رباعی مذکور، یادآور یک رباعی کهنِ دیگر است که وراوینی در مرزباننامه (چاپ روشن، ۴۹۵) ثبت کرده است:
نالنده کبوتری چو من طاق از جفت
کز نالهٔ او دوش نخفتیم و نخفت؛
او ناله همیکرد و منش میگفتم:
او را چه غمی بود که بتواند گفت؟
غرض از یادآوری این رباعیات این بود که از نظر گویندگان سه رباعی بالا، درد دل کردن با دوست، یکی از راههای فرونشاندن اندوه است و کسی که چنین موقعیتی دارد، برای او موهبتی است؛ طبق این رباعی منسوب به حافظ (دیوان حافظ، چاپ قزوینی، ۳۷۸؛ نزهةالمجالس، ۵۷۱):
غم در دل تنگ من از آن است که نیست
یک دوست که با او غم دل بتوان گفت.
در رباعی مورد بحث، اگر ضبط مصراع دوم، «نتواند رُفت» باشد، عملاً بین چنین کسی که از درد دل کردنِ با یار خود طرفی نبسته، با کسی که وصفش در بیت بعدی آمده و چنین امکانی نداشته (این طرفه گلی نگر که ما را بشکفت)، تمایزی وجود نخواهد داشت! ضبط روضةالناظر هم ناظر به همین مسئله است و او از عبارت «شاد آنکه» برای بیان مزیت آنکه امکان درد دل کردن و رفع اندوه دارد، استفاده کرده است. بنابراین، من با نظر آقای ضیاء موافقم که در رباعی مورد اشاره، «بتواند رُفت» ضبط درست است، نه «نتواند رفت». اما اینکه ایشان باید ضبط نسخه را تغییر میدادند یا خیر، بحث دیگری است.
..
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴ش راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴ش راهاندازی شده است.)
Forwarded from کانال رسمی گنجور
چندی پیش دوست گرامی آقای حامد اشراقی پیشنهاد کردند که با پیگیری و کسب اجازه از محضر استاد رباعیات اصیل و محتمل خیام را از نظر آقای میرافضلی از روی کتاب ایشان استخراج کنند و آن را در گنجور در دسترس قرار دهند و هماکنون حاصل زحمت آقای اشراقی در گنجور در دسترس است.
توضیحات بیشتر را اینجا بخوانید:
https://blog.ganjoor.net/1403/12/25/khayyam-mirafzali/
توضیحات بیشتر را اینجا بخوانید:
https://blog.ganjoor.net/1403/12/25/khayyam-mirafzali/
Fehrest-e Rubaiyat-e Razavi2.pdf
5 MB
▫️
نمایۀ تطبیقی رباعیاتِ
جواهرالخیال، دقایقالخیال، معارجالخیال
(تألیف: محمدصالح رضوی/ در حدود ۱۱۰۰ هجری قمری)
به کوشش: سیدعلی میرافضلی
(اسفند ۱۴۰۳ شمسی)
..
متن پیوست، نمایۀ تطبیقی رباعیات سه رباعینامۀ محمدصالح رضوی است که یک بار بر اساس حروف تهجی قافیۀ رباعیات، و بار دیگر بر مبنای حروف آغازین رباعیات تنظیم شده است. این سه رباعینامه هنوز به چاپ نرسیده است و نمایۀ تهیه شده میتواند پژوهندگان و دلبستگانِ شعر فارسی را در یافتن رباعیات مورد نظر یاری برساند. در آغاز متن، مقالهای مستقل در معرفی این سه رباعینامه و مؤلف آنها درج شده است. این مقاله، پیشتر در جشننامۀ دکتر سیروس شمیسا به چاپ رسیده و اینک، به شکلی پیراستهتر با رفع خطاهای آن عرضه میگردد. جواهرالخیال و دو رباعینامۀ دیگر، منبع ارزشمندی برای شناخت رباعیسرایان عصر صفوی است. اما رباعیاتی که از شاعران قدیم آورده، ارزش استنادی کمی دارد.
این نمایه، پیشکش نوروزی من به مخاطبان چهارخطی و دوستداران تاریخ رباعی است.
..
#نمایه_رباعیات
"چهار خطی"
رباعی فارسی، به روایت سید علی میرافضلی
https://telegram.me/Xatt4
نمایۀ تطبیقی رباعیاتِ
جواهرالخیال، دقایقالخیال، معارجالخیال
(تألیف: محمدصالح رضوی/ در حدود ۱۱۰۰ هجری قمری)
به کوشش: سیدعلی میرافضلی
(اسفند ۱۴۰۳ شمسی)
..
متن پیوست، نمایۀ تطبیقی رباعیات سه رباعینامۀ محمدصالح رضوی است که یک بار بر اساس حروف تهجی قافیۀ رباعیات، و بار دیگر بر مبنای حروف آغازین رباعیات تنظیم شده است. این سه رباعینامه هنوز به چاپ نرسیده است و نمایۀ تهیه شده میتواند پژوهندگان و دلبستگانِ شعر فارسی را در یافتن رباعیات مورد نظر یاری برساند. در آغاز متن، مقالهای مستقل در معرفی این سه رباعینامه و مؤلف آنها درج شده است. این مقاله، پیشتر در جشننامۀ دکتر سیروس شمیسا به چاپ رسیده و اینک، به شکلی پیراستهتر با رفع خطاهای آن عرضه میگردد. جواهرالخیال و دو رباعینامۀ دیگر، منبع ارزشمندی برای شناخت رباعیسرایان عصر صفوی است. اما رباعیاتی که از شاعران قدیم آورده، ارزش استنادی کمی دارد.
این نمایه، پیشکش نوروزی من به مخاطبان چهارخطی و دوستداران تاریخ رباعی است.
..
#نمایه_رباعیات
"چهار خطی"
رباعی فارسی، به روایت سید علی میرافضلی
https://telegram.me/Xatt4
روابط بینامتنی در رباعیات مولانا.pdf
326.2 KB
▫️
«بررسی روابط بینامتنی در رباعیات مولانا»، سیدعلی میرافضلی، دوفصلنامۀ تاریخ ادبیات، دورۀ ۱۷، شماره ۲ (پیاپی ۸۸)، پاییز و زمستان ۱۴۰۳، ص ۵-۱۷
..
دیوان مولوی، شاعر نامدار ایرانی، بیش از دو هزار رباعی دارد که سرشار از صداهای متنوع و دلالتهای بینامتنی است. بازشناختن این صداها و پیدا کردنِ متون پیشین در متن موجود، افق درک ما را از آثار مولانا وسیعتر میکند. رباعیات موجود در کلیات شمس نشان میدهد که مولانا پیوسته در کارِ بازخوانی رباعیات متقدّم بوده و در این مواجهه، شگردهای متنوّعی از ارجاع و اقتباس تا نفی و مقابله را به کار میگرفته است تا روایت ویژۀ خود را عرضه دارد. در این مقاله، شیوۀ گشودگیِ رباعیات مولانا را به روی متون پیشین بررسی کردهایم. دامنۀ بررسی ما، منحصر به قالب رباعی است و شامل تأثیرپذیری از دیگر قالبها نمیشود. از آنجا که این اتفاق بارها در رباعیات مولانا اتفاق افتاده و پُر بسامد شده، آن را نه یک اقتباس ساده، بلکه باید یک عامل مهم سبکشناختی به مثابۀ روش برخورد نقّادانۀ مولانا با متون پیشین در نظر گرفت.
..
"چهار خطی"
رباعی فارسی، به روایت سید علی میرافضلی
https://telegram.me/Xatt4
«بررسی روابط بینامتنی در رباعیات مولانا»، سیدعلی میرافضلی، دوفصلنامۀ تاریخ ادبیات، دورۀ ۱۷، شماره ۲ (پیاپی ۸۸)، پاییز و زمستان ۱۴۰۳، ص ۵-۱۷
..
دیوان مولوی، شاعر نامدار ایرانی، بیش از دو هزار رباعی دارد که سرشار از صداهای متنوع و دلالتهای بینامتنی است. بازشناختن این صداها و پیدا کردنِ متون پیشین در متن موجود، افق درک ما را از آثار مولانا وسیعتر میکند. رباعیات موجود در کلیات شمس نشان میدهد که مولانا پیوسته در کارِ بازخوانی رباعیات متقدّم بوده و در این مواجهه، شگردهای متنوّعی از ارجاع و اقتباس تا نفی و مقابله را به کار میگرفته است تا روایت ویژۀ خود را عرضه دارد. در این مقاله، شیوۀ گشودگیِ رباعیات مولانا را به روی متون پیشین بررسی کردهایم. دامنۀ بررسی ما، منحصر به قالب رباعی است و شامل تأثیرپذیری از دیگر قالبها نمیشود. از آنجا که این اتفاق بارها در رباعیات مولانا اتفاق افتاده و پُر بسامد شده، آن را نه یک اقتباس ساده، بلکه باید یک عامل مهم سبکشناختی به مثابۀ روش برخورد نقّادانۀ مولانا با متون پیشین در نظر گرفت.
..
"چهار خطی"
رباعی فارسی، به روایت سید علی میرافضلی
https://telegram.me/Xatt4
توضیح ضروری در مورد مقالۀ «رباعیات مولانا»
تابستان امسال سرکار خانم دکتر مشرف پیشنهاد دادند برای همایشی که قرار است در ارتباط با شعر و اندیشۀ مولانا در دانشگاه شهید بهشتی برگزار شود، مقالهای مرتبط با رباعیات مولانا آماده کنم. پیشنهاد من، «بررسی روابط بینامتنی در رباعیات مولانا» بود که با اقبال ایشان نیز مواجه شد. طبق جستوجویی که کردم، رباعیات مولانا از این منظر بررسی نشده بود. در موعد مقرر متن مقاله را در اختیار دبیرخانۀ همایش دادم و آذرماه امسال در قالب گفتاری در «همایش مولانا در مرکز اندیشۀ فعال» در دانشگاه شهید بهشتی ارائه شد. همچنین پذیرفتند که مقاله در دوفصلنامۀ تاریخ ادبیات به چاپ برسد. هفتۀ گذشته متوجه شدم که مقالهای با همین موضوع و با عنوان «بررسی رباعیات مولانا براساس نظریۀ بینامتنیت ژنت با تکیه بر رباعیات شعرای متقدم» به قلم سرکارخانم مهناز نظامی عنبران و دکتر رحمان مشتاق مهر در مجلۀ زبان و ادب فارسی (دورۀ ۷۷، شمارۀ ۲۴۹، شهریور ۱۴۰۳، ص ۹۸-۱۲۵) به چاپ رسیده است که نظرگاه نسبتاً یکسانی را در مورد شیوۀ تأثیرپذیری مولانا از شاعران ماقبل مولانا عرضه میدارد. بلافاصله خانم دکتر مشرّف را در جریان این موضوع گذاشتم و از ایشان خواستم که نشر مقالۀ مرا متوقف کنند. چرا که مقالۀ این دو بزرگوار بیش از یکسال در نوبت بررسی و پذیرش بوده و حق تقدّم با نویسندگان مذکور است. فرمودند که مجله در آستانۀ انتشار است و حذف مقاله امکانپذیر نیست.
بنده در مقالهام، به پایاننامۀ درخشان سرکارخانم نظامی عنبران با عنوان «بررسی اصالت رباعیات مولانا» که با راهنمایی دکتر مشتاقمهر در دانشگاه شهید مدنی آذربایجان به پایان رسیده است، در بخش پیشینۀ تحقیق اشاره کردهام. در پایان نامه، موضوع اصالت رباعیات مولانا از منظر بینامتنیت بررسی نشده است.
شواهدی که از سرچشمههای الهام یا نقطۀ عزیمت رباعیات مولانا در مقاله آوردهام، اغلب شواهدی هستند که یا در پایاننامۀ مذکور نیست و یا پیش از آن، در یادداشتهای چهارخطی آمده است. امیدوارم این توضیح برای اهل فضل و نویسندگان سختکوش مقاله، روشنگر علت این مشابهت باشد.
..
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
تابستان امسال سرکار خانم دکتر مشرف پیشنهاد دادند برای همایشی که قرار است در ارتباط با شعر و اندیشۀ مولانا در دانشگاه شهید بهشتی برگزار شود، مقالهای مرتبط با رباعیات مولانا آماده کنم. پیشنهاد من، «بررسی روابط بینامتنی در رباعیات مولانا» بود که با اقبال ایشان نیز مواجه شد. طبق جستوجویی که کردم، رباعیات مولانا از این منظر بررسی نشده بود. در موعد مقرر متن مقاله را در اختیار دبیرخانۀ همایش دادم و آذرماه امسال در قالب گفتاری در «همایش مولانا در مرکز اندیشۀ فعال» در دانشگاه شهید بهشتی ارائه شد. همچنین پذیرفتند که مقاله در دوفصلنامۀ تاریخ ادبیات به چاپ برسد. هفتۀ گذشته متوجه شدم که مقالهای با همین موضوع و با عنوان «بررسی رباعیات مولانا براساس نظریۀ بینامتنیت ژنت با تکیه بر رباعیات شعرای متقدم» به قلم سرکارخانم مهناز نظامی عنبران و دکتر رحمان مشتاق مهر در مجلۀ زبان و ادب فارسی (دورۀ ۷۷، شمارۀ ۲۴۹، شهریور ۱۴۰۳، ص ۹۸-۱۲۵) به چاپ رسیده است که نظرگاه نسبتاً یکسانی را در مورد شیوۀ تأثیرپذیری مولانا از شاعران ماقبل مولانا عرضه میدارد. بلافاصله خانم دکتر مشرّف را در جریان این موضوع گذاشتم و از ایشان خواستم که نشر مقالۀ مرا متوقف کنند. چرا که مقالۀ این دو بزرگوار بیش از یکسال در نوبت بررسی و پذیرش بوده و حق تقدّم با نویسندگان مذکور است. فرمودند که مجله در آستانۀ انتشار است و حذف مقاله امکانپذیر نیست.
بنده در مقالهام، به پایاننامۀ درخشان سرکارخانم نظامی عنبران با عنوان «بررسی اصالت رباعیات مولانا» که با راهنمایی دکتر مشتاقمهر در دانشگاه شهید مدنی آذربایجان به پایان رسیده است، در بخش پیشینۀ تحقیق اشاره کردهام. در پایان نامه، موضوع اصالت رباعیات مولانا از منظر بینامتنیت بررسی نشده است.
شواهدی که از سرچشمههای الهام یا نقطۀ عزیمت رباعیات مولانا در مقاله آوردهام، اغلب شواهدی هستند که یا در پایاننامۀ مذکور نیست و یا پیش از آن، در یادداشتهای چهارخطی آمده است. امیدوارم این توضیح برای اهل فضل و نویسندگان سختکوش مقاله، روشنگر علت این مشابهت باشد.
..
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴ش راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴ش راهاندازی شده است.)