افشين علا
11.7K subscribers
1.22K photos
243 videos
1 file
1K links
Download Telegram
🌤روز بازگشت 🌤


ما را دلی ست چون تن لرزان بیدها
ای سروقد! بیا و بیاور نویدها

باز آ و با نسیم نگاه بهاری ات
جانی دوباره بخش به ما ناامیدها

ما جمعه را به شوق تو تعطیل کرده ایم
ای روز بازگشت تو آغاز عیدها

بازآ که خلق را نکشاند به سوی خویش
بازار پرفریب مراد و مریدها

برگرد تا زمین و زمان را رها کنند
چپ ها و راست ها و سیاه و سفیدها

بسیار دسته گل که برای تو چیده ایم
این خاک غرقه است به خون شهیدها

خون حسین می چکد از نیزه ها هنوز
برگرد و انتقام بگیر از یزیدها...


✍️افشین علا


⬇️⚡️⚡️⬇️
@afshinala
✨🍂 حال این روزهای من 🍂✨


دل، اسیر باید است و شاید است

مثل موج در میان احتمال ها
غرق رفت و آمد است

گاه قاطعانه حکم می دهد
گاه احتیاط می کند
در کشاکش یقین و شک مردد است

گرچه روسپید مانده ام
لطف حق به من اگرچه بی حد است

دست من اگرچه پیش هیچکس دراز نیست،
شعرهای من اگرچه نزد این و آن زبانزد است،

با تمام این بهانه ها ولی
حال من بد است...


✍افشین علاء 96/9/6


⬇️⚡️⚡️⬇️
@afshinala
Forwarded from افشين علا
🌾🌾 بین زندگی یا مرگ، انتخاب من این بود:
مرگ با سبکباری، زندگی به گمنامی... 🌾🌾

🔽⚡️⚡️🔽
@afshinala
⚡️کانال اشعار و مطالب افشین علا⚡️
📺 «سایبان»، سریالی بی ادا و ادعا 📺


🔹 بعد از مدتها، سریال تلویزیونی "سایبان" که از شبکه دو سیما پخش می شود، توانسته است هر شب مرا پای تلویزیون بنشاند.

🔹 اهل فن نیستم و نمی توانم درباره حرفه ای بودن فیلمنامه یا کارگردانی و فیلم برداری و... نظری بدهم. ولی به جرأت می توانم ادعا کنم که سایبان، آینه ای صادق و بی غبار است که بی هیچ ادا، بزک و توهم، تصویر واقعی قشر عظیمی از ملت ایران را به نمایش گذاشته است.

🔹 در سایبان، نشانی از اصرار عجیب فیلم سازان در به تصویر کشیدن آپارتمان های لوکس و دکوراسیون های ناشیانه شبه اشرافی اثری نیست. همان طور که از مردان جوانی که روی تی شرت، پیراهن می پوشند و غالبا شرکتی دارند و ماشین شاسی بلند زیر پایشان است و تنها دغدغه ای که ندارند بی پولی و بیکاری و اجاره نشینی است!

🔹 ایضا زنان جوان، مرفه و تحصیل کرده ای که ضمن رعایت پوشش اسلامی، با شال های رنگی و آرایه های مجاز، ادای سلبریتی های غربی را درمی آورند و دائم قرص اعصاب می خورند و به کافی شاپ می روند یا در فروشگاه های لوکس، سبدشان را از کالاهای شیک پر می کنند، نشانی نیست.

🔹 در سایبان اثری از میزهای رنگین شام (که نمی دانم چرا حتما ظرف های نوشابه سیاه و نارنجی هم باید درآن باشد!) نمی بینیم. زن و شوهرها به دلیل نخ نمای عدم تفاهم با هم قهر نمی کنند. پدر و مادرها در حالی که ظرف های پر از میوه روی میزشان است، الکی قربان صدقه بچه هایشان نمی روند و الکی غصه نمی خورند و...

🔹 سایبان هم تصویر بی نقاب و بی دروغی را از کوچه ها و خیابان ها و خانه های پایین شهر نشان می دهد، هم راوی صادق رنج ها، آبروداری ها، نجابت ها، رفاقت ها و گاه عصیان های ناگزیر زنان و مردانی است که کمرشان زیر بار مشکلات معیشت خم شده است.

🔹 سایبان دچار توهم و تازه به دوران رسیدگی رایج صنعت فیلم این روزگار نیست. اما شعار هم نمی دهد، اغراق نمی کند و دروغ نمی گوید. هم از این روست که بیننده احساس می کند تک تک قهرمان های آن را می شناسد و رنج ها و شادی هایشان را با تمام وجود لمس می کند.

🔹 آخرین نکته قابل تحسین این سریال، انتخاب موضوع اصلی آن است: تعطیلی و ورشکستگی کارخانه و کارگاه و پرداخت نشدن حقوق و اخراج و بیکاری کارگران...



⬇️⚡️⚡️⬇️
@afshinala
🔻شعر نوجوان🔻

⚡️ برادر بزرگ تر ⚡️


شب است و مادری کنار کوچه
نشسته است تا پسر بیاید
تمام بچه ها در انتظارند
برادر بزرگ تر بیاید

همین که سایه اش می آید از دور
هزارها ستاره می درخشند
کلاغ ها ز کوچه می گریزند
نگاه ها دوباره می درخشند

برادر بزرگ تر که باشد
تمام خانه غرق در امید است
اگر پدر، دری به شهر خوبی است
برادر بزرگ تر کلید است

برادر بزرگ تر، نگاهش
همیشه می رسد به دورترها
رفیق مهربان مادران است
شبیه نوجوانی پدرها

خدا کند که روی خانه هامان
همیشه سایه ی پدر بماند
اگر خدانکرده سایه اش نیست
برادر بزرگ تر بماند


✍️افشین علا


⬇️⚡️⚡️⬇️
@afshinala
🔻 💫 میدان تقسیم💫 🔻


از غرب چه دیدیم؟ به جز شوخی و شنگی
غیر از فکل و کاکل و عریانی و منگی

مغرب چه گلی زد به سر ما که اسیریم
در چنبره ی موحش این افعی زنگی

در غارت و کشتار به گردش نرسیدند
قیصر به سبک سیری و تیمور به لنگی

زین طایفه بگریز که دارند مهارت
در زادن زشتی و تظاهر به قشنگی

در فسق و هوسبارگی و سکس، صداقت
در توطئه و غارت و تاراج، زرنگی

دارند به یک دست، اگر جام بلورین
در دست دگر پنجه ی پولادی و سنگی

پرورده هم القاعده، هم لشکر داعش
با این همه، مشرق زده خود را به مشنگی

دزدیده بسا یوسف از این قافله با مکر
بلعیده بسا یونس، با خوی نهنگی

بسیار خراشیده ز رخسار زنان، شرم
با پنچه چنگیز؟ نه، با ناخن رنگی

هم برده شهامت ز دل شیرزنِ شرق
هم داده به او پالتو و کفش پلنگی

برداشته از چهره ی مردان، خط ابرو
آویخته گیسوی دراز از سر چنگی

آمیخته اطوار هنرپیشه ی ما را
با ژست سلبریتی معیوب فرنگی

عیب است اگر پا نکند مرد مسلمان
شلوار به جز پاره و جز لوله تفنگی

آمیخته شد با رژلب، بس نخِ سیگار
ای وای بسا دخترکان، دودی و بنگی

در کوی و خیابان چه به جا مانده از اینان
جز جمعیتی بوالهوس و هیز و مفنگی

این قصه دراز است و در این شعر نگنجد
کوتاه کنم تا نکند قافیه، تنگی

کوتاه سخن، هرچه امید است به شرق است
با این همه ویرانی و آواره ی جنگی

با خانه ی خود خو کن و از غرب بپرهیز
دل خوش نکن ای شرق، به آن کاخ کلنگی!


✍️افشین علا
🗓آذر 96، استانبول



⬇️⚡️⚡️⬇️
@afshinala
◾️ درگذشت پیر غلام اباعبدالله (ع) و شاعر اهل بیت، استاد حبیب الله چایچیان را که پس از عمری سلوک عاشقانه، در آغوش مهربان خداوند آرام گرفت و در حریم شاه خراسان پناه یافت، تسلیت عرض می کنم.

@afshinala
🏴 از شمار دو چشم یک تن کم
وز شمار خرد هزاران بیش 🏴

▪️روح آسمانی عالم فروتن و محبوب مردم نور و مازندران، حضرت آیت الله سید علی اکبر سجادی، به ملکوت اعلی پیوست.

▪️آن پیر روشن ضمیر در دهه های قبل و بعد از انقلاب اسلامی، استوانه مجاهدت و اخلاق در منطقه بود و تکیه گاه معنوی نسل های متمادی به شمار می آمد.

▪️بی شک جای خالی آن قامت خمیده و چهره نورانی در منابر و محراب ها هماره به چشم خواهد آمد و دل دوستداران ایشان را درهم خواهد فشرد.

▪️ضمن طلب علو درجات برای آن عالم وارسته، امیدوارم دیگر عالمان عامل و متقی دیارم با ادامه مشی بزرگوارانه آن عارف واصل، تسلی بخش دل های ما در این فقدان طاقت سوز باشند.

▪️این ضایعه را به مردم و روحانیت شریف استان مازندران به ویژه اهالی داغدار شهرها و روستاهای نور، و بازماندگان محترم ایشان تسلیت عرض می کنم.

✍افشین علاء 96/9/10


⬇️⚡️⚡️⬇️
@afshinala


http://llink.ir/sajadi
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🔺فیلم کوتاه مستند «سه ماه میشه بابا» 🔺
🎥 ساخته رسول حسنی


⬇️⚡️⚡️⬇️
@afshinala
▪️به بهانه ی دوازدهمین سالروز پرواز «اشکان قمیشی»، که هنوز مرا در بهت و داغ جای خالی اش در دفتر مجله ی دوست باقی گذاشت.


⚡️اشکان، سلام!⚡️


"اشکان سلام، تازه کسی زنگ زد به من؟
این نامه کو؟ گزارش دیروز ما چه شد؟
زنگی بزن دوباره به مسئول اشتراک
اشکان بپرس جایزه ی بچه ها چه شد؟

توزیع را بگیر و بگو پس مجله کو؟
زنگی به چاپخانه بزن کاغذی بخر
پیگیری شماره ی آینده پس چه شد؟
پیگیر جشنواره ی کانون شدی پسر؟"

اینها تمام صحبت ما در مجله بود
پایان روز هم: "به خدا می سپارمت"
یک بار هم نشد که بگویم ولی به تو:
اشکان چقدر از ته دل دوست دارمت!

فرصت نکردم از تو بپرسم که راستی
راز نگاه های غریبانه ی تو چیست؟
ای مهربان ساکت مظلوم سر به زیر
بار غمی که ریخته بر شانه ی تو چیست؟

فرصت نشد که ما دو سه ساعت کنار هم
فکری برای ثانیه های کِسِل کنیم
فارغ ز کارهای اداری شویم و بعد
مثل دو دوست از همه جا درد دل کنیم

باید قبول کرد که پرواز حق توست
یک روز هر که مثل تو پرواز می کند
در دفتر مجله ولی بعد از این بگو
در را به روی من چه کسی باز می کند؟...


✍️ افشین علا، آذر 84


⬇️⚡️⚡️⬇️
@afshinala


http://llink.ir/ghomeishi
🔻به بهانه فقدان عالم فروتن سرزمین نور، آیت الله سجادی نوری🔻

⚡️ العفو العفو العفو...⚡️


🔸خانه قدیمی پدربزرگ در بزرگ چوبی داشت. هشتی داشت. بیرونی و اندرونی داشت. نه اینکه زنها و مردها همدیگر را نبینند، ولی روح حاکم بر خانه و معماری آن به گونه ای بود که برای این دیدارها مقدمه ای به وجود می آورد. همان چیزی که به آن «حرمت» می گوییم.

🔹زن در خانه پدربزرگ حریم داشت. عطر چادر هر زن به اندازه ی خوبی و مهربانی و بزرگی اش، مَشام ها را با شوری آمیخته به «احترام» پُر می کرد. مردها هم حرمت داشتند، بچه ها هم همین طور. دیدن هر کدام شان شادی آفرین و شورانگیز بود، ولی در مواجهه با همه اینها «احترام» حرف اول را می زد. قانونی که نانوشته و ناگفته بود، اما همه به آن پایبند بودند و از این پایبندی لذت می بردند.

🔸وقتی که ما بچه ها سرگرم بازی بودیم و از سر و کول هم بالا می رفتیم، شنیدن صدای تق تق عصای پدربزرگ از دور کافی بود که همه ساکت بایستند و نفس ها در سینه حبس شود. اما نام این هرچه بود «ترس» نبود. چون پدربزرگ نه به کسی اخم می کرد، نه حتی صدای بلندش را شنیده بودیم. هرچه بود حریم بود و احترام، و چقدر حس قشنگی بود.

🔹مفهوم «حرمت» در خانه قدیمی پدربزرگ زمانی به اوج خود می رسید که مهمان خانه یک «روحانی» بود. مردی با لباسی بلند، عبایی بر دوش و عمامه ای بر سر، که پیش از رسیدنش به خانه، عطر حضورش کوچه را پر کرده بود و همه را واداشته بود عاشقانه و کنجکاوانه به استقبال بشتابند.

🔸پدربزرگ، بزرگ منطقه بود. اما دربرابر مرد روحانی دوزانو می نشست و به دیوار هم تکیه نمی کرد. مرد روحانی هم در مقابل، همین کار را می کرد. انگار هر دوی آنها در «حرمت نهادن» با هم مسابقه گذاشته بودند!

🔹دوران پدربزرگ سپری شد. سبک معماری خانه ها هم به کلی تغییر کرد. اما ای کاش آن «روح» جاری در خانه و آن «حرمت»ها دست نخورده باقی می ماند. البته هنوز هم هستند مردانی شبیه پدربزرگ و مردانی شبیه همان روحانیان که هاله حرمت و قداست شان را حفظ کرده اند. ولی افسوس که یا اندکند یا انزوا و دوری از جماعت را برگزیده اند.

🔸روحانی پیری را می شناختم که از همان نسل بود، اما تا چند روز پیش در شهر من زندگی می کرد. روحانی سالخورده ای که هنوز همان «حرمت» قدیمی را حفظ کرده بود. حرمتش آن قدر دست نخورده باقی مانده بود که شبیه قصه ها شده بود! پیرمردی با قامت خمیده، چهره نورانی، محاسن سفید بلند، شال سبز بر کمر و عمامه سیاه بر سر. پُست و عنوانی نداشت. اما همگان با اشتیاق دستش را می بوسیدند. او نیز دست مردم را می بوسید. در مواجهه با همگان لبخند میزد و ذکری کوتاه اما دنباله دار را بر لب می آورد: العفو العفو العفو... و تا زمانی که از او دور نمی شدی طنین این «العفو» را می شنیدی.

🔹او آیت الله سید علی اکبر سجادی نوری بود. اما مردم به او «آقاسجادی» میگفتند. حتی یادم هست در زمان کودکی ام، قسم بچه های کوچه و بازار «به جد آقاسجادی» بود.

🔸آقاسجادی خیلی کم حرف می زد. ولی در شهر من «نور»، حرف اول را می زد. چه قبل و چه بعد از انقلاب. همه می دانستند او شاگرد امام و مراجع بزرگ دیگر بود. در سال های انقلاب هم در صف اول مبارزان منطقه بود. اما بعد از انقلاب کسی را از خود طرد نکرد، به کسی بد نگفت و حرمت همگان را نگاه داشت.

🔹در نور و روستاهای اطرافش هیچ دارا و فقیری از دنیا نرفت مگر آن که آقاسجادی خودش را به
بالین او یا تشییع و مراسمش رسانده باشد. حتی در سال های آخر عمر که آن قدر خمیده شده بود که به سختی راه می رفت و به سختی می نشست. اما می آمد. چه در شادی چه در ماتم. اول از همه می آمد و آخر از همه می رفت.

🔸اشتباه نکنید! قصد ندارم از او قدیس بسازم. کسی قدیس نیست. اما او برای من شبیه ترین مرد به روحانیان خاطرات طلایی ام از دوران پدربزرگ بود. او کسی بود که در این دوره و زمانه، هنوز آن «حرمت» قدیمی را حفظ کرده بود. و من هربار که او را در مسجدی یا مراسمی می دیدم یا در صف نمازش حاضر می شدم، دوست نداشتم نگاهم را از چهره نورانی اش بردارم.

🔹شهر بعد از آقاسجادی به من حسی می دهد مثل حسی که در خانه خودمان بعد از پرکشیدن مادرم دارم. حس خالی شدن خانه ها و شهرها از «حرمت»شناسان و «حریم»داران. سخت است دیدنِ کوچِ دسته جمعی نسلی که آخرین بازماندگانِ آن نیز دارند از میان ما می روند. فقط داغ جوان سخت نیست. نبودن آقاسجادی هم برای من سخت است. سخت است دیدن محراب مسجد صاحب الزمان نور، بدون آن که آقاسجادی در آن مشغول راز و نیاز باشد...

🔸بارالها! همان گونه که او از یکایک ما طلب عفو می کرد، اینک ماییم که در فقدان آن قامت خمیده و چهره نورانی دست به سوی آسمان بلند می کنیم و در حق آن ذریه رسول گرامی ات این دعا را زمزمه می کنیم: الهی العفو العفو العفو...


✍️ افشین علا، 12 آذر 1396


⬇️⚡️⚡️⬇️
@afshinala
🍂🍂 انقدر با شتاب خداحافظی نکن
عمر مرا نخواه به پایان بیاوری

وقت وداع، وعده بی حاصلم مده...
جان می بری ز مرده که درمان بیاوری؟؟ 🍂🍂

⬇️⚡️⚡️⬇️
@afshinala
⚡️کانال اشعار و مطالب افشین علا⚡️
🔻 برای دریاچه ارومیه: 🔻

💦درياچه نه! که مادر فیروزه💦


عمري ميان نقشه جغرافي
درياچه اروميه را ديدم
امروز فرصتي شد و از نزديك
دور و برش به هروله چرخيدم

ديدم از آن جواهر نيلي فام
تنها نمك به جاي نگين مانده
انگار بر اروميه زخمي ژرف
چون سالكي به روي جبين مانده

درياچه كو؟ كه درخترك خورشيد
بر زلف خويش شانه زند در آب
درياچه كو؟ كه شب همه شب در آن
با ناز روي خود نگرد مهتاب

درياچه كو؟ كه خيل فلامينگو
تور عروس بر سرش آويزند
شب ها ستارگان به تماشايش
آيند و نقل و سكه بر او ريزند

در ياچه كو؟ كه گله آهوها
از هر طرف رسند به استقبال
بگشايد او چو مادرشان آغوش
با موج هاي آبي مالامال

درياچه كو؟ كه ديده كشتي بان
روشن شود به اسكله چون فانوس
درياچه نه! كه مادر فيروزه
درياچه نه! كه دختر اقيانوس

داغي كه زد اروميه بر جانم
عمري براي سوختنم كافيست
ديگر به جاي آبي درياچه
زخمي به روي نقشه جغرافيست

فردا كه از اروميه باز آيم
از من مخواه خاطره يا سوغات
غير از نمك به زخم تو پاشيدن
چيزي نبود صحبت من هيهات...


✍ افشين علا
🗓 آبان 1391، اروميه


⬇️⚡️⚡️⬇️
@afshinala
🔅 طعم صلوات 🔅

یک روز که پیغمبر
ازگرمی تابستان
همراه علی می رفت
در سایه نخلستان

دیدند که زنبوری
از لانه خود زد پر
آهسته فرود آمد
بر دامن پیغمبر

بوسید عبایش را
دور قدمش پر زد
بر خاک کف پایش
صد بوسه دیگر زد

پیغمبر از او پرسید:
"آهسته بگو جانم
طعم عسلت از چیست؟
هرچند که می دانم..."

زنبور جوابش داد:
"چون نام تو می گویم
گل می کند از نامت
صد غنچه به کندویم

تا یاد تو را هر شب
چون گل به بغل دارم
هر صبح که برخیزم
در سینه عسل دارم

از قند و شکر، بهتر
خوش تر ز نبات است این
طعم عسل از من نیست
طعم "صلوات" است این...

⬇️⚡️⚡️⬇️
@afshinala
✨⚡️مرجع تقلید دلها⚡️✨


برخیز یاصادق! جهان را یاوری کن
در شام تاریک ستم روشنگری کن

هم دین و هم دل برده از ما عشوه ی غرب
باز از جهان ای شمس مشرق دلبری کن

شد مهد دانش زخمی شمشیر داعش
در دامنت بیمار خود را بستری کن

بر سرزمین ها جاهلیت چیره شد باز
ای وارث پیغمبران! پیغمبری کن

عمری به نام دین به کام کفر رفتیم
مقصود مذهب را به ما یادآوری کن

جان جهانی را ز گمراهی رها ساز
تنها نگویم شیعیان را سروری کن

از دین گریزان را به معنا رهنمون شو
روحانیت را سوی رحمت رهبری کن

فتوا بده ای مرجع تقلید دلها
در اختلافات مراجع داوری کن

آیات را درحوض کوثر شست و شو ده
یک بار دیگر حوزه ها را جعفری کن


✍ افشین علا، مرداد 95



⬇️⚡️⚡️⬇️
@afshinala
🔻من هم به مردم یمن حسودی می کنم🔻


🔸 من هم به مردم یمن حسودی می کنم. اما نه به خاطر کشتن علی عبدالله صالح، که به خاطر ایمان و عزم راسخ شان. به خاطر آنکه مانند یاران پیامبر (ص) در صدر اسلام، با دست خالی دربرابر ائتلاف کفار و مشرکین ایستاده اند و تسلیم نشده اند. به خاطر آنکه همچون اصحاب رسول گرامی اسلام در شعب ابی طالب توسط سفاک ترین حاکمان عرب به محاصره درآمده اند و دست از اعتقادشان برنداشته اند. به خاطر آنکه با وفاداری به نبی اکرم (ص) و عترت پاک او ثابت کرده اند سرزمین یمن همچنان مهد اویس قرنی هاست. به آنها حسودی می کنم چون نسیمی که امروز از جانب یمن به مدینه می وزد، علاوه بر آن که روح پیامبر اسلام را به وجد می آورد، اشک را نیز از دیده مطهر ایشان جاری می کند. چراکه پیامبر (ص) امروز یاورانی مظلوم تر از آنان ندارد و در مصیبت زنان و کودکان بی دفاع یمن داغدار و اندوهگین است.

🔸 به ملت مظلوم یمن حسودی می کنم چون کشورشان کربلای مجسم این روزگار است. کربلایی که انصاراللهش مردانه با لشکر تا بن دندان مسلح یزید زمان می جنگند، در حالی که زنان و کودکان در خیمه ها گرفتار قحط و آتش و خونند، اما دست از اعتقادشان برنمی دارند.

🔸کشته شدن علی عبدالله صالح به خاطر خیانتش به همین زنان و کودکان بی دفاع بود. او کشته شد، چون زمانی که جانیان وهابی هم پیمان با اسرائیل، شبانه روز بر سر مردم بی دفاع یمن بمب می ریزند، به طمع دلارهای گندیده نفتی به هم پیمانانش خیانت کرد و به دامان ناپاک آل سعود پناه برد. کشته شدن چنین انسان فرومایه ای، عاقبتِ همه خائنان است. اما این فرجام تلخ، تنها مجال عبرت و افسوس است. نه آن که به رسم جاهلان بر کشته او پایکوبی کنیم و ازآن موحش تر آرزو کنیم که ما هم بتوانیم در ایران امن و مقتدر و سرافراز، مخالفان و منتقدان مان را بکشیم.

🔸 آری! شجاعت ملت یمن مایه رشک هر مسلمانی است. من هم به آنان حسودی می کنم. ولی پناه می برم به خدا از حسادتی که بوی خون می دهد! پناه می برم به خدا از حسادتی که ریشه در نفرت و خوی فتنه جو و اشتهای برادرکشی دارد! پناه می برم به خدا از زمانه ای که در ام القرای اسلام ناب، بسیاری از پاکان و نیکان از تریبون ها محروم باشند. اما کسانی که بوی حرص و نفرت و تفرقه جویی شان مشام ها را می آزارد، آزادانه پشت تریبون ها بیایند و آرزو کنند اجازه کشتن هموطنان شان را بیابند! آن هم با تشبیه آنان به خائنی در یمن!

🔸 من هم به مردم یمن حسادت می کنم اما به خدا پناه می برم از شر حسادت هایی که ربطی به اسلام و انسانیت و ایران و یمن ندارد. به خدا پناه می برم از شر حسادت و آرزوی شادی و پایکوبی بر نعش آنان که چون من نمی اندیشند. اعوذ برب الفلق، من شر ما خلق و من شر غاسق اذا وقب و من شرالنفاثات فی العقد و من شر حاسد اذا حسد....


✍️ افشین علا، 17 آذر 1396



⬇️⚡️⚡️⬇️
@afshinala
🔸 این روزها که بحث کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان داغ داغ است به یاد سال های دوری که عضو نوجوان کانون بودم این شعر کودکانه را مجددا تقدیم همه کانونی ها می کنم. امید که رونق این خانه مالوف همیشگی ام در گذر ایام و رفت و آمد مدیران، صمیمیت و بالندگی اش را از دست ندهد.


⚡️ یادش به خیر، کانون ⚡️


یادش به خیر، کانون
آن آشنای دیرین
آن روزهای پربار
آن خاطرات شیرین

آن روزها که جانم
می سوخت در تب شعر
من بودم و مجله
من بودم و شب شعر

عطر کتابخانه
با میزهای رنگی
آن سقف های کوتاه
آویزهای رنگی

در چادری صمیمی
شوق همیشه ماندن
آن اضطراب شیرین
در وقت شعر خواندن

آن لحظه های سرشار
از حرف و شعر و مضمون
یادش به خیر، اردو
یادش به خیر، کانون!


✍️ افشین علا



⬇️⚡️⚡️⬇️
@afshinala
Forwarded from افشين علا
🍂🍂 مردگانیم، اگرچه زنده به اسم، مرگ را جسم چاک لازم نیست
نعش ما را که دفن در خویشیم، لحد و خشت و خاک لازم نیست... 🍂🍂



⬇️⚡️⚡️⬇️
@afshinala
✨کانال اشعار و مطالب افشین علا✨
🔻به ساحت حضرت ولی عصر (عج)🔻


⚡️تا وا رهد این تیر...⚡️


مولای من از خویش نشانی بفرستید
جان ها به لب آمد همه، جانی بفرستید

مانند ترنجی است دلم پر شده از خون
از تیزی آن تیغ نشانی بفرستید

یا خود ز در آیید که انگشت ببرّیم
یا طاقتی و صبر و توانی بفرستید

یا پرده ی غیبت بدرانید به یکبار
یا مژده ی آن را به جهانی بفرستید

بر جان ستم شعله ای از خشم ببارید
بر آتش غم آب روانی بفرستید

با خُلق نبی، روشنی ای زاده ی نرگس
بر دیده ی خلق نگرانی بفرستید

انباشته از مال حرام است شکم ها
بر سفره ی ما لقمه ی نانی بفرستید

هر سو، دل مظلوم شد از آه، لبالب
تا وارهد این تیر، کمانی بفرستید

این نیست نمازی که خدا خواسته، از نو
بر مأذنه ها بانگ اذانی بفرستید

پرونده ی ما لایق امضای شما نیست
بر نامه ی ما مُهر امانی بفرستید


✍️ افشین علا، آذر96


⬇️⚡️⚡️⬇️
@afshinala
🔻شعر طنز🔻


⚡️✨عوارض خروج!✨⚡️


چون به خارج می روی، اول خراجت را بده
نام این دیگر عوارض نیست، باجت را بده

گنج می خواهند از ما! ما که قارون نیستیم
ما مگر شاهیم؟ می گویند تاجت را بده!

نصف آن پولی که با خود می بری سوی فرنگ
گرچه باشد بهر رفع احتیاجت را بده

گر پی درمان به خارج می روی، باشد، ولی
مرحمت کن نیمی از خرج علاجت را بده

رتبه در کنکور اگر آورده ای، وقت سفر
لطف کن، شهریه ی تحصیل گاجت را بده

گر تو اهل اصفهانی، قدر یک خروار گز
مالیات آن نگاه هاج و واجت را بده

گر ز کاشانی، بده اندازه یک تخته فرش
گر ز سمنان، پول صد کیلو کماجت را بده

دامداری داری آیا؟ پول گاوت را ببخش
گر کشاورزی، تمام اسفناجت را بده

ما که انسانیم و داریم اسکناسی بیش و کم
فیل اگر بودیم، می گفتند عاجت را بده!


✍ افشین علا، آذر96


⬇️⚡️⚡️⬇️
@afshinala