🔸برات رستگاری🔸
ای پزشکان ای پرستاران که تاب آورده اید
چون رسولانید و در ظلمت، کتاب آورده اید
بر سر ما چون که باران بلا شدت گرفت
چترهاتان را گشودید، آفتاب آورده اید
گرچه پنهانید پشت ابرها چون مهر و ماه
گرمی خورشید در زیر نقاب آورده اید
ما ستمکاریم و مشمول عذاب، اما شما
آیه ی رحمت پی رفع عذاب آورده اید
جان شیرین را سپر کردید چون رزمندگان
شور آبادی در این دیر خراب آورده اید
با تن رنجور بر پا مانده هر سو مثل کوه
با دل خون، خنده بر لب چون شراب آورده اید
تا فتاد افتاده ای از پا، شما برخاستید
هر کجا دیدید بیماری، شتاب آورده اید
روز عاشوراست این دوران و ایران کربلاست
ساقی عشقید و سوی خیمه، آب آورده اید
نسخه هاتان شد برات رستگاری در بهشت
پوشه ها را توشه ی روز حساب آورده اید
شعر من قدری ندارد چون که با ایثار جان
هر نفس، دیوانی از اشعار ناب آورده اید
✍🏻افشین علا
🗓اسفند 98
✨🆔 @afshinala ✨
🔺 کانال اشعار و یادداشتهای افشین علا🔺
ای پزشکان ای پرستاران که تاب آورده اید
چون رسولانید و در ظلمت، کتاب آورده اید
بر سر ما چون که باران بلا شدت گرفت
چترهاتان را گشودید، آفتاب آورده اید
گرچه پنهانید پشت ابرها چون مهر و ماه
گرمی خورشید در زیر نقاب آورده اید
ما ستمکاریم و مشمول عذاب، اما شما
آیه ی رحمت پی رفع عذاب آورده اید
جان شیرین را سپر کردید چون رزمندگان
شور آبادی در این دیر خراب آورده اید
با تن رنجور بر پا مانده هر سو مثل کوه
با دل خون، خنده بر لب چون شراب آورده اید
تا فتاد افتاده ای از پا، شما برخاستید
هر کجا دیدید بیماری، شتاب آورده اید
روز عاشوراست این دوران و ایران کربلاست
ساقی عشقید و سوی خیمه، آب آورده اید
نسخه هاتان شد برات رستگاری در بهشت
پوشه ها را توشه ی روز حساب آورده اید
شعر من قدری ندارد چون که با ایثار جان
هر نفس، دیوانی از اشعار ناب آورده اید
✍🏻افشین علا
🗓اسفند 98
✨🆔 @afshinala ✨
🔺 کانال اشعار و یادداشتهای افشین علا🔺
🔺یکی بود یکی نبود. یه روستا بود بین جنگل و دریا. اونجا خاله کلثوم توی یه اتاق گلی با پنج تا بچه ی قد و نیم قد زندگی می کرد. خاله کلثوم خیلی زود شوهرش رو از دست داده بود و خودش خرج بچه هاشو درمی آورد. توی فصل نشا و وجین و دروی برنج، از صبح تا شب توی زمین کوچیک خودش و زمین های بزرگ مردم کار می کرد. توی فصل های دیگه هم خوراک بچه هاش رو از تنها دکان روستا نسیه می خرید و وقت برداشت برنج، قرضاش رو می داد. گاهی وقتام که جنس نسیه بهش نمی دادن دست خالی برمی گشت.
🔺شاید هر کس جای اون بود خسته می شد، ناله می کرد، یا این که از زمین و زمان گله داشت. اما خاله کلثوم حتی یه بار از چیزی گله نکرد. از کسی خواهش نکرد. لبخندش رو هم از هیچ کس دریغ نمی کرد. حتی برای دیگران هم دعا می کرد و بعضی شب ها توی حسینیه ی کوچیک روستا می خوابید و تا حاجت مردمو نمی گرفت برنمی گشت.
🔺بچه های خاله کلثوم بزرگ شدن و همگی رفتن خونه ی بخت و برای خودشون کسی شدن. اما به قیمت یه عمر پادرد و دست درد و کمردرد خاله کلثوم. به قیمت شب بیداری ها و اشک ریختن های پنهانی. به قیمت شبها گرسنه خوابیدن به امید این که به هر کدوم از بچه هاش یه لقمه غذا بیشتر برسه. به قیمت حرف زور شنیدن از زمین دارها و سر به زیر انداختن و خون دل خوردن و حرفی نزدن. به قیمت هیزم جمع کردن توی فصل سرما و باد زدن سر و صورت بچه ها توی شب های گرم و شرجی تابستون و روندن پشه ها از حریم امن خواب معصومانه شون. به قیمت سالها توی جنگل گشتن و چیدن گیاهانی که بتونه دوای درد و مرهم تب بچه هاش باشه در مواقع بیماری. به قیمت یه سال جون کندن برای خریدن پارچه ی شب عید و دوختن لباس هایی که به سختی کفاف پوشوندن تن پنج سر عائله رو می داد. به قیمت یه عمر پنهان کردن داغ مرگ همسر و در گلو نگه داشتن بغض مرگ اولین نوزادش.
🔺اون روز خاله کلثوم باید می رفت نشا. اما کسی نبود که نوزادش رو به اون بسپره. پس اونو به کولش بست و با خودش برد سر زمین و زیر سایه ی یه درخت خوابوندش. اما وقتی از سر کار برگشت اثری از بچه نبود. کسی نمی دونه خاله کلثوم چی کشید وقتی که تن کوچولو و بی جان پاره ی جگرش رو توی گل و لای شالیزار پیدا کرد.
🔺اما باز هم لبخندشو از کسی دریغ نکرد. داغ بچه شو پنجاه سال توی دلش نگه داشت. تا همین چند ماه پیش که پسر بزرگش که شاعره و آدم سرشناسی هم هست، منظومه ی مرگ اون نوزاد رو سرود و برای مادر خوند. شاید برای اولین بار بود که خاله کلثوم لبخند از لبش پرید و ناله ای کرد و گفت: نخون!
🔺شب یلدای امسال مهمون خونه شون بودم. پسرا و عروسا و نوه ها دورش جمع بودن. اما خاله کلثوم دیگه اون خاله کلثوم سابق نبود. کوچولو شده بود. مچاله شده بود. حواسش رو هم از دست داده بود. حتی منو که دوست صمیمی پسرش بودم نشناخت. اما بازم به فکر پذیرایی از من بود. به فکر این که از تمام خوراکی های اون سفره ی رنگارنگ بردارم و بخورم. و باز هم لبخند بود که از لبش دور نمی شد.
🔺نمی دونستم آخرین باریه که سر سفره ی خاله کلثوم می شینم. نمی دونستم که اون شب، پایان یلدای طولانی و پر از غم و رنج عمر خاله کلثومه. نمی دونستم با شوهرش و نوزادی که پنجاه سال پیش توی شالیزارها گم کرده بود، قرار ملاقات داره.
خاله کلثوم غریب بود. خدا هم خواست غریبانه بره. خواست که مردمی مثل من که یه عمر از رنجی که اون برده بی خبر بودیم، سر جنازه ش نباشن. خواست اون با تشییع فرشته ها به بهشت بره، نه با ازدحام آدمایی که ترس از یه ویروس، وحشت زده شون کرده. ویروسی که درد و رنج ناشی از اون با غم و مشقت یه شب از هشتاد سال عمر خاله کلثوم برابری نمی کنه.
🔺خاله کلثوم الآن نشسته روبروی خدا و مثل همیشه خجالت می کشه حرف بزنه. خدا میگه: "خاله کلثوم! خیلی سختی کشیدی؟" با شرم و لبخند میگه: "نه، راحت بود." خدا میگه: "چرا هیچ وقت از من گله نکردی؟" میگه: "جز خوبی از شما ندیدم." خدا میگه: "حتی وقتی بچه ت رو ازت گرفتم؟" میگه: "قابل شما رو نداشت." خدا میگه: "حتی وقتی شوهرتو بردم و با پنج تا یتیم تنهات گذاشتم؟" میگه: "تنها نبودم. سایه ی شما روی سرم بود." خدا میگه: "چرا از بدی های مردم شکایتی نکردی؟" میگه: "چون شما رو داشتم." خدا میگه: "چرا هیچ وقت کسی رو نفرین نکردی؟" میگه: "اونام گرفتار بودن. دعاشون می کردم."
🔺خدا سکوت می کنه. فرشته ها اشک می ریزن. خدا به اونها میگه: "حالا فهمیدین چرا گفتم بهش سجده کنین؟" فرشته ها گریه کنان به خاک می افتن و به خاله کلثوم سجده می کنن. اما خاله کلثوم سرشو بلند نمی کنه. مثل همیشه با خجالت داره با گوشه ی چارقدش بازی می کنه...
✨🆔 @afshinala ✨
🔺 کانال اشعار و یادداشتهای افشین علا🔺
https://b2n.ir/686271
🔺شاید هر کس جای اون بود خسته می شد، ناله می کرد، یا این که از زمین و زمان گله داشت. اما خاله کلثوم حتی یه بار از چیزی گله نکرد. از کسی خواهش نکرد. لبخندش رو هم از هیچ کس دریغ نمی کرد. حتی برای دیگران هم دعا می کرد و بعضی شب ها توی حسینیه ی کوچیک روستا می خوابید و تا حاجت مردمو نمی گرفت برنمی گشت.
🔺بچه های خاله کلثوم بزرگ شدن و همگی رفتن خونه ی بخت و برای خودشون کسی شدن. اما به قیمت یه عمر پادرد و دست درد و کمردرد خاله کلثوم. به قیمت شب بیداری ها و اشک ریختن های پنهانی. به قیمت شبها گرسنه خوابیدن به امید این که به هر کدوم از بچه هاش یه لقمه غذا بیشتر برسه. به قیمت حرف زور شنیدن از زمین دارها و سر به زیر انداختن و خون دل خوردن و حرفی نزدن. به قیمت هیزم جمع کردن توی فصل سرما و باد زدن سر و صورت بچه ها توی شب های گرم و شرجی تابستون و روندن پشه ها از حریم امن خواب معصومانه شون. به قیمت سالها توی جنگل گشتن و چیدن گیاهانی که بتونه دوای درد و مرهم تب بچه هاش باشه در مواقع بیماری. به قیمت یه سال جون کندن برای خریدن پارچه ی شب عید و دوختن لباس هایی که به سختی کفاف پوشوندن تن پنج سر عائله رو می داد. به قیمت یه عمر پنهان کردن داغ مرگ همسر و در گلو نگه داشتن بغض مرگ اولین نوزادش.
🔺اون روز خاله کلثوم باید می رفت نشا. اما کسی نبود که نوزادش رو به اون بسپره. پس اونو به کولش بست و با خودش برد سر زمین و زیر سایه ی یه درخت خوابوندش. اما وقتی از سر کار برگشت اثری از بچه نبود. کسی نمی دونه خاله کلثوم چی کشید وقتی که تن کوچولو و بی جان پاره ی جگرش رو توی گل و لای شالیزار پیدا کرد.
🔺اما باز هم لبخندشو از کسی دریغ نکرد. داغ بچه شو پنجاه سال توی دلش نگه داشت. تا همین چند ماه پیش که پسر بزرگش که شاعره و آدم سرشناسی هم هست، منظومه ی مرگ اون نوزاد رو سرود و برای مادر خوند. شاید برای اولین بار بود که خاله کلثوم لبخند از لبش پرید و ناله ای کرد و گفت: نخون!
🔺شب یلدای امسال مهمون خونه شون بودم. پسرا و عروسا و نوه ها دورش جمع بودن. اما خاله کلثوم دیگه اون خاله کلثوم سابق نبود. کوچولو شده بود. مچاله شده بود. حواسش رو هم از دست داده بود. حتی منو که دوست صمیمی پسرش بودم نشناخت. اما بازم به فکر پذیرایی از من بود. به فکر این که از تمام خوراکی های اون سفره ی رنگارنگ بردارم و بخورم. و باز هم لبخند بود که از لبش دور نمی شد.
🔺نمی دونستم آخرین باریه که سر سفره ی خاله کلثوم می شینم. نمی دونستم که اون شب، پایان یلدای طولانی و پر از غم و رنج عمر خاله کلثومه. نمی دونستم با شوهرش و نوزادی که پنجاه سال پیش توی شالیزارها گم کرده بود، قرار ملاقات داره.
خاله کلثوم غریب بود. خدا هم خواست غریبانه بره. خواست که مردمی مثل من که یه عمر از رنجی که اون برده بی خبر بودیم، سر جنازه ش نباشن. خواست اون با تشییع فرشته ها به بهشت بره، نه با ازدحام آدمایی که ترس از یه ویروس، وحشت زده شون کرده. ویروسی که درد و رنج ناشی از اون با غم و مشقت یه شب از هشتاد سال عمر خاله کلثوم برابری نمی کنه.
🔺خاله کلثوم الآن نشسته روبروی خدا و مثل همیشه خجالت می کشه حرف بزنه. خدا میگه: "خاله کلثوم! خیلی سختی کشیدی؟" با شرم و لبخند میگه: "نه، راحت بود." خدا میگه: "چرا هیچ وقت از من گله نکردی؟" میگه: "جز خوبی از شما ندیدم." خدا میگه: "حتی وقتی بچه ت رو ازت گرفتم؟" میگه: "قابل شما رو نداشت." خدا میگه: "حتی وقتی شوهرتو بردم و با پنج تا یتیم تنهات گذاشتم؟" میگه: "تنها نبودم. سایه ی شما روی سرم بود." خدا میگه: "چرا از بدی های مردم شکایتی نکردی؟" میگه: "چون شما رو داشتم." خدا میگه: "چرا هیچ وقت کسی رو نفرین نکردی؟" میگه: "اونام گرفتار بودن. دعاشون می کردم."
🔺خدا سکوت می کنه. فرشته ها اشک می ریزن. خدا به اونها میگه: "حالا فهمیدین چرا گفتم بهش سجده کنین؟" فرشته ها گریه کنان به خاک می افتن و به خاله کلثوم سجده می کنن. اما خاله کلثوم سرشو بلند نمی کنه. مثل همیشه با خجالت داره با گوشه ی چارقدش بازی می کنه...
✨🆔 @afshinala ✨
🔺 کانال اشعار و یادداشتهای افشین علا🔺
https://b2n.ir/686271
Forwarded from Deleted Account
خبرگزاری هنر ایران
افشین علا: پروین اعتصامی نماد یک شاعر آموزگار است / شاعرانگی فقط سیر در عوالم دوردست نیست
افشین علا، پروین اعتصامی را نماد یک شاعر آموزگار دانست که با تکیه بر آموزههای فرهنگ ادبیات و آیین ایرانیان، شعرهایی را از خود به جا گذاشت که هرگز کهنه نخواهد شد.
🔸کرونا🔸
آیا گمان کردیم
تنها گنه کارانِ پیش از ما
مشمول آیات بلا بودند؟
تنها ثمود و عاد
از فرط بدکاری به زاری مبتلا بودند؟
بار گناه رفتگان آیا
سنگین تر از ما بود؟
یا خون ما رنگین تر از آنان؟
ما ماجرای رفتگان را داستان دیدیم
ما سنگ باران عقوبت را
اوهام عهد باستان دیدیم
اما خدا با خرده ویروسی
ناگه به ترسی سایه گستر مبتلامان کرد
در چنگ کابوسی
از مرگ هم بدتر، رهامان کرد
شاید توانستیم
از چنگ این ویروس بگریزیم
شاید به کام مرگ بشتابیم
اما خدا را شکر دانستیم
چون ذره، ناچیزیم
در دره های کهکشان،چون کرم شب تابیم...
✍🏻افشین علا
🗓اسفند 98
✨🆔 @afshinala ✨
🔺 کانال اشعار و یادداشتهای افشین علا🔺
آیا گمان کردیم
تنها گنه کارانِ پیش از ما
مشمول آیات بلا بودند؟
تنها ثمود و عاد
از فرط بدکاری به زاری مبتلا بودند؟
بار گناه رفتگان آیا
سنگین تر از ما بود؟
یا خون ما رنگین تر از آنان؟
ما ماجرای رفتگان را داستان دیدیم
ما سنگ باران عقوبت را
اوهام عهد باستان دیدیم
اما خدا با خرده ویروسی
ناگه به ترسی سایه گستر مبتلامان کرد
در چنگ کابوسی
از مرگ هم بدتر، رهامان کرد
شاید توانستیم
از چنگ این ویروس بگریزیم
شاید به کام مرگ بشتابیم
اما خدا را شکر دانستیم
چون ذره، ناچیزیم
در دره های کهکشان،چون کرم شب تابیم...
✍🏻افشین علا
🗓اسفند 98
✨🆔 @afshinala ✨
🔺 کانال اشعار و یادداشتهای افشین علا🔺
به مناسبت تقارن نوروز با شهادت امام موسی کاظم (ع)
🕌در هوای کاظمین🕌
سال، نو شد سفره ی باب الحوائج، باز نیز
سوگوارانیم، اما با خوشی دمساز نیز
بی پر و بالیم، اما شد مهیا باز هم
در هوای کاظمینش فرصت پرواز نیز
گرچه دنیا مبتلا شد بر گزندی لاعلاج
آید از موسای کاظم مژده ی اعجاز نیز
سوی ایران کن نگاهی ای امام هفتمین
خاصه چون با توس باشد در جهان، ممتاز نیز
مضجع اولاد پاکت را بری ساز از بلا
زین معما پرده بگشا، برملا کن راز نیز
چون نفس همچون قفس تنگ است و می سوزم ز تب
تاب خاموشی ندارم طاقت ابراز نیز
نسخه ای بفرست یا باب الحوایج سوی ما
در بساط داغداران، نغمه و آواز نیز
دستمالی خیس بر پیشانی تب دار قم
مرهمی بر زخم های مشهد و شیراز نیز
باز کن در را به روی خیل زوار رضا
درد طاقت سوز خواهد لطف داروساز نیز
از خدا خواهم که باشد سال نو پایان غم
باشد این نوروز بر رفع بلا آغاز نیز
افشین علا
🌷نوروز 99🌷
✨🆔 @afshinala ✨
🔺 کانال اشعار و یادداشتهای افشین علا🔺
🕌در هوای کاظمین🕌
سال، نو شد سفره ی باب الحوائج، باز نیز
سوگوارانیم، اما با خوشی دمساز نیز
بی پر و بالیم، اما شد مهیا باز هم
در هوای کاظمینش فرصت پرواز نیز
گرچه دنیا مبتلا شد بر گزندی لاعلاج
آید از موسای کاظم مژده ی اعجاز نیز
سوی ایران کن نگاهی ای امام هفتمین
خاصه چون با توس باشد در جهان، ممتاز نیز
مضجع اولاد پاکت را بری ساز از بلا
زین معما پرده بگشا، برملا کن راز نیز
چون نفس همچون قفس تنگ است و می سوزم ز تب
تاب خاموشی ندارم طاقت ابراز نیز
نسخه ای بفرست یا باب الحوایج سوی ما
در بساط داغداران، نغمه و آواز نیز
دستمالی خیس بر پیشانی تب دار قم
مرهمی بر زخم های مشهد و شیراز نیز
باز کن در را به روی خیل زوار رضا
درد طاقت سوز خواهد لطف داروساز نیز
از خدا خواهم که باشد سال نو پایان غم
باشد این نوروز بر رفع بلا آغاز نیز
افشین علا
🌷نوروز 99🌷
✨🆔 @afshinala ✨
🔺 کانال اشعار و یادداشتهای افشین علا🔺
🔆 علت پيدايش هستي 🔆
ذات حق خواست به خاک، آب حیاتی بفرستد
پی احیای جمادات، نباتی بفرستد
تا خرد تر کند ازعشق، سر خامه خود را
خواست برصفحه اعجاز دواتی بفرستد
خواست تا فاش شود علت پیدایش هستی
تا به حیرانی ما صبر وثباتی بفرستد
تا ببینیم درآئینه او حسن خدارا
خواست در قالب احمد حسناتی بفرستد
تا مبارک شود ایام برای همه عالم
خواست با نام محمد برکاتی بفرستد
تا شود شیوه رفتار بشر، معتدل ازاو
سرو موزون حرکات وسکناتی بفرستد
تا که از تیربلا دور بمانیم به محشر
ز امان نامه ی ابروش براتی بفرستد
تا بیابیم یقین، برلب پیغمبر اُمّی
خواست درقالب قرآن کلماتی بفرستد
نتواند که بخواند نتواند بنویسد
ولی از فضل خود اورا درجاتی بفرستد
با علی بن ابیطالبِ او سوی خلایق
بهر ادراک خود، ازخویش صفاتی بفرستد
خواست بعداز شب معراج زپیدایش زهرا
به سراپرده عفت نفحاتی بفرستد
نقشی از جود کشد با حَسَنش برهمه عالم
با حسینش زفَلَک، فُلک نجاتی بفرستد
خواست ازگنج خرد با نفس جعفرصادق
به در خانه اندیشه زکاتی بفرستد
همه ی جان جهان بود و خدا خواست برایش
همه ی عالم هستی صلواتی بفرستد
✍🏻افشين علا
✳️کانال اشعار و یادداشت های افشین علا✳️
@afshinala
https://b2n.ir/82366
ذات حق خواست به خاک، آب حیاتی بفرستد
پی احیای جمادات، نباتی بفرستد
تا خرد تر کند ازعشق، سر خامه خود را
خواست برصفحه اعجاز دواتی بفرستد
خواست تا فاش شود علت پیدایش هستی
تا به حیرانی ما صبر وثباتی بفرستد
تا ببینیم درآئینه او حسن خدارا
خواست در قالب احمد حسناتی بفرستد
تا مبارک شود ایام برای همه عالم
خواست با نام محمد برکاتی بفرستد
تا شود شیوه رفتار بشر، معتدل ازاو
سرو موزون حرکات وسکناتی بفرستد
تا که از تیربلا دور بمانیم به محشر
ز امان نامه ی ابروش براتی بفرستد
تا بیابیم یقین، برلب پیغمبر اُمّی
خواست درقالب قرآن کلماتی بفرستد
نتواند که بخواند نتواند بنویسد
ولی از فضل خود اورا درجاتی بفرستد
با علی بن ابیطالبِ او سوی خلایق
بهر ادراک خود، ازخویش صفاتی بفرستد
خواست بعداز شب معراج زپیدایش زهرا
به سراپرده عفت نفحاتی بفرستد
نقشی از جود کشد با حَسَنش برهمه عالم
با حسینش زفَلَک، فُلک نجاتی بفرستد
خواست ازگنج خرد با نفس جعفرصادق
به در خانه اندیشه زکاتی بفرستد
همه ی جان جهان بود و خدا خواست برایش
همه ی عالم هستی صلواتی بفرستد
✍🏻افشين علا
✳️کانال اشعار و یادداشت های افشین علا✳️
@afshinala
https://b2n.ir/82366
🏳️استغاثه به قمر بنی هاشم🏳️
کهکشانا! به شب تیره، شهابی بفرست
سوی ما تب زدگان، طاقت و تابی بفرست
جمله گشتیم گرفتار به گودال گناه
ماه من! بر لب این چاه، طنابی بفرست
شد زمستان و ز مستان، شده میخانه تهی
ساقیا جانب ما باده ی نابی بفرست
سوی ما روسیهان با مژه بر هم زدنی
مژده ای نیز پی رفع عذابی بفرست
تا بخوانیم خدا را و اجابت شنویم
با همان دست قلم گشته کتابی بفرست
از همان مشک که چون اشک تو افتاد به خاک
سوی ما تشنه لبان، جرعه ی آبی بفرست
به حسینت قسم از جانب بین الحرمین
بین بیماری و این ملک، حجابی بفرست
چشم بیدار پزشکان و پرستاران را
روشنایی بده و فرصت خوابی بفرست
سوی این قوم که یک عمر صدایت زده اند
یا اباالفضل علمدار! جوابی بفرست
✍🏻افشین علا
🌱فروردین ۹۹ 🌱
🌷زادروز حضرت اباالفضل العباس (ع)🌷
🔻کانال اشعار و یادداشتهای افشین علا🔻
👉 🆔 @afshinala 👈
کهکشانا! به شب تیره، شهابی بفرست
سوی ما تب زدگان، طاقت و تابی بفرست
جمله گشتیم گرفتار به گودال گناه
ماه من! بر لب این چاه، طنابی بفرست
شد زمستان و ز مستان، شده میخانه تهی
ساقیا جانب ما باده ی نابی بفرست
سوی ما روسیهان با مژه بر هم زدنی
مژده ای نیز پی رفع عذابی بفرست
تا بخوانیم خدا را و اجابت شنویم
با همان دست قلم گشته کتابی بفرست
از همان مشک که چون اشک تو افتاد به خاک
سوی ما تشنه لبان، جرعه ی آبی بفرست
به حسینت قسم از جانب بین الحرمین
بین بیماری و این ملک، حجابی بفرست
چشم بیدار پزشکان و پرستاران را
روشنایی بده و فرصت خوابی بفرست
سوی این قوم که یک عمر صدایت زده اند
یا اباالفضل علمدار! جوابی بفرست
✍🏻افشین علا
🌱فروردین ۹۹ 🌱
🌷زادروز حضرت اباالفضل العباس (ع)🌷
🔻کانال اشعار و یادداشتهای افشین علا🔻
👉 🆔 @afshinala 👈