اگر کتابی را از وسط باز کنی، ممکن است شخصیت خوب داستان را در حال اشتباه ببینی و شخصیت بد را در حال انجام یک کار درست.
اگر همان یک صفحه را بخوانی، شاید درباره هر دو اشتباه قضاوت کنی.
آدمها هم همیناند.
ما معمولاً یک صفحه از زندگیشان را میبینیم؛
یک عصبانیت، یک سکوت، یک شکست، یک تصمیم بد...
اما از فصلهایی که قبل از آن گذشته خبر نداریم.
شاید برای همین است که هرچه بیشتر کسی را میشناسیم، قضاوت کردن دربارهاش سختتر میشود.
هیچکس را با صفحهای که اتفاقی از زندگیاش دیدهای، خلاصه نکن.
@bakelasbashim 1⃣
@bakelasbashim_banu 2⃣
https://eitaa.com/BAKELASBASHIMorg 3⃣
اگر همان یک صفحه را بخوانی، شاید درباره هر دو اشتباه قضاوت کنی.
آدمها هم همیناند.
ما معمولاً یک صفحه از زندگیشان را میبینیم؛
یک عصبانیت، یک سکوت، یک شکست، یک تصمیم بد...
اما از فصلهایی که قبل از آن گذشته خبر نداریم.
شاید برای همین است که هرچه بیشتر کسی را میشناسیم، قضاوت کردن دربارهاش سختتر میشود.
هیچکس را با صفحهای که اتفاقی از زندگیاش دیدهای، خلاصه نکن.
@bakelasbashim 1⃣
@bakelasbashim_banu 2⃣
https://eitaa.com/BAKELASBASHIMorg 3⃣
👍13
🔹صیادی دامی گسترد و کبوتر و یارانش در آن افتادند. پرندگان با همدستی دام را از زمین کندند و به هوا پریدند.
زاغی که ناظر ماجرا بود، کنجکاو شد و پیِ آنها پرواز کرد تا پایان کار را ببیند.
🔹کبوتران نزد یک سنجاب فرود آمدند؛ سنجاب بندها را با دندان برید، همگی را نجات داد و آرام به حفرهٔ درختش بازگشت.
🔹زاغ با دیدن این وفاداری و هوش، شیفته شد و بر شاخهٔ کنار لانه نشست و پیوند دوستی خواست.
🔹سنجاب از پناهگاهش گفت: «دوستی ما شدنی نیست؛ عاقل دنبال کار محال نمیرود. تو شکارچی هستی و من لقمه؛ لقمه و شکارچی چطور با هم برادر شوند؟»
🔹زاغ سوگند خورد که نیت بدی ندارد و گفت تا جواب موافق نگیرد از آنجا نمیرود.
🔹سنجاب پاسخ داد: «دشمنی ۲ جور است: یکی موقتی که با گذر زمان و گذشت فراموش میشود؛ دیگری دشمنیِ ذاتی و ریشهدار، مثل رابطهٔ آب و آتش.
🔹 آب هرچه از گرما داغ شود، دستآخر آتش را خاموش میکند. دل بستن به دشمنِ ذاتی، مثل مار در دست گرفتن است؛ هرچقدر هم افسونگر باشی، بالاخره زهرش را میریزد.»
#حکایت
@bakelasbashim 1⃣
@bakelasbashim_banu 2⃣
https://eitaa.com/BAKELASBASHIMorg 3⃣
زاغی که ناظر ماجرا بود، کنجکاو شد و پیِ آنها پرواز کرد تا پایان کار را ببیند.
🔹کبوتران نزد یک سنجاب فرود آمدند؛ سنجاب بندها را با دندان برید، همگی را نجات داد و آرام به حفرهٔ درختش بازگشت.
🔹زاغ با دیدن این وفاداری و هوش، شیفته شد و بر شاخهٔ کنار لانه نشست و پیوند دوستی خواست.
🔹سنجاب از پناهگاهش گفت: «دوستی ما شدنی نیست؛ عاقل دنبال کار محال نمیرود. تو شکارچی هستی و من لقمه؛ لقمه و شکارچی چطور با هم برادر شوند؟»
🔹زاغ سوگند خورد که نیت بدی ندارد و گفت تا جواب موافق نگیرد از آنجا نمیرود.
🔹سنجاب پاسخ داد: «دشمنی ۲ جور است: یکی موقتی که با گذر زمان و گذشت فراموش میشود؛ دیگری دشمنیِ ذاتی و ریشهدار، مثل رابطهٔ آب و آتش.
🔹 آب هرچه از گرما داغ شود، دستآخر آتش را خاموش میکند. دل بستن به دشمنِ ذاتی، مثل مار در دست گرفتن است؛ هرچقدر هم افسونگر باشی، بالاخره زهرش را میریزد.»
#حکایت
@bakelasbashim 1⃣
@bakelasbashim_banu 2⃣
https://eitaa.com/BAKELASBASHIMorg 3⃣
👍7