بصیر
352 subscribers
1.5K photos
19 videos
181 files
496 links
طراحان انقلاب اسلامی بصیر
حوزه فعالیت : نشر فرهنگ جهاد و شهادت

http://t.me/itdmcbot?start=basir

#گپ

ارتباط با ادمین (پیام ناشناس) :
https://telegram.me/dar2delbot?start=send_63mK94
ارتباط با ادمین:
@basirir_admin

https://eitaa.com/basir
Download Telegram
شهید گمنام

تو چه کرده ای ؟
کِه خدا
همه ات رٰا
بَرای خودَش خواست
وَ نصیبِ مٰا
چیزی نگذاشت !
حَتیٰ نامی ، نشانی ...

طرح: [🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
لحظه اعلام خبر شهادت شهید مدافع حرم علیرضا بابایی به دختر کوچکش

من صبر و تحمل ندارم
باید از حضرت زینب (س) یاد بگیرم

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
کار فرهنگی و کار هنری شما که روایت آن جهاد مقدس هست، جهاد است. امام خامنه ای (مدظله العالی)

هر گونه استفاده از تصاویر، که موجب نشر فرهنگ جهاد و شهادت شود موجب خوشحالی و رضایت ماست.

ایده ها و تصاویر خود را که قابلیت طراحی داشته باشند برای ما ارسال کنید.

@hajghasem83

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
🌹بصیر ::: instagram.com/basir_ir/ ]
[🌹بصیر ::: Profile.igap.net/basir_ir ]
پس از جمع آوری تمثال شهدا در سطح شهر شیراز، بیانیه ای تهیه شده که قرار هست از طرف جامعه هنری استان فارس ارسال شود شما هم درصورت تمایل می توانید یکی از امضا کنندگان این بیانیه باشید و به دوستان دیگر هم اعلام بفرمایید .

ارسال اسامی به :
@hajghasem83

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
درپی جمع آوری تمثال شهدا در سطح شهر شیراز، جامعه هنری استان فارس، این حرکت را زیبنده سومین حرم اهل بیت (ع) ندانسته و در پی این اقدام بیانیه ای را صادر نموده است. متن این بیانیه بدین شرح است:


«بسم رب الشهدا والصدقین

شهدا، این فرزندان انقلاب اسلامی، متعلق به همه ملت ایران هستند. حفظ حرمت ایشان بر تمامی مسئولان، گروهها، اقشار و طیف های مختلف سیاسی و اجتماعی واجب می باشد.

تمام مسئولان و طیف های سیاسی اجتماعی باید بدانند حفظ حرمت جایگاه و شانیت شهدا، خط قرمز نظام جمهوری اسلامی ایران است و هر کسی در هر کسوت و مسئولیتی که بخواهد کوچکترین بی حرمتی را نسبت به ساحت مقدس ایشان را داشته باشد بشدت محکوم و بلاشک طرد شده است.

جامعه هنری استان فارس، جمع آوری تمثال شهدا در سطح شهر شیراز، را برنتافته و
اعتراض شدید خود را اعلام و خواستار رسیدگی سریع مسئولین به این حرکت نازیبا و ناشایست می باشد.

آنچه که در رسانه ها منتشر گردیده است، سازمان منظر و زیباسازی شهرداری شیراز این اقدام را مبنی بر تعویض و نوشدن اعلام و جمع آوری نموده است؛ فلذا، جامعه هنری فارس، بی صبرانه منتظر جایگزینی مناسب، درخورشان و به جای تمثال های مبارک شهدا، در تمامی سطح خیابانهای سومین حرم اهل بیت(ع) هستند.

الوعده وفا

همچنین، جامعه هنری استان فارس اعلام میدارد که در تدارک آماده سازی تمثال مبارک شهدا ونصب در تمامی سطح شهر شیراز، سازمان منظر و زیباسازی شهرداری شهر شیراز را یاری خواهد داد.

والسلام علیکم والرحمه الله»

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
نورهای شهرم را خاموش نکنید.

اعتراض طراحان گرافیک به جمع آوری تمثال شهدا در سطح شهر شیراز

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
نورهای شهرم را خاموش نکنید.

اعتراض طراحان گرافیک به جمع آوری تمثال شهدا در سطح شهر شیراز

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
شهر بدون شهدا
شهر مردگان است

اعتراض طراحان گرافیک به جمع آوری تمثال شهدا در سطح شهر شیراز

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
نورهای شهرم را خاموش نکنید.

اعتراض طراحان گرافیک به جمع آوری تمثال شهدا در سطح شهر شیراز

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
نورهای شهرم را خاموش نکنید.

اعتراض طراحان گرافیک به جمع آوری تمثال شهدا در سطح شهر شیراز

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
کجایند مردان بی ادعا

اعتراض طراحان گرافیک به جمع آوری تمثال شهدا در سطح شهر شیراز

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
یا زهرا(س)

فیلم سینمایی
به کبودی یاس

تقدیم به روح بلند
شهید عبدالحسین برونسی

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
شهیدان
هویت شهر من

اعتراض طراحان گرافیک به جمع آوری تمثال شهدا در سطح شهر شیراز

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
ای شهید
دلم را
برایت آماده کرده ام

به کدامین
نشانی ارسالش کنم...؟

طرح: [🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
#داستان_بدون_تو_هرگز
#قسمت اول مردهای عوضی


همیشه از پدرم متنفر بودم … مادر و خواهرهام رو خیلی دوست داشتم اما پدرم رو نه … آدم عصبی و بی حوصله ای بود … اما بد اخلاقیش به کنار … می گفت: دختر درس می خواد بخونه چکار؟ … نگذاشت خواهر بزرگ ترم تا 14 سالگی بیشتر درس بخونه … دو سال بعد هم عروسش کرد …اما من، فرق داشتم … من عاشق درس خوندن بودم … بوی کتاب و دفتر، مستم می کرد … می تونم ساعت ها پای کتاب بشینم و تکان نخورم … مهمتر از همه، می خواستم درس بخونم، برم سر کار و از اون زندگی و اخلاق گند پدرم خودم رو نجات بدم…چند سال که از ازدواج خواهرم گذشت … یه نتیجه دیگه هم به زندگیم اضافه شد … به هر قیمتی شده نباید ازدواج کنی …شوهر خواهرم بدتر از پدرم، همسر ناجوری بود … یه ارتشی بداخلاق و بی قید و بند … دائم توی مهمونی های باشگاه افسران، با اون همه فساد شرکت می کرد … اما خواهرم اجازه نداشت، تنهایی پاش رو از توی خونه بیرون بزاره … مست هم که می کرد، به شدت خواهرم رو کتک می زد…این بزرگ ترین نتیجه زندگی من بود … مردها همه شون عوضی هستن … هرگز ازدواج نکن …
هر چند بالاخره، اون روز برای منم رسید … روزی که پدرم گفت … هر چی درس خوندی، کافیه …

شادی روح شهدا صلوات

برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
#داستان_بدون_تو_هرگز
#قسمت دوم ترک تحصیل

بالاخره اون روز از راه رسید … موقع خوردن صبحانه، همون طور که سرش پاین بود … با همون اخم و لحن تند همیشگی گفت … هانیه … دیگه لازم نکرده از امروز بری مدرسه …تا این جمله رو گفت، لقمه پرید توی گلوم …وحشتناک ترین حرفی بود که می تونستم اون موقع روز بشنوم … بعد از کلی سرفه، در حالی که هنوز نفسم جا نیومده بود … به زحمت خودم رو کنترل کردم و گفتم … ولی من هنوز دبیرستان …خوابوند توی گوشم … برق از سرم پرید … هنوز توی شوک بودم که اینم بهش اضافه شد …- همین که من میگم … دهنت رو می بندی میگی چشم… درسم درسم … تا همین جاشم زیادی درس خوندی …
از جاش بلند شد … با داد و بیداد اینها رو می گفت و می رفت … اشک توی چشم هام حلقه زده بود … اما اشتباه می کرد، من آدم ضعیفی نبودم که به این راحتی عقب نشینی کنم…از خونه که رفت بیرون … منم وسایلم رو جمع کردم و راه افتادم برم مدرسه … مادرم دنبالم دوید توی خیابون …- هانیه جان، مادر … تو رو قرآن نرو … پدرت بفهمه بدجور عصبانی میشه … برای هر دومون شر میشه مادر … بیا بریم خونه …اما من گوشم بدهکار نبود … من اهل تسلیم شدن و زور شنیدن نبودم … به هیچ قیمتی .
ادامه دارد ...

شادی روح شهدا صلوات

برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
#داستان_بدون_تو_هرگز
#قسمت سوم آتش

چند روز به همین منوال می رفتم مدرسه … پدرم هر روز زنگ می زد خونه تا مطمئن بشه من خونه ام … می رفتم و سریع برمی گشتم … مادرم هم هر دفعه برای پای تلفن نیومدن من، یه بهانه میاورد … تا اینکه اون روز، پدرم زودتر برگشت …با چشم های سرخش که از شدت عصبانیت داشت از حدقه بیرون می زد … بهم زل زده بود … همون وسط خیابون حمله کرد سمتم …موهام رو چنگ زد و با خودش من رو کشید تو …اون روز چنان کتکی خوردم که تا چند روز نمی تونستم درست راه برم … حالم که بهتر شد دوباره رفتم مدرسه … به زحمت می تونستم روی صندلی های چوبی مدرسه بشینم …
هر دفعه که پدرم می فهمید بدتر از دفعه قبل کتک می خوردم… چند بار هم طولانی مدت زندانی شدم … اما عقب نشینی هرگز جزء صفات من نبود …بالاخره پدرم رفت و پرونده ام رو گرفت … وسط حیاط آتیشش زد … هر چقدر التماس کردم … نمرات و تلاش های تمام اون سال هام جلوی چشم هام می سوخت … هرگز توی عمرم عقب نشینی نکرده بودم اما این دفعه فرق داشت … اون آتش داشت جگرم رو می سوزوند … تا چند روز بعدش حتی قدرت خوردن یه لیوان آب رو هم نداشتم … خیلی داغون بودم …بعد از این سناریوی مفصل، داستان عروس کردن من شروع شد … اما هر خواستگاری میومد جواب من، نه بود … و بعدش باز یه کتک مفصل … علی الخصوص اونهایی که پدرم ازشون بیشتر خوشش می اومد … ولی من به شدت از ازدواج و دچار شدن به سرنوشت مادر و خواهرم وحشت داشتم … ترجیح می دادم بمیرم اما ازدواج کنم …تا اینکه مادر علی زنگ زد

شادی روح شهدا صلوات

برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
#داستان_بدون_تو_هرگز
#قسمت چهارم نقشه بزرگ


به خدا توسل کردم و چهل روز روزه نذر کردم … التماس می کردم … خدایا! تو رو به عزیزترین هات قسم … من رو از این شرایط و بدبختی نجات بده …هر خواستگاری که زنگ می زد، مادرم قبول می کرد … زن صاف و ساده ای بود … علی الخصوص که پدرم قصد داشت هر چه زودتر از دست دختر لجباز و سرسختش خلاص بشه…تا اینکه مادر علی زنگ زد و قرار خواستگاری رو گذاشت …
شب که به پدرم گفت، رنگ صورتش عوض شد … طلبه است؟ … چرا باهاشون قرار گذاشتی؟ … ترجیح میدم آتیشش بزنم اما بهاین جماعت ندم … عین همیشه داد می زد و اینها رو می گفت …مادرم هم بهانه های مختلف می آورد … آخر سر قرار شد بیان که آبرومون نره … اما همون جلسه اول، جواب نه بشنون… ولی به همین راحتی ها نبود … من یه ایده فوق العاده داشتم … نقشه ای که تا شب خواستگاری روش کار کردم…به خودم گفتم … خودشه هانیه … این همون فرصتیه که از خدا خواسته بودی … از دستش نده …علی، جوان گندم گون، لاغر و بلندقامتی بود …نجابت چهره اش همون روز اول چشمم رو گرفت … کمی دلم براش می سوخت اما قرار بود قربانی نقشه من بشه …یک ساعت و نیم با هم صحبت کردیم … وقتی از اتاق اومدیم بیرون … مادرش با اشتیاق خاصی گفت … به به … چه عجب … هر چند انتظار شیرینی بود اما دهن مون رو هم می تونیم شیرین کنیم یا …مادرم پرید وسط حرفش … حاج خانم، چه عجله ایه… اینها جلسه اوله همدیگه رو دیدن… شما اجازه بدید ما با هم یه صحبت کنیمبعد …- ولی من تصمیمم رو توی همین یه جلسه گرفتم … اگر نظر علی آقا هم مثبت باشه، جواب من مثبته …این رو که گفتم برق همه رو گرفت … برق شادی خانواه داماد رو … برق تعجب پدر و مادر من رو …پدرم با چشم های گرد، متعجب و عصبانی زل زده بودتوی چشم های من … و من در حالی که خنده ی پیروزمندانه ای روی لب هام بود بهش نگاه می کردم … می دونستم حاضره هر کاری بکنه ولی دخترش رو به یه طلبه نده …
ادامه دارد ...

شادی روح شهدا صلوات

برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دختری که با مداحی سید رضا نریمانی متحول شد

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
اگر شُکر این انقلاب را نگوئیم ،
کُفرش را گفته ایم
و اگر در جهتش گام برنداریم ،
ناگزیر بر ضد آن عمل نموده ایم !

شهید علی حاتمی

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]