#داستان_بدون_تو_هرگز
#قسمت بیست و ششم رگ یاب
اون شب علی مثل همیشه دیر وقت و خسته اومد خونه …رفتم جلوی در استقبالش … بعد هم سریع رفتم براش شام بیارم … دنبالم اومد توی آشپزخونه …- چرا اینقدر گرفته ای؟
حسابی جا خوردم … من که با لبخند و خوشحالی رفته بودم استقبال!! … با تعجب، چشم هام رو ریز کردم و زل زدم بهش… خنده اش گرفت …- این بار دیگه چرا اینطوری نگام می کنی؟ …
– علی … جون من رو قسم بخور … تو ذهن آدم ها رو می خونی؟ …صدای خنده اش بلندتر شد … نیشگونش گرفتم …
– ساکت باش بچه ها خوابن …صداش رو آورد پایین تر …هنوز می خندید …
– قسم خوردن که خوب نیست … ولی بخوای قسمم می خورم… نیازی به ذهن خونی نیست … روی پیشونیت نوشته …رفت توی حال و همون جا ولو شد …
– دیگه جون ندارم روی پا بایستم …با چایی رفتم کنارش نشستم …
– راستش امروز هر کار کردم نتونستم رگ پیدا کنم … آخر سر، گریه همه در اومد … دیگه هیچکی نذاشت ازش رگ بگیرم… تا بهشون نگاه می کردم مثل صاعقه در می رفتن…
– اینکه ناراحتی نداره … بیا روی رگ های من تمرین کن …
– جدی؟لای چشمش رو باز کرد …
– رگ مفته … جایی هم که برای در رفتن ندارم …
و دوباره خندید … منم با خنده سرم رو بردم دم گوشش …
– پیشنهاد خودت بود ها … وسط کار جا زدی، نزدی …
و با خنده مرموزانه ای رفتم توی اتاق و وسایلم رو آوردم …
شادی روح شهدا صلوات
برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
#قسمت بیست و ششم رگ یاب
اون شب علی مثل همیشه دیر وقت و خسته اومد خونه …رفتم جلوی در استقبالش … بعد هم سریع رفتم براش شام بیارم … دنبالم اومد توی آشپزخونه …- چرا اینقدر گرفته ای؟
حسابی جا خوردم … من که با لبخند و خوشحالی رفته بودم استقبال!! … با تعجب، چشم هام رو ریز کردم و زل زدم بهش… خنده اش گرفت …- این بار دیگه چرا اینطوری نگام می کنی؟ …
– علی … جون من رو قسم بخور … تو ذهن آدم ها رو می خونی؟ …صدای خنده اش بلندتر شد … نیشگونش گرفتم …
– ساکت باش بچه ها خوابن …صداش رو آورد پایین تر …هنوز می خندید …
– قسم خوردن که خوب نیست … ولی بخوای قسمم می خورم… نیازی به ذهن خونی نیست … روی پیشونیت نوشته …رفت توی حال و همون جا ولو شد …
– دیگه جون ندارم روی پا بایستم …با چایی رفتم کنارش نشستم …
– راستش امروز هر کار کردم نتونستم رگ پیدا کنم … آخر سر، گریه همه در اومد … دیگه هیچکی نذاشت ازش رگ بگیرم… تا بهشون نگاه می کردم مثل صاعقه در می رفتن…
– اینکه ناراحتی نداره … بیا روی رگ های من تمرین کن …
– جدی؟لای چشمش رو باز کرد …
– رگ مفته … جایی هم که برای در رفتن ندارم …
و دوباره خندید … منم با خنده سرم رو بردم دم گوشش …
– پیشنهاد خودت بود ها … وسط کار جا زدی، نزدی …
و با خنده مرموزانه ای رفتم توی اتاق و وسایلم رو آوردم …
شادی روح شهدا صلوات
برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
Telegram
بصیر
طراحان انقلاب اسلامی بصیر
حوزه فعالیت : نشر فرهنگ جهاد و شهادت
http://t.me/itdmcbot?start=basir
#گپ
ارتباط با ادمین (پیام ناشناس) :
https://telegram.me/dar2delbot?start=send_63mK94
ارتباط با ادمین:
@basirir_admin
https://eitaa.com/basir
حوزه فعالیت : نشر فرهنگ جهاد و شهادت
http://t.me/itdmcbot?start=basir
#گپ
ارتباط با ادمین (پیام ناشناس) :
https://telegram.me/dar2delbot?start=send_63mK94
ارتباط با ادمین:
@basirir_admin
https://eitaa.com/basir
يا عَلِىَّ بْنَ مُحَمَّدٍ أَيُّهَا الْهادِى النَّقِىُّ
شهیدم، عیدت مبارک
شهید مدافع حرم
سردار حاج عبدالله اسکندری
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
شهیدم، عیدت مبارک
شهید مدافع حرم
سردار حاج عبدالله اسکندری
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
يا عَلِىَّ بْنَ مُحَمَّدٍ أَيُّهَا الْهادِى النَّقِىُّ
شهیدم، عیدت مبارک
شهید مدافع حرم
سردار حاج حسین همدانی
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
شهیدم، عیدت مبارک
شهید مدافع حرم
سردار حاج حسین همدانی
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]