طرح پوستر خام برای تصویر شهدا
يا عَلِىَّ بْنَ مُحَمَّدٍ أَيُّهَا الْهادِى النَّقِىُّ
شهیدم، عیدت مبارک
فایل با کیفیت در :
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
يا عَلِىَّ بْنَ مُحَمَّدٍ أَيُّهَا الْهادِى النَّقِىُّ
شهیدم، عیدت مبارک
فایل با کیفیت در :
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
پوستر خام تصویر شهدا.png
6.7 MB
طرح پوستر خام برای تصویر شهدا
يا عَلِىَّ بْنَ مُحَمَّدٍ أَيُّهَا الْهادِى النَّقِىُّ
شهیدم، عیدت مبارک
فایل با کیفیت
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
يا عَلِىَّ بْنَ مُحَمَّدٍ أَيُّهَا الْهادِى النَّقِىُّ
شهیدم، عیدت مبارک
فایل با کیفیت
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
أَیْنَ الرَّجَبِیُّون
فصل خونه تکونی دل
دلت رو آب و جارو کن
بهار از راه می رسد ...
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
فصل خونه تکونی دل
دلت رو آب و جارو کن
بهار از راه می رسد ...
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ یَا مُدَبِّرَ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ یَا مُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَ الْأَحْوَالِ حَوِّلْ حَالَنَا إِلَی أَحْسَنِ الْحَالِ.
سال نو و بهار پرطراوت را که نشانه قدرت لایزال الهی و تجدید حیات طبیعت می باشد را به شما اعضای کانال بصیر و خانواده محترم تبریک و تهنیت عرض نموده و سالی سرشار از برکت و معنویت را از درگاه خداوند متعال و سبحان برای شما مسئلت مینماییم.
برای هم دعای شهادت کنیم
گویند مرا به رسم رفاقت دعا کنید
اما شما فقط مرا به قصد شهادت دعا کنید
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
سال نو و بهار پرطراوت را که نشانه قدرت لایزال الهی و تجدید حیات طبیعت می باشد را به شما اعضای کانال بصیر و خانواده محترم تبریک و تهنیت عرض نموده و سالی سرشار از برکت و معنویت را از درگاه خداوند متعال و سبحان برای شما مسئلت مینماییم.
برای هم دعای شهادت کنیم
گویند مرا به رسم رفاقت دعا کنید
اما شما فقط مرا به قصد شهادت دعا کنید
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
Telegram
بصیر
طراحان انقلاب اسلامی بصیر
حوزه فعالیت : نشر فرهنگ جهاد و شهادت
http://t.me/itdmcbot?start=basir
#گپ
ارتباط با ادمین (پیام ناشناس) :
https://telegram.me/dar2delbot?start=send_63mK94
ارتباط با ادمین:
@basirir_admin
https://eitaa.com/basir
حوزه فعالیت : نشر فرهنگ جهاد و شهادت
http://t.me/itdmcbot?start=basir
#گپ
ارتباط با ادمین (پیام ناشناس) :
https://telegram.me/dar2delbot?start=send_63mK94
ارتباط با ادمین:
@basirir_admin
https://eitaa.com/basir
#داستان_بدون_تو_هرگز
#قسمت بیست و هفتم حمله زینبی
بیچاره نمی دونست … بنده چند عدد سوزن و آمپول در سایزهای مختلف توی خونه داشتم … با دیدن من و وسایلم، خنده مظلومانه ای کرد و بلند شد، نشست … از حالتش خنده ام گرفت …
– بزار اول بهت شام بدم … وسط کار غش نکنی مجبور بشم بهت سرم هم بزنم …کارم رو شروع کردم … یا رگ پیدا نمی کردم … یا تا سوزن رو می کردم توی دستش، رگ گم می شد…
هی سوزن رو می کردم و در می آوردم … می انداختم دور و بعدی رو برمی داشتم … نزدیک ساعت 3 صبح بود که بالاخره تونستم رگش رو پیدا کنم … ناخودآگاه و بی هوا، از خوشحالی داد زدم …
– آخ جون … بالاخره خونت در اومد …یهو دیدم زینب توی در اتاق ایستاده … زل زده بود به ما … با چشم های متعجب و وحشت زده بهمون نگاه می کرد … خندیدم و گفتم …
– مامان برو بخواب … چیزی نیست …انگار با جمله من تازه به خودش اومده بود …
– چیزی نیست؟ … بابام رو تیکه تیکه کردی … اون وقت میگی چیزی نیست؟ … تو جلادی یا مامان مایی؟ … و حمله کرد سمت من …علی پرید و بین زمین و آسمون گرفتش …محکم بغلش کرد…
– چیزی نشده زینب گلم … بابایی مرده … مردها راحت دردشون نمیاد …سعی می کرد آرومش کنه اما فایده ای نداشت … محکم علی رو بغل کرده و برای باباش گریه می کرد … حتی نگذاشت بهش دست بزنم …اون لحظه تازه به خودم اومدم … اونقدر محو کار شده بودم که اصلا نفهمیدم… هر دو دست علی … سوراخ سوراخ … کبود و قلوه کن شده بود …
شادی روح شهدا صلوات
برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
#قسمت بیست و هفتم حمله زینبی
بیچاره نمی دونست … بنده چند عدد سوزن و آمپول در سایزهای مختلف توی خونه داشتم … با دیدن من و وسایلم، خنده مظلومانه ای کرد و بلند شد، نشست … از حالتش خنده ام گرفت …
– بزار اول بهت شام بدم … وسط کار غش نکنی مجبور بشم بهت سرم هم بزنم …کارم رو شروع کردم … یا رگ پیدا نمی کردم … یا تا سوزن رو می کردم توی دستش، رگ گم می شد…
هی سوزن رو می کردم و در می آوردم … می انداختم دور و بعدی رو برمی داشتم … نزدیک ساعت 3 صبح بود که بالاخره تونستم رگش رو پیدا کنم … ناخودآگاه و بی هوا، از خوشحالی داد زدم …
– آخ جون … بالاخره خونت در اومد …یهو دیدم زینب توی در اتاق ایستاده … زل زده بود به ما … با چشم های متعجب و وحشت زده بهمون نگاه می کرد … خندیدم و گفتم …
– مامان برو بخواب … چیزی نیست …انگار با جمله من تازه به خودش اومده بود …
– چیزی نیست؟ … بابام رو تیکه تیکه کردی … اون وقت میگی چیزی نیست؟ … تو جلادی یا مامان مایی؟ … و حمله کرد سمت من …علی پرید و بین زمین و آسمون گرفتش …محکم بغلش کرد…
– چیزی نشده زینب گلم … بابایی مرده … مردها راحت دردشون نمیاد …سعی می کرد آرومش کنه اما فایده ای نداشت … محکم علی رو بغل کرده و برای باباش گریه می کرد … حتی نگذاشت بهش دست بزنم …اون لحظه تازه به خودم اومدم … اونقدر محو کار شده بودم که اصلا نفهمیدم… هر دو دست علی … سوراخ سوراخ … کبود و قلوه کن شده بود …
شادی روح شهدا صلوات
برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
Telegram
بصیر
طراحان انقلاب اسلامی بصیر
حوزه فعالیت : نشر فرهنگ جهاد و شهادت
http://t.me/itdmcbot?start=basir
#گپ
ارتباط با ادمین (پیام ناشناس) :
https://telegram.me/dar2delbot?start=send_63mK94
ارتباط با ادمین:
@basirir_admin
https://eitaa.com/basir
حوزه فعالیت : نشر فرهنگ جهاد و شهادت
http://t.me/itdmcbot?start=basir
#گپ
ارتباط با ادمین (پیام ناشناس) :
https://telegram.me/dar2delbot?start=send_63mK94
ارتباط با ادمین:
@basirir_admin
https://eitaa.com/basir
#داستان_بدون_تو_هرگز
#قسمت بیست و هشتم مجنون علی
تا روز خداحافظی، هنوز زینب باهام سرسنگین بود … تلاش های بی وقفه من و علی هم فایده ای نداشت …علی رفت و منم چند روز بعد دنبالش … تا جایی که می شد سعی کردم بهش نزدیک باشم … لیلی و مجنون شده بودیم … اون لیلای من… منم مجنون اون …روزهای سخت توی بیمارستان صحرایی یکی پس از دیگری می گذشت … مجروح پشت مجروح … کم خوابی و پر کاری … تازه حس اون روزهای علی رو می فهمیدم که نشسته خوابش می برد …من گاهی به خاطر بچه ها برمی گشتم اما برای علی برگشتی نبود …اون می موند و من باز دنبالش … بو می کشیدم کجاست …
تنها خوشحالیم این بود که بین مجروح ها، علی رو نمی دیدم… هر شب با خودم می گفتم … خدا رو شکر … امروز هم علی من سالمه … همه اش نگران بودم با اون تن رنجور و داغون از شکنجه، مجروح هم بشه …بیش از یه سال از شروع جنگ می گذشت … داشتم توی بیمارستان، پانسمان زخم یه مجروح رو عوض می کردم که یهو بند دلم پاره شد … حس کردم یکی داره جانم رو از بدنم بیرون می کشه …زمان زیادی نگذشته بود که شروع کردن به مجروح آوردن … این وضع تا نزدیک غروب ادامه داشت … و من با همون شرایط به مجروح ها می رسیدم … تعداد ما کم بود و تعداد اونها هر لحظه بیشتر می شد …تو اون اوضاع … یهو چشمم به علی افتاد … یه گوشه روی زمین … تمام پیراهن و شلوارش غرق خون بود …
شادی روح شهدا صلوات
برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
#قسمت بیست و هشتم مجنون علی
تا روز خداحافظی، هنوز زینب باهام سرسنگین بود … تلاش های بی وقفه من و علی هم فایده ای نداشت …علی رفت و منم چند روز بعد دنبالش … تا جایی که می شد سعی کردم بهش نزدیک باشم … لیلی و مجنون شده بودیم … اون لیلای من… منم مجنون اون …روزهای سخت توی بیمارستان صحرایی یکی پس از دیگری می گذشت … مجروح پشت مجروح … کم خوابی و پر کاری … تازه حس اون روزهای علی رو می فهمیدم که نشسته خوابش می برد …من گاهی به خاطر بچه ها برمی گشتم اما برای علی برگشتی نبود …اون می موند و من باز دنبالش … بو می کشیدم کجاست …
تنها خوشحالیم این بود که بین مجروح ها، علی رو نمی دیدم… هر شب با خودم می گفتم … خدا رو شکر … امروز هم علی من سالمه … همه اش نگران بودم با اون تن رنجور و داغون از شکنجه، مجروح هم بشه …بیش از یه سال از شروع جنگ می گذشت … داشتم توی بیمارستان، پانسمان زخم یه مجروح رو عوض می کردم که یهو بند دلم پاره شد … حس کردم یکی داره جانم رو از بدنم بیرون می کشه …زمان زیادی نگذشته بود که شروع کردن به مجروح آوردن … این وضع تا نزدیک غروب ادامه داشت … و من با همون شرایط به مجروح ها می رسیدم … تعداد ما کم بود و تعداد اونها هر لحظه بیشتر می شد …تو اون اوضاع … یهو چشمم به علی افتاد … یه گوشه روی زمین … تمام پیراهن و شلوارش غرق خون بود …
شادی روح شهدا صلوات
برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
Telegram
بصیر
طراحان انقلاب اسلامی بصیر
حوزه فعالیت : نشر فرهنگ جهاد و شهادت
http://t.me/itdmcbot?start=basir
#گپ
ارتباط با ادمین (پیام ناشناس) :
https://telegram.me/dar2delbot?start=send_63mK94
ارتباط با ادمین:
@basirir_admin
https://eitaa.com/basir
حوزه فعالیت : نشر فرهنگ جهاد و شهادت
http://t.me/itdmcbot?start=basir
#گپ
ارتباط با ادمین (پیام ناشناس) :
https://telegram.me/dar2delbot?start=send_63mK94
ارتباط با ادمین:
@basirir_admin
https://eitaa.com/basir
#داستان_بدون_تو_هرگز
#قسمت بیست و نهم جبهه پر از علی بود
با عجله رفتم سمتش … خیلی بی حال شده بود … یه نفر، عمامه علی رو بسته بود دور شکمش … تا دست به عمامه اش زدم، دستم پر خون شد … عمامه سیاهش اصلا نشون نمی داد… اما فقط خون بود …
چشم های بی رمقش رو باز کرد … تا نگاهش بهم افتاد …دستم رو پس زد … زبانش به سختی کار می کرد …
– برو بگو یکی دیگه بیاد …
بی توجه به حرفش … دوباره دستم رو جلو بردم که بازش کنم … دوباره پسش زد … قدرت حرف زدن نداشت … سرش داد زدم …
– میزاری کارم رو بکنم یا نه؟ …
مجروحی که کمی با فاصله از علی روی زمین خوابیده بود… سرش رو بلند کرد و گفت …
– خواهر … مراعات برادر ما رو بکن … روحانیه … شاید با شما معذبه …
با عصبانیت بهش چشم غره رفتم …
– برادرتون غلط کرده … من زنشم … دردش اینجاست که نمی خواد من زخمش رو ببینم …
محکم دست علی رو پس زدم و عمامه اش رو با قیچی پاره کردم … تازه فهمیدم چرا نمی خواست زخمش رو ببینم …
علی رو بردن اتاق عمل … و من هزار نماز شب نذر موندنش کردم … مجروح هایی با وضع بهتر از اون، شهید شدن … اما علی با اولین هلی کوپتر انتقال مجروح، برگشت عقب …
دلم با اون بود اما توی بیمارستان موندم … از نظر من، همه اونها برای یه پدر و مادر … یا همسر و فرزندشون بودن … یه علی بودن … جبهه پر از علی بود …
شادی روح شهدا صلوات
برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
#قسمت بیست و نهم جبهه پر از علی بود
با عجله رفتم سمتش … خیلی بی حال شده بود … یه نفر، عمامه علی رو بسته بود دور شکمش … تا دست به عمامه اش زدم، دستم پر خون شد … عمامه سیاهش اصلا نشون نمی داد… اما فقط خون بود …
چشم های بی رمقش رو باز کرد … تا نگاهش بهم افتاد …دستم رو پس زد … زبانش به سختی کار می کرد …
– برو بگو یکی دیگه بیاد …
بی توجه به حرفش … دوباره دستم رو جلو بردم که بازش کنم … دوباره پسش زد … قدرت حرف زدن نداشت … سرش داد زدم …
– میزاری کارم رو بکنم یا نه؟ …
مجروحی که کمی با فاصله از علی روی زمین خوابیده بود… سرش رو بلند کرد و گفت …
– خواهر … مراعات برادر ما رو بکن … روحانیه … شاید با شما معذبه …
با عصبانیت بهش چشم غره رفتم …
– برادرتون غلط کرده … من زنشم … دردش اینجاست که نمی خواد من زخمش رو ببینم …
محکم دست علی رو پس زدم و عمامه اش رو با قیچی پاره کردم … تازه فهمیدم چرا نمی خواست زخمش رو ببینم …
علی رو بردن اتاق عمل … و من هزار نماز شب نذر موندنش کردم … مجروح هایی با وضع بهتر از اون، شهید شدن … اما علی با اولین هلی کوپتر انتقال مجروح، برگشت عقب …
دلم با اون بود اما توی بیمارستان موندم … از نظر من، همه اونها برای یه پدر و مادر … یا همسر و فرزندشون بودن … یه علی بودن … جبهه پر از علی بود …
شادی روح شهدا صلوات
برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
Telegram
بصیر
طراحان انقلاب اسلامی بصیر
حوزه فعالیت : نشر فرهنگ جهاد و شهادت
http://t.me/itdmcbot?start=basir
#گپ
ارتباط با ادمین (پیام ناشناس) :
https://telegram.me/dar2delbot?start=send_63mK94
ارتباط با ادمین:
@basirir_admin
https://eitaa.com/basir
حوزه فعالیت : نشر فرهنگ جهاد و شهادت
http://t.me/itdmcbot?start=basir
#گپ
ارتباط با ادمین (پیام ناشناس) :
https://telegram.me/dar2delbot?start=send_63mK94
ارتباط با ادمین:
@basirir_admin
https://eitaa.com/basir
#داستان_بدون_تو_هرگز
#قسمت سی ام طلسم عشق
بیست و شش روز بعد از مجروحیت علی، بالاخره تونستم برگردم … دل توی دلم نبود … توی این مدت، تلفنی احوالش رو می پرسیدم … اما تماس ها به سختی برقرار می شد … کیفیت صدای بد … و کوتاه …
برگشتم … از بیمارستان مستقیم به بیمارستان … علی حالش خیلی بهتر شده بود … اما خشم نگاه زینب رو نمی شد کنترل کرد … به شدت از نبود من کنار پدرش ناراحت بود …
– فقط وقتی می خوای بابا رو سوراخ سوراخ کنی و روش تمرین کنی، میای … اما وقتی باید ازش مراقبت کنی نیستی…
خودش شده بود پرستار علی … نمی گذاشت حتی به علی نزدیک بشم … چند روز طول کشید تا باهام حرف بزنه … تازه اونم از این مدل جملات … همونم با وساطت علی بود …
خیلی لجم گرفت … آخر به روی علی آوردم …
– تو چطور این بچه رو طلسم کردی؟ … من نگهش داشتم…تنهایی بزرگش کردم … ناله های بابا، باباش رو تحمل کردم …باز به خاطر تو هم داره باهام دعوا می کنه …
و علی باز هم خندید … اعتراض احمقانه ای بود … وقتی خودم هم، طلسم همین اخلاق با محبت و آرامش علی شده بودم …
ادامه دارد ...
شادی روح شهدا صلوات
برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
#قسمت سی ام طلسم عشق
بیست و شش روز بعد از مجروحیت علی، بالاخره تونستم برگردم … دل توی دلم نبود … توی این مدت، تلفنی احوالش رو می پرسیدم … اما تماس ها به سختی برقرار می شد … کیفیت صدای بد … و کوتاه …
برگشتم … از بیمارستان مستقیم به بیمارستان … علی حالش خیلی بهتر شده بود … اما خشم نگاه زینب رو نمی شد کنترل کرد … به شدت از نبود من کنار پدرش ناراحت بود …
– فقط وقتی می خوای بابا رو سوراخ سوراخ کنی و روش تمرین کنی، میای … اما وقتی باید ازش مراقبت کنی نیستی…
خودش شده بود پرستار علی … نمی گذاشت حتی به علی نزدیک بشم … چند روز طول کشید تا باهام حرف بزنه … تازه اونم از این مدل جملات … همونم با وساطت علی بود …
خیلی لجم گرفت … آخر به روی علی آوردم …
– تو چطور این بچه رو طلسم کردی؟ … من نگهش داشتم…تنهایی بزرگش کردم … ناله های بابا، باباش رو تحمل کردم …باز به خاطر تو هم داره باهام دعوا می کنه …
و علی باز هم خندید … اعتراض احمقانه ای بود … وقتی خودم هم، طلسم همین اخلاق با محبت و آرامش علی شده بودم …
ادامه دارد ...
شادی روح شهدا صلوات
برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
Telegram
بصیر
طراحان انقلاب اسلامی بصیر
حوزه فعالیت : نشر فرهنگ جهاد و شهادت
http://t.me/itdmcbot?start=basir
#گپ
ارتباط با ادمین (پیام ناشناس) :
https://telegram.me/dar2delbot?start=send_63mK94
ارتباط با ادمین:
@basirir_admin
https://eitaa.com/basir
حوزه فعالیت : نشر فرهنگ جهاد و شهادت
http://t.me/itdmcbot?start=basir
#گپ
ارتباط با ادمین (پیام ناشناس) :
https://telegram.me/dar2delbot?start=send_63mK94
ارتباط با ادمین:
@basirir_admin
https://eitaa.com/basir
شب آرزوها
هر چی آرزوی خوبه مال تو ...
آرزويی كن...
گوشهای خدا پر از آرزوست
و دستهايش پر از معجزه
آرزويی كن...
شايد كوچكترين معجزه اش
آرزوی تو باشد
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
هر چی آرزوی خوبه مال تو ...
آرزويی كن...
گوشهای خدا پر از آرزوست
و دستهايش پر از معجزه
آرزويی كن...
شايد كوچكترين معجزه اش
آرزوی تو باشد
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
با سلام و عرض ادب
دوستان عزیز، بحث فیلتر شدن تلگرام مطرح شده و بنظر میرسه جدی باشه!
لطفا دوستان در صورت فیلتر شدن تلگرام تشریف بیارن پیام رسان آی گپ
[🌹بصیر ::: Profile.igap.net/basir_ir ]
دوستان عزیز، بحث فیلتر شدن تلگرام مطرح شده و بنظر میرسه جدی باشه!
لطفا دوستان در صورت فیلتر شدن تلگرام تشریف بیارن پیام رسان آی گپ
[🌹بصیر ::: Profile.igap.net/basir_ir ]
profile.igap.net
iGap Profile - basir_ir
iGap Messenger a Limitless Connection
فروش ویژه فونت دستنویس نیک
شما میتوانید به مناسبت عید نوروز تا 20 فروردین با 20 درصد تخفیف این فونت را خریداری کنید
کد تخفیف : nowruz97
لینک پرداخت :
ppng.ir/d/eF9c
شما میتوانید به مناسبت عید نوروز تا 20 فروردین با 20 درصد تخفیف این فونت را خریداری کنید
کد تخفیف : nowruz97
لینک پرداخت :
ppng.ir/d/eF9c
Forwarded from پیام رسان ایرانی 💠ایتا💠
این کانال در «پیامرسان ایرانی ایتا» راه اندازی شد
🔹آشنایی با پیامرسان ایتا و ورود به نسخه وب:
https://www.eitaa.com
🔗دریافت مستقیم برنامه اندروید:
https://eitaa.com/dl
⏬دریافت از کافه بازار:
https://cafebazaar.ir/app/ir.eitaa.messenger/
💻 دریافت نسخه ویندوز:
http://eitaa.org/desktop
🔸معرفی ایتا در رسانهها:
🔰آیا ایتا جایگزین تلگرام میشود؟
http://ion.ir//News/321668.html/
🔰پیامرسان بومی با امکانات مشابه تلگرام
http://inn.ir/News/316916.html
🔹آشنایی با پیامرسان ایتا و ورود به نسخه وب:
https://www.eitaa.com
🔗دریافت مستقیم برنامه اندروید:
https://eitaa.com/dl
⏬دریافت از کافه بازار:
https://cafebazaar.ir/app/ir.eitaa.messenger/
💻 دریافت نسخه ویندوز:
http://eitaa.org/desktop
🔸معرفی ایتا در رسانهها:
🔰آیا ایتا جایگزین تلگرام میشود؟
http://ion.ir//News/321668.html/
🔰پیامرسان بومی با امکانات مشابه تلگرام
http://inn.ir/News/316916.html
Eitaa
ایتا — خانواده، ارتباط، دانایی
پیامرسان ایتا — به جمع میلیونها کاربر بپیوندید.
#داستان_بدون_تو_هرگز
#قسمت سی و یکم مهمانی بزرگ
بعد از مدت ها پدر و مادرم قرار بود بیان خونه مون … علی هم تازه راه افتاده بود و دیگه می تونست بدون کمک دیگران راه بره … اما نمی تونست بیکار توی خونه بشینه …منم برای اینکه مجبورش کنم استراحت کنه … نه می گذاشتم دست به چیزی بزنه و نه جایی بره …
بالاخره با هزار بهانه زد بیرون و رفت سپاه دیدن دوستاش …قول داد تا پدر و مادرم نیومدن برگرده … همه چیز تا این بخشش خوب بود … اما هم پدر و مادرم زودتر اومدن … هم ناغافلی سر و کله چند تا از رفقای جبهه اش پیدا شد …
پدرم که دل چندان خوشی از علی و اون بچه ها نداشت …زینب و مریم هم که دو تا دختر بچه شیطون و بازیگوش …دیگه نمی دونستم باید حواسم به کی و کجا باشه … مراقب پدرم و دوست های علی باشم … یا مراقب بچه ها که مشکلی پیش نیاد …
یه لحظه، دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم … و زینب و مریم رو دعوا کردم …. و یکی محکم زدم پشت دست مریم…
نازدونه های علی، بار اولشون بود دعوا می شدن … قهر کردن و رفتن توی اتاق … و دیگه نیومدن بیرون …
توی همین حال و هوا … و عذاب وجدان بودم … هنوز نیم ساعت نگذشته بود که علی اومد … قولش قول بود … راس ساعت زنگ خونه رو زد … بچه ها با هم دویدن دم در … و هنوز سلام نکرده …
– بابا … بابا … مامان، مریم رو زد …
شادی روح شهدا صلوات
برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
#قسمت سی و یکم مهمانی بزرگ
بعد از مدت ها پدر و مادرم قرار بود بیان خونه مون … علی هم تازه راه افتاده بود و دیگه می تونست بدون کمک دیگران راه بره … اما نمی تونست بیکار توی خونه بشینه …منم برای اینکه مجبورش کنم استراحت کنه … نه می گذاشتم دست به چیزی بزنه و نه جایی بره …
بالاخره با هزار بهانه زد بیرون و رفت سپاه دیدن دوستاش …قول داد تا پدر و مادرم نیومدن برگرده … همه چیز تا این بخشش خوب بود … اما هم پدر و مادرم زودتر اومدن … هم ناغافلی سر و کله چند تا از رفقای جبهه اش پیدا شد …
پدرم که دل چندان خوشی از علی و اون بچه ها نداشت …زینب و مریم هم که دو تا دختر بچه شیطون و بازیگوش …دیگه نمی دونستم باید حواسم به کی و کجا باشه … مراقب پدرم و دوست های علی باشم … یا مراقب بچه ها که مشکلی پیش نیاد …
یه لحظه، دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم … و زینب و مریم رو دعوا کردم …. و یکی محکم زدم پشت دست مریم…
نازدونه های علی، بار اولشون بود دعوا می شدن … قهر کردن و رفتن توی اتاق … و دیگه نیومدن بیرون …
توی همین حال و هوا … و عذاب وجدان بودم … هنوز نیم ساعت نگذشته بود که علی اومد … قولش قول بود … راس ساعت زنگ خونه رو زد … بچه ها با هم دویدن دم در … و هنوز سلام نکرده …
– بابا … بابا … مامان، مریم رو زد …
شادی روح شهدا صلوات
برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
Telegram
بصیر
طراحان انقلاب اسلامی بصیر
حوزه فعالیت : نشر فرهنگ جهاد و شهادت
http://t.me/itdmcbot?start=basir
#گپ
ارتباط با ادمین (پیام ناشناس) :
https://telegram.me/dar2delbot?start=send_63mK94
ارتباط با ادمین:
@basirir_admin
https://eitaa.com/basir
حوزه فعالیت : نشر فرهنگ جهاد و شهادت
http://t.me/itdmcbot?start=basir
#گپ
ارتباط با ادمین (پیام ناشناس) :
https://telegram.me/dar2delbot?start=send_63mK94
ارتباط با ادمین:
@basirir_admin
https://eitaa.com/basir
#داستان_بدون_تو_هرگز
#قسمت سی و دوم تنبیه عمومی
علی به ندرت حرفی رو با حالت جدی می زد … اما یه بار خیلی جدی ازم خواسته بود، دست روی بچه ها بلند نکنم…به شدت با دعوا کردن و زدن بچه مخالف بود … خودش هم همیشه کارش رو با صبر و زیرکی پیش می برد …
تنها اشکال این بود که بچه ها هم این رو فهمیده بودن …اون هم جلوی مهمون ها … و از همه بدتر، پدرم …
علی با شنیدن حرف بچه ها، زیر چشمی نگاهی بهم انداخت …نیم خیز جلوی بچه ها نشست و با حالت جدی و کودکانه ای گفت …
– جدی؟ … واقعا مامان، مریم رو زد؟ …
بچه ها با ذوق، بالا و پایین می پریدن … و با هیجان، داستان مظلومیت خودشون رو تعریف می کردن …و علی بدون توجه به مهمون ها … و حتی اینکه کوچک ترین نگاهی به اونها بکنه… غرق داستان جنایی بچه ها شده بود …
داستان شون که تموم شد … با همون حالت ذوق و هیجان خود بچه ها گفت …
– خوب بگید ببینم … مامان دقیقا با کدوم دستش مریم رو زد …
و اونها هم مثل اینکه فتح الفتوح کرده باشن … و با ذوق تمام گفتن … با دست چپ …
علی بی درنگ از حالت نیم خیز، بلند شد و اومد طرف من …خم شد جلوی همه دست چپم رو بوسید … و لبخند ملیحی زد…
– خسته نباشی خانم … من از طرف بچه ها از شما معذرت می خوام …
و بدون مکث، با همون خنده برای سلام و خوشامدگویی رفت سمت مهمون ها … هم من، هم مهمون ها خشک مون زده بود… بچه ها دویدن توی اتاق و تا آخر مهمونی بیرون نیومدن …منم دلم می خواست آب بشم برم توی زمین … از همه دیدنی تر، قیافه پدرم بود … چشم هاش داشت از حدقه بیرون می زد …
اون روز علی … با اون کارش همه رو با هم تنبیه کرد … این، اولین و آخرین بار وروجک ها شد … و اولین و آخرین بار من…
شادی روح شهدا صلوات
برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
#قسمت سی و دوم تنبیه عمومی
علی به ندرت حرفی رو با حالت جدی می زد … اما یه بار خیلی جدی ازم خواسته بود، دست روی بچه ها بلند نکنم…به شدت با دعوا کردن و زدن بچه مخالف بود … خودش هم همیشه کارش رو با صبر و زیرکی پیش می برد …
تنها اشکال این بود که بچه ها هم این رو فهمیده بودن …اون هم جلوی مهمون ها … و از همه بدتر، پدرم …
علی با شنیدن حرف بچه ها، زیر چشمی نگاهی بهم انداخت …نیم خیز جلوی بچه ها نشست و با حالت جدی و کودکانه ای گفت …
– جدی؟ … واقعا مامان، مریم رو زد؟ …
بچه ها با ذوق، بالا و پایین می پریدن … و با هیجان، داستان مظلومیت خودشون رو تعریف می کردن …و علی بدون توجه به مهمون ها … و حتی اینکه کوچک ترین نگاهی به اونها بکنه… غرق داستان جنایی بچه ها شده بود …
داستان شون که تموم شد … با همون حالت ذوق و هیجان خود بچه ها گفت …
– خوب بگید ببینم … مامان دقیقا با کدوم دستش مریم رو زد …
و اونها هم مثل اینکه فتح الفتوح کرده باشن … و با ذوق تمام گفتن … با دست چپ …
علی بی درنگ از حالت نیم خیز، بلند شد و اومد طرف من …خم شد جلوی همه دست چپم رو بوسید … و لبخند ملیحی زد…
– خسته نباشی خانم … من از طرف بچه ها از شما معذرت می خوام …
و بدون مکث، با همون خنده برای سلام و خوشامدگویی رفت سمت مهمون ها … هم من، هم مهمون ها خشک مون زده بود… بچه ها دویدن توی اتاق و تا آخر مهمونی بیرون نیومدن …منم دلم می خواست آب بشم برم توی زمین … از همه دیدنی تر، قیافه پدرم بود … چشم هاش داشت از حدقه بیرون می زد …
اون روز علی … با اون کارش همه رو با هم تنبیه کرد … این، اولین و آخرین بار وروجک ها شد … و اولین و آخرین بار من…
شادی روح شهدا صلوات
برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
Telegram
بصیر
طراحان انقلاب اسلامی بصیر
حوزه فعالیت : نشر فرهنگ جهاد و شهادت
http://t.me/itdmcbot?start=basir
#گپ
ارتباط با ادمین (پیام ناشناس) :
https://telegram.me/dar2delbot?start=send_63mK94
ارتباط با ادمین:
@basirir_admin
https://eitaa.com/basir
حوزه فعالیت : نشر فرهنگ جهاد و شهادت
http://t.me/itdmcbot?start=basir
#گپ
ارتباط با ادمین (پیام ناشناس) :
https://telegram.me/dar2delbot?start=send_63mK94
ارتباط با ادمین:
@basirir_admin
https://eitaa.com/basir
#داستان_بدون_تو_هرگز
#قسمت سی و سوم نغمه اسماعیل
این بار که علی رفت جبهه، من نتونستم دنبالش برم … دلم پیش علی بود اما باید مراقب امانتی های توی راهی علی می شدم … هر چند با بمباران ها، مگه آب خوش از گلوی احدی پایین می رفت؟ …
اون روز زینب مدرسه بود و مریم طبق معمول از دیوار راست بالا می رفت … عروسک هاش رو چیده بود توی حال و یه بساط خاله بازی اساسی راه انداخته بود … توی همین حال و هوا بودم که صدای زنگ در بلند شد و خواهر کوچیک ترم بی خبر اومد خونه مون …
پدرم دیگه اون روزها مثل قبل سختگیری الکی نمی کرد …دوره ما، حق نداشتیم بدون اینکه یه مرد مواظب مون باشه جایی بریم … علی، روی اون هم اثر خودش رو گذاشته بود…
بعد از کلی این پا و اون پا کردن … بالاخره مهر دهنش باز شد و حرف اصلیش رو زد … مثل لبو سرخ شده بود …
– هانیه … چند شب پیش توی مهمونی تون … مادر علی آقا گفت … این بار که آقا اسماعیل از جبهه برگرده می خواد دامادش کنه …
جمله اش تموم نشده تا تهش رو خوندم … به زحمت خودم رو کنترل کردم …
– به کسی هم گفتی؟ …
یهو از جا پرید …
– نه به خدا … پیش خودمم خیلی بالا و پایین کردم …
دوباره نشست … نفس عمیق و سنگینی کشید …
– تا همین جاش رو هم جون دادم تا گفتم …
شادی روح شهدا صلوات
برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
#قسمت سی و سوم نغمه اسماعیل
این بار که علی رفت جبهه، من نتونستم دنبالش برم … دلم پیش علی بود اما باید مراقب امانتی های توی راهی علی می شدم … هر چند با بمباران ها، مگه آب خوش از گلوی احدی پایین می رفت؟ …
اون روز زینب مدرسه بود و مریم طبق معمول از دیوار راست بالا می رفت … عروسک هاش رو چیده بود توی حال و یه بساط خاله بازی اساسی راه انداخته بود … توی همین حال و هوا بودم که صدای زنگ در بلند شد و خواهر کوچیک ترم بی خبر اومد خونه مون …
پدرم دیگه اون روزها مثل قبل سختگیری الکی نمی کرد …دوره ما، حق نداشتیم بدون اینکه یه مرد مواظب مون باشه جایی بریم … علی، روی اون هم اثر خودش رو گذاشته بود…
بعد از کلی این پا و اون پا کردن … بالاخره مهر دهنش باز شد و حرف اصلیش رو زد … مثل لبو سرخ شده بود …
– هانیه … چند شب پیش توی مهمونی تون … مادر علی آقا گفت … این بار که آقا اسماعیل از جبهه برگرده می خواد دامادش کنه …
جمله اش تموم نشده تا تهش رو خوندم … به زحمت خودم رو کنترل کردم …
– به کسی هم گفتی؟ …
یهو از جا پرید …
– نه به خدا … پیش خودمم خیلی بالا و پایین کردم …
دوباره نشست … نفس عمیق و سنگینی کشید …
– تا همین جاش رو هم جون دادم تا گفتم …
شادی روح شهدا صلوات
برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
Telegram
بصیر
طراحان انقلاب اسلامی بصیر
حوزه فعالیت : نشر فرهنگ جهاد و شهادت
http://t.me/itdmcbot?start=basir
#گپ
ارتباط با ادمین (پیام ناشناس) :
https://telegram.me/dar2delbot?start=send_63mK94
ارتباط با ادمین:
@basirir_admin
https://eitaa.com/basir
حوزه فعالیت : نشر فرهنگ جهاد و شهادت
http://t.me/itdmcbot?start=basir
#گپ
ارتباط با ادمین (پیام ناشناس) :
https://telegram.me/dar2delbot?start=send_63mK94
ارتباط با ادمین:
@basirir_admin
https://eitaa.com/basir
#داستان_بدون_تو_هرگز
#قسمت سی و چهارم دو اتفاق مبارک
با خوشحالی پیشونیش رو بوسیدم …
– اتفاقا به نظر من خیلی هم به همدیگه میاید … هر کاری بتونم می کنم …
گل از گلش شکفت … لبخند محجوبانه ای زد و دوباره سرخ شد …
توی اولین فرصت که مادر علی خونه مون بود … موضوع رو غیر مستقیم وسط کشیدم و شروع کردم از کمالات خواهر کوچولوم تعریف کردن … البته انصافا بین ما چند تا خواهر …از همه آرام تر، لطیف تر و با محبت تر بود … حرکاتش مثل حرکت پر توی نسیم بود … خیلی صبور و با ملاحظه بود …حقیقتا تک بود … خواستگار پر و پا قرص هم خیلی داشت…
اسماعیل، نغمه رو دیده بود … مادرشون تلفنی موضوع رو باهاش مطرح کرد و نظرش رو پرسید … تنها حرف اسماعیل، جبهه بود … از زمین گیر شدنش می ترسید …
این بار، پدرم اصلا سخت نگرفت … اسماعیل که برگشت …تاریخ عقد رو مشخص کردن … و کمی بعد از اون، سه قلوهای من به دنیا اومدن … سه قلو پسر … احمد، سجاد، مرتضی …و این بار هم علی نبود …
ادامه دارد ...
شادی روح شهدا صلوات
برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
#قسمت سی و چهارم دو اتفاق مبارک
با خوشحالی پیشونیش رو بوسیدم …
– اتفاقا به نظر من خیلی هم به همدیگه میاید … هر کاری بتونم می کنم …
گل از گلش شکفت … لبخند محجوبانه ای زد و دوباره سرخ شد …
توی اولین فرصت که مادر علی خونه مون بود … موضوع رو غیر مستقیم وسط کشیدم و شروع کردم از کمالات خواهر کوچولوم تعریف کردن … البته انصافا بین ما چند تا خواهر …از همه آرام تر، لطیف تر و با محبت تر بود … حرکاتش مثل حرکت پر توی نسیم بود … خیلی صبور و با ملاحظه بود …حقیقتا تک بود … خواستگار پر و پا قرص هم خیلی داشت…
اسماعیل، نغمه رو دیده بود … مادرشون تلفنی موضوع رو باهاش مطرح کرد و نظرش رو پرسید … تنها حرف اسماعیل، جبهه بود … از زمین گیر شدنش می ترسید …
این بار، پدرم اصلا سخت نگرفت … اسماعیل که برگشت …تاریخ عقد رو مشخص کردن … و کمی بعد از اون، سه قلوهای من به دنیا اومدن … سه قلو پسر … احمد، سجاد، مرتضی …و این بار هم علی نبود …
ادامه دارد ...
شادی روح شهدا صلوات
برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
Telegram
بصیر
طراحان انقلاب اسلامی بصیر
حوزه فعالیت : نشر فرهنگ جهاد و شهادت
http://t.me/itdmcbot?start=basir
#گپ
ارتباط با ادمین (پیام ناشناس) :
https://telegram.me/dar2delbot?start=send_63mK94
ارتباط با ادمین:
@basirir_admin
https://eitaa.com/basir
حوزه فعالیت : نشر فرهنگ جهاد و شهادت
http://t.me/itdmcbot?start=basir
#گپ
ارتباط با ادمین (پیام ناشناس) :
https://telegram.me/dar2delbot?start=send_63mK94
ارتباط با ادمین:
@basirir_admin
https://eitaa.com/basir