به نام بی نام او
1 subscriber
597 photos
58 videos
2 files
590 links
√ به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم √ در امتداد شب نشینیم تا طلوع کنیم √ مهم نیست چگونه و چطور و چند √.....
Download Telegram
(۵) ادامه ی
« مثنوی کمال دانه ی گندم »

ترک عادت دانه از سایه(ظاهر) بینی و آغاز خود شناسی با طرح سوال «من کیستم؟!»:

میل او(دانه) بر خالقش هموار شد
بند عادت این چنین آزاد شد

سایه بازی درد او درمان نکرد
نور مایل قفل جهلش وا نکرد

فستقیموا میل نور حق بود
کج روی نور، سایه می شود

هادیان ره اگر دارند نور
چون ستاره و ماه می باشند و خور

نورشان بهر زمان است و مکان
نور رحمت را رمض بی سایه دان

چون رمض در بینش دانه شکفت
دم فرو بست و دگر چیزی نگفت

ترک عادت دانه را خاموش کرد
نور پیرامون او مغشوش کرد

سایه های دور او بی سایه شد
نور رحمت بر سرش پیرایه شد

روز را با روزه ای آغاز کرد
دیده را بی سایه او همفاز کرد

تابش نور الهی چون رسید
لیلة القدری از آن آمد پدید

نور و سایه آنچنان در هم شدند
لیلی و مجنون مثال آن بدند

لیلی اش تاریک و مجنون نور عشق
عقل جزء عاجز ز درک کوی عشق

عشق آمد بی خودی شد آشکار
قدر آمد دانه را کردش شکار

قدر آمد دانه را میزان نمود
کشف رمز خلقتش را وا نمود

در همان احوال عشق بی هشش
دانه گفتا در درون خامشش

من کجایم من کیم من چیستم؟
پس چرا با سایه من می زیستم؟

زین پس اما بر نمی دارم قدم
تا بیابم هم کمالم از عدم

تا بیابد فرق من فرقان دین
تا رها گردم ز جهل واپسین

با همین گفتار خاموشی که بود
خواب رحمت ناگهانش در ربود

د...

🤔 ❗️ 😌 ❓ 😴

https://telegram.me/benamebinameou
(۶) ادامه ی
« مثنوی کمال دانه ی گندم »

به خواب رفتن دانه ی گندم و نخستین رویای کمال خود را دیدن:

دید او نانی شده خوش عطر بو
می برندش کودکان هر سمت و سو

عطر او هر مرده ای را جان دهد
گرسنه را لقمه ای از نان دهد

هر که نانی می خورد از جان او
جان بگیرد می شود همسان او

ضعف و بیماری از او درمان شود
آنچه را در گفته ناید آن شود

عطر و شور بودنش در بین جمع
شوق وذوق رفته را می کرد جمع

فرقه و قوم و قبایل فوج فوج
عطر نان حق گرفتی موج موج

نان حقی با شعور خاک و آب
هم شعور باد و نور آفتاب

شعر زارع، شعر دستاس کریم
شعر خباز نظر باز علیم

با شعور وحدتش تا کثرتش
هم شعور کثرتش تا وحدتش

جمله یک عطر و شعاری می دهند
امر خالق را تعالی می دهند

هرکه از آن می خورد یک ذره ای
یا که بر اومی رسد یک شمه ای

نام حق او نمایان می شود
کافری از او گریزان می شود

ناگهان رحمت بر او جاری شود
از همه عادات او عاری شود

در رمض واقع شود آن سایه بین
لیلة القدرش رساند تا یقین

بر سرش فرقان شود نازل همی
دین او میزان شود در یک دمی

وا رهد از جهل و عصیان نزد رب
ایمنی یابد ز هر رنج و تعب

گنج رحمت وا شود در پیش او
رمز خلقت، «ما» شود در کیش او

وارثی گردیم ما، بر گنج خود
پیشوا گردیم ما، در ارض خود

ر...

🍕 🌮 🌭 🍣

https://telegram.me/benamebinameou
(۷) ادامه ی
« مثنوی کمال دانه ی گندم »

بیدار شدن دانه ی گندم از خواب و مشتاق تحقق کمال خود شدن او:

روزه دار ما که لیلی باز شد
ناگه از رویای خوش بیدار شد

در تعجب بود از رویای خوش!
گیج و منگ از واژه های، نان خوش

کل ذرات وجود گندمک
در نهان می خواست این گونه کمک:

"دانه ی ناچیز و این سیر کمال!
وضع موجود و چنین خواب و خیال!"

در همین احوال چندی طی نمود
لحظه لحظه خواب خوش را پی نمود

گاه می خندید و گاهی اخم داشت
درد سنگینی به دل از زخم داشت

پاک مجنون گشته بود از لیلی اش
گاه می نالید از بی میلی اش

داغ دوری ز آرزوی بس غریب
شک و تردیدی ز ابلیس و فریب

دیگر او سایه نمی دید از بصر
کاملا افتاده بود او از نظر

نا امید و خسته جان و مضطرب
عاشق تسلیم لیلی، منقلب

ظ...

🙏 😌🙏 😄 🙏 😇 🙏

https://telegram.me/benamebinameou
(۸) ادامه ی
«مثنوی کمال دانه ی گندم»
‍
پیدا کردن کشاورز دانه را و انتخاب او به همراه دانه های مشابه برای کشت و تکثیر:

ظهر سوزانی ز عشق آتشین
ناگهان جسمش به سایه شد عجین

سایه ی فردی به غایت نیک خو
کیسه ی بذری به روی دوش او

دست زارع بذر ما را لمس کرد
دانه را فارغ ز درد و رنج کرد

دانه ی تنها و تسلیم اله
با رفیقان جمله افتادند به راه

در درون کیسه از هم دانه ها
پرس و جو می کرد از افسانه ها

جان و نان و عطر و بو و میل آن
گنج رحمت، رمز خلقت ،... کیل آن

هیچ یک را در عمل، علمی نبود
جز به ظن و وهم و افکار عبود

گرم صحبت های مبهم زین و آن
ناگهان دانه، جدا شد زآن میان

د...

🌺🌴🌹🎄🌼🌳🌸🌵🌷💐

https://telegram.me/benamebinameou
(۹) ادامه ی
« مثنوی کمال دانه ی گندم »

کاشته شدن دانه ی گندم توسط کشاورز و شرح گله و شکایت دانه:

دستی او را بر زمین انداخت باز
چاله ی نرمی که می شد کار ساز

دانه تا در چاله شد پا تا به سر
در زمان باریده شد خاکش به سر

داد زد: "ای منجی رویای من
تو نمی دانی مگر سودای من؟

تو که از اسرار نان نا آگهی
پس چرا من را به زندان می نهی

آرزوی من کمال نان شدن
در چنین جایی، چگونه آن شدن؟!

از چه این سان خوار با خاکم کنی
زنده ام من تو به سر خاکم کنی؟!

زنده گان در باغ و قصری می روند
مرده را در گور خاکی می نهند

ای عجب از گردش این روزگار
من شکایت دارم از آن کردگار

من به عشق نان، رام تو شدم
اینچنین محبوس دام تو شدم

وای و وای وای وای و وای وای
خاک خشک و محبس ظلمت فزای

کاش روزی پرنده می شدم
یا که رزقی بر چرنده می شدم

وه چه خوش می بود تا در لانه ای
در کنار مور یا پروانه ای

روزگارم عاقبت بر خیر بود
روز و شب هم صحبتی با غیر بود

در میان خاک می پوسم ولی
من لب بیمار کی بوسم ولی؟

داد و بیداد از تو و ربیتت
شاکیم از کنه ذات و نیتت

دور من مملو شده از این صدا
تو مگر کر بوده ای ای نا خدا؟!

هوش من عاجز ز عجز دانه ها
گوش تو پر نیست از این ناله ها؟

هر یکی زنده بگور کوی تو
ای عجب از منطق پر روی تو!

وقت رویا، عطر نانم می کنی
وقت بیداری، زبانم می کنی!

گر چه دل لبریز از مهر تو است
در زبانم گویش کفر تو است

وارهان این کفر و قفلم ای اله
تا سلامت طی شود این نیمه راه"

ر...

😭 🙏 😌 🙏 ❤️ 🙏

https://telegram.me/benamebinameou