به نام بی نام او
2 subscribers
597 photos
58 videos
2 files
590 links
√ به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم √ در امتداد شب نشینیم تا طلوع کنیم √ مهم نیست چگونه و چطور و چند √.....
Download Telegram
(27) ادامه ی
"مثنوی کمال دانه ی گندم"

خارج شدن نان پخته از تنور داغ برای انجام ماموریت اصلی و کشف رمز چرخه ی حیات برای بشریت:

چون برون شد از تنور داغ نان
کودکی هم منتظر از بهر آن

گر چه او در چشم یاران کودک است
لیک در دید جهانی او تک است

چون که کودک قرص نان در برگرفت
کل هوش دانه را بر سرگرفت

ناگهان از عطر نان سیراب شد
از طریق قلب خود میراب شد

جسم نان را بر سه تا تقسیم کرد
گربه و سگ را بدان تفهیم کرد

سهم اول را بدیشان داد و گفت:
"بر پرنده سهمی و سهمی به جفت"

سهم دوم را به گنجشکان سپرد
سهم جفت خود، در آغوشش فشرد

سوی کوچه شد دوان و با شتاب
تا بخواند پیر نابینا کتاب

تا...

💐 🙏 💞 🙏 💖

https://telegram.me/benamebinameou
(28) ادامه ی
"مثنوی کمال دانه ی گندم"

بینا شدن کور مادرزاد از نان شفابخش و تعریف مفصل داستان کمال دانه ی گندم برای کودک آورنده ی نان و ستاریت کودک در اظهار این که خود با بوئیدن عطر نان، کل شعور کمال دانه ی گندم را در همان نانخانه دریافت کرده است!:

تا که نان را خورد پیر مستمند
در زمان شد متصل با هوشمند

چشم دل وا شد به آگاهی و هوش
داد زد؛ "بینا شدم زین نان خوش

ای عزیزان کودکان بینا شدم
از حصار و بند جهلم وا شدم

سالها نان خورده بودم با دهان
قفل جهلم بیشتر می شد از آن

لقمه ای نان خوردم اکنون بی نظیر
دیده ی دل باز شد از این خمیر

قدر خود را یافتم از نان حق
بینش ام میزان شد از میزان حق

کودک محسن که نان دادی به من
جان رفته باز گرداندی به تن

پس بیا بنشین عزیز و مهربان
از زبان دانه گویم راز نان

قصه ی سیر کمال دانه را
گردش دوار دور خانه را

رمز خلقت را براتان وا کنم
هر منیت را بدل بر ما کنم!"

پس...

💞💕💞💕💞💕💖

https://telegram.me/benamebinameou
(29) ادامه ی
"مثنوی کمال دانه ی گندم"

ستاریت کودک در خوداری از اظهار این که خود با بوئیدن عطر نان، کل شعور کمال دانه ی گندم را قبلا در لحظه ای دریافت کرده است! و سپس امانتداری قصه و اعلام آن در روح جمعی بشریت:


پس مودب نزد او کودک نشست
با سخن هرگز کلامش را نبست

بر لبش لبخند و سر تا پای گوش
در دلش تحسین هر آوای هوش

تا به آخر اینچنین شد محو دوست
کشف رمز دانه های کنده پوست

دستکی افشاند بر پیر کهن
اینچنین زیبا بیان و خوش سخن

بوسه ای بر گونه ی آن پیر زد
قلب اهریمن بدان، با تیر زد

پس امانتداری آن قصه کرد
یک جهانی را رها از غصه کرد

قصه را در روح جمعی باز گفت
او به بی نامی سخن از راز گفت

اندکی نگذشت از این سیر و گشت
با خبر شد آسمان و کوه و دشت

وحدتی پاشیده شد از جنس نور
کفر کافر را از انسان کرد دور

فر...

🙏 😍 👏 😘 💘 😇 💐 ☀️

#مثنوی_کمال_دانه_گندم

#محمدعلی_طاهری

#معرف_شعور_و_هوشمندی_الهی

#به_نام_بی_نام_او

#عرفان_کیهانی_حلقه

#معرفت_کمال

.
(30) ادامه ی
"مثنوی کمال دانه ی گندم"

تحقق نخستین خواب کمال دانه ی گندم :


فرقه و قوم و قبایل فوج فوج
عطر نور حق گرفتی موج موج

نور حقی با شعور خاک و آب
هم شعور باد و هرم آفتاب

با شعور نور وحدت در زمین
بر شعور رب کثرت هم چنین

جمله یک عطر و شعاری می دهند
امر خالق را تعالی می دهند

هرکه از آن می خورد یک ذره ای
یا که بر او می رسد یک شمه ای

نام حق او نمایان می شود
کافری از او گریزان می شود

ناگهان رحمت بر او جاری شود
از همه عادات او عاری شود

در رمض واقع شود آن سایه بین
لیلة القدرش رساند تا یقین

بر سرش فرقان شود نازل همی
دین او میزان شود در یک دمی

وا رهد از جهل و عصیان نزد رب
ایمنی یابد ز هر رنج و تعب

گنج رحمت وا شود در پیش او
رمز خلقت، «ما» شود در کیش او

وارثی گشتیم ما، بر گنج خود
پیشوا گشتیم ما، در ارض خود.

گندم و آدم که غصه ساز شد!
راز این قصه بدین سان باز شد.

🙏 ما از او متکثر هستیم و پس از درک وحدت دوباره در تن واحد به بسوی او باز میگردیم.🙏

🙏شکر بیکران🙏

😍 🔁 ↪️🤔↩️ 🔄 😍

#مثنوی_کمال_دانه_گندم

#محمدعلی_طاهری

#معرف_شعور_و_هوشمندی_الهی

#به_نام_بی_نام_او

#عرفان_کیهانی_حلقه

#معرفت_کمال


.
به نام بی نام او

نثر داستان کمال یک دانه گندم از زبان خودش

فصل اول عالم ذر:
بهشت اولیه در مزرعه ناآگاهی

سلام و بی نهایت درود بر مشتاقان بی نام و طالب کمال.🙏

من یک دانه گندم هستم، که روزگاری نه چندان دور در مزرعه ای سر سبز و زیبا در کنار همنوعان بیشمار، زندگی خوش و خرمی داشتم.

در دوران نوزادی، کودکی و جوانی از ریشه ی پدری که هرگز او را ندیدم و از ساقه ی مادری که همواره مرا پوشیده و سربلند می خواست، می خوردم و برای حرکت محدود در کنار دیگران که آنان را خواهران و برادران و اقوام خود فرض می کردم، از وزش نسیم باد و تابش نور و حرارت خورشید، نیرو و انرژی می گرفتم.

من بی خیال و ناآگاه از وجود و اثر شعور یکپارچه و فراکل در جهان هستی، راحت و آسوده رشد می کردم. همه چیز برای لذت بردن، بر وفق مرادم بود و تمامی عناصر و عوامل پرورش جسمم از جمله خاک، اب، باد و گرما و غیره بطور کامل در خدمتم بودند؛

البته من هیچ چیز در باره وظیفه آنان و کسی که آنان و مرا را پرورش می داد، نمی دانستم.

راستش را بخواهید، حتی نداهایی که در این خصوص از سوی پدر(ریشه) و مادر(ساقه) و اطرافیانم می آمد نیز، برایم بی مفهوم بود و بدان ها خیلی توجه نمی کردم .

قبای زیبایی که مادر از ثروت پدر برایم تهیه دیده بود، و غلاف نام داشت بر تن داشتم و شیره خام و پرورده بطور دایم از طریق ریشه و کانال های انتقال بین من و دیگر اعضای شبکه گیاهی تبادل می شد.

موهایی بر روی سرم روئیده بود و به جز غلاف، هفت پوشش متفاوت دیگر نیز به تن داشتم و حامل جوانه زیبا و بارآور بودم که برای او در درون خود مواد غذایی فراوانی را ذخیره کرده بودم.

روزها...

https://telegram.me/benamebinameou
(۲ و ۳) ادامه ی نثر
"داستان کمال یک دانه ی گندم از زبان خودش"

دوره ی استقلال و غرور من:

روزها به سرعت می گذشت و سبزی و لطافت من و هم نوعان، به زردی و ضخامت گرایش می کرد.

آرام آرام بزرگ، تنومند و مستقل تر می شدم و از این که در بالاترین نقطه دید مزرعه قرار دارم و حتی بالا تر از جایگاه مکانی پدر و مادرم، دنیای پیرامون را می نگرم، بهشتی در پیرامونم بود و لذا به شدت احساس بزرگی، غرور، افتخار، قدرت و منیت می کردم!

هنگامی که به ظاهر بالغ شده و غرق در تصورات بینشی و بی نیازی خود بودم، باد شدیدی وزیدن گرفت و طوفان و گردبادی مرا از پیوستگی با اعضای خانواده و محل سکونتم جدا کرد و با خود به آسمان برد؛

ابتدا ترسیدم، ولی بعد دوباره احساس قدرت بیشتری کردم، چون هم در حرکاتی وسیع تر شاهد مناظر بسیار وصف ناشدنی جدیدی بودم، هم چرخ می زدم و برای نخستین بار، موجودات فراوان و مکان ها و مناظر متنوعی را مشاهده می کردم .

عالم اول: وحدت به کثرت
سقوط به زمین:

در میان تند باد، حساب زمان و مکان بکلی از دستم رفته بود ولی پس از مدتی، انگار یک مرتبه زیر پایم خالی شد و با سقوط در نقطه نامعلومی، به شدت با سطح سختی که تا آن لحظه هیچ تجربه ای از آن نداشتم، برخورد کردم.

البته مدت ها طول کشید تا نام آن سطح سخت را که "زمین" نامیده می شد، فهمیدم .

زمینی که من در آن افتادم، هم بسیار خشک و ناهموار بود و هم اطرافم را سنگ های ریز و درشت احاطه کرده بود، به طوری که از آنجا دیگر اصلا قادر به دیدن دور دست ها نبودم.

روزها می گذشت و من بی حرکت، حیرت زده و تنها، گرفتار سردی و گرمی شب و روز شده بودم.

دیگر کمتر به قدرت و منیت خود فکر می کردم. من از حرکت افتاده بودم و اصلا توان جابجایی نیز نداشتم و مثل این که دیگر حتی باد هم نمی وزید تا به کمک آن حداقل بتوانم اندکی جابجا شوم و از احوال اطرافیان با خبر گردم .

خلاصه...

https://telegram.me/benamebinameou
(۲) ادامه ی
« مثنوی کمال دانه ی گندم »

رشد دانه ی گندم بر روی ساقه:

دانه ی منظور ما در بی هوشی
شیره خور در جامه بود از سر خوشی

خوش خوشک تن را قوی می دید و پر
شیره خوردن ننگ بود از خیک پر

بی نیازی دانه را هوشیار کرد
بند روزی را ز مادر باز کرد

جامه سبز از غم روزی فسرد
چون طلا شد دانه، رنگ سبز مرد

رفتن از رنگی به رنگی مردن است
ذات بی رنگی اسیر این تن است

جامه بند خویش از دانه برید
دانه شد بیدار، تازه خانه دید

خانه ای گسترده در ارض و سما
وسوسه انگیز ملکی بی فنا

صاحب این خانه بی شک دانه بود
چون که دیدش دیگران را سایه بود

چند روزی دانه در بالا نشست
جنتی می دید در بالا و پست

دور او پر بود از هر باب و مام
عم و خال و دایی و دادا به نام

هر یکی در رنگ و آبی دلفریب
گرد او در خانه بودند و قریب

دانه ی ما دانه ی پر چانه بود
با خود اما این چنین شعری سرود

"من عجب خوبم، بزرکم، سرورم
از همه هم شکلکانم برترم"

حس برتر بودن و وضع شگفت
دانه را کم کم تکبر می گرفت

باد...

🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱

(۳) ادامه ی
« مثنوی کمال دانه ی گندم»

کنده شدن دانه ی گندم از خوشه توسط تند باد:

باد و گرما دم بدم افزون ز پیش
شوق و ذوق دانه را می کرد بیش

ناگهان طوفان تند و گرد باد
آرزوی دانه را بر باد داد

دانه ی بالا نشین و خوش بیان
کنده شد از خوشه و رفت از میان

تن رها گردید از ساقه و رخت
گرم دیدن شد ز بالا تیره بخت

رفت بالا در میان آسمان
دیده شد بینا به فخر این جهان

چرخ چرخان خوش شد از آن منظره
یاد او خالی شد از هر خاطره

باد او را برد آنسوی مکان
دانه فارغ شد ز سیرش در زمان

زیر پای دانه خالی شد دمی
بر زمین افتاد، زیبا گندمی

او...

🌎🌍🌏🌕🌖🌗🌑🌒🌓🌔

https://telegram.me/benamebinameou
(4 و 5) ادامه ی نثر
"داستان کمال یک دانه ی گندم از زبان خودش"

آغاز کار روزانه :

خلاصه پس از اندک زمانی متوجه شدم، ساعات روز که نور خورشید را بچرخش در می آورد، می تواند به من نیز علیرغم سکون، حس دریافت انرژی و حرکت دهد، لذا با این تصور روز ها از خواب شبانه بیدار می شدم و همراه نور، با سعی و تلاش، تا غروب آفتاب خود را مشغول کنترل حرکت سایه ها و تماشای مناظر محدود پیرامون می کردم.

این کار سرگرم کننده در من حس حرکت و جنب و جوش درونی ایجاد می کرد، بطوری که حرکت منبع نور و سایه ها را از زاویه دید خود، رفته رفته حرکت خود تصور می کردم!

برخی از شبها نیز تا سحر نور و سایه ی ماه و ستارگان را دنبال می نمودم. خلاصه برای خودم محقق و متخصص خبره ای در تشخیص و تعریف حرکت و اثرات نور و سایه در زمان و مکان شده بودم!

بیاد می آورم که ساعت ها در باره حرکت نور و سایه ی بینش محدود خود، با آب و تاب فراون برای اطرافیان سنگ دل سخنرانی می کردم، و بنظر می رسید، سنگ ها با سکوت و صبوری خود، گفته های مرا تائید و با سایه های خود بر من تعظیم نیز می کنند. و لذا این باور، حس غرور مرا دوباره وسوسه و تحریک می کرد و به هیجان گفتارم می افزود!

کم کم چنان دچار عادت و تکرار غرورآمیز شدم که پس از مدتی فهمیدم، در حقیقت من فقط خودم را سرکار گذاشته ام و در اصل من، ثابت و بی حرکت روی زمین افتاده ام و این جهت و زاویه ی حرکت نور است که ایجاد سایه می کند؛ لذا در چنین وضعیتی، من فقط یگ ناظر پر مدعا ولی کاملا بیهوده و بی اثر هستم!

دیگر واقعا خسته و ناامید از خود شده بودم، یکنواختی و عادتزدگی روزمره در همه چیز، حوصله ام را سر برده بود.

یک روز و یا شاید یک شب، درست بخاطر ندارم، با خود گفتم: من وجود دارم، و چیز هایی که می بینم و حس می کنم نیز موجودند، بلاخره ما حتما خالقی داریم، و کسی که مرا و همه موجودات پیرامونم را آفریده است، از اینکار منظوری داشته!
خوب، عاجزانه از او می خواهم به من مغرور بگوید: که،
من کیستم؟! و
کمال وجود من در چیست؟!

با...

⁉️⁉️⁉️⁉️

https://telegram.me/benamebinameou
(۴) ادامه ی
« مثنوی کمال دانه ی گندم »

افتادن دانه ی گندم بر زمین و شروع سایه(ظاهر) بینی او:

اولین بر خورد او با خاک بود
جسم دانه پیش از این بی باک بود

سرزمینی دور با سنگ و سقط
خشک و سوزان و خداجویی فقط

نه خبر از باد و باران بود و کس
نه دگر روزی دهی بی خار و خس

دانه سنگین بود و افتاده به خاک
دور او سنگین تنان سینه چاک

از تحرک دانه کامل وا فتاد
چون تکبر داشت از بالا فتاد

روز و شب، پیوسته گردش می نمود
دانه را گرمی و سردی می فزود

چون افق از شرق بیرون می زدی
سایه ها در نور پیدا می شدی

سایه های بس بلند صبحگاه
در تحرک بود هر یک گاه گاه

ظهر مایل نیز سایه بود لیک
کوته و ناچیز، بهر مور نیک

بعد آن تا غرب سایه پیچ داشت
عکس خود را سوی دیگر می گماشت

طول سایه آن چنان بودی بلند
صبح و عصر عالمی در یک کمند

شب هویدا شد پس از آن آفتاب
شد ستاره نور افشان با شهاب

نور ایشان گر چه کم از خور بود
لیک راز و رمز حرکت می گشود

چون که ماه آمد میان آسمان
شرح آن دیگر نگنجد در بیان

نور ماه از نور خور آمد پدید
جلوه ای نو، جلوه هایی بس جدید

دانه در جا شاهد این سیر و گشت
فکر دانه گرد صدها سایه گشت

دانه ی ساکن نظر بر سایه کرد
وقت خود را صرف این پیرایه کرد

شوق دید جنب و جوش سایه ها
ذوق تعریف و بیان دانه ها

گفت و گوی دانه با اطراف آن
در خصوص سایه و اوصاف آن

زشت و زیبا و بد و خوب جهان
خیر و شر و آشکار و هم نهان

سایه ها سیر زمان را داشتند
معرفت در دانه ای می کاشتند

دانه ی ما چون تن واحد مثل
زندگی کم کم به عادت شد بدل

مرکزعالم چو باشد ذره ای
هم چنین باشد یقین هر دانه ای

خسته شد دانه ز تعریف و بیان
جهد روز و شب میان سنگیان

گردش ایام در امر و نهی
ناگهان او را نمود از خود تهی

میل...

🌎 🌞 🌍 🌙 🌏 ⭐️


(۵) ادامه ی
« مثنوی کمال دانه ی گندم »

ترک عادت دانه از سایه(ظاهر) بینی و آغاز خود شناسی با طرح سوال «من کیستم؟!»:

میل او(دانه) بر خالقش هموار شد
بند عادت این چنین آزاد شد

سایه بازی درد او درمان نکرد
نور مایل قفل جهلش وا نکرد

فستقیموا میل نور حق بود
کج روی نور، سایه می شود

هادیان ره اگر دارند نور
چون ستاره و ماه می باشند و خور

نورشان بهر زمان است و مکان
نور رحمت را رمض بی سایه دان

چون رمض در بینش دانه شکفت
دم فرو بست و دگر چیزی نگفت

ترک عادت دانه را خاموش کرد
نور پیرامون او مغشوش کرد

سایه های دور او بی سایه شد
نور رحمت بر سرش پیرایه شد

روز را با روزه ای آغاز کرد
دیده را بی سایه او همفاز کرد

تابش نور الهی چون رسید
لیلة القدری از آن آمد پدید

نور و سایه آنچنان در هم شدند
لیلی و مجنون مثال آن بدند

لیلی اش تاریک و مجنون نور عشق
عقل جزء عاجز ز درک کوی عشق

عشق آمد بی خودی شد آشکار
قدر آمد دانه را کردش شکار

قدر آمد دانه را میزان نمود
کشف رمز خلقتش را وا نمود

در همان احوال عشق بی هشش
دانه گفتا در درون خامشش

من کجایم من کیم من چیستم؟
پس چرا با سایه من می زیستم؟

زین پس اما بر نمی دارم قدم
تا بیابم هم کمالم از عدم

تا بیابد فرق من فرقان دین
تا رها گردم ز جهل واپسین

با همین گفتار خاموشی که بود
خواب رحمت ناگهانش در ربود

د...

🤔 ❗️ 😌 ❓ 😴

https://telegram.me/benamebinameou
🙏به نام بی نام "او" بیا تا شروع کنیم🙏

👇پیام عزیز همراهی با اندکی ویرایش:

سروران عزیز،

عرفان فراکل نگر حلقه را می شناسیم یا نمی شناسیم، از هر مرام و مسلکی که هستیم و به افق هر کجای کرۀ زمین که روزگار می گذرانیم مهم نیست،

سر هر فرصتی که دست میدهد برای لحظاتی چشم فرو می بندیم، در «ارتباط ویژه» قرار می گیریم و ناظر و شاهد می شویم. 😇

جنگ است، جنگ جهانى❗️
می توان اسمش را جنگ جهانى سوم گذاشت⁉️

بزرگترین جنگ تمام عیار تاریخ بشری⁉️

همان،
بمباران هاست،
موشكباران. موشكهاى كاغذى كه نه،
بمبهای جنگ های منطقه ای كه نه،

بلکه موشك و بمب هايى نامرئی و بی دود و بی سر و صدا از جنس پارازيت هاى ذهنى،
از جنس تشعشعات معيوب غرور و تعصب كه سيستم راهبرى و جهت يابى انسان ها را مخدوش ميكنند؛
تا بشریت راه را گم كند و مزرعه ى باورهاي ناب صالحانه را آفت شك و ترديد بزند و...❗️

ما⁉️
بی خبر از همه جا، درست در وسط ميدان جنگ می خوابیم و بیدار می شویم و زندگی می کنیم❗️

شده كه در این روزها و هفته های اخیر مرتباً و بی دلیل مشخصی صبح ها با یاس و اضطرابى به غایت غليظ از خواب بيدار می شويم⁉️

روز را ادامه می دهیم با خشم و پريشانى هاى بسیــــار «بزرگ» که دلایلی بسیــــار «کوچک» دارند⁉️

شده که همین شب و روزها به طرز عجیبی در کشاکش سرگردانی باشیم با رشته هايى ساده و به ظاهر بی آزار از افكار روزمره كه انگار حالا آغشته به چيزی از جنس سَم می شوند⁉️
و در نهایت بی خود و بی دلیل، در و ديوار ذهن انسان را مثل اسيد می سوزانند⁉️

اینها تضاد با زمین و زمان و خدا و خویشتن و مردمان را درونمان شعله ور می کنند؛ تا همزمان یخبندان نا امیدی، اندوه و ترس و وسواس و سرخوردگی و... تمام وجود انسان را فرا گیرد❗️

عزیزان،
بمباران تشعشعاتی ست، فراگیر و عمومی...❗️

🙏 پس در هر دم و بازدم نفس، پناه می بريم به «او» که حفیظ و حافظ است؛
🙏 و نظر می کنیم به روح جمعی بشریت، با «ارتباط ویژه» دمامدم که در آن🔆

😍 حفاظ های ضروری و نکتـه هایی است بسی موثر و مفید برای ارتقاء بینش و ضدضربه شدن در دوران فراکل نگری...

🙏💐💖😍

https://telegram.me/benamebinameou