(۲ و ۳) ادامه ی نثر
"داستان کمال یک دانه ی گندم از زبان خودش"
دوره ی استقلال و غرور من:
روزها به سرعت می گذشت و سبزی و لطافت من و هم نوعان، به زردی و ضخامت گرایش می کرد.
آرام آرام بزرگ، تنومند و مستقل تر می شدم و از این که در بالاترین نقطه دید مزرعه قرار دارم و حتی بالا تر از جایگاه مکانی پدر و مادرم، دنیای پیرامون را می نگرم، بهشتی در پیرامونم بود و لذا به شدت احساس بزرگی، غرور، افتخار، قدرت و منیت می کردم!
هنگامی که به ظاهر بالغ شده و غرق در تصورات بینشی و بی نیازی خود بودم، باد شدیدی وزیدن گرفت و طوفان و گردبادی مرا از پیوستگی با اعضای خانواده و محل سکونتم جدا کرد و با خود به آسمان برد؛
ابتدا ترسیدم، ولی بعد دوباره احساس قدرت بیشتری کردم، چون هم در حرکاتی وسیع تر شاهد مناظر بسیار وصف ناشدنی جدیدی بودم، هم چرخ می زدم و برای نخستین بار، موجودات فراوان و مکان ها و مناظر متنوعی را مشاهده می کردم .
عالم اول: وحدت به کثرت
سقوط به زمین:
در میان تند باد، حساب زمان و مکان بکلی از دستم رفته بود ولی پس از مدتی، انگار یک مرتبه زیر پایم خالی شد و با سقوط در نقطه نامعلومی، به شدت با سطح سختی که تا آن لحظه هیچ تجربه ای از آن نداشتم، برخورد کردم.
البته مدت ها طول کشید تا نام آن سطح سخت را که "زمین" نامیده می شد، فهمیدم .
زمینی که من در آن افتادم، هم بسیار خشک و ناهموار بود و هم اطرافم را سنگ های ریز و درشت احاطه کرده بود، به طوری که از آنجا دیگر اصلا قادر به دیدن دور دست ها نبودم.
روزها می گذشت و من بی حرکت، حیرت زده و تنها، گرفتار سردی و گرمی شب و روز شده بودم.
دیگر کمتر به قدرت و منیت خود فکر می کردم. من از حرکت افتاده بودم و اصلا توان جابجایی نیز نداشتم و مثل این که دیگر حتی باد هم نمی وزید تا به کمک آن حداقل بتوانم اندکی جابجا شوم و از احوال اطرافیان با خبر گردم .
خلاصه...
https://telegram.me/benamebinameou
"داستان کمال یک دانه ی گندم از زبان خودش"
دوره ی استقلال و غرور من:
روزها به سرعت می گذشت و سبزی و لطافت من و هم نوعان، به زردی و ضخامت گرایش می کرد.
آرام آرام بزرگ، تنومند و مستقل تر می شدم و از این که در بالاترین نقطه دید مزرعه قرار دارم و حتی بالا تر از جایگاه مکانی پدر و مادرم، دنیای پیرامون را می نگرم، بهشتی در پیرامونم بود و لذا به شدت احساس بزرگی، غرور، افتخار، قدرت و منیت می کردم!
هنگامی که به ظاهر بالغ شده و غرق در تصورات بینشی و بی نیازی خود بودم، باد شدیدی وزیدن گرفت و طوفان و گردبادی مرا از پیوستگی با اعضای خانواده و محل سکونتم جدا کرد و با خود به آسمان برد؛
ابتدا ترسیدم، ولی بعد دوباره احساس قدرت بیشتری کردم، چون هم در حرکاتی وسیع تر شاهد مناظر بسیار وصف ناشدنی جدیدی بودم، هم چرخ می زدم و برای نخستین بار، موجودات فراوان و مکان ها و مناظر متنوعی را مشاهده می کردم .
عالم اول: وحدت به کثرت
سقوط به زمین:
در میان تند باد، حساب زمان و مکان بکلی از دستم رفته بود ولی پس از مدتی، انگار یک مرتبه زیر پایم خالی شد و با سقوط در نقطه نامعلومی، به شدت با سطح سختی که تا آن لحظه هیچ تجربه ای از آن نداشتم، برخورد کردم.
البته مدت ها طول کشید تا نام آن سطح سخت را که "زمین" نامیده می شد، فهمیدم .
زمینی که من در آن افتادم، هم بسیار خشک و ناهموار بود و هم اطرافم را سنگ های ریز و درشت احاطه کرده بود، به طوری که از آنجا دیگر اصلا قادر به دیدن دور دست ها نبودم.
روزها می گذشت و من بی حرکت، حیرت زده و تنها، گرفتار سردی و گرمی شب و روز شده بودم.
دیگر کمتر به قدرت و منیت خود فکر می کردم. من از حرکت افتاده بودم و اصلا توان جابجایی نیز نداشتم و مثل این که دیگر حتی باد هم نمی وزید تا به کمک آن حداقل بتوانم اندکی جابجا شوم و از احوال اطرافیان با خبر گردم .
خلاصه...
https://telegram.me/benamebinameou
Telegram
به نام بی نام او
√ به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم √ در امتداد شب نشینیم تا طلوع کنیم √ مهم نیست چگونه و چطور و چند √.....
(۲) ادامه ی
« مثنوی کمال دانه ی گندم »
رشد دانه ی گندم بر روی ساقه:
دانه ی منظور ما در بی هوشی
شیره خور در جامه بود از سر خوشی
خوش خوشک تن را قوی می دید و پر
شیره خوردن ننگ بود از خیک پر
بی نیازی دانه را هوشیار کرد
بند روزی را ز مادر باز کرد
جامه سبز از غم روزی فسرد
چون طلا شد دانه، رنگ سبز مرد
رفتن از رنگی به رنگی مردن است
ذات بی رنگی اسیر این تن است
جامه بند خویش از دانه برید
دانه شد بیدار، تازه خانه دید
خانه ای گسترده در ارض و سما
وسوسه انگیز ملکی بی فنا
صاحب این خانه بی شک دانه بود
چون که دیدش دیگران را سایه بود
چند روزی دانه در بالا نشست
جنتی می دید در بالا و پست
دور او پر بود از هر باب و مام
عم و خال و دایی و دادا به نام
هر یکی در رنگ و آبی دلفریب
گرد او در خانه بودند و قریب
دانه ی ما دانه ی پر چانه بود
با خود اما این چنین شعری سرود
"من عجب خوبم، بزرکم، سرورم
از همه هم شکلکانم برترم"
حس برتر بودن و وضع شگفت
دانه را کم کم تکبر می گرفت
باد...
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
(۳) ادامه ی
« مثنوی کمال دانه ی گندم»
کنده شدن دانه ی گندم از خوشه توسط تند باد:
باد و گرما دم بدم افزون ز پیش
شوق و ذوق دانه را می کرد بیش
ناگهان طوفان تند و گرد باد
آرزوی دانه را بر باد داد
دانه ی بالا نشین و خوش بیان
کنده شد از خوشه و رفت از میان
تن رها گردید از ساقه و رخت
گرم دیدن شد ز بالا تیره بخت
رفت بالا در میان آسمان
دیده شد بینا به فخر این جهان
چرخ چرخان خوش شد از آن منظره
یاد او خالی شد از هر خاطره
باد او را برد آنسوی مکان
دانه فارغ شد ز سیرش در زمان
زیر پای دانه خالی شد دمی
بر زمین افتاد، زیبا گندمی
او...
🌎🌍🌏🌕🌖🌗🌑🌒🌓🌔
https://telegram.me/benamebinameou
« مثنوی کمال دانه ی گندم »
رشد دانه ی گندم بر روی ساقه:
دانه ی منظور ما در بی هوشی
شیره خور در جامه بود از سر خوشی
خوش خوشک تن را قوی می دید و پر
شیره خوردن ننگ بود از خیک پر
بی نیازی دانه را هوشیار کرد
بند روزی را ز مادر باز کرد
جامه سبز از غم روزی فسرد
چون طلا شد دانه، رنگ سبز مرد
رفتن از رنگی به رنگی مردن است
ذات بی رنگی اسیر این تن است
جامه بند خویش از دانه برید
دانه شد بیدار، تازه خانه دید
خانه ای گسترده در ارض و سما
وسوسه انگیز ملکی بی فنا
صاحب این خانه بی شک دانه بود
چون که دیدش دیگران را سایه بود
چند روزی دانه در بالا نشست
جنتی می دید در بالا و پست
دور او پر بود از هر باب و مام
عم و خال و دایی و دادا به نام
هر یکی در رنگ و آبی دلفریب
گرد او در خانه بودند و قریب
دانه ی ما دانه ی پر چانه بود
با خود اما این چنین شعری سرود
"من عجب خوبم، بزرکم، سرورم
از همه هم شکلکانم برترم"
حس برتر بودن و وضع شگفت
دانه را کم کم تکبر می گرفت
باد...
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
(۳) ادامه ی
« مثنوی کمال دانه ی گندم»
کنده شدن دانه ی گندم از خوشه توسط تند باد:
باد و گرما دم بدم افزون ز پیش
شوق و ذوق دانه را می کرد بیش
ناگهان طوفان تند و گرد باد
آرزوی دانه را بر باد داد
دانه ی بالا نشین و خوش بیان
کنده شد از خوشه و رفت از میان
تن رها گردید از ساقه و رخت
گرم دیدن شد ز بالا تیره بخت
رفت بالا در میان آسمان
دیده شد بینا به فخر این جهان
چرخ چرخان خوش شد از آن منظره
یاد او خالی شد از هر خاطره
باد او را برد آنسوی مکان
دانه فارغ شد ز سیرش در زمان
زیر پای دانه خالی شد دمی
بر زمین افتاد، زیبا گندمی
او...
🌎🌍🌏🌕🌖🌗🌑🌒🌓🌔
https://telegram.me/benamebinameou
Telegram
به نام بی نام او
√ به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم √ در امتداد شب نشینیم تا طلوع کنیم √ مهم نیست چگونه و چطور و چند √.....
(4 و 5) ادامه ی نثر
"داستان کمال یک دانه ی گندم از زبان خودش"
آغاز کار روزانه :
خلاصه پس از اندک زمانی متوجه شدم، ساعات روز که نور خورشید را بچرخش در می آورد، می تواند به من نیز علیرغم سکون، حس دریافت انرژی و حرکت دهد، لذا با این تصور روز ها از خواب شبانه بیدار می شدم و همراه نور، با سعی و تلاش، تا غروب آفتاب خود را مشغول کنترل حرکت سایه ها و تماشای مناظر محدود پیرامون می کردم.
این کار سرگرم کننده در من حس حرکت و جنب و جوش درونی ایجاد می کرد، بطوری که حرکت منبع نور و سایه ها را از زاویه دید خود، رفته رفته حرکت خود تصور می کردم!
برخی از شبها نیز تا سحر نور و سایه ی ماه و ستارگان را دنبال می نمودم. خلاصه برای خودم محقق و متخصص خبره ای در تشخیص و تعریف حرکت و اثرات نور و سایه در زمان و مکان شده بودم!
بیاد می آورم که ساعت ها در باره حرکت نور و سایه ی بینش محدود خود، با آب و تاب فراون برای اطرافیان سنگ دل سخنرانی می کردم، و بنظر می رسید، سنگ ها با سکوت و صبوری خود، گفته های مرا تائید و با سایه های خود بر من تعظیم نیز می کنند. و لذا این باور، حس غرور مرا دوباره وسوسه و تحریک می کرد و به هیجان گفتارم می افزود!
کم کم چنان دچار عادت و تکرار غرورآمیز شدم که پس از مدتی فهمیدم، در حقیقت من فقط خودم را سرکار گذاشته ام و در اصل من، ثابت و بی حرکت روی زمین افتاده ام و این جهت و زاویه ی حرکت نور است که ایجاد سایه می کند؛ لذا در چنین وضعیتی، من فقط یگ ناظر پر مدعا ولی کاملا بیهوده و بی اثر هستم!
دیگر واقعا خسته و ناامید از خود شده بودم، یکنواختی و عادتزدگی روزمره در همه چیز، حوصله ام را سر برده بود.
یک روز و یا شاید یک شب، درست بخاطر ندارم، با خود گفتم: من وجود دارم، و چیز هایی که می بینم و حس می کنم نیز موجودند، بلاخره ما حتما خالقی داریم، و کسی که مرا و همه موجودات پیرامونم را آفریده است، از اینکار منظوری داشته!
خوب، عاجزانه از او می خواهم به من مغرور بگوید: که،
من کیستم؟! و
کمال وجود من در چیست؟!
با...
⁉️⁉️⁉️⁉️
https://telegram.me/benamebinameou
"داستان کمال یک دانه ی گندم از زبان خودش"
آغاز کار روزانه :
خلاصه پس از اندک زمانی متوجه شدم، ساعات روز که نور خورشید را بچرخش در می آورد، می تواند به من نیز علیرغم سکون، حس دریافت انرژی و حرکت دهد، لذا با این تصور روز ها از خواب شبانه بیدار می شدم و همراه نور، با سعی و تلاش، تا غروب آفتاب خود را مشغول کنترل حرکت سایه ها و تماشای مناظر محدود پیرامون می کردم.
این کار سرگرم کننده در من حس حرکت و جنب و جوش درونی ایجاد می کرد، بطوری که حرکت منبع نور و سایه ها را از زاویه دید خود، رفته رفته حرکت خود تصور می کردم!
برخی از شبها نیز تا سحر نور و سایه ی ماه و ستارگان را دنبال می نمودم. خلاصه برای خودم محقق و متخصص خبره ای در تشخیص و تعریف حرکت و اثرات نور و سایه در زمان و مکان شده بودم!
بیاد می آورم که ساعت ها در باره حرکت نور و سایه ی بینش محدود خود، با آب و تاب فراون برای اطرافیان سنگ دل سخنرانی می کردم، و بنظر می رسید، سنگ ها با سکوت و صبوری خود، گفته های مرا تائید و با سایه های خود بر من تعظیم نیز می کنند. و لذا این باور، حس غرور مرا دوباره وسوسه و تحریک می کرد و به هیجان گفتارم می افزود!
کم کم چنان دچار عادت و تکرار غرورآمیز شدم که پس از مدتی فهمیدم، در حقیقت من فقط خودم را سرکار گذاشته ام و در اصل من، ثابت و بی حرکت روی زمین افتاده ام و این جهت و زاویه ی حرکت نور است که ایجاد سایه می کند؛ لذا در چنین وضعیتی، من فقط یگ ناظر پر مدعا ولی کاملا بیهوده و بی اثر هستم!
دیگر واقعا خسته و ناامید از خود شده بودم، یکنواختی و عادتزدگی روزمره در همه چیز، حوصله ام را سر برده بود.
یک روز و یا شاید یک شب، درست بخاطر ندارم، با خود گفتم: من وجود دارم، و چیز هایی که می بینم و حس می کنم نیز موجودند، بلاخره ما حتما خالقی داریم، و کسی که مرا و همه موجودات پیرامونم را آفریده است، از اینکار منظوری داشته!
خوب، عاجزانه از او می خواهم به من مغرور بگوید: که،
من کیستم؟! و
کمال وجود من در چیست؟!
با...
⁉️⁉️⁉️⁉️
https://telegram.me/benamebinameou
Telegram
به نام بی نام او
√ به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم √ در امتداد شب نشینیم تا طلوع کنیم √ مهم نیست چگونه و چطور و چند √.....
(۴) ادامه ی
« مثنوی کمال دانه ی گندم »
افتادن دانه ی گندم بر زمین و شروع سایه(ظاهر) بینی او:
اولین بر خورد او با خاک بود
جسم دانه پیش از این بی باک بود
سرزمینی دور با سنگ و سقط
خشک و سوزان و خداجویی فقط
نه خبر از باد و باران بود و کس
نه دگر روزی دهی بی خار و خس
دانه سنگین بود و افتاده به خاک
دور او سنگین تنان سینه چاک
از تحرک دانه کامل وا فتاد
چون تکبر داشت از بالا فتاد
روز و شب، پیوسته گردش می نمود
دانه را گرمی و سردی می فزود
چون افق از شرق بیرون می زدی
سایه ها در نور پیدا می شدی
سایه های بس بلند صبحگاه
در تحرک بود هر یک گاه گاه
ظهر مایل نیز سایه بود لیک
کوته و ناچیز، بهر مور نیک
بعد آن تا غرب سایه پیچ داشت
عکس خود را سوی دیگر می گماشت
طول سایه آن چنان بودی بلند
صبح و عصر عالمی در یک کمند
شب هویدا شد پس از آن آفتاب
شد ستاره نور افشان با شهاب
نور ایشان گر چه کم از خور بود
لیک راز و رمز حرکت می گشود
چون که ماه آمد میان آسمان
شرح آن دیگر نگنجد در بیان
نور ماه از نور خور آمد پدید
جلوه ای نو، جلوه هایی بس جدید
دانه در جا شاهد این سیر و گشت
فکر دانه گرد صدها سایه گشت
دانه ی ساکن نظر بر سایه کرد
وقت خود را صرف این پیرایه کرد
شوق دید جنب و جوش سایه ها
ذوق تعریف و بیان دانه ها
گفت و گوی دانه با اطراف آن
در خصوص سایه و اوصاف آن
زشت و زیبا و بد و خوب جهان
خیر و شر و آشکار و هم نهان
سایه ها سیر زمان را داشتند
معرفت در دانه ای می کاشتند
دانه ی ما چون تن واحد مثل
زندگی کم کم به عادت شد بدل
مرکزعالم چو باشد ذره ای
هم چنین باشد یقین هر دانه ای
خسته شد دانه ز تعریف و بیان
جهد روز و شب میان سنگیان
گردش ایام در امر و نهی
ناگهان او را نمود از خود تهی
میل...
🌎 🌞 🌍 🌙 🌏 ⭐️
(۵) ادامه ی
« مثنوی کمال دانه ی گندم »
ترک عادت دانه از سایه(ظاهر) بینی و آغاز خود شناسی با طرح سوال «من کیستم؟!»:
میل او(دانه) بر خالقش هموار شد
بند عادت این چنین آزاد شد
سایه بازی درد او درمان نکرد
نور مایل قفل جهلش وا نکرد
فستقیموا میل نور حق بود
کج روی نور، سایه می شود
هادیان ره اگر دارند نور
چون ستاره و ماه می باشند و خور
نورشان بهر زمان است و مکان
نور رحمت را رمض بی سایه دان
چون رمض در بینش دانه شکفت
دم فرو بست و دگر چیزی نگفت
ترک عادت دانه را خاموش کرد
نور پیرامون او مغشوش کرد
سایه های دور او بی سایه شد
نور رحمت بر سرش پیرایه شد
روز را با روزه ای آغاز کرد
دیده را بی سایه او همفاز کرد
تابش نور الهی چون رسید
لیلة القدری از آن آمد پدید
نور و سایه آنچنان در هم شدند
لیلی و مجنون مثال آن بدند
لیلی اش تاریک و مجنون نور عشق
عقل جزء عاجز ز درک کوی عشق
عشق آمد بی خودی شد آشکار
قدر آمد دانه را کردش شکار
قدر آمد دانه را میزان نمود
کشف رمز خلقتش را وا نمود
در همان احوال عشق بی هشش
دانه گفتا در درون خامشش
من کجایم من کیم من چیستم؟
پس چرا با سایه من می زیستم؟
زین پس اما بر نمی دارم قدم
تا بیابم هم کمالم از عدم
تا بیابد فرق من فرقان دین
تا رها گردم ز جهل واپسین
با همین گفتار خاموشی که بود
خواب رحمت ناگهانش در ربود
د...
🤔 ❗️ 😌 ❓ 😴
https://telegram.me/benamebinameou
« مثنوی کمال دانه ی گندم »
افتادن دانه ی گندم بر زمین و شروع سایه(ظاهر) بینی او:
اولین بر خورد او با خاک بود
جسم دانه پیش از این بی باک بود
سرزمینی دور با سنگ و سقط
خشک و سوزان و خداجویی فقط
نه خبر از باد و باران بود و کس
نه دگر روزی دهی بی خار و خس
دانه سنگین بود و افتاده به خاک
دور او سنگین تنان سینه چاک
از تحرک دانه کامل وا فتاد
چون تکبر داشت از بالا فتاد
روز و شب، پیوسته گردش می نمود
دانه را گرمی و سردی می فزود
چون افق از شرق بیرون می زدی
سایه ها در نور پیدا می شدی
سایه های بس بلند صبحگاه
در تحرک بود هر یک گاه گاه
ظهر مایل نیز سایه بود لیک
کوته و ناچیز، بهر مور نیک
بعد آن تا غرب سایه پیچ داشت
عکس خود را سوی دیگر می گماشت
طول سایه آن چنان بودی بلند
صبح و عصر عالمی در یک کمند
شب هویدا شد پس از آن آفتاب
شد ستاره نور افشان با شهاب
نور ایشان گر چه کم از خور بود
لیک راز و رمز حرکت می گشود
چون که ماه آمد میان آسمان
شرح آن دیگر نگنجد در بیان
نور ماه از نور خور آمد پدید
جلوه ای نو، جلوه هایی بس جدید
دانه در جا شاهد این سیر و گشت
فکر دانه گرد صدها سایه گشت
دانه ی ساکن نظر بر سایه کرد
وقت خود را صرف این پیرایه کرد
شوق دید جنب و جوش سایه ها
ذوق تعریف و بیان دانه ها
گفت و گوی دانه با اطراف آن
در خصوص سایه و اوصاف آن
زشت و زیبا و بد و خوب جهان
خیر و شر و آشکار و هم نهان
سایه ها سیر زمان را داشتند
معرفت در دانه ای می کاشتند
دانه ی ما چون تن واحد مثل
زندگی کم کم به عادت شد بدل
مرکزعالم چو باشد ذره ای
هم چنین باشد یقین هر دانه ای
خسته شد دانه ز تعریف و بیان
جهد روز و شب میان سنگیان
گردش ایام در امر و نهی
ناگهان او را نمود از خود تهی
میل...
🌎 🌞 🌍 🌙 🌏 ⭐️
(۵) ادامه ی
« مثنوی کمال دانه ی گندم »
ترک عادت دانه از سایه(ظاهر) بینی و آغاز خود شناسی با طرح سوال «من کیستم؟!»:
میل او(دانه) بر خالقش هموار شد
بند عادت این چنین آزاد شد
سایه بازی درد او درمان نکرد
نور مایل قفل جهلش وا نکرد
فستقیموا میل نور حق بود
کج روی نور، سایه می شود
هادیان ره اگر دارند نور
چون ستاره و ماه می باشند و خور
نورشان بهر زمان است و مکان
نور رحمت را رمض بی سایه دان
چون رمض در بینش دانه شکفت
دم فرو بست و دگر چیزی نگفت
ترک عادت دانه را خاموش کرد
نور پیرامون او مغشوش کرد
سایه های دور او بی سایه شد
نور رحمت بر سرش پیرایه شد
روز را با روزه ای آغاز کرد
دیده را بی سایه او همفاز کرد
تابش نور الهی چون رسید
لیلة القدری از آن آمد پدید
نور و سایه آنچنان در هم شدند
لیلی و مجنون مثال آن بدند
لیلی اش تاریک و مجنون نور عشق
عقل جزء عاجز ز درک کوی عشق
عشق آمد بی خودی شد آشکار
قدر آمد دانه را کردش شکار
قدر آمد دانه را میزان نمود
کشف رمز خلقتش را وا نمود
در همان احوال عشق بی هشش
دانه گفتا در درون خامشش
من کجایم من کیم من چیستم؟
پس چرا با سایه من می زیستم؟
زین پس اما بر نمی دارم قدم
تا بیابم هم کمالم از عدم
تا بیابد فرق من فرقان دین
تا رها گردم ز جهل واپسین
با همین گفتار خاموشی که بود
خواب رحمت ناگهانش در ربود
د...
🤔 ❗️ 😌 ❓ 😴
https://telegram.me/benamebinameou
Telegram
به نام بی نام او
√ به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم √ در امتداد شب نشینیم تا طلوع کنیم √ مهم نیست چگونه و چطور و چند √.....
🙏به نام بی نام "او" بیا تا شروع کنیم🙏
👇پیام عزیز همراهی با اندکی ویرایش:
سروران عزیز،
عرفان فراکل نگر حلقه را می شناسیم یا نمی شناسیم، از هر مرام و مسلکی که هستیم و به افق هر کجای کرۀ زمین که روزگار می گذرانیم مهم نیست،
سر هر فرصتی که دست میدهد برای لحظاتی چشم فرو می بندیم، در «ارتباط ویژه» قرار می گیریم و ناظر و شاهد می شویم. 😇
جنگ است، جنگ جهانى❗️
می توان اسمش را جنگ جهانى سوم گذاشت⁉️
بزرگترین جنگ تمام عیار تاریخ بشری⁉️
همان،
بمباران هاست،
موشكباران. موشكهاى كاغذى كه نه،
بمبهای جنگ های منطقه ای كه نه،
بلکه موشك و بمب هايى نامرئی و بی دود و بی سر و صدا از جنس پارازيت هاى ذهنى،
از جنس تشعشعات معيوب غرور و تعصب كه سيستم راهبرى و جهت يابى انسان ها را مخدوش ميكنند؛
تا بشریت راه را گم كند و مزرعه ى باورهاي ناب صالحانه را آفت شك و ترديد بزند و...❗️
ما⁉️
بی خبر از همه جا، درست در وسط ميدان جنگ می خوابیم و بیدار می شویم و زندگی می کنیم❗️
شده كه در این روزها و هفته های اخیر مرتباً و بی دلیل مشخصی صبح ها با یاس و اضطرابى به غایت غليظ از خواب بيدار می شويم⁉️
روز را ادامه می دهیم با خشم و پريشانى هاى بسیــــار «بزرگ» که دلایلی بسیــــار «کوچک» دارند⁉️
شده که همین شب و روزها به طرز عجیبی در کشاکش سرگردانی باشیم با رشته هايى ساده و به ظاهر بی آزار از افكار روزمره كه انگار حالا آغشته به چيزی از جنس سَم می شوند⁉️
و در نهایت بی خود و بی دلیل، در و ديوار ذهن انسان را مثل اسيد می سوزانند⁉️
اینها تضاد با زمین و زمان و خدا و خویشتن و مردمان را درونمان شعله ور می کنند؛ تا همزمان یخبندان نا امیدی، اندوه و ترس و وسواس و سرخوردگی و... تمام وجود انسان را فرا گیرد❗️
عزیزان،
بمباران تشعشعاتی ست، فراگیر و عمومی...❗️
🙏 پس در هر دم و بازدم نفس، پناه می بريم به «او» که حفیظ و حافظ است؛
🙏 و نظر می کنیم به روح جمعی بشریت، با «ارتباط ویژه» دمامدم که در آن🔆
😍 حفاظ های ضروری و نکتـه هایی است بسی موثر و مفید برای ارتقاء بینش و ضدضربه شدن در دوران فراکل نگری...
🙏💐💖😍
https://telegram.me/benamebinameou
👇پیام عزیز همراهی با اندکی ویرایش:
سروران عزیز،
عرفان فراکل نگر حلقه را می شناسیم یا نمی شناسیم، از هر مرام و مسلکی که هستیم و به افق هر کجای کرۀ زمین که روزگار می گذرانیم مهم نیست،
سر هر فرصتی که دست میدهد برای لحظاتی چشم فرو می بندیم، در «ارتباط ویژه» قرار می گیریم و ناظر و شاهد می شویم. 😇
جنگ است، جنگ جهانى❗️
می توان اسمش را جنگ جهانى سوم گذاشت⁉️
بزرگترین جنگ تمام عیار تاریخ بشری⁉️
همان،
بمباران هاست،
موشكباران. موشكهاى كاغذى كه نه،
بمبهای جنگ های منطقه ای كه نه،
بلکه موشك و بمب هايى نامرئی و بی دود و بی سر و صدا از جنس پارازيت هاى ذهنى،
از جنس تشعشعات معيوب غرور و تعصب كه سيستم راهبرى و جهت يابى انسان ها را مخدوش ميكنند؛
تا بشریت راه را گم كند و مزرعه ى باورهاي ناب صالحانه را آفت شك و ترديد بزند و...❗️
ما⁉️
بی خبر از همه جا، درست در وسط ميدان جنگ می خوابیم و بیدار می شویم و زندگی می کنیم❗️
شده كه در این روزها و هفته های اخیر مرتباً و بی دلیل مشخصی صبح ها با یاس و اضطرابى به غایت غليظ از خواب بيدار می شويم⁉️
روز را ادامه می دهیم با خشم و پريشانى هاى بسیــــار «بزرگ» که دلایلی بسیــــار «کوچک» دارند⁉️
شده که همین شب و روزها به طرز عجیبی در کشاکش سرگردانی باشیم با رشته هايى ساده و به ظاهر بی آزار از افكار روزمره كه انگار حالا آغشته به چيزی از جنس سَم می شوند⁉️
و در نهایت بی خود و بی دلیل، در و ديوار ذهن انسان را مثل اسيد می سوزانند⁉️
اینها تضاد با زمین و زمان و خدا و خویشتن و مردمان را درونمان شعله ور می کنند؛ تا همزمان یخبندان نا امیدی، اندوه و ترس و وسواس و سرخوردگی و... تمام وجود انسان را فرا گیرد❗️
عزیزان،
بمباران تشعشعاتی ست، فراگیر و عمومی...❗️
🙏 پس در هر دم و بازدم نفس، پناه می بريم به «او» که حفیظ و حافظ است؛
🙏 و نظر می کنیم به روح جمعی بشریت، با «ارتباط ویژه» دمامدم که در آن🔆
😍 حفاظ های ضروری و نکتـه هایی است بسی موثر و مفید برای ارتقاء بینش و ضدضربه شدن در دوران فراکل نگری...
🙏💐💖😍
https://telegram.me/benamebinameou
Telegram
به نام بی نام او
√ به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم √ در امتداد شب نشینیم تا طلوع کنیم √ مهم نیست چگونه و چطور و چند √.....
"انرژی ذهنی و راز بقای شبکه ی قدرت "
شبکه ی به ظاهر پیچیده ی قدرت، تنها یک برنامه ی نرم افزاری است؛ که به خودی خود هیچ انرژی و توانی برای ظهور و بقا ندارد!
بدون شک توان و انرژی اولیه و تداوم حیات شبکه های قدرت را انسان ها تامین می نمایند.
از اینرو شبکه ی قدرت فقط یک برنامه ی نرم افزاری دقیق و بلند مدت برای بهره برداری از انرژی ذهنی انسان های احساساتی، مغرور، متعصب و طمعکار یک سرزمین است.
اکنون به روشنی میدانیم که نرم افزار یعنی:
اگر... با آنگاه... تعریف شده از قبل.
نرم افرارهای شبکه ی قدرت درست شبیه به شبکه ی بانکی است.
شبکه ی بانکی فقط بر مبنای برنامه ی های نرم افزاری شکل گرفته که به عنوان واسطه و یا کارگزار، پول و سرمایه ی انسان های حقیقی یا موسسات حقوقی طمعکار را بینشان رد و بدل می کند؛ و از این بابت سهم حیاتی و توسعه ی خود را از حاصل سعی و تلاش زمینی صاحبان حساب، برداشت می نماید.
لذا قدرت و سرمایه اصلی بانک ها، همان برآیند میزان قدرت و سرمایه ی صاحبان حساب بانکی است و لا غیر!
شبکه ی بانکی به ظاهر نام آور و قوی، با تبلیغ و انتشار نرم افرارهای وسوسه انگیز، تحریک کننده و هیجان آفرین، صاحبان هر مقدار پول و سرمایه را نسبت به افتتاح حسابهای متنوع و گوناگون تطمیع و تشویق می کند.
شبکه ی بانکی، اندک پول و سرمایه ی صاحبان حسابهای خرد ظاهربین و ناآگاه را با بهره های حساب شده به صاحبان آگاه حسابهای کلان می دهد؛ تا در هر دوره به ظاهر سود اندک و یا جایزه ای فریبنده به برخی از ناآگاهان تعلق گیرد!
غافل از این که تامین تورم محسوس زمانی حاصل از بهره بانکی، به اضافه ی هزینه های سنگین اداره و تبلیغات چنین شبکه های پر توقعی، تنها و تنها بر دوش صاحبان پول و سرمایه های اندک و ناآگاه بار میگردد!
این بدین معنا است که:
همواره ثروتمند آگاه، ثروتمندتر و فقیر ناآگاه، فقیرتر از گذشته می شود، بدون این که فقیر ناآگاه متوجه شده باشد که عامل اصلی فقرش، طمع افزایش پول و سرمایه ی خودش بوده که فریب تبلیغات وسوسه انگیز را خورده است!
پس در چنین رابطه اقتصادی پیوسته طمعکار ناآگاه فریب دروغگوی آگاه را می خورد!
شبکه های قدرت درست با ترکیب همین شیوه نرم افزاری در چهار زمینه ی اقتصاد، سیاست، نظامی گری و معنویت در خدمت، نیرو و توان اصلی خود را از انرژی ذهنی و جسمی انسان ها، می گیرند!
از اینرو اساس برنامه های نرم افزاری شبکه ی قدرت منطقه ای و راز بقای آنها نیز، وسوسه، تحریک و هیجان آفرینی به ظاهر مثبت و منفی، برای کسب انرژی ذهنی و به بیگاری گرفتن جسم انسان های احساساتی، متعصب، مغرور و طمعکار سرزمین خود است.
اکنون با صراحت می توان گفت:
چون نیک نظر کرد پر خویش در آن دید
گفتا: ز که نالیم که از ماست که بر ماست!
و یا:
چو بنجل شود عرضه بر مشتری
تقاضا نباشد، که بندد دری؟!
⁉️🙏⁉️🙏⁉️😍
https://telegram.me/benamebinameou
شبکه ی به ظاهر پیچیده ی قدرت، تنها یک برنامه ی نرم افزاری است؛ که به خودی خود هیچ انرژی و توانی برای ظهور و بقا ندارد!
بدون شک توان و انرژی اولیه و تداوم حیات شبکه های قدرت را انسان ها تامین می نمایند.
از اینرو شبکه ی قدرت فقط یک برنامه ی نرم افزاری دقیق و بلند مدت برای بهره برداری از انرژی ذهنی انسان های احساساتی، مغرور، متعصب و طمعکار یک سرزمین است.
اکنون به روشنی میدانیم که نرم افزار یعنی:
اگر... با آنگاه... تعریف شده از قبل.
نرم افرارهای شبکه ی قدرت درست شبیه به شبکه ی بانکی است.
شبکه ی بانکی فقط بر مبنای برنامه ی های نرم افزاری شکل گرفته که به عنوان واسطه و یا کارگزار، پول و سرمایه ی انسان های حقیقی یا موسسات حقوقی طمعکار را بینشان رد و بدل می کند؛ و از این بابت سهم حیاتی و توسعه ی خود را از حاصل سعی و تلاش زمینی صاحبان حساب، برداشت می نماید.
لذا قدرت و سرمایه اصلی بانک ها، همان برآیند میزان قدرت و سرمایه ی صاحبان حساب بانکی است و لا غیر!
شبکه ی بانکی به ظاهر نام آور و قوی، با تبلیغ و انتشار نرم افرارهای وسوسه انگیز، تحریک کننده و هیجان آفرین، صاحبان هر مقدار پول و سرمایه را نسبت به افتتاح حسابهای متنوع و گوناگون تطمیع و تشویق می کند.
شبکه ی بانکی، اندک پول و سرمایه ی صاحبان حسابهای خرد ظاهربین و ناآگاه را با بهره های حساب شده به صاحبان آگاه حسابهای کلان می دهد؛ تا در هر دوره به ظاهر سود اندک و یا جایزه ای فریبنده به برخی از ناآگاهان تعلق گیرد!
غافل از این که تامین تورم محسوس زمانی حاصل از بهره بانکی، به اضافه ی هزینه های سنگین اداره و تبلیغات چنین شبکه های پر توقعی، تنها و تنها بر دوش صاحبان پول و سرمایه های اندک و ناآگاه بار میگردد!
این بدین معنا است که:
همواره ثروتمند آگاه، ثروتمندتر و فقیر ناآگاه، فقیرتر از گذشته می شود، بدون این که فقیر ناآگاه متوجه شده باشد که عامل اصلی فقرش، طمع افزایش پول و سرمایه ی خودش بوده که فریب تبلیغات وسوسه انگیز را خورده است!
پس در چنین رابطه اقتصادی پیوسته طمعکار ناآگاه فریب دروغگوی آگاه را می خورد!
شبکه های قدرت درست با ترکیب همین شیوه نرم افزاری در چهار زمینه ی اقتصاد، سیاست، نظامی گری و معنویت در خدمت، نیرو و توان اصلی خود را از انرژی ذهنی و جسمی انسان ها، می گیرند!
از اینرو اساس برنامه های نرم افزاری شبکه ی قدرت منطقه ای و راز بقای آنها نیز، وسوسه، تحریک و هیجان آفرینی به ظاهر مثبت و منفی، برای کسب انرژی ذهنی و به بیگاری گرفتن جسم انسان های احساساتی، متعصب، مغرور و طمعکار سرزمین خود است.
اکنون با صراحت می توان گفت:
چون نیک نظر کرد پر خویش در آن دید
گفتا: ز که نالیم که از ماست که بر ماست!
و یا:
چو بنجل شود عرضه بر مشتری
تقاضا نباشد، که بندد دری؟!
⁉️🙏⁉️🙏⁉️😍
https://telegram.me/benamebinameou
Telegram
به نام بی نام او
√ به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم √ در امتداد شب نشینیم تا طلوع کنیم √ مهم نیست چگونه و چطور و چند √.....
سوال:
عروج کلا به چه معناست و اصلا چه توضیحی براش هست؟
پاسخ:
در برابر نزول و سقوط یا هبوط،
واژه های صعود و عروج نیز معنا پیدا می کند.
پس عروج درست نقطه مقابل هبوط یا سقوط است.
عروج، حرکت و یا سفر بسیار سریع از پایین ترین نقطه به بالاترین نقطه بینشی انسان است.
در عروج انسان، زمان بسیار کوتاه میگردد و معنای همه موضوعات مدنظر به سرعت قابل درک می شود.
بطوری که بازگویی آنها برای دیگران که در عالم نزول یا هبوط هستند، تقریبا غیر ممکن می شود مگر با تعاریف و در قالب داستانهای سمبلیک که مورد پسند و علاقمندی عوام الناس است؛ و به آیات نازل شده معروف گردیده.
🙏💐
https://telegram.me/benamebinameou
عروج کلا به چه معناست و اصلا چه توضیحی براش هست؟
پاسخ:
در برابر نزول و سقوط یا هبوط،
واژه های صعود و عروج نیز معنا پیدا می کند.
پس عروج درست نقطه مقابل هبوط یا سقوط است.
عروج، حرکت و یا سفر بسیار سریع از پایین ترین نقطه به بالاترین نقطه بینشی انسان است.
در عروج انسان، زمان بسیار کوتاه میگردد و معنای همه موضوعات مدنظر به سرعت قابل درک می شود.
بطوری که بازگویی آنها برای دیگران که در عالم نزول یا هبوط هستند، تقریبا غیر ممکن می شود مگر با تعاریف و در قالب داستانهای سمبلیک که مورد پسند و علاقمندی عوام الناس است؛ و به آیات نازل شده معروف گردیده.
🙏💐
https://telegram.me/benamebinameou
Telegram
به نام بی نام او
√ به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم √ در امتداد شب نشینیم تا طلوع کنیم √ مهم نیست چگونه و چطور و چند √.....
Forwarded from Deleted Account
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
درست به همین شیوه، انسان ها در مطالب و موضوعات ذهنی و فکری خود، خانواده، قوم، قبیله، ملیت، عقاید گوناگون و... ، بسته و به تعبیری قفل ذهنی شده اند❗️
https://telegram.me/benamebinameou
https://telegram.me/benamebinameou
گفت و شنید: میخانه
گفت: عزیزی
قدر بشناسید مستان آخرین پیمانه را،
ساقی امشب میکند تعطیل این میخانه را،
گو به مهمانان که مهمانی بپایانش رسید،
خورده یا ناخورده باید ترک کرد این خانه را.
شنید: از هوشمندی
قدر این پیمانه در هر لحظه مستی میدهد
ساقی میخانه هر دم جان به هستی میدهد
هر که مهمان است در میخانه ی جاوید او
خانه را صاحب به مهمانش دو دستی میدهد
🙏👐🌹
صاحب خانگی میهمان لحظه ها ، مبارک باد
🙏💐💖💝🌹
https://telegram.me/benamebinameou
گفت: عزیزی
قدر بشناسید مستان آخرین پیمانه را،
ساقی امشب میکند تعطیل این میخانه را،
گو به مهمانان که مهمانی بپایانش رسید،
خورده یا ناخورده باید ترک کرد این خانه را.
شنید: از هوشمندی
قدر این پیمانه در هر لحظه مستی میدهد
ساقی میخانه هر دم جان به هستی میدهد
هر که مهمان است در میخانه ی جاوید او
خانه را صاحب به مهمانش دو دستی میدهد
🙏👐🌹
صاحب خانگی میهمان لحظه ها ، مبارک باد
🙏💐💖💝🌹
https://telegram.me/benamebinameou
Telegram
به نام بی نام او
√ به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم √ در امتداد شب نشینیم تا طلوع کنیم √ مهم نیست چگونه و چطور و چند √.....