زندگینامه پیامبر اسلام(ص)
(Muhammad A Biography of Prophet) [1]
نویسنده: خانم #کارن_آرمسترانگ
(Karen Armstrong)
در سال ۱۳۸۰٫ش/۲۰۰۱ م
مترجم: آقاى کیانوش حشمتى در سال ۱۳۸۲٫ش/۲۰۰۳٫م
کتاب ۳۷۷ صفحه دارد و از مقدمه مترجم و نویسنده، ده فصل اصلى و پىنویسها تشکیل یافته است.
اما آرمسترانگ کیست؟
انتشارات حکمت او را اینگونه معرفى مىکند:
خانم کارن آرمسترانگ یکی از صاحبنظران مشهور در عرصه دین در جهان انگلیسىزبان است که هفت سال از عمرش را در مسلک راهبه اى کاتولیک سپرى کرد.
او شرح احوال خویش را در زندگىنامه پرفروش «از میان معبر باریک» بازنویسى کرده است.
وى مؤلف کتابهاى پرفروش و نامآورى چون «تاریخچهاى از خدا» که تا کنون به بیش از سى زبان ترجمه شده است، «اسلام: تاریخى کوتاه» و «کتاب بودا» از مجموعه کتابهاى انتشارات واید نفلد و نیکلسون است.
آثار دیگر آرمسترانگ عبارتاند از: «در جستجوى خدا: بنیادگرایى در آیین یهود»، «مسیحیت و اسلام»، در «آغاز: تفسیرى نوین از پیدایش»، «تاریخ اورشلیم: یک شهر، سه دین» و «خداشناسى از ابراهیم تاکنون».
کتاب «زندگینامه پیامبراسلام(ص)» آرمسترانگ که یک ماه پس از حادثه یازدهم سپتامبر انتشار یافت و به پرفروشترین کتاب سال امریکا تبدیل شد ، با چه انگیزهاى به نگارش درآمد؟
آرمسترانگ در پاسخ به این پرسش مىنویسد:
1⃣ در برابر مخالفت یک کنگره اسلامى انگلیسى، شیوخ عربستان و علماى الازهر با فتواى آیتالله خمینى(ره) ، معرفى دنیاى اسلام به خونخوارى، متعصب دانستن اسلام و مسلمانان و ارائه چهره وحشتناک از سیماى محمد(ص) واکنشى صورت نمىگیرد، در حالى که #محمد(ص) یکى از انوار تاریخ بشریت است؛
2⃣ غیرمنصفانه است که اقدام چند مسلمان افراطى را به آیین پیامبر اسلام(ص) نسبت دهیم و دین او را دین ترور، قتل و وحشت بنامیم.
البته حمله به اسلام، مسلمانان و پیامبر، سابقهای طولانى در غرب دارد که با انتشار کتاب آیات شیطانى و بهویژه با وقوع حادثه تروریستى یازدهم سپتامبر به اوج خود رسید.
چه چیزى این حمله را شدت بخشید؟
در #تورات و #انجیل و در عملکرد اسرائیل یهودى و امریکاى مسیحى هم موارد بسیاری وجود دارد که میتوان با دستاویز قراردادن آنها در برابر یهودیان و مسیحیان جبههگیری کرد، اما چرا کسى از آنها براى تروریست خواندن پیروان موسى(ع) و هواداران عیسى(ع) استفاده نمىکند؟
در واقع آرمسترانگ مىخواهد بگوید حمله گسترده و بىنظیر به مقدسات اسلامى، او را واداشت که براى دفاع از اسلام و مسلمانان و روشن شدن ذهن مسیحیان غربى نسبت به چهره نورانى پیامبر(ص)، زندگى واقعى پیامبر(ص) را تحریر نماید.
با همه کاستىها ، آرمسترانگ تصویرى روشنتر و شفافتر از پیامبر، اسلام و مسلمانان، در مقایسه با نوشتههایى چون آیات شیطانى، پدید آورده است .
هر چند بخشهايي از كتاب و يا استنادات آن و يا نتيجه گيريهاي نويسنده قابل بررسي و نقد است .
پینوشتها
____
[۱]ــ درباره نام کتاب دو نکته قابل تأمل و دقت است. اول آنکه نویسنده همواره از عبارت پیامبر اسلام استفاده مىکند در حالى که مسلمانان آن بزرگوار را پیامبر جهان مىدانند، البته عبارت پیامبر اسلام از سوى مستشرقان ابداع شده است که متأسفانه مسلمانان هم آن را به کار گرفتهاند. دوم، در صفحات نخست کتاب نام این اثر به شکلهاى مختلف زیر آمده است: محمد(ص)، زندگىنامه پیامبر اسلام(ص) و زندگىنامه پیامبر اسلام حضرت محمد(ص).
[۲]ــ در فصل دوم کتاب، زیرنویسهایى به چشم مىخورد که برخى از نادرستىهاى آن را توضیح مىدهد که مقاله حاضر نیاز به توضیح مجدد آن نمىبیند.
فایل کتاب:👇
https://t.me/beshnofekrkon/188
(Muhammad A Biography of Prophet) [1]
نویسنده: خانم #کارن_آرمسترانگ
(Karen Armstrong)
در سال ۱۳۸۰٫ش/۲۰۰۱ م
مترجم: آقاى کیانوش حشمتى در سال ۱۳۸۲٫ش/۲۰۰۳٫م
کتاب ۳۷۷ صفحه دارد و از مقدمه مترجم و نویسنده، ده فصل اصلى و پىنویسها تشکیل یافته است.
اما آرمسترانگ کیست؟
انتشارات حکمت او را اینگونه معرفى مىکند:
خانم کارن آرمسترانگ یکی از صاحبنظران مشهور در عرصه دین در جهان انگلیسىزبان است که هفت سال از عمرش را در مسلک راهبه اى کاتولیک سپرى کرد.
او شرح احوال خویش را در زندگىنامه پرفروش «از میان معبر باریک» بازنویسى کرده است.
وى مؤلف کتابهاى پرفروش و نامآورى چون «تاریخچهاى از خدا» که تا کنون به بیش از سى زبان ترجمه شده است، «اسلام: تاریخى کوتاه» و «کتاب بودا» از مجموعه کتابهاى انتشارات واید نفلد و نیکلسون است.
آثار دیگر آرمسترانگ عبارتاند از: «در جستجوى خدا: بنیادگرایى در آیین یهود»، «مسیحیت و اسلام»، در «آغاز: تفسیرى نوین از پیدایش»، «تاریخ اورشلیم: یک شهر، سه دین» و «خداشناسى از ابراهیم تاکنون».
کتاب «زندگینامه پیامبراسلام(ص)» آرمسترانگ که یک ماه پس از حادثه یازدهم سپتامبر انتشار یافت و به پرفروشترین کتاب سال امریکا تبدیل شد ، با چه انگیزهاى به نگارش درآمد؟
آرمسترانگ در پاسخ به این پرسش مىنویسد:
1⃣ در برابر مخالفت یک کنگره اسلامى انگلیسى، شیوخ عربستان و علماى الازهر با فتواى آیتالله خمینى(ره) ، معرفى دنیاى اسلام به خونخوارى، متعصب دانستن اسلام و مسلمانان و ارائه چهره وحشتناک از سیماى محمد(ص) واکنشى صورت نمىگیرد، در حالى که #محمد(ص) یکى از انوار تاریخ بشریت است؛
2⃣ غیرمنصفانه است که اقدام چند مسلمان افراطى را به آیین پیامبر اسلام(ص) نسبت دهیم و دین او را دین ترور، قتل و وحشت بنامیم.
البته حمله به اسلام، مسلمانان و پیامبر، سابقهای طولانى در غرب دارد که با انتشار کتاب آیات شیطانى و بهویژه با وقوع حادثه تروریستى یازدهم سپتامبر به اوج خود رسید.
چه چیزى این حمله را شدت بخشید؟
در #تورات و #انجیل و در عملکرد اسرائیل یهودى و امریکاى مسیحى هم موارد بسیاری وجود دارد که میتوان با دستاویز قراردادن آنها در برابر یهودیان و مسیحیان جبههگیری کرد، اما چرا کسى از آنها براى تروریست خواندن پیروان موسى(ع) و هواداران عیسى(ع) استفاده نمىکند؟
در واقع آرمسترانگ مىخواهد بگوید حمله گسترده و بىنظیر به مقدسات اسلامى، او را واداشت که براى دفاع از اسلام و مسلمانان و روشن شدن ذهن مسیحیان غربى نسبت به چهره نورانى پیامبر(ص)، زندگى واقعى پیامبر(ص) را تحریر نماید.
با همه کاستىها ، آرمسترانگ تصویرى روشنتر و شفافتر از پیامبر، اسلام و مسلمانان، در مقایسه با نوشتههایى چون آیات شیطانى، پدید آورده است .
هر چند بخشهايي از كتاب و يا استنادات آن و يا نتيجه گيريهاي نويسنده قابل بررسي و نقد است .
پینوشتها
____
[۱]ــ درباره نام کتاب دو نکته قابل تأمل و دقت است. اول آنکه نویسنده همواره از عبارت پیامبر اسلام استفاده مىکند در حالى که مسلمانان آن بزرگوار را پیامبر جهان مىدانند، البته عبارت پیامبر اسلام از سوى مستشرقان ابداع شده است که متأسفانه مسلمانان هم آن را به کار گرفتهاند. دوم، در صفحات نخست کتاب نام این اثر به شکلهاى مختلف زیر آمده است: محمد(ص)، زندگىنامه پیامبر اسلام(ص) و زندگىنامه پیامبر اسلام حضرت محمد(ص).
[۲]ــ در فصل دوم کتاب، زیرنویسهایى به چشم مىخورد که برخى از نادرستىهاى آن را توضیح مىدهد که مقاله حاضر نیاز به توضیح مجدد آن نمىبیند.
فایل کتاب:👇
https://t.me/beshnofekrkon/188
ماجرایي واقعی از بسط خرافات در عقاید
یکی از شاگردان مرحوم استاد آیه اله ایزدی از بزرگان فقه و فلسفه در استان اصفهان از قول ایشان نقل میکنند که :
من و دیگر دوستم در اوایل طلبگی جهت درس خواندن ، از نجف آباد به اصفهان می رفتیم . ( 80 سال پیش )
چون پول کرایه را نداشتیم ، اجبارا مسیر 30 کیلومتری را پیاده می رفتیم .
یک روز ، جهت نشانه گذاری مسیر ، به یکی از درختان که بزرگتر و مشخص تر بود نخ یا پارچه ای بستیم .
پس از چندی که از آن مسیر می گذشتیم ،وقتی به آن درخت رسیدیم ، با وضعیت عجیب و اسفناکی روبرو شدیم .
مردمی را دیدیم که به آن درخت ، انواع نخ ها و پارچه ها جهت حاجت بسته بودند و حتی نذری می پختند و .. .
از کار خودمان بسیار ناراحت شدیم که باعث چنین وضع خرافی و زشت گشته ایم .
تصمیم گرفتیم درخت را قطع کنیم .
روزی که در آن حوالی کسی نبود ، درخت را بریدیم و از آن محل دور کردیم .
فردای آن روز ، افرادی را دیدیم که دور ریشه درخت گریه و مویه می کنند و بر عامل قطع آن نفرین .
برای آنها از توحید و خداوند و بی شریک بودنش ، سخنها گفتیم ولی کو گوش شنوا ، که متهم به کفر هم شدیم .
راه خود کج کردیم و رفتیم .
اما چه کنیم ، از دست مردمانی که سالهاست راه را کج می روند !!؟
محمد صالحی 18/8/94
http://mahsan.rasekhoonblog.com/
كانال نواي عشق
@eshghonava
كانال باورهای قدیم و اندیشه های نو
@beshnofekrkon
كانال نغمه های سکوت
@naghmehsokout
یکی از شاگردان مرحوم استاد آیه اله ایزدی از بزرگان فقه و فلسفه در استان اصفهان از قول ایشان نقل میکنند که :
من و دیگر دوستم در اوایل طلبگی جهت درس خواندن ، از نجف آباد به اصفهان می رفتیم . ( 80 سال پیش )
چون پول کرایه را نداشتیم ، اجبارا مسیر 30 کیلومتری را پیاده می رفتیم .
یک روز ، جهت نشانه گذاری مسیر ، به یکی از درختان که بزرگتر و مشخص تر بود نخ یا پارچه ای بستیم .
پس از چندی که از آن مسیر می گذشتیم ،وقتی به آن درخت رسیدیم ، با وضعیت عجیب و اسفناکی روبرو شدیم .
مردمی را دیدیم که به آن درخت ، انواع نخ ها و پارچه ها جهت حاجت بسته بودند و حتی نذری می پختند و .. .
از کار خودمان بسیار ناراحت شدیم که باعث چنین وضع خرافی و زشت گشته ایم .
تصمیم گرفتیم درخت را قطع کنیم .
روزی که در آن حوالی کسی نبود ، درخت را بریدیم و از آن محل دور کردیم .
فردای آن روز ، افرادی را دیدیم که دور ریشه درخت گریه و مویه می کنند و بر عامل قطع آن نفرین .
برای آنها از توحید و خداوند و بی شریک بودنش ، سخنها گفتیم ولی کو گوش شنوا ، که متهم به کفر هم شدیم .
راه خود کج کردیم و رفتیم .
اما چه کنیم ، از دست مردمانی که سالهاست راه را کج می روند !!؟
محمد صالحی 18/8/94
http://mahsan.rasekhoonblog.com/
كانال نواي عشق
@eshghonava
كانال باورهای قدیم و اندیشه های نو
@beshnofekrkon
كانال نغمه های سکوت
@naghmehsokout
👍1
تلازم بين حكم عقل و حكم شرع
• كشف مصالح و مفاسد ، گاه به وسيله عقل صائب فطري فردي و گاه توسط عقل مستقيم جمعي و گاه از سوي خالق عقل، خداوند متعال است ;
• به لحاظ اعتبار عقل صائب آنچه عقل ادراك ميكند ، همان حكم شرع مبين است ; لذا گفته شده است :
" كل ما حكم به العقل حكم به الشرع".
چنان كه نزد عقل سالم ، كه به قصور خود و كمال خالق خود واقف است ، آنچه خداوند ميگويد مقبول است ; از اين رو ميگويند: "كل ما حكم به الشرع حكم به العقل".
• عقل جمعي اگر آگاهانه و از روي بصيرت و با توجه به مصالح و مفاسد و شناخت انسان و هدف از خلقت او و نيز رابطه انسان با جهان آفرينش و آفريننده او تحقق يابد ، ميتواند منشاء حقوق قرار گيرد . و حقوق قراردادي به اين معنا قسيم حقوق اسلامي نيست ، بلكه ميتواند بخشي از آن باشد;
• زيرا بخش زيادي از احكام حقوق اسلامي كه مربوط به روابط عمومي انسانها و جوامع با يكديگر است ، تأسيسي نمي باشد بلكه امضايي است ; يعني قبل از شريعت به شكلي در بين انسانها وجود داشته است و شارع كلا يا بعضا آنها را امضا نموده است . بنابراين حقوقي كه ناشي از احكام امضايي شارع ميباشند قهرا امضايي خواهند بود.
• بر اين اساس ، اين گونه امور ، هر كجا در لسان ادله مسكوت مانده و شارع حق يا حكم خاصي را مقرر نكرده باشد، ميتوان اراده عمومي جامعه را ملاك حق يا حكم قرار داد ; زيرا در اين گونه امور ، سكوت آگاهانه شارع و عدم ردع او ، دليل بر رضايت شارع و جواز رجوع به سيره و تشخيص عقلا و اراده عمومي آنان خواهد بود. 1 و 2
• اراده عمومي جامعه در يك زمان يا مكان خاص ، نمي تواند براي ديگران كه در زمان يا مكان ديگري زيست ميكنند حجت شرعي يا عقلي باشد .
• حتي اگر بعضي مفاهيم و امور اجتماعي ، مورد توافق و اراده عام جهاني قرار گرفت، به گونه اي كه همه يا اكثريت مردم جهان آگاهانه و با اختيار به آن رأي مثبت دادند - مانند بسياري از مواد اعلاميه جهاني حقوق بشر - در اين صورت امور مذكوره به مقتضاي ادله وجوب وفاي به عقود و تعهدات ، هرچند براي نسل معاصر و حاضر اعتبار عقلايي و شرعي خواهد داشت و لازم الاجرا ميباشد ، ولي براي نسلهاي آينده تا مجددا نظرخواهي نشود لازم الاجرا نخواهد بود.
• اگر به نحو اطمينان ، ثابت شد كه ثبوت يا نفي حق يا حكمي كه مفاد دليل غير قطعي شرع است ، بر خلاف حكم اطمينان آور عقل (عقل نظري) يا دستاورد اطمينان آور عقلا و فرهيختگان زمان (عقل عملي) ميباشد ، در اين صورت ، كشف ميشود كه ، اصولا مراد و نظر واقعي شارع چيزي غير از مفاد ظاهري آن دليل ميباشد، و يا آن مفاد منحصر به زمان و مكان خاصي بوده كه اقتضائات ديگري داشته و منشاء آن از قبيل مصالح و مفاسد متغير ميباشد.
• گفتني است ، عدل در تشريع ، نيز به معناي مطابقت آن با مصالح و مفاسد ذكر شده ميباشد . ناديده گرفتن اين گونه مصالح و مفاسد در هر موردي از طرف خداوند در مرحله تشريع ظلم محسوب است ، كه ساحت او منزه از آن ميباشد .
از اين رو عدليه ميگويند: نظام تشريع الهي مطابق با عدل است ، و طبعا به واسطه ارتباط تنگاتنگ حق و تكليف بايد در مرحله عمل ، همان شريعت عادله به اجرا درآيد و هر حقي به صاحب آن واگذار گردد; و اين همان عدالت در عمل و رفتار ميباشد.
منبع : كتاب رساله حقوق ص 19 – مرحوم فقيه عاليقدر منتظري
زير نويسها :
1- پیامبر اکرم : ان الله تعالی یحب ان یوخذ برخصه کما یحب ان یوخذ بعزائمه - وسائل الشیعه ج1 ص108ح 263
خداوند دوست دارد از آزادیهایی که داده، استفاده شود همانطور که دوست دارد اوامرش انجام شود .
2- حضرت علی (ع) می فرماید : ان الله افترض علیکم فرائض فلاتضیّعوها و حدّ لکم حدوداً فلا تعتدوها و نهاکم عن اشیاء فلاتنتهکوها، و سکت لکم عن اشیاء و لم یدعها نسیاناً فلا تتکلفوها - نهج البلاغه حکمت ۱۰۵
" خداوند بر شما فرایضی مقرر کرده، آنها را ضایع نکنید، حدود و مرزهایی برای شما تعیین کرده، از آن تجاوز نکنید، از چیزهایی شما را نهی کرده، این پرده را ندرید، و در باره چیزهایی ساکت مانده، بدون آن که فراموش کرده باشد، پس خود را به زحمت نیندازید!"
محمد صالحي –
20/10/91
كانال نواي عشق
@eshghonava
كانال باورهای قدیم و اندیشه های نو
@beshnofekrkon
كانال نغمه های سکوت
@naghmehsokout
• كشف مصالح و مفاسد ، گاه به وسيله عقل صائب فطري فردي و گاه توسط عقل مستقيم جمعي و گاه از سوي خالق عقل، خداوند متعال است ;
• به لحاظ اعتبار عقل صائب آنچه عقل ادراك ميكند ، همان حكم شرع مبين است ; لذا گفته شده است :
" كل ما حكم به العقل حكم به الشرع".
چنان كه نزد عقل سالم ، كه به قصور خود و كمال خالق خود واقف است ، آنچه خداوند ميگويد مقبول است ; از اين رو ميگويند: "كل ما حكم به الشرع حكم به العقل".
• عقل جمعي اگر آگاهانه و از روي بصيرت و با توجه به مصالح و مفاسد و شناخت انسان و هدف از خلقت او و نيز رابطه انسان با جهان آفرينش و آفريننده او تحقق يابد ، ميتواند منشاء حقوق قرار گيرد . و حقوق قراردادي به اين معنا قسيم حقوق اسلامي نيست ، بلكه ميتواند بخشي از آن باشد;
• زيرا بخش زيادي از احكام حقوق اسلامي كه مربوط به روابط عمومي انسانها و جوامع با يكديگر است ، تأسيسي نمي باشد بلكه امضايي است ; يعني قبل از شريعت به شكلي در بين انسانها وجود داشته است و شارع كلا يا بعضا آنها را امضا نموده است . بنابراين حقوقي كه ناشي از احكام امضايي شارع ميباشند قهرا امضايي خواهند بود.
• بر اين اساس ، اين گونه امور ، هر كجا در لسان ادله مسكوت مانده و شارع حق يا حكم خاصي را مقرر نكرده باشد، ميتوان اراده عمومي جامعه را ملاك حق يا حكم قرار داد ; زيرا در اين گونه امور ، سكوت آگاهانه شارع و عدم ردع او ، دليل بر رضايت شارع و جواز رجوع به سيره و تشخيص عقلا و اراده عمومي آنان خواهد بود. 1 و 2
• اراده عمومي جامعه در يك زمان يا مكان خاص ، نمي تواند براي ديگران كه در زمان يا مكان ديگري زيست ميكنند حجت شرعي يا عقلي باشد .
• حتي اگر بعضي مفاهيم و امور اجتماعي ، مورد توافق و اراده عام جهاني قرار گرفت، به گونه اي كه همه يا اكثريت مردم جهان آگاهانه و با اختيار به آن رأي مثبت دادند - مانند بسياري از مواد اعلاميه جهاني حقوق بشر - در اين صورت امور مذكوره به مقتضاي ادله وجوب وفاي به عقود و تعهدات ، هرچند براي نسل معاصر و حاضر اعتبار عقلايي و شرعي خواهد داشت و لازم الاجرا ميباشد ، ولي براي نسلهاي آينده تا مجددا نظرخواهي نشود لازم الاجرا نخواهد بود.
• اگر به نحو اطمينان ، ثابت شد كه ثبوت يا نفي حق يا حكمي كه مفاد دليل غير قطعي شرع است ، بر خلاف حكم اطمينان آور عقل (عقل نظري) يا دستاورد اطمينان آور عقلا و فرهيختگان زمان (عقل عملي) ميباشد ، در اين صورت ، كشف ميشود كه ، اصولا مراد و نظر واقعي شارع چيزي غير از مفاد ظاهري آن دليل ميباشد، و يا آن مفاد منحصر به زمان و مكان خاصي بوده كه اقتضائات ديگري داشته و منشاء آن از قبيل مصالح و مفاسد متغير ميباشد.
• گفتني است ، عدل در تشريع ، نيز به معناي مطابقت آن با مصالح و مفاسد ذكر شده ميباشد . ناديده گرفتن اين گونه مصالح و مفاسد در هر موردي از طرف خداوند در مرحله تشريع ظلم محسوب است ، كه ساحت او منزه از آن ميباشد .
از اين رو عدليه ميگويند: نظام تشريع الهي مطابق با عدل است ، و طبعا به واسطه ارتباط تنگاتنگ حق و تكليف بايد در مرحله عمل ، همان شريعت عادله به اجرا درآيد و هر حقي به صاحب آن واگذار گردد; و اين همان عدالت در عمل و رفتار ميباشد.
منبع : كتاب رساله حقوق ص 19 – مرحوم فقيه عاليقدر منتظري
زير نويسها :
1- پیامبر اکرم : ان الله تعالی یحب ان یوخذ برخصه کما یحب ان یوخذ بعزائمه - وسائل الشیعه ج1 ص108ح 263
خداوند دوست دارد از آزادیهایی که داده، استفاده شود همانطور که دوست دارد اوامرش انجام شود .
2- حضرت علی (ع) می فرماید : ان الله افترض علیکم فرائض فلاتضیّعوها و حدّ لکم حدوداً فلا تعتدوها و نهاکم عن اشیاء فلاتنتهکوها، و سکت لکم عن اشیاء و لم یدعها نسیاناً فلا تتکلفوها - نهج البلاغه حکمت ۱۰۵
" خداوند بر شما فرایضی مقرر کرده، آنها را ضایع نکنید، حدود و مرزهایی برای شما تعیین کرده، از آن تجاوز نکنید، از چیزهایی شما را نهی کرده، این پرده را ندرید، و در باره چیزهایی ساکت مانده، بدون آن که فراموش کرده باشد، پس خود را به زحمت نیندازید!"
محمد صالحي –
20/10/91
كانال نواي عشق
@eshghonava
كانال باورهای قدیم و اندیشه های نو
@beshnofekrkon
كانال نغمه های سکوت
@naghmehsokout
❤1
ماجراي عاشق شدن شمس به كيميا خاتون ( و غيبت به يكباره شمس ) - 1
دکتر «عبدالحسين زرينکوب» در بخش «غيبت بيبازگشت» از كتاب « پلهپله تا ملاقات خدا » كه در سال 1377 خورشيدي منتشر شدهاست ، در مورد «کيميا خاتون» چنين آورده است
«در گذر شتابآلود و پرهيجان اين سالها بود که «گوهرخاتون» زوجهي «مولانا» درگذشت ( ح640) و او چندي بعد خود را به «تجديد فراش» ناچار يافت.
«کراخاتون» قونوي که از شوهر سابق خود «شاه محمد»، فرزندي به نام «شمسالدين يحيي» نيز داشت، زوجهي جديد «مولانا» بود که در اندک مدت توانست به خانهي خاموشيزدهي خداوندگار، دوباره روشني و گرمي انس و محبت ببخشيد.
دختري هم که پروردهي او بود، و ظاهراً او را نيز از شوهر سابق داشت در همين ايام با او به حرم «مولانا» وارد شد . و بهزودي علاقهي پسر کوچک «مولانا»، «علاءالدين محمد» را به خود جلب کرد.
اين دختر «کيميا خاتون» نام داشت و علاقهاي که «علاءالدين» به او پيدا کرد، معصومانه و ناشي از توافق در سن و در احوال روحي بود.
با آنکه اين علاقه از هر شائبهاي منزه بود، در داخل خانواده و در بين زنان حرم تصور يک وصلت آينده را هم بين آنها ظاهراً القا کرد.
اما اشتغال «علاءالدين» به درس و هيبت و حرمت «مولانا» در خانه، مانع از آن شد که چيزي از اين مقوله در آن ايام به گوش وي برسد.
دل مشغوليهاي «مولانا» در خارج از خانه، او را از آنچه در داخل خانه از اينگونه پچوپچهاي بيخگوشي زنانه نقل ميشد، برکنار نگهميداشت...» (دکتر زرينکوب، کتاب «پلهپله تا ملاقات خدا» صفحه 100)
در اثناي اين احوال، مرد تبريزي به «کيميا خاتون» که پروردهي حرم «مولانا» و هممقيم حرمسراي وي بود علاقه پيدا کرد و معلوم شد اولياي حق هم ، از اسارت در دام عشق جسماني در امان نميمانند.
«شمس» که همهي عمر از هر دامي گريخته بود، به هيچ تعلقي سر فرود نياورده بود، حتي از توفان شور و هيجان روحاني «مولانا» خود را کنار گرفته بود، بالاخره به عشق اين دختر «جميلهي عفيفه» پايبند شد.
پيرمرد ، سالهاي شصت را پشت سر گذاشته بود، مدتها در آفاق عالم گشته بود و هرگونه تجربه آموخته بود و تا اين هنگام فکر تأهل و انديشهي ترک تجرد به خاطرش رسوخ نيافته بود.
تا اين هنگام در هر آنچه به تعلقات جهاني مربوط ميشد نداي دروني، او را از هرگونه پايبندي برحذر داشته بود.
ليکن کيست که گهگاه رهائي از خود را که هر تعلقي بدان گره ميخورد، در عشق که لازمهي آن نفي خودي است، جستجو نکند؟
اما «کيميا» که «شمس» در داخل حرم «مولانا» با او برخورد کرده بود، سراسر وجود او را تسخير کرده بود و عشق او که «صنم گريزپاي» مولانا را در کمند آورده بود چنان شوري داشت که پيرمرد را حتي به فکر تأهل هم انداخته بود.
«کيميا خاتون» براي «شمس» که همهي عمر، مجرد زيسته بود و اشتغال دايم به سير و سفر، او را از فکر تأهل دور نگهداشته بود، يک رؤياي زنده يا يک تجربهي روحاني در سلوک کمال بهنظر ميرسيد.
تجسم تجربهاي بود که جسم را هم در کنار روح ارضا ميکرد و فکر ازدواج با او ، در وي تا حدي نيز متابعت از سيرهي پيامبر بود و لاجرم مانع از سير در مراتب کمال روحاني به نظر نميآمد.
اگر خود «شمس» بهرغم آن بيتعلقي که در تمام عمر شيمهي او بود انديشهي اين تأهل را در سر نپرورده بود، در محيط خانهي «مولانا» با وجود غلبهاي که او بر احوال «مولانا» داشت، هيچکس نميتوانست او را بدين کار الزام يا حتي تشويق کند. اما وقتي پيشنهاد اين ازدواج در حرم «مولانا» مطرح گشت، بيدرنگ مورد قبول گشت.
با اين حال انعکاس خبر، هم در داخل خانه ناخرسندي «علاءالدين محمد» را که گوشهي چشمي به اين دختر داشت تحريک کرد و هم در خارج خانه، غيرت و ناخرسندي بلفضولان را که پيرمرد تبريزي به نظر آنها «کفو» دختر نميآمد، برانگيخت.
اما «شمس» به صحبت «کيميا» خو کرده بود و اين بار خشم و تهديد مخالفان، ديگر او را به ترک «قونيه» وادار نميکرد.
***
ادامه دارد :
محمد صالحي
كانال نواي عشق
@eshghonava
كانال باورهای قدیم و اندیشه های نو
@beshnofekrkon
كانال نغمه های سکوت
@naghmehsokout
دکتر «عبدالحسين زرينکوب» در بخش «غيبت بيبازگشت» از كتاب « پلهپله تا ملاقات خدا » كه در سال 1377 خورشيدي منتشر شدهاست ، در مورد «کيميا خاتون» چنين آورده است
«در گذر شتابآلود و پرهيجان اين سالها بود که «گوهرخاتون» زوجهي «مولانا» درگذشت ( ح640) و او چندي بعد خود را به «تجديد فراش» ناچار يافت.
«کراخاتون» قونوي که از شوهر سابق خود «شاه محمد»، فرزندي به نام «شمسالدين يحيي» نيز داشت، زوجهي جديد «مولانا» بود که در اندک مدت توانست به خانهي خاموشيزدهي خداوندگار، دوباره روشني و گرمي انس و محبت ببخشيد.
دختري هم که پروردهي او بود، و ظاهراً او را نيز از شوهر سابق داشت در همين ايام با او به حرم «مولانا» وارد شد . و بهزودي علاقهي پسر کوچک «مولانا»، «علاءالدين محمد» را به خود جلب کرد.
اين دختر «کيميا خاتون» نام داشت و علاقهاي که «علاءالدين» به او پيدا کرد، معصومانه و ناشي از توافق در سن و در احوال روحي بود.
با آنکه اين علاقه از هر شائبهاي منزه بود، در داخل خانواده و در بين زنان حرم تصور يک وصلت آينده را هم بين آنها ظاهراً القا کرد.
اما اشتغال «علاءالدين» به درس و هيبت و حرمت «مولانا» در خانه، مانع از آن شد که چيزي از اين مقوله در آن ايام به گوش وي برسد.
دل مشغوليهاي «مولانا» در خارج از خانه، او را از آنچه در داخل خانه از اينگونه پچوپچهاي بيخگوشي زنانه نقل ميشد، برکنار نگهميداشت...» (دکتر زرينکوب، کتاب «پلهپله تا ملاقات خدا» صفحه 100)
در اثناي اين احوال، مرد تبريزي به «کيميا خاتون» که پروردهي حرم «مولانا» و هممقيم حرمسراي وي بود علاقه پيدا کرد و معلوم شد اولياي حق هم ، از اسارت در دام عشق جسماني در امان نميمانند.
«شمس» که همهي عمر از هر دامي گريخته بود، به هيچ تعلقي سر فرود نياورده بود، حتي از توفان شور و هيجان روحاني «مولانا» خود را کنار گرفته بود، بالاخره به عشق اين دختر «جميلهي عفيفه» پايبند شد.
پيرمرد ، سالهاي شصت را پشت سر گذاشته بود، مدتها در آفاق عالم گشته بود و هرگونه تجربه آموخته بود و تا اين هنگام فکر تأهل و انديشهي ترک تجرد به خاطرش رسوخ نيافته بود.
تا اين هنگام در هر آنچه به تعلقات جهاني مربوط ميشد نداي دروني، او را از هرگونه پايبندي برحذر داشته بود.
ليکن کيست که گهگاه رهائي از خود را که هر تعلقي بدان گره ميخورد، در عشق که لازمهي آن نفي خودي است، جستجو نکند؟
اما «کيميا» که «شمس» در داخل حرم «مولانا» با او برخورد کرده بود، سراسر وجود او را تسخير کرده بود و عشق او که «صنم گريزپاي» مولانا را در کمند آورده بود چنان شوري داشت که پيرمرد را حتي به فکر تأهل هم انداخته بود.
«کيميا خاتون» براي «شمس» که همهي عمر، مجرد زيسته بود و اشتغال دايم به سير و سفر، او را از فکر تأهل دور نگهداشته بود، يک رؤياي زنده يا يک تجربهي روحاني در سلوک کمال بهنظر ميرسيد.
تجسم تجربهاي بود که جسم را هم در کنار روح ارضا ميکرد و فکر ازدواج با او ، در وي تا حدي نيز متابعت از سيرهي پيامبر بود و لاجرم مانع از سير در مراتب کمال روحاني به نظر نميآمد.
اگر خود «شمس» بهرغم آن بيتعلقي که در تمام عمر شيمهي او بود انديشهي اين تأهل را در سر نپرورده بود، در محيط خانهي «مولانا» با وجود غلبهاي که او بر احوال «مولانا» داشت، هيچکس نميتوانست او را بدين کار الزام يا حتي تشويق کند. اما وقتي پيشنهاد اين ازدواج در حرم «مولانا» مطرح گشت، بيدرنگ مورد قبول گشت.
با اين حال انعکاس خبر، هم در داخل خانه ناخرسندي «علاءالدين محمد» را که گوشهي چشمي به اين دختر داشت تحريک کرد و هم در خارج خانه، غيرت و ناخرسندي بلفضولان را که پيرمرد تبريزي به نظر آنها «کفو» دختر نميآمد، برانگيخت.
اما «شمس» به صحبت «کيميا» خو کرده بود و اين بار خشم و تهديد مخالفان، ديگر او را به ترک «قونيه» وادار نميکرد.
***
ادامه دارد :
محمد صالحي
كانال نواي عشق
@eshghonava
كانال باورهای قدیم و اندیشه های نو
@beshnofekrkon
كانال نغمه های سکوت
@naghmehsokout
ماجراي عاشق شدن شمس به كيميا خاتون ( و غيبت به يكباره شمس ) - 2
در تابخانهي مدرسه که مدخل حرم و در واقع قسمت بيروني آن محسوب ميشد، حجرهاي چند به «شمس» و زوجهاش واگذار شد و بدينگونه، «شمس» در واقع جزو محارم حرم «مولانا» گشت.
بههرحال علاقه به «کيميا»، او را که در عشق زميني هم مثل عشق آسماني پرشور و گرمآهنگ و بيآرام بود، دچار وسوسهي غيرت و حسادت کرد.
«علاءالدين محمد» که انس ديرينهي خانوادگي او با «کيميا» از هر شائبهي آلايش، منزه بود ، آماج اين غيرت و سوءظن عاشقانه شد و عبور دايم وي از حوالي تابخانه که درواقع مدخل حرم «مولانا» بود و پسر جوان در رفت و آمد به خانه ناچار ميبايست از آن حوالي عبور کند، سوءظن عاشق پير را تحريک کرد.
چند بار بر اين رفت و آمدِ آزادِ وي اعتراض نمود و حتي يکبار چنانکه از اشارت خود او در طي «مقالات» برميآيد، وي را «تهديد» کرد با منع شديد.
اين منع و تهديد که مثل انس و علاقهي «علاءالدين» نسبت به «کيميا»، از «مولانا» مخفي نگهداشته شد، در خارج حرم بيش از داخل آن انعکاس يافت.
شاگردان «علاءالدين» که در مدرسه نسبت به اين مدرس جوان و متشرع، با نظر حرمت مينگريستند و عدهاي از مريدان «مولانا» که سکونت مرد تبريزي را در کنار حرم «مولانا» اهانتي در حق حيثيت خاندان او تلقي ميکردند، زمزمهي ناخرسندي ساز کردند و زير لب غريدند که بيگانهاي درون حرم «مولانا» آمدهاست و فرزند صاحبخانه را از ورود به خانهي پدر منع ميکند!
مخالفتها که رنجش «علاءالدين» از تهديد«شمس» هم مايهي تشديد آن شده بود، اندک اندک بالاگرفت.
بدگوئيها و ناخرسنديها، دوباره در خارج از حرم شدت پيدا کرد و «شمس» بار ديگر خود را از جانب مريدان «مولانا» و طالبعلمان مدرسه معروض تهديد يافت.
با آنکه يکبار از روي خشم و ناخرسندي به «سلطان ولد» گفته بود که اينبار اگر ناچار به غيبت شود ديگر هرگز بازنخواهد گشت و هيچکس نشان او را نخواهد يافت، عشق «کيميا» او را از اينکه اين تهديد را عملي سازد، مانع آمد.
ترک کردن «قونيه» که لازمهي آن بريدن از حرم «مولانا» و از صحبت «کيميا»ي محبوبش بود، براي او غيرممکن مينمود.
ناچار به صبر کوشيد و طعن و خشم مخالفان را تحمل کرد؛ حتي به خلاف گذشته از خشونت پرهيز کرد و تا توانست خود را آرام و مردمآميز نشان داد.
بدينگونه مردي را که تا سنين آن سوي شصتسالگي از هرگونه تعلقي خود را برکنار نگهداشته بود، عشق، به دام و قيد تعلق انداخت و عشق از اين بسيار کردهاست و کند.
آنچه را سياحت طولاني در آفاق دور، صحبت با مشايخ و زهاد خشک و سرد و مغرور به او نياموخته بود، عشق «کيميا» به او ياد داد.
«کيميا» او را آرام کرد، مردمآميز کرد و به تعبير صوفيان از مقام «ليمعالله» به عرصهي «کلّميني يا حميرا» درآورد.
در عين حال آن بيخيالي و آسايش خاطر را که به اقوال و احوال او رنگ کبريايي ميداد از او بازگرفت.
***
به دنبال اين عشق پيرانهسر، «شمس» ناخودآگاه، اندک اندک دگرگوني يافت. رفت و آمد «کيميا» را به خارج خانه محدود ساخت، از غيبت او دچار دغدغه ميشد، از معاشرت او با زنان ديگر وحشت داشت و مثل هر پيرمردي که زن جوان را در حباله آرد با او دائم ماجراها داشت.
«کيميا» که فاصلهي سني زيادي با او داشت ، وقتي از صحبت پيرمرد ملول ميشد ، با زنان همسايه به مسجد يا بازار ميرفت.
وقتي با اين زنان جوان به باغ يا مهماني ميرفت و احياناً دير به خانه بازميگشت، «شمس» که قبل از ازدواج از همهي عالم فراغتي داشت ، از تأخير و درنگ «کيميا» بهشدت دغدغهي خاطر مييافت و در حق زن خشونت ميکرد.
در اين ميان مرگي ناگهاني، بعد از يک بيماري سهروزه و در دنبال مشاجرهاي توفاني که بين زن و شوهر ، روي داد، به خانهي وي راه يافت و «کيميا» را از وي گرفت.
«شمس» بهشدت محزون و متأسف شد و آرام و قرار خود را از دست داد.
اينکه مرگ محبوبهاش (شعبان 644) بهدنبال يک کشمکش قهرآميز ، که از تأخير زن در بازگشت از باغ روي داده بود، اتفاق افتاد، وي را بهشدت از خشونت و قهري که در حق او روا داشته بود، نادم و ناخرسند کرد.
زندگي زناشوئي آنها چه کوتاه بود! حتي به يک سال هم نکشيده بود.
ادامه دارد :
محمد صالحي
كانال نواي عشق
@eshghonava
كانال باورهای قدیم و اندیشه های نو
@beshnofekrkon
كانال نغمه های سکوت
@naghmehsokout
در تابخانهي مدرسه که مدخل حرم و در واقع قسمت بيروني آن محسوب ميشد، حجرهاي چند به «شمس» و زوجهاش واگذار شد و بدينگونه، «شمس» در واقع جزو محارم حرم «مولانا» گشت.
بههرحال علاقه به «کيميا»، او را که در عشق زميني هم مثل عشق آسماني پرشور و گرمآهنگ و بيآرام بود، دچار وسوسهي غيرت و حسادت کرد.
«علاءالدين محمد» که انس ديرينهي خانوادگي او با «کيميا» از هر شائبهي آلايش، منزه بود ، آماج اين غيرت و سوءظن عاشقانه شد و عبور دايم وي از حوالي تابخانه که درواقع مدخل حرم «مولانا» بود و پسر جوان در رفت و آمد به خانه ناچار ميبايست از آن حوالي عبور کند، سوءظن عاشق پير را تحريک کرد.
چند بار بر اين رفت و آمدِ آزادِ وي اعتراض نمود و حتي يکبار چنانکه از اشارت خود او در طي «مقالات» برميآيد، وي را «تهديد» کرد با منع شديد.
اين منع و تهديد که مثل انس و علاقهي «علاءالدين» نسبت به «کيميا»، از «مولانا» مخفي نگهداشته شد، در خارج حرم بيش از داخل آن انعکاس يافت.
شاگردان «علاءالدين» که در مدرسه نسبت به اين مدرس جوان و متشرع، با نظر حرمت مينگريستند و عدهاي از مريدان «مولانا» که سکونت مرد تبريزي را در کنار حرم «مولانا» اهانتي در حق حيثيت خاندان او تلقي ميکردند، زمزمهي ناخرسندي ساز کردند و زير لب غريدند که بيگانهاي درون حرم «مولانا» آمدهاست و فرزند صاحبخانه را از ورود به خانهي پدر منع ميکند!
مخالفتها که رنجش «علاءالدين» از تهديد«شمس» هم مايهي تشديد آن شده بود، اندک اندک بالاگرفت.
بدگوئيها و ناخرسنديها، دوباره در خارج از حرم شدت پيدا کرد و «شمس» بار ديگر خود را از جانب مريدان «مولانا» و طالبعلمان مدرسه معروض تهديد يافت.
با آنکه يکبار از روي خشم و ناخرسندي به «سلطان ولد» گفته بود که اينبار اگر ناچار به غيبت شود ديگر هرگز بازنخواهد گشت و هيچکس نشان او را نخواهد يافت، عشق «کيميا» او را از اينکه اين تهديد را عملي سازد، مانع آمد.
ترک کردن «قونيه» که لازمهي آن بريدن از حرم «مولانا» و از صحبت «کيميا»ي محبوبش بود، براي او غيرممکن مينمود.
ناچار به صبر کوشيد و طعن و خشم مخالفان را تحمل کرد؛ حتي به خلاف گذشته از خشونت پرهيز کرد و تا توانست خود را آرام و مردمآميز نشان داد.
بدينگونه مردي را که تا سنين آن سوي شصتسالگي از هرگونه تعلقي خود را برکنار نگهداشته بود، عشق، به دام و قيد تعلق انداخت و عشق از اين بسيار کردهاست و کند.
آنچه را سياحت طولاني در آفاق دور، صحبت با مشايخ و زهاد خشک و سرد و مغرور به او نياموخته بود، عشق «کيميا» به او ياد داد.
«کيميا» او را آرام کرد، مردمآميز کرد و به تعبير صوفيان از مقام «ليمعالله» به عرصهي «کلّميني يا حميرا» درآورد.
در عين حال آن بيخيالي و آسايش خاطر را که به اقوال و احوال او رنگ کبريايي ميداد از او بازگرفت.
***
به دنبال اين عشق پيرانهسر، «شمس» ناخودآگاه، اندک اندک دگرگوني يافت. رفت و آمد «کيميا» را به خارج خانه محدود ساخت، از غيبت او دچار دغدغه ميشد، از معاشرت او با زنان ديگر وحشت داشت و مثل هر پيرمردي که زن جوان را در حباله آرد با او دائم ماجراها داشت.
«کيميا» که فاصلهي سني زيادي با او داشت ، وقتي از صحبت پيرمرد ملول ميشد ، با زنان همسايه به مسجد يا بازار ميرفت.
وقتي با اين زنان جوان به باغ يا مهماني ميرفت و احياناً دير به خانه بازميگشت، «شمس» که قبل از ازدواج از همهي عالم فراغتي داشت ، از تأخير و درنگ «کيميا» بهشدت دغدغهي خاطر مييافت و در حق زن خشونت ميکرد.
در اين ميان مرگي ناگهاني، بعد از يک بيماري سهروزه و در دنبال مشاجرهاي توفاني که بين زن و شوهر ، روي داد، به خانهي وي راه يافت و «کيميا» را از وي گرفت.
«شمس» بهشدت محزون و متأسف شد و آرام و قرار خود را از دست داد.
اينکه مرگ محبوبهاش (شعبان 644) بهدنبال يک کشمکش قهرآميز ، که از تأخير زن در بازگشت از باغ روي داده بود، اتفاق افتاد، وي را بهشدت از خشونت و قهري که در حق او روا داشته بود، نادم و ناخرسند کرد.
زندگي زناشوئي آنها چه کوتاه بود! حتي به يک سال هم نکشيده بود.
ادامه دارد :
محمد صالحي
كانال نواي عشق
@eshghonava
كانال باورهای قدیم و اندیشه های نو
@beshnofekrkon
كانال نغمه های سکوت
@naghmehsokout
ماجراي عاشق شدن شمس به كيميا خاتون ( و غيبت به يكباره شمس ) - 3
«کيميا خاتون» ، اين بار همراه با مادر بزرگ «سلطان ولد» ، در صحبت عدهاي از زنان به رسم تفرج به باغ رفته بود و جائي براي سوءظن وجود نداشت.
آيا مصاحبت اين پيرزن ، که جدّهي «علاءالدين محمد» نيز بود، «شمس» را به سوءظن انداخته بود و به اعمال خشونت بيشتري در حق اين زوجهي جوان واداشته بود؟
هرچه بود در بازگشت از باغ و در دنبال مشاجرهاي سخت، «کيميا» بيمار شده بود و سه روز بعد در خانهي شوهر و با ناخرسندي و تأثر بسيار جان داده بود و مرگ او به شدت «شمس» را پريشان خاطر ساخته بود.
از آن پس ، اقامت در خانهاي که در آن بعد از سالها دربدري و آوارگي، يکچند در سايهي محبت «کيميا خاتون» به آسايش رسيده بود، براي «شمس» غيرممکن شد.
«مولانا»، به گمان او، ديگر به وجود وي حاجت نداشت.
مقام تبتل را ، که براي او رهائي از جاه و حشمت فقيهانه بود، پشت سر گذاشته بود و در پلههاي کمال عروج ميکرد.
جز انس عاشقانه که ممکن بود براي او حجاب راه شود، هيچ چيز او را به صحبت وي الزام نميکرد.
براي خود وي نيز ، دوري از «قونيه» رهائي از يک خاطرهي محنتخيز و آزادي از يک تعلق بر باد رفته بود.
اکنون که «کيميا»يي وجود نداشت، اکنون که وجود خود او ممکن بود براي «مولانا» هم يک حجاب راه و يک مانع کمال باشد، توقف او «در قونيه» چه ضرورت داشت؟
***
«شمس» ، در مدت يک هفته در احوال خود و احوال «مولانا» به تأمل پرداخت و استمرار صحبت با وي را ضرورت نديد.
«مولانا»يي که که سالها پيش ، وقتي از مدرسهي پنبهفروشان با آن موکب و آن جاه و حشمت غرورانگيز بيرون ميآمد در قيد جاه فقيهانه بود، اکنون عارف از قيدرستهاي بود.
آن روز ، «مولانا» ، بيماري بود که در وجود وي به يک طبيب الهي برميخورد، اما امروز ، اين طبيب الهي، خود به بيماري تعلق دچار گشته بود و نياز به طبيب داشت.
اگر در «قونيه» ميماند و به خاطرهي «کيميا» که هنوز براي او دلبند و وسوسهانگيز و پرجاذبه بود دل ميبست، براي رهائي از اين تعلق بيمارگونه به يک طبيب الهي حاجت داشت.
اما خود او ميتوانست صداي اين طبيب الهي را از دل جراحت ديدهي خويش بشنود.
براي رهائي از اين بيماري ، ميبايست از خاطرهي «کيميا» و حتي از حرم «مولانا» و محيط حيات او که يادآور «کيميا» بود، بگريزد.
از اينرو بيآنکه ، «مولانا» را خبر کند ، شبانه «قونيه» را ترک کرد.
شايد هشداري را که پيش از آن بر سبيل تهديد به «سلطان ولد» داده بود ، براي اعلام اين غيبت بسنده ديده بود.
پريشاني، دردمندي و ناخرسندي او ، بيش از آن بود که قبل از اين فرار، قبل از گريز از «قونيه» و از خاطرهي «کيميا»، با «مولانا»ي خويش خداحافظي کند.
دکتر عبدالحسين زرينکوب، «پلهپله تا ملاقات خدا»، بخش «غيبت بيبازگشت»
محمد صالحي
كانال نواي عشق
@eshghonava
كانال باورهای قدیم و اندیشه های نو
@beshnofekrkon
كانال نغمه های سکوت
@naghmehsokout
«کيميا خاتون» ، اين بار همراه با مادر بزرگ «سلطان ولد» ، در صحبت عدهاي از زنان به رسم تفرج به باغ رفته بود و جائي براي سوءظن وجود نداشت.
آيا مصاحبت اين پيرزن ، که جدّهي «علاءالدين محمد» نيز بود، «شمس» را به سوءظن انداخته بود و به اعمال خشونت بيشتري در حق اين زوجهي جوان واداشته بود؟
هرچه بود در بازگشت از باغ و در دنبال مشاجرهاي سخت، «کيميا» بيمار شده بود و سه روز بعد در خانهي شوهر و با ناخرسندي و تأثر بسيار جان داده بود و مرگ او به شدت «شمس» را پريشان خاطر ساخته بود.
از آن پس ، اقامت در خانهاي که در آن بعد از سالها دربدري و آوارگي، يکچند در سايهي محبت «کيميا خاتون» به آسايش رسيده بود، براي «شمس» غيرممکن شد.
«مولانا»، به گمان او، ديگر به وجود وي حاجت نداشت.
مقام تبتل را ، که براي او رهائي از جاه و حشمت فقيهانه بود، پشت سر گذاشته بود و در پلههاي کمال عروج ميکرد.
جز انس عاشقانه که ممکن بود براي او حجاب راه شود، هيچ چيز او را به صحبت وي الزام نميکرد.
براي خود وي نيز ، دوري از «قونيه» رهائي از يک خاطرهي محنتخيز و آزادي از يک تعلق بر باد رفته بود.
اکنون که «کيميا»يي وجود نداشت، اکنون که وجود خود او ممکن بود براي «مولانا» هم يک حجاب راه و يک مانع کمال باشد، توقف او «در قونيه» چه ضرورت داشت؟
***
«شمس» ، در مدت يک هفته در احوال خود و احوال «مولانا» به تأمل پرداخت و استمرار صحبت با وي را ضرورت نديد.
«مولانا»يي که که سالها پيش ، وقتي از مدرسهي پنبهفروشان با آن موکب و آن جاه و حشمت غرورانگيز بيرون ميآمد در قيد جاه فقيهانه بود، اکنون عارف از قيدرستهاي بود.
آن روز ، «مولانا» ، بيماري بود که در وجود وي به يک طبيب الهي برميخورد، اما امروز ، اين طبيب الهي، خود به بيماري تعلق دچار گشته بود و نياز به طبيب داشت.
اگر در «قونيه» ميماند و به خاطرهي «کيميا» که هنوز براي او دلبند و وسوسهانگيز و پرجاذبه بود دل ميبست، براي رهائي از اين تعلق بيمارگونه به يک طبيب الهي حاجت داشت.
اما خود او ميتوانست صداي اين طبيب الهي را از دل جراحت ديدهي خويش بشنود.
براي رهائي از اين بيماري ، ميبايست از خاطرهي «کيميا» و حتي از حرم «مولانا» و محيط حيات او که يادآور «کيميا» بود، بگريزد.
از اينرو بيآنکه ، «مولانا» را خبر کند ، شبانه «قونيه» را ترک کرد.
شايد هشداري را که پيش از آن بر سبيل تهديد به «سلطان ولد» داده بود ، براي اعلام اين غيبت بسنده ديده بود.
پريشاني، دردمندي و ناخرسندي او ، بيش از آن بود که قبل از اين فرار، قبل از گريز از «قونيه» و از خاطرهي «کيميا»، با «مولانا»ي خويش خداحافظي کند.
دکتر عبدالحسين زرينکوب، «پلهپله تا ملاقات خدا»، بخش «غيبت بيبازگشت»
محمد صالحي
كانال نواي عشق
@eshghonava
كانال باورهای قدیم و اندیشه های نو
@beshnofekrkon
كانال نغمه های سکوت
@naghmehsokout
Forwarded from نغمه های سكوت
گهي خندم ، گهي گريم ، گهي افتم ، گهي خيزم ، مسيحا در دلم پيدا و من بيمار مي گردم . مولانا
آيا آنچه در مورد قصه كيميا خاتون 25 ساله و شمس 60 ساله ميگويند قابل استناد است ؟ - 1
1- مقدمه از استاد كريم زماني 1 :
" روایات مربوط به زندگی شمس و کیمیا خاتون را در دو ماخذ اصلی می توان یافت : یکی رساله فریدون بن احمد ، معروف به سپهسالار ، و دیگری مناقب العارفین شمس الدین افلاکی .
رساله سپهسالار ، رساله ای کم حجم است ، و بنا به اظهار نویسنده اش خود یکی از یاران نزدیک مولانا بوده و اکثر وقایع را خود شاهد بوده است . (رساله سپهسالار،ص 6 و 33 ) .
تمام آنچه که او درباره کیمیا خاتون نقل کرده فقط شش سطر است . آنهم ازدواج او با شمس .
دومین ماخذی که از شمس و کیمیا گزارش داده ، مناقب العارفین تالیف افلاکی است که حجمش تقریبا هفت برابر رساله سپهسالار است!
او بنا به تصریح خود در سال 754 هجری کتابش را به سرآورده است ، یعنی 110 سال پس از ناپدید شدن شمس.
بنابراین او خود نه شمس را دیده بود و نه معاصران شمس را . بلکه روایاتش از شمس غالبا افسانه آمیز و خرافی است،
با این حال بیش از 9 سطر نتوانسته درباره مرگ کیمیا خاتون بنویسد . و همین 9 سطر نیز معطوف به چگونگی مرگ کیمیا خاتون است. "
2- خسرو کرمانشاهی درباره سهم کیمیا خاتون از زندگی با شمس مینویسد : 2
در اینکه شمس ، بعد از هجرت مخفیانه از قونیه ، اثری از خود بجای نمی گذارد تا اینکه خبر مرگ وی از شهرستان خوی یا همان ترکستان ایران به گوش مولانا می رسد ، تقریبا اکثر مورخان اتفاق نظر دادند ، ولی در رابطه با علت هجرت وی و ناپدید شدنش ، با اینکه مورخان ، بدخواهی های نزدیکان مولانا و دشمنی های حسودان را دخیل می دانند ، اما تقریبا همه مورخان در این مورد که چرا شمس ، درست 7 روز بعد از فوت همسرش هجرت کرده است، سکوت می نمایند.
آیا تالمات روحی ناشی از مرگ همسر ، نمی توانسته در هجرت نابهنگام شمس موثر باشد؟ یا مورخان محترم ، دون شان عارف بزرگ دانسته اند که در فراق همسر و یار خویش از قونیه و خاطرات شیرین با سر و همسر بودن و خاطره تلخ مرگ یارش دست به سفر بزند؟
و چرا اصلا در مورد ازدواج این نادره عارف دوران سکوت کرده اند و یا کمتر بدان پرداخته اند؟
ماجرای این ازدواج چه بود و چه تاثیری در شمس داشت و شمس چه تاثیری بر همسرش نهاد ، همه در پرده ای از ابهام قرار دارد.
چرا که در کتاب های تاریخ فقط اشاره ای گذرا به این ازدواج شده است و در مورد علتش نیز چندان سند و مدرکی ارایه نگردیده است.
ادامه دارد :
محمد صالحي
كانال نواي عشق
@eshghonava
كانال باورهای قدیم و اندیشه های نو
@beshnofekrkon
كانال نغمه های سکوت
@naghmehsokout
1- مقدمه از استاد كريم زماني 1 :
" روایات مربوط به زندگی شمس و کیمیا خاتون را در دو ماخذ اصلی می توان یافت : یکی رساله فریدون بن احمد ، معروف به سپهسالار ، و دیگری مناقب العارفین شمس الدین افلاکی .
رساله سپهسالار ، رساله ای کم حجم است ، و بنا به اظهار نویسنده اش خود یکی از یاران نزدیک مولانا بوده و اکثر وقایع را خود شاهد بوده است . (رساله سپهسالار،ص 6 و 33 ) .
تمام آنچه که او درباره کیمیا خاتون نقل کرده فقط شش سطر است . آنهم ازدواج او با شمس .
دومین ماخذی که از شمس و کیمیا گزارش داده ، مناقب العارفین تالیف افلاکی است که حجمش تقریبا هفت برابر رساله سپهسالار است!
او بنا به تصریح خود در سال 754 هجری کتابش را به سرآورده است ، یعنی 110 سال پس از ناپدید شدن شمس.
بنابراین او خود نه شمس را دیده بود و نه معاصران شمس را . بلکه روایاتش از شمس غالبا افسانه آمیز و خرافی است،
با این حال بیش از 9 سطر نتوانسته درباره مرگ کیمیا خاتون بنویسد . و همین 9 سطر نیز معطوف به چگونگی مرگ کیمیا خاتون است. "
2- خسرو کرمانشاهی درباره سهم کیمیا خاتون از زندگی با شمس مینویسد : 2
در اینکه شمس ، بعد از هجرت مخفیانه از قونیه ، اثری از خود بجای نمی گذارد تا اینکه خبر مرگ وی از شهرستان خوی یا همان ترکستان ایران به گوش مولانا می رسد ، تقریبا اکثر مورخان اتفاق نظر دادند ، ولی در رابطه با علت هجرت وی و ناپدید شدنش ، با اینکه مورخان ، بدخواهی های نزدیکان مولانا و دشمنی های حسودان را دخیل می دانند ، اما تقریبا همه مورخان در این مورد که چرا شمس ، درست 7 روز بعد از فوت همسرش هجرت کرده است، سکوت می نمایند.
آیا تالمات روحی ناشی از مرگ همسر ، نمی توانسته در هجرت نابهنگام شمس موثر باشد؟ یا مورخان محترم ، دون شان عارف بزرگ دانسته اند که در فراق همسر و یار خویش از قونیه و خاطرات شیرین با سر و همسر بودن و خاطره تلخ مرگ یارش دست به سفر بزند؟
و چرا اصلا در مورد ازدواج این نادره عارف دوران سکوت کرده اند و یا کمتر بدان پرداخته اند؟
ماجرای این ازدواج چه بود و چه تاثیری در شمس داشت و شمس چه تاثیری بر همسرش نهاد ، همه در پرده ای از ابهام قرار دارد.
چرا که در کتاب های تاریخ فقط اشاره ای گذرا به این ازدواج شده است و در مورد علتش نیز چندان سند و مدرکی ارایه نگردیده است.
ادامه دارد :
محمد صالحي
كانال نواي عشق
@eshghonava
كانال باورهای قدیم و اندیشه های نو
@beshnofekrkon
كانال نغمه های سکوت
@naghmehsokout
آيا آنچه در مورد قصه كيميا خاتون 25 ساله و شمس 60 ساله ميگويند قابل استناد است ؟ - 2
3- ماجرای ازدواج شمس
شمس در قونیه و در منزل مولوی بود که از نادختری وی خواستگاری کرد در این مورد محمد علی اسلامی ندوشن در کتاب باغ سبز عشق از قول سپهسالار 3 می نویسد : ( محمدعلي اسلامي ندوشن، « باغ سبز عشق »، (ص 71 تا 74))
شمس خواستار آن شد و مولانا هم از آن استقبال نمود : خداوندگار ، ملتمس ایشان را ، به خرمی هر چه تمام تر ، مبذول فرمودند.
در مورد علت خواستگاری شمس از نادختری مولانا ، مورخان ، دشمنی های علاالدین فرزند مولانا و دوستانش را دخیل می دانند که در بین مردم شایعه می انداختند که چرا یک مرد نامحرم در اندرون خانه ی مولانا رفت و آمد می کند و شمس برای محرم شدن درخواست این ازدواج را مطرح نمود.
برای این ادعا ، مورخان سندی ارایه نمی کنند و فقط به بدگویی ها و سعایت علاالدین و دوستانش اشاره می نمایند.
آیا شمس نمی توانست برای مقابله با بدگویی ها چاره ی دیگری بیندیشد؟ چرا شمس 60 ساله خواهان ازدواج با دختر 25 ساله شد؟
و چرا این دختر به درخواست ازدواج با شمس پاسخ مثبت داد؟
آیا نمی توان شیفتگی و دلباختگی این دختر را ، به عارف بزرگ روزگار خویش ، در پاسخ مثبت دادن به این ازدواج دخیل دانست؟ مورخان در این مورد سکوت کرده اند و آنان که حرفی زده اند ، عظمت مولانا را در رضایت دختر دخیل دانسته اند.
4- همسر شمس که بود؟
کیمیا خاتون نادختری مولانا بود . مادر وی کرا خاتون ، از ازدواج اول خود ، همین یک دختر را داشت که شوهرش مرده و بعد از مرگ شوهر به عنوان همسر دوم با مولانا ازدواج کرده و کیمیا خاتون با مادرش در منزل مولانا زندگی می کرد.
شمس بیش از 60 سال داشت و کیمیا 25 ساله بود که شمس از وی خواستگاری کرد و این ازدواج صورت گرفت و زن و شوهر در کنار خانه مولانا در منزلی که مولانا برایشان تدارک دیده بود زندگی جدید خود را آغاز کردند.
افلاکی 4 در مورد کیمیا می نویسد : کیمیا خاتون زنی بود جمیله و عفیفه .
به غیر از این در مورد کیمیا خاتون اطلاعات دیگری نداریم . زیبایی و عفت و حجاب وی می تواند دلیل محکمی بر شیفتگی شمس به وی باشد ولی اینکه چرا و چگونه کیمیا نیز دلباخته شمس گردیده است ، تاریخ هیچ حرفی برای گفتن ندارد .
اگر قبول کنیم که مولانا از بزرگان و سرشناسان روزگار خود بود و در قونیه برای خود ابهت و عظمتی داشته است . لاجرم باید بپذیریم که برای دختر و حتی نادختری وی نیز که جمیله و عفیفه بوده، خواستگارانی از طبقات مختلف بخصوص سرشناسان آن زمان وجود داشته.
ولی چرا کیمیا تا 25 سالگی ازدواج نکرده است؟ تاریخ در این مورد هم سکوت نموده. اگر به کیمیا خاتون علاقمند باشیم و تربیت وی در خانه مولانا را مدنظر قرار داشته باشیم.
می توانیم چنین نتیجه بگیریم که وی تا 25 سالگی همسر مناسب خود را از میان خواستگارانش نتوانسته انتخاب نماید.
5- آیا شمس همسرش را دوست داشت؟
بازهم در این مورد تاریخ قضاوت درستی نکرده است. چرا که خود شمس نیز در این رابطه چندان حرفی نگفته و جملاتی که از وی مانده اغلب کوتاه و بریده هستند و نمی توان به قضاوت درستی در این مورد رسید.
بخصوص اینکه بعضی از مورخان بسیار علاقمند بودند که شمس را بی توجه به سرو همسر نشان دهند.
شمس در جایی می گوید: در آن احوال کیمیا دیدی چه تانی کردم...گمان بود که من او را دوست می دارم و نبود الا خدای.
و در جای دیگر : با او حکم کردم که روی تو هیچ کس نبیند، الا مولانا.
افلاکی می نویسد : زنان او را مصحوب جده ی سلطان ولد، به رسم تفرج به باغش بردند، از ناگاه ، مولانا شمس الدین به خانه آمده مذکوره را طلب داشت، گفتند که جده ی سلطان ولد با خواتین او را به تفرج بردند. عظیم تولید و به غایت رنجش نمود.
از همین چند نوشته کوتاه می توان نتایج مختلف گرفت. یکی اینکه شمس صراحتا می گوید که کیمیا را دوست نداشته و فقط خدا را دوست می داشته است.
شمس اجازه نمی داد که بی اجازت او ، کیمیا به خارج از خانه رود و یا رویش را کس دیگری ببیند.
چون می خواست وی را اذیت نماید.
اما جور دیگری هم می توان به قضیه نگاه کرد . اینکه شمس بین خدا و خانواده، طبیعی است که عشق اولش را خدای متعال قرار دهد.
اینکه می گوید رویت را هیچ کس نبیند الا مولانا( ناپدری ات) پس نسبت به کیمیا خاتون تعصب و غیرت داشته و بی عشق نمی توان نسبت به چیزی یا کسی تعصب ورزید.
اینکه افلاکی نقل می کند که شمس به خانه آمد و کیمیا خاتون را ندیدی و با اینکه به وی گفتند با همسر مولانا به باغ رفته و ناراحت شد.
می تواند نشانگر این باشد که شمس خانه را بی وجود کیمیا نمی توانست تحمل کند و خانه را برای بودن کیمیا خاتون بنا کرده بود.
ادامه دارد :
محمد صالحي
كانال باورهای قدیم و اندیشه های نو
@beshnofekrkon
كانال نغمه های سکوت
@naghmehsokout
3- ماجرای ازدواج شمس
شمس در قونیه و در منزل مولوی بود که از نادختری وی خواستگاری کرد در این مورد محمد علی اسلامی ندوشن در کتاب باغ سبز عشق از قول سپهسالار 3 می نویسد : ( محمدعلي اسلامي ندوشن، « باغ سبز عشق »، (ص 71 تا 74))
شمس خواستار آن شد و مولانا هم از آن استقبال نمود : خداوندگار ، ملتمس ایشان را ، به خرمی هر چه تمام تر ، مبذول فرمودند.
در مورد علت خواستگاری شمس از نادختری مولانا ، مورخان ، دشمنی های علاالدین فرزند مولانا و دوستانش را دخیل می دانند که در بین مردم شایعه می انداختند که چرا یک مرد نامحرم در اندرون خانه ی مولانا رفت و آمد می کند و شمس برای محرم شدن درخواست این ازدواج را مطرح نمود.
برای این ادعا ، مورخان سندی ارایه نمی کنند و فقط به بدگویی ها و سعایت علاالدین و دوستانش اشاره می نمایند.
آیا شمس نمی توانست برای مقابله با بدگویی ها چاره ی دیگری بیندیشد؟ چرا شمس 60 ساله خواهان ازدواج با دختر 25 ساله شد؟
و چرا این دختر به درخواست ازدواج با شمس پاسخ مثبت داد؟
آیا نمی توان شیفتگی و دلباختگی این دختر را ، به عارف بزرگ روزگار خویش ، در پاسخ مثبت دادن به این ازدواج دخیل دانست؟ مورخان در این مورد سکوت کرده اند و آنان که حرفی زده اند ، عظمت مولانا را در رضایت دختر دخیل دانسته اند.
4- همسر شمس که بود؟
کیمیا خاتون نادختری مولانا بود . مادر وی کرا خاتون ، از ازدواج اول خود ، همین یک دختر را داشت که شوهرش مرده و بعد از مرگ شوهر به عنوان همسر دوم با مولانا ازدواج کرده و کیمیا خاتون با مادرش در منزل مولانا زندگی می کرد.
شمس بیش از 60 سال داشت و کیمیا 25 ساله بود که شمس از وی خواستگاری کرد و این ازدواج صورت گرفت و زن و شوهر در کنار خانه مولانا در منزلی که مولانا برایشان تدارک دیده بود زندگی جدید خود را آغاز کردند.
افلاکی 4 در مورد کیمیا می نویسد : کیمیا خاتون زنی بود جمیله و عفیفه .
به غیر از این در مورد کیمیا خاتون اطلاعات دیگری نداریم . زیبایی و عفت و حجاب وی می تواند دلیل محکمی بر شیفتگی شمس به وی باشد ولی اینکه چرا و چگونه کیمیا نیز دلباخته شمس گردیده است ، تاریخ هیچ حرفی برای گفتن ندارد .
اگر قبول کنیم که مولانا از بزرگان و سرشناسان روزگار خود بود و در قونیه برای خود ابهت و عظمتی داشته است . لاجرم باید بپذیریم که برای دختر و حتی نادختری وی نیز که جمیله و عفیفه بوده، خواستگارانی از طبقات مختلف بخصوص سرشناسان آن زمان وجود داشته.
ولی چرا کیمیا تا 25 سالگی ازدواج نکرده است؟ تاریخ در این مورد هم سکوت نموده. اگر به کیمیا خاتون علاقمند باشیم و تربیت وی در خانه مولانا را مدنظر قرار داشته باشیم.
می توانیم چنین نتیجه بگیریم که وی تا 25 سالگی همسر مناسب خود را از میان خواستگارانش نتوانسته انتخاب نماید.
5- آیا شمس همسرش را دوست داشت؟
بازهم در این مورد تاریخ قضاوت درستی نکرده است. چرا که خود شمس نیز در این رابطه چندان حرفی نگفته و جملاتی که از وی مانده اغلب کوتاه و بریده هستند و نمی توان به قضاوت درستی در این مورد رسید.
بخصوص اینکه بعضی از مورخان بسیار علاقمند بودند که شمس را بی توجه به سرو همسر نشان دهند.
شمس در جایی می گوید: در آن احوال کیمیا دیدی چه تانی کردم...گمان بود که من او را دوست می دارم و نبود الا خدای.
و در جای دیگر : با او حکم کردم که روی تو هیچ کس نبیند، الا مولانا.
افلاکی می نویسد : زنان او را مصحوب جده ی سلطان ولد، به رسم تفرج به باغش بردند، از ناگاه ، مولانا شمس الدین به خانه آمده مذکوره را طلب داشت، گفتند که جده ی سلطان ولد با خواتین او را به تفرج بردند. عظیم تولید و به غایت رنجش نمود.
از همین چند نوشته کوتاه می توان نتایج مختلف گرفت. یکی اینکه شمس صراحتا می گوید که کیمیا را دوست نداشته و فقط خدا را دوست می داشته است.
شمس اجازه نمی داد که بی اجازت او ، کیمیا به خارج از خانه رود و یا رویش را کس دیگری ببیند.
چون می خواست وی را اذیت نماید.
اما جور دیگری هم می توان به قضیه نگاه کرد . اینکه شمس بین خدا و خانواده، طبیعی است که عشق اولش را خدای متعال قرار دهد.
اینکه می گوید رویت را هیچ کس نبیند الا مولانا( ناپدری ات) پس نسبت به کیمیا خاتون تعصب و غیرت داشته و بی عشق نمی توان نسبت به چیزی یا کسی تعصب ورزید.
اینکه افلاکی نقل می کند که شمس به خانه آمد و کیمیا خاتون را ندیدی و با اینکه به وی گفتند با همسر مولانا به باغ رفته و ناراحت شد.
می تواند نشانگر این باشد که شمس خانه را بی وجود کیمیا نمی توانست تحمل کند و خانه را برای بودن کیمیا خاتون بنا کرده بود.
ادامه دارد :
محمد صالحي
كانال باورهای قدیم و اندیشه های نو
@beshnofekrkon
كانال نغمه های سکوت
@naghmehsokout
آيا آنچه در مورد قصه كيميا خاتون 25 ساله و شمس 60 ساله ميگويند قابل استناد است ؟ - 3
6- میزان علاقه کیمیا خاتون به شمس
شمس می نویسد : خبر کرد که بیایید شوی مرا ببینید ، یکی از این سو سر می کند، یکی از آن سو و او را خوش می آید و آن همه تانی که من در باب کیمیا کردم در مقابل تانی من اندک بود . ( مقالات شمس ص 225)
همین یک جمله از شمس کافی است تا به میزان علاقه کیمیا خاتون به شوهرش پی ببریم .
کیمیا خاتون 25 ساله همسر مردی 60 ساله شده است. با تعریفی که افلاکی از کیمیا کرده می دانیم که وی از زیبایی صورت و نجابت هم کم و کسری نداشته است. طبیعی است که زنان و دوستان و آشنایان زبان به طعنه و کنایه بگشایند که در وجود پیرمرد لب گوری چه دیدی که این همه جوان را رد کردی و به همسری آن پیر در آمدی و کیمیا خاتون چاره را در ان دیده که همه را دعوت کند به دیدن شوهرش تا علت عشق و علاقه نامتعارف وی را به چشم ببینند.
هرچند این مساله موجب رنجش شمس می شد ولی کیمیا خاتون برای مجاب کردن زنان و دختران دور و نزدیک چاره ی دیگری نداشت. باید یوسف او را از نزدیک می دیدند تا پی به عشقش می بردند.
افلاکی می نویسد : وقتی کیمیاخاتون از تفرج بازگشت و ناراحتی شمس را دید ، درد گردن گرفت و سه روز بعد درگذشت و هفت روز بعد شمس ناپدید شد. 5
چرا کیمیا با دیدن ناراحتی شمس ، سه روز بیشتر دوام نیاورد و درگذشت؟ و چرا شمس بعد از شب هفت کیمیا ناپدید شد و تا اینکه خبر مرگش را جارچیان جار زدند؟
تاریخ بازهم سکوت کرده است. تاریخ در مورد خیلی از مسائل و رویدادها سکوت پیشه ساخته است ولی ذهن من تخیلات من و اندیشه من که وابستگی و شیفتگی دیوانه وار به تاریخ ندارد.
من می توانم چنین خیال کنم و بیندیشم و در خیال خود قصه شمس و کیمیا را اینطور ادامه دهم:
وقتی زنی آنچنان دل در گرو عشق مردی نهاده که به یک اخم وی بیش از سه روز نمی تواند به زندگی ادامه دهد.
از مردی چون شمس هم غیر از این نمی توان انتظار داشت که در سوگ چنین زنی سر به بیابان بگذارد و عشق ناکام خویش را در تنهایی اش آنقدر زمزمه کند تا خبر درگذشتش را جارچیان به آواز سردهند.
لازم نیست برای بیان عشق و دلدادگی دست بدامان افسانه شویم. تاریخ ما پر است از همین قصه هایی که ریشه در واقعیت دارند. اگر تاریخ نویسان بنویسند.
7- سهم کیمیا خاتون از زندگی با شمس چه بود؟
سهم شمس از زندگی اش همین است که مزارش در شهرما آنچنان مهجور افتاده که خجالت می کشیم به مهمانانمان نشانش دهیم. اگر مزار کیمیا خاتون هم در شهر ما بود نمی دانم چه بلایی بر سرش می آوردیم؟
گوئیا این شمس است که از زبان مولانا در فراق کیمیا می خواند و یا کیمیا خاتون است که به عشق شمس زمزمه می کند:
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ، دمی ز ابر
کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست
........
یعقوب وار وا اسفا ها همی زنم
دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست
والله که شهر بی تو مرا حبس می شود
آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
زيرنويسها :
1- سايت استاد كريم زماني nayonafir.com/AQ.aspx
2- http://kermanshahi.blogfa.com/post-35.aspx
3- رساله سپهسالار ، رساله ای کم حجم است ، و بنا به اظهار نویسنده اش ، خود یکی از یاران نزدیک مولانا بوده و اکثر وقایع را خود شاهد بوده است ( رساله سپهسالار،ص 6 و 33 ). تمام آنچه که او درباره کیمیا خاتون نقل کرده فقط شش سطر است . و این شش سطر درباره خواستگاری شمس و سپس ازدواج با کیمیا وهم جوار شدن با مولاناست.
و دیگر نه از مرگ کیمیا گفته و نه از عشق علاء الدین( فرزند مولانا) به کیمیا ، بلکه این مطلب را ظاهرا برای نخستین بار مرحوم گولپینارلی گفت ، آن هم فقط در حد یک حدس و گمان و نه بیشتر (زندگی نامه مولانا،ص 148) . سايت استاد كريم زماني nayonafir.com/AQ.aspx
4- مناقب العارفین شمس الدین افلاکی كه 110 سال پس از فوت شمس نوشته شده و بنابراین او خود نه شمس را دیده بود و نه معاصران شمس را و گزارشات او از كيميا و شمس خيلي قابل اعتنا نيست . سايت استاد كريم زماني nayonafir.com/AQ.aspx
5- مومنه خاتون ( معروف به بی بی علوی ) مادر مولانا بوده و مادر بزرگ سلطان ولد . او سال ها پیش از آنکه کیمیا در نکاح شمس قرار گیرد درگذشته بود . جدّه مادری سلطان ولد یعنی کرّای بزرگ نیز سال های طویل پیش از ورود شمس به قونیه و ازدواج با کیمیا درگذشته بود ! پس با این حساب کیمیا با کدام جدّه سلطان ولد به باغ رفته بود ؟!
بنا براین هر ذهن نکته یابی در می یابد که گزارش افلاکی درباره مرگ کیمیا از پایه و اساس ساختگی است . و طبعا اهل تحقیق ، این خرافه های افلاکی را چشم بسته تکرار نمی کنند . سايت استاد كريم زماني nayonafir.com/AQ.aspx
محمد صالحي 10/12/94
كانال باورهای قدیم و اندیشه های نو
@beshnofekrkon
6- میزان علاقه کیمیا خاتون به شمس
شمس می نویسد : خبر کرد که بیایید شوی مرا ببینید ، یکی از این سو سر می کند، یکی از آن سو و او را خوش می آید و آن همه تانی که من در باب کیمیا کردم در مقابل تانی من اندک بود . ( مقالات شمس ص 225)
همین یک جمله از شمس کافی است تا به میزان علاقه کیمیا خاتون به شوهرش پی ببریم .
کیمیا خاتون 25 ساله همسر مردی 60 ساله شده است. با تعریفی که افلاکی از کیمیا کرده می دانیم که وی از زیبایی صورت و نجابت هم کم و کسری نداشته است. طبیعی است که زنان و دوستان و آشنایان زبان به طعنه و کنایه بگشایند که در وجود پیرمرد لب گوری چه دیدی که این همه جوان را رد کردی و به همسری آن پیر در آمدی و کیمیا خاتون چاره را در ان دیده که همه را دعوت کند به دیدن شوهرش تا علت عشق و علاقه نامتعارف وی را به چشم ببینند.
هرچند این مساله موجب رنجش شمس می شد ولی کیمیا خاتون برای مجاب کردن زنان و دختران دور و نزدیک چاره ی دیگری نداشت. باید یوسف او را از نزدیک می دیدند تا پی به عشقش می بردند.
افلاکی می نویسد : وقتی کیمیاخاتون از تفرج بازگشت و ناراحتی شمس را دید ، درد گردن گرفت و سه روز بعد درگذشت و هفت روز بعد شمس ناپدید شد. 5
چرا کیمیا با دیدن ناراحتی شمس ، سه روز بیشتر دوام نیاورد و درگذشت؟ و چرا شمس بعد از شب هفت کیمیا ناپدید شد و تا اینکه خبر مرگش را جارچیان جار زدند؟
تاریخ بازهم سکوت کرده است. تاریخ در مورد خیلی از مسائل و رویدادها سکوت پیشه ساخته است ولی ذهن من تخیلات من و اندیشه من که وابستگی و شیفتگی دیوانه وار به تاریخ ندارد.
من می توانم چنین خیال کنم و بیندیشم و در خیال خود قصه شمس و کیمیا را اینطور ادامه دهم:
وقتی زنی آنچنان دل در گرو عشق مردی نهاده که به یک اخم وی بیش از سه روز نمی تواند به زندگی ادامه دهد.
از مردی چون شمس هم غیر از این نمی توان انتظار داشت که در سوگ چنین زنی سر به بیابان بگذارد و عشق ناکام خویش را در تنهایی اش آنقدر زمزمه کند تا خبر درگذشتش را جارچیان به آواز سردهند.
لازم نیست برای بیان عشق و دلدادگی دست بدامان افسانه شویم. تاریخ ما پر است از همین قصه هایی که ریشه در واقعیت دارند. اگر تاریخ نویسان بنویسند.
7- سهم کیمیا خاتون از زندگی با شمس چه بود؟
سهم شمس از زندگی اش همین است که مزارش در شهرما آنچنان مهجور افتاده که خجالت می کشیم به مهمانانمان نشانش دهیم. اگر مزار کیمیا خاتون هم در شهر ما بود نمی دانم چه بلایی بر سرش می آوردیم؟
گوئیا این شمس است که از زبان مولانا در فراق کیمیا می خواند و یا کیمیا خاتون است که به عشق شمس زمزمه می کند:
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ، دمی ز ابر
کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست
........
یعقوب وار وا اسفا ها همی زنم
دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست
والله که شهر بی تو مرا حبس می شود
آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
زيرنويسها :
1- سايت استاد كريم زماني nayonafir.com/AQ.aspx
2- http://kermanshahi.blogfa.com/post-35.aspx
3- رساله سپهسالار ، رساله ای کم حجم است ، و بنا به اظهار نویسنده اش ، خود یکی از یاران نزدیک مولانا بوده و اکثر وقایع را خود شاهد بوده است ( رساله سپهسالار،ص 6 و 33 ). تمام آنچه که او درباره کیمیا خاتون نقل کرده فقط شش سطر است . و این شش سطر درباره خواستگاری شمس و سپس ازدواج با کیمیا وهم جوار شدن با مولاناست.
و دیگر نه از مرگ کیمیا گفته و نه از عشق علاء الدین( فرزند مولانا) به کیمیا ، بلکه این مطلب را ظاهرا برای نخستین بار مرحوم گولپینارلی گفت ، آن هم فقط در حد یک حدس و گمان و نه بیشتر (زندگی نامه مولانا،ص 148) . سايت استاد كريم زماني nayonafir.com/AQ.aspx
4- مناقب العارفین شمس الدین افلاکی كه 110 سال پس از فوت شمس نوشته شده و بنابراین او خود نه شمس را دیده بود و نه معاصران شمس را و گزارشات او از كيميا و شمس خيلي قابل اعتنا نيست . سايت استاد كريم زماني nayonafir.com/AQ.aspx
5- مومنه خاتون ( معروف به بی بی علوی ) مادر مولانا بوده و مادر بزرگ سلطان ولد . او سال ها پیش از آنکه کیمیا در نکاح شمس قرار گیرد درگذشته بود . جدّه مادری سلطان ولد یعنی کرّای بزرگ نیز سال های طویل پیش از ورود شمس به قونیه و ازدواج با کیمیا درگذشته بود ! پس با این حساب کیمیا با کدام جدّه سلطان ولد به باغ رفته بود ؟!
بنا براین هر ذهن نکته یابی در می یابد که گزارش افلاکی درباره مرگ کیمیا از پایه و اساس ساختگی است . و طبعا اهل تحقیق ، این خرافه های افلاکی را چشم بسته تکرار نمی کنند . سايت استاد كريم زماني nayonafir.com/AQ.aspx
محمد صالحي 10/12/94
كانال باورهای قدیم و اندیشه های نو
@beshnofekrkon
از خوی تا خورشید
كيميا خاتون و شمس تبريزي
سهم کیمیا خاتون از زندگی با شمس در اینکه شمس بعد از هجرت مخفیانه از قونیه اثری از خود بجای نمی گذارد تا اینکه خبر مرگ وی از شهرستان خوی یا همان ترکستان
آيا قرآن راي اكثريت را باطل مي داند ؟
دو آيه در قرآن وجود دارد كه مستمسك دست افراد بدفهم و يا نافهم و يا سودجو شده
كه به كمك آنها جايگاه اكثريت را در امور اجتماعي و سياسي زير سوال برده و بگويند كه چون بيشتر مردم صغير و سفيه هستند پس راي آنها باطل بوده و ضرورت تابع بودن را اثبات كنند .
ذيلا ، آن دو آيه و اينكه هنگام نزول ، مربوط به چه بوده بيان شده و ثابت مي شود كه خداوند به هيچ وجه در مقام حذف اكثريت در تصميمات اجتماعي نبوده است .
1- عبارت " اکثر الناس لایعلمون " در قرآن ، مربوط به مسائل غیبی و ماورائ طبیعی مانند " وقت قیامت " و " تقدیر رزق بندگان " است که دانستن رموز آنها از دسترس مردم خارج است ولی بیشتر مردم این مطلب را نمی دانند . و این آیات ، مربوط به رای اکثریت در مسائل اجتماعی نیست .
2- عبارت " اکثرهم لایعقلون " مربوط به کارهای ضد فضیلت بعض افراد مانند " افترا به خداوند " و یا " خطاب بی ادبانه پیامبر " است که آنها عقل خود را بکار نمی اندازند و این آیات نیز ،مربوط به رای اکثریت در مسائل اجتماعی نیست .
منبع : ( ص 109 کتاب ولایت فقیه - حکومت صالحان ، مرحوم صالحي نجف آبادي)
محمد صالحي – سال 1387
كانال نواي عشق
@eshghonava
كانال باورهای قدیم و اندیشه های نو
@beshnofekrkon
كانال نغمه های سکوت
@naghmehsokout
دو آيه در قرآن وجود دارد كه مستمسك دست افراد بدفهم و يا نافهم و يا سودجو شده
كه به كمك آنها جايگاه اكثريت را در امور اجتماعي و سياسي زير سوال برده و بگويند كه چون بيشتر مردم صغير و سفيه هستند پس راي آنها باطل بوده و ضرورت تابع بودن را اثبات كنند .
ذيلا ، آن دو آيه و اينكه هنگام نزول ، مربوط به چه بوده بيان شده و ثابت مي شود كه خداوند به هيچ وجه در مقام حذف اكثريت در تصميمات اجتماعي نبوده است .
1- عبارت " اکثر الناس لایعلمون " در قرآن ، مربوط به مسائل غیبی و ماورائ طبیعی مانند " وقت قیامت " و " تقدیر رزق بندگان " است که دانستن رموز آنها از دسترس مردم خارج است ولی بیشتر مردم این مطلب را نمی دانند . و این آیات ، مربوط به رای اکثریت در مسائل اجتماعی نیست .
2- عبارت " اکثرهم لایعقلون " مربوط به کارهای ضد فضیلت بعض افراد مانند " افترا به خداوند " و یا " خطاب بی ادبانه پیامبر " است که آنها عقل خود را بکار نمی اندازند و این آیات نیز ،مربوط به رای اکثریت در مسائل اجتماعی نیست .
منبع : ( ص 109 کتاب ولایت فقیه - حکومت صالحان ، مرحوم صالحي نجف آبادي)
محمد صالحي – سال 1387
كانال نواي عشق
@eshghonava
كانال باورهای قدیم و اندیشه های نو
@beshnofekrkon
كانال نغمه های سکوت
@naghmehsokout
دين - شاخص ها و آموزه هاي آن – 1
مقدمه :
در اين مجال اندك ، تاريخچه و انواع دين – حقانيت آنها – قلمرو تعاليم دين و مسئول فهم آن- هدف از احكام و حدود – ارتداد – حجاب – كرامت ذاتي انسان ها - حقوق بشر و دخالت دولت در اجرا و اقامه آنها و جايگاه پيامبران در اقامه عدالت ، از زبان آيه الله منتظري ، در 20بند ، به اختصار بيان مي شود .
1- سابقه تاریخی دین تا کجاست ؟ 1
تاريخ انسانها نشان ميدهد كه رفتار آنان آكنده از تمايل به دين است . به تعبيري تاريخ انسان با تاريخ دين يكي است . اين واقعيت در منابع اسلامي هم منعكس شده است . اولين انسان - طبق آنچه در قرآن كريم آمده - آدم (ع) بوده كه سخن از امر و نهي خدا به او و نبوت اوست .(1) انسانها بنا به خواسته دروني شان ، يا خود دين هايي ساخته اند و يا انبياي الهي از جانب خداوند براي آنان دين حقي را آورده اند ، مانند دين هاي ابلاغ شده توسط حضرت موسي (ع) و عيسي (ع) و پيامبراسلام (ص).
2- انواع دین کدامست ؟ 2
اديان را ميتوان به دو دسته تقسيم كرد :
ادياني كه بدون بعثت پيامبري از جانب خداوند به وجود آورده شده اند ،
و ادياني كه پيامبران از جانب خداوند آورده و به مردم ابلاغ كرده اند .
اديان غير آسماني به دليل اين كه خدا و پيامبران منشاء آن نبوده اند ، مثل همه ساخته هاي بشري ارزش ديني ندارند ; هر چند نام دين بر آنها اطلاق شود .
آنچه را كه اكنون به عنوان اديان الهي مطرح است ، سه دين يهوديت ، مسيحيت و اسلام است .
بنابر نظري - همان گونه كه در قرآن كريم آمده است - مجوسيت (دين زرتشتيان) و دين صابئان نيز از اديان آسماني اند :)(2)
ولي از اين آيه ها آسماني بودن دين آنان استفاده نمي شود ، هرچند از اخبار وارده به دست ميآيد كه " مجوس" اهل كتاب آسماني ميباشند .
مجوسيان معتقد به كتاب آسماني و پيامبري زرتشت هستند ، و صابئان مدعي اند كه كتابي آسماني دارند و معتقد به خدا ، ملائكه ، بهشت ، جهنم و برخي از انبيايند .
1- سوره بقره (2)، آيه 30 ; سوره آل عمران (3)، آيه
33
2- آیه : ان الذين آمنوا والذين هادوا و النصاري و الصابئين من آمن بالله واليوم الاخر و عمل صالحا فلهم أجرهم عند ربهم . - مؤمنان و يهود و مسيحيان و صابئان ، كساني كه به خدا و آخرت ايمان آورند و عمل صالح انجام دهند، پس پاداششان در پيشگاه پروردگارشان است . - سوره بقره (2)، آيه 62 و آیه : ان الذين آمنوا و الذين هادوا و الصابئين و النصاري و المجوس و الذين أشركوا ان الله يفصل بينهم يوم القيامة - كساني كه مؤمن اند و يهود و صابئان و نصارا و مجوس و كساني كه مشرك هستند، همانا خداوند ميان آنها در روز قيامت قضاوت خواهد نمود . - سوره حج (22)، آيه 17
منابع :
1- كتاب اسلام دين فطرت – ص64
2- كتاب اسلام دين فطرت – ص64 تا 65
ادامه دارد
محمد صالحي
كانال نواي عشق
@eshghonava
كانال باورهای قدیم و اندیشه های نو
@beshnofekrkon
كانال نغمه های سکوت
@naghmehsokout
مقدمه :
در اين مجال اندك ، تاريخچه و انواع دين – حقانيت آنها – قلمرو تعاليم دين و مسئول فهم آن- هدف از احكام و حدود – ارتداد – حجاب – كرامت ذاتي انسان ها - حقوق بشر و دخالت دولت در اجرا و اقامه آنها و جايگاه پيامبران در اقامه عدالت ، از زبان آيه الله منتظري ، در 20بند ، به اختصار بيان مي شود .
1- سابقه تاریخی دین تا کجاست ؟ 1
تاريخ انسانها نشان ميدهد كه رفتار آنان آكنده از تمايل به دين است . به تعبيري تاريخ انسان با تاريخ دين يكي است . اين واقعيت در منابع اسلامي هم منعكس شده است . اولين انسان - طبق آنچه در قرآن كريم آمده - آدم (ع) بوده كه سخن از امر و نهي خدا به او و نبوت اوست .(1) انسانها بنا به خواسته دروني شان ، يا خود دين هايي ساخته اند و يا انبياي الهي از جانب خداوند براي آنان دين حقي را آورده اند ، مانند دين هاي ابلاغ شده توسط حضرت موسي (ع) و عيسي (ع) و پيامبراسلام (ص).
2- انواع دین کدامست ؟ 2
اديان را ميتوان به دو دسته تقسيم كرد :
ادياني كه بدون بعثت پيامبري از جانب خداوند به وجود آورده شده اند ،
و ادياني كه پيامبران از جانب خداوند آورده و به مردم ابلاغ كرده اند .
اديان غير آسماني به دليل اين كه خدا و پيامبران منشاء آن نبوده اند ، مثل همه ساخته هاي بشري ارزش ديني ندارند ; هر چند نام دين بر آنها اطلاق شود .
آنچه را كه اكنون به عنوان اديان الهي مطرح است ، سه دين يهوديت ، مسيحيت و اسلام است .
بنابر نظري - همان گونه كه در قرآن كريم آمده است - مجوسيت (دين زرتشتيان) و دين صابئان نيز از اديان آسماني اند :)(2)
ولي از اين آيه ها آسماني بودن دين آنان استفاده نمي شود ، هرچند از اخبار وارده به دست ميآيد كه " مجوس" اهل كتاب آسماني ميباشند .
مجوسيان معتقد به كتاب آسماني و پيامبري زرتشت هستند ، و صابئان مدعي اند كه كتابي آسماني دارند و معتقد به خدا ، ملائكه ، بهشت ، جهنم و برخي از انبيايند .
1- سوره بقره (2)، آيه 30 ; سوره آل عمران (3)، آيه
33
2- آیه : ان الذين آمنوا والذين هادوا و النصاري و الصابئين من آمن بالله واليوم الاخر و عمل صالحا فلهم أجرهم عند ربهم . - مؤمنان و يهود و مسيحيان و صابئان ، كساني كه به خدا و آخرت ايمان آورند و عمل صالح انجام دهند، پس پاداششان در پيشگاه پروردگارشان است . - سوره بقره (2)، آيه 62 و آیه : ان الذين آمنوا و الذين هادوا و الصابئين و النصاري و المجوس و الذين أشركوا ان الله يفصل بينهم يوم القيامة - كساني كه مؤمن اند و يهود و صابئان و نصارا و مجوس و كساني كه مشرك هستند، همانا خداوند ميان آنها در روز قيامت قضاوت خواهد نمود . - سوره حج (22)، آيه 17
منابع :
1- كتاب اسلام دين فطرت – ص64
2- كتاب اسلام دين فطرت – ص64 تا 65
ادامه دارد
محمد صالحي
كانال نواي عشق
@eshghonava
كانال باورهای قدیم و اندیشه های نو
@beshnofekrkon
كانال نغمه های سکوت
@naghmehsokout
👍1
دين - شاخص ها و آموزه هاي آن – 2
3- دین یا شریعت ، تفاوت در چیست ؟ 3
دين در اصطلاح ، به برخي امور مقدس گفته ميشود كه ارتباط تنگاتنگي با ذات انسان دارد ، و خواست معنوي انسان را پاسخ ميدهد و او را سيراب ميكند . به نظر ما ، چنين چيزي در صورتي حق است كه از جانب خداوند نازل شده باشد ؛ تنها در اين صورت است كه حقيقتا ميتوان نام دين بر آن گذاشت . در قرآن كريم به صراحت آمده است :
" و من يبتغ غير الاسلا م دينا فلن يقبل منه . " (3)
" و هر كس غير از اسلام ديني جويد از او پذيرفته نشود ." (4)
كلمه دين گاهي در برابر شريعت استعمال ميشود و مراد اصول دين است ؛
و شريعت بخش هاي اخلاقي و فقهي را در بر ميگيرد .
4- پذیرش ادیان مختلف چگونه است ؟ 4
نفس قبول يك دين ، پاسخ به خواست فطري و احساس انجام تكليف است . در صورتي كه شخصي به ديني ايمان آورده و به آن قانع و راضي شود ، دل در گرو آن دارد و خود را به آن قانع ميداند و براي او پذيرفتن دين ديگر مشكل است . اين شخص را نمي توان مصداق دين گريز دانست ، اگر چه ممكن است دين حق را نپذيرفته باشد .
در واقع با پذيرفتن ديني ، او خواست قلبي و تكليف خود را انجام يافته تلقي ميكند و نداي فطرتش را پاسخ داده است .
بسيار كسان در دنياي دينداري و عقيده از اين قبيل اند . اكثريت جمعيت دنيا نوعي دين را براي خود انتخاب كرده اند و دل به آن بسته اند و با همان زندگي ميكنند .
زیرنویسها :
3- سوره آل عمران (3)، آيه 85
4- يادآوري ميشود اين كه چه ديني نزد خداوند پذيرفته است مقوله اي متفاوت از پاداش دادن به عمل صالح است . همان گونه كه در آيات ديگر قرآن ملاحظه ميشود پيروان ساير اديان نيز اگر ايمان به خدا داشته و عمل صالح انجام دهند مأجور خواهند بود .
منابع :
3- كتاب اسلام دين فطرت – ص 33
4- كتاب اسلام دين فطرت – ص 44
ادامه دارد
محمد صالحي
كانال نواي عشق
@eshghonava
كانال باورهای قدیم و اندیشه های نو
@beshnofekrkon
كانال نغمه های سکوت
@naghmehsokout
3- دین یا شریعت ، تفاوت در چیست ؟ 3
دين در اصطلاح ، به برخي امور مقدس گفته ميشود كه ارتباط تنگاتنگي با ذات انسان دارد ، و خواست معنوي انسان را پاسخ ميدهد و او را سيراب ميكند . به نظر ما ، چنين چيزي در صورتي حق است كه از جانب خداوند نازل شده باشد ؛ تنها در اين صورت است كه حقيقتا ميتوان نام دين بر آن گذاشت . در قرآن كريم به صراحت آمده است :
" و من يبتغ غير الاسلا م دينا فلن يقبل منه . " (3)
" و هر كس غير از اسلام ديني جويد از او پذيرفته نشود ." (4)
كلمه دين گاهي در برابر شريعت استعمال ميشود و مراد اصول دين است ؛
و شريعت بخش هاي اخلاقي و فقهي را در بر ميگيرد .
4- پذیرش ادیان مختلف چگونه است ؟ 4
نفس قبول يك دين ، پاسخ به خواست فطري و احساس انجام تكليف است . در صورتي كه شخصي به ديني ايمان آورده و به آن قانع و راضي شود ، دل در گرو آن دارد و خود را به آن قانع ميداند و براي او پذيرفتن دين ديگر مشكل است . اين شخص را نمي توان مصداق دين گريز دانست ، اگر چه ممكن است دين حق را نپذيرفته باشد .
در واقع با پذيرفتن ديني ، او خواست قلبي و تكليف خود را انجام يافته تلقي ميكند و نداي فطرتش را پاسخ داده است .
بسيار كسان در دنياي دينداري و عقيده از اين قبيل اند . اكثريت جمعيت دنيا نوعي دين را براي خود انتخاب كرده اند و دل به آن بسته اند و با همان زندگي ميكنند .
زیرنویسها :
3- سوره آل عمران (3)، آيه 85
4- يادآوري ميشود اين كه چه ديني نزد خداوند پذيرفته است مقوله اي متفاوت از پاداش دادن به عمل صالح است . همان گونه كه در آيات ديگر قرآن ملاحظه ميشود پيروان ساير اديان نيز اگر ايمان به خدا داشته و عمل صالح انجام دهند مأجور خواهند بود .
منابع :
3- كتاب اسلام دين فطرت – ص 33
4- كتاب اسلام دين فطرت – ص 44
ادامه دارد
محمد صالحي
كانال نواي عشق
@eshghonava
كانال باورهای قدیم و اندیشه های نو
@beshnofekrkon
كانال نغمه های سکوت
@naghmehsokout
👍1
دين - شاخص ها و آموزه هاي آن – 3
5- حقانیت ادیان به چیست ؟ 5
آنچه در اينجا درصدد بيان آن هستيم توجه به جنبه هاي تاريخي دين نيست ، بلكه پرداختن به اين نكته است كه آيا هر يك از اديان سهمي از حقانيت دارند يا خير ؛ و كساني كه ديني را طبق مقتضاي محيطي و تربيتي ميپذيرند آيا همان دين از ايشان پذيرفته است و يا خير .
در صورتي كه پيروان اديان سابق به رغم آمدن دين جديد همچنان بر عقيده خود اصرار بورزند و پايبندي خود را بر آن اعلام كنند ، دو صورت براي آن قابل تصور است :
يكي اين كه واقعا به آن اعتقاد دارند و آن را از جانب خداوند ميدانند و حقانيت دين جديد براي آنان ثابت نشده است ؛
و ديگر اين كه از سر لجاجت و عناد و با علم به حقانيت دين جديد آن را نمي پذيرند .
در صورت اول ايمان آنان پذيرفته است و اسلام هم آنان را به رسميت ميشناسد . (5)
گروه دوم كه در برابر دين حق سرسختي نشان ميدهند و آن را نمي پذيرند و حاضر نيستند تعصب و سرسختي بي دليل خود را كنار گذاشته و دين حق را بپذيرند ، همانند كافراني اند كه حاضر نمي شدند در برابر پيامبران الهي تسليم شوند (6)
6- پلورالیسم دینی 6
آنچه از آيه 62 سوره بقره فهميده ميشود اين است كه اگر كسي پس از تحقيق و تفحص به يكي از اديان الهي اعتقاد داشته باشد و آن را حق بداند و با عمل صالح همراه باشد، در آخرت معذور و مأجور است ; ولي اين معنا دليل بر حقانيت واقعي اديان در همه زمانها نيست.
در هر زمان و هر مكان واجب است افراد نسبت به تشخيص دين حق تفحص و تحقيق نمايند; و اگر كسي به حقانيت اسلام در اين زمان پي برده باشد و با اين حال از روي عناد و تعصب يا ساير انگيزه ها زير بار حق نرود، اهل نجات نمي باشد.
با قطع نظر از آيه 62 سوره بقره ، اگر كسي پس از تحقيق و تفحص و بدون تعصب به ديني معتقد شد و بر طبق موازين آن عمل نمود، بر خداوند قبيح است كه او را عذاب نمايد، زيرا از مصاديق ظلم محسوب است ;
و به اصطلاح اگر كسي از روي جهل و اشتباه راه خلافي را طي نمود ولي جاهل قاصر بود نه مقصر، مشمول مجازات الهي نخواهد بود; هرچند در اثر اشتباه مسير، كمالات و مقامهايي را كه ممكن بود از مسير حق به دست آورد طبعا از آنها محروم خواهد بود .
زیرنویسها :
5- ليسوا سواء من أهل الكتاب أمة قائمة يتلون آيات الله آناء الليل و هم يسجدون .- همه اهل كتاب مساوي نيستند ؛ گروهي از آنان در دل شب ايستاده آيات خدا را تلاوت ميكنند و سجده مينمايند . سوره آل عمران (3)، آيه 113.
6- يا أهل الكتاب لم تكفرون بآيات الله و أنتم تشهدون .- اي اهل كتاب ! چرا به آيات خدا كافر ميشويد ، در حالي كه خود شاهد آن هستيد . سوره آل عمران (3)، آيه 70 .
منابع :
5- كتاب اسلام دين فطرت – ص 64 تا 67
6- کتاب دیدگاهها – ج1 - ص 618
ادامه دارد
محمد صالحي
كانال نواي عشق
@eshghonava
كانال باورهای قدیم و اندیشه های نو
@beshnofekrkon
كانال نغمه های سکوت
@naghmehsokout
5- حقانیت ادیان به چیست ؟ 5
آنچه در اينجا درصدد بيان آن هستيم توجه به جنبه هاي تاريخي دين نيست ، بلكه پرداختن به اين نكته است كه آيا هر يك از اديان سهمي از حقانيت دارند يا خير ؛ و كساني كه ديني را طبق مقتضاي محيطي و تربيتي ميپذيرند آيا همان دين از ايشان پذيرفته است و يا خير .
در صورتي كه پيروان اديان سابق به رغم آمدن دين جديد همچنان بر عقيده خود اصرار بورزند و پايبندي خود را بر آن اعلام كنند ، دو صورت براي آن قابل تصور است :
يكي اين كه واقعا به آن اعتقاد دارند و آن را از جانب خداوند ميدانند و حقانيت دين جديد براي آنان ثابت نشده است ؛
و ديگر اين كه از سر لجاجت و عناد و با علم به حقانيت دين جديد آن را نمي پذيرند .
در صورت اول ايمان آنان پذيرفته است و اسلام هم آنان را به رسميت ميشناسد . (5)
گروه دوم كه در برابر دين حق سرسختي نشان ميدهند و آن را نمي پذيرند و حاضر نيستند تعصب و سرسختي بي دليل خود را كنار گذاشته و دين حق را بپذيرند ، همانند كافراني اند كه حاضر نمي شدند در برابر پيامبران الهي تسليم شوند (6)
6- پلورالیسم دینی 6
آنچه از آيه 62 سوره بقره فهميده ميشود اين است كه اگر كسي پس از تحقيق و تفحص به يكي از اديان الهي اعتقاد داشته باشد و آن را حق بداند و با عمل صالح همراه باشد، در آخرت معذور و مأجور است ; ولي اين معنا دليل بر حقانيت واقعي اديان در همه زمانها نيست.
در هر زمان و هر مكان واجب است افراد نسبت به تشخيص دين حق تفحص و تحقيق نمايند; و اگر كسي به حقانيت اسلام در اين زمان پي برده باشد و با اين حال از روي عناد و تعصب يا ساير انگيزه ها زير بار حق نرود، اهل نجات نمي باشد.
با قطع نظر از آيه 62 سوره بقره ، اگر كسي پس از تحقيق و تفحص و بدون تعصب به ديني معتقد شد و بر طبق موازين آن عمل نمود، بر خداوند قبيح است كه او را عذاب نمايد، زيرا از مصاديق ظلم محسوب است ;
و به اصطلاح اگر كسي از روي جهل و اشتباه راه خلافي را طي نمود ولي جاهل قاصر بود نه مقصر، مشمول مجازات الهي نخواهد بود; هرچند در اثر اشتباه مسير، كمالات و مقامهايي را كه ممكن بود از مسير حق به دست آورد طبعا از آنها محروم خواهد بود .
زیرنویسها :
5- ليسوا سواء من أهل الكتاب أمة قائمة يتلون آيات الله آناء الليل و هم يسجدون .- همه اهل كتاب مساوي نيستند ؛ گروهي از آنان در دل شب ايستاده آيات خدا را تلاوت ميكنند و سجده مينمايند . سوره آل عمران (3)، آيه 113.
6- يا أهل الكتاب لم تكفرون بآيات الله و أنتم تشهدون .- اي اهل كتاب ! چرا به آيات خدا كافر ميشويد ، در حالي كه خود شاهد آن هستيد . سوره آل عمران (3)، آيه 70 .
منابع :
5- كتاب اسلام دين فطرت – ص 64 تا 67
6- کتاب دیدگاهها – ج1 - ص 618
ادامه دارد
محمد صالحي
كانال نواي عشق
@eshghonava
كانال باورهای قدیم و اندیشه های نو
@beshnofekrkon
كانال نغمه های سکوت
@naghmehsokout
👍1
دين - شاخص ها و آموزه هاي آن – 4
7- دین چه می آموزد ؟ 7
• دين به انسانها ميآموزد تا خود را با عالمي كه در آن زندگي ميكنند هماهنگ سازند . چرا كه بدون چنين هماهنگي ميان انسان و جهان پيرامونش ، تداوم زندگي برايش دشوار ميشود و احساس پوچي و بيگانگي به او دست ميدهد .
• آنچه دين به انسانها ميآموزد ، چه در بخش اعتقادات و چه در بخش احكام ، به منظور رساندن آنان به كمال و سعادت است . دو چيزي كه جزء خواسته هاي ذاتي انسانها است و چنين سعادت و كمالي منحصر در رشد مادي و دستاوردهاي رفاهي نيست .
• دين حرفه اي نيست كه با آموختن آن بتوان رنج ها را كاهش داد و نابساماني ها را از بين برد . دين احساسي قلبي است كه وجودش آثار و ثمرات پيش گفته را دارد .
8- جامعیت دین به چه معناست ؟ 8
جامعيت و كمال دين ، به داشتن رهنمودهايي در راستاي راهنمايي انسان به مقصد تعيين شده است ، كه از آنها به هدايت تعبير ميشود.
راز و رمز اصلي اين رهنمودها ، ايجاد رابطه زيستي متناسب ميان انسان و عالم هستي است .....
همين است كه دين در راستاي دعوت مردم به خداوند و تبيين ارزشهاي معنوي ، آنچه را كه انسانها بدون دين نمي توانستند به دست آورند ، در بر دارد و از اين جهت هيچ كاستي ندارد .
بر اين اساس توقع از دين براي برآوردن نيازهايي كه با عقل و خرد جمعي قابل تحصيل ميباشد ، توقعي بي جا است .
9- قلمرو تعاليم دين کجاست ؟ 9
جهت گيري اصلي دين ، دعوت مشفقانه مردم به خدا و اصلاح امور آنان به دست خودشان است ....
دين هيچ گاه در صدد ارائه شكل خاصي براي زندگي نيست . زندگي شهري يا روستايي ، صحرانشيني و امثال اينها ، توصيه دين نيستند .
دين به انسانها ، در هر كجا كه هستند ، سفارش ميكند تا اموري را رعايت كنند....
چه اين كه دخالت در چنين اموري دين را با مشكلات عديده اي مواجه خواهد ساخت و پيشرفت ها و تحولات ، دين را به تدريج از زندگي مردم خارج ميكند .
منابع :
7- كتاب اسلام دين فطرت – ص 39 تا 43
8- كتاب اسلام دين فطرت – ص 47 تا 49
9- كتاب اسلام دين فطرت – ص 49 تا 51
ادامه دارد
محمد صالحي
كانال نواي عشق
@eshghonava
كانال باورهای قدیم و اندیشه های نو
@beshnofekrkon
كانال نغمه های سکوت
@naghmehsokout
7- دین چه می آموزد ؟ 7
• دين به انسانها ميآموزد تا خود را با عالمي كه در آن زندگي ميكنند هماهنگ سازند . چرا كه بدون چنين هماهنگي ميان انسان و جهان پيرامونش ، تداوم زندگي برايش دشوار ميشود و احساس پوچي و بيگانگي به او دست ميدهد .
• آنچه دين به انسانها ميآموزد ، چه در بخش اعتقادات و چه در بخش احكام ، به منظور رساندن آنان به كمال و سعادت است . دو چيزي كه جزء خواسته هاي ذاتي انسانها است و چنين سعادت و كمالي منحصر در رشد مادي و دستاوردهاي رفاهي نيست .
• دين حرفه اي نيست كه با آموختن آن بتوان رنج ها را كاهش داد و نابساماني ها را از بين برد . دين احساسي قلبي است كه وجودش آثار و ثمرات پيش گفته را دارد .
8- جامعیت دین به چه معناست ؟ 8
جامعيت و كمال دين ، به داشتن رهنمودهايي در راستاي راهنمايي انسان به مقصد تعيين شده است ، كه از آنها به هدايت تعبير ميشود.
راز و رمز اصلي اين رهنمودها ، ايجاد رابطه زيستي متناسب ميان انسان و عالم هستي است .....
همين است كه دين در راستاي دعوت مردم به خداوند و تبيين ارزشهاي معنوي ، آنچه را كه انسانها بدون دين نمي توانستند به دست آورند ، در بر دارد و از اين جهت هيچ كاستي ندارد .
بر اين اساس توقع از دين براي برآوردن نيازهايي كه با عقل و خرد جمعي قابل تحصيل ميباشد ، توقعي بي جا است .
9- قلمرو تعاليم دين کجاست ؟ 9
جهت گيري اصلي دين ، دعوت مشفقانه مردم به خدا و اصلاح امور آنان به دست خودشان است ....
دين هيچ گاه در صدد ارائه شكل خاصي براي زندگي نيست . زندگي شهري يا روستايي ، صحرانشيني و امثال اينها ، توصيه دين نيستند .
دين به انسانها ، در هر كجا كه هستند ، سفارش ميكند تا اموري را رعايت كنند....
چه اين كه دخالت در چنين اموري دين را با مشكلات عديده اي مواجه خواهد ساخت و پيشرفت ها و تحولات ، دين را به تدريج از زندگي مردم خارج ميكند .
منابع :
7- كتاب اسلام دين فطرت – ص 39 تا 43
8- كتاب اسلام دين فطرت – ص 47 تا 49
9- كتاب اسلام دين فطرت – ص 49 تا 51
ادامه دارد
محمد صالحي
كانال نواي عشق
@eshghonava
كانال باورهای قدیم و اندیشه های نو
@beshnofekrkon
كانال نغمه های سکوت
@naghmehsokout
انشاله بزودي مطلب ساده و كوچكي در مورد " آنچه من از جهنم مي فهمم " ارائه میکنم 🍁🍁
دين - شاخص ها و آموزه هاي آن – 5
10- فهم دین در اختیار کیست ؟ 10
منابع ديني - كتاب و سنت - بنا بر آنچه در خود آنها آمده ، براي همگان قابل فهم است و در انحصار طبقه و قشر خاصي نيست ؛ هر كسي ميتواند از اين منابع استفاده كند .....
اما فهم دين به رغم همگاني بودن و منحصر در گروه خاصي نبودن ، بي قاعده و بي ضابطه هم نيست ...
طول زمان براي نسل هاي بعدي و آميختگي ذهن هاي مردم هر منطقه اي با آداب و فرهنگ خود ، چه بسا تأثير خود را در فهم متفاوت از دين بر جا بگذارد .
در طي زمان ممكن است تحريف ها و جعلياتي نيز رخ داده باشد ....
از اين رو لازم است كساني كه در زمينه دين به تحقيق ميپردازند ، شرايط لازم را به دست آورند و آنگاه در دين اجتهاد كنند و نظر بدهند ؛ همان گونه كه در ساير علوم نيز چنين است .
11- دستورات دین آسان یا سخت ؟ 11
دين را خداوند حكيم تشريع كرده است . نوع مردم مخاطب آن هستند و مردم داراي استعدادهاي متفاوتي اند. برخي ضعيف و برخي ديگر استعدادي قوي دارند.
دين با رعايت حال نوع مردم تشريع شده است . دين با فطرت انسانها هماهنگ است و بنابراين نمي تواند سخت و پيچيده و فرسوده كننده و رنج آور باشد.
اگر دين تكاليف سختي را براي مكلفان تحميل كند ، موجب فرار مردم از معنويت و در نتيجه نقض غرض ميشود و نمي تواند به اهداف خود برسد .
فلسفه هماهنگي دين با طبيعت و فطرت انسانها، تربيت آنهاست . سختي و فشار و جبر و اكراه ، به دليل ناسازگار بودن با طبع اولي انسان نتيجه مطلوبي ندارد . خداوند فرموده است :
" ما يريد الله ليجعل عليكم من حرج و لكن يريد ليطهركم ..." (7)
" خداوند نخواسته است كه بر شما دشواري قرار دهد ، بلكه خواسته است تا شما را پاك و طاهر بدارد... ."
زیرنویسها :
7- سوره مائده (5 )، آيه 6
منابع :
10- كتاب اسلام دين فطرت – ص 54 تا 55
11- كتاب اسلام دين فطرت – ص 60 تا 62
ادامه دارد
محمد صالحي
كانال نواي عشق
@eshghonava
كانال باورهای قدیم و اندیشه های نو
@beshnofekrkon
كانال نغمه های سکوت
@naghmehsokout
10- فهم دین در اختیار کیست ؟ 10
منابع ديني - كتاب و سنت - بنا بر آنچه در خود آنها آمده ، براي همگان قابل فهم است و در انحصار طبقه و قشر خاصي نيست ؛ هر كسي ميتواند از اين منابع استفاده كند .....
اما فهم دين به رغم همگاني بودن و منحصر در گروه خاصي نبودن ، بي قاعده و بي ضابطه هم نيست ...
طول زمان براي نسل هاي بعدي و آميختگي ذهن هاي مردم هر منطقه اي با آداب و فرهنگ خود ، چه بسا تأثير خود را در فهم متفاوت از دين بر جا بگذارد .
در طي زمان ممكن است تحريف ها و جعلياتي نيز رخ داده باشد ....
از اين رو لازم است كساني كه در زمينه دين به تحقيق ميپردازند ، شرايط لازم را به دست آورند و آنگاه در دين اجتهاد كنند و نظر بدهند ؛ همان گونه كه در ساير علوم نيز چنين است .
11- دستورات دین آسان یا سخت ؟ 11
دين را خداوند حكيم تشريع كرده است . نوع مردم مخاطب آن هستند و مردم داراي استعدادهاي متفاوتي اند. برخي ضعيف و برخي ديگر استعدادي قوي دارند.
دين با رعايت حال نوع مردم تشريع شده است . دين با فطرت انسانها هماهنگ است و بنابراين نمي تواند سخت و پيچيده و فرسوده كننده و رنج آور باشد.
اگر دين تكاليف سختي را براي مكلفان تحميل كند ، موجب فرار مردم از معنويت و در نتيجه نقض غرض ميشود و نمي تواند به اهداف خود برسد .
فلسفه هماهنگي دين با طبيعت و فطرت انسانها، تربيت آنهاست . سختي و فشار و جبر و اكراه ، به دليل ناسازگار بودن با طبع اولي انسان نتيجه مطلوبي ندارد . خداوند فرموده است :
" ما يريد الله ليجعل عليكم من حرج و لكن يريد ليطهركم ..." (7)
" خداوند نخواسته است كه بر شما دشواري قرار دهد ، بلكه خواسته است تا شما را پاك و طاهر بدارد... ."
زیرنویسها :
7- سوره مائده (5 )، آيه 6
منابع :
10- كتاب اسلام دين فطرت – ص 54 تا 55
11- كتاب اسلام دين فطرت – ص 60 تا 62
ادامه دارد
محمد صالحي
كانال نواي عشق
@eshghonava
كانال باورهای قدیم و اندیشه های نو
@beshnofekrkon
كانال نغمه های سکوت
@naghmehsokout