"رمان منِ دیگر 🤍🔁🖤 •معصومه آبی💙
1.35K subscribers
308 photos
12 videos
19 files
484 links
رمان های قبلی:
جایی نرو(در دست چاپ)
سنگدل های دوست داشتنی(در دست چاپ)
زخم پائیز
فصلی که پرستوها باز می گردند(در دست چاپ)
شوره زار
زمهریرِ هور
گردِ باروت(مشترک) @garde_baroot
مه زده (در دست چاپ)
در حال تایپ:
منِ دیگر
Download Telegram
پس یه چیزایی یادش بود....
تلاش کارون بی فایده بود. بغض کرده بود.
بین اولین دیدارشون با الان، خیلی فرق بود.
انگاری اون موقع  این زن ، مادرش ، حواسش درست و حسابی سر جا نبود و الان نسبت به همه چی آگاه تر بود. انگار حالا اون رو خوب می‌شناخت.
کارون ، کمی فشار دستش رو بیشتر کرد و با صدای گرفته:
- نمیدونستم کجایی که بیام... نمیدونستم که هستی....
زن، کمی سرش رو بالا گرفت و به صورت کارون نگاه کرد. فقط نگاه کرد. برای لحظات طولانی.
انگار اون هم داشت به این فکر میکرد. میدونست که بابکی هست، اما نمیدونست که کارونه... نمیدونست که کجا بوده....
و بعد، نگاه زن که باز روی سر و صورت و شانه و قد و قامت کارون می‌چرخید؛ یک لحظه گیر کرد...
روی جایی پشت سر کارون. کارون، از گوشه‌ی چشم میتونست تشخیص بده که به چی خیره شده. یا به کی.
به پیروز.
همونطور خیره موند. بی هیچ حسی. نه شماتت، نه خشم، نه ناراحتی، نه شادی، نه علاقه. خنثیِ خنثی. کارون یه لحظه حس کرد انگار داره توی ذهن و قلبش دنبال این میگرده که این کیه؟!
و اون لحظه ته دلش خالی شد. انگار یهو گرما از بدنش رفت. چه قدر ترسناک بود، البته برای پیروز.
اون چند دقیقه‌ی کوتاه برای پیروز ، چیزی بیشتر از ترسناک بود.
حس میکرد وقتی ناگهان نگاه مادرش روش قفل کرد، یعنی اون رو متهم کرده. اون رو مقصر دونسته.
و در عین حال، انگار نمیشناختش.
@fasleparastoha
❤28😭16👍1😢1
برای یک لحظه حس کرد هیچوقت، کسی نبوده. هیچ بوده‌. اینکه کسی که تو رو به دنیا آورده، هیچ نشانی از آشنایی نشون نده؛ انگار تموم هویت و بود و هست آدم رو ازش میگیره....
پیروز بی اینکه چیزی بگه ، گذاشت و از اتاق رفت و نگاه زن هم به دنبالش. مادر مشیری ها، بی اینکه بخواد زخم پیروز رو دستکاری کرده بود و خود پیروز رو ازش گرفته بود.
@fasleparastoha
❤29😭18👍1😢1
سلام. روز خوش💙 پست بعدی چهارشنبه.


گروه نقدونه:
 https://t.me/joinchat/CMA7LTzoLFOHm4XD


لینک گروه نقدونه ۲:
https://t.me/joinchat/QL-fm2VvN_j1NpoG

آی دی من:
@mas4sh4l‌‌‌‌‌‌‌‌‌
❤8👀3
#صد_و_هشتاد_و_چهار
***
کارون زمانی تونست از اتاق بیرون بزنه و دنبال پیروز بره، که پیمان هم داخل اومد و ذهن زن با دیدنش انگار روشن شد.‌
کارون، پوپک و پیمان رو پشت سر گذاشت و جلوی در ایستاد و یه نگاهی به اینور و اونور انداخت. خبری از پیروز نبود...
صدای درنیومده بود پس هنوز داخل خانه بود.
از پله ها بالا رفت، توی بالکن نبود. رفت سمت اتاقش و با پس روندن در، اون رو دید که توی اتاق نیمه تاریک، لبه‌ی تخت نشسته. شانه‌هاش خم شده ، دست‌هاش رو توی هم گره زده و با سری افتاده، به جایی روی زمین خیره بود.
کارون در رو بست، نیم نگاهی به پرده‌ی کشیده‌ی اتاق انداخت و بعد، کمی جلو رفت و وسط اتاق ایستاد.
انتظار داشت چیزی بگه، اعتراضی کنه، شکایتی کنه.
اما هیچ.
کارون، من و منی کرد و بعد، آروم گفت:
- ازت... ناراحت نبود...
پیروز همچنان ساکت بود.
کارون جلوتر رفت و آروم، کنارش روی لبه‌ی تخت نشست.
کف دست روی زانوهاش کشید و کمی با خودش سبک‌سنگین کرد که چی بگه....
به نیم‌رخ پیروز نگاه کرد. نگاهش مثل همون روزی بود که ازش پرسید که چرا نمیمیره...
اما این بار حرف نمیزد. حرف نزدنش، ترسناکتر بود.‌
صداش زد:
- پیروز؟؟
@fasleparastoha
❤25😭5👍2
حتی پلک هم نزد. کارون کمی مکث کرد، سینه‌ش سنگین بود.
آهسته گفت:
- داداش....
انگار یه چیزی از روی شانه‌ی پیروز برداشته شد.‌ کمی شانه‌هاش بالا اومدن، سرش رو سمت کارون چرخوند. کارون کج‌خندی زد:
- نازکش میخوای پس.
لب‌های پیروز، کج و کوله، به لبخندی کِش اومدن. اما لبخند که زد، قطره ای اشک از چشمش پایین پرید.
که بازدمش رو پوف‌کنان بیرون فرستاد و صاف نشست و دستی روی صورتش کشید:
- برو.. برو پایین یه سری به سیاوش بزن...
کارون اما سری به مخالفت تکان داد. کمی سمت پیروز چرخید و گفت:
- سیاوش،‌ از آتیش سالم بیرون میاد. اما پیروز، خودش هیزم آتیشش میشه. تو چرا هیزم تو آتیش‌ـت میریزی؟!
پیروز فقط کارون رو نگاه کرد. کارون میتونست دلشکستگیش رو حس کنه. اون فروریختگی‌ای که هر بار ، بیشتر میشد.
کارون دستش رو پیش برد و مکثی کرد و بعد با تردید، روی زانوی پیروز گذاشت:
- تو نگاه دیگران، دنبال سرزنش کردن خودت نباش. دیگران رو به دید خودت تفسیر نکن... چرا همیشه میخوای یه چیزی پیدا کنی که خودتو باهاش تنبیه کنی؟!
انگار پیروز تمام حرف‌ها و کلماتی که باید بیرون می‌ریخت رو سر خودش فریاد میزد، توی دلش. چون ساکتِ ساکت بود.
@fasleparastoha
❤35😭5👍2
کارون دلش میخواست چیزی بگه و کاری بکنه تا پیروز رو نجات بده. انگار پیروز داشت تو گرداب نگاه مادرش غرق میشد.
کارون لبش رو جوید و بعد گفت:
- تو که دیگه بهتر از مـ....
- بهت حسادت کردم....
پیروز، میون کلام کارون پرید. صداش ناامید، شرم‌زده، گرفته و ناراحت بود.
به کارون نگاه کرد و آروم گفت:
- سی سال تو این خونه نبودی ، تو این خونه بزرگ نشدی.. اما شناختت. بغلت کرد. من جلوی چشماش قد کشیدم... جلوی چشماش داشتم میمردم... اما یه طوری بهم نگاه کرد انگار هرگز منو تو زندگیش ندیده... انگار مال اون نیستم. انگار هر چی درباره‌ی منه، از ذهنش پاک کرده. مامانمه...
پیروز نگاهش رو از کارون دزدید و سرش رو سمت دیگه چرخوند. کارون درکش میکرد. تموم طول عمرش سعی کرده بود توجه مادرش رو جلب کنه و محبتش رو داشته باشه. حالا حس میکرد که یکی از راه نرسیده، همه چیز رو مال خودش کرده. تازه اون هم کسی که تموم این سالها بابت نبودش، شماتت شده و عذاب وجدانش رو با خودش حمل کرده بود.
کارون آروم گفت:
- منم دیدم چطوری نگاهت کرد. ازت عصبانی نبود، ازت متنفر نبود.
- همین!
پیروز اون رو با صدای بلند و شاکی و کلافه گفت. صداش می‌لرزید.
آرومتر گفت:
- د همین! کاش ازم متنفر باشه. کاش ازم بدش بیاد. کاش هر روز نفرینم کنه. ولی یه طوری نباشه که اصلا انگار نبودم. انگار نیستم!
@fasleparastoha
❤32💔5🥰2😢2
کلافه و عصبی از جا بلند شد و در حالی که پای راستش رو روی زمین می‌کشید، رفت سمت پنجره. پرده رو کنار زد و پنجره رو باز کرد و هوای سرد، فوری اتاق رو پر کرد‌.
دست به لبه‌ی پنجره گذاشت و سر خم کرد.
کارون هم بلند شد و رفت و پشت سرش ایستاد:
- هر چی بگم، گوش نمیکنی. قبول نمیکنی. چون انگاری میخوای که اینطوری باشه. انگار میخوای که سرزنش بشی. شاید اینطوری میخوای خودت رو تنبیه کنی.
پیروز پوفی کرد و راست ایستاد. کارون که نمیدونست پیروز از حسادت کردن میترسید. از این حس وحشت داشت. آخرین بار به برنا حسادت کرده بود...
سمت کارون چرخید و خواست همین رو بهش بگه اما اون پیش‌دستی کرد و گفت:
- هر چی هم بگم، باز حرف خودتو میزنی. حالا که اینطوری فکر میکنی، اگه حس میکنی تو این خونواده جایی برای تو نیست، یه خونواده بساز که مال خودت باشه.. دلو بزن به دریا....
پیروز اول نفهمید کارون چی گفته، خواست باهاش مخالفت کنه ولی....
یه لحظه روی صورتش خیره موند. کارون در حالی که سعی میکرد لبخند نزنه ، صورتش پر بود از ردی از خنده و ابروهاش رو بالا فرستاده بود.
پیروز با بیچارگی خندید، خنده‌ای کم رمق و خسته:
- ای بیشرف....
کارون هم خنده‌ش رو رها کرد:
- میبینم تا اسمش میاد، گل از گلت باز میشه...
@fasleparastoha
❤31🥰3👍2
خنده‌ی پیروز جمع شد اما ردش، روی صورتش موند.
- بهش میگم...
کارون این رو گفت. پیروز، گیج و گنگ نگاهش کرد:
- کی؟ چی؟!
گوشه‌ی لب کارون بالا رفت:
- دریا. تو رو.
پیروز برای لحظاتی فقط پلک زد و بعد گفت:
- چیو؟! منو؟!
کارون خوشحال بود که ذهن پیروز رو درگیر و منحرف کرده. ولی واقعا دوست داشت زیر زبان رویا رو هم بکشه:
- که ازش خوشت میاد.
پیروز نچی کرد و کارون رو کنار زد و سمت کمد لباسش رفت:
- برو ببینم بچه‌.
پلیور و پیراهن از تن درآورد که کارون گفت:
- همه چیو پشت سرت بذار. گم شدن منو، مردن برنا رو... ناهید رو....
پیروز  که داشت کمربندش رو باز میکرد و توی کشو، با چشم دنبال لباس میگشت، تو همون حال موند و کارون گفت:
- بهش میگم. شیرینی و تلخیش همین اول مشخص شه.
پیروز صاف ایستاد و برای مدتی، نگاهی سنگین به کارون انداخت.
بعد بی اینکه چیزی بگه، شلوار و تیشرتی برداشت و پوشید.
بدون نگاه به کارون، رفت سمت تختش و گفت:
- میخوام یه کم بخوابم.
این یعنی اینکه داشت بیرونش میکرد.
@fasleparastoha
❤35👍3🥰2
کارون امیدوار بود که تونسته باشه کمی ذهنش رو منحرف و مشغول دریا کنه.
سری تکان داد و چرخید و از اتاق بیرون رفت....
@fasleparastoha
❤34👍4🥰2
سلام. شب خوش💙 پست بعدی دوشنبه.


گروه نقدونه:
 https://t.me/joinchat/CMA7LTzoLFOHm4XD


لینک گروه نقدونه ۲:
https://t.me/joinchat/QL-fm2VvN_j1NpoG

آی دی من:
@mas4sh4l‌‌‌‌‌‌‌‌‌
❤10🤯2👀1
#صد_و_هشتاد_و_پنج
کارون در حالی که فکرش مشغول پیروز بود، از پله ها پائین و به سمت اتاق سیاوش قدم برداشت. تقه ای به در زد و بعد، سرش رو داخل برد:
- رئیس چطوره؟!
سیاوش که سرش رو سمت در چرخونده بود، با دیدنش لبخند زد:
- کجایی تو کره‌خر؟!
کارون لبخند گل‌وگشادی زد و رفت سمتش:
- دیگه به هر حال رئیس که سر پست نباشه، کار معاون زیاد میشه‌.
سیاوش فحشی زیرلب داد و در حالی که با نگاهش ، کارون رو دنبال میکرد گفت:
- حیف دست و بالم بسته‌س...
کارون لبه‌ی تخت نشست و نیشخندی زد:
- باز هم بود، نمیتونستی غلطی کنی.
سیاوش ابروهاش رو بالا برد:
- عه؟! پس‌گردنی‌هایی که خوردی یادت رفت؟!
لبخند شیطنت‌آمیز کار‌ون، عمق گرفت:
- اونا که نوازش بچه بود.
سیاوش سرش رو تکان داد:
- اشکال نداره... اشکال نداره... جبران میکنم.
کارون هم سر جنباند و بعد از کمی مکث گفت:
- جبران کن... بلند شو، بعدش جبران کن....
چشم‌هاشون به هم گره خورد و در حالی که برای لحظاتی طولانی به هم خیره بودن، اون شادی اولیه از چهره‌شون پرکشید.
@fasleparastoha
❤34
کارون، چشم از صورت سیاوش گرفت و به دستش نگاه کرد. واضحا، تحلیل رفته بود.
آروم گفت:
- امروز فردا میرم به تعمیرگاه سر میزنم.. یه دستی بهش میکشم. خوب که شدی، باید حسابی پول دربیاری....
لبخندکجِ کمرنگی گوشه‌ی لبش نشست و دوباره به سیاوش نگاه کرد که اون آهسته گفت:
- اگه بشم....
کارون سرش رو بالا و پایین برد و محکم گفت:
- میشی. شک نکن. به هر حال برادربزرگتر دومادی. این رضا اینطور که پیش میره، آخر کار دستمون میده..‌.
و خنده‌ی کوتاهِ بی‌رنگ‌ و‌ رویی زد‌.
سیاوش هم مثل اون، بحث رو عوض کرد و ابروهاش رو بالا برد:
- الانم رفته پیش دختره‌. سر و تهش رو میزنی، پی نومزد‌بازیه.
کارون خندید، اما خنده‌ش زود جمع شد.
چند روزی به جراحی سیاوش مونده بود و حالا با دیدن ناامیدیش و بدن ضعیف و لاغر شده‌ش ، ته دلش خالی شده بود.
هر دو ساکت شدن. انگار چیزی برای گفتن نداشتن و حرف‌هاشون تموم شده بود. سیاوش که جایی نمیتونست بره که داستانی برای بازخوانی داشته باشه و کارون هم، نمیخواست حرفی از اوضاع آشفته‌ی بیرون بزنه.
تو همین بین، نگاهش به کنار تخت افتاد.
@fasleparastoha
❤32
جاکلیدی‌ای که روی پاتختی بود با موتور کوچیکی که ازش آویزون بود.
با سرش بهش اشاره زد:
- این چیه؟!
سیاوش رد نگاه کارون رو گرفت و با دیدن جاسوییچی، لحظه‌ای مکث کرد و بعد گفت:
- یه هدیه. عیدی.
کارون ابروهاش رو بالا برد:
- عه؟! از کی؟!
سیاوش ، که واضحا از نگاه کردن به چشم‌های کارون فرار میکرد، خودش رو زد به بی خیالی و گفت:
- فضولیش به تو نیومده.
کارون چشم تنگ کرد و کمی به سیاوش خیره موند و بعد با لحن مشکوکی گفت:
- عــــه؟! خیله خب!
بعد هم بلند شد، جاسوییچی رو برداشت و بهش نگاه کرد. زیرلب گفت:
- قشنگه.....
روز تصادف پیش چشم‌های کارون جون گرفت. به جایی توی کمرش تیر کشید و دردش زد به قلبش. چهره تو هم برد و جاسوییچی رو گذاشت سر جاش.
تخت رو دور زد و اینور و اونور مشغول مرتب کردن اتاق شد در حالی که واقعا نیازی بهش نبود! و تو این بین، سوال و جواب‌های کوتاهی بین اون دو نفر رد و بدل شد؛ در مورد حال و اوضاع بقیه، اتفاق های بی اهمیتی که می‌افتاد و وضعیت زندگی ملت.
کارون بالاخره دست از وقت تلف کردن برداشت و کنار تخت ایستاد.
@fasleparastoha
❤29😢5👍1
من و من کرد. شاید واقعا چیزی که آذین گفته بود، بهش کمک میکرد. این فکر از دیشب توی سرش افتاده بود... امتحان کردن که عیب نداشت... داشت؟!
- میگم... سیا....
سیاوش سرضرب جواب داد:
- درد سیا!
و نگاهش رو سمت کارون چرخوند. کارون زبان روی لب کشید:
- ببین... میگم.... بذار بگردم... بگردیم...
ابروهای سیاوش کمی به هم نزدیک شدن:
- برای چی؟!
دهان کارون خشک شده بود. حس میکرد بازم داره کار احمقانه و بی‌ربطی میکنه‌. اما عاجز بود...
میخواست هر کاری از دستش برمیاد برای سیاوش بکنه. دکتر که نبود، پولدار که نبود، آدم خوش سر‌وزبونی هم نبود که بتونه سرگرمش کنه و بهش امید بده. عملا هیچ کاری از دستش برنمیومد.
آب دهانش رو فرو برد و گفت:
- دنبال.... مامان و بابات.
حتی صداش محکم و بلند نبود.
اما همون هم باعث شد سیاوش روترش کنه.
اخمش عمیق تر شد و چشم از کارون گرفت:
- برو پی کارت.
کارون تخت رو دور زد تا تو مسیر نگاهش باشه:
- آخه ببین منو، شاید اصلا...
- میـدونـم!!!
سیاوش تقریبا این رو داد زد و با چشم‌های تیره و عصبانی به کارون خیره شد.
@fasleparastoha
❤29😱5👍1
دهان کارون نیمه باز موند و فقط صدای نفس‌های سنگین و خشمگین سیاوش اتاق رو پر کرده بود.
سیاوش آروم‌تر اما باغیظ و خشم گفت:
- میدونم مامان خرابم کیه. نمیدونم بابای تخم سگ‌ـم کیه.
کارون، همونطور خیره به سیاوش موند. طول کشید تا معنی حرفش رو بفهمه، انگار بین گوش‌ها و مغزش فاصله‌ی خیلی زیادی بود. نمیدونست چی بگه، نمیدونست چی کار کنه. لال شده بود.
حس کرد مشت محکمی به صورتش خورده. ده ها بار توی ذهنش، جمله‌ی سیاوش رو تکرار کرد. با هر بار تکرار حس میکرد پاهاش بیشتر و بیشتر سست میشن.
فشار دستش روی تاج تخت رو بیشتر کرد و صاف ایستاد. چند باری پلک زد.‌ دهن باز کرد چیزی بگه اما فورا اون رو بست.
چی میتونست بگه آخه؟!
اصلا کِی گشته؟ کِی فهمیده؟ چطوری تنهایی با همه‌ی این‌ها روبرو شده؟! چطوری اون‌ها هرگز نفهمیدن که سیاوش با چه چیزهایی جدل میکنه؟! چطوری هیچوقت چیزی بروز نداده بود؟!
با همه‌ی این‌ها ، نخواست بپرسه از کجا فهمیدی ، کِی فهمیدی، چطور فهمیدی... چون انگار نه خودش آمادگی شنیدنش رو داشت و نه سیاوش ، توانایی گفتنش رو.
دستی به ریش اصلاح شده‌ش کشید و زبان روی لب کشید:
- سیا، من‌...
- زهرمارِ سیا.
@fasleparastoha
❤27😭12👍1
سیاوش این رو گفت؛ با لحنی که تلخیِ طنزش، کامِ کارون رو واقعا زهرمار کرد.
سیاوش لبخند میزد. خسته، دلگیر، ناامید و ناراحت.
کارون آب دهانش رو پایین داد و زبان روی لب کشید. واقعا نمیدونست باید چه واکنشی نشون بده.
فقط پرسید:
- زنده‌س؟؟
سیاوش پلک زد و نفسی گرفت:
- برای من.... نه.
کارون موهاش رو به هم ریخت. میخواست عاقلانه رفتار کنه، یه چیزی بگه که تاثیری برای سیاوش داشته باشه، امیدی بهش بده، همدلی‌ای نشون بده. ولی نمیتونست.
پس فقط شانه‌ی سیاوش رو فشار داد و بعد، چرخید و با گامهای بلند از اتاق بیرون رفت.
میخواست گریه کنه. چطوری همه‌ی آدمهای نزدیک بهش، میتونستن انقدر بدبخت باشن؟!
@fasleparastoha
❤30😢14💔5👀2
مراقب خودتون باشین🕊️🤍.
🕊14❤11
پاینده و جاوید ایران.
❤24😍1
صدای ما را از عمق تاریکی می‌شنوید؛
اینجا هنوز امید زنده‌ است....
🕊45🤣2☃1👀1
خیلی خیلی مواظب خودتون باشین💙.
❤15👍1