زل زدن در حفرههای جمجمهی گاو...
آخر حافظآباد، دست که بشقاب
میکردی روی پیشانی وچشم تنگ میکردی، پدیدار میشد، در برهوت، لوار که میوزید در تفت هوای داغ شمایش خمیری میشد و میلغزید. چندبار کمربسته بودم پی تماشایش...در چشم ده دوازده سالگی من زیگوراتی بشکوه بود که فلک از چشم همه پنهانش کرده بود و رسالت کشفش بر عهدهی من بود، سلوکی میخواست کشفش که باید در دلم میپخت...تا که آن روز فرا رسید...آب را که غلتاندم روی باغ و خاطرم چفت شد که کُتموشی نیست تا آبدزدی کند، بیل را تکیه دادم به نخلی نر و بند شلوار کردیام را سفت کردم چکمهلاستیکیها را یله دادم طرفی، کتانی چینیهای استوکدار را پوشیدم، دو ساعتی وقت پر شالم بود تا باغ غیپ آب شود، یک چماق آرچین هم ورداشتنش بی ضرر نبود. راه افتادم، کوشک انگار قدمقدم پف میکرد و قد میکشید، چند ورم تپههای شتری را خیز و گود شدم، یک جمجمهی گاو با شاخهایی پیچاک و حفرههای خالی چشم به استقبالم آمد و حالی است زل زدن در چشمدانهایی پوک... عمارت دهانهای فروریخته داشت و خشتهایی برشته، یک منارهی نیم بند و چند اتاق در حیاط که هوهوی باد تنها مستاجر آنها بود، یک لاستیک تراکتور کهنه، چند لول و سیخ میگفت پیشامن هم آدمیزاد به این سرسرا پا گذاشته و شیرهای به خماری قلمهای دردناکش ریخته، عمارت قلابی نداشت که یقهام کند...کله چرخاندم، گوشه حیاط حفرهای بود، تو بگو چاه، تو بگو آب انبار بگو پایاب قنات... الا اینکه اُریب بود، با بطنی موهوم و تاریک و خنکایی هوشربا سنگی برداشتم که تخمین عمق کنم...سنگ را انداختم کپ کپ صدا کرد و ساکت شد، چندثانیه طول کشید تو بگو یک پلک... از بیخ حفره تو بگو یک حجم شعله سرخ و فرز بیرون آمد... هُفّه کشید و نفسش بوی گوشت مانده و ادرار اسب ریخت به کامم... شعله که دست و پام و دم ودندان نداشت ... از کجای دهسالگیام ترسید که گریخت و در دشت انگار بخار شد... تنم میلرزید، تمام راه را تا باغ دویدم، توی گلویم خشت میپختند، آب کرتها را پر کرده بود... آب به صورتم زدم و گریه کردم، از آن گریهها که اشک داغ دارد و نمک زیاد...
.
نقلش بیخ حلقم داشت ورم میکرد و پهلوبهپهلو شدنهای شبانه را طولانیتر ...به بابا قنبر گفتم، همانطور که قند را تا کمرتا توی چای فرومیکرد خندید و گفت: یوز دیدی بابا!! خدارحمی بوده توله نداشته، به هشکه نگو باور نمیکنن..
.
از آن به بعد دیگر هیچ وقت پدرم نگذاشت تنهایی بروم باغ... یوز رفته بود و تنهایی من را هم به نیش گرفته و در برهوت بخار شده بود.
#شبنویسی
#پریشانی
https://t.me/hamedaskary
آخر حافظآباد، دست که بشقاب
میکردی روی پیشانی وچشم تنگ میکردی، پدیدار میشد، در برهوت، لوار که میوزید در تفت هوای داغ شمایش خمیری میشد و میلغزید. چندبار کمربسته بودم پی تماشایش...در چشم ده دوازده سالگی من زیگوراتی بشکوه بود که فلک از چشم همه پنهانش کرده بود و رسالت کشفش بر عهدهی من بود، سلوکی میخواست کشفش که باید در دلم میپخت...تا که آن روز فرا رسید...آب را که غلتاندم روی باغ و خاطرم چفت شد که کُتموشی نیست تا آبدزدی کند، بیل را تکیه دادم به نخلی نر و بند شلوار کردیام را سفت کردم چکمهلاستیکیها را یله دادم طرفی، کتانی چینیهای استوکدار را پوشیدم، دو ساعتی وقت پر شالم بود تا باغ غیپ آب شود، یک چماق آرچین هم ورداشتنش بی ضرر نبود. راه افتادم، کوشک انگار قدمقدم پف میکرد و قد میکشید، چند ورم تپههای شتری را خیز و گود شدم، یک جمجمهی گاو با شاخهایی پیچاک و حفرههای خالی چشم به استقبالم آمد و حالی است زل زدن در چشمدانهایی پوک... عمارت دهانهای فروریخته داشت و خشتهایی برشته، یک منارهی نیم بند و چند اتاق در حیاط که هوهوی باد تنها مستاجر آنها بود، یک لاستیک تراکتور کهنه، چند لول و سیخ میگفت پیشامن هم آدمیزاد به این سرسرا پا گذاشته و شیرهای به خماری قلمهای دردناکش ریخته، عمارت قلابی نداشت که یقهام کند...کله چرخاندم، گوشه حیاط حفرهای بود، تو بگو چاه، تو بگو آب انبار بگو پایاب قنات... الا اینکه اُریب بود، با بطنی موهوم و تاریک و خنکایی هوشربا سنگی برداشتم که تخمین عمق کنم...سنگ را انداختم کپ کپ صدا کرد و ساکت شد، چندثانیه طول کشید تو بگو یک پلک... از بیخ حفره تو بگو یک حجم شعله سرخ و فرز بیرون آمد... هُفّه کشید و نفسش بوی گوشت مانده و ادرار اسب ریخت به کامم... شعله که دست و پام و دم ودندان نداشت ... از کجای دهسالگیام ترسید که گریخت و در دشت انگار بخار شد... تنم میلرزید، تمام راه را تا باغ دویدم، توی گلویم خشت میپختند، آب کرتها را پر کرده بود... آب به صورتم زدم و گریه کردم، از آن گریهها که اشک داغ دارد و نمک زیاد...
.
نقلش بیخ حلقم داشت ورم میکرد و پهلوبهپهلو شدنهای شبانه را طولانیتر ...به بابا قنبر گفتم، همانطور که قند را تا کمرتا توی چای فرومیکرد خندید و گفت: یوز دیدی بابا!! خدارحمی بوده توله نداشته، به هشکه نگو باور نمیکنن..
.
از آن به بعد دیگر هیچ وقت پدرم نگذاشت تنهایی بروم باغ... یوز رفته بود و تنهایی من را هم به نیش گرفته و در برهوت بخار شده بود.
#شبنویسی
#پریشانی
https://t.me/hamedaskary
Telegram
يك حامد عسكری معمولی
پراكنده های روزانه يك عدد حامد عسكری
دوستان در حوزه کرونا، کتابچهای رو رفیق نازنینم دکتر سیدحمیدرضا قادری نوشته ، رایگان گذاشتم اینجا برای دانلود.
https://drhamidqaderi.ir/
فقط لطفا برای اینکه بتونه ببینه آمار دانلود رو، اصل کتاب رو برای کسی نفرستید.
فقط لینک رو بفرستید.
خوشحال میشم نظراتتون رو بگید.
امیدوارم به کارتون بیاد
.https://t.me/hamedaskary
https://drhamidqaderi.ir/
فقط لطفا برای اینکه بتونه ببینه آمار دانلود رو، اصل کتاب رو برای کسی نفرستید.
فقط لینک رو بفرستید.
خوشحال میشم نظراتتون رو بگید.
امیدوارم به کارتون بیاد
.https://t.me/hamedaskary
Telegram
يك حامد عسكری معمولی
پراكنده های روزانه يك عدد حامد عسكری
Forwarded from ماه خدا
🔔 همت عالی ۱۲۳
سلام
عید شما مبارک
ان شاء الله شاد و سلامت باشید
در یکی از روستاهای بخش ماسال استان گیلان
دو خانواده محترم سادات هستند
که بعد از سیل اخیر
به دلیل شرایط نامساعد اقتصادی
هنوز موفق نشدند به طور کامل منزلشونو بازسازی کنند.
دوستان و سروران بنده
اونجا تشریف بردند
و از نزدیک شاهد بودند که مراحل بازسازی تا کجا پیش رفته.
تا اینجای کار
دو منزل
سقف زده شده و اتاقها گچکاری شده.
خرید های مرحله نازک کاری مونده
مثل لوازم برق و سرویس بهداشتی و پنجره ها.
دستشون خالیه
و سیل به اندازه کافی اذیتشون کرده.
دوست داریم دست به دست هم بدیم و
هدیه کوچیکی برای زودتر ساخته شدن این آلونک جدید بهشون تقدیم کنیم.
به ازای ذره ذره کمک ها
خدا برامون صد جای دیگه جبران میکنه.
یاعلی بگیم و
به هر میزانی که تونستیم
مدد برسونیم.
🚩🚩 نکته مهم اینکه خواهش میکنم عزیزان نیت صدقه نفرماييد. چون خانواده ها سادات هستند.
🎂 در روز ولادت با سعادت امام حسن عسکری علیه السلام
دست به دامان حضرتشون میشیم
و دست به دست هم
اسم خودمونو در صف انفاق کنندگان
ثبت می کنیم.
✉️ پيام را
براى دوستانتان
فوروارد كنيد
و حتى با كمترين مبالغ
مشاركت نماىيد.
🕘 مهلت مشارکت
ساعت ۲۴ روز جمعه
۷ آذر ماه ۹۹ خواهد بود.
✅ روش پرداخت ؛
💳 شماره كارت ۵۰۵۴۱۶۱۰۰۵۹۵۴۹۵۷
بانك گردشگرى - به نام محمد لطفى
✌️ بسم الله....
#موج_مهربانى
#همه_ماه_ها_ماه_خداست
#ما_فقط_و_فقط_وسيله_ايم
#یا_ابالمهدی
@mahekhodaa 🌙
سلام
عید شما مبارک
ان شاء الله شاد و سلامت باشید
در یکی از روستاهای بخش ماسال استان گیلان
دو خانواده محترم سادات هستند
که بعد از سیل اخیر
به دلیل شرایط نامساعد اقتصادی
هنوز موفق نشدند به طور کامل منزلشونو بازسازی کنند.
دوستان و سروران بنده
اونجا تشریف بردند
و از نزدیک شاهد بودند که مراحل بازسازی تا کجا پیش رفته.
تا اینجای کار
دو منزل
سقف زده شده و اتاقها گچکاری شده.
خرید های مرحله نازک کاری مونده
مثل لوازم برق و سرویس بهداشتی و پنجره ها.
دستشون خالیه
و سیل به اندازه کافی اذیتشون کرده.
دوست داریم دست به دست هم بدیم و
هدیه کوچیکی برای زودتر ساخته شدن این آلونک جدید بهشون تقدیم کنیم.
به ازای ذره ذره کمک ها
خدا برامون صد جای دیگه جبران میکنه.
یاعلی بگیم و
به هر میزانی که تونستیم
مدد برسونیم.
🚩🚩 نکته مهم اینکه خواهش میکنم عزیزان نیت صدقه نفرماييد. چون خانواده ها سادات هستند.
🎂 در روز ولادت با سعادت امام حسن عسکری علیه السلام
دست به دامان حضرتشون میشیم
و دست به دست هم
اسم خودمونو در صف انفاق کنندگان
ثبت می کنیم.
✉️ پيام را
براى دوستانتان
فوروارد كنيد
و حتى با كمترين مبالغ
مشاركت نماىيد.
🕘 مهلت مشارکت
ساعت ۲۴ روز جمعه
۷ آذر ماه ۹۹ خواهد بود.
✅ روش پرداخت ؛
💳 شماره كارت ۵۰۵۴۱۶۱۰۰۵۹۵۴۹۵۷
بانك گردشگرى - به نام محمد لطفى
✌️ بسم الله....
#موج_مهربانى
#همه_ماه_ها_ماه_خداست
#ما_فقط_و_فقط_وسيله_ايم
#یا_ابالمهدی
@mahekhodaa 🌙
امشب ميرزانيكان برای شما قصه رو از روی نقاشیهای کتابش خونده. اون نظر بدین رو هم نمی دونم از کجا در آورد یهو .😄
Forwarded from درکوچباد
دوستان نویسنده و شاعر و ناشر سلام
دستمون رو بگیرید تا با هم بتونیم به بچههایی که دسترسی به کتاب شعر و داستان و حتی کتاب درسی ندارند کتاب هدیه بدیم.
برای هماهنگی و ارسال کتابهای اهداییتون میتونید در اینیستاگرام بیاید به صفحه @madreseh.jahadi
یا در تلگرام @hamedartna
یا اصلا تماس بگیرید باهام. 09126079446
مخلص شما
#حامد_محقق
@DarKucheBad
دستمون رو بگیرید تا با هم بتونیم به بچههایی که دسترسی به کتاب شعر و داستان و حتی کتاب درسی ندارند کتاب هدیه بدیم.
برای هماهنگی و ارسال کتابهای اهداییتون میتونید در اینیستاگرام بیاید به صفحه @madreseh.jahadi
یا در تلگرام @hamedartna
یا اصلا تماس بگیرید باهام. 09126079446
مخلص شما
#حامد_محقق
@DarKucheBad
Forwarded from وبدا؛ رسانه سلامت وزارت بهداشت
📷 گزارش تصویری//
🟠 خش خش پاییز خس خس کرونا؛ عاشقانهای در پاییز
🔺پاییز بود و سوز برف میآمد و کم کم قطرههای باران جای خود را به دانههای سپید برف میداد . در چشم بهم زدنی شهر جامهی سپید بر تن کرد. اما این پاییز جنسش با همه پاییزهایی که دیده بودیم فرق میکرد. برگریزانش زیباییهای دیگری را به رخ ما میکشد. مهربانی، اتحاد و باهم بودن برای شکست یک ویروس منحوس.
🔺ماموریتها و کدهای اعلامی هم، میخواستند مثل همیشه عیار مهربانی و شجاعت سپیدجامگان دریا دل اورژانس را بسنجند. غافل از اینکه آنها بارها و بارها از آزمونهای سخت سربلند بیرون آمدهاند و این بار خط شکن در جهاد با کرونا هستند و عاشقانههایی بیبدیل در پاییز خلق میکنند.
📸 عکاس: محمد نسیمی
🔻برای دیدن تصاویر بیشتر لینک زیر را لمس کنید
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
http://behdasht.gov.ir/X6t
.
پویش #ره_سلامت
#من_ماسک_میزنم 😷
#هرخانه_یک_پایگاه_سلامت
🌐 www.behdasht.gov.ir
🆔 @webda
🟠 خش خش پاییز خس خس کرونا؛ عاشقانهای در پاییز
🔺پاییز بود و سوز برف میآمد و کم کم قطرههای باران جای خود را به دانههای سپید برف میداد . در چشم بهم زدنی شهر جامهی سپید بر تن کرد. اما این پاییز جنسش با همه پاییزهایی که دیده بودیم فرق میکرد. برگریزانش زیباییهای دیگری را به رخ ما میکشد. مهربانی، اتحاد و باهم بودن برای شکست یک ویروس منحوس.
🔺ماموریتها و کدهای اعلامی هم، میخواستند مثل همیشه عیار مهربانی و شجاعت سپیدجامگان دریا دل اورژانس را بسنجند. غافل از اینکه آنها بارها و بارها از آزمونهای سخت سربلند بیرون آمدهاند و این بار خط شکن در جهاد با کرونا هستند و عاشقانههایی بیبدیل در پاییز خلق میکنند.
📸 عکاس: محمد نسیمی
🔻برای دیدن تصاویر بیشتر لینک زیر را لمس کنید
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
http://behdasht.gov.ir/X6t
.
پویش #ره_سلامت
#من_ماسک_میزنم 😷
#هرخانه_یک_پایگاه_سلامت
🌐 www.behdasht.gov.ir
🆔 @webda
❤1👍1🥰1
Forwarded from Matin Bazarjani
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from ماه خدا
🔔 همت عالی ۱۲۴
سلام
ان شاء الله شاد و سلامت باشید
چندین طرح توی نوبت اطلاع رسانی
و جمع آوری هدایای شما بودند.
اما با مطرح شدن این مورد،
اولویت ها تغییر کرد.
یه خانواده آبرومند
ساکن شهرری
پدر کارگر
دارای یک فرزند مبتلا به اوتیسم
که هر چی درآمد داشتن،
تا حالا خرج بچه میشده.
مادر خانواده مبتلا به سرطان شده
و هزینه های گزاف و چند برابر بهشون تحمیل شده.
چند ماه اجاره شون معوق شده
و حالا تهدید شدن به تخلیه منزل.
خدا رو قسم میدیم به آبروی حضرت زهرا
که هیچ کس کاسه چه کنم دست نگیره.
۴ میلیون تومان اجاره معوق دارن.
موفق شدیم به لطف خدا
که چند روز از صاحب خونه زمان بگيريم.
ایشالا که روسیاه این خانواده نشیم.
یاعلی بگیم و
به هر میزانی که تونستیم
مدد برسونیم.
به ازای ذره ذره کمک ها
خدا برامون صد جای دیگه جبران میکنه.
🏴 در ایام شهادت ام النجباء
حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
دست به دامان حضرتشون میشیم
و دست به دست هم
اسم خودمونو در صف انفاق کنندگان
ثبت می کنیم.
✉️ پيام را
براى دوستانتان
فوروارد كنيد
و حتى با كمترين مبالغ
مشاركت نماىيد.
🕘 مهلت مشارکت
ساعت ۲۴ روز سه شنبه
۹ دی ماه ۹۹ خواهد بود.
✅ روش پرداخت ؛
💳 شماره كارت ۵۰۵۴۱۶۱۰۰۵۹۵۴۹۵۷
بانك گردشگرى - به نام محمد لطفى
✌️ بسم الله....
#موج_مهربانى
#همه_ماه_ها_ماه_خداست
#ما_فقط_و_فقط_وسيله_ايم
#یا_فاطمة_الزهراء
@mahekhodaa 🌙
سلام
ان شاء الله شاد و سلامت باشید
چندین طرح توی نوبت اطلاع رسانی
و جمع آوری هدایای شما بودند.
اما با مطرح شدن این مورد،
اولویت ها تغییر کرد.
یه خانواده آبرومند
ساکن شهرری
پدر کارگر
دارای یک فرزند مبتلا به اوتیسم
که هر چی درآمد داشتن،
تا حالا خرج بچه میشده.
مادر خانواده مبتلا به سرطان شده
و هزینه های گزاف و چند برابر بهشون تحمیل شده.
چند ماه اجاره شون معوق شده
و حالا تهدید شدن به تخلیه منزل.
خدا رو قسم میدیم به آبروی حضرت زهرا
که هیچ کس کاسه چه کنم دست نگیره.
۴ میلیون تومان اجاره معوق دارن.
موفق شدیم به لطف خدا
که چند روز از صاحب خونه زمان بگيريم.
ایشالا که روسیاه این خانواده نشیم.
یاعلی بگیم و
به هر میزانی که تونستیم
مدد برسونیم.
به ازای ذره ذره کمک ها
خدا برامون صد جای دیگه جبران میکنه.
🏴 در ایام شهادت ام النجباء
حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
دست به دامان حضرتشون میشیم
و دست به دست هم
اسم خودمونو در صف انفاق کنندگان
ثبت می کنیم.
✉️ پيام را
براى دوستانتان
فوروارد كنيد
و حتى با كمترين مبالغ
مشاركت نماىيد.
🕘 مهلت مشارکت
ساعت ۲۴ روز سه شنبه
۹ دی ماه ۹۹ خواهد بود.
✅ روش پرداخت ؛
💳 شماره كارت ۵۰۵۴۱۶۱۰۰۵۹۵۴۹۵۷
بانك گردشگرى - به نام محمد لطفى
✌️ بسم الله....
#موج_مهربانى
#همه_ماه_ها_ماه_خداست
#ما_فقط_و_فقط_وسيله_ايم
#یا_فاطمة_الزهراء
@mahekhodaa 🌙
👍1