👆🏾👆🏾👆🏾👆🏾
سلام گوشی من یا مادرش رو که تو شارژ ببینه یا بیکار، ور میداره، میره توی قسمت ضبط صوت و برا خودش قصههایی رو شنیده یا خوندن براش رو باز روایت میکنه، اینم قصه یه بچه گربه س که رفته پی کشف جهان ... امشب اتفاقی شنیدمش گفتم شب عیدی هنوز عادت نکردین به زود خوابیدن با قصه #میرزانیکان خوابتون ببره ..
عیدتون مبارک دلتون شاد
سلام گوشی من یا مادرش رو که تو شارژ ببینه یا بیکار، ور میداره، میره توی قسمت ضبط صوت و برا خودش قصههایی رو شنیده یا خوندن براش رو باز روایت میکنه، اینم قصه یه بچه گربه س که رفته پی کشف جهان ... امشب اتفاقی شنیدمش گفتم شب عیدی هنوز عادت نکردین به زود خوابیدن با قصه #میرزانیکان خوابتون ببره ..
عیدتون مبارک دلتون شاد
👍2👎1
Forwarded from الفِ کتاب
راهنمای کتاب/ چرا باید «خال سیاه عربی» را خواند؟
محمدرضا زائری
«خال سیاه عربی»
نویسنده: حامد عسکری
ناشر: امیرکبیر، چاپ اول 1399
234 صفحه، 35000 تومان
#سفرنامه #نشرامیرکبیر
حامد عسكری شاعر و نویسنده جوانی است كه به روزنامهنگاری اشتغال دارد و در سالهای اخیر کتابها و نوشتهها و شعرهایش به شهرت رسیده است. او گرچه بیشتر بهعنوان شاعر شناخته شده اما برخی از آثار منثور او مانند «پریدخت» توان قلمی او در داستانسرایی را نشان میدهد و شاید به همین دلیل این اثر عاشقانه با استقبال بسیار گستردهای روبرو شد و در فرصت كوتاهی چندین بار به چاپ رسید و جالب آنکه یكی از قطعات این كتاب در فضای مجازی بهعنوان یك متن مستند تاریخی كه در كتابخانه وزیری یزد نگهداری میشود دست به دست گردید.
حامد عسكری اخیراً از سفرنامه حج خود با عنوان «خال سیاه عربی» رونمایی كرد. كتابی خواندنی و شیرین كه آغازی خاص و فراموشنشدنی دارد. نویسنده با تدبیری درست، بهجای آنكه از فرودگاه مبدأ یا لحظههای ورود به سرزمین حجاز شروع كند، دست خواننده را میگیرد و به گذشتههای دور خود میبرد تا جای پای نخستین ذهنیتها و تصورات كودكی از خدا و سفر حج را نشان دهد و او را برای سفر آماده كند.
او در ابتدای كتاب میگوید:«خدای کودکیهای من تا قبل از آنکه مدرسهای شوم، خدایی بود كه مادرم به من شناسانده بود» و در صفحات بعد به نرمی شرح میدهد كه چگونه معلمهای دینی مدارس و نظام رسمی آموزش و پرورش آن خدای مهربان و نزدیك را به خدایی دور از دسترس و ناآشنا تبدیل کردهاند.
تعبیر خودش درباره آن خدای بعدی چنین است:«خدای معلمهای دینی مدرسه مثل خودشان بود؛ خدایی با عینكی كائوچویی كه یك سری مقررات دقیق و منظم وضع كرده بود؛ سختتر از مقررات مدرسه و هر كس دست از پا خطا میکرد، حسابش با آتش جهنم بود و سُرب داغ و میل گداخته به چشم، یك خدای اخمو و بیاعصاب كه انگار همیشه از دنداندرد رنج میبرد و همین روی رفتارهایش تأثیر منفی گذاشته بود! از این خدا خیلی میترسیدم.»
این سفرنامه به دلیل قلم خاص عسكری از نازکخیالیهایی شیرین و دلپذیر آكنده است و خواننده را کاملاً با احساسات و عواطف شخصی نویسنده درگیر میکند و با برداشتها و تخیلات او همراه میسازد. در بخشی از كتاب میخوانیم: «اتاق جمعوجوری پیداکردهام كه دنج است. مگر یك كاتب چه میخواهد برای نوشتن جز فراغتی و كتابی و سایه چمنی؟ سرانگشتهایم گزگز میکنند. کلمهها میگویند:«اول من! اول من!» مثل كدخدای قبیلهای كه میخواهد جلوی مهمانش خرما ببرد، شیرینهایش، عسل دارهایش، برّاقهایش را سوا میکنم برای چیدن كنار هم.»
بعد اضافه میکند: «شهر رسول نازنین خداست و من با فونت نازنین دارم مینویسم. اندازه قلم را هم از سرخوشی میگذارم روی چهارده. فاصله بین سطرها را هم كم میکنم تا درخت كمتری قطع شود.»
او كه سالها پیش در تجربه تلخ و سهمناك زلزلهی بم بسیاری از نزدیكانش را از دست داده بود برای ادامه تحصیلات خود به تهران آمد و ارتباط نزدیك و مستمری با مراكز و نهادهای فرهنگی پیدا كرد اما همچنان گرد و غبار تکانههای زلزلهی شهر مادری در نوشتههای او پیداست و تعلقخاطرش به زادگاه و زیستبوم كهن از آثارش به مشام میرسد. حامد عسكری ریشه دارد و یادكرد مكرر از بم، بر این ریشه تأكید میکند. او با هوشمندی و ظرافت، خاطرات پراكنده كودكی و نوجوانیاش را با ذكر اطلاعات دقیق از زندگی مردم كرمان و شهر بم در جایجای كتاب نشانده و هویت مستقل خود را در نثر و زبان ادبیاش حفظ كرده است.
خانواده در این سفرنامه حضوری بسیار پررنگ دارد. شاید بیراه نباشد اگر این سفرنامه حج را كتاب مادر بنامیم و مگر میشود بی حال و هوای مادر به مدینه رفت؟ شمیم آسمانی محبت مادرها و مادربزرگها و اساساً تعلق عاطفی و رابطهی گرم و صمیمانه با خانواده مثل گل سپید یاس كه لای صفحات كتاب بگذارند عطر خوش خود را به خواننده میرساند و مسیر زیارت را با سنگفرش احساس و مهر همراه میسازد.
حامد عسكری سفرنامه خواندنی حج خود را به «گلهای ریز چادر نماز» همسرش تقدیم كرده كه «این سفر و سفرنامه» را از بركت دعای او میداند.
https://www.alef.ir/news/3990307169.html
محمدرضا زائری
«خال سیاه عربی»
نویسنده: حامد عسکری
ناشر: امیرکبیر، چاپ اول 1399
234 صفحه، 35000 تومان
#سفرنامه #نشرامیرکبیر
حامد عسكری شاعر و نویسنده جوانی است كه به روزنامهنگاری اشتغال دارد و در سالهای اخیر کتابها و نوشتهها و شعرهایش به شهرت رسیده است. او گرچه بیشتر بهعنوان شاعر شناخته شده اما برخی از آثار منثور او مانند «پریدخت» توان قلمی او در داستانسرایی را نشان میدهد و شاید به همین دلیل این اثر عاشقانه با استقبال بسیار گستردهای روبرو شد و در فرصت كوتاهی چندین بار به چاپ رسید و جالب آنکه یكی از قطعات این كتاب در فضای مجازی بهعنوان یك متن مستند تاریخی كه در كتابخانه وزیری یزد نگهداری میشود دست به دست گردید.
حامد عسكری اخیراً از سفرنامه حج خود با عنوان «خال سیاه عربی» رونمایی كرد. كتابی خواندنی و شیرین كه آغازی خاص و فراموشنشدنی دارد. نویسنده با تدبیری درست، بهجای آنكه از فرودگاه مبدأ یا لحظههای ورود به سرزمین حجاز شروع كند، دست خواننده را میگیرد و به گذشتههای دور خود میبرد تا جای پای نخستین ذهنیتها و تصورات كودكی از خدا و سفر حج را نشان دهد و او را برای سفر آماده كند.
او در ابتدای كتاب میگوید:«خدای کودکیهای من تا قبل از آنکه مدرسهای شوم، خدایی بود كه مادرم به من شناسانده بود» و در صفحات بعد به نرمی شرح میدهد كه چگونه معلمهای دینی مدارس و نظام رسمی آموزش و پرورش آن خدای مهربان و نزدیك را به خدایی دور از دسترس و ناآشنا تبدیل کردهاند.
تعبیر خودش درباره آن خدای بعدی چنین است:«خدای معلمهای دینی مدرسه مثل خودشان بود؛ خدایی با عینكی كائوچویی كه یك سری مقررات دقیق و منظم وضع كرده بود؛ سختتر از مقررات مدرسه و هر كس دست از پا خطا میکرد، حسابش با آتش جهنم بود و سُرب داغ و میل گداخته به چشم، یك خدای اخمو و بیاعصاب كه انگار همیشه از دنداندرد رنج میبرد و همین روی رفتارهایش تأثیر منفی گذاشته بود! از این خدا خیلی میترسیدم.»
این سفرنامه به دلیل قلم خاص عسكری از نازکخیالیهایی شیرین و دلپذیر آكنده است و خواننده را کاملاً با احساسات و عواطف شخصی نویسنده درگیر میکند و با برداشتها و تخیلات او همراه میسازد. در بخشی از كتاب میخوانیم: «اتاق جمعوجوری پیداکردهام كه دنج است. مگر یك كاتب چه میخواهد برای نوشتن جز فراغتی و كتابی و سایه چمنی؟ سرانگشتهایم گزگز میکنند. کلمهها میگویند:«اول من! اول من!» مثل كدخدای قبیلهای كه میخواهد جلوی مهمانش خرما ببرد، شیرینهایش، عسل دارهایش، برّاقهایش را سوا میکنم برای چیدن كنار هم.»
بعد اضافه میکند: «شهر رسول نازنین خداست و من با فونت نازنین دارم مینویسم. اندازه قلم را هم از سرخوشی میگذارم روی چهارده. فاصله بین سطرها را هم كم میکنم تا درخت كمتری قطع شود.»
او كه سالها پیش در تجربه تلخ و سهمناك زلزلهی بم بسیاری از نزدیكانش را از دست داده بود برای ادامه تحصیلات خود به تهران آمد و ارتباط نزدیك و مستمری با مراكز و نهادهای فرهنگی پیدا كرد اما همچنان گرد و غبار تکانههای زلزلهی شهر مادری در نوشتههای او پیداست و تعلقخاطرش به زادگاه و زیستبوم كهن از آثارش به مشام میرسد. حامد عسكری ریشه دارد و یادكرد مكرر از بم، بر این ریشه تأكید میکند. او با هوشمندی و ظرافت، خاطرات پراكنده كودكی و نوجوانیاش را با ذكر اطلاعات دقیق از زندگی مردم كرمان و شهر بم در جایجای كتاب نشانده و هویت مستقل خود را در نثر و زبان ادبیاش حفظ كرده است.
خانواده در این سفرنامه حضوری بسیار پررنگ دارد. شاید بیراه نباشد اگر این سفرنامه حج را كتاب مادر بنامیم و مگر میشود بی حال و هوای مادر به مدینه رفت؟ شمیم آسمانی محبت مادرها و مادربزرگها و اساساً تعلق عاطفی و رابطهی گرم و صمیمانه با خانواده مثل گل سپید یاس كه لای صفحات كتاب بگذارند عطر خوش خود را به خواننده میرساند و مسیر زیارت را با سنگفرش احساس و مهر همراه میسازد.
حامد عسكری سفرنامه خواندنی حج خود را به «گلهای ریز چادر نماز» همسرش تقدیم كرده كه «این سفر و سفرنامه» را از بركت دعای او میداند.
https://www.alef.ir/news/3990307169.html
جامعه خبری تحلیلی الف
«خال سیاه عربی»؛ حامد عسکری؛ نشر امیرکبیر چرا باید «خال سیاه عربی» را خواند؟
«خال سیاه عربی»
👍1
Forwarded from انتشارات امیرکبیر
♦️نمیخواستم عباسِ آژانس شیشهای بمیرد♦️
◀️ شبیه شدن «خال سیاه عربی» به نجوای درونی را ایراد نمیدانم، ولی اجازه میدهم بهعنوان مخاطب این را ایراد بدانید. چون این گزاره برای همه کتابها میتواند اتفاق بیفتد. من هم دوست نداشتم عباس در انتهای «آژانس شیشهای» بمیرد.
◀️ من در این سفر ملغمهای از همه آنچیزی بودم که تا حالا از خودم ساختم. نه سجاده آب کشیدم که وقتی به آنجا میرسم، عرفان مطلق باشم. حتی یادم میآید در مدینه قلیان کشیدم. نه یک توریست بودم که بخواهم آنجا فقط بروم و بهصرف مواجهه ظاهری کعبه را ببینم که بنای تاریخی ساختهشده بهدست حضرت آدم یا ابراهیم است یا اینکه احد را ببینم بهعنوان موقعیت یک جنگ مهم تاریخی.
+
◀️ شبیه شدن «خال سیاه عربی» به نجوای درونی را ایراد نمیدانم، ولی اجازه میدهم بهعنوان مخاطب این را ایراد بدانید. چون این گزاره برای همه کتابها میتواند اتفاق بیفتد. من هم دوست نداشتم عباس در انتهای «آژانس شیشهای» بمیرد.
◀️ من در این سفر ملغمهای از همه آنچیزی بودم که تا حالا از خودم ساختم. نه سجاده آب کشیدم که وقتی به آنجا میرسم، عرفان مطلق باشم. حتی یادم میآید در مدینه قلیان کشیدم. نه یک توریست بودم که بخواهم آنجا فقط بروم و بهصرف مواجهه ظاهری کعبه را ببینم که بنای تاریخی ساختهشده بهدست حضرت آدم یا ابراهیم است یا اینکه احد را ببینم بهعنوان موقعیت یک جنگ مهم تاریخی.
+
.
چندبار یازدهونیم شب بیست و نهم برج موتورت را زدی روی جک وسط سیگاری گیراندهای و چمباتمه زدهای بغل عابر بانک و زل زدهای به ساعت که دوازده بشود که گوشیات درینگ کند پیامک واریز یارانه بیاید که ذوقی نرم بدود به جانت... .
چند بار کله کشیدهای توی شاسی بلند مدیر شرکت و لطف کرده شیشهبرقی را داده پایین و باد تند و معطر آمیخته به مالبروی فیلترپلاس و ساواج اورجینال ریخته توی مشامت و تخت پیشانیات یخ کرده و اول حرفت یادت رفته و با التماس گفتی حقوق و جواب شنیدی همین روزا...
.
چندبار زیر نور و گرمای فلرهای نفتی موتور نداشتهات پول بنزین نداشتی و خداخدا کردی تا خانه برسی و هیچکس توی آن شبهای چسبناک و خیس شرجی دو رشته اشکت را ندید که باد سرش داد توی موهای شقیقهات و گم شد...
.
چندبار دست چپت زیر سر زنت خواب رفته و خوابش که سنگین شدت نفس هایش که ریتم گرفته، آرام بینی بالا کشیدی و گلهای ریز بالش گلبرگهایش با اشک تو پر رنگ تر شده. .
چندبار رفتهای لب شط چشمدرچشم گاومیشها کامحبس سیگار کشیدهای و از ذهنت گذشته: خوشبحالتان گاوید نمیفهمید نداری یعنی چی؟
.
به یکی دوساعت قبل از فاجعه فکر میکنم، به آخرین تلاشهایت برای وصلهپینه کردن زندگیات، به اینکه تو حتما یا خیلی اهل ادبیات بودهای یا خیلی نبوغ داشتی که اینقدر نشانهشناسانه و اساطیری به زنده بودن و (نه زندگی)ات خاتمه بدهی. کارگرشرکت نفت کنار لوله نفت خودش را آویزان کند یعنی شاهکار ...عین اینکه کارمند انتقال خون روی تخت خونگیری جفت رگش را بزند و خلاص... به آن لحظهای که آخرین قطرههای شارژت را خرج تماس با دفتر مدیرعامل کردهای وگفتی: نمیکشم ندارم...
.
کلاهت را بگذار بالاتر آقای مدیر آقای مسئول آقای مدیرعامل...عمران الان توی کاوری سیاه توی سردخانهای دراز کشیده... خط کبودی زیر گلویش است...خودت «مرد»ی، مرد که چه عرض کنم خانهپرش «نر»ی . «مرد»ها عین خودکارند، یکهو خالی میکنند، یکهو نمینویسند... عین عمران که یکهو نکشید ... یکهو خالی کرد و ننوشت...
.
اما من ... خاک بر سر من عمران...خاک بر سر من که هوا برم میدارد نوشتن بلدم...و حالا که باید نوشتنم را خرج تو کنم، کلمههایم از تفالهچایی بدردناخورترند...
.
اما تو .. تو مخاطب من ... توی این صفحه قرار بود من بدبخت فلکزده حالت را خوب کنم... نوری به دلت بپاشم ... آرامت کنم... نشد... میخواستم به خدا نشد...
.
از ویرجینیاولف خبرنگاری پرسید راست است رمانهای شما آینه زیست و زندگی شما هستند و پاسخ شنید: نه از این کثافت همین یکنسخه بساست...
#غم
https://t.me/hamedaskary
چندبار یازدهونیم شب بیست و نهم برج موتورت را زدی روی جک وسط سیگاری گیراندهای و چمباتمه زدهای بغل عابر بانک و زل زدهای به ساعت که دوازده بشود که گوشیات درینگ کند پیامک واریز یارانه بیاید که ذوقی نرم بدود به جانت... .
چند بار کله کشیدهای توی شاسی بلند مدیر شرکت و لطف کرده شیشهبرقی را داده پایین و باد تند و معطر آمیخته به مالبروی فیلترپلاس و ساواج اورجینال ریخته توی مشامت و تخت پیشانیات یخ کرده و اول حرفت یادت رفته و با التماس گفتی حقوق و جواب شنیدی همین روزا...
.
چندبار زیر نور و گرمای فلرهای نفتی موتور نداشتهات پول بنزین نداشتی و خداخدا کردی تا خانه برسی و هیچکس توی آن شبهای چسبناک و خیس شرجی دو رشته اشکت را ندید که باد سرش داد توی موهای شقیقهات و گم شد...
.
چندبار دست چپت زیر سر زنت خواب رفته و خوابش که سنگین شدت نفس هایش که ریتم گرفته، آرام بینی بالا کشیدی و گلهای ریز بالش گلبرگهایش با اشک تو پر رنگ تر شده. .
چندبار رفتهای لب شط چشمدرچشم گاومیشها کامحبس سیگار کشیدهای و از ذهنت گذشته: خوشبحالتان گاوید نمیفهمید نداری یعنی چی؟
.
به یکی دوساعت قبل از فاجعه فکر میکنم، به آخرین تلاشهایت برای وصلهپینه کردن زندگیات، به اینکه تو حتما یا خیلی اهل ادبیات بودهای یا خیلی نبوغ داشتی که اینقدر نشانهشناسانه و اساطیری به زنده بودن و (نه زندگی)ات خاتمه بدهی. کارگرشرکت نفت کنار لوله نفت خودش را آویزان کند یعنی شاهکار ...عین اینکه کارمند انتقال خون روی تخت خونگیری جفت رگش را بزند و خلاص... به آن لحظهای که آخرین قطرههای شارژت را خرج تماس با دفتر مدیرعامل کردهای وگفتی: نمیکشم ندارم...
.
کلاهت را بگذار بالاتر آقای مدیر آقای مسئول آقای مدیرعامل...عمران الان توی کاوری سیاه توی سردخانهای دراز کشیده... خط کبودی زیر گلویش است...خودت «مرد»ی، مرد که چه عرض کنم خانهپرش «نر»ی . «مرد»ها عین خودکارند، یکهو خالی میکنند، یکهو نمینویسند... عین عمران که یکهو نکشید ... یکهو خالی کرد و ننوشت...
.
اما من ... خاک بر سر من عمران...خاک بر سر من که هوا برم میدارد نوشتن بلدم...و حالا که باید نوشتنم را خرج تو کنم، کلمههایم از تفالهچایی بدردناخورترند...
.
اما تو .. تو مخاطب من ... توی این صفحه قرار بود من بدبخت فلکزده حالت را خوب کنم... نوری به دلت بپاشم ... آرامت کنم... نشد... میخواستم به خدا نشد...
.
از ویرجینیاولف خبرنگاری پرسید راست است رمانهای شما آینه زیست و زندگی شما هستند و پاسخ شنید: نه از این کثافت همین یکنسخه بساست...
#غم
https://t.me/hamedaskary
Telegram
يك حامد عسكری معمولی
پراكنده های روزانه يك عدد حامد عسكری
Forwarded from کانال خبری معراج شهدا
🚨#خبر_فوری
📸تصویر به دست آمده از پرونده پرسنلی شهید #نسیم_افغانی
💐تلاش ها برای پیدا کردن خانواده محترم این شهید والامقام همچنان ادامه دارد.
هرگونه اطلاعاتی در مورد شهید ، همرزمان و خانواده محترم شهید دارید از طریق شماره تماس ۰۲۱۵۵۶۱۲۹۹۰ و همچنین کانال خبری معراج شهدا ( @tafahoseshohada ) به دست ما برسانید.
🌹اینجامعراج شهداست👇
@tafahoseshohada
📸تصویر به دست آمده از پرونده پرسنلی شهید #نسیم_افغانی
💐تلاش ها برای پیدا کردن خانواده محترم این شهید والامقام همچنان ادامه دارد.
هرگونه اطلاعاتی در مورد شهید ، همرزمان و خانواده محترم شهید دارید از طریق شماره تماس ۰۲۱۵۵۶۱۲۹۹۰ و همچنین کانال خبری معراج شهدا ( @tafahoseshohada ) به دست ما برسانید.
🌹اینجامعراج شهداست👇
@tafahoseshohada
*برسد به دست آقای طبری*
جناب آقای حاج اکبر طبری
سلام.
توی اردوگاه موصل ۲ که بودیم اسرا همیشه از بی لباسی در رنج بودند. لباس هایشان آنقدر وصله خورده بود که دیگر جای وصله جدید نداشت. سالی یکبار لباس زیر می دادند. مثلا در آنجا یک زیرپوش نو حکم یک واحد از برج مجلل روما را برای ما داشت و پیراهن و کفش کتانی ارزشی به اندازه کل املاک لواسان!
خیلی وقت ها زیرپوشمان را می شستیم می انداختیم روی بند، زیر پوش ها در اثر باد از روی بند می افتادند و با هم قاطی می شدند و چون دوهزار نفر بودیم، نمی دانستیم کدامیک از آن زیر پوش ها یا پیراهن ها مال ماست. غصه ای می افتاد روی دلمان. یا باید تا سال بعد انتظار می کشیدیم که لباس نو بدهند یا هم که باید یک زیر پوش که معلوم نبود مال کیست را بر می داشتیم و می پوشیدیم، اما چیزی بنام شرم و حق الناس جلو مان را می گرفت و به مال مردم دست نمی زدیم.
این زیر پوش ها و لباس های گم شده تعدادشان هر روز زیاد می شد، مسول نظافت اردوگاه همه آنها را گوشه ای جمع می کرد تا اگر کسی مال خودش را می شناسد بردارد ولی آنهایی که نمی شناختند دست نمی زدند. شاید بپرسید خب چرا بر نمی داشتند در حالی که می دانستند بالاخره یکی از آن همه زیرپوش که روی هم جمع شده اند مال اوست. بله حق با شماست، می دانستند که یکی از زیرپوش ها مال آنهاست، مسئله این بود که می ترسیدند زیر پوشی که بر می دارند نو تر از زیرپوشی باشد که گم کرده اند، فلذا راه اول را انتخاب می کردن، یعنی برهنگی را تا سال بعد به جان می خریدند ولی دست به مال غیر نمی زدند.
آقای طبری، زخم تبری که به کمر اعتمادمان زدی التیام ناپذیر است مگر آنکه همدستانت را بی ملاحظه معرفی کنی، تا سیه روی شود هر که در او غش باشد.
عبدالله. اسیر ۸ سال اسارت اردوگاه موصل ۲.
جناب آقای حاج اکبر طبری
سلام.
توی اردوگاه موصل ۲ که بودیم اسرا همیشه از بی لباسی در رنج بودند. لباس هایشان آنقدر وصله خورده بود که دیگر جای وصله جدید نداشت. سالی یکبار لباس زیر می دادند. مثلا در آنجا یک زیرپوش نو حکم یک واحد از برج مجلل روما را برای ما داشت و پیراهن و کفش کتانی ارزشی به اندازه کل املاک لواسان!
خیلی وقت ها زیرپوشمان را می شستیم می انداختیم روی بند، زیر پوش ها در اثر باد از روی بند می افتادند و با هم قاطی می شدند و چون دوهزار نفر بودیم، نمی دانستیم کدامیک از آن زیر پوش ها یا پیراهن ها مال ماست. غصه ای می افتاد روی دلمان. یا باید تا سال بعد انتظار می کشیدیم که لباس نو بدهند یا هم که باید یک زیر پوش که معلوم نبود مال کیست را بر می داشتیم و می پوشیدیم، اما چیزی بنام شرم و حق الناس جلو مان را می گرفت و به مال مردم دست نمی زدیم.
این زیر پوش ها و لباس های گم شده تعدادشان هر روز زیاد می شد، مسول نظافت اردوگاه همه آنها را گوشه ای جمع می کرد تا اگر کسی مال خودش را می شناسد بردارد ولی آنهایی که نمی شناختند دست نمی زدند. شاید بپرسید خب چرا بر نمی داشتند در حالی که می دانستند بالاخره یکی از آن همه زیرپوش که روی هم جمع شده اند مال اوست. بله حق با شماست، می دانستند که یکی از زیرپوش ها مال آنهاست، مسئله این بود که می ترسیدند زیر پوشی که بر می دارند نو تر از زیرپوشی باشد که گم کرده اند، فلذا راه اول را انتخاب می کردن، یعنی برهنگی را تا سال بعد به جان می خریدند ولی دست به مال غیر نمی زدند.
آقای طبری، زخم تبری که به کمر اعتمادمان زدی التیام ناپذیر است مگر آنکه همدستانت را بی ملاحظه معرفی کنی، تا سیه روی شود هر که در او غش باشد.
عبدالله. اسیر ۸ سال اسارت اردوگاه موصل ۲.
از درد ترک خورده و از زخم کبودیم
کوهیم و تماشاگر رقصیدن رودیم
او می رود و هر قدمش لاله و نسرین
ما سنگتر از قبل همانیم که بودیم
ما شهرتمان بسته به این است بسوزیم
با داغ عزیزیم که خاکستر عودیم
تن رعشه گرفتیم که با غیر نشستهست
از غیرتمان بود ، نوشتند حسودیم
جوگندمی از داغ غمش تار به تاریم
در حسرت پیراهن او پودبهپودیم
پیگیر پریشانی ما دیربهدیر است
دلتنگ به یک خندهی او زودبهزودیم
بر سقف اگر رستن قندیل فراز است
ما نیز همانیم ، فرازیم و فرودیم
یک روز میآید و بماند که چه دیر است
روزی که بفهمد که چه گفتیم و که بودیم
بعد از تو اگر هم کسی آمد به سراغم
آمد ببرد آنچه ز تو تازه سرودیم
#حامد_عسکری
https://t.me/hamedaskary
کوهیم و تماشاگر رقصیدن رودیم
او می رود و هر قدمش لاله و نسرین
ما سنگتر از قبل همانیم که بودیم
ما شهرتمان بسته به این است بسوزیم
با داغ عزیزیم که خاکستر عودیم
تن رعشه گرفتیم که با غیر نشستهست
از غیرتمان بود ، نوشتند حسودیم
جوگندمی از داغ غمش تار به تاریم
در حسرت پیراهن او پودبهپودیم
پیگیر پریشانی ما دیربهدیر است
دلتنگ به یک خندهی او زودبهزودیم
بر سقف اگر رستن قندیل فراز است
ما نیز همانیم ، فرازیم و فرودیم
یک روز میآید و بماند که چه دیر است
روزی که بفهمد که چه گفتیم و که بودیم
بعد از تو اگر هم کسی آمد به سراغم
آمد ببرد آنچه ز تو تازه سرودیم
#حامد_عسکری
https://t.me/hamedaskary
Telegram
يك حامد عسكری معمولی
پراكنده های روزانه يك عدد حامد عسكری
❤6
Forwarded from انتشارات امیرکبیر
📌شش بر چهار به نفع مولفان ایرانی
◀️ کتابهای «خال سیاه عربی» اثر حامد عسکری، «صد سال تنهایی» اثر گابریل گارسیا مارکز و «قصههای خوب برای بچههای خوب» اثر مهدی آذریزدی، عنوان سه اثر پرفروش انتشارات امیرکبیر را در بهار کرونایی 99 خورشیدی به خود اختصاص دادند.
◀️ شازده کوچولو اثر آنتوان اگزوپری ترجمه محمد قاضی، اصول و فلسفه تعلیم و تربیت تالیف علی شریعتمداری، قلعه حیوانات اثر جروج اورول ترجمه امیر امیرشاهی، کودک من تالیف جواد فیض، خاطرات همفر ترجمه محسن مویدی، تغذیه کودک من تالیف جواد فیض و گزیده غزلیات شمس به کوشش دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی هم در رتبههای چهارم تا دهم قرار گرفتند.
متن کامل خبر
◀️ کتابهای «خال سیاه عربی» اثر حامد عسکری، «صد سال تنهایی» اثر گابریل گارسیا مارکز و «قصههای خوب برای بچههای خوب» اثر مهدی آذریزدی، عنوان سه اثر پرفروش انتشارات امیرکبیر را در بهار کرونایی 99 خورشیدی به خود اختصاص دادند.
◀️ شازده کوچولو اثر آنتوان اگزوپری ترجمه محمد قاضی، اصول و فلسفه تعلیم و تربیت تالیف علی شریعتمداری، قلعه حیوانات اثر جروج اورول ترجمه امیر امیرشاهی، کودک من تالیف جواد فیض، خاطرات همفر ترجمه محسن مویدی، تغذیه کودک من تالیف جواد فیض و گزیده غزلیات شمس به کوشش دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی هم در رتبههای چهارم تا دهم قرار گرفتند.
متن کامل خبر
توی کرمان بلند بگی ایرانمنش همزمان صد نفر سر میچرخونن و میگن : جانم
در باب کرمانی بودن
يك زماني هم ،دستيار جراحي ونرس سيركوله من هر دو كرماني از كار در امده بودند.خانم ايرانمنش و خانم ايرانمنش.حالا شما نميتوانيد از من ايراد بگيريد كه نبايد اسم افراد را بدون رضايت انها در محيط مجازي اورد،چونكه در كرمان همه يا ايرانمنش هستند يا مظفري و نشاني دادن به اين دو اسم هيچ چيز خصوصي محسوب نميشود.
ما را هم كه ميبينيد صادقي هستيم ،دوبار ميخواستند از شهر بيرون كنند تا يكپارچگي فاميليها به هم نخورد ولي ايرانمنشها وساطت كردند و دروازه را باز كردند تا اجداد من قبل از اينكه گرگ پاره شان كند به شهر بر گردند.
مسئله اين بود كه وقتي من در يك لحظه بحراني جراحی لثه به دستيار ميگفتم :فلان چيز! دستيار به نرس سيركوله ميگفت:
خانم ايرانمش!خوب هستي؟
بچه باراتون خوب هستن؟از بالايي من ماچيشون بكنن.اقاتون خوب هستن؟طوريشون نيست؟
درداتون تو سر من بياد.
قربون دستاتون.ببخشن.اگر زحمتي نيست،فلان چيز رو مرحمت ميكنين؟
در نتيجه وسيله اي كه قرار بود ده ثانيه بعد روي ست جراحي يا توي دست من باشد ،حدود يك ربع بعد به دستم ميرسيد.
اين بود كه به خانم ايرانمش اولي تذكر دادم كه سر جراحي وقت كرماني بازي در اوردن نيست و وقتيكه من -مثل يونس پيغمبر كه در دهان ماهي بود-تا كمر توي دهان بيمار هستم و خون مثل شلنك از مريض ميرود وقت تعارف و اداب نيست.
همان يك كلمه بگويد فلان چيز رو بده،كافيست.
از آن به بعد وقتي من عرقريزان ميگفتم فلان چيز،خانم ايرانمنش اولي به خانم ايرانمش دومي ميگفت:خانم ايرانمش.درداتون تو سرم.روم سياه.والله ببخشن من همينجور بي ادب ميگم.نه سلامي نه تعارفي.
قربون معرفت شما كه تحمل ميكنن ببخشن من احوال بچه باراتون هم نميپرسم،ورخاطر ايكه دور نشه(دير نشه).اگر زحمتي نيست فلان چيز رو بدين.
اين بود كه فلان چيز به جاي يك ربع بعد ،نيم ساعت بعد ميرسيد.
دو تا مريض مردند و دو بار من را اعدام كردند تا بالاخره خانم ايرانمنش اولي دلش براي من سوخت وقبول كرد سر جراحي فقط بگويد:فلان چيز!
و بقيه تعارف وآداب کرمانی را بگذارد برای بعد.
یلدا صادقی_جراح لثه
#كرمونی #ادب
در باب کرمانی بودن
يك زماني هم ،دستيار جراحي ونرس سيركوله من هر دو كرماني از كار در امده بودند.خانم ايرانمنش و خانم ايرانمنش.حالا شما نميتوانيد از من ايراد بگيريد كه نبايد اسم افراد را بدون رضايت انها در محيط مجازي اورد،چونكه در كرمان همه يا ايرانمنش هستند يا مظفري و نشاني دادن به اين دو اسم هيچ چيز خصوصي محسوب نميشود.
ما را هم كه ميبينيد صادقي هستيم ،دوبار ميخواستند از شهر بيرون كنند تا يكپارچگي فاميليها به هم نخورد ولي ايرانمنشها وساطت كردند و دروازه را باز كردند تا اجداد من قبل از اينكه گرگ پاره شان كند به شهر بر گردند.
مسئله اين بود كه وقتي من در يك لحظه بحراني جراحی لثه به دستيار ميگفتم :فلان چيز! دستيار به نرس سيركوله ميگفت:
خانم ايرانمش!خوب هستي؟
بچه باراتون خوب هستن؟از بالايي من ماچيشون بكنن.اقاتون خوب هستن؟طوريشون نيست؟
درداتون تو سر من بياد.
قربون دستاتون.ببخشن.اگر زحمتي نيست،فلان چيز رو مرحمت ميكنين؟
در نتيجه وسيله اي كه قرار بود ده ثانيه بعد روي ست جراحي يا توي دست من باشد ،حدود يك ربع بعد به دستم ميرسيد.
اين بود كه به خانم ايرانمش اولي تذكر دادم كه سر جراحي وقت كرماني بازي در اوردن نيست و وقتيكه من -مثل يونس پيغمبر كه در دهان ماهي بود-تا كمر توي دهان بيمار هستم و خون مثل شلنك از مريض ميرود وقت تعارف و اداب نيست.
همان يك كلمه بگويد فلان چيز رو بده،كافيست.
از آن به بعد وقتي من عرقريزان ميگفتم فلان چيز،خانم ايرانمنش اولي به خانم ايرانمش دومي ميگفت:خانم ايرانمش.درداتون تو سرم.روم سياه.والله ببخشن من همينجور بي ادب ميگم.نه سلامي نه تعارفي.
قربون معرفت شما كه تحمل ميكنن ببخشن من احوال بچه باراتون هم نميپرسم،ورخاطر ايكه دور نشه(دير نشه).اگر زحمتي نيست فلان چيز رو بدين.
اين بود كه فلان چيز به جاي يك ربع بعد ،نيم ساعت بعد ميرسيد.
دو تا مريض مردند و دو بار من را اعدام كردند تا بالاخره خانم ايرانمنش اولي دلش براي من سوخت وقبول كرد سر جراحي فقط بگويد:فلان چيز!
و بقيه تعارف وآداب کرمانی را بگذارد برای بعد.
یلدا صادقی_جراح لثه
#كرمونی #ادب
يك حامد عسكری معمولی
محمد از دوستای خوب و معتمد منه، دست به خیرها بسم الله
دمتون گرم که نیم ساعته جمع شد بالا هم زد ششصدتومن، محمد این پول اضافه رو خرج امور خیریه میکنه، راضی باشین دیگه آفرین ،
محمد اگه این پیامو میبینی گزارش هزینه کرد اون مبلغ اضافه اومده رو بگو که رفقا در جریان باشن.😇😇😇
محمد اگه این پیامو میبینی گزارش هزینه کرد اون مبلغ اضافه اومده رو بگو که رفقا در جریان باشن.😇😇😇
Forwarded from ماه خدا
Forwarded from جام جم آنلاین
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🎥 خداحافظ رفیق...
◾️تصاویری از مراسم شام غریبان و خاکسپاری مرحوم روحالله رجایی سردبیر روزنامه جامجم
🆔 @JamejamDaily
◾️تصاویری از مراسم شام غریبان و خاکسپاری مرحوم روحالله رجایی سردبیر روزنامه جامجم
🆔 @JamejamDaily
اول خداوند
برای برادرم روحالله که یکهفته است قشنگترین جای قلبم را با خود به آسمان برده :
به هق هق جمعمان جمع است از بالا تماشا کن
کنار پلک ما مکثی کن و دریا تماشا کن
پریشانی مطلق...تلخکامی...سوختن در مه
همین میخواستی دیگر؟ بیا حالا تماشا کن
ابوالفضل دبیر از بیهقت لَختی بزن بیرون
قلم بگذار و نیشابور را تنها تماشا کن
نوشتم: «یاد ماها هم بده زیبا نوشتن را»
نوشتی: «شرط دارد اولش زیبا تماشاکن»
برادرهای تو جمعند در چاهی ته دنیا
تو ای یوسفترین از ماه آنها را تماشا کن
به عکسِ آخر تو خیره بودم چشمهایت گفت:
سیاهی را ببین ... احوال این دنیا تماشا کن
کجای آسمان ؟ در موکب که چای مینوشی؟
بیافشان جرعهای بر خاک و جای ما تماشاکن
قلم میرقصد و اشک و اذان با هم سرازیرند
غزل را گریه کردم ... گریه را فردا تماشا کن
ببین گنجشکها در «واو» اسمش آب می نوشند
بنازم، سفرهداری رفیقم را تماشاکن
#حامدعسکری
https://t.me/hamedaskary
برای برادرم روحالله که یکهفته است قشنگترین جای قلبم را با خود به آسمان برده :
به هق هق جمعمان جمع است از بالا تماشا کن
کنار پلک ما مکثی کن و دریا تماشا کن
پریشانی مطلق...تلخکامی...سوختن در مه
همین میخواستی دیگر؟ بیا حالا تماشا کن
ابوالفضل دبیر از بیهقت لَختی بزن بیرون
قلم بگذار و نیشابور را تنها تماشا کن
نوشتم: «یاد ماها هم بده زیبا نوشتن را»
نوشتی: «شرط دارد اولش زیبا تماشاکن»
برادرهای تو جمعند در چاهی ته دنیا
تو ای یوسفترین از ماه آنها را تماشا کن
به عکسِ آخر تو خیره بودم چشمهایت گفت:
سیاهی را ببین ... احوال این دنیا تماشا کن
کجای آسمان ؟ در موکب که چای مینوشی؟
بیافشان جرعهای بر خاک و جای ما تماشاکن
قلم میرقصد و اشک و اذان با هم سرازیرند
غزل را گریه کردم ... گریه را فردا تماشا کن
ببین گنجشکها در «واو» اسمش آب می نوشند
بنازم، سفرهداری رفیقم را تماشاکن
#حامدعسکری
https://t.me/hamedaskary
Telegram
يك حامد عسكری معمولی
پراكنده های روزانه يك عدد حامد عسكری