يك حامد عسكری معمولی
23.1K subscribers
1.14K photos
454 videos
30 files
386 links
پراكنده های روزانه يك عدد حامد عسكری
Download Telegram
Forwarded from تابناک پلاس
🔺نامه جالب یک پدر شاعر برای فرزندش به مدیر مدرسه برای درخواست مرخصی فرزندش جهت سفر مشهد

🔷 نامه حامد عسکری از شاعران بنام کشور به مدیر مدرسه فرزندش برای اجازه سفر به مشهد را ملاحظه می کنید

@tabnak_plus
❤435😁96👏20👍6👎3👌3
S02E05_cafe Gelaseh Shocolati
علیرضا رافتی
فصل جنگ
اپیزود چهارم: کافه گلاسه شکلاتی!

🎙 به روایت: علیرضا رافتی
🔹 کارگردان: فواد عبدالعلی‌پور

@LovelyTehran_pod
❤42👎5
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
حرفها را در همین ترانه زدم ... کپشن ندارد
❤170💔62😭23👎3😎1
این محمده ... محمد چهارسال پیش که این وضع دلار و ارز نبود به من زنگ زد که ؛ آی دستم به دامنت . شهرداری دفترمو‌ پلمپ کرده صدو پنجاه میلیون جریمه شدم،
کسی رو نداری؟ نابود شدم.
زنگ زدم به دوستی گفتم نمی‌خوام قانونی تخطی بشه و مدیونی اگه حقی ضایع بشه و اگر میشه کاری کن ...

دفتر این بابا فرداش باز شد، جریمه شم تقسیط و یه مبلغی هم کم شد.

امروز بعدچهارسال منو تو خیابون دیده ، بدون پیامی حالی احوالی توی این سالها که رفاقت جریانی داشته باشه یهو می‌گه : بریم گپ بزنیم، من هم با دوستی بودم ، و کار داشتیم و عذرخواهی کردم و گفتم یه جلسه کاری داریم ببخشین و بعد رفتم ...
نیم ساعت بعدش زنگ زد طلبکار که بابا میومدی دیگه ... گفتم که جلسه دارم، عربده زد پشت گوشی ، زر نزن بابا، جلسه هاتم دیدیم ... من چیزی نگفتم و قطع کردم ... بعدش این پیامک رو داد. شما محمد نباشید.
💔485🥴84❤26👍10😁6👎4👌3🥰2😎2
از گوشه ی آن خال سیاه عربی آه ...
مویه:
کاسب های اطراف بازار حمیدیه بسته اند، حرم سه ساله ی حسین را هم ... نفیسه دیر کرده ، محمدرضا روضه ی مفصلی خواند . سبک شدیم . نمی توانم بروم قسمت زنانه .زنگ پشت زنگ جواب نمی دهد، با تاخیر می آید می نشیند توی ون . قبلش چندباری ازهمسفرها معذرتخواهی کرده ام همه می گویند اولین و شاید آخرین زیارت است حسش را میفهمیم ... نفیسه می آید ته ون می نشیند کنارم . چشمهایش کاسه ی خون است ، می گویم قبول باشه. می گوید به خاطر تو دیر شد. می گویم من؟ می گوید یک حج از بی بی برایت گرفتم ، می گویم چی می گویی ؟ گرفتم یعنی چی؟ کدام پول کدام استطاعت؟ می گوید خودش حل میکند. لبخند می زنم از یقینش کیف می کنم. می رویم سمت فرودگاه نفیسه و چند نفر دیگر از هم قطارهامان می روند طهران. من می مانم چندتا پلان از ضبطمان مانده.
 
چکاوک:
آقا بهرام ناخوش است ، ماهیچه ی سرخ توی سینه اش منظم نمی زند و همین یعنی سفت و محکم، پزشک ممنوع کرده حج را ، تویشش و بش فروختن فیش حجش است سر سفره ایم . آقا بهرام جمله معروف ما ایرای ها را می گوید: آشنا نداری؟فیش حجم را بفروشم . نفیسه می پرد توی حرفش بده من برم ...آقا بهرام چنگال توی لقمه ی آخری کباب تابه ای می زند و همانطور که می خورد: خب برو ... مادرتم تنها نیست ...قاشق توی دهن نفیسه قفل می شود،قصه یواش یواش جدی می شود بخشی از پول را واریز می کنیم و از پس فردایش نفیسه است و کلاسهای کاروان حج و خواندن سفرنامه ها و خرید چمدان و هر روز چوب خط کشیدن روی در یخچال که چند روز تا رفتن مانده است.
به بیماری قلبی آقا بهرام اضافه می شود سرطان آنهم وحشی و بی محابا در میان نسوج استخوان. سرطان افتد به جان استخوانهایش آنگونه که به قول بیهقی پاهایش همه فرو تراشید. هرچند هیچ وقت حاجی نشد ولی برکات آن حج اهدایی به دخترشهنوزا جریان دارد. چطور؟ حالا عرض می کنم . دل بدهید.
 
 
 
 
کرشمه :
- من برم بچه ها و تو چی؟می گن چل روز طول می کشه این چند روز چیکار می کنین؟ غذا ؟ می خوای نرم ؟ به خدا من یه حرفی به بابا زدم حالا ...
- نه خیالت تخت ... برو ... باید به جوونی بری ... نگران نباش ...می برمشون کرمون ، تابستونه ... کیف هم می کنن...
 
 
طرب انگیز :
بیرونم ، ساعت یازده است پیامک می آید سلام آقای عسکری بیدارید . خیلی کار واجبی دارم .با حسین بیرونم می گویم یک ربع دیگر تماس بگیرید . از حسین خداحافظی می کنم ماشین را بردارم بروم خانه ی آقا بهرام که زنگ می زند . پورحامدی یکی از تهیه کننده های صدا وسیماست ، می گوید: عکس پاستان را سریع بفرستید می گویم خیر باشد؟ میگوید برای اجرا و نوشتن یک برنامه تلوزیونی در حج؟ می گویم کدام عسکری را گرفته اید ؟ می گوید حامد... شاعر نویسنده ...تا اذان صبح عکس گذرنامه را بدهید ،وقت نداریم تا هشت باید عکس پاس عوامل برنامه را بدهم ... چند روز دیگر اعزامیم. حج تمتع شما هم به عنوان مجری و نویسنده ی برنامه در خدمتتان هستیم ....توی اتوبان مدرس شمالم .. می زنم بغل روی چمن ها سجده می کنم و اشکم ...
 
شهرآشوب:
از حج برگشته ام ، از نفیسه یک هفته زودتر رفتم ، یک هفته دیرتر برگشتم ...نوشته هایم را جمع و جور میکنم یک سفرنامه از حج مرتکب شوم . حسین شاهمرادی شده مدیر نشر امیرکبیر ،زنگ می زند کتاب شده ؟ می گویم ها ... می گوید: مال من ...می نشینیم به گپ و قولش را می دهم . حسین عجله دارد کتاب به نمایشگاه برسد . شبها می روم نشر امیرکبیر توی اتاق حسین می نشینم به نوشتن تا صبح. یک شب حوالی یک بامداد رسیده ام به نوشتن زیارت حضرت حمزه علیه السلام، مشغول توصیف فضای غریبانه ی مزارش هستم قلمم قفل می شود ، هنوز توی استوری های حجم هم نگاه کنید زیارت حضرت حمزه علیه السلام هست ، آنجا هم نوشته ام :آقای سلیمانی ثواب زیارت این سردار رشید تقدیم به شما ...قلمم پیش نمی رود ، کلمه ها مثل ساقه طلایی شده اند توی دهانم، بلند می شوم ، چایی می خورم ، قدم می زنم ... نه خبری از بارش کلمات نیست که نیست ...لپ تاپ را می بندم . راه میافتم سمت خانه . خوابم می برد . گوشی را از جیبم در می آورم .. خبری منتشر نه ... منفجر شده ... حماسی ترین غزل ایران را روی آسفالت فرودگاه بغداد تقطیع هجایی کرده اند ... اولین عکس آن انگشت شریف است...یلمان را زده اند ...وسط بغض و اندوه و تششییع کتاب تنظیم و تدوینش تمام می شود . اسفند چاپ می شود . میان کلی اسم انتخابی که توی سرم وول می خورد اسمش را می گذارم: خال سیاه عربی ...
 
 
جامه دران:
توی دفتر مهدی نشسته ایم ، کیوان هم هست . گرم صحبتیم.گوشیم صدا می کند ، یک شماره خصوصی است،از آنها که شماره نمی افتد. از مهدی و کیوان فاصله می گیرم . صدایی صمیمی می گوید: آقای حامدعسکری؟ می گویم جانم ... می گوید از دفتر حضرت آقا تماس گرفته ام ، گوشی با حاج آقای محمدی صحبت بفرمایید.
❤134😭5😁1
چندثانیه انتظار و بعد صدای پدرانه ی حاج حسین را که در سلام پیشدستی کرده می شناسم ، از کار و بار و نوشتنی هایم می پرسند و هی اضطرابم بیشتر که چه کارم دارند؟ مثل بلوغاتی جوانی که در مجلس خواستگاری نشسته و هیچکس نمی رود سر اصل مطلب ملتهبم . یک هو با کلماتش جهانم عوض می شود ، و درست در همین دقایق است که دلم میخواهد ای کاش میشد دنیایم را تافت بزنم و همانطوری ثابت بماند که برای همیشه بماند. کجا؟ درست بعد از این جملات که حاج حسین شمرده و صمیمی گفت:
من محضر حضرت آقا بودم ، به من فرمودند با آقاحامدعسکری تماس بگیرید تشکر کنید، بفرمایید من کتاب خال سیاه عربی شما را خوندم ، بسیار لذت بردم، ممنونم. در ضمن به اون بنده خدا هم سلام من رو برسونید بفرمایید از آن دعاها که در حرم حضرت رقیه برای شما کرده اند، برای من هم بکنند.
 
دلنواز:
بهت وحیرتم ... نمی دانم چه بگویم . لالم حاج حسین دوبار الو الو می گوید ، میگویم جانم..شوکه شدم ، دارم فکر می کنم کلمه ندارم. می گویم سلام من را برسانید بفرمایید پدری کردید در حقم... منت گذاشتید مشق هایم را خط زدید ...حاج حسین گفت دارم حرفهایتان را می نوسم که امانتداری کنم. ... مهدی از آن طرف حرکت پروانه ای می زد و لب می جنباند که : انگشتر انگشتر خره ...سینه. صاف می کنم می گویم: حاج آقای محمدی بی ادبی است اما من از حاج قاسم و شهید حاجی زاده انگشتر هدیه دارم ، یک انگشتر هم دارم یک نماز مغرب و عشا دست سید حسن بوده حیف است از شما ...و حاج حسین نمی گذارد ادامه دهم .... می گوید:بله چشم حتما ... حتما عرض می کنم و به شما خبر می دهم بعد هم خداحافظی و تماس تمام .
به مهدی می گویم: برگام... می گوید نوش جونت ... می گویم ولی زشت شد انگشتر رو گفتم ... من که گفتم ولی بعیده تو این سر شلوغی و کار و بار یادشون بمونه ... توقعی ندارم که ... کتابم رو لطف کردن خوندن ،زنگم زدن تشکر هم کردن لذت هم بردن ، سلام هم رسوندن حالا من بگم یه انگشترم بده ؟ جون مهدی خیلی کارم ضایع بود راضی باش ...مهدی می گوید برسه عشقه نرسه هم عشقه ... کل قصه را می آیم شب برای نفیسه تعریف می کنم .بغض می کند ، دلش برای بابا بهرام تنگ می شود قاب عکسش را  دستمال می کشد.
 
نی داوود:
ساعت ده صبح است ، حاضر شده ام بروم سر ضبط. دوباره همان شماره و اینبار خود حاج حسین است :
به حضرت آقا حرفای شما رو عرض کردم ، یه انگشتر دادن به شما تقدیم کنم . قرار می شود یازده و نیم آنجا باشم. آخر کشور دوست.. می نشیم پشت موتور تا کشور دوست پرواز می کنم . یازده و نیم جلوی بازرسی بیتم . پا که داخل مجموعه می گذارم یک عطر قرمه سبزی روغن سیاه شده ای از فرط جاافتادگی لای چنارها توی فضا پراکنده است ،  آتش بیافتد به شکم یک جوری هوس می کنم که نگو ...کار کدام همسایه ی بی انصافی است که اینگونه دل می برد .
پرسان پرسان به دفتر حاج حسین آقا می رسم ، می بوسمشان ، انگشتر را میدهند . یک رکاب لاکردار و یک عقیق بی رگه و یخ . نگین عقیق پاک یمنی ... خدا بدهد برکت فیت دستم است ، می گویم با اجازه من بروم شما کار دارید ، می گوید من کار دارم ولی تو ناهار را بمان همینجا بخور و برو ...می گویم اگر می شود بدهید می برم خانه با بچه هایم بخورم ، میگوید باشد ،دقایقی بعد جوانی نازنین و ماخوذ به حیا است سه تا غذا برایم می آورد ،یواشکی می پرسم چیست ؟ می گوید قرمه سبزی ... نخودی می خندم ...
 
خسروانی:
غذاها توی مشما به آینه ی موتور آویزان می روم ببرم بگذارم خانه توی یخچال. به مهدی زنگ می زنم پشت موتور می گوید: جونم ... می گویم دمش گرم بابا ... می گوید کی؟ چی ؟ ؟می گویم آسیدعلی آقا ...می گوید چی می گی ؟ می گویم: بابا این خیلی مشتیه ... خیلی پهلوونه ... حرف تو دهنمون خیس نخورده انگشتر رو فرستاد ...مهدی می گوید: مرگ من ؟ می گویم جون تو ...بابا ای والله ...
 
 
فرود:
جهان قند است ...هوا قند است ، جهان بوی مشت بسته ی نوزاد می دهد ، بوی دلشریکی و نوازش ... بهارمست و رمیده از شوق دو تا خط باک بنزین می سوزم و دور تهران را با لبخند موتور سواری می کنم ... برای خودم یک آب هویج بستنی جایزه می خرم ، هی آن عقیق سرخ را می بوسم ...
هشتم آبان روز پرکشیدن بابا بهرام است، مردی که وقتی پرکشید چند وقت بعد به تناوب از چندتا مرکز نگه داری ایتام زنگ زدند که چرا آقا بهرام اطفالی را که هزینه های سرپرستی شان را قبول کرده واریز نمی کنند و ما بهت بودیم از این یتیم نوازی ...
تلخش نکنم ما این حال خوشمان را مدیون لطف دو پدریم ... یکی بابا بهرام و یکی رهبر عزیزمان ... خدا. اولی را بیامرزد و وجود نازنین آن ناخدای  این مرز و بوم را در سایه توجهات حضرت ولی عصر عج االله بر سر ما و ایران عزیزمان نگه دارد.
 
حامدعسکری


https://t.me/hamedaskary
❤257😭8💔7🥰2
پر از زخمم پر از رنجم پر از امید و لبخندم
به قول دوستان پر افاده فعلا: «ایرانم ...»


ازغزلی تازه
❤391💔48🥴13😎11👍9👎6👌3🥰2😭2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گفت که:
خون میچکد از دیده در این کنج صبوری، این صبر که من میکنم افشردن جان است...

📺 شبکه افق سیما
🎙 با میزبانی حامد عسکری


🆔 @vaghtesahar_ofogh
🆔 @ofogh_tv
❤210💔25👍9😭6
S02E07: Be Donbale Chashmanat
مرتضی درخشان
فصل جنگ
اپیزود ششم: به دنبال چشمانت!

🎙 به روایت: مرتضی درخشان
🔹 کارگردان: فواد عبدالعلی‌پور

@LovelyTehran_pod
❤47👏4
آقااااا

به پیغمبر قسم اگر دروغ بگم الان یکی منو دید گفت کتاب سیاه‌چال غربی رو از شما خوندم شاهکار بود.
گفتم مخلصیم لطف دارین.
فکر کنم منظورش «خال سیاه عربی» بود.
😁822🥴75😭51❤6👍3👌3👎2😎1