ره آسمان درون است، پَر عشق را بجنبان
پَر عشق چون قَوی شد، غم نردبان نماند
.............
🌫@HANGOVERTHOUGHTS
پَر عشق چون قَوی شد، غم نردبان نماند
.............
🌫@HANGOVERTHOUGHTS
❤🔥12🕊6❤2
The Prophet
Gary Moore @HANGOVERTHOUGHTS
This art unleashes a wave of melancholy and yearning through its fluid, expressive guitar work.
@HANGOVERTHOUGHTS
❤🔥14❤3💔2
"I heard, but I did not understand. So I asked, ‘My lord, what will the outcome of all this be?"
Daniel 12:8
..................
🌫🗡@HANGOVERTHOUGHTS
Daniel 12:8
..................
🌫🗡@HANGOVERTHOUGHTS
👍5❤1
If I Don't Get Home
John Mayall & Gary Moore @HANGOVERTHOUGHTS
Last night in my room
I tossed and turned all night
Hoping to get another chance
To make everything alright
You see, life is so precious
We rarely say the things that we should
So much more to it that I never understood
@HANGOVERTHOUGHTS
🔥8👍2🕊2👌1
اسطوره
تیغی درون حنجره
خاری درون چشم
با دستهائی از خزه انباشته
از کوچه تا خیابان،
از قتلگاه بازو
تا بیکران ویران بودن،
آرام و ناگزیر میآید.
صبح از کنار گرسنگی
برمیخیزد،
و تا شب آهن و سیمان و دود
از رشتههای آبی رگهایش
تارهای تاریک
میتنند.
اندیشهاش چگونه از این دام میرهد،
و حس دردش
کی، در کدام رگ، جاری
میگردد؟
با وهمناک خستگی و بیپناهی
خو کرده است و
در همهی شهر
آوای آشنائی
جز همرهان رنج مداوم
تاریکنای عمرش را
روشن نمیکند.
ای بردبار
خورشید خشمگین و هراسان نمیشود
حتی اگر هزار سال
بر تو بتابد
چونانکه بر تمام نیاکانمان
تابیده است.
جز تو کسی نه بوده
نه خواهد بود.
جز تو مدار آهن و آتش را هیچ کس
نمیشناسد.
وین سان که در کناره خاک ایستادهای
جز تو کسی بسادگی آسمان نخواهد بود.
بنگر چگونه میجهد از گوشهای شهاب،
بنگر چگونه آب
سختای سنگ را میترکاند.
این غول نیست،
پرواری صبوریت اینک
از چار سوی خستگی سرزمینت
برخاستهست؛
و اندامش آفتاب را پوشانده است.
بنگر چگونه خشم یکی ذره
پوستش را
میلرزاند.
با گردباد سینهات آغاز کن
توفان تمام عالم را خواهد گرفت.
................
محمد مختاری
................
🌫@HANGOVERTHOUGHTS
تیغی درون حنجره
خاری درون چشم
با دستهائی از خزه انباشته
از کوچه تا خیابان،
از قتلگاه بازو
تا بیکران ویران بودن،
آرام و ناگزیر میآید.
صبح از کنار گرسنگی
برمیخیزد،
و تا شب آهن و سیمان و دود
از رشتههای آبی رگهایش
تارهای تاریک
میتنند.
اندیشهاش چگونه از این دام میرهد،
و حس دردش
کی، در کدام رگ، جاری
میگردد؟
با وهمناک خستگی و بیپناهی
خو کرده است و
در همهی شهر
آوای آشنائی
جز همرهان رنج مداوم
تاریکنای عمرش را
روشن نمیکند.
ای بردبار
خورشید خشمگین و هراسان نمیشود
حتی اگر هزار سال
بر تو بتابد
چونانکه بر تمام نیاکانمان
تابیده است.
جز تو کسی نه بوده
نه خواهد بود.
جز تو مدار آهن و آتش را هیچ کس
نمیشناسد.
وین سان که در کناره خاک ایستادهای
جز تو کسی بسادگی آسمان نخواهد بود.
بنگر چگونه میجهد از گوشهای شهاب،
بنگر چگونه آب
سختای سنگ را میترکاند.
این غول نیست،
پرواری صبوریت اینک
از چار سوی خستگی سرزمینت
برخاستهست؛
و اندامش آفتاب را پوشانده است.
بنگر چگونه خشم یکی ذره
پوستش را
میلرزاند.
با گردباد سینهات آغاز کن
توفان تمام عالم را خواهد گرفت.
................
محمد مختاری
................
🌫@HANGOVERTHOUGHTS
🕊8👍3