📝 فلج انتخاب
سید حسن اسلامی اردکانی
تصور کنید خانوادهای سه نفره هستید و بعد از مدتها وارد رستورانی میشوید و پشت میزی مینشینید تا سفارش غذا بدهید. برایتان منو، یا لیست خوردنیها را میآورند. گارسون میآید سفارش بگیرد. نگاهی به منوی پر و پیمان میاندازید. صفحه اول به پیش غذا و انواع سالاد اختصاص دارد. نگاهی میکنید و میگویید سالاد فصل برایتان بیاورد. بعد میروید صفحه بعدی که مربوط به غذای اصلی است. به آن هم، البته با دقت بیشتر، نگاهی میکنید و یک پیتزای سبزیجات سفارش میدهید. گارسون میپرسد دیگر امری ندارید؟ نگاهی به صفحه سوم میکنید و بدتان نمیآید که دسرهای آن را امتحانی کنید و یکی را با انگشت نشان میدهید! البته هنوز نوشیدنی را انتخاب نکردهاید و چند ثانیهای صرف آن میکنید. خب، انتخاب شما تمام شد. اما همسرتان هنوز تصمیم نگرفته است و کمی نیاز به مشورت دارد. از این مرحله که بگذرید، تازه نوبت فرزند دلبندتان است که هم قادر به خواندن نیست و شما باید برایش تصمیم بگیرید و هم میخواهد خودش انتخاب کند و شما فقط باید کمکش کنید. خب، بخشی از وقت من و شما اینگونه صرف تصمیمگیری میشود.
البته ممکن است کسی اعتراض کند که ما اهل این رستورانها نیستیم و دخلمان به خرجمان نمیخورد و... اشکالی ندارد. میتوانیم سریع سناریو را عوض کنیم. به مناسبت ایام عید فلان فروشگاه زنجیرهای معروف همه اجناس خود را با تخفیف قابل توجهی برای فروش عرضه کرده است. فرصت محدود است و جنس فراوان. از این دیگر نمیتوان گذشت و میخواهید «ما یحتاج» خود را فقط بخرید. در این فروشگاه از شیر مرغ تا جان آدمیزاد یافت میشود. وارد قسمت شویندهها میشوید، با انواع آنها مواجه هستید و اینقدر خوب است که نمیدانید کدام یک را انتخاب کنید. همین فرصت انتخاب در بخش لبنیات و حبوبات و خلاصه همه جا دیده میشود. گاه راحت میشود تصمیم گرفت. اما زمانی اینقدر تفاوت اندک و گزینهها فراوان است که شما دیگر گیج میشوید. اینجاست که فلج انتخاب رخ میدهد.
این بخشی از زندگی مصرفی ما را تشکیل میدهد که همواره در حال انتخاب هستیم چه برای خوردن ناهار و چه برای دیدن فیلم و چه برای رفتن به جایی. البته خوب است که قدرت انتخاب ما بالا و گزینههای پیش رویمان متعدد باشد، اما این قدرت از حدی که گذشت و همه زندگی ما را فراگرفت، دچار نوعی درماندگی در انتخاب میشویم. آنگاه باید بخش قابل توجهی از زندگی خود را صرف این نوع انتخابها کنیم.
بری شوارتز در کتاب «پارادکس انتخاب» این معضل را به تفصیل توضیح داده، پیامدهای آن را برشمرده و شیوه رویارویی با آن را بازگفته است. وی روزی برای خرید شلوار جین رفته بود. فروشنده پرسید: چسبان یا آزاد؟ سنگشور یا اسیدشور؟ فلان یا بهمان؟ وی گفت «معمولی». فروشنده نمیدانست «معمولی» یعنی چه. با ارشدش صحبت کرد تا سرانجام برایش شلواری آورد. توجه شوارتز به این جلب شد که در گذشته با پنج دقیقه میشد یک شلوار خرید اما الان بیش از آن وقت میگیرد.
همین تجربه، دستمایه او شد تا کتاب «پارادکس انتخاب: چرا بیشتر کمتر است» را بنویسد و ادعا کند افزایش گزینهها به ظاهر آزادی ما را بیشتر میکنند و ارزندهاند، اما عملا چنین نیست. زیرا با افزایش گزینهها معضلاتی رخ میدهد. از جمله آنکه:
1- دچار فلج انتخاب میشویم.
2- حتی اگر بهترین انتخاب را انجام بدهیم، باز بعدا فکر میکنیم میتوانستیم گزینه دیگری انتخاب کنیم.
3- هزینه فرصتی را متحمل میشویم و همیشه وقتی را به انتخابهای خود اختصاص میدهیم و بدینترتیب، فرصتهایی از کفمان میرود.
4- به میزانی که امکان انتخاب ما زیاد باشد، عملا سطح انتظاراتمان بالا میرود و این به جای تامین شادی زندگی، مایه بدبختی میشود.
5- وقتی امکان انتخاب گسترده داریم و بعد پشیمان شویم، چه کسی مقصر است؟ طبیعتا خودمان و همواره به خودمان میگوییم که نباید این انتخاب را میکردم و خود را ملامت میکنیم و در درازمدت افسرده میشویم. پس خوب است هنگامی که پای در فروشگاهی بزرگ میگذاریم یا لیستی بلند بالا مرور میکنیم، مراقب پارادکس انتخاب باشیم. در یادداشت دیگری به برخی شیوههای غلبه بر فلج انتخاب میپردازم.
صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه 22 اسفند 1397
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
سید حسن اسلامی اردکانی
تصور کنید خانوادهای سه نفره هستید و بعد از مدتها وارد رستورانی میشوید و پشت میزی مینشینید تا سفارش غذا بدهید. برایتان منو، یا لیست خوردنیها را میآورند. گارسون میآید سفارش بگیرد. نگاهی به منوی پر و پیمان میاندازید. صفحه اول به پیش غذا و انواع سالاد اختصاص دارد. نگاهی میکنید و میگویید سالاد فصل برایتان بیاورد. بعد میروید صفحه بعدی که مربوط به غذای اصلی است. به آن هم، البته با دقت بیشتر، نگاهی میکنید و یک پیتزای سبزیجات سفارش میدهید. گارسون میپرسد دیگر امری ندارید؟ نگاهی به صفحه سوم میکنید و بدتان نمیآید که دسرهای آن را امتحانی کنید و یکی را با انگشت نشان میدهید! البته هنوز نوشیدنی را انتخاب نکردهاید و چند ثانیهای صرف آن میکنید. خب، انتخاب شما تمام شد. اما همسرتان هنوز تصمیم نگرفته است و کمی نیاز به مشورت دارد. از این مرحله که بگذرید، تازه نوبت فرزند دلبندتان است که هم قادر به خواندن نیست و شما باید برایش تصمیم بگیرید و هم میخواهد خودش انتخاب کند و شما فقط باید کمکش کنید. خب، بخشی از وقت من و شما اینگونه صرف تصمیمگیری میشود.
البته ممکن است کسی اعتراض کند که ما اهل این رستورانها نیستیم و دخلمان به خرجمان نمیخورد و... اشکالی ندارد. میتوانیم سریع سناریو را عوض کنیم. به مناسبت ایام عید فلان فروشگاه زنجیرهای معروف همه اجناس خود را با تخفیف قابل توجهی برای فروش عرضه کرده است. فرصت محدود است و جنس فراوان. از این دیگر نمیتوان گذشت و میخواهید «ما یحتاج» خود را فقط بخرید. در این فروشگاه از شیر مرغ تا جان آدمیزاد یافت میشود. وارد قسمت شویندهها میشوید، با انواع آنها مواجه هستید و اینقدر خوب است که نمیدانید کدام یک را انتخاب کنید. همین فرصت انتخاب در بخش لبنیات و حبوبات و خلاصه همه جا دیده میشود. گاه راحت میشود تصمیم گرفت. اما زمانی اینقدر تفاوت اندک و گزینهها فراوان است که شما دیگر گیج میشوید. اینجاست که فلج انتخاب رخ میدهد.
این بخشی از زندگی مصرفی ما را تشکیل میدهد که همواره در حال انتخاب هستیم چه برای خوردن ناهار و چه برای دیدن فیلم و چه برای رفتن به جایی. البته خوب است که قدرت انتخاب ما بالا و گزینههای پیش رویمان متعدد باشد، اما این قدرت از حدی که گذشت و همه زندگی ما را فراگرفت، دچار نوعی درماندگی در انتخاب میشویم. آنگاه باید بخش قابل توجهی از زندگی خود را صرف این نوع انتخابها کنیم.
بری شوارتز در کتاب «پارادکس انتخاب» این معضل را به تفصیل توضیح داده، پیامدهای آن را برشمرده و شیوه رویارویی با آن را بازگفته است. وی روزی برای خرید شلوار جین رفته بود. فروشنده پرسید: چسبان یا آزاد؟ سنگشور یا اسیدشور؟ فلان یا بهمان؟ وی گفت «معمولی». فروشنده نمیدانست «معمولی» یعنی چه. با ارشدش صحبت کرد تا سرانجام برایش شلواری آورد. توجه شوارتز به این جلب شد که در گذشته با پنج دقیقه میشد یک شلوار خرید اما الان بیش از آن وقت میگیرد.
همین تجربه، دستمایه او شد تا کتاب «پارادکس انتخاب: چرا بیشتر کمتر است» را بنویسد و ادعا کند افزایش گزینهها به ظاهر آزادی ما را بیشتر میکنند و ارزندهاند، اما عملا چنین نیست. زیرا با افزایش گزینهها معضلاتی رخ میدهد. از جمله آنکه:
1- دچار فلج انتخاب میشویم.
2- حتی اگر بهترین انتخاب را انجام بدهیم، باز بعدا فکر میکنیم میتوانستیم گزینه دیگری انتخاب کنیم.
3- هزینه فرصتی را متحمل میشویم و همیشه وقتی را به انتخابهای خود اختصاص میدهیم و بدینترتیب، فرصتهایی از کفمان میرود.
4- به میزانی که امکان انتخاب ما زیاد باشد، عملا سطح انتظاراتمان بالا میرود و این به جای تامین شادی زندگی، مایه بدبختی میشود.
5- وقتی امکان انتخاب گسترده داریم و بعد پشیمان شویم، چه کسی مقصر است؟ طبیعتا خودمان و همواره به خودمان میگوییم که نباید این انتخاب را میکردم و خود را ملامت میکنیم و در درازمدت افسرده میشویم. پس خوب است هنگامی که پای در فروشگاهی بزرگ میگذاریم یا لیستی بلند بالا مرور میکنیم، مراقب پارادکس انتخاب باشیم. در یادداشت دیگری به برخی شیوههای غلبه بر فلج انتخاب میپردازم.
صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه 22 اسفند 1397
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 بوشهر صمیمی
سید حسن اسلامی اردکانی
با دعوت دانشگاه خلیجفارس و با میزبانی آقایان تمیمی و جمالی، به بوشهر رفتم و فرصتی کوتاه دست داد تا زیباییهای طبیعی و معنوی این شهر را دوباره ببینم. صمیمت مردم آن خطه بر زیبایی محیط افزوده بود. دیدار همکاران دانشگاهی آن برایم ارزنده بود. این شهر برایم یادآور قهرمانانی چون رییسعلی دلواری و نویسندگانی چون صادق چوبک، با «تنگسیر» و رسول پرویزی، با آن «شلوارهای وصلهدار» است. شعر درخشان منوچهر آتشی با آن آغاز نیرومند «اسب سپید وحشی، بر آخور ایستاده گرانسر، اندیشناک سینه مفلوک دشتهاست»، همچنان در ذهنم تکرار میشد. در بخش قدیمی شهر و پشت بازار گویی «زارمحمد» (مخفف زائر محمد) اسلحه برگرفته بود و میخواست حقش را بستاند و آرام آرام به شیرمحمد تبدیل شود. همه این خاطرات با یک دیدار کوتاه زنده شدند. در این فصل نه نشانی از ریزگردها بود و نه شرجی دریا. هوای معتدل و نسیم خنک آشکارا سخن از بهاری زیبا میگفتند.
درست برخلاف اکثر نقاط دریاچه خزر، دریای خلیج فارس در اینجا بسیار تمیز بود و کمتر نشانی از زباله و آلودگیهای کنار دریا دیده میشد، گرچه دیدن لوله فاضلابی که به خلیج باز میشد، گویای واقعیت تلخی بود. با این حال، در مجموع دریا تمیز و شفاف بود و دیدن فرورفتن خورشید در آن یکی از لحظات اوج معنوی هر کسی میتوانست باشد. شهر در مجموع آرام بود، نه ترافیکی در کار بود و نه صدای بوقهای مکرر و گوشخراش. دیدن پرندههای دریایی با نام محلی شالو، لطفی دیگر داشت. دو جوان آمده بودند کنار دریا و ضایعات مرغ آورده بودند و برای این پرندگان میریختند، پرندگان برای به دست آوردن غذا باهم دوستانه دعوا میکردند و طعمه از منقار یکدیگر میربودند؛ چنان منظره بدیعی پدید آمده بود که دوست داشتم زمان متوقف شود. حرکت زیبای این جوانان که با آرامش به پرندگان غذا میدادند و از کارشان عمیقا رضایت داشتند، بسیار زیبا بود و نویدبخش توجهی تازه به حیات دیگر زندگان.
این حس خوشایند با دیدن پرندگان محبوس در قفس باغ پرندگان تلخ شد. این پرندگان گویی پس از تلاش بسیار برای رهایی، تن به تسلیم داده و در حال چرت زدن بودند. هر چه پرندگان بزرگتر بودند، تحرکشان کمتر و خوابآلودگیشان بیشتر بود تا جایی که یک لاشخور چنان بیحرکت بود که گویی خشکش کردهاند. احتمالا تنها موجودات شاد آنجا موشهای کوچکی بودند که آزادانه وارد قفسها میشدند و از دانههای موجود در آنجا سهمخواهی میکردند! آنها بیپروا در کف قفس میچرخیدند و هرگاه میخواستند در زمین ناپدید میشدند و شاید به پرندگان یادآوری میکردند که آنها زندانی هستند. امیدوارم در سفر آینده به جای این قفسها شاهد فضا و مناظر زیباتری باشم. دریای توفانی شب، یادآور داستانهای صادق چوبک و رنج قایقرانانی بود که نمیدانستند آیا سالم به خانه باز میگردند یا نه. بازار مخروبه شهر که متعلق به دوره قاجار است، زمانی قطب اقتصادی این منطقه به شمار میرفت و حتی کشورهایی اروپایی، از جمله آلمان، در آن نمایندگی داشتند. این مخروبه به روشنی میگفت که موفقیت گذشته یا حال دلیلی برای موفقیت آینده نیست! و همواره باید کوشید. بوشهر از اولین مراکزی است که دارای صنعت چاپ و نشریات مدرنی چون روزنامه «مظفری»، «خلیج ایران»، و «ندای جنوب» شد. اما الان متناسب با آن پیشینه پیش نمیرود و نیازمند کاری درخور است.
صفحه آخر روزنامه اعتماد
دوشنبه، 27 اسفند 1397
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
سید حسن اسلامی اردکانی
با دعوت دانشگاه خلیجفارس و با میزبانی آقایان تمیمی و جمالی، به بوشهر رفتم و فرصتی کوتاه دست داد تا زیباییهای طبیعی و معنوی این شهر را دوباره ببینم. صمیمت مردم آن خطه بر زیبایی محیط افزوده بود. دیدار همکاران دانشگاهی آن برایم ارزنده بود. این شهر برایم یادآور قهرمانانی چون رییسعلی دلواری و نویسندگانی چون صادق چوبک، با «تنگسیر» و رسول پرویزی، با آن «شلوارهای وصلهدار» است. شعر درخشان منوچهر آتشی با آن آغاز نیرومند «اسب سپید وحشی، بر آخور ایستاده گرانسر، اندیشناک سینه مفلوک دشتهاست»، همچنان در ذهنم تکرار میشد. در بخش قدیمی شهر و پشت بازار گویی «زارمحمد» (مخفف زائر محمد) اسلحه برگرفته بود و میخواست حقش را بستاند و آرام آرام به شیرمحمد تبدیل شود. همه این خاطرات با یک دیدار کوتاه زنده شدند. در این فصل نه نشانی از ریزگردها بود و نه شرجی دریا. هوای معتدل و نسیم خنک آشکارا سخن از بهاری زیبا میگفتند.
درست برخلاف اکثر نقاط دریاچه خزر، دریای خلیج فارس در اینجا بسیار تمیز بود و کمتر نشانی از زباله و آلودگیهای کنار دریا دیده میشد، گرچه دیدن لوله فاضلابی که به خلیج باز میشد، گویای واقعیت تلخی بود. با این حال، در مجموع دریا تمیز و شفاف بود و دیدن فرورفتن خورشید در آن یکی از لحظات اوج معنوی هر کسی میتوانست باشد. شهر در مجموع آرام بود، نه ترافیکی در کار بود و نه صدای بوقهای مکرر و گوشخراش. دیدن پرندههای دریایی با نام محلی شالو، لطفی دیگر داشت. دو جوان آمده بودند کنار دریا و ضایعات مرغ آورده بودند و برای این پرندگان میریختند، پرندگان برای به دست آوردن غذا باهم دوستانه دعوا میکردند و طعمه از منقار یکدیگر میربودند؛ چنان منظره بدیعی پدید آمده بود که دوست داشتم زمان متوقف شود. حرکت زیبای این جوانان که با آرامش به پرندگان غذا میدادند و از کارشان عمیقا رضایت داشتند، بسیار زیبا بود و نویدبخش توجهی تازه به حیات دیگر زندگان.
این حس خوشایند با دیدن پرندگان محبوس در قفس باغ پرندگان تلخ شد. این پرندگان گویی پس از تلاش بسیار برای رهایی، تن به تسلیم داده و در حال چرت زدن بودند. هر چه پرندگان بزرگتر بودند، تحرکشان کمتر و خوابآلودگیشان بیشتر بود تا جایی که یک لاشخور چنان بیحرکت بود که گویی خشکش کردهاند. احتمالا تنها موجودات شاد آنجا موشهای کوچکی بودند که آزادانه وارد قفسها میشدند و از دانههای موجود در آنجا سهمخواهی میکردند! آنها بیپروا در کف قفس میچرخیدند و هرگاه میخواستند در زمین ناپدید میشدند و شاید به پرندگان یادآوری میکردند که آنها زندانی هستند. امیدوارم در سفر آینده به جای این قفسها شاهد فضا و مناظر زیباتری باشم. دریای توفانی شب، یادآور داستانهای صادق چوبک و رنج قایقرانانی بود که نمیدانستند آیا سالم به خانه باز میگردند یا نه. بازار مخروبه شهر که متعلق به دوره قاجار است، زمانی قطب اقتصادی این منطقه به شمار میرفت و حتی کشورهایی اروپایی، از جمله آلمان، در آن نمایندگی داشتند. این مخروبه به روشنی میگفت که موفقیت گذشته یا حال دلیلی برای موفقیت آینده نیست! و همواره باید کوشید. بوشهر از اولین مراکزی است که دارای صنعت چاپ و نشریات مدرنی چون روزنامه «مظفری»، «خلیج ایران»، و «ندای جنوب» شد. اما الان متناسب با آن پیشینه پیش نمیرود و نیازمند کاری درخور است.
صفحه آخر روزنامه اعتماد
دوشنبه، 27 اسفند 1397
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
یادداشت فضیلت دشوار
(به مناسبت نوروز ۱۳۹۸)
صفحه آخر روزنامه اعتماد
۲۸ اسفند ۱۳۹۷
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
(به مناسبت نوروز ۱۳۹۸)
صفحه آخر روزنامه اعتماد
۲۸ اسفند ۱۳۹۷
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
در ستایش جزییات
📝 فضیلت دشوار
سید حسن اسلامی اردکانی
رِد: «امید چیز خطرناکی است، دوست من! #امید میتواند آدم را بکشد!»
اندی: «امید چیز خوبی است و شاید بهترین چیزها باشد و هرگز چیز خوب نمیمیرد.»
بنمایه اصلی فیلم رهایی از شاوشنگ (The Shawshang Redemption) امید است. دارابابونت، کارگردان فیلم، بخش قابل توجهی از آن را صرف نشان دادن تقابل دو دیدگاه در این زمینه میکند. رِد (با بازی مورگان فریمن) که بیست سال است در زندان مانده است، امیدورزی را خطرناک میداند و خطاب به زندانی جوانتری که تازه به زندان آمده است، یعنی اَندی (با بازی تیم رابینز) میگوید:
«امید چیز خطرناکی است، دوست من! امید میتواند آدم را بکشد!»
اندی پاسخ میدهد: «امید چیز خوبی است و شاید بهترین چیزها باشد و هرگز چیز خوب نمیمیرد.»
رِد و اندی هر دو محکوم به حبس ابد هستند و دیوارهای بلند زندان یکسان آنها را محاصره کرده است. رِد منطقی و خونسرد تن به واقعیت داده است و فرار از زندان را ناممکن میداند، حال آنکه اندی لحظهای از اندیشه فرار از زندان فارغ نیست و به خروج از زندان امیدوار است. اوج تقابل این دو و این دو نگرش جایی است که رِد در پاسخ به ضرورت امیدواری که از طرف اندی پیش کشیده شده است، میگوید که زندانیان در آغاز از دیوار بلند زندان متنفر هستند، به تدریج آن را تحمل و سپس به آن عادت میکنند. در نهایت بدون آن میمیرند! این واقعیت را بروکس که پس از نیم قرن از زندان آزاد شده است، نشان میدهد. وی که تحمل آزادی را ندارد خودکشی میکند.
هنگامی که همه چیز بر وفق مراد است، معمولاً امیدواریم. اما زمانی که شرایط دشوار میشود و سختیها چنگ و دندان نشان میدهند، معمولاً امید از کف میدهیم و نام آن را واقعگرایی میگذاریم و به تعبیر مارتین سلیگمن دچار «درماندگی آموخته شده» میشویم. در چنین احوالی امیدوار بودن را به غایت دشوار و چه بسا نامعقول میپنداریم و کسانی را که در این شرایط همچنان امیدوار میمانند، خیالباف و سودازده تصور میکنیم. اما حق با کیست؟ مرز بین خیالبافی و امید چیست؟ یا به تعبیر سنت اسلامی تفاوت بین «رجاء» و «اَمَل» کدام است؟
واقعیت آن است که ما غالباً بر رخدادهای تلخ و ناخوشایند توجه بیشتری میکنیم و برای آنها اهمیت بیشتری قائل میشویم تا برای حوادث خوشایند. همین باعث میشود که معمولاً در تحلیلهای خود جنبه منفی واقعیت را برجستهتر ببنییم. به تعبیر روانشناسان شناختی، ذهن ما نوعی منفی نگری یا سوگیری منفی (negativity bias) دارد که باعث میشود بدبینی را با واقعگرایی یکی بدانیم. از سوی دیگر، نادیده گرفتن واقعیتها و به دامان خیال پناه بردن و امید عبث و طمع خام داشتن نیز نوعی بیماری است. لذا برای یافتن نقطه تعادل میان سوگیری منفی نگرانه و خوشبینی خودفریبانه، نیازمند فضیلتی هستیم که امید نام دارد. فضیلتی دشوار در زمانه عسرت که ضرورت بسیار هم دارد.
امید تنها یک حالت روانی خوشبینی و پندار «همه چیز بر وفق مراد است» نیست! امید نوعی فضیلت است. فضیلت عادتی ریشهدار است که به ما کمک میکند دست به اقدامات درست و کنشهای مناسب بزنیم. هنگامی که صرفاً باور داریم اوضاع بر وفق مراد میشود و دست بر دست میگذاریم، دچار خیالبافی شدهایم و رفتاری بیمارگونه در پیش گرفتهایم. زمانی میتوانیم خود را امیدوار بدانیم که با اطمینان به آن که در دشوارترین شرایط هم راه برونشدی هست، دست به اقدام مناسب بزنیم و راهی بجوییم. اندی به این معنا همواره امیدوار بود. وی از طریق همین رِد چکش بسیار ظریفی تهیه کرده و آن را در کتاب مقدس جاسازی کرده بود و هر شب، درست هر شب، به مدت بیست سال تمام با آن به دیوار سلولش آرام ضربه میزد، آن را میتراشید و میخراشید تا آنکه موفق شد نقبی به رهایی بزند و خود را از آن زندان نجات دهد. این است امید؛ حس عاملیت خود را حفظ کردن، چکش خود را یافتن، و با همه وجود دیوارهای تلخ و بن بستها را خراشیدن.
(به مناسبت نوروز ۱۳۹۸)
صفحه آخروز روزنامه اعتماد، ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 فضیلت دشوار
سید حسن اسلامی اردکانی
رِد: «امید چیز خطرناکی است، دوست من! #امید میتواند آدم را بکشد!»
اندی: «امید چیز خوبی است و شاید بهترین چیزها باشد و هرگز چیز خوب نمیمیرد.»
بنمایه اصلی فیلم رهایی از شاوشنگ (The Shawshang Redemption) امید است. دارابابونت، کارگردان فیلم، بخش قابل توجهی از آن را صرف نشان دادن تقابل دو دیدگاه در این زمینه میکند. رِد (با بازی مورگان فریمن) که بیست سال است در زندان مانده است، امیدورزی را خطرناک میداند و خطاب به زندانی جوانتری که تازه به زندان آمده است، یعنی اَندی (با بازی تیم رابینز) میگوید:
«امید چیز خطرناکی است، دوست من! امید میتواند آدم را بکشد!»
اندی پاسخ میدهد: «امید چیز خوبی است و شاید بهترین چیزها باشد و هرگز چیز خوب نمیمیرد.»
رِد و اندی هر دو محکوم به حبس ابد هستند و دیوارهای بلند زندان یکسان آنها را محاصره کرده است. رِد منطقی و خونسرد تن به واقعیت داده است و فرار از زندان را ناممکن میداند، حال آنکه اندی لحظهای از اندیشه فرار از زندان فارغ نیست و به خروج از زندان امیدوار است. اوج تقابل این دو و این دو نگرش جایی است که رِد در پاسخ به ضرورت امیدواری که از طرف اندی پیش کشیده شده است، میگوید که زندانیان در آغاز از دیوار بلند زندان متنفر هستند، به تدریج آن را تحمل و سپس به آن عادت میکنند. در نهایت بدون آن میمیرند! این واقعیت را بروکس که پس از نیم قرن از زندان آزاد شده است، نشان میدهد. وی که تحمل آزادی را ندارد خودکشی میکند.
هنگامی که همه چیز بر وفق مراد است، معمولاً امیدواریم. اما زمانی که شرایط دشوار میشود و سختیها چنگ و دندان نشان میدهند، معمولاً امید از کف میدهیم و نام آن را واقعگرایی میگذاریم و به تعبیر مارتین سلیگمن دچار «درماندگی آموخته شده» میشویم. در چنین احوالی امیدوار بودن را به غایت دشوار و چه بسا نامعقول میپنداریم و کسانی را که در این شرایط همچنان امیدوار میمانند، خیالباف و سودازده تصور میکنیم. اما حق با کیست؟ مرز بین خیالبافی و امید چیست؟ یا به تعبیر سنت اسلامی تفاوت بین «رجاء» و «اَمَل» کدام است؟
واقعیت آن است که ما غالباً بر رخدادهای تلخ و ناخوشایند توجه بیشتری میکنیم و برای آنها اهمیت بیشتری قائل میشویم تا برای حوادث خوشایند. همین باعث میشود که معمولاً در تحلیلهای خود جنبه منفی واقعیت را برجستهتر ببنییم. به تعبیر روانشناسان شناختی، ذهن ما نوعی منفی نگری یا سوگیری منفی (negativity bias) دارد که باعث میشود بدبینی را با واقعگرایی یکی بدانیم. از سوی دیگر، نادیده گرفتن واقعیتها و به دامان خیال پناه بردن و امید عبث و طمع خام داشتن نیز نوعی بیماری است. لذا برای یافتن نقطه تعادل میان سوگیری منفی نگرانه و خوشبینی خودفریبانه، نیازمند فضیلتی هستیم که امید نام دارد. فضیلتی دشوار در زمانه عسرت که ضرورت بسیار هم دارد.
امید تنها یک حالت روانی خوشبینی و پندار «همه چیز بر وفق مراد است» نیست! امید نوعی فضیلت است. فضیلت عادتی ریشهدار است که به ما کمک میکند دست به اقدامات درست و کنشهای مناسب بزنیم. هنگامی که صرفاً باور داریم اوضاع بر وفق مراد میشود و دست بر دست میگذاریم، دچار خیالبافی شدهایم و رفتاری بیمارگونه در پیش گرفتهایم. زمانی میتوانیم خود را امیدوار بدانیم که با اطمینان به آن که در دشوارترین شرایط هم راه برونشدی هست، دست به اقدام مناسب بزنیم و راهی بجوییم. اندی به این معنا همواره امیدوار بود. وی از طریق همین رِد چکش بسیار ظریفی تهیه کرده و آن را در کتاب مقدس جاسازی کرده بود و هر شب، درست هر شب، به مدت بیست سال تمام با آن به دیوار سلولش آرام ضربه میزد، آن را میتراشید و میخراشید تا آنکه موفق شد نقبی به رهایی بزند و خود را از آن زندان نجات دهد. این است امید؛ حس عاملیت خود را حفظ کردن، چکش خود را یافتن، و با همه وجود دیوارهای تلخ و بن بستها را خراشیدن.
(به مناسبت نوروز ۱۳۹۸)
صفحه آخروز روزنامه اعتماد، ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
Audio
اخلاق #زیست_محیطی ، جلسه اول - از برنامه رادیویی 2 فروردین 1393 (مجری: علیرضا صالحی) @hassan_eslami
Forwarded from دغدغههای اخلاق و دین / سید حسن اسلامی اردکانی
مجموعه شش جلسه رادیویی اخلاق #زیست_محیطی (بهار 1393)
سید حسن اسلامی
https://t.me/hassan_eslami
مجری:علیرضا صالحی
✏️جلسه نخست
https://t.me/hassan_eslami/149
✏️ جلسه دوم
https://t.me/hassan_eslami/154
✏️ جلسه سوم
https://t.me/hassan_eslami/155
✏️ جلسه چهارم
https://t.me/hassan_eslami/156
✏️ جلسه پنجم
https://t.me/hassan_eslami/161
✏️ جلسه ششم
https://t.me/hassan_eslami/182
برای مطالب مشابه ببینید:
http://yon.ir/fVoVT
سید حسن اسلامی
https://t.me/hassan_eslami
مجری:علیرضا صالحی
✏️جلسه نخست
https://t.me/hassan_eslami/149
✏️ جلسه دوم
https://t.me/hassan_eslami/154
✏️ جلسه سوم
https://t.me/hassan_eslami/155
✏️ جلسه چهارم
https://t.me/hassan_eslami/156
✏️ جلسه پنجم
https://t.me/hassan_eslami/161
✏️ جلسه ششم
https://t.me/hassan_eslami/182
برای مطالب مشابه ببینید:
http://yon.ir/fVoVT
Telegram
دغدغههای اخلاق و دین / سید حسن اسلامی اردکانی
اینستاگرام:
instagram.com/eslamiardakani
ایمیل:
eslami@urd.ac.ir
instagram.com/eslamiardakani
ایمیل:
eslami@urd.ac.ir