دغدغه‌های اخلاق و دین / سید حسن اسلامی اردکانی
1.54K subscribers
222 photos
5 videos
51 files
368 links
اینستاگرام:
instagram.com/eslamiardakani
ایمیل:
eslami@urd.ac.ir
Download Telegram
📝 فیلمی با سه قصه متفاوت
سید حسن اسلامی اردکانی

فیلم کارآگاه (sleuth) ساخته کِنِث برانا را اولین بار سالیانی پیش از تلویزیون دیدم. مرد جوانی به نام مایلو تیندل (جود لا) به دیدار نویسنده معروف آثار معمایی به نام آندرو وایک (مایکل کین) می‌رود. از خلال گفتگوها متوجه می‌شویم که این جوان عاشق «مگی» دختر آن نویسنده است و پدر به این دو اجازه ازدواج نمی‌دهد. هدف این دیدار نیز کسب رضایت پدر یا ولیّ دختر برای ازدواج است. نویسنده نیز از آن جوان می‌خواهد تا سرویس جواهراتی که در آن خانه است بدزدد و با این کار هم خودش به نوایی برسد و هم آن نویسنده بتواند پولش را از بیمه بگیرد و باقی ماجرا.

با آنکه فیلم قدرتمندی بود با بازی درخشان دو بازیگر انحصاری آن، نکته‌ای باورناپذیر در آن دیده می‌شد. در فرهنگ اروپایی اجازه و رضایت پدر شرط ازدواج دختر نیست. بعدها اصل فیلم را دیدم و مشخص شد اصولاً داستان چیز دیگری است. «مگی» همسر قانونی این نویسنده است که او را ترک کرده و با آن جوان زندگی می‌کند. او نیز حالا آمده است تا از شوهر بخواهد زنش را رسماً طلاق دهد. اما نویسنده حاضر به این کار نیست. زیرا طلاق رسمی مستلزم آن است که وی بخشی ثروت خود را به همسرش واگذار کند.

اما روایت سوم این فیلم که در شبکه فیلیمو دوبله و ارائه می‌شود، به گونه دیگری است. در این روایت، «مگی» همسر مطلقه نویسنده است که اینک با مایلو زندگی می‌کند و جوان آمده است تا حقوق پرداخت نشده آن زن را پس از طلاق مطالبه کند. طبق این روایت، نویسنده همسرش را طلاق داده است اما با صورت‌سازی حقوق واقعی او را پرداخت نکرده است. بر اساس این ایده، بسیاری از گفتگوهای فیلم نیز تغییر پیدا می‌کند. برای مثال، هنگامی که آن جوان متوجه می‌شود جواهرات یک میلیون پاوند می‌ارزند و او می‌تواند آن‌ها را به 800 هزار پاوند بفروشد و نویسنده نیز به یک میلیون پاوند دست پیدا کند، اعتراض می‌کند و می‌گوید به شرطی حاضر به دزدیدن جواهرات است که آن دویست هزار پاوند ما به التفاوت را نیز بعداً از نویسنده دریافت کند. او نیز موافقت می‌کند. حال آنکه این توافق بی‌معنا است، زیرا نویسنده این میان چیزی به دست نمی‌آورد. اما در متن اصلی، آن جوان می‌گوید به شرطی حاضر به دزیدن جواهرات است که نویسنده تعهد کند «مگی» را طلاق بدهد و او نیز می‌پذیرد. این گفتگو و تعهد معنادار است حال آنکه در دوبله فارسی بی‌معنا جلوه می‌کند. در روایت اصلی نیز نویسنده بارها از «مگی» به عنوان «همسرم» یاد می‌کند و حتی آخر فیلم «مگی» به سوی شوهرش باز می‌گردد.

خلاصه «مگی»، که هرگز در فیلم ظاهر نمی‌شود، محور مجادلات و هدایتگر دیالوگهای این فیلم است. حال به روایت صدا و سیما «مگی» دختر نویسنده است، به روایت کارگردان فیلم همسر قانونی او است که ترکش کرده، و به روایت فیلیمو همسر مطلقه او است. احتمالاً روایت کارگردان درست‌ترین باشد. اما چرا این روایت تغییر کرده است؟

دستکاری و حذف بخش‌هایی از فیلم به دلیل مسائل فرهنگی، قابل درک است، اما تغییر قصه فیلم پدیده دیگری است. ممکن است در مقام دفاع از این دست کارها بگویند که روایت اصلی حاوی بدآموزی بوده است. لذا چنین کاری درست است و باید مانع بدآموزی شد. واقع آن است که این سبک دستکاریها با هر منطق و توجیهی صورت بگیرد، افزون بر ناکارآمدی آن، در درازمدت یک نتیجه مشخص دارد و آن بی‌اعتمادی کامل به همه کسانی است که این گونه با شعور مخاطب بازی می‌کنند و به اعتماد او آسیب می‌زنند. اگر قرار است ما فیلمی از کنث برانا با همان روایت او ببینیم، باید همان را ببینیم. اگر این روایت نادرست است و مایه بدآموزی می‌شود، بهتر است مدعیان خود روایت مقبولشان را در قالب فیلمی تازه بریزند و عرضه کنند نه آنکه کارهای دیگران را چنان دستکاری کنند که «گر تو ببینی نشناسیش باز»

نیز ببینید: «خوب، بد، زشت: سه روایت متفاوت از سکانس پایانی فیلم "مِه"» (آبان 92)

ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، 8 مرداد 1398

@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 قند داری؟
سید حسن اسلامی اردکانی

بالای قله رسیده بودم و مشغول صبحانه خوردن بودم که دیدم از فاصله چهل پنجاه متری به من خیره شده است. سلام کردم و بفرمایی زدم. سر تکان داد، یعنی ممنون! بعد از دو سه دقیقه دیدم کنار من سبز شده است. بارها او را دیده بودم. معمولاً بدون تجهیزات بالا می‌آمد. یک لیوان چای ریختم و به او تعارف کردم. ظرف کشمش را به سویش سراندم. گفت: «قند داری؟» گفتم: «نه.» بعد برای آنکه مطمئن شوم، داخل کوله پشتی را گشتم و از قضا دو حبه قند به هم چسبیده بسته بندی شده پیدا کردم و جلویش گذاشتم. گفت: «نه! من قند نمی‌خورم! منظورم این بود که مرض قند داری؟» گفتم: «نه چرا باید همچنین فکری کرده باشید؟» گفت: «آخر دیدم قند نداری و کشمش می‌خوری.»

برایم جالب بود که انگار در ذهن او این گونه حک شده بود که اگر کسی قند نخورد و به جایش شیرینی سالمی مصرف کرد، حتماً باید بیمار باشد. یادم آمد که چند سال قبل هم از یک نانوایی سنتی نان جو گرفته بودم که یکی از دوستانم مرا دید و گفت: «دیابت دارید؟» شگفت‌زده گفتم: «نه! چطور مگر؟» گفت: «آخر نان جو را دیابتی ها مصرف می‌کنند.» من هم به شوخی گفتم: «دارم به حضرت امیر اقتدا می‌کنم که نان جو مصرف می‌کرد.»

در پی تعمیم نیستم، اما معمولاً عادت کرده‌ایم که اگر کسی حرکت سالمی انجام داد، مثلاً بامداد پیاده‌روی کرد یا به استخر رفت، عادت غذایی خاصی در پیش گرفت، یا نان سفید را از غذای خود کنار گذاشت، اولین پرسش از او آن است که چه نوع بیماری یا مشکلی دارد که ورزش می‌کند یا نان سفید مصرف نمی‌کند. اتفاقا هنگامی که دیگران متوجه می‌شوند گوشت نمی‌خورم، اولین سؤالشان این است که چه بیماری خاصی دارم و آیا پزشک دستور پرهیز داده است؟ حتی اخیراً پزشکی از من پرسید: «نقرس دارید؟» با حالت تجاهل العارف گفتم: «نقرس چیست؟» شروع به توضیح دادن کرد. گفتم که می‌دانم نقرس چیست. اما مقصودم آن است که چرا فکر می‌کند نقرس دارم! گفت که چون گوشت نمی‌خورم.

فرهنگ عجیبی است که گویی اقدامات درست و تصمیمات خوب، باید مسبوق به مشکل و معضلی باشد. یعنی قرار نیست که در حالت سلامتی و با انتخابی سنجیده به ورزش روی بیاوریم و عادات غذایی سالمی در خود نهادینه کنیم. بلکه باید صبر کنیم تا نخست یک مشکل جدی بدنی پیدا کنیم، سپس به توصیه پزشک و درمانگر ورزش کنیم. گویی همین نگرش در عرصه‌های دیگر صادق است.

ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، 16 مرداد 1398
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 تشویش اذهان عمومی
سید حسن اسلامی اردکانی

شنیدن تعبیر «تشویش اذهان عمومی» در رسانه‌ها و از زبان مقامات شاید عادی باشد، اما شنیدن آن از زبان دانشگاهیان کمی تو ذوق می‌زند. تصور کنید پس از تأمل و تحقیق مقاله‌ای دانشگاهی در نشریه‌ای تخصصی منتشر می‌کنید و یک همکار دانشگاهی با دیدن آن مقاله، به جای هر گونه نقد محتوایی یا صوری نوشته‌تان، شما را متهم کند که با این مقاله دست به «تشویش اذهان عمومی» زده‌اید. این جاست که به تعبیر رایج مغز شما «هنگ» می‌کند که این دیگر چه تعبیر و چه ادبیات و چه شیوه برخورد دانشگاهی است! بنیاد علم‌ورزی بر بحث و گفتگو است و منسجم‌ترین شکل بحث و گفتگو از طریق کتابت و نشر حاصل می‌شود. تا زمانی که اثری منتشر نشود نمی‌توان پیش‌بینی کرد که مدعیات این نوشته چقدر درست است و تا چه میزان نادرست و چه تأثیری بر جامعه خواهد گذاشت. حال هنگامی که یک دانشگاهی با دیدن نوشته‌ای به جای تحلیل و پاسخ این گونه به نوشته شما بتازد، نشانه آشکاری است از زوال منطق دانشگاهی و سرشت علم‌ورزی.

شخص دانشگاهی دادستان نیست، اما نقش دروازه‌بانی علم را دارد. یعنی هر دانشگاهی موظف است در حوزه دانایی خود، اگر با اثری مواجه شد که آن را نادرست یا مبتنی بر مقدمات و داده‌هایی خطا می‌دانست، به نقد آن بپردازد و بدین ترتیب، از سلامت فضای علمی دفاع کند. اما این کار زمانی ممکن می‌شود که پیشاپیش مانع نشر آثار گوناگون علمی نشویم. اصطلاح «تشویش اذهان عمومی» که متأسفانه از برخی دانشگاهیان گاه می‌شنوم، افزون بر ابهامات گسترده‌ای که دارد، اصولاً با منطق علم و دانشوری میانه‌ای ندارد.

طبق گفته معروف «إن حیاه العلم بالنقد و الرد» سرشت علم‌ورزی و زایندگی آن در گرو نقادی و به چالش کشیدن است. رندال کالینز مقدمه کتاب جامعه‌شناسی فلسفه‌ها را این گونه آغاز می‌کند «حیات فکری در درجه اول سراسر تعارض و عدم وفاق است. تعارض کارمایه حیات فکری است.»

(The sociology of philosophies: A Global theory of intellectual change, Randal Collins, Cambridge, the Belknap Press of Harvard University Press, 2002, p.1)

هر اثر جدی که در جامعه علمی منتشر می‌شود، به میزان جدیتش، یافته‌ها و مسلمات یک عرصه را به چالش می‌کشد و اگر قرار باشد که هیچ اثری نداشته باشد و تعارضی ایجاد نکند، نمی‌توان آن را کاری قابل توجه در فرایند رشد علم دانست. اعضای جامعه علمی وحدت مکانیکی ندارند که در آن هر کس در سازگاری کامل با دیگران و در عین حال بی‌توجه به کار دیگران کار علمی خود را دنبال کند. جامعه علمی میدان رقابت و تنازع عالمانه است و در این میدان کسی چیزی می‌گوید که ممکن است دیگران را خوش نیاید. تغییر پارادایمها یا سرمشقهای علمی به خوبی بیانگر تحولات بحرانی است که علم از سر می‌گذراند. لذا بی‌توجه به همه این دقایق، عرصه علم را با امامزاده یکی گرفتن و خود را نه گسترنده عرصه علمی که متولی امامزاده دانستن، خطایی است که نتیجه اش آن می‌شود که اگر کسی مطلبی منتشر کرد که با متولی‌گری این یا آن شخص ناسازگار افتاد، بلافاصله با تعبیر تشویش اذهان عمومی او را ساکت و منکوب کنند.

ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، 23 مرداد 1398
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 خودزنی اخلاقی
سید حسن اسلامی اردكانی

كنار پل ورسك ایستاده بود و با نوه‌اش كه دختر دوازده- سیزده ساله‌ای بود، گپ می‌زد و همزمان مدل عكاسی او شده بود. یك خودرو پژو 206 با سرعت بالا آمد و كنار پل كه رسید، راننده آن كه جوانی پرانرژی بود، داد زد: «راننده این پراید كیه؟» در واقع، پراید راه عبور را بسته بود. پدربزرگ بلافاصله پاسخ داد: «قابلی نداره!» و به سمت خودرو حركت كرد. راننده جوان گفت: «این كه مدلش قدیمیه!» و متلكی پراند. آن مرد پاسخ داد: «مدلش مثل خودمه» و با دست به سر و ریخت خود اشاره‌ای كرد. راننده جوان خندید و اندكی شرمزده گفت: «فدای تو بشم» و تعارفاتی از این دست سر گرفت.

از تسلط آن مرد بر موقعیت و تبدیل یك گفت‌وگوی بی‌ادبانه به فضایی شادان لذت بردم. آن مرد به واقع معلم اخلاق بود. بعد كه دور شدم، افسوس خوردم كه كاش با او گپی زده بودم و از كار و بارش بیشتر خبردار می‌شدم. او با آرامش و لطافت به خودش حمله كرد، اما در واقع حریف را مغلوب منش خود كرد.

اینها خبرهای اخلاقی است كه باید در رسانه‌ها منتشر شود، نه دیدار فلان مقام از فلان مكان و سخنان تكراری بهمان رییس در مقابل بهمان شنوندگان اجباری. در واقع اگر گزارش آبراهام مزلو را درباره افراد خودشكوفا بپذیریم، به نظر می‌رسد كه این مرد دست‌كم یكی از ویژگی‌های این كسان را داشت. به نوشته او افراد خودشكوفا صفات متعددی دارند كه یكی از آنها «داشتن شوخ‌طبعی فلسفی و غیرخصمانه» است (انگیزش و شخصیت، آبراهام مزلو، ترجمه احمد رضوانی، مشهد، آستان قدس رضوی، 1369، ص235).

به این معنا كه آنان به كسی نمی‌خندند، اما آماده‌اند تا با دیگران بخندند.افزون بر آن، این شوخ‌طبعی در آنها همراه با نوعی ادب و نزاكت است و در آن نشانی از تحقیر دیگران نیست. برعكس آنها حاضرند به خودشان به راحتی بخندند و به وضع كلی بشر نیز نیشخند بزنند بی‌آنكه كسی را برنجانند.

ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، 30 مرداد 1398
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 یکی در بیابان سگی تشنه یافت
سید حسن اسلامی اردکانی


شیوه رفتار با حیوانات می‌تواند نشانه خوبی از رشد اجتماعی و اخلاقی جامعه باشد. اخباری که گویای رفتار هولناک با حیوانات، بخصوص سگ‌ها و کشتار نظام‌مند آنان است، نویدی از وضع اخلاقی جامعه ما نمی‌دهد. آنچه که بر سگ‌ها می‌گذرد، نه با تفکر اجتماعی مدرن سازگاری دارد و نه ریشه در سنت اخلاق اسلامی دارد. در اینجا من اشاراتی به سنت اسلامی خواهم کرد تا ببینیم چگونه اخلاقیات رفتار ما با حیوانات مانند برف در دل تابستان در حال ذوب شدن است.
روایت معروفی در منابع اسلامی آمده است که طبق آن زنی تن‌فروش در بیابانی سگی تشنه یافت و با کفش خود برایش از چاهکی آب کشید و به او نوشاند. به گفته پیامبر اکرم(ص)بر اثر همین یک رفتار خداوند او را مشمول رحمت خود کرد. در این حال یکی از یاران رسول خدا پرسید:‌ آیا رفتار درست با چهارپایان هم «اجری» دارد برای ما؟ و حضرت پاسخ داد:‌ آری سیراب کردن هر جگر تشنه‌ای اجر دارد. طبق این حدیث، عرصه اخلاق و رفتار درست اختصاص به انسان‌ها ندارد و هر موجود زنده‌ای مشمول عرصه اخلاق است.

سعدی این حدیث را دستمایه خود ساخته با کمی دستکاری روایتی از این دست از آن در بوستان به دست می‌دهد:
یکی در بیابان سگی تشنه یافت
برون از رمق در حیاتش نیافت
کله دلو کرد آن پسندیده کیش
چو حبل اندر آن بست دستار خویش
به خدمت میان بست و بازو گشاد
سگ ناتوان را دمی آب داد
خبر داد پیغمبر از حال مرد
که داور گناهان از او عفو کرد

آموزه‌هایی از این دست موجب شد تا در میان جامعه اسلامی ملاطفت خاصی با حیوانات رواج پیدا کند و سگ‌ها نیز از تعرض دیگران در امان باشند، تا جایی که در یکی از منابع اخلاقی قرن ششم این داستان آمده است که بخوبی نگاه عارفان مسلمان را به سگ‌ها نشان می‌دهد.
«و خواجه امام ابو اسحق شیرازی روزی در راهی می‌رفت. سگی فرا پیش آمد، شاگردی که در خدمت بود، بانگ بر سگ زد تا راه آن بزرگ خالی شود. خواجه امام گفت: لا تطردوه! اما علمت آن الطریق بینی و بینه مشترک [مرانیدش، مگر نمی‌دانی که راه میان من و او مشترک است؟]» (مکارم اخلاق، رضی‌الدین ابو جعفر محمد نیشابوری، در دو رساله در اخلاق، به کوشش محمد تقی دانش‌پژوه، تهران، دانشگاه تهران، 1341، ص 111)
در سیاستنامه نظام الملک طوسی نیز داستان یکی از بزرگان آمده است که خداوند فقط به خاطر رفتار مهربانانه او با سگی گَرگین یا دچار بیماری گری، او را می‌بخشد و در جوار رحمت خود جای می‌دهد. سیاستنامه، سیر الملوک. حسن بن علی نظام الملک طوسی، به کوشش دکتر جعفر شعار. تهران، شرکت سهامی کتاب‌های جیبی، چاپ ششم 1373، ص 177-180).

داستان اصحاب کهف و اشاراتی که به سگ آنها در قرآن شده است، دستمایه عارفانی چون عطار شده است تا درباره ارزش عمل و رفتار درست تأکید کنند و بگویند در این عالم این خداوند است که: «گه سگی را ره دهد در پیشگاه/ گه کند از گربه‌ای مکشوف راه». رفتارهایی که امروزه مشخصاً بر ضد سگ‌ها صورت می‌گیرد، گویی بر یک فرض مسلم استوار است و آنکه سگ‌ها موجودات یا اشیای اضافی هستند که ناخواسته وارد عالم خلقت شده‌اند و وظیفه ما است که آنها را از صفحه روزگار پاک کنیم. حال آنکه آنها را کسی آفریده است که ما به اصطلاح اشرف مخلوقات خود را آفریده او می‌دانیم. در نتیجه گویی کشتار نظام‌مند سگ‌ها تلاشی است در جهت اصلاح خطای خالق! سخن کوتاه، این شیوه فارغ از ناکارآمدی، نه با سنت اسلامی سازگار است و نه با نگرش اکولوژیک مدرن همسو است. بهتر است وقتی با معضلی مواجه می‌شویم، به‌جای پاک کردن صورت مسأله، درست با آن مواجه شویم.

یادداشت صفحه اول روزنامه ایران، 30 مرداد 1398
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
http://www.iran-newspaper.com/newspaper/item/519629
📝 عنكبوت‌های عادت
سید حسن اسلامی‌اردكانی

هر روز صبح كه به آبدارخانه دانشگاه می‌روم، می‌بینم معمولا چراغ آن روشن است و كسی در آن نیست. اولین كاری كه می‌كنم چراغ را خاموش می‌كنم. اولا برای صرفه‌جویی در انرژی و ثانیا برای آنكه كمی خودم را عادت بدهم تا در تاریكی نیز كار ساده‌ای چون برداشتن آب یا شستن لیوان را انجام دهم. گاه در این حال «دست» كسی وارد آبدارخانه می‌شود، بر دیوار می‌لغزد و در پی كلید چراغ می‌گردد و آن را روشن می‌كند. اما صاحب دست با دیدن من پا پس می‌كشد و كمی جا می‌خورد. سپس می‌پرسد چرا چراغ را روشن نمی‌كنم. این نوعی عادت است كه كمابیش داریم. یعنی آموخته‌ایم كه وارد هر جایی شدیم، اول چراغ را روشن كنیم. گرچه نور كمابیش باشد و بتوان پیش روی خود را دید.

جمله معروفی به ارسطو منسوب است كه «ما برآیند كاری هستیم كه مكرر انجام می‌دهیم. در نتیجه كمال یا فضیلت یك عمل نیست، بلكه یك عادت است.» اینجاست كه اهمیت رفتارهای خیلی ساده و عادات پیش‌‌ پاافتاده در شكل‌دهی‌‌ شخصیت ما آشكار می‌شود. ما نخست كاری را از سر ضرورت و برای رفع نیازی انجام می‌دهیم. اما آرام‌‌آرام آن كار را بدون توجه و آگاهی انجام می‌دهیم و اندك‌اندك مقصود و كاركرد آن را فراموش می‌كنیم.از سویی نیازمند تشكیل عادات خاصی هستیم تا در زمان و انرژی خود صرفه‌جویی كنیم، زیرا اگر قرار باشد برای هر كار خردی فكر و برنامه‌ریزی كنیم، عملا كل زندگی ما درگیر مسائلی از این دست خواهد شد. اما از سوی دیگر برخی عادات در درازمدت چونان تارهای عنكبوتی ضخیم و ضخیم‌تر می‌شوند و دست و پا و آزادی عمل ما را می‌گیرند.

سال‌ها پیش نوشته‌ای از آقای هومن پناهنده با این عنوان خواندم: «عنكبوت‏های عادت اگر بگذارند» (ماهنامه زنان، شماره 100، سال 12، خرداد 1382، ص174) كه در ذهنم خوش نشست. ایده اصلی این نوشته كوتاه آن بود كه روانشناسان اجتماعی به ما می‏گویند كه در امر تفكر آدمیان را از كلیشه‌ها گزیری نیست و لازمه صرفه‌جویی در اندیشیدن، بهره‌گیری از كلیشه‌هاست. پس كلیشه‌ها مفیدند و آنچه زیان‌بار است، ساده‏اندیشی ما در كاربرد آنهاست. كلیشه‌ها مثل راه‌های میانبرند كه باید مراقب باشیم باعث نقض غرض نشوند و ما را از مقصدمان دور نكنند. آنها را باید در مواقع و مواردی كه ضروری احساس می‌كنیم به طیب‌خاطر جرح و تعدیل كنیم و نگذاریم تارهای عنكبوت عادت بر گرد اندیشه‌مان چنان بتنند كه نگاه‌مان تیره و تار شود. گرچه ایشان بحث را در سیاق دیگری مطرح كرده بود، اما آنچه در اینجا بدان اشاره كردم بی‌شباهت به آن نیست.

عادت‌ها مفید هستند به شرط آنكه همواره در خدمت هدف ما باشند نه آنكه خود هدفی باشند راهبر زندگی ما. عادات ما نیز مانند زبان نیازمند خانه‌تكانی است.

ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، 6 شهریور 1398

@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 آیا بر فراز آسمان كس نیست؟

سید حسن اسلامی‌اردكانی

پیرامون ما را شرور طبیعی مانند سیل و زلزله و شرارت‌های اخلاقی چون قتل‌عام مردم بی‌گناه و نسل‌كشی گرفته است، كشتار قومی در رواندا و مسلمان‌كشی در بوسنی‌هرزه‌گوین یا شیعیان به دست داعش در عراق نمونه‌های كوچكی از حجم شرارت‌های اخلاقی هستند كه كمابیش از آنها خبر داریم. در برابر این واقعیت‌های آشكار چه می‌توان گفت و چگونه می‌توان این فجایع را با عدل خداوند سازگار دانست؟ مومنان با ایمانی بسیط همه را به مشیت الهی نسبت می‌دهند و خیال خود را راحت می‌كنند. دیگرانی از وجود این شرور نبود خدا را نتیجه می‌گیرند و به سوی الحاد می‌لغزند. اما در این میان كسانی هستند كه این‌گونه پاسخ‌های ساده‌سازانه به كارشان نمی‌آید و می‌كوشند با حفظ باور به وجود خدا، معضل این شرور گسترده را حل كنند. اینجاست كه استخوان راه گلوی مومنان را می‌گیرد و آنها باید بكوشند به گونه‌ای خردپسند، شرور عالم را با عدالت خداوند سازگار كنند.

پاسخ‌های كهنی چون عدمی بودن شر، كم بودن، یا عرضی بودن آن دیگر در قرن بیست و یكم و پس از فجایعی كه در اروپا و آسیا به دست هیتلر، استالین و رژیم پل پوت صورت گرفت، پاسخگو نیست و باید طرحی نو در اندیشه عدل الهی یا «تئودیسه» درانداخت. این فجایع چنان جنبه عینی و آشكاری به خود گرفته‌اند كه آن صورت‌بندی‌های سنتی و مدرسی گویی دیگر پاسخگوی آنها نیست. زمانی میلان ماكووك، فیلسوف لهستانی نوشت: «من نمی‌توانم میان ایمان به خدا و آشویتس جمع كنم. یا خدا نیست، یا من به او ایمان ندارم.» اینجاست كه نیازمند الهیات تازه و نگاهی نو به بحث شرور هستیم.

كتاب «درباره شر: ترجمه مقالات برگزیده در فلسفه و الهیات شر» (به سرپرستی نعیمه پورمحمدی، قم، كتاب طه، 1397، دو جلد) با مروری كه بر آن داشتم، درآمد خوبی برای بازاندیشی در این مساله است.این كتاب كه در زبان فارسی مفصل‌ترین اثر در عرصه شرشناسی یا الهیات شر به شمار می‌رود، با ارایه الگوهای تازه و تفسیرهای بدیلی از مساله شر، ذهن خواننده را به چالش می‌كشد و او را وادار می‌كند خیره در چشم شرور عالم بنگرد و زشت و زیبای آنها را دریابد. شصت و یك مقاله منتخب این كتاب كه عمدتا مقالات خوب این عرصه در زبان انگلیسی به شمار می‌رود و به دست متفكران مطرح نوشته شده است، ابعاد گوناگون این ادبیات را به نمایش می‌گذارد.در حالی كه عده‌ای شرور را تجلی عدالت، حكمت یا كیفر خداوند می‌شمارند، برخی از این مقالات آشكارا این شرور را دلیلی برای اعتراض به حكمت خداوند و شورش بر ضد او می‌دانند و بر این باورند كه دیگر دوران آن توجیهات كهن به سر رسیده است. البته در این میان نیز كسانی اصولا بحث شرور را به ساحت انسانی فرو می‌كشند و از من و شما می‌خواهند تا مسوولیت مواجهه با شر را بر عهده بگیریم.

در واقع، در این كتاب شاهد تنوع آرای عجیبی هستیم و دیدگاه‌ها از تاكید بر كامل بودن این جهان تا مصیبت‌بار بودن آن متغیر است.این كتاب، با چاپ خوب و طرح چشم‌نوارش، دو چهره را به نمایش می‌گذارد. نخست چهره فردی دانشگاهی كه طی چند سال با دقت ادبیات این عرصه را كاویده، مقالاتی از منابع مختلف گرد آورده، برخی را خود ترجمه كرده و برخی را به مترجمانی دیگر سپرده و در عین حال بر كارشان نظارت كرده و سرانجام با مقدمه‌ای صد صفحه‌ای گزارش تمام‌نمایی از كل مباحث به دست داده است. دوم چهره مادری كه با تولد فرزندی با سندرم باردت بیدل، از خواب جزمی بیدار می‌شود و «در تب و تاب مادرانه پشت در اتاق‌های عمل جراحی» پسرش برای رسیدن به پاسخی درخور دست و پا می‌زند و نگران آینده نافرجام فرزندش است. كتاب حاضر حاصل تلاش برای آن پاسخ است.در زمانه كوتاه‌نویسی و خلاصه‌گرایی، خواندن این كتاب حجیم كه حدود 1500 صفحه حجم دارد، شاید نوعی شر به شمار برود. اما شری است دوست داشتنی و خواستنی. سعی می‌كنم در فرصتی مناسب مروری انتقادی بر آن بنویسم.


ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، ۱۳ شهریور ۱۳۹۸
www.hassaneslami.ir
@hassan_eslami
yon.ir/rLwQV
اقبال_گاهی_زود_می_آید_1392_سید_حسن.pdf
6.2 MB
اقبال گاهی زود می آید (۱۳۹۲)


رمز قرآن از حسین آموختیم
زآتش او شعله ها اندوختیم
اقبال
📎 «اقبال گاهی زود می آید» (۱۳۹۲)

اقبال لاهوری را از طریق شریعتی شناختم، به او دل بستم و از او نگسستم. کارهایش را خواندم و اندیشه‌هایش را درس دادم. نوشته حاضر مروری است بر افکار او و ادای دینی به تأثیر پایدارش.

عنوان مقاله نیز داستانی دارد. اقبال گاه دیر به مدرسه می‌رسید و هنگامی که معلم معترضانه به او می‌گفت: اقبال چرا دیر می‌آیی؟ با خونسردی پاسخ می‌داد: اقبال همیشه دیر می‌آید.

با الهام از این ماجرا در پی آن بوده‌ام که بگویم اقبال در جهان اسلام کمی زود آمد و رفت. ما امروزه به چنین شخصیتی نیازمندیم.

این مقاله در کتاب ماه دین، شماره ۱۹۵، دی ماه ۱۳۹۲ منتشر شده است.

۱۲ دی ۱۳۹۲
بازنشر به مناسبت محرم ۱۴۴۰ (۱۳۹۷)
کاروند شهید جاوید - سیدحسن اسلامی.pdf
7 MB
مقاله «کاروند شهید جاوید» (1390) / مرور تحلیلی واکنش‌های موافق و مخالف به کتاب شهید جاوید اثر آیت الله صالحی نجف‌آبادی / @hassan_eslami hassaneslami.ir
📝 عاشورای من
سید حسن اسلامی اردکانی

عاشورای امسال در «جمعیت احیاگران پیام عاشورا» در اصفهان سخنرانی کردم. مجلس ساده و شکوهمندی بود. حضور در این جمع و داشتن مخاطب گسترده و عمومی فرصت خوبی بود برای محک زدم خودم و جامعه مخاطبان. عده‌ای از عاشقان سید الشهدا، خانه‌های خود را که کنار یکدیگر است،‌ در ایام عاشورا به یکدیگر پیوند می‌دهند و کوچه را فرش می‌کنند و سقفی موقت بر آن می‌زنند و بدین ترتیب، مکانی موقت برای مراسم سخنرانی فراهم می‌کنند. در این جا خبری از شوهایی که به نام عزاداری راه می‌افتد، نیست.

مراسم سنگین و در عین حال پرمخاطب است. دو سخنران دعوت شده‌اند. پس از آنکه این دوْ سخنرانی خود را ارائه می‌کنند، و پس از وقفه‌ای برای نماز جماعت و ناهار، باید پاسخگوی سخنان خود باشند. مخاطبان پرسش‌های خود را به شکل مکتوب عرضه می‌کنند و سخنرانان به جای آنکه سخن خود را یکسویه بیان کنند و بروند، ناگزیرند بمانند و درباره گفته‌های خود توضیح دهند و ابهامات احتمالی را بر طرف کنند. گاه این پرسش و پاسخ تبدیل به گفتگوی رو در رو و جدلی ملایم می‌شود که البته محدود است و مجری اجازه این گونه حاشیه رفتن را نمی‌دهد.

اما در کنار این پرسش و پاسخ کتبی، و در فرصت‌هایی که پیش می‌آید گاه پرسشگران به شکل شفاهی سؤالاتی می‌کنند و از سخنرانان پاسخ می‌خواهند. از میان پرسش‌های مختلفی که امروز (سه‌شنبه) از من شد، به چند نمونه آن اشاره می‌کنم که تأمل برانگیز است. بحث من در باب مسئولیت اجتماعی و ابعاد امر به معروف و نهی از منکر در سنت اسلامی بود. پس از بحثم، مردی میان‌سال آمد و گفت که در جوامع مدرن دیگر جایی برای امر به معروف و نهی از منکر نیست و اصولاً آیاتی که شما به آن‌ها اشاره کردید، منسوخ شده است و دیگر کاربردی ندارد. مهم پاسخی نیست که من دادم، بلکه ارائه چنین دیدگاهی از سویی مردی متدین قابل تأمل است. باز دختری، که قرار است امسال کلاس دهم برود، معترضانه و پرسشگرانه می‌گفت که چرا اسلام خود را مدعی عدالت می‌داند در حالی که در دیه و ارث بین زن و مرد تفاوت می‌گذارد. باز می‌گفت که حجاب نوعی تبعیض است. چرا خدا به جای آنکه به مردان بگوید نگاه خود را پاک کنید، به زنان می‌گوید خود را بپوشانید؟ خداوند به انسان زیبایی داده است تا آن را به نمایش بگذارد نه آنکه پنهانش کند. پسری که کلاس ششم بود و سیزده سال داشت، می‌پرسید که در مسجدی بَنری دیده که بر آن نوشته شده بود اگر کسی یک سال نماز نخواند، باید این قدر کفاره بدهد و اگر یکماه نخواند آن قدر کفاره بدهد تا دیگران برایش نماز بخوانند. حال این چه حکمی است و چه معنایی دارد که دیگری به جای انسان نماز بخواند؟ باز مردی میان‌سال، می‌گفت که چرا فکر می‌کنید مارکس بی‌دین بوده است؟ در حالی که بسیاری از خدمات اجتماعی امروز، مانند بیمه، مرهون نگرش مارکس است و من خود را مدیون او می‌دانم. فارغ از پاسخ‌هایی که در این باره داده شد و این که قانع‌کننده بود یا نبود، اصل این پرسش‌ها در میان جامعه دینی که برای عزاداری آمده است و از سوی کسانی در رده‌های سنی متفاوت، نیازمند توجه جدی است. دیگر نمی‌توان با پاسخ‌های آماده و ساده فرض کردن مخاطب، از دین دفاع کرد. این جزییات را جدی بگیریم و مراسم عزاداری را به سمت فضای مباحثه و آموزش و گفتگوی دینی پیش ببریم.

ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، 21 شهریور ۱۳۹۸
www.hassaneslami.ir
@hassan_eslami
📝 زیبایی‌شناسی بدن و خوراك
سیدحسن اسلامی‌اردكانی

بخش قابل‌توجهی از زندگی ما صرف خوردن و نوشیدن می‌شود و با آنكه ذهن ما بسیار درگیر خوردن است و به تعبیر سعدی «عمر گرانمایه در این صرف شد/ تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا»، اما تامل درباره سرشت و كاركرد آن اندك است. ریچارد شوسترمن در مقاله «تن‌زیباشناسی و هنر ظریف خوردن» (در زیباشناسی بدن، ویراسته شری ایروین، 2016) به درستی خاطرنشان می‌كند كه «خوردن نیاز است، اما دانستن چگونه خوردن مهارت است» سپس جنبه‌های سه‌گانه خوراك‌شناسی یا هنر خوردن (گاسترونومی) را این‌گونه بیان می‌كند: نخست فرآیند تهیه خوراك و آوردن آن سر میز است كه می‌توان آن را هنر آشپزی نامید. دوم توجه به جنبه زیباشناختی خود غذا و كیفیت آن كه می‌توان آن را هنر ارزیابی خوراك نامید. سوم توجه به شیوه خوردن و نحوه ورود این خوراك به بدن است كه جنبه‌های زیباشناختی و اخلاقی خوردن را بررسی می‌كند. مسائلی چون با دست غذا خوردن، كند یا تند خوردن، سخن گفتن یا نگفتن سر غذا، به تنهایی یا با دیگران خوردن و نشسته یا لمیده خوردن آن در این قسمت می‌گنجد.

اگر ما برآیند آن چیزی هستیم كه می‌خوریم، باید به خورده‌های خود توجه كنیم و این تامل فیلسوفانه بخشی از خودشناسی به‌شمار می‌رود. به میزانی كه به آنچه می‌خوریم و تاثیری كه بر بدن و بوی ما دارد، مانند سیر و پیاز، توجه كنیم، به فهم بهتری از خود دست پیدا می‌كنیم، عادات درستی در خود پدیدار می‌كنیم، شیوه و نوع خوردن خود را مدیریت می‌كنیم. این كار هم جنبه زیباشناختی دارد و هم جنبه اخلاقی. خوردن كاری است كه در همه عمر انجام می‌دهیم، لذا لازم است بر این فعالیت تمركز داشته باشیم و آن را به نوعی هنر ظریف تبدیل كنیم.

خوردن بخشی از فعالیت اساسی روزانه ماست و توجه به آن و اصلاح همه ابعاد آن از موادی كه می‌خوریم تا شیوه فرآوری آن و مهم‌تر از همه خود خوردن آن بر زندگی ما تاثیری ماندگار خواهد گذاشت. از نظر ارسطو هنر پوئسیس است، یعنی انجام كاری به شكلی ماهرانه. خوردن نیز می‌تواند به این معنا هنر باشد، اما چون غالبا هنر با امور غیرعملی سر و كار دارد، تصور می‌شود كه خوردن نمی‌تواند هنر باشد. حال آنكه واقعا چنین است. بخشی از هنر خوردن در آرام خوردن و توجه به آن و لذت بردن از خوردن است.

با این نگاه، بد نیست كمی بیشتر به خوردن به‌مثابه فعالیتی زیباشناختی و اخلاقی توجه كنیم. كتاب «زیباشناسی خورد و خوراك‌: مجموعه مقالات» (ترجمه كاوه بهبهانی، تهران، كرگدن، 1397، 241ص) می‌كوشد برخی از این ابعاد را آشكار سازد. مترجم در مقدمه مفصل خود در پی آن است تا ظرایف توجه زیباشناسانه به خوردن را برجسته سازد و آن را از فعالیتی روزمره و روتین به عملی آگاهانه تبدیل كند.

از این منظر، كمترین خاصیت تامل زیباشناختی در خوردن آن است كه ما را هوشیارتر می‌كند و غبار عادت و ملال از خوردن روزانه ما می‌زداید و فضیلت قدردانی از لحظات زندگی را در ما پرورش می‌دهد. با پرورش ذائقه و تن، جان ما نیز پرورده می‌شود و انسانی بافضیلت‌تر می‌شویم. البته این نگرش مستلزم آن است كه از پلشت‌خواری فاصله بگیریم و حس زیباشناختی و خوراك‌بازی را در خود پرورش دهیم. یعنی به آنچه می‌خوریم نه صرفا برای پر كردن شكم و رفع نیاز مادی بلكه به‌مثابه كاری هنری بنگریم. مقدمه این كتاب، خواننده را برای خواندن 6 مقاله انتخاب شده آماده می‌كند. كاش مترجم خوش قلم ما، مقاله شوسترمن را هم ترجمه می‌كرد و به این مجموعه می‌افزود.

* "Somaesthetics and the Fine Art of Eating", Richard Shusterman, in Body Aesthetics, edited by Sherri Irvin, Oxoford, Oxoford University Press, 2016.

ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، 27 شهریور ۱۳۹۸
www.hassaneslami.ir
@hassan_eslami
yon.ir/GYGjD
📝 میم مثل محرومیت
سید حسن اسلامی اردکانی

زمانی اوکتایو پاز گفته بود «اگر در مکزیک زندگی می‌کنید، مجبورید در مکزیکو سیتی اقامت کنید.» (هنر نویسندگی: گزینه‌ای از گفت‌ و گوها و مقالات و نامه‌ها از نویسندگان ایران و جهان، با ترجمه و به کوشش مجید روشنگر، تهران، مروارید، 1386، ص 110) در زاهدان متوجه عمق این سخن شدم. کمابیش این سخن درباره کشور ما صادق است. گویی عمده امکانات مادی و فرهنگی آن تنها در چند شهر مرکزی جمع شده است؛ به میزانی که از مرکز دور می‌شویم، فقر گسترده منابع فرهنگی و اجتماعی آشکارتر می‌گردد.

به دعوت دانشگاه سیستان و بلوچستان، چهار روزی را در کنار همکاران خوب دانشگاهی و دوستان گرم گذراندم و فرصت کردم با لایه دیگری از فرهنگ، تمدن، تاریخ، و جغرافیای کشورم آشنا شوم. افزون بر گپ و گفت دانشگاهی، در فرصت‌های بسیار محدودی که پیش می‌آمد، سری به قلب شهر و حاشیه‌های آن نیز می‌زدم. در کنار فروشگاه‌های بزرگ و مراکز بهداشتی و رفاهی قابل توجه، حواشی شهر آرام و قرار از آدم می‌گرفت. دیدن شیرآباد که محل زندگی حاشیه‌نشین‌های اهل سنت، و بابائیان که محل زیست محرومان شیعه بود، قلب آدم را می‌خراشید. خانه‌های نامنظم، کوچک، نابسامان در حاشیه و گاه در دل کوه، آب شرب محدود، و مسیرهای خاکی شیب دار که با اندک بارانی رفت و آمد را دشوار می‌کرد، خطی از افسردگی بر دل می‌کشید که به سادگی پاک شدنی نبود. و البته همچنان بر بام برخی از این خانه‌ها دیش‌های رنگ و رو رفته ماهواره را می‌شد آشکارا دید.

در کنار این تلخی و سختی، شاهد کوشش انسانی برای فرارفتن از این محرومیت بودم. در مسجدی کوچک و دورافتاده، مولوی جوانی چند پسربچه و نوجوان را گرد آورده بود و به آن‌ها عربی و قرآن آموزش می‌داد و می‌گفت دو تن از آن‌ها حافظ قرآن هستند. لابلای سخنش اشاره کرد که با این کار، بچه‌ها را از کف کوچه‌ها و خیابان‌ها جمع می‌کنیم و در مسیری درست قرار می‌دهیم. دیدن نگاه‌های کنجکاو و در عین حال شرمگین این بچه‌ها که گویی از کمترین امکانات زیستی محروم بودند، هم امیدبخش بود و هم شرمنده کننده.

همچنین دیدن مسجد جامع مکی، متعلق به اهل سنت، برایم جالب بود. در کنار شکوه این مسجد با معماری آن که ترکیبی از معماری ایرانی، عربی و عثمانی بود، دیدن طلبه‌هایی که پس از نماز عشا در حال تلاوت آیات قرآن بودند و پژواک صدایشان در گوش طنین می‌افکند، حسی از معنویت در دل بیدار می‌کرد و انسان را به یاد حرم نبوی حضرت رسول (ص) می‌انداخت. به من گفتند که در مدرسه علمیه‌ای که کنار مسجد است هزار طلبه زندگ می‌کنند که دویست تن آن‌ها حافظ قرآن هستند. این طلبه‌ها برای ادامه تحصیل از امکانات خوابگاهی و غذایی برخوردار می‌شدند و پس از آن برای ترویج دین فعالیت می‌کردند.

نگاهی سریع به موزه زاهدان که در آن آثار خوبی گردآوری شده بود، فرهنگ و تاریخ ریشه‌دار این منطقه را آشکار می‌کرد. با این همه، حس افسردگی و تلخی شدیدی وجودم را گرفته بود. میزبانی گرم همکاران دانشگاهی و رفتار صمیمانه مردم این شهر، این حس را کاهش می‌داد، اما اثر آن هنوز در وجودم است.
در این جا نه قصد داوری دارم و نه یافته مشخصی را می‌خواهم عرضه کنم. کوشیدم تنها حال و هوایم را بیان کنم و مشخصاً حسی بنویسم. اما یک پیشنهاد مشخص دارم. هر یک از من و شما لازم است که سفری به این منطقه کنیم و بدین ترتیب، به گسترش رابطه شهروندی در این منطقه یاری رسانیم و خودمان نیز به سهم خویش بکوشیم اندکی از این محرومیت بکاهیم. محرومیت منطقه صرفاً اقتصادی نیست، بلکه فرهنگی و تاریخی نیز هست. هر یک از ما می‌تواند با اقدامی سنجیده، پیوند این منطقه پیرامونی را با مرکز بیشتر کند و حس شهروندی و ایرانی بودن را در آن بیدارتر کند.

ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، 3 مهر ۱۳۹۸
www.hassaneslami.ir
@hassan_eslami
yon.ir/Oylr2
📝 دستور دادن و دستور گرفتن
سیدحسن اسلامی اردکانی


عده‌ای از بازاری‌ها برای رفع مشکلی نزد یکی از مراجع رفتند. در همان آغاز و قبل از آنکه بحث بالا بگیرد، آن مرجع سخنی گفت که همه شگفت‌زده شدند: «اول بگویید که آمده‌اید از من دستور بگیرید یا آمده‌اید دستور بدهید.» به گفته یکی از آن‌ها: «ما ساکت و بلاجواب ماندیم.»

پس از نقل این ماجرا مرحوم مطهری ادامه می‌دهد «بعد از شنیدن این قصه با خود گفتم: ای کاش می‌گفتند که آخر شق ثالثی هم هست و آن اینکه آمده‌ایم با هم تبادل نظر و مشورت بکنیم.» (یادداشت‌های استاد مطهری، تهران، صدرا، 1378، جلد 9، ص 139)

این اظهار نظر دست کم متعلق به 40 سال قبل و چه بسا بسیار پیشتر از آن است. اما هنوز در بر همین پاشنه می‌چرخد و این شیوه مسلط ارتباطی ما است. اگر نگاهی به پیرامون خود کنیم، غالباً دو روش مسلط است. کسی منبر می‌رود و می‌گوید و دیگرانی پای منبر می‌شنوند. استادی در دانشگاه حقایقی را تقریر و القا می‌کند و دانشجویان آن‌ها را فرا می‌گیرند. حتی در سمینارها و کنفرانس‌ها گویی تنها همین دو الگو وجود دارد. سخنرانان و صاحبان مقالات می‌آیند و بحث خود را ارائه می‌کنند. شنوندگان نیز می‌شنوند. کسی می‌گوید و دیگری گوش می‌کند. همین. اگر هم پرسشی صورت گیرد، باز در نهایت سخنران و گوینده است که پاسخ درست را قاطعانه می‌دهد و پرسشگر را خاموش می‌کند.

گویی غالب ارتباطات ما جاده یک طرفه است و دانش و معرفت و فرمان همواره از یک سو جریان دارد. گاه منبع این فرمان یک روحانی است، گاه استاد دانشگاه، گاه رئیس بانک است و گاه رئیس فلان اتحادیه. این یکسویه بودن در غالب عرصه‌ها دیده می‌شود، حقایقی در جایی تولید و به دیگران منتقل می‌شود، سیاستگذاریها در جایی تعیین و برای اجرا ابلاغ می‌شود. ممکن است تفاوت در منبع فرمان و گفتار یا سیاستگذاری باشد، اما منطق حاکم بر این منبع یکسان است. کسی یا کسانی فرمان می‌دهند و دیگرانی فرمان می‌برند. حال آنکه می‌توان از این دوگانه و تقابل عبور کرد و به راه سومی دست یافت که در آن افراد بتوانند تبادل نظر و به اصطلاح تضارب آرا کنند و نظرات یکدیگر را به چالش بکشند. در تبادل نظر است که همه شرکت‌کنندگان به واقع عاملان فکری می‌شوند و عاملیت انسانی خود را به کار می‌گیرند تا به جایی برسند و به نتیجه‌ای دست یابند. در گفتگو و گفتن و شنیدن دوسویه است که همه شرکت‌کنندگان خود را ذینفع و صاحب رأی می‌دانند و به حاصل سخن و نتیجه بحث به مثابه حاصل اندیشه خود می‌نگرند، نه فرمانی از بیرون تحمیل شده. در این چنین فضایی است که افراد از مقلدان صرف به محققان و افراد صاحب نظر تبدیل می‌شوند.


ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، 10 مهر ۱۳۹۸
http://hassaneslami.ir/?p=669
@hassan_eslami
📝 نفاق و شقاق

داستان زیر بخش مسلط بر الگوی دوستی‌ها و ارتباطات دوستانه ما را بازگو می‌کند:

«آورده‏‌اند که دو دوست مدت‌ها با هم بودند. روزی به خدمت شیخی رسیدند. شیخ گفت: چند سال است که شما دو هم صحبتید؟

گفتند: چندین سال.

گفت: هیچ میان شما درین مدت منازعتی بود؟

گفتند: نی، الا موافقت.

گفت: بدانید که شما به نفاق زیستید. لابد حرکتی دیده باشید که در دل شما رنجی و انکاری آمده باشدْ بناچار.

گفتند: بلی.

گفت: آن انکار را به زبان نیاوردید از خوف.

گفتند: آری.» (مقالات شمس تبریزی، شمس الدین محمد تبریزی، تصحیح محمد علی موحد، تهران، خوارزمی، چاپ چهارم، 1391، ص 273.)

ما غالباً می‌کوشیم به هر قیمتی و به طور مشخص به بهای کتمان حقیقت، دوستی‌ها و مناسبات دوستانه خود را حفظ کنیم و دوستان را از خودمان نرنجانیم. حاصل این شیوه آن است که سال‌هایی را با کسانی سر می‌کنیم که از درون باور داریم سرشار از نقص و کاستی هستند. با این حال، ترجیح می‌دهیم مناسباتمان را با آن‌ها همان گونه که هست حفظ کنیم و عیب‌هایشان را نادیده انگاریم. حال اگر به هر دلیلی این دوستی از هم گسست، ناگهان آن نفاق و همراهی صوری، به شقاق و دشمنی آشکار بدل می‌گردد و هر آنچه در این مدت پنهان و کتمان می‌کردیم، بر دایره می‌ریزیم و کوس رسوایی دوستان گذشته را به صدا در می‌آوریم و از آن سر پرده‌پوشی به این سوی پرده‌دری می‌تازیم. این الگوی عمومی در زندگی شخصی ما در جامعه و در سطح کلان گسترش داده می‌شود و به تدریج همان را که در زندگی شخصی آموخته‌ایم در عرصه اجتماعی به کار می‌بندیم.

مدیران و مسئولان تا زمانی که بر مسند ریاست تکیه زده‌اند، نقص‌هایشان کتمان و گاه به مثابه فضیلت ابراز می‌شود و چون از اریکه قدرت افتادند، یکسره چوب حراج به آبرو و حیثیت و همه دستاوردشان زده می‌شود، تا جایی که حتی فضایلشان چون رذیلت جلوه داده می‌شود. این مشکل از سیاست ما نیست. مشکلی فرهنگی است که ریشه در اعماقمان دارد. به جای شفافیت و آینه‌وار رفتار کردن، ترجیح می‌دهیم، به نام مدارا، همه چیز را در فضای دوستانه و همکاری نادیده بگیریم و چون به دشمنی انجامید انصاف را فرو بگذاریم و به جنگ افتادگان برویم. حال آنکه میان آن مماشات دوستانه و نادیدن عیب‌ها و این رسواگری آشکار و تخریب حریف، راه سوم ظریفی وجود دارد و آن جدل دوستانه است. می‌توان با دوستان دوستانه زیست و در عین حال جدل داشت. دوستی به معنای انکار یا ندیدن تفاوت‌ها و اختلاف نظرها نیست. به معنای آن است که عنصری مهم‌تر از تفاوت یا اختلاف ما را به هم پیوند می‌دهد، بی‌آنکه این تفاوت و اختلاف انکار شود. این نوع تعامل مستلزم پذیرش شفافیت و بر اساس آن عمل کردن است.

به همین سبب جدل کردن و به تعبیر صوفیانه «ماجرا گفتن» بخشی از آداب زیست عارفانه و سلوک زاهدانه است. ماجراگویی به نوشته نسفی: «یعنی اگر درویش سخنی گوید یا کاری کند که دیگری را برنجاند، آن کس که رنجیده باشد، باید که در دل ندارد و در نظر درویشان با آن درویش به طریق لطف آن چه رفته باشد، بگوید.» (کتاب الانسان الکامل، عزیز الدین نسفی، تصحیح ماریژان موله، تهران، طهوری، 1377، ص 170)


سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، 17 مهر ۱۳۹۸
http://hassaneslami.ir
@hassan_eslami
📝 پنجاه متفکر تربیتی معاصر

به تازگی کتاب پنجاه اندیشمند نوین علوم تربیتی از پیاژه تا عصر حاضر (ویراسته جوی ای. پالمر، ترجمه جمعی از مترجمان، تهران،‌ سمت، 1396،‌ 540 صفحه) را خواندم و از آن بسیار آموختم. در این کتاب پنجاه متفکر و صاحب‌نظر تربیتی که عمدتاً آمریکایی هستند معرفی و کارشان ارزیابی می‌شود. همه این متفکران معاصر هستند و مرور آرا آن‌ها نشان می‌دهد که عرصه تربیت چه عرصه بالنده‌ای است و در جامعه ما چگونه تصویر کژ و کوژی از آن وجود دارد. هنگامی که در پی متفکران تربیتی کشورمان گشتم و دیدم از معاصران جز دو تن به ذهنم نمی‌آید، کمی از حافظه ضعیف خودم ناراحت شدم. تا جایی که می‌دانم در ایران معاصر دو نفر به شکل مشخص و ممحض در مسائل تربیتی اندیشیده و قلم زده‌اند، یکی مرحوم دکتر غلامحسین شکویی است و دیگری مرحوم دکتر علی شریعتمداری. اولی عمدتاً متأثر از کانت بود و دومی غالباً از دیویی می‌گفت. از این دو، و از اشارات خاص مرحوم مطهری در عرصه تربیت، که بگذریم باید دید که متفکران تربیتی ما اینک در چه فضایی و با چه سمت و سویی در حال فعالیت هستند.

از این نکته که بگذریم، خواندن این کتاب از دو جهت مشخص برایم لذت‌بخش بود. یکی اندیشه‌ها و ایده‌هایی که این متفکران عرضه می‌کردند و هر یک چشم‌انداز مرا نسبت به عرصه تربیت گسترش می‌داد و دیگری که مهم‌تر از اولی است آن که زندگی برخی از این شخصیت‌ها خود نماد تعلیم و تربیت است و مرور مختصر زندگی آن‌ها برای معلمان و استادان درس‌آموز. برای مثال،‌ مایکل دبلیو. اپل با مشکلات مالی دست به گریبان بود و هم‌زمان با تحصیل، حروف‌چینی می‌کرد و راننده کامیون بود. در عین حال مدرس و مروج امید در جامعه خود به شمار می‌رفت و معتقد بود «وقتی که چونان افراد مأیوس یا درمانده مبارزه می‌کنیم، مبارزه ما مذبوحانه خواهد بود» (ص492)

دیگری، هری برودی است که تا نود سالگی شاداب بود و مسیر خانه تا دانشگاه را پیاده طی می‌کرد و پس از بازنشستگی نیز فعالیت خود را در عرصه عمومی ادامه داد. سومی رالف وینیفرد تایلر است که در سال 1992 در حالی که 90 ساله بود (یعنی دو سال قبل از مرگش) دعوت شد تا درباره مباحث تربیتی در دانشگاه استنفورد سخنرانی کند. پس از بحث، دانشجویی پرسید: فکر می‌کنید موفقیت اصلی شما تا کنون چه بوده است؟ «تایلر مکثی کرد،‌ به دانشجو نگاه کرد و گفت: زندگی کردن تا سال 1992» (ص 109) سرانجام تورستِن هوسِن بر این باور بود که هیچ روزی بدون نوشتن سپری نشود. لذا در اوج خستگی نیز عصرها دو ساعت یکسره می‌نوشت. وی با شعار «هیچ روزی نباید بدون نوشتن سپری شود» پس از بازنشستگی نیز فعالیت خود را ادامه و حتی گسترش داد و یکی از ویراستاران دائره المعارف بین المللی تربیت شد. وی متفکری میان‌رشته‌ای و پرکار بود و «جمعاً پنجاه و پنج کتاب و حدود هزار و پانصد مقاله نوشت» (ص 185)

در کنار درس‌هایی که از زندگی شخصی این متفکران تربیتی می‌توان آموخت، درس‌های نظری و یافته‌هایشان نیز بسیار ارزنده است که در این جا به چند نمونه آن‌ها اشاره می‌کنم. از نظر جان وایت،‌ پرسش از تعلیم و تربیت، به واقع پرسش از آن است که چه نوع جامعه‌ای می‌خواهیم داشته باشیم. در نتیجه،‌ به تعبیر پائولو فرره تعلیم و تربیت و «آموزش عملی سیاسی است»، نه صرفاً گردآوری و انباشت اطلاعات. هنری ژیرو به ما یادآوری می‌کند که «عقلانیت» خودش از ایدئولوژی تهی نیست و بی‌طرفی ارزشیْ پنداری خام است. (ص 526)

ایزرئل شِفلِر تعلیم و تربیت را ماهیتاً‌ فعالیتی اخلاقی می‌شمرد که مستلزم توجه به یادگیرندگان و احترام به آن‌ها است. (ص 262) همین ایده را تئودور آر. سایزر به شکل دیگری بسط می‌دهد تا نتیجه بگیرد که «تعلیم و تربیت ذاتاً و عمیقاً فعالیتی اخلاقی است» (ص 452)

کارل برایتر با تحلیل فرایند نوشتن، آشکار کرد که دو مدل برای نوشتن داریم: مدل بازگویی دانش که در آن شخص به شکل خطی آنچه را که در ذهن دارد بیان می‌کند. دوم مدل ارتقای دانش که در آن نویسنده خلاقانه ایده‌های خود را به شکل مناسبی سازمان می‌دهد. حال آنکه مراکز آموزشی عمدتاً مدل اول را تعلیم می‌دهند. (ص 415)

همین اشارات مختصر کافی است که این کتاب را به دست بگیریم، و فارغ از برخی کاستی‌های ترجمه‌ای آن، به دقت بخوانیم و از آن بیاموزیم و به کار گیریم.


سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، 24 مهر ۱۳۹۸
http://hassaneslami.ir
https://b2n.ir/11257
@hassan_eslami
📝 یادداشت‌های کامو

یکی از بدآموزی‌های شریعتی به من و هم‌نسلانم، آشنا کردن ما با متفکران فرانسوی بود. البته خیلی هم بدآموزی نبود، چون مرا از خواندن داستان‌های پلیسی امیر عشیری یا عشقی ارونقی کرمانی به خواندن کارهای سارتر و کامو پیش برد و دریچه‌ای بر من گشود که دیگر بسته نشد. زان پس با همه مشغله‌ای که داشته‌ام، هنوز وسوسه خواندن کارهای آنان را دارم. یادداشت‌های کامو (ترجمه خشایار دیهیمی، تهران، نشر ماهی، 1393، 4 جلد) را نیز تحت تأثیر همان دلبستگی قدیمی خواندم. این کتاب چهارجلدی را که عزیزی به من هدیه کرده بود، آرام آرام خواندم و کوشیدم با گذر از قطعات آن به شخصیت کامو دست پیدا کنم. از قضا در همان فضا و کمی بعد از آن زندگی‌نامه کامو را خواندم به نام آرمان سادگی (آیریس رادیش، ترجمه مهشید میرمعزی، تهران،‌ ثالث، 1395، 356 صفحه) که برخی ابهامات و ناگفته‌های یادداشت‌ها را برطرف می‌کرد. فعلاً درباره این کتاب سخنی نمی‌گویم. اما درباره یادداشت‌ها.

ظاهر جمع و جور کتاب و طرح خوب و چاپ مناسب و قطع جیبی آن، همه دست به دست هم ‌دادند تا بتوانم این کتاب را در فاصله‌های مختلف و در شرایط متفاوت بخوانم و نکته‌های آن را یادداشت کنم. واقع آن است که انتظارم از این کتاب بیشتر بود و می‌خواستم کامو بیشتر درباره خودش و رشد حرفه‌ای خویش سخن بگوید. با این حال، این یادداشت‌ها برش‌هایی به شخصیت او می‌زنند و او را به خواننده نشان می‌دهند. به نظر می‌رسد که کامو حتی در یادداشت‌های شخصی خودش بسیار خوددار است و از نشان دادن خویش و عریان کردن اندیشه و شخصیتش پرهیز دارد. با این حال، می‌توان با کنار هم گذاشتن این قطعات تصویری نسبتاً روشن از این شخصیت به دست آورد. اولین ویژگی او خواندن گسترده و استناد به افراد مختلف است. در این یادداشت‌ها او کلمات قصار متفکران متعددی را می‌آورد، مانند دلاکروا، اشپنگلر، استاندال، مونتسکیو، و رومن رولان. دومین جنبه شخصیت وی آن است که گاه قطعات کوتاه طنزآمیزی نقل می‌کند که فضای یادداشت‌ها را کاملاً متفاوت می‌سازد. برای مثال، درباره تولستوی می‌نویسد «هنگام محاصره سباستوپول از گودال سنگر بیرون می‌پرد و زیر آتش سنگین دشمن به سوی دیوار قلعه می‌دود. او از موش وحشت داشت و موشی در گودال دیده بود» (ج1، ص196) یا هنگامی که مردم برای فوکیون سردار آتنی هلهله بسیار کردند، گفت:‌ «حرف احمقانه ای زدم؟» (ج1، ص200)، همچنین از پاوزه، شاعر و رمان نویس ایتالیایی نقل می‌کند: «ما خریم، آن یک ذره آزادی را که دولت برای ما باقی گذاشته می‌گذاریم زنها بالا بکشند» (ج1، ص 129). البته در برابر این قطعات مطایبه آمیز، گاه اشارات هولناکی هم دیده می‌شود، مانند آنکه شب قبل از اعلام رسمی لغو مجازات اعدام در روسیه شوروی، چکیست‌ها (اعضای سازمان امنیت)، به زندان ریختند و همه را قتل عام کردند. تا قانون مانع کارشان نشود. (ج3، ص 13).

سومین جنبه یادداشت‌ها تأکید عمیق بر فضیلت امید در عین نومیدی است: «اگر ناامیدی‌مان برایمان مسلم است، یا باید چنان عمل کنیم که گویی امیدواریم یا خود را بکشیم. رنج بردن حقی ایجاد نمی‌کند.» (ج1، ص 31) همچنین نابود کردن امید، یعنی بازگرداندن اندیشه به جسم و جسم محکوم به فناست. (ج1، ص103) چهارمین جنبه شخصیت کامو تأکید بر انضباط و خودسازی است، گویی به نوعی تفکر رواقی باور دارد، مانند ایده «هرگز از کار خود صحبت نکردن»، و انتظار از چیزی و جامعه نداشتن (ج3، ص 228 و 231). همچنین استعلا و از خود فرارفتن و در جا نزدن ایده‌ای است که بارها از زبان کامو یا شخصیت‌های دیگر نقل می‌شود مانند «زندگی معمولیْ میانگین تمام جنایت‌های ممکن ماست» که از رابرت موزیل نویسنده اتریشی نقل می‌کند (ج3، ص 234)

پنجمین ویژگی آن است که گاه به اختصار منطق گروهی خاص را جمع‌بندی و گزارش می‌کند یا دیدگاه یک نویسنده بزرگ را در یک جمله کوتاه می‌آورد. برای مثال: دختر ده‌ساله‌ای می‌گفت وقتی بزرگ شدم در بدترین حزب اسم خواهم نوشت. اگر این حزب حاکم شود از چیزی واهمه ندارم و اگر حزب رقیب برنده شود،‌ کمتر آزار خواهم دید. این منطق روشنفکر فرانسوی در سال 1954 است. (ج3، ص 106) یا اندیشه داستایوفسکی را این گونه خلاصه می‌کند: همان تزی که فرد را به سوی جنایت می‌برد، جامعه را به سوی انقلاب هدایت می‌کند. (ص 108)

سرانجام آنکه گاه شاهد گزینه گویه های درخشانی در این یادداشت‌ها هستیم که ذوق پرداخته کامو را نشان می‌دهد، مانند: «نسلی که درد پول دارد و ملال دل» (ج3، ص 62)، یا «آدم نمی‌تواند تمام چیزهایی را که می‌نویسد زندگی کند. ولی تلاشش را می‌کند» (ج3، ص 91) و «اندیشیدن جز به کمک تصویر انجام نمی‌پذیرد. اگر می‌خواهی فیلسوف باش[ی]، رمان بنویس» (ج1، ص 16)

سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، 1 آبان ۱۳۹۸
http://hassaneslami.ir
https://b2n.ir/00080
@hassan_eslami
Forwarded from سوفیا
کانون فکر آرکه برگزار می‌کند:
کارگاه آیین و اخلاق نقد کتاب
مدرس: دکتر سید حسن اسلامی
چهارشنبه 8 آبان 98
ساعت 17 تا 21
جلسه در دو قسمت یک‌ساعت و نیمه با یک استراحت در میان دو بخش برگزار می‌شود.
دکتر سید حسن اسلامی اردکانی پژوهشگر دین و اخلاق، استاد تمام و مدیر گروه فلسفه اخلاق دانشگاه ادیان و مذاهب و سردبیر نشریه پژوهش‌های ادیانی و فصلنامه نقد کتاب اخلاق، علوم تربیتی و روان‌شناسی است. برخی از آثار ایشان عبارت‌اند از:
• نوشتن در جزایر پراکنده: جستارهایی در اخلاق پژوهش، نور مطاف، ۱۳۹۱
• اخلاق و آیین نقد کتاب، خانه کتاب، ۱۳۹۱
• شبیه‌سازی انسانی از دیدگاه آیین کاتولیک و اسلام، دانشگاه ادیان و مذاهب، ۱۳۸۶
• دروغ مصلحت‌آمیز: بحثی در مفهوم و گستره آن، مؤسسه پژوهشی حوزه و دانشگاه و بوستان کتاب، ۱۳۸۲
• رؤیای خلوص: بازخوانی مکتب تفکیک، مؤسسه بوستان کتاب، ۱۳۸۷
• اخلاق نقد، نشر معارف، ۱۳۸۳

شرکت در این کارگاه برای همگان آزاد و رایگان است. اولویت با دوستانی است که به موقع تشریف بیاورند.

نشانی: شیراز - پُلِ معالی آباد/جنب ایستگاه مترو میرزای شیرازی/ ساختمان الف (پردیس سینما گلستان) / طبقه هشتم / واحد ٨٠٦ / كانون فكر آركه