دغدغه‌های اخلاق و دین / سید حسن اسلامی اردکانی
1.54K subscribers
222 photos
5 videos
51 files
368 links
اینستاگرام:
instagram.com/eslamiardakani
ایمیل:
eslami@urd.ac.ir
Download Telegram
📝 اعترافات كشكولی

اعتراف‌نویسی از گونه‌های ادبی جذابی است كه مخاطبان خاص خود را دارد. خواندن اعترافات آگوستین یا ژان ژاك روسو و معاصرانی كه از زندگی پنهان و آشكار خود می‌گویند، این پرسش را همیشه برایم پیش آورده است كه چرا ما در سنت اسلامی ژانری در اعتراف‌نویسی نداریم. گویی بزرگان ما ترجیح می‌دادند از زندگی خصوصی خود چیزی نگویند و اگر هم دست به قلم می‌بردند، عمدتا از زندگی و تحصیلات عمومی خود و نهایتا از تحولات فكری خویش می‌نوشتند، مانند المنقذ من الضلال (رهاینده از گمراهی) غزالی كه گاه به غلط «اعترافات غزالی» ترجمه شده است (ترجمه زین‌الدین كیایی‌نژاد، تهران، عطایی، 1349).

واقع آن است كه در مجموع به سختی می‌توان آثاری در سنت اسلامی یافت كه منطبق با ژانر اعتراف‌نویسی رایج اروپایی باشد. خوب این كار دلایل متعددی می‌تواند داشته باشد، یكی آنكه اصولا شاید متفكران ما برای مسائل شخصی خود و نقش آنها در كار علمی اهمیتی قائل نبودند و نمی‌خواستند وقت شریف خوانندگان را با گزارش احوال شخصی بگیرند. شاید هم حالت خودسانسوری و نگرانی از پیامد نشر چنین اعترافاتی مانع از آن می‌شد كه آنها دست به خودآشكارسازی بزنند. اگر هم كسی تن به مخاطره می‌داده و مسائل شخصی خود را منتشر می‌كرده، ظاهرا بازماندگان و ذی‌نفعان ترجیح می‌دادند آنها را سانسور، اصلاح، ترمیم و رفو كنند (نك: دفترچه خاطرات و فراموشی و مقالات دیگر، محمد قائد، تهران، طرح نو، 1389، ص 201-220).

با این همه، از آنجا كه «پری‌رو تاب مستوری ندارد» در همین سنت كسانی بوده و هستند كه به شكل غیرمستقیم اعتراف كرده و اعمال و امیال خود را به نام دیگران ثبت و گزارش می‌كردند. لذا اگر هم آثار مستقیم اعترافی نداشته باشیم، می‌توان این سنت را در قالب دیگری پی گرفت. برای نمونه، مرحوم مطهری به نوع خاصی از اعترافات اشاره می‌كند كه دست‌كم قابل توجه است. او ضمن اشاره به اینكه سنت اعتراف‌نویسی در غرب برای بیان خویشتن و گریز از نفاق و پنهانكاری است، كشكول‌نویسی در فرهنگ اسلامی را گونه‌ای اعتراف‌نویسی می‌شمارد و بر آن می‌رود «كسانی كه كشكول نوشته‌اند و در آن همه ‌چیز حتی حكایت‌های خلاف شرع را ذكر كرده‌اند، به‌طور غیرمستقیم برای بشر اعترافات نوشته‌اند. كتاب زهر الربیع سید جزایری و كشكول شیخ بهایی و خزائن نراقی، نوعی اعترافات است» (یادداشت‌های استاد مطهری، تهران، صدرا، 1381، ج6، ص 305). نمی‌دانم آیا مجاز هستیم این سبك تحلیل روان‌شناختی را درباره نویسندگان و گردآورندگان مجموعه‌های كشكولی به كار ببریم یا نه و آیا این آثار به واقع سیمای فكری گردآورندگا‌ن‌شان را نشان می‌دهند یا نه؟ چه‌بسا عوامل دیگری در این قضیه دخیل بوده‌اند و بیش از آنكه این آثار را آینه روح گردآورندگان‌شان بدانیم، آنها را‌ زاده نیاز بازار و ذائقه مصرف‌كنندگان قلمداد كنیم. در هر صورت این نكته شایسته بررسی است. حال در این قحطی اعتراف‌نویسی هنگامی كه كسی مانند ناصر ایرانی اعترافات گرگ تنها را می‌نویسد و «ظاهرا» نگران خودسانسوری نیست، این نوشته بیش از هزار صفحه‌ای، به نوشته محمد شریفی، پشت ممیزی ارشاد گیر می‌كند و هنوز جواز نشر نگرفته است. (اعترافات گرگ تنها: یاد ناصر ایرانی، فصلنامه فرهنگبان، شماره یك، بهار 1398، ص 214) . اینجاست كه لازم است كمی در نگرش خود درباره جایگاه این ژانر علمی-ادبی تامل كنیم و راهی برای برون‌رفت از آن بیابیم و زمینه رشد این‌گونه خواندنی را فراهم كنیم.

سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه 8 آبان ۱۳۹۸
http://hassaneslami.ir
@hassan_eslami
📝 باباکوهی

در شیراز فرصتی دست داد تا در جمعه‌ای پاییزی به باباکوهی بروم و از چشم‌انداز مرتفع آن به شهر نگاهی بیندازم. هنگام بالا رفتن، دختر خانمی با لهجه خوش شیرازی به همراهانش می‌گفت: «حالا مگه او پایین چش بود که اومدیم بالا؟» دیدم سخنی بس حکیمانه می‌گوید. رها کردن دامنه سرسبز و به ارتفاع خشک برآمدن نیازمند دلیلی استوار است.

کنار آرامگاه باباکوهی که درش بسته بود، بساط شادمانی برقرار بود. یاد داستانی از رسول پرویزی افتادم به نام «درویش باباکوهی آرام مرد» در مجموعه شلوارهای وصله‌دار. خلاصه داستان از این قرار است که درویش کوچک‌علی یا درویش باباکوهی همواره مقیم و ملازم کوه بود و هفته‌ای یک‌بار برای خرید مایحتاج خود به شهر می‌آمد. او مردی آزاده و اهل توکل بود. پرویزی از او می‌پرسد که در این حدود سی سال تاکنون به مشکل گرسنگی برخورده است؟ درویش پاسخ می‌دهد که در مجموع همیشه نیازهایش برآورده ‌شده است. اما یک‌سال چندین روز پیاپی برف سنگینی در شیراز بارید و همه راه‌ها را بست. رفت و آمد به کوه قطع و امکان پایین رفتن منتفی شد. در این مدت هر چه داشتم و نداشتم تمام شد. تا آخر شب هم صبر کردم. اما از زائر و رهگذر و نذر و «نیازی» خبری نشد که نشد. در را بستم و خوابیدم. نیمه شب بود که دیدم به در محکم می‌کوبند. در را باز کردم، دیدم دو نفر مست خود را کاملا پوشانده و نفس‌زنان بالا آمده‌اند و هر یک دو قابلمه پر از غذا در دست دارند. شگفت‌زده از این رخداد بودم که گفتند در جمعی بودیم و مست کرده بودیم. یکی گفت اگر کسی در این سرما و برف برود باباکوهی صدتومان به او می‌دهم. ما دو نفر نیندیشیده قبول کردیم. قرار شد که قابلمه‌های غذا را بیاوریم اینجا و بگذاریم تا بعد که هوا آفتابی شد بیایند و ببینند که ما به شرط خود عمل کرده‌ایم. خلاصه به گفته درویش، مستی آن دو نفر، زندگی او را نجات داد. پرویزی این ماجرا را برای نشان دادن غنای نفس و دریادلی درویش نقل می‌کند.

اما این داستان جنبه دیگری هم دارد. گرچه باده‌نوشی خلاف شرع و گناه است. اما همه گناهان یکسان نیستند. برخی گناهان چندش‌آور هستند و ناجوانمردانه. حال آنکه برخی چنین نیستند و چه بسا دیگران از آن سود ببرند. به گفته حافظ «از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک».سید نعمت‌الله جزائری، از عالمان دوره صفویه، در مقام مقایسه میان دروغگویی و شرابخواری، با تحلیلی روان‌شناختی و با نگاهی طنزآمیز نشان می‌دهد که شرابخواری از دروغگویی بهتر است و شراب‏خواران از دروغگویان سالم‏ترند، چراکه شراب‏خواری تجاوز به حق خداوند است؛ حال آنکه دروغگویی معمولا در جهت تجاوز به حقوق مردم است. دروغگویی غالبا از سر بخل و خست است و آدم‏های بخیل چون از آنان قرضی خواسته شود، به دروغ متوسل می‌شوند؛ در نتیجه دروغ در بسیاری موارد، معلول بخل است و هم به نوبه خود علت بخل‏های بعدی. گاه نیز دون همتی، انسان را به دروغگویی وا می‏دارد؛ در صورتی که شراب، افراد را به بخشش و علو همت راه می‏برد و افراد شراب‏خواره دارای همتی بلند و دستی بخشنده هستند؛ در نتیجه دروغگویان به جامعه سودی نمی‏رسانند؛ حال آنکه انسان‏های لوطی مسلک -به خصوص هنگام مستی و راستی- آتش به اموال خود می‏زنند و مردم را از دارایی خود بهره‏مند می‌کنند (سید نعمت‌الله جزائری، الانوار النعمانیه، بیروت، موسسه اعلمی، بی‌تاریخ، ص59. برای توضیح بیشتر این مطلب، نک: سید حسن اسلامی، دروغ مصلحت‌آمیز: بحثی در مفهوم و گستره آن)

همین تمایز را کانت میان رذایل اخلاقی می‌گذارد. همه رذیلت‌ها به یکسان بد نیستند. برخی بد و برخی بدترند. او از دو رذیلت بخل و اسراف یاد می‌کند. هر دو رذیلت به شمار می‌روند اما. یکی دوست داشتنی و دیگری نفرتبار است. به تعبیر کانت شخص «اسرافکار یک کودن دوست‌داشتنی است و خسیس یک احمق تنفرانگیز است.» (ایمانوئل کانت، درس‌های فلسفه اخلاق، ترجمه منوچهر صانعی، تهران، نقش و نگار، 1378، ص 249)

بخشی از رشد اخلاقی جامعه در تمایز نهادن میان مراتب گناهان و کژی‌هاست. گاه جامعه چنین تمایزی قائل نمی‌شود که بد است و گاه تمایز معکوسی قائل می‌شود و رذیلت‌هایی چون خیانت در بیت‌المال را پذیرفتنی‌تر از رفتارهایی چون بدحجابی قلمداد می‌کند که این دیگر بدتر است و فاجعه.

سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه 16 آبان ۱۳۹۸
http://hassaneslami.ir
@hassan_eslami
✨28 آبان ماه✨

شروع دوره اخلاق کاربردی آقای دکتر سیدحسن اسلامی در مجموعه خانه اخلاق پژوهان جوان.

همچون بخش نخست (اخلاق نظری)، این بخش نیز توسط حلقه مترجمان خانه اخلاق درحال ترجمه و همزمان با اتمام این دو کلاس، منتشر خواهد شد.

🔸هر سه‌شنبه شب دعوتید؛ به گفتگو پیرامون شاخه های مختلف اخلاق کاربردی.
با محوریت کتاب ارزشمند Living Ethics اثر شفرلاندو
📝 توجه به حیوانات یا انسان‌ها؟

هنگامی که از حقوق حیوانات و حمایت از آن‌ها سخن می‌گویم، برخی کسان بلافاصله می‌گویند پس حقوق انسان‌ها چی؟ یا شما به قیمت نادیده گرفتن حقوق انسان‌ها، دم از حقوق حیوانات و حمایت از آن‌ها می‌زنید. گاه این اشکال در قالبی کلی است و بیانگر آن است که در جایی که حقوق انسان‌ها نادیده گرفته می‌شود، چه جای سخن از حقوق حیوانات است. یا آنکه تا زمانی که پای حقوق و اخلاق انسانی در میان است، نوبت به حیوانات نمی‌رسد. گاه نیز در قالب بیان تناقض شخصی مدعیان توجه به حیواناتی مانند من است. در این جا به این شکل دوم می‌پردازم.

یکی از اشکالاتی که معمولاً به من می‌شود این است. تو که به حیوانات توجه داری مثلاً به فلان شخص بی‌اعتنایی کردی، ‌یا در حالی که مراقب هستی مبادا عنکبوتی را لگد کنی، فلان دانشجو را از درس انداختی. یا تو که نگران جان مگس‌ها هستی، کمی هم به فکر انسان‌ها باش! خلاصه آنکه اگر قرار بر اخلاقی زیستن باشد، جایگاه انسان‌ها در همه حال برتر از جایگاه حیوانات است. در واقع مفروض این اشکال آن است که انسان‌ها در همه حال و مطلقاً بر حیوانات مقدم هستند. اما این فرض خطا است.

به نظر می‌رسد که انسان به دلیل داشتن خصلت اختیار و حق انتخاب خود، می‌تواند از آن در راه درست یا نادرست استفاده کند. حال آنکه حیوانات تا این حد اختیار ندارند و از اختیار خود آگاهانه برای آسیب زدن به دیگران استفاده نمی‌کنند. به تعبیر دیگر، می‌توان گفت همه موجودات زنده، شایسته احترام و توجه و مراقبت هستند. اما برخی از آن‌ها بر اثر اقدام اختیاری خود، این شایستگی را از کف می‌دهند. برای مثال، هر انسانی حق حیات دارد. اما کسی که زندگی خود را وقف کشتن دیگران می‌کند، ممکن است این حق حیات را از کف بدهد و در حالی که صدها پرنده و چرنده زنده باشند و از مراقبت کامل برخوردار، این یکی جانش را از دست بدهد. پسر نوح نیز گرچه انسان بود و در منظومه دینی برتر از حیوانات، اما معنایش آن نیست که رفتار محترمانه با او و مقدم شمردنش بر حیوانات یک حکم مطلق باشد. لذا در حالی که خداوند به نوح فرمان می‌دهد تا همه انواع حیوانات را زنده نگه دارد، می‌گوید فرزندت را رها کن. حال تصور کنید که نوح به خداوند اعتراض کند: «یعنی جان گورخر برتر از جان انسان است؟»

مسأله آن است که حیوانات چون دست به افعال اختیاری خاصی که آن‌ها را فاقد شأنیت اخلاقی کند نمی‌زنند، و از اختیار خود سوء استفاده نمی‌کنند، همواره از سطحی از احترام برخوردار هستند. اما انسان‌ها چنین نیستند و متناسب با اقدامشان ممکن است مشمول احترام شوند یا آن را از کف بدهند. لذا من ملزم هستم به همه موجودات پیرامون خودم توجه کنم و از رنجاندن و آسیب زدن به آن‌ها بپرهیزم. این توجه هم شامل دانشجویان من می‌شود و هم پروانه ها. حال اگر، برای مثال، دانشجویی دست به تقلب زد و رفتارهایی خلاف منش دانشگاهی از خود نشان داد، ممکن است این احترام و توجه را از کف بدهد. ولی در این حال کسی نباید بگوید شما که به پروانه ها توجه دارید، آیا انسان کمتر از پروانه ارزش دارد؟ یا شما مراقب پروانه ها هستید، اما به دانشجویان سخت می‌گیرید و آن‌ها را گاه می‌رنجانید، این است معنای اخلاقی زیستن شما؟

سخن کوتاه، این استدلال گرچه رایج، معیوب است و آشکارا نوعی قیاس مع الفارق، یا مقایسه نادرست، به شمار می‌رود.


سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه 16 آبان ۱۳۹۸
http://hassaneslami.ir
@hassan_eslami
📝 ابزار و ارباب

در سال ۱۹۴۹ سیزده مرد آتش‌نشان در مواجهه با آتش‌سوزی جنگلی در مونتانا کشته شدند. به همین سبک در سال ۱۹۹۳ دوازده زن و مرد آتش‌نشان در آتش‌سوزی جنگلی کلورادو کشته شدند. آنها با آنکه افرادی مجرب بودند، برای رویارویی با این نوع آتش‌سوزی آموزش ندیده بودند. در بررسی‌ها مشخص شد که آنها کوله‌پشتی‌های خود را که پر از ابزار بود اما به کارشان نمی‌آمد، تا آخرین لحظه بر زمین نگذاشتند و همین آنها را سنگین و تحرک را برای‌شان دشوار می‌کرد. در صورتی که اگر کوله‌های خود را بر زمین می‌گذاشتند، می‌توانستند از آتش‌سوزی بگریزند. من و شما نیز این کوله‌بارهای معرفتی، روشی و تکنیکی را بر دوش داریم و گاه باید آنها را زمین بگذاریم و خود را سبک‌بار کنیم اما قادر نیستیم.

ما برای موفقیت در کار خود ابزارهایی می‌سازیم. این ابزارها گاه فنی و مادی است و گاه ذهنی است. گاه یک چکش است و گاه یک راهبرد و شیوه برخورد با مسائل زندگی. به تدریج به این ابزارها عادت می‌کنیم و در درازمدت به عادت‌ها و روش‌های آموخته شده خود سخت می‌چسبیم و این کار در زمانه تغییرات شگرف مایه شکست ما می‌شود. کارل‌ ویک چندین دهه است که رفتار افراد مختلف را در شرایط بحرانی بررسی و تحلیل می‌کند. از نظر او در این شرایط رفتار آموخته شده تشدید و بعدها در حالت عادی نیز همان رفتارها تکرار می‌شود و ما انعطاف‌ناپذیری ذهنی و خشکی معرفتی را تجربه می‌کنیم.

اما چرا در مواقع لزوم ابزارهای کهنه را که دست و پای ما را می‌بندند بر زمین نمی‌گذاریم؟ و چرا سراغ ابزارهای کارآمدتری نمی‌رویم؟ کارل ویک دلایل متعددی را برمی‌شمارد از جمله آنکه:

۱- نشنیدن. گاه پیام واضح کسی را که می‌گوید ابزار را بر زمین بگذارید، نمی‌شنویم.

۲- توجیه کردن. هنگامی که دلایل کافی برای تغییر به دست نمی‌آوریم، مقاومت می‌کنیم.

۳- اعتماد نکردن. وقتی به کسی که به ما هشدار می‌دهد اعتماد نداریم، مقاومت می‌کنیم.

۴- توهم مهار. آموزش سنتی به ما مفروضاتی درباره علت و معلول و رابطه خطی آنها داده است که مانع از تغییر می‌شود.

۵- نداشتن مهارت. گاه چون نمی‌دانیم چگونه ابزار خود را بیندازیم، آن را همچنان نگه می‌داریم.

۶- ترس از ابزار تازه. در مواقع ترسناک ابزار خود را حفظ می‌کنیم، چون از ابزار جدید بیشتر می‌ترسیم.

۷- ترس از شکست. به زمین انداختن ابزار کهنه یعنی قبول شکست. لذا ابزار خود را نگه می‌داریم تا نشان بدهیم هنوز برنده‌ایم.

۸- همرنگی با دیگران. گاه ابزار خود را حفظ می‌کنیم، چون دیگران نیز چنین کرده‌اند. هر کسی از وضع پیش آمده می‌ترسد اما فکر می‌کند که دیگران آرام هستند پس مساله‌ای نیست.

۹- بی‌اعتنایی به نتایج. ما ابزار خود را نمی‌اندازیم، چون باور نداریم که این کار تاثیری دارد. ما تاثیرات کوچک را جدی نمی‌گیریم و همواره در پی تاثیرات بزرگ هستیم.

۱۰- همذات‌پنداری. گاه هویت خود را از ابزارها می‌گیریم. در نتیجه، انداختن آنها یعنی از دست دادن هویت خویش. اینجاست که ابزار ما ارباب ما می‌شود.

سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۸
http://hassaneslami.ir/
@hassan_eslami
📝 انسان جزیره نیست

پس از آنکه یادداشت هفته گذشته را نوشتم، مسوول پیگیری یادداشت‌ها به من زنگ زد و گفت اگر تا فردا اینترنت وصل نشود، تلفنی یادداشت را از شما خواهم گرفت. همین طور هم شد. زنگ زد. من هم کلمه به کلمه یادداشتم را، عین معلم املای مدارس ابتدایی، دیکته کردم و او هم نوشت. بعد برای آنکه مطمئن شویم چیزی از قلم نیفتاده یا به غلط ثبت نشده است، دوباره یادداشت را برایم خواند و من دو، سه مورد جزیی را اصلاح کردم. کار تمام شد. البته چون خارج از وقت اداری بود، امکان فکس وجود نداشت. نفس راحتی کشیدم و با خودم گفتم خدا را شکر که یادداشتی 600 کلمه‌ای بود. اگر قرار بود مقالات بلند خودم را این‌گونه ارسال کنم چه می‌شد.

یادم آمد زمانی مقالاتم را بر کاغذ می‌نوشتم، سپس تحویل تایپیست می‌دادم تا آن را تایپ کند و بعد متن را می‌خواندم و اصلاح می‌کردم و دوباره تحویل تایپیست می‌دادم و بعد که کار آماده می‌شد، آن را به اداره پست می‌بردم و از طریق پست سفارشی به مقصد ارسال می‌کردم. بعد هم زنگ می‌زدم و پیگیری کارها. با این حال گاه مقاله نمی‌رسید یا در وقت مطلوب نمی‌رسید. خلاصه خاطراتی از این دست در هفته گذشته برایم زنده شدند. این‌قدر به وضع فعلی عادت کرده بودم و از طریق اینترنت پیام و یادداشت و مقاله و کتاب رد و بدل کرده بودم که عادات کهن اقدامات فیزیکی مانند رفتن به کتابخانه و جست‌وجو در منابع در کارم کمرنگ شده بود.

بعد که گفته شد اینترنت داخلی باز شده است، خواستم چند مطلب را جست‌وجو کنم. اما متوجه شدم که جست‌وجوگرهای خارجی کار نمی‌کنند و هر چه گشتم خبری از مرورگر داخلی هم نبود. خلاصه تجربه غریبی بود. می‌توانستم کل عادات اینترنتی خود را بازنگری و اصلاح کنم و به عقب بازگردم، اما کمابیش می‌دانستم این وقفه و قطع اینترنتی همیشگی نمی‌تواند باشد. با این حال، نمی‌دانستم چه مدت طول خواهد کشید. حالت کسی را داشتم که پروازش به تاخیر افتاده است و پرواز بعدی مشخص نیست. هم از او خواسته‌اند سالن را ترک نکند و هم نمی‌داند چه مدت باید انتظار بکشد. این دست بلاتکلیفی، مایه اختلال کارهای علمی و اجتماعی می‌شود و نمی‌توان انتظار داشت که به راحتی با آن کنار بیاییم.

البته می‌شد این حادثه را نوعی توفیق اجباری دانست که ما را به بازنگری در روش و عادات اینترنتی خود وادار می‌کند. سال‌هاست که یکی از توصیه‌های متخصصان محدود کردن آگاهانه استفاده از اینترنت و گرفتن روزه اینترنتی است. برای مثال کال نیوپورت که خود استاد و پژوهشگر علوم کامپیوتری در دانشگاه جرج تاون است، یکی از راه‌های کار عمیق در دنیای پرآشوب امروز را محدود کردن استفاده از اینترنت می‌داند. اما این یکسوی قضیه است. مساله آن است که ما امروزه در جهانی در هم تنیده زندگی می‌کنیم و عملا سیاست‌های کلان کشوری و جهانی ما را به سوی وابستگی به فضای مجازی و اقدام از طریق اینترنت می‌کشاند.

برای مثال تا سال‌ها غالب مردم و حتی نوجوانان برای انجام کارهایی مانند پرداخت قبض به بانک‌ها می‌رفتند، اما امروزه این دست عادت‌ها منسوخ شده است. حال در فضایی این‌گونه مجازی شده، قطع ناگهانی و گسترده اینترنت آن هم به مدت حدود یک هفته فشار روانی قابل توجهی به شهروندان وارد می‌کند. امروزه بخشی از هویت شخصی و اجتماعی ما در گرو همین ارتباطات اینترنتی است. پنج قرن پیش جان دان، شاعر انگلیسی نوشت: «هیچ انسانی جزیره‌ای خودبسنده نیست. هر انسانی بخشی از یک قاره است».

سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه 6 آذر ۱۳۹۸
www.hassaneslami.ir
@hassan_eslami
📝 آرمان سادگی کامو

آثار ادبی و تولیدات فکری متفکران، تنها بخش آشکار کوه یخ است. ما فقط بخش اندکی از شخصیت آنها را در این آثار می‌یابیم. اگر کسی حوصله کند و زندگی و زمانه این متفکران را بررسی کند، با لایه‌های دیگری مواجه خواهد شد که چه بسا بر فهم ما از این آثار ادبی و نویسندگان‌شان تأثیر جدی خواهد گذاشت. آلبر کامو یکی از این شخصیت‌ها است که گاه آنچه می‌نویسد با آنچه زیست می‌کند، در تعارض است. البته این اختصاص به کامو ندارد. کمابیش دیگران نیز چنین هستند. اما غالبا از این حالت خود غافل هستند. عرصه تفکر، عرصه خودنگری و خودشناسی است.

کتاب «آرمان سادگی» (آیریس رادیش، مهشید میرمعزی، تهران، ثالث، 1395، 356 صفحه) پرتوی بر قسمت پنهان این کوه یخ می‌افکند و ما را با سویه‌های پنهان او آشنا می‌کند. به روایت زندگی‌نامه نویس کامو، او در کل زندگی‌اش با تعارضات لاینحلی زیست و هرگز نتوانست از پس خودش برآید. در مصاحبه‌ای که پس از مرگش منتشر شد از او پرسیده بودند: از چه بیش از همه‌چیز متنفر است؟ و او پاسخ داده بود از «جهت تاریک من». (ص305)

او که در الجزایر‌زاده شده و کودکی و نوجوانی خود را در آنجا گذرانده بود، در جنگ استقلال این کشور جانب فرانسه را گرفت و در سخنانی معروف گفت: «من میان عدالت و مادرم، مادرم را ترجیح می‌دهم» و بدین ترتیب، بر ضد استقلال الجزایر موضع گرفت. به زنان توجه جدی داشت، اما هرگز عشق را جدی نمی‌گرفت و «انسان‌ها را تا حد معیار تمام چیزها بالا می‌برد، اما انسانیت دور و برش چندان او را تحت تأثیر» قرار نمی‌داد. (ص71)

از نوجوانی و پس از آنکه مشخص شد سل دارد، به اپیکتتوس رواقی علاقه‌مند شد و تا پایان عمر آثار رواقی را می‌خواند، اما به گونه دیگری می‌زیست. تا آن‌جا که بین دو قطب عیاشی و ریاضت گیر کرده بود. شعار تسلط بر خویشتن می‌داد، اما در عمل به گونه دیگری بود. (ص 168)

ویراستاری انتشارات گالیمار را، که با آلمانی‌های اشغالگر همکاری می‌کرد، پذیرفته بود و در عین حال با اعضای جنبش مقاومت در دفتر کار خود دیدار می‌کرد «تناقض‌های زندگی دیگر از این بزرگ‌تر نمی‌شود» (ص185) . البته ممکن است این همکاری محمل و پوششی برای فعالیت مخفی او بوده باشد. با آنکه خود به تناقض‌های زندگی خویش کمابیش وقوف داشت، به گفته معشوقه‌اش، ماریا ساکارس،: «هرگز تلاش نکرد حتی یکی از تناقض‌های خود را حل کند. هیچگاه نمی‌خواست زندگی و هستی خود را محدود کند.» (ص 199) در عین ارتباط گسترده با زنان، در مجموع از آنها متنفر بود؛ تنفری «خردکننده». از نظر او «زن، جز در عشق، کسالت‌بار است» (ص336)

با آنکه متفکری نقاد بود، ظرفیت نقد را نداشت و چون «انسان طاغی» منتشر و نقدهایی متوجه او شد، به همه آنها پاسخ داد. هنگامی که نقدی از ژانسون در له تان مدرن، که سردبیر آن سارتر بود، منتشر شد، او به جای سکوت یا بی‌تفاوتی طی نامه‌ای هفده صفحه‌ای به سردبیر از خود دفاع کرد. سارتر هم با پاسخی دوازده صفحه‌ای او را کاملا منزوی کرد و گفت که کامو حتی اجازه بحث درباره کارش را به کسی نمی‌دهد و تنها سرهایی را می‌پذیرد که در مقابل او خم می‌شوند. (ص 249) پاسخ سارتر چنان او را در هم شکست که «کامو از این ضربه بهبودی» نیافت (ص251) .

زندگی پرشوری داشت و از زندگی در خانواده‌ای کارگری به اوج موفقیت رسید، شهرت و اعتبار کافی کسب کرد و در 44 سالگی جایزه نوبل را دریافت، با این حال روایت خودش از زندگی‌اش روایت سردی است و مبتنی بر بی‌توجهی، تا جایی که در یادداشت‌های خود از 1935 تا 1959 «هیچ نکته شخصی ننوشته است» و هیچ اشاره‌ای به خلقیات و عشق و فرزندانش ندارد. (ص72)

در اواخر زندگی‌اش، کامو این گونه دست به جمع‌بندی آن می‌زند: «حالا در میان تکه پاره‌ها پرسه می‌زنم، بدون قانون هستم، شقه شده، تنها و پذیرای این تنهایی، تسلیم ویژگی‌ها و ناتوانی‌های خود. و باید حقیقتی را پس از آنکه تمام زندگی خود را در نوعی دروغ گذراندم، بازسازی کنم.» (ص282)

خواندن این کتاب خوشخوان، فارغ از برخی سوگیری‌های آشکار و نهانش، بار دیگر به ما یادآوری می‌کند که انسان کامل وجود ندارد و هر کسی باید در حالی که صلیبی بر دوش گرفته است، بکوشد تکه پاره‌های وجودش را همساز کند و طرحی ماندنی از زندگی‌اش پی ریزد.

سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه 13 آذر ۱۳۹۸
www.hassaneslami.ir
@hassan_eslami

+ دربارۀ یادداشت‌های کامو
📝 زندگی خوب و اخلاق

کم‌وبیش می‌دانیم که زندگی فقط خوردن و خفتن و برآوردن نیازهای فیزیولوژیک نیست. ما از زندگی چیزی بیش از آن انتظار داریم؛ چیزی که زندگی را معنادار کند، ژرفا ببخشد، جهت دهد و شیرین کند. ما خواهان زندگی خوب هستیم. اما زندگی خوب را به سختی می‌توان تعریف کرد. با این همه، می‌توان آن را نشان داد و برخی عناصر سازنده آن را برشمرد. یکی از عناصر سازنده زندگی خوب اخلاق است. مقصود از اخلاق در اینجا منش‌ها و عاداتی است که به ما کمک می‌کند، فراتر از حالت غریزی خود عمل کنیم و به جای واکنش نشان دادن به عوامل بیرونی، دست به انتخاب بزنیم و پاسخی سنجیده بدهیم.

گره خوردن اخلاق با شریعت در جامعه ما در کنار مزیت‌هایی که ممکن است داشته باشد، آن را شکننده می‌کند. کافی است نگاه مردم به شریعت و شریعت‌مداران دگرگون شود تا اخلاق نیز پس زده شود یا کمرنگ گردد. اینجاست که جدا از بحث نظری درباره نسبت اخلاق و شریعت، لازم است به تقویت اخلاق و بنیادهای آن در جامعه بپردازیم و فرهنگ اخلاقی دیدن و اخلاقی زیستن را گسترش دهیم.

فصلنامه جدید «حیات معنوی» (شماره اول، پاییز 1398) می‌کوشد در این عرصه گامی بردارد و به جنبه‌های معنوی حیات انسانی از جمله اخلاق بپردازد. در این شماره شاهد مقالاتی از مهدی مهریزی، رضا بابایی(که این روزها با بیماری سختی کلنجار می‌رود و آرزوی بهبود او را داریم)، احمد شهدادی، سیدحسن اسلامی‌اردکانی، هادی ربانی، محمد اسفندیاری، سیده‌نرگس حسینی‌امین، محمدتقی اسلامی، محمدجواد رودگر و محمد راستگو هستیم. همچنین مقاله «رهیافت‌های فضیلت‌محور در تعلیم و تربیت» نوشته گریگوری بسشام را ابوالقاسم فنایی ترجمه‌ کرده و در این شماره گنجانده است. من در مقاله «اخلاق زیست‌محیطی فضیلت‌مدار» کوشیده‌ام از منظری متفاوت بحث اخلاق زیست‌محیطی را دنبال کنم و بنیادی فضیلت‌مدارانه، نه تکلیف‌گرایانه یا پیامدگرایانه برای آن فراهم کنم.

در زمانی که اخلاق به شکل‌های گوناگونی در معرض تاخت و تاز نظری و عملی قرار دارد و کسانی آن را بی‌اعتبار می‌دانند و دیگرانی آن را به سود رشته‌های دیگر مصادره می‌کنند، که شرح آن را در مقاله «برزخ اخلاق‌ورزی در ایران معاصر» (فصلنامه اخلاق‌پژوهی، شماره 1، بهار 1396) آورده‌ام، نشر این دست مجلات مایه اندک امیدی است تا به زندگی فسرده مردم ما اندک نسیمی از معنویت و اخلاق بوزد و تصویری از زندگی خوب و نقش اخلاق در ضمیر ما نقش ببندد.

سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه 20 آذر ۱۳۹۸
www.hassaneslami.ir
@hassan_eslami
تازگی نوشتۀ محسن آزموده را دربارۀ کتاب سودای تفکیک دیدم: «ققنوس فلسفه؛ تحلیلی بر کتاب سودای تفکیک». می‌توانید متن کامل را از اینجا بگیرید.
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
❗️نخستین آفت این جریان رواج فرهنگ «انتحال» و سرقت علمی است که اخبار آن به شکل رسوایی از پرده بیرون افتاده است


❗️این شیوه بستری را فراهم می کند که طی آن برخی از استادان ... با بهره کشی ناروا از دانشجویانی که خود توان لازم نگارش را ندارند، خود را صاحب مقالات علمی-پژوهشی قلمداد کنند و به ترفیع وارتقای لازم دست یابند


❗️اگر کسی قادر به 5000 متر دویدن باشد، منطقاً باید بتواند 1000 متر را نیز بدود، می توان و باید انتظار داشت که مدعیان نگارش مقالات علمی-پژوهشی، بتوانند مقالات تخصصی و عمومی نیز بنویسند 


⭕️ شاید این شوخی به نظر برسد که کسی مدعی نوشتن مقالات علمی-پژوهشی باشد، اما قادر به نوشتن مقالات تخصصی یا عمومی نباشد


"فقط بلدم مقالات علمي-پژوهشي بنويسم!"
@hassan_eslami
www.HassanEslami.com
📝 جشنواره نقد کتاب

یکشنبه بیست‌‌وچهارم آذرماه مراسم اختتامیه شانزدهمین جشنواره نقد کتاب در سرای اهل قلم برگزار شد و نویسندگان مقالات برتر در عرصه نقد معرفی شدند و از آنان تقدیر شد. در این جشنواره مقالات گوناگون عرصه نقد شناسایی و داوری می‌شود و از بهترین مقالات تجلیل می‌شود. سال‌ها است که با این جشنواره در ارتباطم چه در مقام علاقه‌مند پیگیر، چه برگزیده برخی دوره‌ها و چه در مقام دبیر علمی در این سال‌ها. این جشنواره به روشنی جایگاه نقد کتاب را در جامعه ما نشان می‌دهد. در سال جاری، چهارده مقاله به عنوان مقالات برتر و تقدیری در گروه‌های مختلف معرفی شدند (برای تفصیل بیشتر نک: گزارش شانزدهمین جشنواره نقد کتاب، به کوشش الهه رجبی فر، تهران، دبیرخانه جشنواره نقد کتاب، آذرماه 1398) .

نکته اصلی این جشنواره در سال جاری و چند سال گذشته نبود مقالات برتر در برخی گروه‌های علمی بود. به‌طور مشخص، امسال در هفت گروه هیچ مقاله‌ای برگزیده نشد. این گروه‌ها عبارت بودند از: گروه علوم تربیتی و روانشناسی، کلیات اسلام، اخلاق، اقتصاد، هنر، زبان و ادبیات عربی، و شعر. وجود نقد کتاب، فرع بر نشر خود کتاب است. لذا اگر در عرصه‌ای کتابی منتشر نشود، نمی‌توان انتظار داشت که در آن عرصه نقد کتاب جان بگیرد. اما در برخی از این عرصه‌ها مانند روانشناسی و علوم تربیتی کتاب‌های فراوانی در قالب تألیف و ترجمه منتشر می‌شود و اگر کسی بخواهد دست به نقد آنها بزند مواد خام قابل توجهی در اختیار دارد. با این حال، همچنان شاهد کساد بازار نقد در برخی از رشته‌هایی هستیم که از قضا هم کتاب در آن زیاد منتشر می‌شود و هم در دانشگاه‌ها استادان متعددی در آن‌ رشته‌ها فعالیت می‌کنند و به تدریس و تربیت دانشجو مشغول هستند.

اینجاست که نبود نقد در این زمینه‌ها نگران‌کننده می‌شود. وقتی کتابی منتشر می‌شود که هیچ انتقاد مکتوبی در پی ندارد، یا آن کتاب خوانده نمی‌شود، یا خوانندگان سرسری از آن می‌گذرند، یا توان تحلیل و نقد آن را ندارند، یا حوصله و فرصت آن را ندارند، یا نگران پیامد نقد خود هستند، یا آن را بی‌ثمر می‌دانند، و به تعبیر صائب بر این باورند «هر که اوقات کند صرف به نقادی خلق/ می‌رود زود تهیدست ز بازار برون» این جاست که هر کس قلم به دست می‌گیرد بد نیست نخست از خود بپرسد برای که و برای چه می‌نویسم (نک: برای که می‌نویسیم؟ سید حسن اسلامی اردکانی، فصلنامه نقد کتاب اخلاق علوم تربیتی و روانشناسی، شماره 5، بهار 1395).

دلایل نبود نقد کتاب در این عرصه‌ها هرچه باشد، پیام خوبی نیست و از سستی و کاستی علمی خبر می‌دهد. نقد، شیره و جانمایه شکوفایی علم است. منتقدان هم‌زمان با نقادی‌های نظام‌مند خود، ذهن و ضمیر خوانندگان را صیقل و ذائقه آنها را ارتقا می‌دهند، با جدا کردن سره از ناسره در عرصه علم و ادب، از سلامت میدان دانش و هنر محافظت می‌کنند، به رونق و رشد چرخه تولید و مصرف کتاب یاری می‌رسانند و در یک کلام به گسترش و تعمیق دانش دست می‌زنند.

سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه 27 آذر ۱۳۹۸
www.hassaneslami.ir
@hassan_eslami
📝 شیشه می در شب یلدا شکست
سید حسن اسلامی اردکانی

فارغ از ریشه و خاستگاه تاریخی شب یلدا، در این شب همه اعضای خانواده دور هم جمع می‌شویم، به بهانه این شب کمی انار می‌خوریم و بعد هم به دیوان حافظ تفألی می‌زنیم و غزلی را که می‌آید، به سود خودمان، شرح و تفسیر می‌کنیم و یکی دو ساعتی بگو بخند داریم.

این سنت سال‌ها است که ادامه دارد. با این حال، سنت‌های ایرانی از جمله همین شب یلدا مخالفانی دارد و آن‌ها گاه استدلال‌هایی بر ضد این قبیل کارها می‌کنند. برای نمونه،‌ به خاستگاه و پیشینه تاریخی این سنت‌ها می‌پردازند و آن‌ها را از این منظر نقد می‌کنند. طبق این نگرش، برای مثال چهارشنبه سوری بد است چون که مثلاً ریشه در آتش‌پرستی دارد! عید نوروز بد است، زیرا یکی از سنن باستانی است، سیزده به در نادرست است، زیرا ریشه در سنت و فرهنگ اسلامی ندارد و...

این منطق و شیوه نگرش به جای بررسی جایگاه فعلی یک سنت و کارکرد آن، منحصراً یا عمدتاً به خاستگاه تاریخی، جغرافیایی، اجتماعی یا روان‌شناختی آن توجه می‌کند و اگر این خاستگاه قابل دفاع نبود، فارغ از کارکرد فعلی آن، نادرستش قلمداد می‌کند. در اروپای قرن هیجدهم و نوزدهم، همین منطق و روش برای بررسی دین به کار می‌رفت و با توجه به خاستگاه تاریخی آن، جایگاه فعلی آن ارزیابی و نقادی می‌شد. برای مثال، مارکس، نیچه و فروید با همین سنجه و شیوه دین و اخلاق را بررسی و داوری می‌کردند. در نتیجه کافی بود مثلاً نشان بدهیم دین یا اخلاق برآمده از فعالیت یا وضعیت فلان طبقه یا حالت روانی است. همین کافی بود تا داوری قاطعی درباره آن مسأله داشته باشیم.

امروزه منطق دانان این شیوه را نوعی مغالطه می‌دانند و آن را مغالطه خاستگاه یا مغالطه منشأ (Genetic fallacy) می‌نامند. کمی به اطراف خودمان توجه کنیم، متوجه کاربرد گسترده این شیوه می‌شویم. دوستمان لباسی به تن دارد که به تنش زار می‌زند و کلاً او را از ریخت انداخته است. می‌گوییم که این لباس به تو نمی‌آید! فورا پاسخ می‌دهد: «این تازه از پاریس آمده است!» دیگری می‌خواهد عرفان را نقد کند می‌گوید «از هند آمده است» و سومی می‌خواهد یک ایده را رد کند، قاطعانه می‌گوید: «این حرف غربی‌ها است». در واقع، از این منطق هم برای تأیید یک دیدگاه و هم برای نفی آن استفاده می‌شود. حال آنکه هر دو غلط است. هر مسأله یا پدیده‌ای را باید بر اساس وضع فعلی آن بررسی کرد. از این منظر، نه گذشته درخشان ایران، به داد وضع فعلی آن می‌رسد و نه گذشته نداشته مالزی به موفقیت کنونی آن آسیب می‌زند.

از بحث کمی دور شدم. شب یلدا، چه بیانگر تولد حضرت مسیح باشد و چه سنتی مانوی، در میان خانواده های ایرانی کارکرد خوبی دارد و دست کم بهانه‌ای است تا اعضای خانواده‌ها، به جای چشم دوختن به تلویزیون یا سر فرو کردن در گوشیهای خود، دور هم جمع شوند؛ به طنز و طیبت یا حتی جدی فال حافظی بگیرند؛ درباره آینده و برنامه‌های خود گفتگو کنند و ساعتی خوش باشند. همین یک کارکرد کافی است تا این سنت نگهداشته شود.

از این رو، تردید درباره آن و بی‌مهری به آن توجیهی ندارد. هرچند در سنت شعری ما شب یلدا چندان ستوده نشده است و حافظ بر تیرگی و درازای آن این گونه انگشت می‌گذارد: «صحبت حکام ظلمت شب یلدا است» و شیدا هم از ناکامی خویش این گونه سخن می‌راند:‌ «شیشه می در شب یلدا شکست». با این همه،‌ امید که به جای شیشه می، در شب یلدا «شیشه غم»تان بشکند. شب یلداتان در کنار اعضای خانواده و عزیزان دراز باد.

یادداشت شیشه می در شب یلدا شکست
صفحه آخر روزنامه اعتماد
پنج‌شنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۷

@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 عشق‌ورزی به زمین

سالیانی است با تیک نات هان، راهب بودایی و فعال صلح ویتنامی آشنا هستم و نوشته‌هایش را می‌خوانم. با خواندن کتاب کلیدهای ذن (ترجمه ع. پاشایی، تهران، ثالث، 1376، 155ص) او را شناختم. او در هفده‌سالگی وارد معبد شد و آموزش ذن را آغاز کرد. به جای هر نوع بحث نظری به او کتابچه‌ای دادند که در آن اعمال روزانه و توصیه‌های لازم ثبت شده بود. به او گفتند که مطالب را حفظ و به آنها عمل کند. هدف این کارها فرزانگی و آگاهی به هستی در همه احوال بود. در واقع، شرایط اجتماعی به گونه‌ای است که انسان‌ها را تسخیر و شرطی می‌کند. در مقابل، آگاهی به رفتار خود در همه حالات نخستین گام ایستادگی در برابر این موج فزاینده از خودبیگانگی انسانی است. از این منظر «آگاهی به هستی، ستون فقرات روش بودایی است.» بعدها کارهای دیگری از او خواندم، چون صلح همه جا است: راه هشیاری در زندگی روزمره. تازه‌ترین کتابی که از او همین روزها توزیع شده است، نامه عاشقانه به زمین (تیک نات هان، ترجمه محسن اسلامی، تهران، نشر آن‌سو، 1398، 100ص) است.

پیام کتاب ساده و زیبا است. همه می‌دانیم که هر چه داریم، از مام زمین داریم، با این حال کمابیش به این مادر خاموش و بخشنده جفا می‌کنیم و پس از آنکه از پستان بارورش شیر نوشیدیم به او لگد می‌زنیم. از جنگل‌های زمین که به ما اکسیژن می‌دهد استفاده می‌کنیم و در عین حال آنها را نابود می‌کنیم. برای تفریح به دامان طبیعت می‌رویم، اما آن را آلوده می‌کنیم. خلاصه هر چه این مادر به ما مهربانی می‌کند، به چهره چروکیده‌اش چنگ می‌زنیم و او را زخمی می‌کنیم. این رفتاری است که من و شما با زمین که مادر ماست داریم. با این مقدمات، تیک نات هان ما را دعوت می‌کند این مادر کهنسال و در عین حال جوان و شاداب را دوست بداریم و به او عشق بورزیم. باید بدانیم که مام زمین، زاینده همه زیبایی و همه بزرگان است. هر چه داریم از زمین داریم. به واقع زمین خود یک موجود زنده و پویا است، یک بودی ستوه است، بودایی که مهربانانه به همه عشق می‌ورزد و سعادت می‌بخشد. یادمان باشد که «زمین ماییم» و در درون یک تکه نان که در دهان می‌گذاریم، می‌توانیم همه عالم را ببینیم. هنگامی به این درک می‌رسیم که روشن شده باشیم و بدانیم که از زمین جدا نیستیم.

تیک نات هان در شش فصل این ایده ساده را گسترش می‌دهد و می‌کوشد حس ادراک، شگفتی و عشق ما را به زمین برانگیزد و ما را دعوت می‌کند تا دست به کارهای ساده‌ای بزنیم، از نفس کشیدن عمیق و آگاهانه تا هشیاری به حالات خود تا گام برداشتن آرام بر تن مام زمین و گوش سپردن همدلانه به طبیعت. اگر به این سطح از هشیاری و عمل برسیم در همه ساعات شبانه‌روز «تمام و کمال و با شادمانی زندگی» خواهیم کرد. عشق‌ورزی به زمین مستلزم مراقبه است. از مراقبه «بصیرت و بی‌باکی حاصل می‌شود و با این دو قادریم نه فقط به خود که به دیگر گونه‌ها و به سیاره‌مان کمک کنیم». مراقبه و هشیاری بر ما آشکار می‌کند «همه ما فرزندان یک مادریم» و این مام بخشنده، با شیره جان خود ما را پرورش می‌دهد. در برابر، این مادر از ما انتظار زیادی ندارد، کمی با خودمان و دیگران و مادرمان مهربان‌تر باشیم، روزانه تمرین هشیاری کنیم، در جایی که هستیم، حضور داشته باشیم، هنگام خوردن با تامل بخوریم و بدانیم چه می‌خوریم و آنچه می‌خوریم و می‌نوشیم به چه بهایی فراهم آمده است. این نوشته شاعرانه و مختصر سرشار از تلنگرهایی است به روح و روان کرخت شده ما و دعوتی است برای زیستن آگاهانه و اقدام مسوولانه.

سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه 4 دی ۱۳۹۸
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
https://b2n.ir/974640
📝 گردشگری معلولان

در انتشارات شهرداری اصفهان کتابی نظرم را جلب کرد درباره گردشگری برای معلولان. توجه به مقوله گردشگری با توجه به افراد معلول، که البته طیف گسترده‌ای را در بر می‌گیرد و حتی شامل سالمندان می‌شود نویدبخش بود. یکی از همکاران می‌گفت که در تهران می‌خواستند جلسه‌ای برای افراد دارای معلولیت بگذارند، اما چون سالن در نظر گرفته شده برای مراسم، فاقد رمپ یا مسیر ویلچر رو بود، دعوت از معلولانی را که با ویلچر رفت و آمد می‌کردند، پس گرفتند. در چنین فضایی، توجه به ابعاد مختلف زندگی معلولان که درصد قابل توجهی از جمعیت کشور را تشکیل می‌دهد، ضروری است. اهمیت این مسأله هنگامی آشکارتر می‌شود که گردش و تفریح را نه صرفاً تفنن، که یکی از حقوق بشر بدانیم.

گردشگری در دسترس (accessible tourism)، که در آغاز هزاره سوم طرح شده است، شاخه‌ای از گردشگری است که امکان دسترسی آسان و بدون مانع را به تسهیلات و امکانات رفاهی و حمل و نقل برای کسانی که به نحوی دارای معلولیت، کم‌توانی بدنی، ذهنی، و سالخوردگی هستند، فراهم می‌کند. این «دسترسی» شامل سه عرصه می‌شود:‌ دسترسی فیزیکی، دسترسی حسی، و دسترسی ارتباطاتی.

در واقع، دو رویکرد یا الگوی اصلی برای فهم معلولیت وجود دارد: الگوی پزشکی یا درمانی، و الگوی اجتماعی. کسی را در نظر بگیرید که بر صندلی چرخدار زندگی می‌کند و قادر به ترک آن نیست. وی می‌خواهد وارد هتلی شود. تنها راه دسترسی به هتل، چند پله است. طبق الگوی پزشکی این شخص معلول است که به دلیل موقعیت خاص بدنی خود قادر به استفاده از پله‌ها نیست. اما طبق الگوی اجتماعی، این جامعه است که به گونه‌ای طراحی هتل را نهادینه کرده است که تنها راه دسترسی به آن استفاده از پله‌ها است. از این منظر، گویی جامعه با انتخاب و ترویج الگوهای معینی کسانی را از چرخه سلامت بیرون می‌گذارد و بر آن‌ها انگ معلول می‌زند. در الگوی نخست، این فرد است که باید خودش را با وضعیت سازگار کند، اما در الگوی اجتماعی، این جامعه است که باید ساز و کار مناسب‌تری برای دسترسی همه ذی‌نفعان فراهم سازد.

کتاب مقدمه‌ای بر کتاب گردشگریِ در دسترس (تألیف و ترجمه زاهد شفیعی، ندا ترابی فارسانی، و بهنوش پرنده خوزانی، اصفهان، سازمان فرهنگی تفریحی شهرداری اصفهان، 1393، 171ص) از جهاتی برایم آموزنده و چشم‌گشا بود. همچنین ورود شهرداری به این عرصه‌ها و توجه دادن به برخی مسائل مغفول ستودنی به نظرم آمد.

در این کتاب، جزییات فراوانی آمده است که وجود تصاویر رنگی آن‌ها را ملموس‌تر می‌کند، از مسائلی درباره طراحی ساختمان و ارتفاع میزها گرفته تا نکات اخلاقی چون توجه به ویلچر به مثابه بخشی از حریم خصوصی دارندگان آن‌ها. با مطالعه این کتاب، روشن‌تر می‌شود که گویی در فرهنگ عمومی ما و در عرصه معماری و طراحی ساختمانها عمومی و ادارات توجه خاصی به این ذی‌نفعان در جامعه نشده است و عملاً غالب ما به معلولیت بر اساس الگوی پزشکی نگاه می‌کنیم و بر این باور هستیم که این مشکل آن‌ها است که باید حلش کنند و طراحی و برنامه‌ریزی ما اشکالی ندارد. در این کتاب، استانداردهایی برای دسترسی معلولان به فضای عمومی چون پارکها، پارکینگها، هتلها، و بوستانها ارائه شده است که به آن حالت کاربردی می‌دهد و در طراحی شهری می‌توان از آن نکته‌ها آموخت. کمترین خاصیت این کتاب آن بود که تلنگری به ذهنم زد و برخی کلیشه‌هایم را به چالش کشید.

سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه 11 دی ۱۳۹۸
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
https://b2n.ir/340376