ما کدام بخش "پيکره معرفت" هستیم
در پردیس جدید دانشگاه گوته، فرانکفورت، تندیسی با ارتفاع حدود ۶ متر فلزی از حروف الفبای زبانهای گوناگون نصب شده است که بازگوی مشارکت همه فرهنگها در پدید آوردن معرفت جهانی است. حروف عربی-فارسی، از جمله ح، ث، ل، در این پیکره فراوان دیده میشود و تا سر تندیس را هم پوشانده است. اما واقعاً جای پرسش است که ما فعلاً کدام بخش پیکره معرفت را در جهان امروز تشکیل میدهیم؟ این تندیس را چهار سال قبل دیدم و تا کنون این پرسش رهایم نکرده است. باز با دیدن این تندیس اسیر این پرسش هستیسوز شدم، به گفته خسرو گلسرخی: «ثقل زمین کجا است؟ من در کجای جهان ایستادهام؟»
گفتنی است که این تندیس زیبا به دست هومی پلنسا (Jaume Plensa) هنرمند اسپانیایی، ساخته و در سال ۲۰۱۰ در این دانشگاه نصب شده است.
من این عکس ها را در ۳۰/۲/۹۴ (۲۰ می ۲۰۱۵) گرفتهام.
http://hassaneslami.com/%d9%85%d8%a7-%da%a9%d8%af%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%d9%be%db%8c%da%a9%d8%b1%d9%87-%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%d8%aa-%d9%87%d8%b3%d8%aa%db%8c%d9%85%d8%9f/
در پردیس جدید دانشگاه گوته، فرانکفورت، تندیسی با ارتفاع حدود ۶ متر فلزی از حروف الفبای زبانهای گوناگون نصب شده است که بازگوی مشارکت همه فرهنگها در پدید آوردن معرفت جهانی است. حروف عربی-فارسی، از جمله ح، ث، ل، در این پیکره فراوان دیده میشود و تا سر تندیس را هم پوشانده است. اما واقعاً جای پرسش است که ما فعلاً کدام بخش پیکره معرفت را در جهان امروز تشکیل میدهیم؟ این تندیس را چهار سال قبل دیدم و تا کنون این پرسش رهایم نکرده است. باز با دیدن این تندیس اسیر این پرسش هستیسوز شدم، به گفته خسرو گلسرخی: «ثقل زمین کجا است؟ من در کجای جهان ایستادهام؟»
گفتنی است که این تندیس زیبا به دست هومی پلنسا (Jaume Plensa) هنرمند اسپانیایی، ساخته و در سال ۲۰۱۰ در این دانشگاه نصب شده است.
من این عکس ها را در ۳۰/۲/۹۴ (۲۰ می ۲۰۱۵) گرفتهام.
http://hassaneslami.com/%d9%85%d8%a7-%da%a9%d8%af%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%d9%be%db%8c%da%a9%d8%b1%d9%87-%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%d8%aa-%d9%87%d8%b3%d8%aa%db%8c%d9%85%d8%9f/
دغدغههای اخلاق و دین
ما کدام بخش «پیکره معرفت» هستیم؟ - دغدغههای اخلاق و دین
در پردیس جدید دانشگاه گوته، فرانکفورت، تندیسی با ارتفاع حدود ۶ متر فلزی از حروف الفبای زبانهای گوناگون نصب شده است که بازگوی مشارکت همه فرهنگها در پدید آوردن معرفت جهانی است. حروف عربی-فارسی، از جمله ح، ث، ل، در این پیکره فراوان دیده میشود و تا سر تندیس…
ما کدام بخش "پیکره معرفت" هستیم @hassan_eslami
ما کدام بخش "پیکره معرفت" هستیم. @hassan_eslami
سنگدلی های معصومانه: فقر فرهنگ رفتار با حیوانات http://fararu.com/fa/news/253728 @hassan_eslami
سنگدلی های معصومانه: فقر فرهنگ رفتار با حیوانات
بخش اول
الآن که کارنامه درخشان! دوران کودکی و نوجوانی خودم را بازنگری میکنم، میبینم در آن دست کم تجربه کشتن، یا مشارکت در قتل، دو سه مار، یک گربه، چندتایی گنجشک و کبوتر، ده بیستتایی مارمولک، عنکبوت، عقرب، و بیشمار حشرات دیگر ثبت شده است. بخشی از این کشتنها ناخواسته و ناگهانی، و گاه احتمالاً از سر ضرورت بوده است. اما عمده آنها آگاهانه و زاده تلاش برای سرگرم کردن خود و نوعی تفریح قلمداد میشده است.
البته زود نتیجه نگیرید که آدم بیرحمی بودم. نه، ظاهراً در آن روزگار که چندان خبری از اسباببازیهای برقی و تفریحات سالم و ناسالم امروزی نبود، این راهی بیخرج برای سرگرم کردن خود و پر کردن اوقات به ظاهر پایان نیافتنی دوران کودکی و نوجوانی بود. بچهها کم و بیش این شیوه مرضیه را داشتند که با کشتن یا قطعه قطعه کردن حیوانات خود را سرگرم کنند.
حتی بزرگترها که مثلاً عقلشان میرسید، در این زمینه دست کمی از ما نداشتند. کسانی بودند که گربهای را میگرفتند. یک عدد گردو را انتخاب میکردند، مغزش را بدون آن که پوست گردو شکسته شود در میآوردند، و سپس در پوست گردو کمی قیر داغ میریختند و بعد پای آن گربه را در گردو میگذاشتند و رهایش میکردند.
درماندگی و ناتوانی گربه از بالا رفتن از پله ها و گیجزدنهایش مایه تفریح و خنده این بزرگان عاقل بود. اگر هم کمی مهربانتر بودند، یک قوطی فلزی یا سطلی به گردن سگی میبستند و رهایش میکردند و به تلاشهای آن حیوان درمانده میخندیدند.
یادم میآید که یکی از بزرگترها، که از علوم دینی هم حظی داشت، موشی را با شجاعت تمام گرفت. با مهارت پشت گردن موش را فشار داد تا آن که موش دهانش باز شد. بعد سیگاری که به لب داشت، (به جای آن که به قول سپهری «به تاریکی شنها ببخشد») روی زبان آن موش خاموش کرد. در همه این مدت از دست و پا زدن و جیغ کشیدن آن موش لذت میبرد و میخندید.
هنوز برایم معمای این مرحوم حل نشده است که از این کار چه لذتی میبرد. ولی ظاهراً لذت میبرد و گرنه آدم عاقل، به خصوص که اشرف مخلوقات هم باشد، کار عبث نمیکند.
حتی بچههایی با تربیت دینی هم از این بیرحمی معصومانه رها نبودند. نمونه روشن آن شمس لنگرودی است که با همه روحیه شاعرانگیاش که میگوید: «سنجاقکها را نکشید، آقایان»، این گونه از نخستین خاطرات کودکی خود سخن میگوید:
بعد از ناهار همه خواب بودند و سکوت آن قدر ملموس میشد که میشد به آن دست زد و ما به حیاط میرفتیم و مارمولکها را میگرفتیم و دمشان را میکندیم و چال میکردیم و معتقد بودیم که «آمد» دارد و حتماً به زودی پولی به دستمان میرسد.
گاه این بیرحمیها در برابر چشمان بزرگترها و با رضایت یا دست کم خاموشی آنها صورت میبست. من الآن متحیرم که ما بچه و بیشعور بودیم، اما این بزرگترها چرا چیزی نمیگفتند.
نکته اصلی آن است که در آن زمان تقریباً هیچ آموزش رسمی و غیر رسمی به مثابه نکتهای تربیتی درباره رفتار حیوانات به ما تعلیم داده نمیشد.
من معمولاً در غالب مراسم و مناسک دینی از نماز جماعت گرفته تا عزاداری و دعای ندبه و سمات و توسل، شرکت میکردم و اصولاً بخشی از بازیگوشی من، و امثال من، در همین جلسات بود و داستانهای گوناگون تاریخی و ادبی و تخیلی، از جمله داستان زعفر جنی، را در همین جلسات آموختم و به خاطر سپردم. اما هرگز یادم نمیآید که کسی جملهای درباره سلوک با حیوانات به من یاد داده باشد و یا بر سر منبر گفته باشد. البته برخی بزرگترهای باسواد، که هنوز نسلشان کاملاً منقرض نشده است، یک جمله را همواره، از پیامبر اکرم (ص) نقل میکردند که فرمود: اقتلوا الموذی قبل أن یوذی؛ حیوان آزارنده را پیش از آن که آزار برساند، بکشید.
بخش اول
الآن که کارنامه درخشان! دوران کودکی و نوجوانی خودم را بازنگری میکنم، میبینم در آن دست کم تجربه کشتن، یا مشارکت در قتل، دو سه مار، یک گربه، چندتایی گنجشک و کبوتر، ده بیستتایی مارمولک، عنکبوت، عقرب، و بیشمار حشرات دیگر ثبت شده است. بخشی از این کشتنها ناخواسته و ناگهانی، و گاه احتمالاً از سر ضرورت بوده است. اما عمده آنها آگاهانه و زاده تلاش برای سرگرم کردن خود و نوعی تفریح قلمداد میشده است.
البته زود نتیجه نگیرید که آدم بیرحمی بودم. نه، ظاهراً در آن روزگار که چندان خبری از اسباببازیهای برقی و تفریحات سالم و ناسالم امروزی نبود، این راهی بیخرج برای سرگرم کردن خود و پر کردن اوقات به ظاهر پایان نیافتنی دوران کودکی و نوجوانی بود. بچهها کم و بیش این شیوه مرضیه را داشتند که با کشتن یا قطعه قطعه کردن حیوانات خود را سرگرم کنند.
حتی بزرگترها که مثلاً عقلشان میرسید، در این زمینه دست کمی از ما نداشتند. کسانی بودند که گربهای را میگرفتند. یک عدد گردو را انتخاب میکردند، مغزش را بدون آن که پوست گردو شکسته شود در میآوردند، و سپس در پوست گردو کمی قیر داغ میریختند و بعد پای آن گربه را در گردو میگذاشتند و رهایش میکردند.
درماندگی و ناتوانی گربه از بالا رفتن از پله ها و گیجزدنهایش مایه تفریح و خنده این بزرگان عاقل بود. اگر هم کمی مهربانتر بودند، یک قوطی فلزی یا سطلی به گردن سگی میبستند و رهایش میکردند و به تلاشهای آن حیوان درمانده میخندیدند.
یادم میآید که یکی از بزرگترها، که از علوم دینی هم حظی داشت، موشی را با شجاعت تمام گرفت. با مهارت پشت گردن موش را فشار داد تا آن که موش دهانش باز شد. بعد سیگاری که به لب داشت، (به جای آن که به قول سپهری «به تاریکی شنها ببخشد») روی زبان آن موش خاموش کرد. در همه این مدت از دست و پا زدن و جیغ کشیدن آن موش لذت میبرد و میخندید.
هنوز برایم معمای این مرحوم حل نشده است که از این کار چه لذتی میبرد. ولی ظاهراً لذت میبرد و گرنه آدم عاقل، به خصوص که اشرف مخلوقات هم باشد، کار عبث نمیکند.
حتی بچههایی با تربیت دینی هم از این بیرحمی معصومانه رها نبودند. نمونه روشن آن شمس لنگرودی است که با همه روحیه شاعرانگیاش که میگوید: «سنجاقکها را نکشید، آقایان»، این گونه از نخستین خاطرات کودکی خود سخن میگوید:
بعد از ناهار همه خواب بودند و سکوت آن قدر ملموس میشد که میشد به آن دست زد و ما به حیاط میرفتیم و مارمولکها را میگرفتیم و دمشان را میکندیم و چال میکردیم و معتقد بودیم که «آمد» دارد و حتماً به زودی پولی به دستمان میرسد.
گاه این بیرحمیها در برابر چشمان بزرگترها و با رضایت یا دست کم خاموشی آنها صورت میبست. من الآن متحیرم که ما بچه و بیشعور بودیم، اما این بزرگترها چرا چیزی نمیگفتند.
نکته اصلی آن است که در آن زمان تقریباً هیچ آموزش رسمی و غیر رسمی به مثابه نکتهای تربیتی درباره رفتار حیوانات به ما تعلیم داده نمیشد.
من معمولاً در غالب مراسم و مناسک دینی از نماز جماعت گرفته تا عزاداری و دعای ندبه و سمات و توسل، شرکت میکردم و اصولاً بخشی از بازیگوشی من، و امثال من، در همین جلسات بود و داستانهای گوناگون تاریخی و ادبی و تخیلی، از جمله داستان زعفر جنی، را در همین جلسات آموختم و به خاطر سپردم. اما هرگز یادم نمیآید که کسی جملهای درباره سلوک با حیوانات به من یاد داده باشد و یا بر سر منبر گفته باشد. البته برخی بزرگترهای باسواد، که هنوز نسلشان کاملاً منقرض نشده است، یک جمله را همواره، از پیامبر اکرم (ص) نقل میکردند که فرمود: اقتلوا الموذی قبل أن یوذی؛ حیوان آزارنده را پیش از آن که آزار برساند، بکشید.
سنگدلی های معصومانه: فقر فرهنگ رفتار با حیوانات
بخش دوم
اما کسی نبود از این بزرگترها بپرسد پس چرا اصلاً خداوند این همه حیوان موذی آفریده است؟
این چه کاری است که خداوند موجوداتی بیافریند و بعد ما هم آنها را بیهیچ جرم و جنایتی بکشیم؟
آیا این مصداق فعل «عبث» نیست؟
مگر خداوند خودش را حکیم ننامیده است و آیا نگفته است که ما چیزی را به عبث و بازی نیافریدیم؟
آیا در همان قرآنی که بر این پیامبر فرود آمده تأکید نشده است که همه جنبندگان و پرندگان «امتهایی» چون ما هستند و در کتاب هستی هیچ کوتاهی صورت نگرفته است؟
و سرانجام چرا خدا به نوح فرمان داد تا از هر حیوانی جفتی برگیرد و در کشتی بگذارد و در این اقدام میان حیوان موذی و غیر موذی تفاوتی نگذاشت؟
نه ما بچهها عقلمان به این سؤالات میرسید که بپرسیم و نه جرأت طرح آنها را داشتیم و نه آن بزرگترها این قدر عقلشان میرسید که خودشان کمی تأمل کنند و شکافهای فکری و نظری و رفتاری را که دارند دریابند.
بَاری، سالها گذشت. به تدریج خواندم و خواندم و خواندم و چون دیدم که در سنت دینی ما چقدر بر رفتار و سلوک درست با حیوانات تأکید شده است و در عین نگرش انسانمحورانه چگونه همه زندگان روی زمین آفریدگان و «بندگان» خدا معرفی شدهاند در شگفت ماندم.
برای مثال، در روایتی امام صادق از عابدی در میان بنی اسرائیل یاد میکند که همه عمر غرق در عبادت بود و کاری به خلق نداشت. روزی در حال نماز چشمانش به دو پسربچه افتاد که خروسی را به دست گرفته بودند و پرهایش را میکندند. عابد هم بیتوجه به کار آنان به عبادت خود ادامه داد. خداوند او را به سبب این بیرحمی و بیاعتنایی به زمین فرو برد.
باز در سنت دینی ما آمده است که پیامبر گفت: زنی گربهای را زندانی کرد و او را از آب و خوراک بازداشت و به همین سبب دوزخی شد. از قضا برخی از فقها به استناد احادیثی از این دست، کشتن گربه را، حتی اگر ایجاد مزاحمت کند، حرام دانستهاند.
در این جا نمیخواهم وارد مناقشه نظری و علمی دوباره رفتار با حیوانات شوم. این بحث را در جاهای دیگری طرح کردهام. ممکن است کسی متقابلاً احادیثی را نقل کند که برخی رفتارها را در قبال حیوانات مجاز بشمارد و یا کسانی به ادعای اشرفیت انسان دعاوی خود را موجه کنند.
هدفم در این جا تأکید بر این نکته است که در دوران کودکی، با حیوانات چنان سنگدلانه رفتار میکردیم که گویی سنگی را به سنگ دیگری میکوبیم و میخواهیم آن را پودر کنیم. هیچ حساسیت و نگرانی نسبت به کارمان نداشتیم و کسی هم به ما نیاموخت که این کار خطا است و از سر هیچ منبری هم نشنیدم، من شخصاً نشنیدم، که به ما کودکان بیاموزند با حیوانات چگونه رفتار کنیم و آنها را به تعبیر شاملو «سنگپاره در کف کودک» ندانیم. بلکه موجوداتی بدانیم که حقی و بهرهای برای زیستن دارند.
اینک که میبینم کمتر کودکی آن گونه رفتار میکند که ما میکردیم، خوشحال میشوم. اما هنگامی که میشنوم و میبینم که چند فرد بزرگسال و رسیده به سن عقل، الاغی را برای تفریح با پتک میکشند یا شکم تولههای خرسی را میدرند، حیرت میکنم که این کار چه لذتی دارد؟
آیا اینان بیمارانی نیستند که فردا با همین خونسردی کودکان معصوم این کشور را خواهند دزدید و از سر باجگیری خواهند کشت؟
آن سه آدمربایی که در مهر ماه سال 1393 در شهر بناب دختر 12 ساله، را به گروگان گرفتند و بعد از دو روز خفه کردند و در حیاط خانه «چال» کردند، احتمالاً قبلاً همین کار را نسبت به حیوانات دیگری انجام داده بودند و درس خود را خوب آموخته بودند.
همچنین هنگامی که میخوانم درسخواندگان و دانشگاه دیدگانی معترضانه میپرسند مگر مرغ میفهمد «درد» چیست؟ و مگر حیوان «روح» دارد، بیش از آن که نگران آنها باشم، نگران فرزندانی میشوم که این افراد قرار است بپرورند و تحویل جامعه دهند.
از آن نگرانکننده تر، این که برخی از این کسان اصولاً این سخنان را صرفاً دلگفتههایی برآمده از نازکدلی و احساسات و سانتیمانتالیسم اخلاقی میدانند و به آن میخندند.
شاملو در نقد شعر سپهری و روحیه او در مصاحبهای گفته بود: «در جایی که سر آدم بیگناه را لب جوی آب میگذارند و میبرند، کسی دو قدم آن طرفتر بایستد و بگوید: آب را گل نکنید! به تصور من یکی از ما دو نفر از مرحله پرت است [...] شعر باید شیپور باشد نه لالایی.»
دشواری کار ما آن است که قساوت را صرفاً در سطح انسانی تحلیل میکنیم و نسبت به آن حساسیت نشان میدهیم و تصور میکنیم باید از بالا حل شود و به تدریج موجودات دیگر را نیز فرابگیرد.
بخش دوم
اما کسی نبود از این بزرگترها بپرسد پس چرا اصلاً خداوند این همه حیوان موذی آفریده است؟
این چه کاری است که خداوند موجوداتی بیافریند و بعد ما هم آنها را بیهیچ جرم و جنایتی بکشیم؟
آیا این مصداق فعل «عبث» نیست؟
مگر خداوند خودش را حکیم ننامیده است و آیا نگفته است که ما چیزی را به عبث و بازی نیافریدیم؟
آیا در همان قرآنی که بر این پیامبر فرود آمده تأکید نشده است که همه جنبندگان و پرندگان «امتهایی» چون ما هستند و در کتاب هستی هیچ کوتاهی صورت نگرفته است؟
و سرانجام چرا خدا به نوح فرمان داد تا از هر حیوانی جفتی برگیرد و در کشتی بگذارد و در این اقدام میان حیوان موذی و غیر موذی تفاوتی نگذاشت؟
نه ما بچهها عقلمان به این سؤالات میرسید که بپرسیم و نه جرأت طرح آنها را داشتیم و نه آن بزرگترها این قدر عقلشان میرسید که خودشان کمی تأمل کنند و شکافهای فکری و نظری و رفتاری را که دارند دریابند.
بَاری، سالها گذشت. به تدریج خواندم و خواندم و خواندم و چون دیدم که در سنت دینی ما چقدر بر رفتار و سلوک درست با حیوانات تأکید شده است و در عین نگرش انسانمحورانه چگونه همه زندگان روی زمین آفریدگان و «بندگان» خدا معرفی شدهاند در شگفت ماندم.
برای مثال، در روایتی امام صادق از عابدی در میان بنی اسرائیل یاد میکند که همه عمر غرق در عبادت بود و کاری به خلق نداشت. روزی در حال نماز چشمانش به دو پسربچه افتاد که خروسی را به دست گرفته بودند و پرهایش را میکندند. عابد هم بیتوجه به کار آنان به عبادت خود ادامه داد. خداوند او را به سبب این بیرحمی و بیاعتنایی به زمین فرو برد.
باز در سنت دینی ما آمده است که پیامبر گفت: زنی گربهای را زندانی کرد و او را از آب و خوراک بازداشت و به همین سبب دوزخی شد. از قضا برخی از فقها به استناد احادیثی از این دست، کشتن گربه را، حتی اگر ایجاد مزاحمت کند، حرام دانستهاند.
در این جا نمیخواهم وارد مناقشه نظری و علمی دوباره رفتار با حیوانات شوم. این بحث را در جاهای دیگری طرح کردهام. ممکن است کسی متقابلاً احادیثی را نقل کند که برخی رفتارها را در قبال حیوانات مجاز بشمارد و یا کسانی به ادعای اشرفیت انسان دعاوی خود را موجه کنند.
هدفم در این جا تأکید بر این نکته است که در دوران کودکی، با حیوانات چنان سنگدلانه رفتار میکردیم که گویی سنگی را به سنگ دیگری میکوبیم و میخواهیم آن را پودر کنیم. هیچ حساسیت و نگرانی نسبت به کارمان نداشتیم و کسی هم به ما نیاموخت که این کار خطا است و از سر هیچ منبری هم نشنیدم، من شخصاً نشنیدم، که به ما کودکان بیاموزند با حیوانات چگونه رفتار کنیم و آنها را به تعبیر شاملو «سنگپاره در کف کودک» ندانیم. بلکه موجوداتی بدانیم که حقی و بهرهای برای زیستن دارند.
اینک که میبینم کمتر کودکی آن گونه رفتار میکند که ما میکردیم، خوشحال میشوم. اما هنگامی که میشنوم و میبینم که چند فرد بزرگسال و رسیده به سن عقل، الاغی را برای تفریح با پتک میکشند یا شکم تولههای خرسی را میدرند، حیرت میکنم که این کار چه لذتی دارد؟
آیا اینان بیمارانی نیستند که فردا با همین خونسردی کودکان معصوم این کشور را خواهند دزدید و از سر باجگیری خواهند کشت؟
آن سه آدمربایی که در مهر ماه سال 1393 در شهر بناب دختر 12 ساله، را به گروگان گرفتند و بعد از دو روز خفه کردند و در حیاط خانه «چال» کردند، احتمالاً قبلاً همین کار را نسبت به حیوانات دیگری انجام داده بودند و درس خود را خوب آموخته بودند.
همچنین هنگامی که میخوانم درسخواندگان و دانشگاه دیدگانی معترضانه میپرسند مگر مرغ میفهمد «درد» چیست؟ و مگر حیوان «روح» دارد، بیش از آن که نگران آنها باشم، نگران فرزندانی میشوم که این افراد قرار است بپرورند و تحویل جامعه دهند.
از آن نگرانکننده تر، این که برخی از این کسان اصولاً این سخنان را صرفاً دلگفتههایی برآمده از نازکدلی و احساسات و سانتیمانتالیسم اخلاقی میدانند و به آن میخندند.
شاملو در نقد شعر سپهری و روحیه او در مصاحبهای گفته بود: «در جایی که سر آدم بیگناه را لب جوی آب میگذارند و میبرند، کسی دو قدم آن طرفتر بایستد و بگوید: آب را گل نکنید! به تصور من یکی از ما دو نفر از مرحله پرت است [...] شعر باید شیپور باشد نه لالایی.»
دشواری کار ما آن است که قساوت را صرفاً در سطح انسانی تحلیل میکنیم و نسبت به آن حساسیت نشان میدهیم و تصور میکنیم باید از بالا حل شود و به تدریج موجودات دیگر را نیز فرابگیرد.
اما فراموش میکنیم که سنگدلی و قساوت نسبت به موجودات خُرد و کوچک آغاز میشود و هنگامی که کرختی اخلاقی شدت یافت، به انسان میرسد. هنگامی که به کشتن سگ و گربه و روباه و عنکبوت عادت کردیم، به تدریج «کشتن» را فارغ از آن که متعلق آن «چه» یا «که» باشد و این فعل نسبت به چه چیز یا چه کس انجام شود، آسان خواهیم گرفت.
کانت در عین حالی که برای حیوانات شأن اخلاقی قائل نبود، درست با همین تحلیل خشونت و قساوت نسبت به حیوانات را محکوم میکرد.
گوته در شعری به زییایی حسی را باز میگوید، کمتر در ما دیده میشود:
روزی پا بر سر عنکبوتی گذاشتم
با خود اندیشیدم آیا درست بود؟
و آیا خدا نخواسته بود که او هم چون من،
از نعمت این روز سهمی برگیرد؟
در آموزشهای رسمی و غیر رسمی ما توجه به محیط زیست و حیوانات وجود نداشت. امید که فرزندان ما این گونه محروم نباشند و فهمی درست از خود و جایگاه خود به دست بیاورند و با حیوانات مهربانتر باشند.
سید حسن اسلامی - آذر 1394
کانت در عین حالی که برای حیوانات شأن اخلاقی قائل نبود، درست با همین تحلیل خشونت و قساوت نسبت به حیوانات را محکوم میکرد.
گوته در شعری به زییایی حسی را باز میگوید، کمتر در ما دیده میشود:
روزی پا بر سر عنکبوتی گذاشتم
با خود اندیشیدم آیا درست بود؟
و آیا خدا نخواسته بود که او هم چون من،
از نعمت این روز سهمی برگیرد؟
در آموزشهای رسمی و غیر رسمی ما توجه به محیط زیست و حیوانات وجود نداشت. امید که فرزندان ما این گونه محروم نباشند و فهمی درست از خود و جایگاه خود به دست بیاورند و با حیوانات مهربانتر باشند.
سید حسن اسلامی - آذر 1394
کتاب نخواندن با وجدان آرام http://hassaneslami.com/?p=322 @hassan_eslami
@hassan_eslami
از "بارکشی نااستادان و معضل مقالات علمي-پژوهشي پرنویسنده" - سید حسن اسلامی (مرداد ۱۳۹۴)
http://hassaneslami.com/?p=524
از "بارکشی نااستادان و معضل مقالات علمي-پژوهشي پرنویسنده" - سید حسن اسلامی (مرداد ۱۳۹۴)
http://hassaneslami.com/?p=524
کافی است کسی بدون بُنیه علمی کافی جذب دانشگاه شود. بقیه مسئله حل است. وی هنگام جذب غالباً در مرتبه مربی مشغول به کار خواهد شد. حال اگر او کمی بختیار باشد و بتواند در دوره دکتری درسی بدهد، میتواند زمینه ارتقای خود را فراهم سازد. برای این کار، به جای زحمت کشیدن و پژوهش کردن و درس دادن که زحمت دارد و ارج چندانی هم ندارد، وی میتواند تک تک دانشجویان را ملزم کند که در زمینهای پژوهش کنند و حاصل پژوهش خود را در قالب یک مقاله علمی-پژوهشی بنویسند و نام او را نیز در کنار نام خود ذکر کنند و در صورت ارائه پذیرش مقاله، نمره آن درس را بگیرند. این شیوه ناجوانمردانهای است که برخی نااستادان در پیش گرفتهاند و به جای رشد علمی خود، دست به بارکشی از دانشجویان میزنند و نمره قبولی را مشروط به ارائه مقالات علمی-پژوهشی میکنند. هنگامی که به آنها اعتراض میشود، میگویند که هدفشان ارتقای علمی دانشجویان است، یعنی میخواهند چیزی به دانشجو بدهند که خود فاقد آن هستند. حال، اگر حمل بر اشاعه فحشا نشود، این شیوه را بیشتر خواهم کاوید. بارِی، پس از آن که نااستادانی از این دست موفق شدند دو سه مقاله علمی-پژوهشی مشترک متتشر کنند، چون مهمترین شرط ارتقا فراهم شده است، با فراهم کردن شروط دیگر که آسان است، به مقام استادیاری خواهند رسید. در این مقام فرصت برای مقالات مشترک بیشتر فراهم است و دیگر نیازی نیست که این نااستادان دانشجویان را مجبور به ارائه مقالات علمی-پژوهشی مشترک کنند، دانشجویان خود با سر نزد این نااستادان خواهند آمد و منتشان را خواهند کشید. پس از چند سال و با فراهم شدن چند مقاله علمی-پژوهشی دیگر، این دست استادیاران میتوانند به مقام دانشیاری برسند و در پی آن با دستانی بازتر و مقالات مشترک بیشتر به مقام منیع استادی خواهند رسید، بیآنکه حتی لازم باشد یک مقاله علمی-ترویجی یا حتی عمومی نوشته باشند. چون که از نظر صوری کار آنها کامل است و در کارنامه خود دهها مقاله علمی-پژوهشی دارند. مشترک یا غیر مشترک بودن هم، در این میان نقشی ندارد و در آییننامه ارتقا، قید فردی بودن نویسنده و غیر مشترک بودن نیامده است. این نااستادان، به واقع، عین همان استادانی هستند که، به گفته دکتر محقق، در گذشته وارد دانشگاه میشدند و بعد از سی سال هیچ مقالهای نمینوشتند. تفاوت تنها در یک چیز است، به لطف پیشرفت علمی و پیدایش شیوههای تازه و به برکت آییننامه ارتقا، این نااستادان کارنامه درخشانی از مقالات مشترک دارند. هرچند خود در عمرشان هیچ ننوشته باشند. از مزایای مادی و معنوی چنین مقالاتی برخوردار خواهند شد. این تصویر اندکی سیاهتر شده، اما نسبتاً واقعنمایی است از آینده جامعه علمی ما که در آن شاهد برخی استادانی خواهیم بود که به واقع نااستادند و هیچ شایستگی علمی ندارند و اگر وضع به همین سبک پیش برود و چارهای اندیشیده نشود، وضع دردبارتری خواهیم داشت.
از "بارکشی نااستادان و معضل مقالات علمي-پژوهشي پرنویسنده" - سید حسن اسلامی (مرداد ۱۳۹۴)
http://hassaneslami.com/?p=524
از "بارکشی نااستادان و معضل مقالات علمي-پژوهشي پرنویسنده" - سید حسن اسلامی (مرداد ۱۳۹۴)
http://hassaneslami.com/?p=524
ساعتی در خانه گوته @hassan_eslami http://dinonline.com/doc/report/fa/5119/
حق همسایگی و دیدار با حیوانات @hassan_eslami http://dinonline.com/doc/report/fa/5172
در این جا، قصدم بحثی اخلاقی یا بهداشتی درباره گیاهخواری نیست. در این باره در جاهای دیگر از جمله در مقاله «دو استدلال اخلاقی بر ضد مصرف گوشت صنعتی (پژوهشهای اخلاقی، شماره۹-۱۰، پاییز و زمستان ۱۳۹۱) و چند یادداشت بحث کردهام. چه گیاهخواری را درست بدانیم و چه غلط، اگر نگران جیبمان و دینمان باشیم، به نظر میرسد که بهترین گزینه در سفر گیاهخواری باشد. در دفاع از این راهبرد، به شیوه فلسفهورزی سی ثانیهای سخن کوتاه میکنم و سه فایده مصلحتسنجانه و دوراندیشانه آن را بر میشمارم.
نخست آن که در کشورهای اروپایی نگران گوشت حلال و حرام، و ذبح شرعی و مانند آن نیستیم. [...]
دومین خاصیت گیاهخواری در سفرْ فرصتسازی آن است. واقعیت آن است که در سفر فرصت محدود است و بخشی از آن هم عملاً صرف یافتن مکان و غذای مناسب میشود. حال آن که با انتخاب سنجیده گیاهخواری در سفر، تقریباً این مسئله یکسره حل میشود و بهسادگی میتوان در هر جایی و به هر میزانی غذایی گیاهی یافت. حتی میتوان مقداری آجیل و مواد غذایی خشک در کیف یا کوله خود گذاشت و وقت ناهار را صرف کارهای دیگری مانند دیدار از موزهها کرد و در حین بازدید غذا هم خورد، البته اگر آن را مکروه ندانیم.
سومین فایده گیاهخواری در سفر آن است که در مجموع از نظر اقتصادی بسیار بهصرفهتر است. حال آن که هزینه خوراکهای گوشتی بالا است. البته در برخی از کشورها یک دست غذای گیاهی شیک با غذای گوشتی برابری میکند. برای نمونه، من در فرانکفورت، یک بار، غذای گیاهی مورد علاقه گوته را خوردم که قیمت آن تقریباً مساوی قیمت غذاهای گوشتی بود. با این همه، در نهایت صرفه با غذاهای گیاهی است و گاه قیمت یک غذای گیاهی کامل دو سوم یا حتی نصف یک دست غذای گوشتی است.
بدین ترتیب، فکر میکنم در سفر گیاهخواری بیدغدغهتر، کارآمدتر، بهصرفهتر، و جذابتر و درنهایت راهبرد بهتری باشد. البته اگر کسی بخواهد این راهبرد را به کار گیرد و آسیب نبیند، باید از یکی دو ماه قبل از سفر خودش را آماده کند. در غیر این صورت، ممکن است فقط رنج بکشد و به من، که این راهبرد را توصیه کردهام، نفرین کند.
http://goo.gl/YCc8Zi
نخست آن که در کشورهای اروپایی نگران گوشت حلال و حرام، و ذبح شرعی و مانند آن نیستیم. [...]
دومین خاصیت گیاهخواری در سفرْ فرصتسازی آن است. واقعیت آن است که در سفر فرصت محدود است و بخشی از آن هم عملاً صرف یافتن مکان و غذای مناسب میشود. حال آن که با انتخاب سنجیده گیاهخواری در سفر، تقریباً این مسئله یکسره حل میشود و بهسادگی میتوان در هر جایی و به هر میزانی غذایی گیاهی یافت. حتی میتوان مقداری آجیل و مواد غذایی خشک در کیف یا کوله خود گذاشت و وقت ناهار را صرف کارهای دیگری مانند دیدار از موزهها کرد و در حین بازدید غذا هم خورد، البته اگر آن را مکروه ندانیم.
سومین فایده گیاهخواری در سفر آن است که در مجموع از نظر اقتصادی بسیار بهصرفهتر است. حال آن که هزینه خوراکهای گوشتی بالا است. البته در برخی از کشورها یک دست غذای گیاهی شیک با غذای گوشتی برابری میکند. برای نمونه، من در فرانکفورت، یک بار، غذای گیاهی مورد علاقه گوته را خوردم که قیمت آن تقریباً مساوی قیمت غذاهای گوشتی بود. با این همه، در نهایت صرفه با غذاهای گیاهی است و گاه قیمت یک غذای گیاهی کامل دو سوم یا حتی نصف یک دست غذای گوشتی است.
بدین ترتیب، فکر میکنم در سفر گیاهخواری بیدغدغهتر، کارآمدتر، بهصرفهتر، و جذابتر و درنهایت راهبرد بهتری باشد. البته اگر کسی بخواهد این راهبرد را به کار گیرد و آسیب نبیند، باید از یکی دو ماه قبل از سفر خودش را آماده کند. در غیر این صورت، ممکن است فقط رنج بکشد و به من، که این راهبرد را توصیه کردهام، نفرین کند.
http://goo.gl/YCc8Zi
دست کم بیش از نیم قرن است که در متون تخصصی و درجه یک فقهی ما به خطا آیه ای مورد استناد قرار می گیرد که وجود خارجی ندارد. [...] اگر آن فقیه نخستین، در کارش معذور بوده باشد، که الانسان محل الخطأ و النسیان، آیا فقهای بعدی نیز در کار خود معذور بوده اند؟
[...] چطور با آنکه مصحح کتاب فوائد الاصول به نبود این آیه در قرآن کریم تصریح می کند، همچنان شاهد نشر درس های خارج فقهایی هستیم که در آن ها به همین جمله به مثابه آیه قرآن استناد می شود؟ شاید پاسخش نبود ناقدان حرفه ای باشد.
📝 «کمترین کارکرد نقد» (1394)
[...] چطور با آنکه مصحح کتاب فوائد الاصول به نبود این آیه در قرآن کریم تصریح می کند، همچنان شاهد نشر درس های خارج فقهایی هستیم که در آن ها به همین جمله به مثابه آیه قرآن استناد می شود؟ شاید پاسخش نبود ناقدان حرفه ای باشد.
📝 «کمترین کارکرد نقد» (1394)