Forwarded from دغدغههای اخلاق و دین / سید حسن اسلامی اردکانی
📎 «اقبال گاهی زود می آید» (۱۳۹۲)
اقبال لاهوری را از طریق شریعتی شناختم، به او دل بستم و از او نگسستم. کارهایش را خواندم و اندیشههایش را درس دادم. نوشته حاضر مروری است بر افکار او و ادای دینی به تأثیر پایدارش.
عنوان مقاله نیز داستانی دارد. اقبال گاه دیر به مدرسه میرسید و هنگامی که معلم معترضانه به او میگفت: اقبال چرا دیر میآیی؟ با خونسردی پاسخ میداد: اقبال همیشه دیر میآید.
با الهام از این ماجرا در پی آن بودهام که بگویم اقبال در جهان اسلام کمی زود آمد و رفت. ما امروزه به چنین شخصیتی نیازمندیم.
این مقاله در کتاب ماه دین، شماره ۱۹۵، دی ماه ۱۳۹۲ منتشر شده است.
۱۲ دی ۱۳۹۲
بازنشر به مناسبت محرم ۱۴۴۰ (۱۳۹۷)
اقبال لاهوری را از طریق شریعتی شناختم، به او دل بستم و از او نگسستم. کارهایش را خواندم و اندیشههایش را درس دادم. نوشته حاضر مروری است بر افکار او و ادای دینی به تأثیر پایدارش.
عنوان مقاله نیز داستانی دارد. اقبال گاه دیر به مدرسه میرسید و هنگامی که معلم معترضانه به او میگفت: اقبال چرا دیر میآیی؟ با خونسردی پاسخ میداد: اقبال همیشه دیر میآید.
با الهام از این ماجرا در پی آن بودهام که بگویم اقبال در جهان اسلام کمی زود آمد و رفت. ما امروزه به چنین شخصیتی نیازمندیم.
این مقاله در کتاب ماه دین، شماره ۱۹۵، دی ماه ۱۳۹۲ منتشر شده است.
۱۲ دی ۱۳۹۲
بازنشر به مناسبت محرم ۱۴۴۰ (۱۳۹۷)
Forwarded from دغدغههای اخلاق و دین / سید حسن اسلامی اردکانی
کاروند شهید جاوید - سیدحسن اسلامی.pdf
7 MB
مقاله «کاروند شهید جاوید» (1390) / مرور تحلیلی واکنشهای موافق و مخالف به کتاب شهید جاوید اثر آیت الله صالحی نجفآبادی / @hassan_eslami hassaneslami.ir
📝 تمرین رواقی زیستن
در فلسفه رواقی نکته عجیبی است که نمیتوان نادیدهاش گرفت. این فلسفه از یونان باستان تا امروز همچنان جاذبه خود را حفظ کرده است و مهر خود را بر متفکران مسلمان، مسیحی و حتی متفکران مدرنی چون دکارت و کانت زده است. امروزه نیز شاهد رستاخیز این تفکر در قالبهای متفاوتی هستیم. با این همه، عدهای به خطا فکر میکنند رواقیگری یعنی تسلیم و رضا. در نتیجه، رواقیها کسانی هستند که ورد زبانشان آن است که «چو قسمت ازلی بیحضور ما کردند/گر اندکی نه به وفق رضاست، خرده مگیر». اما تفکر رواقی عمیقتر از این باورهای سطحی است و به همین سبب کمتر متفکر اصیلی نسبت به آن بیتفاوت بوده است.
این تفکر یا فلسفه سه جنبه بنیادین دارد: یکی آموزههایی درباره عالم و آدم، دوم کاربست آنها در عمل و سوم جدیت در تمرینات و سختگیری به خود و مو را از ماست کشیدن. این جنبه سوم است که آن را از هر نوع تفکر نظری صرف و بحث و گفتوگو فراتر میبرد. رواقیگری نوعی زیست مسوولانه و هوشیارانه است؛ نوعی خودنگری مدام و خودگستری عمیق است. برای همین، در دل همه تمرینات معنوی و ریاضتهای رواقی توجه به خود و تامل کردن جایگاه خاصی دارد. در همه کتابهای اصلی متفکران رواقی، مانند اپیکتتوس و مارکوس اورلیوس، بر تامل روزانه و تفکر درباره کار و بار خود تاکید شده است. ایده آشنای مراقبه و خودسنجی (یا محاسبه النفس) در دل تمرینات این فلسفه عملی قرار دارد. حال این آموزه تمرین روزانه و مراقبت چگونه باید باشد و شکل عملی آن کدام است؟
کتاب دفتر یادداشت روزانه رواقی نوشته رایان هالیدی و استفن هانسلمن (The daily stoic journal: 366 days of writing and reflection on the art of living, Ryan Holiday and Stephen Hanselman, Penguin, 2017) میکوشد این ایده را در قالب اقداماتی برای 366 روز سال عملی سازد. نویسندگان یک سال را به 52 هفته تقسیم و برای هر هفته یک تمرین بنیادی را معرفی میکنند و از علاقهمندان میخواهند تا در هر هفته بر یک تمرین یا آموزه متمرکز شوند و طبق آن عمل کنند و حاصل آن را به شکل روزانه در دفتر یادداشت خود بنویسند.
برای نمونه، در یک هفته از ما میخواهند به دقت میان آنچه بر آن مهار داریم و آنچه خارج از کنترل ماست، تفاوت بگذاریم و وقت خود را صرف گروه نخست کنیم. یا در هفته دیگری تعلیم داده میشود که هر روز را اندیشمندانه و با برنامه آغاز و به کارهای خود فکر کنیم و در پایان روز هم از خودمان بازخواست و مشاهدات و تاملات خود را ثبت کنیم یا آنکه تمرین کنیم هرگز از وضع روحی و هیجانی خود غافل نباشیم. ما نیازمند خلوت با خود هستیم، اما لازم نیست که برای این کار به گوشه غاری پناه ببریم یا از دیگران فاصله بگیریم، میتوانیم همواره در میان جمع نیز این حالت خلوت درونی خود را حفظ کنیم. به جای شعار دادن و گفتن، در عمل و رفتار خود کمال را جلوهگر کنیم.
فلسفه رواقی مانند هر اندیشه اصیلی در معرض بدفهمی و سوء تفسیر و در نتیجه انتقاد قرار گرفته است. اما هر چه باشد، این فلسفه ما را به بیتفاوتی دعوت نمیکند. برعکس از ما میخواهد دستکم در قبال خودمان مسوولانه عمل کنیم. به جای آنکه چون کاهی بر امواج دریا باشیم، به میزانی که میتوانیم سررشته زندگی خود را به دست بگیریم، مقصدی برای خود طراحی کنیم و همواره در خوشی و ناخوشی، شیرینی و تلخی و فراز و فرود زندگی آن را دنبال کنیم. فلسفه رواقی به شدت سختگیرانه و کمالطلبانه است و مغایر باری به هر جهت زیستن است. این فلسفه از ما میخواهد تا معمار روح و روان خود باشیم و حتی زمانی که شرایط به سود ما نیست، اجازه ندهیم ذهن و روانمان ناخواسته به دست دیگران تسخیر شود. فلسفه رواقی، تمرین آزادی و آزادگی است و به همین جهت به غایت دشوار است. اما چیزی از زیبایی و اعتبار آن نمیکاهد.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۰
https://b2n.ir/d64859
instagram.com/eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
در فلسفه رواقی نکته عجیبی است که نمیتوان نادیدهاش گرفت. این فلسفه از یونان باستان تا امروز همچنان جاذبه خود را حفظ کرده است و مهر خود را بر متفکران مسلمان، مسیحی و حتی متفکران مدرنی چون دکارت و کانت زده است. امروزه نیز شاهد رستاخیز این تفکر در قالبهای متفاوتی هستیم. با این همه، عدهای به خطا فکر میکنند رواقیگری یعنی تسلیم و رضا. در نتیجه، رواقیها کسانی هستند که ورد زبانشان آن است که «چو قسمت ازلی بیحضور ما کردند/گر اندکی نه به وفق رضاست، خرده مگیر». اما تفکر رواقی عمیقتر از این باورهای سطحی است و به همین سبب کمتر متفکر اصیلی نسبت به آن بیتفاوت بوده است.
این تفکر یا فلسفه سه جنبه بنیادین دارد: یکی آموزههایی درباره عالم و آدم، دوم کاربست آنها در عمل و سوم جدیت در تمرینات و سختگیری به خود و مو را از ماست کشیدن. این جنبه سوم است که آن را از هر نوع تفکر نظری صرف و بحث و گفتوگو فراتر میبرد. رواقیگری نوعی زیست مسوولانه و هوشیارانه است؛ نوعی خودنگری مدام و خودگستری عمیق است. برای همین، در دل همه تمرینات معنوی و ریاضتهای رواقی توجه به خود و تامل کردن جایگاه خاصی دارد. در همه کتابهای اصلی متفکران رواقی، مانند اپیکتتوس و مارکوس اورلیوس، بر تامل روزانه و تفکر درباره کار و بار خود تاکید شده است. ایده آشنای مراقبه و خودسنجی (یا محاسبه النفس) در دل تمرینات این فلسفه عملی قرار دارد. حال این آموزه تمرین روزانه و مراقبت چگونه باید باشد و شکل عملی آن کدام است؟
کتاب دفتر یادداشت روزانه رواقی نوشته رایان هالیدی و استفن هانسلمن (The daily stoic journal: 366 days of writing and reflection on the art of living, Ryan Holiday and Stephen Hanselman, Penguin, 2017) میکوشد این ایده را در قالب اقداماتی برای 366 روز سال عملی سازد. نویسندگان یک سال را به 52 هفته تقسیم و برای هر هفته یک تمرین بنیادی را معرفی میکنند و از علاقهمندان میخواهند تا در هر هفته بر یک تمرین یا آموزه متمرکز شوند و طبق آن عمل کنند و حاصل آن را به شکل روزانه در دفتر یادداشت خود بنویسند.
برای نمونه، در یک هفته از ما میخواهند به دقت میان آنچه بر آن مهار داریم و آنچه خارج از کنترل ماست، تفاوت بگذاریم و وقت خود را صرف گروه نخست کنیم. یا در هفته دیگری تعلیم داده میشود که هر روز را اندیشمندانه و با برنامه آغاز و به کارهای خود فکر کنیم و در پایان روز هم از خودمان بازخواست و مشاهدات و تاملات خود را ثبت کنیم یا آنکه تمرین کنیم هرگز از وضع روحی و هیجانی خود غافل نباشیم. ما نیازمند خلوت با خود هستیم، اما لازم نیست که برای این کار به گوشه غاری پناه ببریم یا از دیگران فاصله بگیریم، میتوانیم همواره در میان جمع نیز این حالت خلوت درونی خود را حفظ کنیم. به جای شعار دادن و گفتن، در عمل و رفتار خود کمال را جلوهگر کنیم.
فلسفه رواقی مانند هر اندیشه اصیلی در معرض بدفهمی و سوء تفسیر و در نتیجه انتقاد قرار گرفته است. اما هر چه باشد، این فلسفه ما را به بیتفاوتی دعوت نمیکند. برعکس از ما میخواهد دستکم در قبال خودمان مسوولانه عمل کنیم. به جای آنکه چون کاهی بر امواج دریا باشیم، به میزانی که میتوانیم سررشته زندگی خود را به دست بگیریم، مقصدی برای خود طراحی کنیم و همواره در خوشی و ناخوشی، شیرینی و تلخی و فراز و فرود زندگی آن را دنبال کنیم. فلسفه رواقی به شدت سختگیرانه و کمالطلبانه است و مغایر باری به هر جهت زیستن است. این فلسفه از ما میخواهد تا معمار روح و روان خود باشیم و حتی زمانی که شرایط به سود ما نیست، اجازه ندهیم ذهن و روانمان ناخواسته به دست دیگران تسخیر شود. فلسفه رواقی، تمرین آزادی و آزادگی است و به همین جهت به غایت دشوار است. اما چیزی از زیبایی و اعتبار آن نمیکاهد.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۰
https://b2n.ir/d64859
instagram.com/eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 این استادان راهنما!
دانشجویی كه او را نمیشناسم، پیام میدهد «آیا میتوانم درباره پایاننامهام از شما سوالی كنم؟» پاسخ میدهم بله. پیام میدهد كه استاد راهنمایم به دلیل «مشغله» و «گرفتاری» و «مسئولیتی» كه دارد، فرصت ندارد سرفصلها و فصول رساله مرا طراحی كند و میخواهم شما لطف كنید و این كار را برایم انجام دهید، چون افكار شما «منظم و درخشان و...» است. پاسخ میدهم اینكه سوال نیست. شما درخواستی دارید كه از عهده من خارج است. مشخصا وظیفه استاد راهنما است كه هدایت رساله را به عهده بگیرد و نقشه راه را ترسیم و مراحل كار را تعیین كند. راهنمایی رساله یعنی آنكه استاد گام به گام دانشجو را در طراحی بحث، شناسایی منابع و تحلیل مباحث و نوشتن رساله یاری كند.
پاسخ میدهد: «شما درست میگویید، ولی...» و اصرار كه استادش كاری نمیكند و من حتما به او كمك كنم.
پاسخ میدهم كه كمك كردن در اینجا تایید رفتارهای ضدحرفهای این قبیل استادان است. اگر استادی راهنمایی رسالهای را به عهده میگیرد، باید عملا به تعهداتش پایبند باشد و اگر نمیتواند یا فرصت ندارد، راهنمایی را به عهده نگیرد. كمك من در این شرایط درنهایت تثبیت این نوع بیاخلاقی است كه دارد نهادینه میشود. باز حرف خود را تكرار میكند كه اگر مجبور نبودم سراغ شما نمیآمدم و ...
این بخشی از گفتوگوهایی است كه پارهای دانشجویان با من دارند و البته درنهایت گفتوگو انگار این من هستم كه آدم بدی هستم و خست به خرج میدهم و حاضر به یاری دانشجویان نیازمند نیستم. چیزی كه برایم عجیب است رفتار این دانشجویان است. به جای آنكه یك گام، گرچه كوچك، بردارند و برای نمونه استاد راهنما را عوض كنند یا خواستار مسوولیتپذیری او شوند، یا به مدیر گروه مراجعه كنند، وضع موجود را عملا تایید میكنند و سراغ دیوارهای كوتاهی چون من میروند.
این اختصاص به رابطه استاد و دانشجو ندارد و میتوان نشان آن را در جاهای دیگری هم یافت. كارمندی وظیفه خود را انجام نمیدهد. مُراجع، به جای پیگیری كمكاری این كارمند، سراغ كارمند دیگری میرود تا او كه چنین وظیفهای ندارد، كارش را راه بیندازد. هنگامی هم كه او امتناع میكند، آماج خشم آن مُراجع میشود كه «همه شما عین هم هستید!» نمیدانم اینجا آن حس عاملیت و كنشگری این مُراجع و آن دانشجو كجا رفته است.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰
instagram.com/eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
دانشجویی كه او را نمیشناسم، پیام میدهد «آیا میتوانم درباره پایاننامهام از شما سوالی كنم؟» پاسخ میدهم بله. پیام میدهد كه استاد راهنمایم به دلیل «مشغله» و «گرفتاری» و «مسئولیتی» كه دارد، فرصت ندارد سرفصلها و فصول رساله مرا طراحی كند و میخواهم شما لطف كنید و این كار را برایم انجام دهید، چون افكار شما «منظم و درخشان و...» است. پاسخ میدهم اینكه سوال نیست. شما درخواستی دارید كه از عهده من خارج است. مشخصا وظیفه استاد راهنما است كه هدایت رساله را به عهده بگیرد و نقشه راه را ترسیم و مراحل كار را تعیین كند. راهنمایی رساله یعنی آنكه استاد گام به گام دانشجو را در طراحی بحث، شناسایی منابع و تحلیل مباحث و نوشتن رساله یاری كند.
پاسخ میدهد: «شما درست میگویید، ولی...» و اصرار كه استادش كاری نمیكند و من حتما به او كمك كنم.
پاسخ میدهم كه كمك كردن در اینجا تایید رفتارهای ضدحرفهای این قبیل استادان است. اگر استادی راهنمایی رسالهای را به عهده میگیرد، باید عملا به تعهداتش پایبند باشد و اگر نمیتواند یا فرصت ندارد، راهنمایی را به عهده نگیرد. كمك من در این شرایط درنهایت تثبیت این نوع بیاخلاقی است كه دارد نهادینه میشود. باز حرف خود را تكرار میكند كه اگر مجبور نبودم سراغ شما نمیآمدم و ...
این بخشی از گفتوگوهایی است كه پارهای دانشجویان با من دارند و البته درنهایت گفتوگو انگار این من هستم كه آدم بدی هستم و خست به خرج میدهم و حاضر به یاری دانشجویان نیازمند نیستم. چیزی كه برایم عجیب است رفتار این دانشجویان است. به جای آنكه یك گام، گرچه كوچك، بردارند و برای نمونه استاد راهنما را عوض كنند یا خواستار مسوولیتپذیری او شوند، یا به مدیر گروه مراجعه كنند، وضع موجود را عملا تایید میكنند و سراغ دیوارهای كوتاهی چون من میروند.
این اختصاص به رابطه استاد و دانشجو ندارد و میتوان نشان آن را در جاهای دیگری هم یافت. كارمندی وظیفه خود را انجام نمیدهد. مُراجع، به جای پیگیری كمكاری این كارمند، سراغ كارمند دیگری میرود تا او كه چنین وظیفهای ندارد، كارش را راه بیندازد. هنگامی هم كه او امتناع میكند، آماج خشم آن مُراجع میشود كه «همه شما عین هم هستید!» نمیدانم اینجا آن حس عاملیت و كنشگری این مُراجع و آن دانشجو كجا رفته است.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰
instagram.com/eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 نوشتن برای زیستن
نوشتن برخلاف طبیعت ماست. به همین سبب، غالبا ترجیح میدهیم «بگوییم» تا «بنویسیم.» معمولا آماده حرف زدن و سخن گفتنیم و نیازی به برنامهریزی نداریم. اما برای نوشتن در پی بهانههایی هستیم تا آن را به تاخیر اندازیم. با این همه، چه بخواهیم و چه نخواهیم نوشتن با زندگی ما گره خورده است. در دانشگاه ناگزیریم بنویسیم، در مشاغل خود نیازمند نوشتن هستیم، برای فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی باید دست به قلم ببریم و سرانجام در حوزه خصوصی خود نیز نیازمند نوشتن هستیم.
با وجود اهمیت فزایندهای كه نوشتن در زندگی ما دارد، عملا آموزش خوبی برای آن ندیدهایم و نمیدانیم چگونه بنویسیم و به چه شكلی مخاطبان را جذب نوشته خود كنیم. با این حال، موفقیت نیازمند تلاش است و كوشش برای یادگیری فنون و تكنیكهای نگارش درنهایت ارزنده است.
كتاب دانشگاهی راهنمای نگارش مكگراهیل* نوشتن را در كانون توجه خود قرار داده و در 22 فصل كوشیده است كه همه ابعاد فنی و هنری این فن شریف را به دانشجویان آموزش دهد و مهمتر آنكه به آنها بباوراند كه نوشتن مهارتی است كه در همه عمر به كارشان میآید و اختصاص به كلاسهای دانشگاهی و تكلیفهای درسی ندارد.
ویراست چهارم این كتاب با عنوان فرعی «نوشتن برای كالج، نوشتن برای زندگی» (Writing for College, Writing for Life) كه در سال 2016 منتشر شده است، به شكلی دقیق همه مراحل نوشتن از انواع آن گرفته تا شیوه استدلال قانعكننده تا نكتههای نگارشی و ویرایشی را تعلیم میدهد و با آوردن نمونههای واقعی از نوشتههای مختلف دانشجویان را عملا درگیر فعالیت نگارشی میكند.
از نظر نویسندگان كتاب، نوشتن صرفا فعالیتی مكانیكی نیست و با كنار هم گذاشتن كلمات خوشآهنگ حاصل نمیشود و برای نویسندگی تسلط بر واژگان گسترده كفایت نمیكند. نویسندگان برای موفقیت در كار خود نیازمند عادات ذهنی خاصی هستند.
در نتیجه، هشت عادت ذهنی یا منش فكری برای نگارش موفقیتآمیز معرفی و تحلیل میشوند كه عبارتند از: (1) كنجكاوی نسبت به پیرامون خویش، (2) گشودگی بر اندیشههای تازه و متفاوت، (3) درگیر شدن با جهان اطراف، (4) خودنگری و تامل درباره خویشتن و كسب فراشناخت، (5) انعطافپذیری نسبت به موقعیتهای مختلف و به كارگیری روش مناسب، (6) خلاقیت و ارایه شیوههای تازه و كارآمد، (7) پشتكار در كار خویش و تلاش مجدانه در جهت بهبود نوشتن و (8) مسوولیت در قبال نوشته خویش و پیامدهای آن. از این منظر تمرین نگارش سفری عمرانه است و باید همواره در جهت ارتقای كار خویش كوشید.
نوشتن كارآمد نیازمند دانش بلاغی است كه بر اثر آن نویسنده همواره باید به موقعیتی كه در آن است توجه داشته باشد و بداند برای چه كسی و با چه هدفی مینویسد و چه ابزارهایی مناسب است. بخشی از این ابزارها قواعد نگارش هستند. اما این قواعد، به گفته نویسندگان، مانند آداب میز غذاخوری است كه رعایت آنها گاه بسیار مهم است و گاه چندان اهمیتی ندارد. در خانه خود رعایت آداب غذاخوری مهم نیست، اما هنگامی كه در یك مجلس رسمی غذا میخوریم این آداب اهمیت پیدا میكند. در نگارش نیز نویسندگان مسلط میدانند كجا و كدام قراردادها را رعایت كنند و كدام را نادیده بگیرند. غفلت از همین نكته ساده باعث شده است كه در جامعه ما شكستهنویسی و شكستهگویی در همه جا رواج پیدا كند، غافل از آنكه گاه این كار به گوینده و نویسنده آسیب سختی وارد میكند. برای همین توجه به املای درست كلمات و پرهیز خطاهای مبتذلی چون «راجب» بیش از آنكه نوعی حساسیت بیدلیل باشد، بیانگر ذوق و فهم گویندگان جدی است.
خلاصه كردن این كتاب 600 صفحهای در این چند سطر بسیار دشوار است. هفته گذشته وقتم به خواندن آن گذشت و از آن بسیار آموختم. اما همین مقدار گویای نگاه متفاوت نویسندگان به بحث نوشتن است. سخن كوتاه، یادگیری نوشتن برای زیستن، به زحمتش میارزد.
* The McGraw-Hill guide: writing for college, writing for life, fourth edition, Duane Roen, Gregory R. Glau, Barry M. Maid, 2016:
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۰
instagram.com/eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
نوشتن برخلاف طبیعت ماست. به همین سبب، غالبا ترجیح میدهیم «بگوییم» تا «بنویسیم.» معمولا آماده حرف زدن و سخن گفتنیم و نیازی به برنامهریزی نداریم. اما برای نوشتن در پی بهانههایی هستیم تا آن را به تاخیر اندازیم. با این همه، چه بخواهیم و چه نخواهیم نوشتن با زندگی ما گره خورده است. در دانشگاه ناگزیریم بنویسیم، در مشاغل خود نیازمند نوشتن هستیم، برای فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی باید دست به قلم ببریم و سرانجام در حوزه خصوصی خود نیز نیازمند نوشتن هستیم.
با وجود اهمیت فزایندهای كه نوشتن در زندگی ما دارد، عملا آموزش خوبی برای آن ندیدهایم و نمیدانیم چگونه بنویسیم و به چه شكلی مخاطبان را جذب نوشته خود كنیم. با این حال، موفقیت نیازمند تلاش است و كوشش برای یادگیری فنون و تكنیكهای نگارش درنهایت ارزنده است.
كتاب دانشگاهی راهنمای نگارش مكگراهیل* نوشتن را در كانون توجه خود قرار داده و در 22 فصل كوشیده است كه همه ابعاد فنی و هنری این فن شریف را به دانشجویان آموزش دهد و مهمتر آنكه به آنها بباوراند كه نوشتن مهارتی است كه در همه عمر به كارشان میآید و اختصاص به كلاسهای دانشگاهی و تكلیفهای درسی ندارد.
ویراست چهارم این كتاب با عنوان فرعی «نوشتن برای كالج، نوشتن برای زندگی» (Writing for College, Writing for Life) كه در سال 2016 منتشر شده است، به شكلی دقیق همه مراحل نوشتن از انواع آن گرفته تا شیوه استدلال قانعكننده تا نكتههای نگارشی و ویرایشی را تعلیم میدهد و با آوردن نمونههای واقعی از نوشتههای مختلف دانشجویان را عملا درگیر فعالیت نگارشی میكند.
از نظر نویسندگان كتاب، نوشتن صرفا فعالیتی مكانیكی نیست و با كنار هم گذاشتن كلمات خوشآهنگ حاصل نمیشود و برای نویسندگی تسلط بر واژگان گسترده كفایت نمیكند. نویسندگان برای موفقیت در كار خود نیازمند عادات ذهنی خاصی هستند.
در نتیجه، هشت عادت ذهنی یا منش فكری برای نگارش موفقیتآمیز معرفی و تحلیل میشوند كه عبارتند از: (1) كنجكاوی نسبت به پیرامون خویش، (2) گشودگی بر اندیشههای تازه و متفاوت، (3) درگیر شدن با جهان اطراف، (4) خودنگری و تامل درباره خویشتن و كسب فراشناخت، (5) انعطافپذیری نسبت به موقعیتهای مختلف و به كارگیری روش مناسب، (6) خلاقیت و ارایه شیوههای تازه و كارآمد، (7) پشتكار در كار خویش و تلاش مجدانه در جهت بهبود نوشتن و (8) مسوولیت در قبال نوشته خویش و پیامدهای آن. از این منظر تمرین نگارش سفری عمرانه است و باید همواره در جهت ارتقای كار خویش كوشید.
نوشتن كارآمد نیازمند دانش بلاغی است كه بر اثر آن نویسنده همواره باید به موقعیتی كه در آن است توجه داشته باشد و بداند برای چه كسی و با چه هدفی مینویسد و چه ابزارهایی مناسب است. بخشی از این ابزارها قواعد نگارش هستند. اما این قواعد، به گفته نویسندگان، مانند آداب میز غذاخوری است كه رعایت آنها گاه بسیار مهم است و گاه چندان اهمیتی ندارد. در خانه خود رعایت آداب غذاخوری مهم نیست، اما هنگامی كه در یك مجلس رسمی غذا میخوریم این آداب اهمیت پیدا میكند. در نگارش نیز نویسندگان مسلط میدانند كجا و كدام قراردادها را رعایت كنند و كدام را نادیده بگیرند. غفلت از همین نكته ساده باعث شده است كه در جامعه ما شكستهنویسی و شكستهگویی در همه جا رواج پیدا كند، غافل از آنكه گاه این كار به گوینده و نویسنده آسیب سختی وارد میكند. برای همین توجه به املای درست كلمات و پرهیز خطاهای مبتذلی چون «راجب» بیش از آنكه نوعی حساسیت بیدلیل باشد، بیانگر ذوق و فهم گویندگان جدی است.
خلاصه كردن این كتاب 600 صفحهای در این چند سطر بسیار دشوار است. هفته گذشته وقتم به خواندن آن گذشت و از آن بسیار آموختم. اما همین مقدار گویای نگاه متفاوت نویسندگان به بحث نوشتن است. سخن كوتاه، یادگیری نوشتن برای زیستن، به زحمتش میارزد.
* The McGraw-Hill guide: writing for college, writing for life, fourth edition, Duane Roen, Gregory R. Glau, Barry M. Maid, 2016:
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۰
instagram.com/eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 راهحل ریشهای
«ببخشید آقای دكتر، هنگام برگشت از كوه خیلی زانوانم درد میگیرد، چه كنم؟»
«خب، كوه نرو!»
«ببخشید آقای دكتر هنگام دویدن در مسافت بلند، كشاله رانم تیر میكشد، چه كار كنم؟»
«خب ندو. مجبور نیستی كه اینقدر بدوی.»
این پرسشها و پاسخهای واقعی احتمالا برای خیلیها آشنا است. هنگامی كه با مشكلی مواجه میشویم، نمیگوییم بهطور مشخص با این مشكل چگونه باید زیست، یا آن را درمان كرد. برعكس، سریع میرویم سراغ ریشه مشكل و در واقع ریشه آن را میزنیم. با همین منطق اگر كسی به مشاور خانواده مراجعه كند و بگوید: «من و همسرم سر خیلی چیزها بگو مگو داریم و همیشه در حال دعوا هستیم!» او نیز میتواند پاسخ بدهد: «خب ازدواج نمیكردی. حالا هم بهتر است جدا شوید.»
این شیوه برخورد با مسائل و راهحل ریشهای حتی در سیاستگذاریهای عمومی و شهری ما هم دیده میشود. برخی موتورسواران تفاوتی بین پیادهرو و خیابان نمیگذارند و بیپروا در پیادهروها موتورسواری میكنند. راهحل رایج آن معمولا اینگونه است كه در بخشهای مختلف پیادهروها موانع فلزی و سیمانی كار میگذارند تا جایی كه گاه حتی عابران پیاده هم باید پرش با مانع بلد باشند تا بتوانند از آنها بگذرند. همچنین چون ممكن است كسانی از توالتهای عمومی سوءاستفاده كنند، كلا تعطیلشان میكنیم. این همان منطق است كه در گفته سعدی خودش را نشان میدهد «سر چشمه شاید گرفتن به بیل». این نگرش در مجموع ما را در عرصههای مختلف به محافظهكاری، محدودنگری و وضع و ترویج قوانین بازدارنده میكشاند. نشانه آن دستاندازهای مختلف در جادههای كشور است كه هنوز اسم معینی هم ندارد و گاه سرعتگیر و زمانی سرعتكاه! نامیده میشود. اما یك ویژگی دارند: نفسگیر و جانكاه! هستند.
نردههایی كه میان بلوارها كشیده شده است و گاه این نردهها شكسته و یك میله یا دو میله آنها برداشته شده است تا بتوان از آن گذر كرد، نمونه دیگری از این سیاست است. وقتی یك متخصص ارتوپدی كه دانشآموخته است و تخصص دارد، بهترین پیشنهادش برای كسی كه عاشق كوهنوردی است، آن است كه دست از كوهنوردی بكشد، دیگر تكلیف مدیران رده پایین و میانی روشن است.
شاید بد نباشد، بیاموزیم كه نخواهیم همواره صورت مساله را پاك كنیم. بیاموزیم كه اگر كسی خواست همچنان ورزش كند، چگونه با زانوی خود مدارا كند. بیاموزیم به جای افزایش سرعتگیرهای جانكاه، بخشی از بودجه آنها را صرف ارتقای فرهنگ استفاده درست از بزرگراهها كنیم. بیاموزیم به جای نردهكشی میان خیابانها به رانندگان آموزش دهیم به حق عابران پیاده احترام بگذارند. البته این كارها دشوار است و زمانبر. پس زندهباد راهحلهای ریشهای.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۰
instagram.com/eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
«ببخشید آقای دكتر، هنگام برگشت از كوه خیلی زانوانم درد میگیرد، چه كنم؟»
«خب، كوه نرو!»
«ببخشید آقای دكتر هنگام دویدن در مسافت بلند، كشاله رانم تیر میكشد، چه كار كنم؟»
«خب ندو. مجبور نیستی كه اینقدر بدوی.»
این پرسشها و پاسخهای واقعی احتمالا برای خیلیها آشنا است. هنگامی كه با مشكلی مواجه میشویم، نمیگوییم بهطور مشخص با این مشكل چگونه باید زیست، یا آن را درمان كرد. برعكس، سریع میرویم سراغ ریشه مشكل و در واقع ریشه آن را میزنیم. با همین منطق اگر كسی به مشاور خانواده مراجعه كند و بگوید: «من و همسرم سر خیلی چیزها بگو مگو داریم و همیشه در حال دعوا هستیم!» او نیز میتواند پاسخ بدهد: «خب ازدواج نمیكردی. حالا هم بهتر است جدا شوید.»
این شیوه برخورد با مسائل و راهحل ریشهای حتی در سیاستگذاریهای عمومی و شهری ما هم دیده میشود. برخی موتورسواران تفاوتی بین پیادهرو و خیابان نمیگذارند و بیپروا در پیادهروها موتورسواری میكنند. راهحل رایج آن معمولا اینگونه است كه در بخشهای مختلف پیادهروها موانع فلزی و سیمانی كار میگذارند تا جایی كه گاه حتی عابران پیاده هم باید پرش با مانع بلد باشند تا بتوانند از آنها بگذرند. همچنین چون ممكن است كسانی از توالتهای عمومی سوءاستفاده كنند، كلا تعطیلشان میكنیم. این همان منطق است كه در گفته سعدی خودش را نشان میدهد «سر چشمه شاید گرفتن به بیل». این نگرش در مجموع ما را در عرصههای مختلف به محافظهكاری، محدودنگری و وضع و ترویج قوانین بازدارنده میكشاند. نشانه آن دستاندازهای مختلف در جادههای كشور است كه هنوز اسم معینی هم ندارد و گاه سرعتگیر و زمانی سرعتكاه! نامیده میشود. اما یك ویژگی دارند: نفسگیر و جانكاه! هستند.
نردههایی كه میان بلوارها كشیده شده است و گاه این نردهها شكسته و یك میله یا دو میله آنها برداشته شده است تا بتوان از آن گذر كرد، نمونه دیگری از این سیاست است. وقتی یك متخصص ارتوپدی كه دانشآموخته است و تخصص دارد، بهترین پیشنهادش برای كسی كه عاشق كوهنوردی است، آن است كه دست از كوهنوردی بكشد، دیگر تكلیف مدیران رده پایین و میانی روشن است.
شاید بد نباشد، بیاموزیم كه نخواهیم همواره صورت مساله را پاك كنیم. بیاموزیم كه اگر كسی خواست همچنان ورزش كند، چگونه با زانوی خود مدارا كند. بیاموزیم به جای افزایش سرعتگیرهای جانكاه، بخشی از بودجه آنها را صرف ارتقای فرهنگ استفاده درست از بزرگراهها كنیم. بیاموزیم به جای نردهكشی میان خیابانها به رانندگان آموزش دهیم به حق عابران پیاده احترام بگذارند. البته این كارها دشوار است و زمانبر. پس زندهباد راهحلهای ریشهای.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۰
instagram.com/eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
Forwarded from دغدغههای اخلاق و دین / سید حسن اسلامی اردکانی
📝 غرور و تواضع (۴)
چگونه متواضع شویم؟
توضیح سرشت و کارکرد تواضع با همه سختیای که دارد، نسبتا آسان است. بخش دشوار آن کسب این فضیلت است. واقعا چه کنیم تا متواضع شویم؟ میگویند موشها از دست گربه شکارگر قهاری به تنگ آمده بودند. یک مجمع عمومی برگزار کردند تا راهکار مواجهه با حمله گربه را به دست بیاورند. موش جوانی که سرشار از غرور بود، گفت من راهحل قضیه را بلدم. گفتند بگو. گفت «زنگولهای تهیه میکنیم و به گردن گربه میبندیم. زان پس هر گاه گربه به ما نزدیک شود، صدای زنگولهاش ما را هوشیار میکند و میگریزیم.» همه حضار او را تشویق کردند. اما ناگهان سکوت سردی همه را فراگرفت و این پرسش زمزمهوار تکرار شد: «حالا چه کسی زنگوله را به گردن گربه خواهد بست؟»
مساله تواضع نیز کم از این نیست. البته ممکن است کسانی برای کسب تواضع پیشنهادهایی بدهند که برخی را بر میشمارم. یکی آنکه تمرین کنیم هنگام راه رفتن گردن خود را کج کنیم! دوم آنکه باز هنگام راه رفتن چشمان خود را به زمین بدوزیم و خیره نگاه نکنیم! سوم آنکه گامهای کوتاهی برداریم و آرام آرام راه برویم. این سه معمولا در افراد نشانه تواضع شمرده میشود. صدای آرام و فروخفته را اگر به آنها اضافه کنیم، نور علی نور میشود. کسان بسیاری را به دلیل همین ویژگیها متواضع تصور میکنیم. اما هریک از این کارها مشکلات خودش را دارد. اولی ممکن است باعث آرتروز گردن شود. دومی چشمانداز ما را محدود کند و سومی شاید به تحلیل یا آتروفی عضلات پاهای ما بینجامد.
من پیشنهادهای جذابتر و البته کمی سختتری دارم. پیشنهادهای من شامل این کارها میشود.
1️⃣ به نمایشگاههای کتاب برویم. رفتن به نمایشگاههای کتاب و دیدن آثار تازه و نویسندگانی که حتی نامشان به گوشمان نخورده است، معمولا باد غرور ما را میخواباند و تازه متوجه میشویم که چه چیزهایی نمیدانیم و حجم جهل ما آشکارتر میشود. تفصیل این مطلب را پیشتر در یادداشت «مناسک نمایشگاه» آوردهام.
2️⃣ به کتابفروشیها، یا سایتهای فروش کتاب، سری بزنیم و کتابی بخریم. دست گرفتن کتابهای تازه و به ویژه خواندنش، در درازمدت میتواند ما را متواضع کند. باز پیشتر این مطلب را در یادداشت «خرید کتاب و فرآیند دانشوری» بحث کردهام. البته گاه دیدن کتابها و از آن بدتر خواندشان مایه غرور میشود که خود بحث دیگری است.
3️⃣ به دل طبیعت بزنیم. رفتن در دل کوه و دشت، جدای از لذت بصری و اهمیت بدنی که دارد، ما را متواضع میکند. طبیعت بیآنکه ما را تحقیر کند، عمیقا حقارت ما را نشان میدهد و بر ما آشکار میکند که چقدر ناتوان هستیم. این نکته را در یادداشت «این باد وحشی و شوخ» قبلا بازگو کردهام.
4️⃣ یک رشته تازه را دنبال کنیم و کمی بر دانش خود بیفزاییم. مبتدی بودن لذت و اشتیاق خودش را دارد. شاید برای همین بود که ادموند هوسرل فیلسوف خودش را «مبتدی همیشگی» وصف میکرد.
5️⃣ با متخصصان رشتههای مختلف آشنا شویم تا بدانیم که چگونه در هر عرصهای غولهایی وجود دارند که حتی گاه به مخیلهمان گذر نمیکند.
6️⃣ از موزهها بازدید کنیم. موزه فقط محل نگهداری اشیای قدیمی نیست، کلاس تواضع نیز به شمار میرود. کافی است یادداشت «فقط به درد موزه میخورد» را مرور کنید تا بدانید که چگونه به شکل غیر مستقیم موزهها چنین کارکردی دارند. پس سالی یکی دو بار به موزههای گوناگون برویم.
7️⃣ حتما آثار باستانی و تاریخی را ببینیم. کمتر چیزی مانند آثار تاریخی ضعف و عجز ما را نشان میدهد و آشکار میکند که در هیچ جا «نعره شیران» پایدار نیست. آثار باستانی به واقع داستان شکست خودکامگان و متکبران تاریخ را بازگو میکند؛ به گفته خیام «آن قصر که با چرخ همی زد پهلو/ بر درگه آن شهان نهادندی رو/دیدیدم که بر کنگرهاش فاختهای/ بنشسته همی گفت که: کوکو، کوکو؟»
8️⃣ خود را در معرض داوری صادقانه دیگران قرار دهیم. کمی تلخ است، اما عادت میکنیم و از آن خواهیم آموخت.
9️⃣ ماراتن بدویم. این پیشنهاد هال هگدون، مربی و نویسنده کتابهای متعدد درباره دو ماراتن است. من خودم هنوز امتحان نکردهام و نمیدانم که دقیقا چه اثری دارد. امیدوارم در اولین فرصت انجامش بدهم و گزارشش را نیز ثبت کنم.
این کارها در مجموع شخصیت فعلی ما را در هم میشکند، جهل و ضعف و حقارت ما را آشکار میسازد و شخصیت متواضع و هوشیاری به ما میدهد. تواضع، منش است، جلوهای از شخصیت است و عادت است. و اینها در طول زمان و به تدریج آموخته میشود.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۹
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
چگونه متواضع شویم؟
توضیح سرشت و کارکرد تواضع با همه سختیای که دارد، نسبتا آسان است. بخش دشوار آن کسب این فضیلت است. واقعا چه کنیم تا متواضع شویم؟ میگویند موشها از دست گربه شکارگر قهاری به تنگ آمده بودند. یک مجمع عمومی برگزار کردند تا راهکار مواجهه با حمله گربه را به دست بیاورند. موش جوانی که سرشار از غرور بود، گفت من راهحل قضیه را بلدم. گفتند بگو. گفت «زنگولهای تهیه میکنیم و به گردن گربه میبندیم. زان پس هر گاه گربه به ما نزدیک شود، صدای زنگولهاش ما را هوشیار میکند و میگریزیم.» همه حضار او را تشویق کردند. اما ناگهان سکوت سردی همه را فراگرفت و این پرسش زمزمهوار تکرار شد: «حالا چه کسی زنگوله را به گردن گربه خواهد بست؟»
مساله تواضع نیز کم از این نیست. البته ممکن است کسانی برای کسب تواضع پیشنهادهایی بدهند که برخی را بر میشمارم. یکی آنکه تمرین کنیم هنگام راه رفتن گردن خود را کج کنیم! دوم آنکه باز هنگام راه رفتن چشمان خود را به زمین بدوزیم و خیره نگاه نکنیم! سوم آنکه گامهای کوتاهی برداریم و آرام آرام راه برویم. این سه معمولا در افراد نشانه تواضع شمرده میشود. صدای آرام و فروخفته را اگر به آنها اضافه کنیم، نور علی نور میشود. کسان بسیاری را به دلیل همین ویژگیها متواضع تصور میکنیم. اما هریک از این کارها مشکلات خودش را دارد. اولی ممکن است باعث آرتروز گردن شود. دومی چشمانداز ما را محدود کند و سومی شاید به تحلیل یا آتروفی عضلات پاهای ما بینجامد.
من پیشنهادهای جذابتر و البته کمی سختتری دارم. پیشنهادهای من شامل این کارها میشود.
1️⃣ به نمایشگاههای کتاب برویم. رفتن به نمایشگاههای کتاب و دیدن آثار تازه و نویسندگانی که حتی نامشان به گوشمان نخورده است، معمولا باد غرور ما را میخواباند و تازه متوجه میشویم که چه چیزهایی نمیدانیم و حجم جهل ما آشکارتر میشود. تفصیل این مطلب را پیشتر در یادداشت «مناسک نمایشگاه» آوردهام.
2️⃣ به کتابفروشیها، یا سایتهای فروش کتاب، سری بزنیم و کتابی بخریم. دست گرفتن کتابهای تازه و به ویژه خواندنش، در درازمدت میتواند ما را متواضع کند. باز پیشتر این مطلب را در یادداشت «خرید کتاب و فرآیند دانشوری» بحث کردهام. البته گاه دیدن کتابها و از آن بدتر خواندشان مایه غرور میشود که خود بحث دیگری است.
3️⃣ به دل طبیعت بزنیم. رفتن در دل کوه و دشت، جدای از لذت بصری و اهمیت بدنی که دارد، ما را متواضع میکند. طبیعت بیآنکه ما را تحقیر کند، عمیقا حقارت ما را نشان میدهد و بر ما آشکار میکند که چقدر ناتوان هستیم. این نکته را در یادداشت «این باد وحشی و شوخ» قبلا بازگو کردهام.
4️⃣ یک رشته تازه را دنبال کنیم و کمی بر دانش خود بیفزاییم. مبتدی بودن لذت و اشتیاق خودش را دارد. شاید برای همین بود که ادموند هوسرل فیلسوف خودش را «مبتدی همیشگی» وصف میکرد.
5️⃣ با متخصصان رشتههای مختلف آشنا شویم تا بدانیم که چگونه در هر عرصهای غولهایی وجود دارند که حتی گاه به مخیلهمان گذر نمیکند.
6️⃣ از موزهها بازدید کنیم. موزه فقط محل نگهداری اشیای قدیمی نیست، کلاس تواضع نیز به شمار میرود. کافی است یادداشت «فقط به درد موزه میخورد» را مرور کنید تا بدانید که چگونه به شکل غیر مستقیم موزهها چنین کارکردی دارند. پس سالی یکی دو بار به موزههای گوناگون برویم.
7️⃣ حتما آثار باستانی و تاریخی را ببینیم. کمتر چیزی مانند آثار تاریخی ضعف و عجز ما را نشان میدهد و آشکار میکند که در هیچ جا «نعره شیران» پایدار نیست. آثار باستانی به واقع داستان شکست خودکامگان و متکبران تاریخ را بازگو میکند؛ به گفته خیام «آن قصر که با چرخ همی زد پهلو/ بر درگه آن شهان نهادندی رو/دیدیدم که بر کنگرهاش فاختهای/ بنشسته همی گفت که: کوکو، کوکو؟»
8️⃣ خود را در معرض داوری صادقانه دیگران قرار دهیم. کمی تلخ است، اما عادت میکنیم و از آن خواهیم آموخت.
9️⃣ ماراتن بدویم. این پیشنهاد هال هگدون، مربی و نویسنده کتابهای متعدد درباره دو ماراتن است. من خودم هنوز امتحان نکردهام و نمیدانم که دقیقا چه اثری دارد. امیدوارم در اولین فرصت انجامش بدهم و گزارشش را نیز ثبت کنم.
این کارها در مجموع شخصیت فعلی ما را در هم میشکند، جهل و ضعف و حقارت ما را آشکار میسازد و شخصیت متواضع و هوشیاری به ما میدهد. تواضع، منش است، جلوهای از شخصیت است و عادت است. و اینها در طول زمان و به تدریج آموخته میشود.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۹
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 اختلاف خلق از نام اوفتاد
«وقتی میگویید منطقه محروم، ناراحت میشویم و احساس حقارت میكنیم.» این را یكی از استادان بومی استان به زبان میآورد.
آخرین روز گفتوگو با همكاران دانشگاه سیستانوبلوچستان است. چهار روز است با این دوستان درباره اخلاق پژوهش بحث و گفتوگوی رودررو داریم. لابهلای بحث اشاره میكنم به سفر قبلی خودم به این استان و یادداشتی كه به نام «میم مثل محرومیت» دو سال قبل منتشر كردم. یكی از استادان بومی معترضانه میگوید كه تعبیر «منطقه محروم» توهینآمیز و تحقیركننده است، انگار كه نیازمند دلسوزی و پول باشیم. میپرسم كه چه تعبیری پیشنهاد میكنید، میگوید: «بگوییم مناطق دور از مركز.» استاد دیگری در مخالفت با این پیشنهاد میگوید كه این تعبیر هیچ چیز را نشان نمیدهد. برای نمونه بندرعباس هم دور از مركز است. اما از امكانات گستردهای برخوردار است. باید واقعیت را پذیرفت كه این منطقه «محروم» است. بعد خودش پیشنهاد میكند كه تعبیر نرمتری را به كار ببریم و بگوییم «مناطق كمبرخوردار». این پیشنهاد با مخالفت جدی دیگر همكاران مواجه میشود. چون كه این تعبیر بیانگر تفاوتهای عمیق این منطقه با مناطق مركزی كشور نیست. فاصله برخوردار و كمبرخوردار، كمتر از چیزی است كه مشاهده میكنیم.
گزینه بعدی آن است كه بگوییم «مناطق توسعهنیافته». اما تقریبا رد میشود، چون باز بر نوعی داوری منفی استوار است. یك گزینه نزدیك به آن این است كه بگوییم «مناطق در حال توسعه» اما این نیز با واقعیت موجود سازگار نیست.
خودم پیشنهاد میكنم كه تعبیر «مناطق نادیدهشده» یا «دیدهناشده» شاید بهتر باشد. به این معنا كه «گویی» در سیاستگذاری كلان برای عمران و گسترش و توسعه كشور به این مناطق توجه كافی نمیشود و «انگار» كه دیده نمیشوند. این پیشنهاد تقریبا پذیرفته میشود. اما همه میپذیریم كه این تعبیر دقت، شفافیت و صراحت «مناطق محروم» را ندارد.
بحث از تعبیرها به محتوا و سیاستهای توسعه ناظر به منطقه كشیده میشود. برخی میگویند كه نمایندگان منطقه و مدیران بومی تعلق خاطری به توسعه منطقه نداشتهاند. عده دیگری میگویند تعمدی در كار بوده است تا این منطقه توسعه پیدا نكند. این همان تئوری توطئه است كه رد پای آن را همه جا دیدهام. باز كسانی از ناتوانی برخی مدیران استانی میگویند. یكی از استادان علت پسافتادگی منطقه و كل جامعه ایرانی را وابستگی بیش از حد به گذشته معرفی میكند. این گفتوگو داغ میشود و یك بحث دوستانه اما جدی در میگیرد. پس از فضای كرونا، مدتها است شاهد چنین گفتوگویی نبودهام. فارغ از تفاوت دیدگاهها در این زمینه، صمیمیت استادان و دغدغه مشترك آنها برای بهبود ابعاد گوناگون این منطقه، برایم جذاب است. باز سعی میكنم كه به بحث نام و تعبیر «مناطق محروم» باز گردیم و تصمیم بگیریم كه سرانجام چه تعبیری میتواند جایگزین آن باشد كه هم دقت آن را بیان كند و هم تحقیرآمیز نباشد. اما گفتوگو بینتیجه میماند و به صورت موقت با تعبیر «مناطق نادیدهشده» یا «مناطق دیدهناشده» موافقت میكنیم تا به تعبیر بهتری برسیم.
از سرشت و ابعاد و دلایل «محرومیت» بگذریم، آیا شما برای تعبیر «مناطق محروم» گزینه مناسبتری دارید؟ اما پرسش مهمتر آن است كه آیا با یافتن گزینه و تعبیر مناسب، مشكل اصلی حل میشود؟
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۰
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
«وقتی میگویید منطقه محروم، ناراحت میشویم و احساس حقارت میكنیم.» این را یكی از استادان بومی استان به زبان میآورد.
آخرین روز گفتوگو با همكاران دانشگاه سیستانوبلوچستان است. چهار روز است با این دوستان درباره اخلاق پژوهش بحث و گفتوگوی رودررو داریم. لابهلای بحث اشاره میكنم به سفر قبلی خودم به این استان و یادداشتی كه به نام «میم مثل محرومیت» دو سال قبل منتشر كردم. یكی از استادان بومی معترضانه میگوید كه تعبیر «منطقه محروم» توهینآمیز و تحقیركننده است، انگار كه نیازمند دلسوزی و پول باشیم. میپرسم كه چه تعبیری پیشنهاد میكنید، میگوید: «بگوییم مناطق دور از مركز.» استاد دیگری در مخالفت با این پیشنهاد میگوید كه این تعبیر هیچ چیز را نشان نمیدهد. برای نمونه بندرعباس هم دور از مركز است. اما از امكانات گستردهای برخوردار است. باید واقعیت را پذیرفت كه این منطقه «محروم» است. بعد خودش پیشنهاد میكند كه تعبیر نرمتری را به كار ببریم و بگوییم «مناطق كمبرخوردار». این پیشنهاد با مخالفت جدی دیگر همكاران مواجه میشود. چون كه این تعبیر بیانگر تفاوتهای عمیق این منطقه با مناطق مركزی كشور نیست. فاصله برخوردار و كمبرخوردار، كمتر از چیزی است كه مشاهده میكنیم.
گزینه بعدی آن است كه بگوییم «مناطق توسعهنیافته». اما تقریبا رد میشود، چون باز بر نوعی داوری منفی استوار است. یك گزینه نزدیك به آن این است كه بگوییم «مناطق در حال توسعه» اما این نیز با واقعیت موجود سازگار نیست.
خودم پیشنهاد میكنم كه تعبیر «مناطق نادیدهشده» یا «دیدهناشده» شاید بهتر باشد. به این معنا كه «گویی» در سیاستگذاری كلان برای عمران و گسترش و توسعه كشور به این مناطق توجه كافی نمیشود و «انگار» كه دیده نمیشوند. این پیشنهاد تقریبا پذیرفته میشود. اما همه میپذیریم كه این تعبیر دقت، شفافیت و صراحت «مناطق محروم» را ندارد.
بحث از تعبیرها به محتوا و سیاستهای توسعه ناظر به منطقه كشیده میشود. برخی میگویند كه نمایندگان منطقه و مدیران بومی تعلق خاطری به توسعه منطقه نداشتهاند. عده دیگری میگویند تعمدی در كار بوده است تا این منطقه توسعه پیدا نكند. این همان تئوری توطئه است كه رد پای آن را همه جا دیدهام. باز كسانی از ناتوانی برخی مدیران استانی میگویند. یكی از استادان علت پسافتادگی منطقه و كل جامعه ایرانی را وابستگی بیش از حد به گذشته معرفی میكند. این گفتوگو داغ میشود و یك بحث دوستانه اما جدی در میگیرد. پس از فضای كرونا، مدتها است شاهد چنین گفتوگویی نبودهام. فارغ از تفاوت دیدگاهها در این زمینه، صمیمیت استادان و دغدغه مشترك آنها برای بهبود ابعاد گوناگون این منطقه، برایم جذاب است. باز سعی میكنم كه به بحث نام و تعبیر «مناطق محروم» باز گردیم و تصمیم بگیریم كه سرانجام چه تعبیری میتواند جایگزین آن باشد كه هم دقت آن را بیان كند و هم تحقیرآمیز نباشد. اما گفتوگو بینتیجه میماند و به صورت موقت با تعبیر «مناطق نادیدهشده» یا «مناطق دیدهناشده» موافقت میكنیم تا به تعبیر بهتری برسیم.
از سرشت و ابعاد و دلایل «محرومیت» بگذریم، آیا شما برای تعبیر «مناطق محروم» گزینه مناسبتری دارید؟ اما پرسش مهمتر آن است كه آیا با یافتن گزینه و تعبیر مناسب، مشكل اصلی حل میشود؟
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۰
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 چگونه پروازمان را از كف میدهیم؟
كارت پرواز را میگیرم و از قسمت بازرسی میگذرم. وارد سالن پرواز میشوم و منتظر مینشینم. در عین حال گهگاه تابلوی اطلاعات پرواز را بررسی میكنم. «هواپیمایی زاگرس» در حال پذیرش مسافر است. یعنی حالا حالاها وقت دارم. صف بلندی برابرم شكل میگیرد و مسافران به سمت باند فرودگاه حركت میكنند. فاصله بین سالن و استقرار هواپیما اندك است و مسافران سریع به سوی پلههای هواپیما پیش میروند. آرام هستم و به پیرامون خودم نگاه میكنم. خیالم راحت است كه سر وقت رسیدهام و نگران از دست دادن پروازم نیستم. صف تمام میشود. دوباره تابلوی اطلاعات پرواز را چك میكنم. همچنان هواپیمایی زاگرس در حال پذیرش مسافر است. با پرواز زاگرس آمدهام زاهدان و الان هم میخواهم با همین پرواز برگردم تهران. بلیت را میزبانان در دانشگاه سیستان و بلوچستان برایم گرفتهاند. حتی كارت پرواز را نیز میزبان خونگرمم گرفته است و در اختیارم گذاشته است. نگاهی به بلیت میكنم و شماره صندلی را به ذهن میسپارم. سالن خلوت میشود. در بلندگو چند بار اعلام میكنند آقای فلانی به سالن خروج برای پرواز مراجعه كند. تعجب میكنم كه آدم به این گندگی چطور در این سالن كوچك گم میشود.
قرار است هواپیما ساعت 10 پرواز كند. الان هم ساعت 10 شده است، اما همچنان هواپیمایی زاگرس در حال پذیرش مسافر و صدور كارت پرواز است. یعنی تاخیر قابل توجهی خواهیم داشت.
از سر كنجكاوی و كمی هم برای اطمینان خاطر بلند میشوم و به سمت قسمت خروج میروم و میپرسم: «ببخشید، گیت پرواز زاگرس كی باز میشود؟» پاسخ میدهد كه از گیت بغلی باید بروید. بر میگردم. در همان حال اسم آشنایی از گوشی آن متصدی میشنوم. میگویم ببخشید من اسلامی هستم. كارت پروازم را میخواهد. به او میدهم. سریع آن را پاره میكند و میگوید: «همه سوار شدهاند و هواپیما منتظر شما است!» میگویم: «من پروازم زاگرس است.» میگوید: «نه. شما قشم ایر هستید.» متوجه نمیشوم. میگویم: «من میخواهم بروم تهران، نه قشم!» متصدی قاطعانه میگوید: «بروید سوار شوید همه منتظر شما هستند.» در همان حال در گوشی اعلام میكند كه مسافر گمشده پیدا شده است. با سرعت به سمت هواپیما حركت میكنم. اما انگار فایده ندارد. شروع میكنم به دویدن. یك ساك چرخدار كوچك دارم كه با من میدود و یك نایلكس در دست چپم كه بیتابانه خود را به سر و سینهام میزند. نگهبان جوانی كه مرا همراهی میكند نایلكس را از من میگیرد و من سرعت میگیرم. انگار جایزهام یك هواپیمای واقعی است كه منتظرم ایستاده است. سرانجام به هواپیما میرسم. نفسزنان و عرقكرده، سوار میشوم.
سرگشته از این اتفاق كه بهخیر گذشت، با خودم فكر میكنم چه شد چنین خطایی كردم. چرا قاطعانه فكر میكردم پروازم زاگرس است در حالی كه هواپیمایی قشم بوده است. نگاهی به كارت پروازم میكنم میبینم قشم ایر است. تصاویر ارسالی بلیتها را چك میكنم، میبینم كه برگشتم با قشم ایر بوده است. اولین خطایم آن است كه چون با زاگرس رفته بودم، پنداشتهام كه برگشت نیز با همان پرواز است. این را «پیشفرض» میگویند. حال آنكه لزوما چنین نیست. دومین زمینه خطای آن بود كه كارت پرواز را خودم نگرفتم. در غیر این صورت هنگام دریافت كارت پرواز، اشتباهم برطرف میشد. این نمونهای است از جایی كه مطمئن هستیم اشتباه نمیكنیم، اما در همان زمان گرفتار اشتباهات سختی هستیم.
درست 19 سال قبل یك بار پروازم را از تهران به كرمانشاه از دست دادم. از آن زمان همواره مراقب بودم كه سر وقت در فرودگاه باشم و پروازی را از كف ندهم. با این همه استرس و نگرانی این مساله انگار رهایم نمیكند. یكی از كارهای خوب هواپیماییهای داخلی آن است كه هر گونه تغییر در پرواز را از طریق پیامك به مسافر خبر میدهند. كاش در چنین حالتی نیز از طریق پیامك تلفنی خیلی سریع مسافر «گیجی» چون مرا مطلع كنند.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۷ مهر ۱۴۰۰
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
كارت پرواز را میگیرم و از قسمت بازرسی میگذرم. وارد سالن پرواز میشوم و منتظر مینشینم. در عین حال گهگاه تابلوی اطلاعات پرواز را بررسی میكنم. «هواپیمایی زاگرس» در حال پذیرش مسافر است. یعنی حالا حالاها وقت دارم. صف بلندی برابرم شكل میگیرد و مسافران به سمت باند فرودگاه حركت میكنند. فاصله بین سالن و استقرار هواپیما اندك است و مسافران سریع به سوی پلههای هواپیما پیش میروند. آرام هستم و به پیرامون خودم نگاه میكنم. خیالم راحت است كه سر وقت رسیدهام و نگران از دست دادن پروازم نیستم. صف تمام میشود. دوباره تابلوی اطلاعات پرواز را چك میكنم. همچنان هواپیمایی زاگرس در حال پذیرش مسافر است. با پرواز زاگرس آمدهام زاهدان و الان هم میخواهم با همین پرواز برگردم تهران. بلیت را میزبانان در دانشگاه سیستان و بلوچستان برایم گرفتهاند. حتی كارت پرواز را نیز میزبان خونگرمم گرفته است و در اختیارم گذاشته است. نگاهی به بلیت میكنم و شماره صندلی را به ذهن میسپارم. سالن خلوت میشود. در بلندگو چند بار اعلام میكنند آقای فلانی به سالن خروج برای پرواز مراجعه كند. تعجب میكنم كه آدم به این گندگی چطور در این سالن كوچك گم میشود.
قرار است هواپیما ساعت 10 پرواز كند. الان هم ساعت 10 شده است، اما همچنان هواپیمایی زاگرس در حال پذیرش مسافر و صدور كارت پرواز است. یعنی تاخیر قابل توجهی خواهیم داشت.
از سر كنجكاوی و كمی هم برای اطمینان خاطر بلند میشوم و به سمت قسمت خروج میروم و میپرسم: «ببخشید، گیت پرواز زاگرس كی باز میشود؟» پاسخ میدهد كه از گیت بغلی باید بروید. بر میگردم. در همان حال اسم آشنایی از گوشی آن متصدی میشنوم. میگویم ببخشید من اسلامی هستم. كارت پروازم را میخواهد. به او میدهم. سریع آن را پاره میكند و میگوید: «همه سوار شدهاند و هواپیما منتظر شما است!» میگویم: «من پروازم زاگرس است.» میگوید: «نه. شما قشم ایر هستید.» متوجه نمیشوم. میگویم: «من میخواهم بروم تهران، نه قشم!» متصدی قاطعانه میگوید: «بروید سوار شوید همه منتظر شما هستند.» در همان حال در گوشی اعلام میكند كه مسافر گمشده پیدا شده است. با سرعت به سمت هواپیما حركت میكنم. اما انگار فایده ندارد. شروع میكنم به دویدن. یك ساك چرخدار كوچك دارم كه با من میدود و یك نایلكس در دست چپم كه بیتابانه خود را به سر و سینهام میزند. نگهبان جوانی كه مرا همراهی میكند نایلكس را از من میگیرد و من سرعت میگیرم. انگار جایزهام یك هواپیمای واقعی است كه منتظرم ایستاده است. سرانجام به هواپیما میرسم. نفسزنان و عرقكرده، سوار میشوم.
سرگشته از این اتفاق كه بهخیر گذشت، با خودم فكر میكنم چه شد چنین خطایی كردم. چرا قاطعانه فكر میكردم پروازم زاگرس است در حالی كه هواپیمایی قشم بوده است. نگاهی به كارت پروازم میكنم میبینم قشم ایر است. تصاویر ارسالی بلیتها را چك میكنم، میبینم كه برگشتم با قشم ایر بوده است. اولین خطایم آن است كه چون با زاگرس رفته بودم، پنداشتهام كه برگشت نیز با همان پرواز است. این را «پیشفرض» میگویند. حال آنكه لزوما چنین نیست. دومین زمینه خطای آن بود كه كارت پرواز را خودم نگرفتم. در غیر این صورت هنگام دریافت كارت پرواز، اشتباهم برطرف میشد. این نمونهای است از جایی كه مطمئن هستیم اشتباه نمیكنیم، اما در همان زمان گرفتار اشتباهات سختی هستیم.
درست 19 سال قبل یك بار پروازم را از تهران به كرمانشاه از دست دادم. از آن زمان همواره مراقب بودم كه سر وقت در فرودگاه باشم و پروازی را از كف ندهم. با این همه استرس و نگرانی این مساله انگار رهایم نمیكند. یكی از كارهای خوب هواپیماییهای داخلی آن است كه هر گونه تغییر در پرواز را از طریق پیامك به مسافر خبر میدهند. كاش در چنین حالتی نیز از طریق پیامك تلفنی خیلی سریع مسافر «گیجی» چون مرا مطلع كنند.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۷ مهر ۱۴۰۰
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 قهرمان درون
خانم كرول پیرسون استاد روانشناسی در كتاب «قهرمان درون: شش الگویی كه با آنها زندگی میكنیم» (2013) تصویر متفاوتی از خود و مسیر خودشناسی به دست میدهد. او متاثر از كهنالگو یا آركیتایپ یونگ و كتاب قهرمانی با هزار چهره جوزف كمپل، میكوشد شش كهنالگوی موجود در ما را شناسایی كند كه در طول روز با ما سخن میگویند و زندگی ما را جهت میدهند. اینها سایههای ما هستند كه باید آنها را به رسمیت شناخت و در خود یكی ساخت.
شناختن و فهم قوت و ضعف هر یك از آنها برای ما ضروری است و موجب جمعیت خاطر ما میشود. از نظر نویسنده، زندگی قهرمانانه امروزه مستلزم آزاد كردن خود از نسخههای تحمیل شده و برنامهزدایی از خویشتن است. با این نگاه، شش كهنالگو را اینگونه معرفی میكند. (1) یتیم كه در پی امنیت است و از همهچیز میترسد به خصوص از رها شدن. باید با این جنبه از زندگی خودمان روبهرو شویم و سختی را تاب بیاوریم و سقوط و افتادن را بخشی از زندگی بدانیم؛ (2) شخصیت معصوم و بیگناه كه در نوعی پاكی و دنیای آرمانی زندگی میكند و خواستار ثبات همهچیز است و از تغییر نگران است؛ (3) شخص سرگشته كه همواره در حال گریز از وضع موجود و مبارزه با همرنگی است؛ (4) رزمنده كه از هر گونه ضعفی هراسان است و میخواهد با تكیه بر خویش به هدفش برسد؛ (5) فداكار یا ایثارگر كه نگران است مبادا برچسب خودخواهی بخورد و درست بر ضد شخصیت رزمنده رفتار میكند و (6) جادوگر كه در پی تمامیت و گذر از زندگی پاره پاره و وحدت بخشیدن به همه ابعاد خویش است. این كهنالگو به ما میآموزد تا مسوولیت خویش را پذیرفته دست به انتخاب وجودی بزنیم.
ما نسخه كوچك جهان هستیم و اگر بخواهیم چیزی را تغییر دهیم باید از خودمان آغاز كنیم.این كهنالگوها را چه امری واقعی بدانیم و چه نوعی طبقهبندی برای فهم بهتر خویشتن، به ما كمك میكنند تا رشد كنیم، با زندگی خود كنار بیاییم، زندگی مطلوب خود را انتخاب كنیم، به تعادل دست پیدا كنیم، دیگران را بهتر بشناسیم و به آنها كمك كنیم. فهم این كهنالگوها ما را با قهرمان درون خویش آشنا میكند و ما را به زندگی قهرمانانه نزدیك میكند. زندگی قهرمانانه مستلزم آن نیست كه زندگی بسیار متفاوت و عظیمی داشته باشیم، كافی است كه همان زندگی خود را داشته باشیم و به مسیر خویش وفادار باشیم.
از این منظر، هرگاه به جای اقدام دست بر دست بگذاریم و بگوییم كه «كس دیگری باید كاری كند»، داریم از زندگی قهرمانانه خود فاصله میگیریم.هر كس میتواند و باید در سفر زندگی، قهرمان خویش باشد. این قهرمان بودن مستلزم آن است كه نه تنها خود را كه هر كس دیگر را نیز قهرمان زندگی خودش بدانیم و از نگاه تحقیرآمیز به آنها دست بكشیم، خود را از كلیشهها آزاد كنیم و با پیمودن درست مسیر خویش، الگویی مناسب برای دیگران فراهم كنیم. من اصل كتاب را خواندم كه برایم جذاب بود. البته این كتاب ترجمه و با این مشخصات منتشر شده است (نقشه راه: خودشناسی عمقی و كاربردی، كارول اس. پیرسون، ترجمه سیدمرتضی نظری، انتشارات بنیاد فرهنگ زندگی، 1397).
این ترجمه را ندیدهام و نمیتوانم درباره كیفیت آن داوری كنم. فقط مشخصات صوری و فهرست آن را در فضای مجازی دیدم. با این حال، درباره عنوان ترجمه كمی حرف دارم. نویسندگان معمولا با دقت عنوانی برای كتاب خود انتخاب میكنند كه سریعتر خواننده را با محتوای آن روبهرو كنند. در نتیجه انتظار میرود كه مترجمان نیز به این هدف وفادار بمانند و دقت نظر نویسندگان را رعایت كنند. عنوان اصلی كتاب «قهرمان درون: شش كهنالگویی كه با آنها زندگی میكنیم» است كه با عنوان ترجمه شده بسیار فاصله دارد. در حالی كه عنوان اصلی گویای نگرش یونگی به خودشناسی است، عنوان ترجمه شده، آن را به كتابی عمومی و عامهپسند تبدیل میكند و از قوت آن میكاهد. همچنین ترجمه كهنالگوی آلتروئیست (Altruist)، به معنای فداكار یا ایثارگر، به «حامی»، از سوی مترجم هم نادرست است و مقصود نویسنده را بیان نمیكند.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۰
yun.ir/jl8oi5
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
خانم كرول پیرسون استاد روانشناسی در كتاب «قهرمان درون: شش الگویی كه با آنها زندگی میكنیم» (2013) تصویر متفاوتی از خود و مسیر خودشناسی به دست میدهد. او متاثر از كهنالگو یا آركیتایپ یونگ و كتاب قهرمانی با هزار چهره جوزف كمپل، میكوشد شش كهنالگوی موجود در ما را شناسایی كند كه در طول روز با ما سخن میگویند و زندگی ما را جهت میدهند. اینها سایههای ما هستند كه باید آنها را به رسمیت شناخت و در خود یكی ساخت.
شناختن و فهم قوت و ضعف هر یك از آنها برای ما ضروری است و موجب جمعیت خاطر ما میشود. از نظر نویسنده، زندگی قهرمانانه امروزه مستلزم آزاد كردن خود از نسخههای تحمیل شده و برنامهزدایی از خویشتن است. با این نگاه، شش كهنالگو را اینگونه معرفی میكند. (1) یتیم كه در پی امنیت است و از همهچیز میترسد به خصوص از رها شدن. باید با این جنبه از زندگی خودمان روبهرو شویم و سختی را تاب بیاوریم و سقوط و افتادن را بخشی از زندگی بدانیم؛ (2) شخصیت معصوم و بیگناه كه در نوعی پاكی و دنیای آرمانی زندگی میكند و خواستار ثبات همهچیز است و از تغییر نگران است؛ (3) شخص سرگشته كه همواره در حال گریز از وضع موجود و مبارزه با همرنگی است؛ (4) رزمنده كه از هر گونه ضعفی هراسان است و میخواهد با تكیه بر خویش به هدفش برسد؛ (5) فداكار یا ایثارگر كه نگران است مبادا برچسب خودخواهی بخورد و درست بر ضد شخصیت رزمنده رفتار میكند و (6) جادوگر كه در پی تمامیت و گذر از زندگی پاره پاره و وحدت بخشیدن به همه ابعاد خویش است. این كهنالگو به ما میآموزد تا مسوولیت خویش را پذیرفته دست به انتخاب وجودی بزنیم.
ما نسخه كوچك جهان هستیم و اگر بخواهیم چیزی را تغییر دهیم باید از خودمان آغاز كنیم.این كهنالگوها را چه امری واقعی بدانیم و چه نوعی طبقهبندی برای فهم بهتر خویشتن، به ما كمك میكنند تا رشد كنیم، با زندگی خود كنار بیاییم، زندگی مطلوب خود را انتخاب كنیم، به تعادل دست پیدا كنیم، دیگران را بهتر بشناسیم و به آنها كمك كنیم. فهم این كهنالگوها ما را با قهرمان درون خویش آشنا میكند و ما را به زندگی قهرمانانه نزدیك میكند. زندگی قهرمانانه مستلزم آن نیست كه زندگی بسیار متفاوت و عظیمی داشته باشیم، كافی است كه همان زندگی خود را داشته باشیم و به مسیر خویش وفادار باشیم.
از این منظر، هرگاه به جای اقدام دست بر دست بگذاریم و بگوییم كه «كس دیگری باید كاری كند»، داریم از زندگی قهرمانانه خود فاصله میگیریم.هر كس میتواند و باید در سفر زندگی، قهرمان خویش باشد. این قهرمان بودن مستلزم آن است كه نه تنها خود را كه هر كس دیگر را نیز قهرمان زندگی خودش بدانیم و از نگاه تحقیرآمیز به آنها دست بكشیم، خود را از كلیشهها آزاد كنیم و با پیمودن درست مسیر خویش، الگویی مناسب برای دیگران فراهم كنیم. من اصل كتاب را خواندم كه برایم جذاب بود. البته این كتاب ترجمه و با این مشخصات منتشر شده است (نقشه راه: خودشناسی عمقی و كاربردی، كارول اس. پیرسون، ترجمه سیدمرتضی نظری، انتشارات بنیاد فرهنگ زندگی، 1397).
این ترجمه را ندیدهام و نمیتوانم درباره كیفیت آن داوری كنم. فقط مشخصات صوری و فهرست آن را در فضای مجازی دیدم. با این حال، درباره عنوان ترجمه كمی حرف دارم. نویسندگان معمولا با دقت عنوانی برای كتاب خود انتخاب میكنند كه سریعتر خواننده را با محتوای آن روبهرو كنند. در نتیجه انتظار میرود كه مترجمان نیز به این هدف وفادار بمانند و دقت نظر نویسندگان را رعایت كنند. عنوان اصلی كتاب «قهرمان درون: شش كهنالگویی كه با آنها زندگی میكنیم» است كه با عنوان ترجمه شده بسیار فاصله دارد. در حالی كه عنوان اصلی گویای نگرش یونگی به خودشناسی است، عنوان ترجمه شده، آن را به كتابی عمومی و عامهپسند تبدیل میكند و از قوت آن میكاهد. همچنین ترجمه كهنالگوی آلتروئیست (Altruist)، به معنای فداكار یا ایثارگر، به «حامی»، از سوی مترجم هم نادرست است و مقصود نویسنده را بیان نمیكند.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۰
yun.ir/jl8oi5
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 اخلاق و چالشهای زمانه
وقتی مسائل اخلاقی جدی گرفته شوند و متفكران با پدیدار اخلاقی مسوولانه روبهرو شوند، حاصل آن زایش و نشر آثار متعدد و فربهی در عرصه اخلاق است. یكی از این رویاروییهای مسوولانه را در مجموعه «مطالعات تازه در اخلاق مسیحی» میبینیم كه تاكنون به بیش از سی مساله جدی پرداخته است. آثار متعدد این مجموعه كه منتشر شده است هدفی همسو دارند: به دست دادن تصویری فراگیر، منظم، متعهدانه و منسجم به پرسشها، نگرانیها چالشها و مسائل اخلاقی زمانه از منظر مسیحی.
هر یك از نویسندگان این مجموعه متناسب با توانایی و تخصص علمی خود بر یك مساله انگشت میگذارند و ابعاد آن را بررسی و اهمیت آن را در جامعه بشری امروز نشان میدهند. آنگاه بر آن میشوند تا بر اساس نگرش و اخلاق مسیحی به آن پاسخ دهند و شیوه تعامل ایمانی را به آن نشان بدهند. حاصل این نگرش دانشگاهی- دینی به این مسائل، مجموعه حاضر است كه بدون نادیده گرفتن دیدگاههای نادینی موجود در جهان امروز، پاسخی متعهدانه و دینی به مسائل میدهد. برخی عنوانهای منتشرشده در این مجموعه عبارتند از: حقوق و اخلاق مسیحی، قدرت و اخلاق مسیحی، تكثر و اخلاق مسیحی، مسوولیت و اخلاق مسیحی، عدالت و اخلاق مسیحی، محیط زیست و اخلاق مسیحی، اقتصاد بازار و اخلاق مسیحی، زیستشناسی و اخلاق مسیحی، خوددوستی و اخلاق مسیحی، ژنتیك و اخلاق مسیحی، خشونت رسانهای و اخلاق مسیحی، بخشایش و اخلاق مسیحی، عدالت جهانی و اخلاق مسیحی، جنسیت و اخلاق مسیحی، نابرابری و اخلاق مسیحی و فداكاری و اخلاق مسیحی.
بخشهایی از این مجموعه از سوی پژوهشگران و علاقهمندان ایرانی مرور و در كتاب اخلاق مسیحی در مواجهه با پرسشهای امروزی (به كوشش محسن جوادی، تهران، پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1400، ۴۹۹ صفحه) منتشر شده است.
در این كتاب، یازده عنوان از مجموعه اصلی انتخاب و با دقت خوانده و گزارش شده است. من خود این بخت را داشتهام كه دو عنوان از مجموعه اصلی را مرور و خلاصه كنم (محیط زیست و اخلاق مسیحی، و دروغ و اخلاق مسیحی). این دو كتاب از جهات مختلف برایم بسیار آموزنده و خواندنی بودند. دیگر موضوعات مرور شده در این كتاب عبارتند از: خیر عمومی و اخلاق مسیحی، امید و اخلاق مسیحی، نوعدوستی و اخلاق مسیحی، عرصه عمومی و اخلاق مسیحی، همزیستی و اخلاق مسیحی، نظام سلامت و اخلاق مسیحی، اضطرار اقتصادی و اخلاق مسیحی، الكل، اعتیاد و اخلاق مسیحی.
در هر موضوعی، گزارشگر كل متن اصلی را خوانده و سپس كوشیده است آن را در حجمی معین و حدود 15 هزار كلمه بازنویسی كند. در واقع، ساختار كتاب از این جهت یكدست است و گزارشگران از سیاست یگانهای تبعیت كردهاند. این مجموعه بازگوی دیدگاه متفكرانی است كه خاستگاه مسیحی دارند. با این همه، شیوه و رویكرد آنها به مسائل برای پژوهشگران حوزه اخلاق كه خاستگاه اسلامی دارند بسیار مفید است. این مجموعه به خوبی ابعاد اخلاق اجتماعی و گستره حضور این شاخه پویا را نشان میدهد و ربط و نسبت آن را با سلامت فردی و عمومی آشكار میسازد. پژوهشگران حوزه اخلاق با خواندن دقیق این مجموعه درسهای موثری برای پیشبرد عرصه كار خود خواهند آموخت و از آن بهرهها خواهند برد.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۰
yun.ir/ua59pe
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
وقتی مسائل اخلاقی جدی گرفته شوند و متفكران با پدیدار اخلاقی مسوولانه روبهرو شوند، حاصل آن زایش و نشر آثار متعدد و فربهی در عرصه اخلاق است. یكی از این رویاروییهای مسوولانه را در مجموعه «مطالعات تازه در اخلاق مسیحی» میبینیم كه تاكنون به بیش از سی مساله جدی پرداخته است. آثار متعدد این مجموعه كه منتشر شده است هدفی همسو دارند: به دست دادن تصویری فراگیر، منظم، متعهدانه و منسجم به پرسشها، نگرانیها چالشها و مسائل اخلاقی زمانه از منظر مسیحی.
هر یك از نویسندگان این مجموعه متناسب با توانایی و تخصص علمی خود بر یك مساله انگشت میگذارند و ابعاد آن را بررسی و اهمیت آن را در جامعه بشری امروز نشان میدهند. آنگاه بر آن میشوند تا بر اساس نگرش و اخلاق مسیحی به آن پاسخ دهند و شیوه تعامل ایمانی را به آن نشان بدهند. حاصل این نگرش دانشگاهی- دینی به این مسائل، مجموعه حاضر است كه بدون نادیده گرفتن دیدگاههای نادینی موجود در جهان امروز، پاسخی متعهدانه و دینی به مسائل میدهد. برخی عنوانهای منتشرشده در این مجموعه عبارتند از: حقوق و اخلاق مسیحی، قدرت و اخلاق مسیحی، تكثر و اخلاق مسیحی، مسوولیت و اخلاق مسیحی، عدالت و اخلاق مسیحی، محیط زیست و اخلاق مسیحی، اقتصاد بازار و اخلاق مسیحی، زیستشناسی و اخلاق مسیحی، خوددوستی و اخلاق مسیحی، ژنتیك و اخلاق مسیحی، خشونت رسانهای و اخلاق مسیحی، بخشایش و اخلاق مسیحی، عدالت جهانی و اخلاق مسیحی، جنسیت و اخلاق مسیحی، نابرابری و اخلاق مسیحی و فداكاری و اخلاق مسیحی.
بخشهایی از این مجموعه از سوی پژوهشگران و علاقهمندان ایرانی مرور و در كتاب اخلاق مسیحی در مواجهه با پرسشهای امروزی (به كوشش محسن جوادی، تهران، پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1400، ۴۹۹ صفحه) منتشر شده است.
در این كتاب، یازده عنوان از مجموعه اصلی انتخاب و با دقت خوانده و گزارش شده است. من خود این بخت را داشتهام كه دو عنوان از مجموعه اصلی را مرور و خلاصه كنم (محیط زیست و اخلاق مسیحی، و دروغ و اخلاق مسیحی). این دو كتاب از جهات مختلف برایم بسیار آموزنده و خواندنی بودند. دیگر موضوعات مرور شده در این كتاب عبارتند از: خیر عمومی و اخلاق مسیحی، امید و اخلاق مسیحی، نوعدوستی و اخلاق مسیحی، عرصه عمومی و اخلاق مسیحی، همزیستی و اخلاق مسیحی، نظام سلامت و اخلاق مسیحی، اضطرار اقتصادی و اخلاق مسیحی، الكل، اعتیاد و اخلاق مسیحی.
در هر موضوعی، گزارشگر كل متن اصلی را خوانده و سپس كوشیده است آن را در حجمی معین و حدود 15 هزار كلمه بازنویسی كند. در واقع، ساختار كتاب از این جهت یكدست است و گزارشگران از سیاست یگانهای تبعیت كردهاند. این مجموعه بازگوی دیدگاه متفكرانی است كه خاستگاه مسیحی دارند. با این همه، شیوه و رویكرد آنها به مسائل برای پژوهشگران حوزه اخلاق كه خاستگاه اسلامی دارند بسیار مفید است. این مجموعه به خوبی ابعاد اخلاق اجتماعی و گستره حضور این شاخه پویا را نشان میدهد و ربط و نسبت آن را با سلامت فردی و عمومی آشكار میسازد. پژوهشگران حوزه اخلاق با خواندن دقیق این مجموعه درسهای موثری برای پیشبرد عرصه كار خود خواهند آموخت و از آن بهرهها خواهند برد.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۰
yun.ir/ua59pe
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
Forwarded from دغدغههای اخلاق و دین / سید حسن اسلامی اردکانی
این کتابی است که درست 20 سال قبل (1375) نوشتم و در آن کوشیدم ابعاد اخلاقی زندگی پیامبر اکرم را برجسته کنم. اشتیاقی که بدین کار داشتم، تقدیم به همه مسلمانان و آزادگان جهان
📝 برادران حاتم طایی
نقل میكنند برادر حاتم طایی بسیار تلاش كرد كه مانند حاتم شهرتی خوب كسب كند و نامدار شود. اما هرچه بخشید، باز دیدند كه او را با حاتم میسنجند و هنوز سایه او بر زندگیاش گسترده است،در نتیجه به راهحل خلاقانهای رسید. روزی رفت سر چاه زمزم و در آن «شماره یك» یا همان ادرار كرد. زان پس شهرتی اختصاصی به دست آورد و دیگر كسی او را به حاتم تشبیه نكرد.
حالا حكایت برخی افراد است كه برای گشودن جای خود در جمعی، اجتماعی و انجمنی بهترین شیوه را لگد زدن به دیگران میدانند. اینان به جای آنكه مسیر خود را دنبال كنند و «نان از عمل خویش خورند»، بهترین راهبردی كه بلد هستند آن است كه نان از كف دیگران بربایند، به آنان دشنام دهند و با نفی آنها خود را اثبات كنند.
این كسان به جای آنكه خود كاری ایجابی كنند و گامی بردارند، منتظر میمانند تا اگر كسی گامی برداشت، قلم پایش را نشانه بگیرند و سنگ بپرانند. اگر قطاری ایستاده باشد، كاری ندارند، اما همین كه این قطار حركت كرد به آن سنگ پرتاب كنند. طه حسین، نویسنده مصری، كتابی نوشت و آن را تقدیم كرد به «كسانی كه كاری نمیكنند و از اینكه دیگران كاری بكنند، ناراحت میشوند.» این حكایت شامل این كسان میشود. اجرای این راهبرد كار آسانی است و سرمایه كمی میخواهد. كافی است كسی اندكی وقاحت داشته باشد و پروای حقیقت نداشته باشد. آنگاه میتواند چشمان خود را ببندد و دهانش را بگشاید یا قلم برگیرد و هر چه به زبانش آمد، بگوید و بنویسد. اثبات درستی یا نادرستی آنچه گفته است نیز وظیفه دیگران است نه او. زمانی ملانصرالدین ظاهرا اعلام كرده بود، اینجا كه من ایستادهام، مركز زمین است. هر كس هم باور ندارد برود اندازهگیری كند. باری، در برابر چنین كسانی چه باید كرد؟ حكمای قوم از قدیم یك راهحل اساسی پیشنهاد كردهاند؛ خاموشی و گذر كریمانه. در واقع این آموزه قرآن كریم است كه از كنار چنین كسانی با كرامت گذر كنیم. این اقدام در كوتاهمدت برای ما دردناك و آزارنده است، اما در درازمدت ثمره شیرینی میدهد. در عرصههای مختلف این دیدگاه كارایی خود را نشان داده است. ماجرای زیر به خوبی كارآمدی این روش را نشان میدهد.
مهدی میراشرافی مدیر روزنامه آتش همواره به قوامالسلطنه میپرید و توهین میكرد. حسن ارسنجانی، معاون قوامالسلطنه، اجازه خواست تا جوابش را بدهد. قوامالسلطنه پاسخ داد: «ابدا، ابدا. آقای ارسنجانی، من یك عمر كار كردم و زحمت كشیدم تا شدم قوام[...] حالا میر اشرافی میخواهد من جواب حرفهایش را بدهم تا اسمش بیاید كنار اسم من و یكشبه در نام و افتخارات قوامالسلطنه شریك بشود[...]. خاموشی اولی است، خاموشی اولی است.» (آویزهها، میلاد عظیمی، بخارا، شماره 111، فروردین و اردیبهشت 1395، ص 387)
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۵ آبان ۱۴۰۰
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
نقل میكنند برادر حاتم طایی بسیار تلاش كرد كه مانند حاتم شهرتی خوب كسب كند و نامدار شود. اما هرچه بخشید، باز دیدند كه او را با حاتم میسنجند و هنوز سایه او بر زندگیاش گسترده است،در نتیجه به راهحل خلاقانهای رسید. روزی رفت سر چاه زمزم و در آن «شماره یك» یا همان ادرار كرد. زان پس شهرتی اختصاصی به دست آورد و دیگر كسی او را به حاتم تشبیه نكرد.
حالا حكایت برخی افراد است كه برای گشودن جای خود در جمعی، اجتماعی و انجمنی بهترین شیوه را لگد زدن به دیگران میدانند. اینان به جای آنكه مسیر خود را دنبال كنند و «نان از عمل خویش خورند»، بهترین راهبردی كه بلد هستند آن است كه نان از كف دیگران بربایند، به آنان دشنام دهند و با نفی آنها خود را اثبات كنند.
این كسان به جای آنكه خود كاری ایجابی كنند و گامی بردارند، منتظر میمانند تا اگر كسی گامی برداشت، قلم پایش را نشانه بگیرند و سنگ بپرانند. اگر قطاری ایستاده باشد، كاری ندارند، اما همین كه این قطار حركت كرد به آن سنگ پرتاب كنند. طه حسین، نویسنده مصری، كتابی نوشت و آن را تقدیم كرد به «كسانی كه كاری نمیكنند و از اینكه دیگران كاری بكنند، ناراحت میشوند.» این حكایت شامل این كسان میشود. اجرای این راهبرد كار آسانی است و سرمایه كمی میخواهد. كافی است كسی اندكی وقاحت داشته باشد و پروای حقیقت نداشته باشد. آنگاه میتواند چشمان خود را ببندد و دهانش را بگشاید یا قلم برگیرد و هر چه به زبانش آمد، بگوید و بنویسد. اثبات درستی یا نادرستی آنچه گفته است نیز وظیفه دیگران است نه او. زمانی ملانصرالدین ظاهرا اعلام كرده بود، اینجا كه من ایستادهام، مركز زمین است. هر كس هم باور ندارد برود اندازهگیری كند. باری، در برابر چنین كسانی چه باید كرد؟ حكمای قوم از قدیم یك راهحل اساسی پیشنهاد كردهاند؛ خاموشی و گذر كریمانه. در واقع این آموزه قرآن كریم است كه از كنار چنین كسانی با كرامت گذر كنیم. این اقدام در كوتاهمدت برای ما دردناك و آزارنده است، اما در درازمدت ثمره شیرینی میدهد. در عرصههای مختلف این دیدگاه كارایی خود را نشان داده است. ماجرای زیر به خوبی كارآمدی این روش را نشان میدهد.
مهدی میراشرافی مدیر روزنامه آتش همواره به قوامالسلطنه میپرید و توهین میكرد. حسن ارسنجانی، معاون قوامالسلطنه، اجازه خواست تا جوابش را بدهد. قوامالسلطنه پاسخ داد: «ابدا، ابدا. آقای ارسنجانی، من یك عمر كار كردم و زحمت كشیدم تا شدم قوام[...] حالا میر اشرافی میخواهد من جواب حرفهایش را بدهم تا اسمش بیاید كنار اسم من و یكشبه در نام و افتخارات قوامالسلطنه شریك بشود[...]. خاموشی اولی است، خاموشی اولی است.» (آویزهها، میلاد عظیمی، بخارا، شماره 111، فروردین و اردیبهشت 1395، ص 387)
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۵ آبان ۱۴۰۰
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
اخلاق تفسیر، دکتر سیدحسن اسلامی.pdf
234.2 KB
«تضمینی نیست که با رعایت اخلاق تفسیر لزوما به حقیقت برسیم. اما بیگمان بیتوجهی به اخلاق تفسیر، ما را حتما از حقیقت دور میسازد. در نتیجه، بهترین تضمین برای رسیدن به تفسیر صحیح رعایت همین اصول اخلاقی است، زیرا فرض بنیادین این نوشته آن است که هنگام خوانش متن و درگیر شدن با معنای آن، میخواهیم واقعا بدانیم چه در ذهن پدیدآورنده آن متن میگذشته است و چگونه آن را رمزگذاری کرده است تا بتوانیم آن را به درستی و بهشکلی واقعنما رمزگشایی کنیم.»
«اخلاق تفسیر؛ فرارفتن از خود و گشودگی بر حقیقت» (۱۳۹۹) حیات معنوی، سال دوم، شماره ششم، صص ۴۵-۵۴.
@hassan_eslami
«اخلاق تفسیر؛ فرارفتن از خود و گشودگی بر حقیقت» (۱۳۹۹) حیات معنوی، سال دوم، شماره ششم، صص ۴۵-۵۴.
@hassan_eslami
📝 درسهایی از منطقه مرگ
وقتی اهل نظر و عمل در كنار هم دست به قلم میگیرند تا درباره ورزشهای ماجراجویانه و كاربرد سازمانی آنها بنویسند، حاصل آن كتاب «از منطقه مرگ تا دفتر هیاتمدیره» است. این كتاب در سال 2019 به وسیله انتشارات معتبر راتلج منتشر شده است و عنوان فرعی آن گویای محتوایش است: «آنچه رهبران تجاری و تصمیمگیران میتوانند از كوهنوردی پرخطر بیاموزند.» نویسنده اول این كتاب بندیكت بوهم، ورزشكار شرایط سخت و اسكیكار ارتفاعات و مدیرعامل شركت اسكی و ورزشهای كوهستانی از تجارب خود و كاربست آنها در كار خویش سخن میگوید. نویسنده دوم استفان گروشل كه استاد رهبری و مدیریت و سهگانه كار است در این عرصه نظریهپردازی میكند. در بخش نخست هر فصل بندیكت از تجربه ورزشی خاصی میگوید. در بخش دوم همان فصل استفان با استفاده از یافتههای علمی مختلف به تحلیل آن دست میزند. نویسندگان در ده فصل ابعاد مختلف كوهنوردی سرعتی و اسكی از قلههایی چون گاشربروم 2 (با ارتفاع 8035 متر) به پایین را بررسی میكنند و كاربست شغلی و مدیریتی آنها را نشان میدهند.
كوهنوردی جدی نیازمند هدفگذاری دقیق است. بدون داشتن اهداف سخت، ارزشمند و چالشی نمیتوان به جایی رسید. بندیكت اهدافی نفسگیر برای خود در نظر میگیرد و ساعت 4 بامداد به تمرین در ارتفاعات میپردازد و دستكم 4 ساعت تمرین میكند. برای او این تمرینات در دل برف و سرما نوعی مراقبه است و آرامش برایش به ارمغان میآورد.
جنبه دیگری كه در كوهستان تجربه میكنیم، «عدم قطعیت» است. همواره در كوهنوردی به میزانی كه از سطح دریا بالاتر میرویم با رخدادهای پیشبینی نشده متفاوتی مواجه میشویم. در نتیجه، میآموزیم تا به شكلی مناسب با این عدم قطعیتها مواجه شویم و از پس چالشهای ناگهانی برآییم. این مهارت بعدها در زندگی شغلی و اجتماعی ما نیز ارزش بالای خود را نشان میدهد.
كوهنوردی كه نترسد، زود خواهد مرد یا كار دست خودش و دیگران خواهد داد. ترس سیستم هشداردهنده طبیعی وجود ماست. كوهنوردان بزرگ نیز میترسند، اما میآموزند تا ترس آنها را فلج نكند و در عین ترسیدن تصمیمات درست بگیرند و اقدامات مناسب انجام دهند. فصل چهارم این كتاب به خوبی این جنبه را باز میگوید. بندیكت تاكید میكند كه خودش زن و سه فرزند دارد و میخواهد سالم به خانه برگردد. با این حال تنها زمانی رشد میكند كه از پسِ ترس خویش برآید، بر آن چیره شود و منطقه امن خود را ترك كند. با این نگاه، وی تاكید میكند كوهنوردان حرفهای با ترسها و خطرهای ارتفاعات با خونسردی مواجه میشوند. ترس عامل بقاست و نترسیدن خطرناك و مایه مرگ است، در عین حال ترسیدن نابجا و خشك شدن هم مایه مرگ میشود.
در فصل دیگری سخن از شكست است و شیوه كنار آمدن با آن و درسآموزی از آن. حتی بهترین كوهنوردان نیز گاه در رسیدن به مقصد خویش شكست میخورند. شكست خوردن و ناكامی امری طبیعی است؛ شكستن و شكسته شدن غیرطبیعی و نادرست است.
یكی از فصلهای محبوب من درباره سرعت و سبكی است. سبكباری در مجموع مفید است چه در كوهنوردی و چه در سیر و سلوك عرفانی. بندیكت برای آنكه موفق به صعود جدی به قلههای بیش از هشت هزار متری شود، یا باید زمان زیادی بگذارد و در نتیجه كولهپشتی خود را سنگین كند، یا تمرین كند چابك و سریع باشد و این مستلزم سبك كردن كولهپشتی خویش است. وی راه دوم را در پیش گرفته است تا جایی كه وی گاه تنها 12 كیلو بار به دوش میكشد و با این حال به نقاط مرگخیز صعود میكند. برای سرعت باید چابك بود و برای چابكی باید بدنی سبك، آهنگ حركتی پیوسته و تكنیكهای اصلاحشده داشت و زمان را به خوبی مدیریت كرد.
با این روش، هر فصل به نمونهای از تجارب و تاملات كوهنوردانه بندیكت اختصاص پیدا میكند و آنگاه نوبت استفان میرسد تا آنها را تحلیل روانشناختی كند و كاربرد آنها را در زندگی كاری و خانوادگی و سطوح مختلف رفتاری نشان بدهد. این كتاب جدید و جدی است. ترجمه آن علاقهمندانی از عرصه ورزش و تجارت را به خود جذب میكند. این هم مشخصات كامل اصل كتاب:
From the death zone to the boardroom: what business leaders and decision makers can learn from extreme mountaineering, Benedikt Boehm and Stefan Grèoschl, New York, Routledge, 2019
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۰
yun.ir/vqrrya
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
وقتی اهل نظر و عمل در كنار هم دست به قلم میگیرند تا درباره ورزشهای ماجراجویانه و كاربرد سازمانی آنها بنویسند، حاصل آن كتاب «از منطقه مرگ تا دفتر هیاتمدیره» است. این كتاب در سال 2019 به وسیله انتشارات معتبر راتلج منتشر شده است و عنوان فرعی آن گویای محتوایش است: «آنچه رهبران تجاری و تصمیمگیران میتوانند از كوهنوردی پرخطر بیاموزند.» نویسنده اول این كتاب بندیكت بوهم، ورزشكار شرایط سخت و اسكیكار ارتفاعات و مدیرعامل شركت اسكی و ورزشهای كوهستانی از تجارب خود و كاربست آنها در كار خویش سخن میگوید. نویسنده دوم استفان گروشل كه استاد رهبری و مدیریت و سهگانه كار است در این عرصه نظریهپردازی میكند. در بخش نخست هر فصل بندیكت از تجربه ورزشی خاصی میگوید. در بخش دوم همان فصل استفان با استفاده از یافتههای علمی مختلف به تحلیل آن دست میزند. نویسندگان در ده فصل ابعاد مختلف كوهنوردی سرعتی و اسكی از قلههایی چون گاشربروم 2 (با ارتفاع 8035 متر) به پایین را بررسی میكنند و كاربست شغلی و مدیریتی آنها را نشان میدهند.
كوهنوردی جدی نیازمند هدفگذاری دقیق است. بدون داشتن اهداف سخت، ارزشمند و چالشی نمیتوان به جایی رسید. بندیكت اهدافی نفسگیر برای خود در نظر میگیرد و ساعت 4 بامداد به تمرین در ارتفاعات میپردازد و دستكم 4 ساعت تمرین میكند. برای او این تمرینات در دل برف و سرما نوعی مراقبه است و آرامش برایش به ارمغان میآورد.
جنبه دیگری كه در كوهستان تجربه میكنیم، «عدم قطعیت» است. همواره در كوهنوردی به میزانی كه از سطح دریا بالاتر میرویم با رخدادهای پیشبینی نشده متفاوتی مواجه میشویم. در نتیجه، میآموزیم تا به شكلی مناسب با این عدم قطعیتها مواجه شویم و از پس چالشهای ناگهانی برآییم. این مهارت بعدها در زندگی شغلی و اجتماعی ما نیز ارزش بالای خود را نشان میدهد.
كوهنوردی كه نترسد، زود خواهد مرد یا كار دست خودش و دیگران خواهد داد. ترس سیستم هشداردهنده طبیعی وجود ماست. كوهنوردان بزرگ نیز میترسند، اما میآموزند تا ترس آنها را فلج نكند و در عین ترسیدن تصمیمات درست بگیرند و اقدامات مناسب انجام دهند. فصل چهارم این كتاب به خوبی این جنبه را باز میگوید. بندیكت تاكید میكند كه خودش زن و سه فرزند دارد و میخواهد سالم به خانه برگردد. با این حال تنها زمانی رشد میكند كه از پسِ ترس خویش برآید، بر آن چیره شود و منطقه امن خود را ترك كند. با این نگاه، وی تاكید میكند كوهنوردان حرفهای با ترسها و خطرهای ارتفاعات با خونسردی مواجه میشوند. ترس عامل بقاست و نترسیدن خطرناك و مایه مرگ است، در عین حال ترسیدن نابجا و خشك شدن هم مایه مرگ میشود.
در فصل دیگری سخن از شكست است و شیوه كنار آمدن با آن و درسآموزی از آن. حتی بهترین كوهنوردان نیز گاه در رسیدن به مقصد خویش شكست میخورند. شكست خوردن و ناكامی امری طبیعی است؛ شكستن و شكسته شدن غیرطبیعی و نادرست است.
یكی از فصلهای محبوب من درباره سرعت و سبكی است. سبكباری در مجموع مفید است چه در كوهنوردی و چه در سیر و سلوك عرفانی. بندیكت برای آنكه موفق به صعود جدی به قلههای بیش از هشت هزار متری شود، یا باید زمان زیادی بگذارد و در نتیجه كولهپشتی خود را سنگین كند، یا تمرین كند چابك و سریع باشد و این مستلزم سبك كردن كولهپشتی خویش است. وی راه دوم را در پیش گرفته است تا جایی كه وی گاه تنها 12 كیلو بار به دوش میكشد و با این حال به نقاط مرگخیز صعود میكند. برای سرعت باید چابك بود و برای چابكی باید بدنی سبك، آهنگ حركتی پیوسته و تكنیكهای اصلاحشده داشت و زمان را به خوبی مدیریت كرد.
با این روش، هر فصل به نمونهای از تجارب و تاملات كوهنوردانه بندیكت اختصاص پیدا میكند و آنگاه نوبت استفان میرسد تا آنها را تحلیل روانشناختی كند و كاربرد آنها را در زندگی كاری و خانوادگی و سطوح مختلف رفتاری نشان بدهد. این كتاب جدید و جدی است. ترجمه آن علاقهمندانی از عرصه ورزش و تجارت را به خود جذب میكند. این هم مشخصات كامل اصل كتاب:
From the death zone to the boardroom: what business leaders and decision makers can learn from extreme mountaineering, Benedikt Boehm and Stefan Grèoschl, New York, Routledge, 2019
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۰
yun.ir/vqrrya
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 اعتمادسازی در فرزندانمان
«به امامممم زمان نمیزنم، به قرآنننن مجید نمیزنم!» در حالی كه با مادرش از كنارم رد میشدند، یكریز این جملات را با قاطعیتی سرشار از تردید میگفت. رفته بودم برای سونوگرافی كلیه و مثانه. به پزشك عمومی مراجعه كردم و درخواستم را گفتم. دستورش را صادر كرد و من رفتم برای نوبت سونوگرافی. وقتی كه متصدی دستور سونوگرافی مرا دید، با شك و انكار نگاهی به من كرد و گفت: «این سونوگرافی كه برای شما نیست! شما چه خواسته بودید؟» توضیح دادم. گفت كه اشتباه نوشتهاند برایتان. دوباره بروید دكتر عمومی و دستور تازه بگیرید.
باز هم خدا را شكر كه با یك ویزیت تازه و یك ساعت در صف نشستن حل شد وگرنه تصور كنید كه در اتاق عمل بودم و بیهوش و جراح به جای دست راست، پای چپم را عمل میكرد! از اصل ماجرا دور شدم. خلاصه منتظر نوبتم برای دریافت دستور سونوگرافی بودم كه صدای آن دختربچه نظرم را جلب كرد. شش، هفت ساله بود و دستش در دست محكم مادرش قرار داشت كه با سرعت حركت میكرد. دخترك گریه نمیكرد، اما بغضی آماده تركیدن در صدایش محسوس بود. لابهلای سخنش سرفه میكرد و مشخص بود كه گلویش عفونت كرده است. ظاهرا دكتر دستور تزریق آنتیبیوتیك داده بود و مادر میرفت تا حق تزریق پرداخت كند و برگه بگیرد. در این میان دخترك با عجز و لابه میخواست در تصمیم برگشتناپذیر مادرش رخنهای ایجاد كند. انگار خودش هم میدانست كه دارد بیخودی تلاش میكند، اما از این ستون به آن ستون فرج است. چند دقیقه بعد دوباره صدای دختر بلند شد كه داشت مادرش را قسم میداد و تمام مقدسات را به یاری میگرفت. داشتند بر میگشتند تا به بخش تزریقات بروند. هم دلم برای دخترك میسوخت و هم مادر را تحسین میكردم كه كاری را كه درست میدانست انجام میداد و التماسهای دخترش او را سست نمیكرد.
چرا این دختر اینقدر ترسیده بود و چه تجربه تلخی از تزریق داشت؟ آیا راهی نبود كه این دختر تن به این تزریق كه طبق تشخیص پزشك بهترین یا یكی از بهترین درمانها است، بدهد؟ آیا نمیتوانیم فرزندانمان را طوری بار آوریم كه اینقدر از تزریق هراسان نباشند؟ آیا نمیشود در فرزندانمان اعتمادسازی كنیم به شكلی كه به تصمیمات ما صبورانه تن بدهند؟ چه بسا دهها عامل مایه ترس كودكان از تزریق آمپول میشود، از ترساندن مادرانه از «آمپول» گرفته تا شیوه برخورد گاه خشن برخی كسانی كه آمپول تزریق میكنند. همچنین منكر وجود برخی «فوبیا»ها نیستم كه باید در جای خود بررسی و تحلیل شوند. همه اینها در ترس معصومانه كودكان از آمپول دخیل هستند. همه اینها به جای خود. اما در اینجا تنها به نقش والدین اشاره میكنم. ما به سهم خود میتوانیم این ترس را كاهش دهیم و همدلانهتر با ترس كودكان روبهرو شویم.
یادم آمد كه فرزندانم به راحتی با تزریق كنار میآمدند. البته نه خیلی راحت. ولی در حالی كه اشك در چشمانشان حلقه زده بود و گاه بیصدا اشك میریختند، تن به تصمیم پزشك و ما میدادند. چون دو چیز برایشان حل شده بود؛ یكی آنكه این تصمیم واقعا از سر خیرخواهی است. آنها اعتماد داشتند به ما. دوم آنكه پس از تزریق، یك قوطی آبمیوه یا چیزی در حد آن در انتظارشان قرار دارد. با این آموزش شناختی و تشویق هیجانی، یادم نمیآید آنها اینگونه مرا قسم داده باشند كه از تصمیم به تزریق منصرف شوم.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۹ آبان ۱۴۰۰
https://b2n.ir/j03732
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
«به امامممم زمان نمیزنم، به قرآنننن مجید نمیزنم!» در حالی كه با مادرش از كنارم رد میشدند، یكریز این جملات را با قاطعیتی سرشار از تردید میگفت. رفته بودم برای سونوگرافی كلیه و مثانه. به پزشك عمومی مراجعه كردم و درخواستم را گفتم. دستورش را صادر كرد و من رفتم برای نوبت سونوگرافی. وقتی كه متصدی دستور سونوگرافی مرا دید، با شك و انكار نگاهی به من كرد و گفت: «این سونوگرافی كه برای شما نیست! شما چه خواسته بودید؟» توضیح دادم. گفت كه اشتباه نوشتهاند برایتان. دوباره بروید دكتر عمومی و دستور تازه بگیرید.
باز هم خدا را شكر كه با یك ویزیت تازه و یك ساعت در صف نشستن حل شد وگرنه تصور كنید كه در اتاق عمل بودم و بیهوش و جراح به جای دست راست، پای چپم را عمل میكرد! از اصل ماجرا دور شدم. خلاصه منتظر نوبتم برای دریافت دستور سونوگرافی بودم كه صدای آن دختربچه نظرم را جلب كرد. شش، هفت ساله بود و دستش در دست محكم مادرش قرار داشت كه با سرعت حركت میكرد. دخترك گریه نمیكرد، اما بغضی آماده تركیدن در صدایش محسوس بود. لابهلای سخنش سرفه میكرد و مشخص بود كه گلویش عفونت كرده است. ظاهرا دكتر دستور تزریق آنتیبیوتیك داده بود و مادر میرفت تا حق تزریق پرداخت كند و برگه بگیرد. در این میان دخترك با عجز و لابه میخواست در تصمیم برگشتناپذیر مادرش رخنهای ایجاد كند. انگار خودش هم میدانست كه دارد بیخودی تلاش میكند، اما از این ستون به آن ستون فرج است. چند دقیقه بعد دوباره صدای دختر بلند شد كه داشت مادرش را قسم میداد و تمام مقدسات را به یاری میگرفت. داشتند بر میگشتند تا به بخش تزریقات بروند. هم دلم برای دخترك میسوخت و هم مادر را تحسین میكردم كه كاری را كه درست میدانست انجام میداد و التماسهای دخترش او را سست نمیكرد.
چرا این دختر اینقدر ترسیده بود و چه تجربه تلخی از تزریق داشت؟ آیا راهی نبود كه این دختر تن به این تزریق كه طبق تشخیص پزشك بهترین یا یكی از بهترین درمانها است، بدهد؟ آیا نمیتوانیم فرزندانمان را طوری بار آوریم كه اینقدر از تزریق هراسان نباشند؟ آیا نمیشود در فرزندانمان اعتمادسازی كنیم به شكلی كه به تصمیمات ما صبورانه تن بدهند؟ چه بسا دهها عامل مایه ترس كودكان از تزریق آمپول میشود، از ترساندن مادرانه از «آمپول» گرفته تا شیوه برخورد گاه خشن برخی كسانی كه آمپول تزریق میكنند. همچنین منكر وجود برخی «فوبیا»ها نیستم كه باید در جای خود بررسی و تحلیل شوند. همه اینها در ترس معصومانه كودكان از آمپول دخیل هستند. همه اینها به جای خود. اما در اینجا تنها به نقش والدین اشاره میكنم. ما به سهم خود میتوانیم این ترس را كاهش دهیم و همدلانهتر با ترس كودكان روبهرو شویم.
یادم آمد كه فرزندانم به راحتی با تزریق كنار میآمدند. البته نه خیلی راحت. ولی در حالی كه اشك در چشمانشان حلقه زده بود و گاه بیصدا اشك میریختند، تن به تصمیم پزشك و ما میدادند. چون دو چیز برایشان حل شده بود؛ یكی آنكه این تصمیم واقعا از سر خیرخواهی است. آنها اعتماد داشتند به ما. دوم آنكه پس از تزریق، یك قوطی آبمیوه یا چیزی در حد آن در انتظارشان قرار دارد. با این آموزش شناختی و تشویق هیجانی، یادم نمیآید آنها اینگونه مرا قسم داده باشند كه از تصمیم به تزریق منصرف شوم.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۹ آبان ۱۴۰۰
https://b2n.ir/j03732
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 قواعد غذا خوردن
من كم غذا میخورم، اما زیاد به غذا خوردن فكر میكنم. در واقع، بخش قابلتوجهی از خواندنیها و اندیشیدنیهای من ناظر به خوردن است. چون گیاهخوارم، خیلی غذاها را نمیخورم. این محدودیتِ خودخواسته پیامدهایی دارد. هم باید به دیگران توضیح بدهم كه چرا فرآوردههای گوشتی نمیخورم، هم باید به استدلالهایی كه علیه من میشود فكر كنم و گاه پاسخ بدهم و هم مراقب باشم به برخی خوردنیها نزدیك نشوم. از همه مهمتر، حواسم باشد كه دچار سوءتغذیه و كمبود غذایی نشوم. نه آنكه خیلی نگران كمبود غذایی و بیماری و به اصطلاح «جان عزیز» باشم. نه، بیشتر نگران ملامت دوستان و شادكامی احیانا «دشمنان» هستم. كافی است كه یك بیماری ساده بگیرم، به اتفاق میگویند كه دیدی! این هم نتیجه گیاهخواری. یعنی اگر گوشتخواران انواع بیماریها را بگیرند، امری طبیعی به نظر میرسد. انگار این اصل است كه گوشتخواران مجازند بیمار شوند یا طبیعی است كه بیمار شوند. اما خدا نكند یك گیاهخوار یك تب ساده كند، یك صدا گفته میشود كه به خاطر گوشت نخوردن بدنش ضعیف شده است و... اخیرا كه چشمم ناراحتی پیدا كرده بود و سر از مركز تخصصی و درمان درآوردم، یك مدافع طب سنتی و طبیعتا مدافع «اندكی گوشتخواری» به اصرار میگفت كه مشكل شما ریشه در كمبود فلان ماده دارد كه فقط در گوشت یافت میشود. پاسخ دادم روزانه دهها نفر به این مركز مراجعه میكنند كه دقیقا مشكل مرا دارند و در این میان احتمالا فقط من گیاهخوار بودهام. خب، من كمبود گوشت دارم، آنها چه كمبودی دارند؟ اما این استدلالها در آنها كارگر نمیافتد. برای همین هم خیلی باید مراقب سلامتی خودم باشم تا گزك دست كسی ندهم. در نتیجه، تقریبا هر نوشته چشمگیر و دندانگیری در باب خوردن ببینم میخوانم و به آن فكر میكنم.
تازگی كتاب «قواعد غذا: راهنمای خورنده» (انتشارات پنگوئن، 2009) را دیدم كه برایم جالب بود. این كتاب از سوی نیویوركتایمز جزو پروفروشترینها معرفی شده است. مایكل پولان روزنامهنگار و نویسنده این كتاب كه البته گیاهخوار «نیست» 64 قاعده غذا خوردن را معرفی میكند با محوریت «بخور، به اندازه بخور و عمدتا گیاهی بخور». او در سراسر كتاب همین اصل كلی را به شكل قواعد ملموسی برای رفتارهای غذایی روزانه گسترش داده است. دقت نظر نویسنده و توجه به رفتارهای ساده غذایی ما كه برخی واقعا سمی هستند برایم لذتبخش بود. این كتاب نه تئوریك است و نه تاریخی. در برابر، برخی قواعد ملموس را به دست میدهد و ما را به تامل در آنها دعوت میكند. در آغاز اشاره میكند كه امروزه بحث غذا خوردن پیچیده شده است و هر كس ایده و نظری دارد و شاهد رژیمهای غذایی متعدد كربوهیدرات یا پروتیینمحور هستیم. اما فارغ از همه این مناقشات، دو واقعیت آشكار داریم. یكی آنكه نظام تغذیه غربی كه عمدتا بر فرآوری گسترده غذاها استوار است پیوندی نزدیك با بیماریهای معینی چون دیابت، چاقی و سرطان دارد.
واقعیت دوم آنكه كسانی كه نظامهای غذایی سنتی یا غیر غربی را با غذاهای كمتر فرآوری شده مصرف میكنند، كمتر با این بیماریها دست و پنجه نرم میكنند. با این نگاه وی میكوشد بدون ورود به تفصیلات، قواعد سادهای به دست بدهد از خوردن غذای واقعی تا پرهیز از غذاهایی كه در تلویزیون تبلیغ میشود تا دوری از پرخوری. یا توصیه به خوردن سبزیهای رنگین با این تاكید كه هر یك آنتی اكسیدان متفاوتی دارد، همچنین تاكید بر آنكه از نوآوری در غذا دوری كنید و همان غذاهایی را بخورید كه مادرِ مادربزرگتان آن را به عنوان غذا به رسمیت میشناخت. البته آخرین قاعده آن است كه «گاه به گاه این قواعد را نقض كنید»، با این توضیح كه رعایت بهداشت غذایی یك چیز است و نگرانی مدام درباره سلامتی خود مسالهای دیگر است. این یك خود عامل بیماری است نه سلامتبخش.
این هم مشخصات كتابشناختی این كتاب جمع و جور: Food rules: an eater’s manual, Michael Pollan, Penuin books, 2009.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۶ آبان ۱۴۰۰
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
من كم غذا میخورم، اما زیاد به غذا خوردن فكر میكنم. در واقع، بخش قابلتوجهی از خواندنیها و اندیشیدنیهای من ناظر به خوردن است. چون گیاهخوارم، خیلی غذاها را نمیخورم. این محدودیتِ خودخواسته پیامدهایی دارد. هم باید به دیگران توضیح بدهم كه چرا فرآوردههای گوشتی نمیخورم، هم باید به استدلالهایی كه علیه من میشود فكر كنم و گاه پاسخ بدهم و هم مراقب باشم به برخی خوردنیها نزدیك نشوم. از همه مهمتر، حواسم باشد كه دچار سوءتغذیه و كمبود غذایی نشوم. نه آنكه خیلی نگران كمبود غذایی و بیماری و به اصطلاح «جان عزیز» باشم. نه، بیشتر نگران ملامت دوستان و شادكامی احیانا «دشمنان» هستم. كافی است كه یك بیماری ساده بگیرم، به اتفاق میگویند كه دیدی! این هم نتیجه گیاهخواری. یعنی اگر گوشتخواران انواع بیماریها را بگیرند، امری طبیعی به نظر میرسد. انگار این اصل است كه گوشتخواران مجازند بیمار شوند یا طبیعی است كه بیمار شوند. اما خدا نكند یك گیاهخوار یك تب ساده كند، یك صدا گفته میشود كه به خاطر گوشت نخوردن بدنش ضعیف شده است و... اخیرا كه چشمم ناراحتی پیدا كرده بود و سر از مركز تخصصی و درمان درآوردم، یك مدافع طب سنتی و طبیعتا مدافع «اندكی گوشتخواری» به اصرار میگفت كه مشكل شما ریشه در كمبود فلان ماده دارد كه فقط در گوشت یافت میشود. پاسخ دادم روزانه دهها نفر به این مركز مراجعه میكنند كه دقیقا مشكل مرا دارند و در این میان احتمالا فقط من گیاهخوار بودهام. خب، من كمبود گوشت دارم، آنها چه كمبودی دارند؟ اما این استدلالها در آنها كارگر نمیافتد. برای همین هم خیلی باید مراقب سلامتی خودم باشم تا گزك دست كسی ندهم. در نتیجه، تقریبا هر نوشته چشمگیر و دندانگیری در باب خوردن ببینم میخوانم و به آن فكر میكنم.
تازگی كتاب «قواعد غذا: راهنمای خورنده» (انتشارات پنگوئن، 2009) را دیدم كه برایم جالب بود. این كتاب از سوی نیویوركتایمز جزو پروفروشترینها معرفی شده است. مایكل پولان روزنامهنگار و نویسنده این كتاب كه البته گیاهخوار «نیست» 64 قاعده غذا خوردن را معرفی میكند با محوریت «بخور، به اندازه بخور و عمدتا گیاهی بخور». او در سراسر كتاب همین اصل كلی را به شكل قواعد ملموسی برای رفتارهای غذایی روزانه گسترش داده است. دقت نظر نویسنده و توجه به رفتارهای ساده غذایی ما كه برخی واقعا سمی هستند برایم لذتبخش بود. این كتاب نه تئوریك است و نه تاریخی. در برابر، برخی قواعد ملموس را به دست میدهد و ما را به تامل در آنها دعوت میكند. در آغاز اشاره میكند كه امروزه بحث غذا خوردن پیچیده شده است و هر كس ایده و نظری دارد و شاهد رژیمهای غذایی متعدد كربوهیدرات یا پروتیینمحور هستیم. اما فارغ از همه این مناقشات، دو واقعیت آشكار داریم. یكی آنكه نظام تغذیه غربی كه عمدتا بر فرآوری گسترده غذاها استوار است پیوندی نزدیك با بیماریهای معینی چون دیابت، چاقی و سرطان دارد.
واقعیت دوم آنكه كسانی كه نظامهای غذایی سنتی یا غیر غربی را با غذاهای كمتر فرآوری شده مصرف میكنند، كمتر با این بیماریها دست و پنجه نرم میكنند. با این نگاه وی میكوشد بدون ورود به تفصیلات، قواعد سادهای به دست بدهد از خوردن غذای واقعی تا پرهیز از غذاهایی كه در تلویزیون تبلیغ میشود تا دوری از پرخوری. یا توصیه به خوردن سبزیهای رنگین با این تاكید كه هر یك آنتی اكسیدان متفاوتی دارد، همچنین تاكید بر آنكه از نوآوری در غذا دوری كنید و همان غذاهایی را بخورید كه مادرِ مادربزرگتان آن را به عنوان غذا به رسمیت میشناخت. البته آخرین قاعده آن است كه «گاه به گاه این قواعد را نقض كنید»، با این توضیح كه رعایت بهداشت غذایی یك چیز است و نگرانی مدام درباره سلامتی خود مسالهای دیگر است. این یك خود عامل بیماری است نه سلامتبخش.
این هم مشخصات كتابشناختی این كتاب جمع و جور: Food rules: an eater’s manual, Michael Pollan, Penuin books, 2009.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۶ آبان ۱۴۰۰
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 جنگیدن برای زیستن
تلفنی و پیامكی او را شناختم. در آغاز با چند پیام و گفتوگوی تلفنی قرار شد كه به شكل منظمی یادداشتهای هفتگی بفرستم و او هم منتشر كند. نه او را دیدم و نه هنوز دیدهام. پس از مدتی از من خواست كه برایش «دعا» كنم. دلم لرزید. حس كردم مشكلی جدی برایش پیش آمده است. نیمی سربسته و نیمی آشكار گفت كه دچار یك بیماری جدی شده است و خدا كند كه تشخیصها اشتباه باشد. با او همدلی كردم. زان پس افزون بر پیامهای ناظر به یادداشت، گاه و بیگاه سراغش را میگرفتم و حالش را میپرسیدم. گاه روشن پاسخ میداد و گاه پیامم را نادیده میگرفت. هرگز نخواستم جزییات بیماری او را بدانم. اما از لابهلای سخنانش مشخص بود كه دچار سرطان شده است. همان بیماری كه همه میدانیم چیست و در عین حال از نام بردنش پرهیز داریم. بیش از یك سال درگیر این بیماری بود و من هم كمابیش درگیر و جز دلداری و امید بخشیدن كه آنهم در آن شرایط برایش معنایی نداشت، كاری از دستم بر نمیآمد. گاه كه حالش بهتر بود از سختی و زجری كه كشیده است میگفت و دردش را آشكار میكرد. عادت به كنجكاوی در این مسائل نداشتم و ندارم و فقط میكوشیدم گوش شنوایی باشم برایش. پس از گذراندن این دوران سخت و پیروزی بر سرطان، خانم نازنین متیننیا گزارش شفافی از آن دوران به ارمغان آورده است كه خواندنش بیانگر سرسختی زنانه زنی جوان است كه همزمان زندگی و زیبایی خود را دوست دارد. نه از جانش میگذرد و نه از مویش و نه از ورزش شنایش و همین او را درگیر انتخابهای دشواری میكند. اصولا برای او سرطان یعنی دوراهیهای دشوار زندگی كه یكی از دیگری تلختر و سختتر است. لحن صریح و صمیمانه كتاب «موهایم را دوباره خواهم بافت» (نازنین متیننیا، تهران، نشر زیزفون، 1400، 98 صفحه)، مخاطب را تا پایان همراه میسازد.
در این كتاب روایت یكسال جنگ مستمر و 30 جلسه شیمیدرمانی و روح خراشیدهشده نویسنده آمده است. این كتاب روایت جنگیدن سرسختانه زنی جوان است كه در هنگامه كرونا و بیماری همهگیری كه جامعه را كمابیش فلج كرده است، راه خود را افتان و خیزان پیدا میكند. كسان بسیاری در این جامعه دچار سرطان و گاه قربانی آن میشوند، اما كمتر كسی روایتی ژورنالیستی و دقیق از آن به دست داده است. خانم متیننیا به جای منطق آه و ناله كه دامنگیر كسان زیادی است یا تلاش در جهت جلب ترحم خواننده، گاه چنان بیماری خود را روایت میكند كه گویی دارد درباره شخص دیگری سخن میگوید. تلاش در جهت عینیتبخشی و توضیح مراحل سخت شیمیدرمانی و بیحوصلگی و منگی این دوران و تابآوری او از بهترین بخشهای كتاب است. حضور همراهان و همدلان و دوستان در سراسر این نوشتار آشكار است. در واقع نجات نویسنده مرهون محبتی بوده است كه نثارش میشده است. گویی اینبار سرطان بدشانسی آورده بود كه سراغ كسی رفت كه روزنامهنگار است و در برابر آن خاموش نمیماند. برعكس، در او خیره میشود، با او گلاویز میشود و سرانجام گزارش این نبرد جسمی و روحی را به تفصیل روایت میكند.
كاش دیگر مبتلایان این بیماری مهارت یا توان آن را داشتند كه درباره بیماری خود بنویسند و كاش جامعه ما به جای كتمان این بیماری و تجاهل نسبت به آن و حتی فراموشاندن آن، فرهنگ فهم و تحلیل و مواجهه با آن را گسترش میداد. نه آنكه هر بیماری خودش بخواهد با سختی مسیر خویش را بیابد. وقتی كه متخصص سرطان و آنكولوژیست با این ادبیات با بیمار خودش سخن میگوید، تكلیف عموم مردم مشخص است: «سرطان مثل داغ میمونه، دیدی رو گوسفند داغ میذارن؟ خوب میشه، اما جاش برای همیشه هست». با این همه، نویسنده پس از درمان سرطان، برای كاهش عوارض آن از جمله 27 كیلو اضافه وزن به ورزش و مشخصا دویدن روی میآورد تا دوباره آزمونهای زندگی را تجربه و روایت كند.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۳ آذر ۱۴۰۰
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
تلفنی و پیامكی او را شناختم. در آغاز با چند پیام و گفتوگوی تلفنی قرار شد كه به شكل منظمی یادداشتهای هفتگی بفرستم و او هم منتشر كند. نه او را دیدم و نه هنوز دیدهام. پس از مدتی از من خواست كه برایش «دعا» كنم. دلم لرزید. حس كردم مشكلی جدی برایش پیش آمده است. نیمی سربسته و نیمی آشكار گفت كه دچار یك بیماری جدی شده است و خدا كند كه تشخیصها اشتباه باشد. با او همدلی كردم. زان پس افزون بر پیامهای ناظر به یادداشت، گاه و بیگاه سراغش را میگرفتم و حالش را میپرسیدم. گاه روشن پاسخ میداد و گاه پیامم را نادیده میگرفت. هرگز نخواستم جزییات بیماری او را بدانم. اما از لابهلای سخنانش مشخص بود كه دچار سرطان شده است. همان بیماری كه همه میدانیم چیست و در عین حال از نام بردنش پرهیز داریم. بیش از یك سال درگیر این بیماری بود و من هم كمابیش درگیر و جز دلداری و امید بخشیدن كه آنهم در آن شرایط برایش معنایی نداشت، كاری از دستم بر نمیآمد. گاه كه حالش بهتر بود از سختی و زجری كه كشیده است میگفت و دردش را آشكار میكرد. عادت به كنجكاوی در این مسائل نداشتم و ندارم و فقط میكوشیدم گوش شنوایی باشم برایش. پس از گذراندن این دوران سخت و پیروزی بر سرطان، خانم نازنین متیننیا گزارش شفافی از آن دوران به ارمغان آورده است كه خواندنش بیانگر سرسختی زنانه زنی جوان است كه همزمان زندگی و زیبایی خود را دوست دارد. نه از جانش میگذرد و نه از مویش و نه از ورزش شنایش و همین او را درگیر انتخابهای دشواری میكند. اصولا برای او سرطان یعنی دوراهیهای دشوار زندگی كه یكی از دیگری تلختر و سختتر است. لحن صریح و صمیمانه كتاب «موهایم را دوباره خواهم بافت» (نازنین متیننیا، تهران، نشر زیزفون، 1400، 98 صفحه)، مخاطب را تا پایان همراه میسازد.
در این كتاب روایت یكسال جنگ مستمر و 30 جلسه شیمیدرمانی و روح خراشیدهشده نویسنده آمده است. این كتاب روایت جنگیدن سرسختانه زنی جوان است كه در هنگامه كرونا و بیماری همهگیری كه جامعه را كمابیش فلج كرده است، راه خود را افتان و خیزان پیدا میكند. كسان بسیاری در این جامعه دچار سرطان و گاه قربانی آن میشوند، اما كمتر كسی روایتی ژورنالیستی و دقیق از آن به دست داده است. خانم متیننیا به جای منطق آه و ناله كه دامنگیر كسان زیادی است یا تلاش در جهت جلب ترحم خواننده، گاه چنان بیماری خود را روایت میكند كه گویی دارد درباره شخص دیگری سخن میگوید. تلاش در جهت عینیتبخشی و توضیح مراحل سخت شیمیدرمانی و بیحوصلگی و منگی این دوران و تابآوری او از بهترین بخشهای كتاب است. حضور همراهان و همدلان و دوستان در سراسر این نوشتار آشكار است. در واقع نجات نویسنده مرهون محبتی بوده است كه نثارش میشده است. گویی اینبار سرطان بدشانسی آورده بود كه سراغ كسی رفت كه روزنامهنگار است و در برابر آن خاموش نمیماند. برعكس، در او خیره میشود، با او گلاویز میشود و سرانجام گزارش این نبرد جسمی و روحی را به تفصیل روایت میكند.
كاش دیگر مبتلایان این بیماری مهارت یا توان آن را داشتند كه درباره بیماری خود بنویسند و كاش جامعه ما به جای كتمان این بیماری و تجاهل نسبت به آن و حتی فراموشاندن آن، فرهنگ فهم و تحلیل و مواجهه با آن را گسترش میداد. نه آنكه هر بیماری خودش بخواهد با سختی مسیر خویش را بیابد. وقتی كه متخصص سرطان و آنكولوژیست با این ادبیات با بیمار خودش سخن میگوید، تكلیف عموم مردم مشخص است: «سرطان مثل داغ میمونه، دیدی رو گوسفند داغ میذارن؟ خوب میشه، اما جاش برای همیشه هست». با این همه، نویسنده پس از درمان سرطان، برای كاهش عوارض آن از جمله 27 كیلو اضافه وزن به ورزش و مشخصا دویدن روی میآورد تا دوباره آزمونهای زندگی را تجربه و روایت كند.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۳ آذر ۱۴۰۰
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 قلیان و فضای عمومی
از كنار یك موتورسوار میگذرم. دوستش بر ترك موتور نشسته است و با نمایشی «شكوهمند» قلیانی آماده به دست گرفته و دور از خود نگهداشته است. یك لحظه فكر میكنم كه قلیان آتش دارد، اما انگار خاموش است و به تعبیر قدیمیها «چاق» نیست. پرت میشوم به دوران كودكی خودم. یادم نمیآید كه آن زمان قلیان را اینگونه جابهجا كنند. آن موقع قلیان در دو جا بود: در خانه و قهوهخانه. البته در برخی مسجدها هم نگهداری میشد. ولی جابهجایی قلیان رسم نبود و مثل امروز جزو ابزارهای پیكنیك به شمار نمیرفت. حتی نوعی «تشخص» داشت كه مثل سیگار همه جا میتوان آن را كشید. خلاصه «چاق كردن» قلیان ادبیات خودش را داشت. در عین حال، قلیان حالت قدیمی و «اُملی» به خودش گرفته بود. یا افراد مسن قلیان میكشیدند یا داش مشتیها. اما عمومیت شهری نداشت.
اولین مواجهه جدی من با قلیان زمانی بود كه به من گفتند قلیانی چاق كنم. من هم با اشتیاق دست به كار این اقدام «مردانه» شدم. زغال را در آتشگردان گذاشتم، آتش زدم و چرخاندم تا خوب سرخ شد. بعدش تنباكو را شستم و بر سر قلیان گذاشتم و پارههای آتش را بر آن گذاشتم و اولین پُك را زدم تا ببینم آب آن میزان است و صدای مناسبی دارد یا نه. بعد از چند پك قلیان را تحویل دادم. اما ناگهان حس كردم كه سرم گیج رفت و بر سكوی كنار خانه رها شدم. تا مرز بیهوشی رفتم و بعد آرام آرام برگشتم. گذشت و به تدریج با ادبیات قلیانكشی آشنا شدم و دیدم كه مختص اقشار خاصی است و پدیدهای است نسبتا رو به زوال.
اما انگار از اواخر دهه هفتاد فرهنگ قلیانكشی دوباره وارد جامعه شد و این دفعه تقریبا همه اقشار را فراگرفت. در حالی كه در گذشته عمدتا پیران قلیان میكشیدند، در این دوره وسیله سرگرمی جوانان شد. در گذشته اندك زنان روستایی یا عشایری و به خصوص میانسالان قلیان میكشیدند و در میان زنان شهری مقبولیتی نداشت، برعكس، در دوره جدید دختران جوان در حال قلیان كشیدن در فضای عمومی دیده میشوند. حتی دیده میشود كه كسان زیادی صرفا برای سرگرمی یا از سر تفنن در میهمانی و پیكنیك پكی به قلیان میزنند و با جمع همراهی میكنند تا جایی كه گاه مقاومت در برابر این فرهنگ دشوار میشود.
این پدیده چیست؟ آیا واقعا قلیان كشیدن لذتبخش است؟ یا از سر بیحوصلگی به سمت قلیانكشی میرویم؟ یا این كار نوعی كنش اعتراضی است به خصوص كه با مداخله قانونگذار و مجریان قانون گره خورده است؟ آیا نوعی مناسك اجتماعی تازه در حال شكلگیری است؟ یا یك مد گذرای بیضرر است كه بهتر است نسبت به آن یكسره بیتفاوت باشیم؟
علت یا علل این پدیده هر چه باشد، رواج آن در فضای عمومی خوشایند نیست، به خصوص وقتی میبینیم مرد میانسالی با تنبان ماماندوز نازك در پارك پهن شده و در حالی كه كمرش عریان شده است و گاه چشمان كنجكاو را به سویی هدایت میكند، دارد قلیان میكشد. اما آیا برخورد قانونی با آن به شكلی كه تجربه كردهایم راهگشاست؟ در این هم تردید دارم. كسی كه فهمی از فضای خصوصی و عمومی ندارد و پارك را نیز خانه خود میداند به حدی كه با لباس خانه در آن رفت و آمد میكند، صرفا به ضرب قانون به شهروندی مسوول تبدیل نمیشود.
فارغ از تحلیلهای پیچیده، به نظر میرسد كه هدف از قلیانكشی عمدتا تفریح و لذت باشد. البته مانند بسیاری از لذات رایج در فرهنگ جاری لذتی است انفعالی و از این جهت میتوان در آن تامل كرد. انگار سمت و سوی كلی جامعه به سوی لذات انفعالی مانند خوردن، نوشیدن، تماشا كردن تلویزیون و قلیانكشی خلاصه شده است. كافی است به تعبیری چون «لمكده» در پارهای پاتوقهای خوردن و نوشیدن توجه كنیم. حال آنكه بد نیست به لذات فعال هم توجه كنیم. برخی لذات صرفا از دل تلاش و فعالیت گاه سخت بدنی یا فكری حاصل میشود. برخی تفریحات در عین لذتبخش بودن، همراه با فعالیتهای خاص بدنی یا فكری هستند، مانند پیادهروی، دویدن، شنا و كوهنوردی و مسابقههای دوستانه. آیا بهتر نیست به این نوع لذات توجه بیشتری كنیم و در برنامهریزیهای خود آنها را بگنجانیم.
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۰ آذر ۱۴۰۰
yun.ir/p4hovf
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
از كنار یك موتورسوار میگذرم. دوستش بر ترك موتور نشسته است و با نمایشی «شكوهمند» قلیانی آماده به دست گرفته و دور از خود نگهداشته است. یك لحظه فكر میكنم كه قلیان آتش دارد، اما انگار خاموش است و به تعبیر قدیمیها «چاق» نیست. پرت میشوم به دوران كودكی خودم. یادم نمیآید كه آن زمان قلیان را اینگونه جابهجا كنند. آن موقع قلیان در دو جا بود: در خانه و قهوهخانه. البته در برخی مسجدها هم نگهداری میشد. ولی جابهجایی قلیان رسم نبود و مثل امروز جزو ابزارهای پیكنیك به شمار نمیرفت. حتی نوعی «تشخص» داشت كه مثل سیگار همه جا میتوان آن را كشید. خلاصه «چاق كردن» قلیان ادبیات خودش را داشت. در عین حال، قلیان حالت قدیمی و «اُملی» به خودش گرفته بود. یا افراد مسن قلیان میكشیدند یا داش مشتیها. اما عمومیت شهری نداشت.
اولین مواجهه جدی من با قلیان زمانی بود كه به من گفتند قلیانی چاق كنم. من هم با اشتیاق دست به كار این اقدام «مردانه» شدم. زغال را در آتشگردان گذاشتم، آتش زدم و چرخاندم تا خوب سرخ شد. بعدش تنباكو را شستم و بر سر قلیان گذاشتم و پارههای آتش را بر آن گذاشتم و اولین پُك را زدم تا ببینم آب آن میزان است و صدای مناسبی دارد یا نه. بعد از چند پك قلیان را تحویل دادم. اما ناگهان حس كردم كه سرم گیج رفت و بر سكوی كنار خانه رها شدم. تا مرز بیهوشی رفتم و بعد آرام آرام برگشتم. گذشت و به تدریج با ادبیات قلیانكشی آشنا شدم و دیدم كه مختص اقشار خاصی است و پدیدهای است نسبتا رو به زوال.
اما انگار از اواخر دهه هفتاد فرهنگ قلیانكشی دوباره وارد جامعه شد و این دفعه تقریبا همه اقشار را فراگرفت. در حالی كه در گذشته عمدتا پیران قلیان میكشیدند، در این دوره وسیله سرگرمی جوانان شد. در گذشته اندك زنان روستایی یا عشایری و به خصوص میانسالان قلیان میكشیدند و در میان زنان شهری مقبولیتی نداشت، برعكس، در دوره جدید دختران جوان در حال قلیان كشیدن در فضای عمومی دیده میشوند. حتی دیده میشود كه كسان زیادی صرفا برای سرگرمی یا از سر تفنن در میهمانی و پیكنیك پكی به قلیان میزنند و با جمع همراهی میكنند تا جایی كه گاه مقاومت در برابر این فرهنگ دشوار میشود.
این پدیده چیست؟ آیا واقعا قلیان كشیدن لذتبخش است؟ یا از سر بیحوصلگی به سمت قلیانكشی میرویم؟ یا این كار نوعی كنش اعتراضی است به خصوص كه با مداخله قانونگذار و مجریان قانون گره خورده است؟ آیا نوعی مناسك اجتماعی تازه در حال شكلگیری است؟ یا یك مد گذرای بیضرر است كه بهتر است نسبت به آن یكسره بیتفاوت باشیم؟
علت یا علل این پدیده هر چه باشد، رواج آن در فضای عمومی خوشایند نیست، به خصوص وقتی میبینیم مرد میانسالی با تنبان ماماندوز نازك در پارك پهن شده و در حالی كه كمرش عریان شده است و گاه چشمان كنجكاو را به سویی هدایت میكند، دارد قلیان میكشد. اما آیا برخورد قانونی با آن به شكلی كه تجربه كردهایم راهگشاست؟ در این هم تردید دارم. كسی كه فهمی از فضای خصوصی و عمومی ندارد و پارك را نیز خانه خود میداند به حدی كه با لباس خانه در آن رفت و آمد میكند، صرفا به ضرب قانون به شهروندی مسوول تبدیل نمیشود.
فارغ از تحلیلهای پیچیده، به نظر میرسد كه هدف از قلیانكشی عمدتا تفریح و لذت باشد. البته مانند بسیاری از لذات رایج در فرهنگ جاری لذتی است انفعالی و از این جهت میتوان در آن تامل كرد. انگار سمت و سوی كلی جامعه به سوی لذات انفعالی مانند خوردن، نوشیدن، تماشا كردن تلویزیون و قلیانكشی خلاصه شده است. كافی است به تعبیری چون «لمكده» در پارهای پاتوقهای خوردن و نوشیدن توجه كنیم. حال آنكه بد نیست به لذات فعال هم توجه كنیم. برخی لذات صرفا از دل تلاش و فعالیت گاه سخت بدنی یا فكری حاصل میشود. برخی تفریحات در عین لذتبخش بودن، همراه با فعالیتهای خاص بدنی یا فكری هستند، مانند پیادهروی، دویدن، شنا و كوهنوردی و مسابقههای دوستانه. آیا بهتر نیست به این نوع لذات توجه بیشتری كنیم و در برنامهریزیهای خود آنها را بگنجانیم.
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۰ آذر ۱۴۰۰
yun.ir/p4hovf
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir