روایتی است داستان گونه از زندگی فرمانده آسمانی شهید حاج احمدکاظمی که به فرازهای مختلفی از زندگانی این شهید سرافراز میپردازد.
گزیده متن:
"بعد از آنکه نمازم را خواندم، رفتم ببینم احمد کجاست و چهکار میکند. هرچه اتاقها را گشتم، خبری از احمد نبود. با خانواده همهجا را گشتیم. انگار آب شده بود رفته بود توی زمین! گمانمان رفت که عقب حاجی رفته به مسجد.
از پشت شیشۀ بخارگرفته به حیاط نگاه میکردم تا ببینم حاجی و احمد کی برمیگردند. وقتی حاجی درِ خانه را باز کرد و توی حیاط دیدمش، سریع در را باز کردیم. هنوز بالای پلهها نرسیده، از او سؤال کردیم: «احمد کجاست؟»
گفت: «احمد؟!» و ادامه داد: «دنبال من نبوده. مگه نگفتم که من یواشکی میرَم؟!»
در حال صحبت بودیم که دیدیم کسی درِ خانه را میزند. به سمت در رفتیم. حاجی کلون در را کشید و در به سمت داخل باز شد. حاج یدالله انتشاری، یکی از مسجدیها بود. احمد را روی دوشش گرفته بود. گفتیم: «حاجی چطور شده؟»
ـ احمد تو حسینیه بود. دیدم کفشاشو دزدیدن و پابرهنه داشت برمیگشت. گفتم: پسرِ کی هستی؟ گفت: پسرِ حاجیعشقعلی. من هم به پشتم گرفتمش و آوردمش."
@hdmlib
گزیده متن:
"بعد از آنکه نمازم را خواندم، رفتم ببینم احمد کجاست و چهکار میکند. هرچه اتاقها را گشتم، خبری از احمد نبود. با خانواده همهجا را گشتیم. انگار آب شده بود رفته بود توی زمین! گمانمان رفت که عقب حاجی رفته به مسجد.
از پشت شیشۀ بخارگرفته به حیاط نگاه میکردم تا ببینم حاجی و احمد کی برمیگردند. وقتی حاجی درِ خانه را باز کرد و توی حیاط دیدمش، سریع در را باز کردیم. هنوز بالای پلهها نرسیده، از او سؤال کردیم: «احمد کجاست؟»
گفت: «احمد؟!» و ادامه داد: «دنبال من نبوده. مگه نگفتم که من یواشکی میرَم؟!»
در حال صحبت بودیم که دیدیم کسی درِ خانه را میزند. به سمت در رفتیم. حاجی کلون در را کشید و در به سمت داخل باز شد. حاج یدالله انتشاری، یکی از مسجدیها بود. احمد را روی دوشش گرفته بود. گفتیم: «حاجی چطور شده؟»
ـ احمد تو حسینیه بود. دیدم کفشاشو دزدیدن و پابرهنه داشت برمیگشت. گفتم: پسرِ کی هستی؟ گفت: پسرِ حاجیعشقعلی. من هم به پشتم گرفتمش و آوردمش."
@hdmlib
لحظه های عاشقی
نویسنده: آذر همتی
کتاب «لحظههای عاشقی» پیرامون خاطرات شهید محمد شیخ بیگ در جلسه شورای اداری استان کرمان با حضور مسئولان استانی رونمایی شد.
جوانی که به علت اقدام علیه رژیم پهلوی و توزیع اعلامیه، نوارهای سخنرانی امامخمینی (ره) و نوارهای مذهبی و همچنین آتشزدن چند مغازهٔ مشروبفروشی و حمل سلاح، دستگیر و روانهٔ زندان شد. «اعدام» حکمی بود که دادگاه رژیم سفاک پهلوی برای شهید شیخ بیگ رقم زد؛ ولی این حکم با تلاش خانواده و وکیلی که گرفته بودند، با یک درجه تخفیف به زندان ابد تقلیل یافت و بالاخره محمد در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ همراه دیگر زندانیان سیاسی به دست توانای مردم مسلمان ایران آزاد شد؛ در حالی که آثار شکنجه بر بدن او مشاهده میشد.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی و با تشکیل سپاه پاسداران، به عضویت این نهاد نوپای انقلاب درآمد. با آغاز تحرکات گروهکهای منافق در کردستان و دیگر نقاط کشور، شهید شیخ بیگ برای حضور در کردستان اقدام کرد و در لیست اولین داوطلبان اعزام قرار گرفت.
و سرانجام در چهارم آذر سال ۱۳۶۵ در کربلای ۴ و منطقه شلمچه مزد خدمات و رشادتهایش را از خدا گرفت و به شهادت رسید.
@hdmlib
نویسنده: آذر همتی
کتاب «لحظههای عاشقی» پیرامون خاطرات شهید محمد شیخ بیگ در جلسه شورای اداری استان کرمان با حضور مسئولان استانی رونمایی شد.
جوانی که به علت اقدام علیه رژیم پهلوی و توزیع اعلامیه، نوارهای سخنرانی امامخمینی (ره) و نوارهای مذهبی و همچنین آتشزدن چند مغازهٔ مشروبفروشی و حمل سلاح، دستگیر و روانهٔ زندان شد. «اعدام» حکمی بود که دادگاه رژیم سفاک پهلوی برای شهید شیخ بیگ رقم زد؛ ولی این حکم با تلاش خانواده و وکیلی که گرفته بودند، با یک درجه تخفیف به زندان ابد تقلیل یافت و بالاخره محمد در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ همراه دیگر زندانیان سیاسی به دست توانای مردم مسلمان ایران آزاد شد؛ در حالی که آثار شکنجه بر بدن او مشاهده میشد.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی و با تشکیل سپاه پاسداران، به عضویت این نهاد نوپای انقلاب درآمد. با آغاز تحرکات گروهکهای منافق در کردستان و دیگر نقاط کشور، شهید شیخ بیگ برای حضور در کردستان اقدام کرد و در لیست اولین داوطلبان اعزام قرار گرفت.
و سرانجام در چهارم آذر سال ۱۳۶۵ در کربلای ۴ و منطقه شلمچه مزد خدمات و رشادتهایش را از خدا گرفت و به شهادت رسید.
@hdmlib
معرفی کتاب دلیل
در بخشی از کتاب دلیل میخوانیم:
داشتیم برمیگشتیم. کار تموم شده بود که خوردیم به کمین عراقی. هم ما اونا رو دیدیم هم اونا ما رو.
تاریکی شب مجال فکر کردن رو از آدم میگرفت. علی آقا هم توی آموزش اینجوری بهمون یاد داده بود که تو کار شناسایی نباید با عراقیا درگیر بشین. مبادا اسیر بشین و عملیات لو بره!
اما ایندفعه خودش هم باهامون بود. گفت: «میریم تو میدون مین.»
گفتم: «شوخی میکنی؟»
خندید و افتاد جلو.
پاک قاطی کرده بودم. توی فکر بودم که پاهام گرفت به یه سیم تله. گفتم: «علی آقا، گیر کردهم، پام رو بردارم مین منفجر میشه!»
بازم خندید و گفت: «چیزی نیست، سریع بیا به سمت من.»
ده متر دور نشده بودم که دو تا مین منوّر روشن شد و یه مین گوشتکوبی منفجر. هنوز نفهمیدهم از کجا دونست که مینها بلافاصله عمل نمیکنن.
عراقیا هم اصلاً آفتابی نشدند.
آبها که از آسیاب افتاد، گفتم: «مگه تو آموزش نمیگفتی نباید جای ما لو بره؟»
گفت: «چرا، اما اینجا جای ما برای اونا لو رفته بود، اونا ما رو دیده بودند. من میخواستم اونا بدونند که ما هم اونا رو دیدهیم. هیچ راهی نداشت، الّا روشن شدن منوّر.»
@hdmlib
در بخشی از کتاب دلیل میخوانیم:
داشتیم برمیگشتیم. کار تموم شده بود که خوردیم به کمین عراقی. هم ما اونا رو دیدیم هم اونا ما رو.
تاریکی شب مجال فکر کردن رو از آدم میگرفت. علی آقا هم توی آموزش اینجوری بهمون یاد داده بود که تو کار شناسایی نباید با عراقیا درگیر بشین. مبادا اسیر بشین و عملیات لو بره!
اما ایندفعه خودش هم باهامون بود. گفت: «میریم تو میدون مین.»
گفتم: «شوخی میکنی؟»
خندید و افتاد جلو.
پاک قاطی کرده بودم. توی فکر بودم که پاهام گرفت به یه سیم تله. گفتم: «علی آقا، گیر کردهم، پام رو بردارم مین منفجر میشه!»
بازم خندید و گفت: «چیزی نیست، سریع بیا به سمت من.»
ده متر دور نشده بودم که دو تا مین منوّر روشن شد و یه مین گوشتکوبی منفجر. هنوز نفهمیدهم از کجا دونست که مینها بلافاصله عمل نمیکنن.
عراقیا هم اصلاً آفتابی نشدند.
آبها که از آسیاب افتاد، گفتم: «مگه تو آموزش نمیگفتی نباید جای ما لو بره؟»
گفت: «چرا، اما اینجا جای ما برای اونا لو رفته بود، اونا ما رو دیده بودند. من میخواستم اونا بدونند که ما هم اونا رو دیدهیم. هیچ راهی نداشت، الّا روشن شدن منوّر.»
@hdmlib
معرفی کتاب مرد: برگرفته از زندگی سردار جاوید الاثر حاج احمد متوسلیان
داوود امیریان در کتاب مرد، روایتی داستانگونه از زندگی حاج احمد متوسلیان ارائه میدهد و شما را با زوایای پنهان زندگی وی آشنا میسازد. این کتاب جذاب و خواندنی، سرنوشت غریب یکی از مهمترین فرماندهان جنگ تحمیلی را در اختیارتان قرار میدهد و به شما کمک میکند تا از زندگی او درسهای بزرگی را برداشت نمایید.
احمد متوسلیان کیست؟
او که یکی از فرماندهان مهم و سرنوشتساز در جنگ تحمیلی ایران و عراق محسوب میشود، از ابتدای شکلگیری جمهوری اسلامی در مناطق مختلف کشور برای برقراری نظم تلاش کرد. حاج احمد پیش از آغاز جنگ، در درگیریهای ترکمن صحرا و پاکسازی کردستان نقش داشت. او همزمان با حضور در جنگ تحمیلی به مردم لبنان در مقابل اسرائیل نیز کمک میکرد و سرانجام در سال 1361 توسط نیروهای صهیونیسم ربوده شد. البته در کنار حاج احمد سه دیپلمات دیگر نیز حضور داشتند که از سرنوشت هیچکدام اطلاعات دقیقی در دسترس نیست.
در بخشی از کتاب مرد میخوانیم:
از صبح روز بعد، رضا شاهد جنبوجوش غریبی در بیمارستان بود. نقاشها روی دیوارها بتونهگیری میکردند و خراشها و سوراخها را پر میکردند تا کارشان را شروع کنند. چند بسیجی سرگرم تعمیر لولهکشی بیمارستان بودند. پرستاران جدید روتختیها و لباس بیماران را عوض میکردند، بر زمین تی میکشیدند، پنجرهها را دستمال میکشیدند. رضا، اعظم را دید که پروندهها را تنظیم میکند و پرستاران را برای انجام کارهای مختلف به این طرف و آن طرف میفرستد.
بعدازظهر، احمد به همراه جوانی که ریشی نرم و بور داشت آمد و به اعظم گفت: «آمدم به همراه علی آقا برق اینجا را تعمیر کنم. مجبوریم برق را قطع کنیم.»
اعظم با لبخندی که مایهای از تعجب داشت گفت: «جالبه. نمیدانستم که شما با برق هم سر و کار دارید.»
احمد رو به علی گفت: «ناهیدی، برو فیوز کنتور رو بزن.»
رضا از گوشه چشم به اعظم نگاه کرد. اعظم که معلوم بود از بیاعتنایی احمد به سؤالش ناراحت شده، گره به ابرو انداخت و گفت: «یک ساعت دیگه عمل داریم. زود تمامش کنید.» و رفت. ناهیدی رو به رضا گفت: «این بنده خدا کیه؟ انگاری داره به زیردستاش دستور میده.»
احمد گفت: «سرت به کار خودت باشه.»
#کتاب
#کتابداری
#کتابخانه
#کتابداری_تعطیل_نیست
#شهدا
#دفاع_مقدس
@hdmlib
داوود امیریان در کتاب مرد، روایتی داستانگونه از زندگی حاج احمد متوسلیان ارائه میدهد و شما را با زوایای پنهان زندگی وی آشنا میسازد. این کتاب جذاب و خواندنی، سرنوشت غریب یکی از مهمترین فرماندهان جنگ تحمیلی را در اختیارتان قرار میدهد و به شما کمک میکند تا از زندگی او درسهای بزرگی را برداشت نمایید.
احمد متوسلیان کیست؟
او که یکی از فرماندهان مهم و سرنوشتساز در جنگ تحمیلی ایران و عراق محسوب میشود، از ابتدای شکلگیری جمهوری اسلامی در مناطق مختلف کشور برای برقراری نظم تلاش کرد. حاج احمد پیش از آغاز جنگ، در درگیریهای ترکمن صحرا و پاکسازی کردستان نقش داشت. او همزمان با حضور در جنگ تحمیلی به مردم لبنان در مقابل اسرائیل نیز کمک میکرد و سرانجام در سال 1361 توسط نیروهای صهیونیسم ربوده شد. البته در کنار حاج احمد سه دیپلمات دیگر نیز حضور داشتند که از سرنوشت هیچکدام اطلاعات دقیقی در دسترس نیست.
در بخشی از کتاب مرد میخوانیم:
از صبح روز بعد، رضا شاهد جنبوجوش غریبی در بیمارستان بود. نقاشها روی دیوارها بتونهگیری میکردند و خراشها و سوراخها را پر میکردند تا کارشان را شروع کنند. چند بسیجی سرگرم تعمیر لولهکشی بیمارستان بودند. پرستاران جدید روتختیها و لباس بیماران را عوض میکردند، بر زمین تی میکشیدند، پنجرهها را دستمال میکشیدند. رضا، اعظم را دید که پروندهها را تنظیم میکند و پرستاران را برای انجام کارهای مختلف به این طرف و آن طرف میفرستد.
بعدازظهر، احمد به همراه جوانی که ریشی نرم و بور داشت آمد و به اعظم گفت: «آمدم به همراه علی آقا برق اینجا را تعمیر کنم. مجبوریم برق را قطع کنیم.»
اعظم با لبخندی که مایهای از تعجب داشت گفت: «جالبه. نمیدانستم که شما با برق هم سر و کار دارید.»
احمد رو به علی گفت: «ناهیدی، برو فیوز کنتور رو بزن.»
رضا از گوشه چشم به اعظم نگاه کرد. اعظم که معلوم بود از بیاعتنایی احمد به سؤالش ناراحت شده، گره به ابرو انداخت و گفت: «یک ساعت دیگه عمل داریم. زود تمامش کنید.» و رفت. ناهیدی رو به رضا گفت: «این بنده خدا کیه؟ انگاری داره به زیردستاش دستور میده.»
احمد گفت: «سرت به کار خودت باشه.»
#کتاب
#کتابداری
#کتابخانه
#کتابداری_تعطیل_نیست
#شهدا
#دفاع_مقدس
@hdmlib
معرفی کتاب خداحافظ کرخه
کتاب خداحافظ کرخه نوشتهی داوود امیریان، روایتیست داستان گونه از خاطرات و زندگی رزمندگان جنگ تحمیلی که سعی دارد تا تفکرات و احوالات بسیجیان آن دوره را منعکس کند.
داوود امیریان خواهان آن است تا هر قسمت از این کتاب را به موضوعی خاص اختصاص دهد، اما به دلیل آن که قصهها به طور پیوسته پشت سر هم میآیند، در نهایت یک داستان واحد ساخته میشود. او داستان را از جریان اعزام به جنگ آغاز و بعد به اردوگاه، حملات و عملیاتها رسانده و در آخر به بازگشت به خانه ختم میکند.
قطعا بیان ساده و روان، ترتیب زمانی و توصیفات کوتاه اما واضح داوود امیریان، این کتاب را برای شما به اثری خواندنی مبدل خواهد کرد.
در بخشی از کتاب خداحافظ کرخه میخوانیم:
روز بیستم فروردین از زیر قرآن رد شدم. مادرم خودش را حفظ کرده بود و با خود میجنگید تا جلوی من اشکش سرازیر نشود. در محوطۀ پایگاه جنب اتاق فرماندهی جمع شدیم. اسم تک تک افراد را خواندند و دست هر کدام ورقهای دادند تا با آن لباس و جیره تحویل بگیرند. اسم مرا که خواندند، سریع برگه را گرفتم و به انبار پوشاک رفتم. انبار، یک کانکس قهوهای رنگ بود که عدهای دور آن جمع شده بودند. یک دست لباس نظامی، فانسقه، لباس زیر و پوتین تحویل گرفتم. همان موقع رفتم پشت یک ماشین و سریع لباسهایم را عوض کردم. لباس گشاد بود و به تنم گریه میکرد. پوتینها هم انگار قبر بچه بود. رفتم انبار و آن قدر گفتم تا لباس و پوتین را عوض کردند. با لباسهای جدید شدم یک نظامی!
ساعت چهار بعد از ظهر با اتوبوس به امامزاده حسن رفتیم. جمعیت زیادی به استقبال آمده بودند. بعد از آن رفتیم پادگان امام حسین (ع). روی در ورودی پادگان تابلویی جلب نظر میکرد: «درود به روان پاک شهید میثم.»
شهید میثم فرمانده آموزش پادگان بود. به خاطر سختگیریهایش در آموزش و اخلاص و تقوایش معروف بود. یکی از بچهها که زیر نظر او آموزش دیده بود تعریف میکرد: «شهید میثم به قدری بچهها رو میدوند و خسته میکرد که شب از فرط خستگی با پوتین به خواب میرفتن. شهید میثم موقع سرکشی پوتین اونها رو درمیآورد و کف پای بچهها رو میبوسید.»
#کتاب
#کتابداری
#کتابداری_تعطیل_نیست
#کتابخانه_دفاع_مقدس
#شهدا
@hdmlib
کتاب خداحافظ کرخه نوشتهی داوود امیریان، روایتیست داستان گونه از خاطرات و زندگی رزمندگان جنگ تحمیلی که سعی دارد تا تفکرات و احوالات بسیجیان آن دوره را منعکس کند.
داوود امیریان خواهان آن است تا هر قسمت از این کتاب را به موضوعی خاص اختصاص دهد، اما به دلیل آن که قصهها به طور پیوسته پشت سر هم میآیند، در نهایت یک داستان واحد ساخته میشود. او داستان را از جریان اعزام به جنگ آغاز و بعد به اردوگاه، حملات و عملیاتها رسانده و در آخر به بازگشت به خانه ختم میکند.
قطعا بیان ساده و روان، ترتیب زمانی و توصیفات کوتاه اما واضح داوود امیریان، این کتاب را برای شما به اثری خواندنی مبدل خواهد کرد.
در بخشی از کتاب خداحافظ کرخه میخوانیم:
روز بیستم فروردین از زیر قرآن رد شدم. مادرم خودش را حفظ کرده بود و با خود میجنگید تا جلوی من اشکش سرازیر نشود. در محوطۀ پایگاه جنب اتاق فرماندهی جمع شدیم. اسم تک تک افراد را خواندند و دست هر کدام ورقهای دادند تا با آن لباس و جیره تحویل بگیرند. اسم مرا که خواندند، سریع برگه را گرفتم و به انبار پوشاک رفتم. انبار، یک کانکس قهوهای رنگ بود که عدهای دور آن جمع شده بودند. یک دست لباس نظامی، فانسقه، لباس زیر و پوتین تحویل گرفتم. همان موقع رفتم پشت یک ماشین و سریع لباسهایم را عوض کردم. لباس گشاد بود و به تنم گریه میکرد. پوتینها هم انگار قبر بچه بود. رفتم انبار و آن قدر گفتم تا لباس و پوتین را عوض کردند. با لباسهای جدید شدم یک نظامی!
ساعت چهار بعد از ظهر با اتوبوس به امامزاده حسن رفتیم. جمعیت زیادی به استقبال آمده بودند. بعد از آن رفتیم پادگان امام حسین (ع). روی در ورودی پادگان تابلویی جلب نظر میکرد: «درود به روان پاک شهید میثم.»
شهید میثم فرمانده آموزش پادگان بود. به خاطر سختگیریهایش در آموزش و اخلاص و تقوایش معروف بود. یکی از بچهها که زیر نظر او آموزش دیده بود تعریف میکرد: «شهید میثم به قدری بچهها رو میدوند و خسته میکرد که شب از فرط خستگی با پوتین به خواب میرفتن. شهید میثم موقع سرکشی پوتین اونها رو درمیآورد و کف پای بچهها رو میبوسید.»
#کتاب
#کتابداری
#کتابداری_تعطیل_نیست
#کتابخانه_دفاع_مقدس
#شهدا
@hdmlib
کانال کتابخانه و مرکز اسناد موزه انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
Photo
معرفی کتاب سربدار
کتاب سربدار نوشتهی داوود امیریان روایتی از زندگی و شهادت سردار شهید محمد فرومندی است.
فرومندی در سال 1360 به فرماندهی سپاه سبزوار منصوب شد. در کلیهی عملیاتهای لشکر 5 نصر شرکت کرد که از جملهی آنها میتوان به عملیات خیبر، بدر، والفجر 3، والفجر 8، کربلای 1، کربلای 4 و کربلای 5 اشاره کرد.
شهید فرومندی قائم مقام لشکر 5 نصر بود؛ این لشکر در عملیات کربلای 5 به دشمن یورش برد و شکست سنگینی به دشمن تحمیل کرد.
شهید محمد فرومندی در تاریخ 20 دی 1365 وقتی به خط مقدم رفته بود تا به همراه رزمندگان حلقهی محاصره را بشکند، بر اثر اصابت ترکش به شدت مجروح شد. او را سوار قایق کردند تا به عقب برسانند. محمد بین راه به همراهانش وصیت کرد، شهادتین را گفت و در حال ذکر یا زهرا به شهادت رسید.
در بخشی از کتاب میخوانیم:
سردار به حاجآقا میگوید: به نظر شما برای نقش شهید فرومندی میتوانیم روی، آن بازیگر آمریکایی همانی که هیکل گندهای دارد، اسمش چی بود؟ آهان منظورم جناب آرنولدست. به نظر شما ایشان این نقش را قبول میکنند؟
حاجآقا گره به ابرو میاندازد و میگوید: به نظرم فکر بدی نیست. البته اگر شما موافق باشید.
- آخآخ، همین الآن یادم آمد که نمیشود.
- چرا؟
- مگر خبر ندارید که آرنولد فرماندار ایالت کالیفرنیای آمریکا شده و قرار است دور سینما و بازیگری را خط بکشد؟ جالب اینجاست که حتی حاضر نشده در قسمت چهارم ترمیناتور بازی کند.
حاجآقا با افسوس سر تکان میدهد: خیلی حیف شد. حالا به نظر شما باید چکار کنیم؟
سردار اندیشمند و غرق در فکر با صدای آرام میگوید: به نظر شما آن پسره، چشم آبیه، تامکروز. به نظر شما تامکروز قبول میکند این نقش را بازی کند؟
طاقت نمیآورم و میپرسم: ببخشید شما جدیجدی میخواهید یک بازیگر آمریکایی برای نقش شهید فرومندی انتخاب کنید؟
سردار ناگهان با خشم و غضب فریاد میزند: با این فیلمنامهای که حضرتعالی نوشتهای، معلوم است که باید یا دنبال یک آدم تنومند بگردیم یا یک خوشگل چشم آبی. آخه مرد مؤمن این چیزها چیست به اسم شهید فرومندی نوشتهای؟
نفسی در سینهام حبس میشود. باورم نمیشود که سردار بر سرم فریاد زده باشد. سردار خنده تلخی میکند و میگوید: دلمان خوش بود یکی را پیدا کردهایم که بچه مسلمان است و قبول کرده زندگی یک شهید را بنویسد. ببینم پسرجان راستش را بگو، این چیزی که نوشتی رمبوی چند است؟ رمبوی دو یا رمبوی سه؟!
با مشت روی میز چوبی میکوبم و فریاد میزنم: شما حق ندارید مسخرهام بکنید. خیلی راست میگویید خودتان زحمت میکشیدید و...
@hdmlib
@hdmlib
کتاب سربدار نوشتهی داوود امیریان روایتی از زندگی و شهادت سردار شهید محمد فرومندی است.
فرومندی در سال 1360 به فرماندهی سپاه سبزوار منصوب شد. در کلیهی عملیاتهای لشکر 5 نصر شرکت کرد که از جملهی آنها میتوان به عملیات خیبر، بدر، والفجر 3، والفجر 8، کربلای 1، کربلای 4 و کربلای 5 اشاره کرد.
شهید فرومندی قائم مقام لشکر 5 نصر بود؛ این لشکر در عملیات کربلای 5 به دشمن یورش برد و شکست سنگینی به دشمن تحمیل کرد.
شهید محمد فرومندی در تاریخ 20 دی 1365 وقتی به خط مقدم رفته بود تا به همراه رزمندگان حلقهی محاصره را بشکند، بر اثر اصابت ترکش به شدت مجروح شد. او را سوار قایق کردند تا به عقب برسانند. محمد بین راه به همراهانش وصیت کرد، شهادتین را گفت و در حال ذکر یا زهرا به شهادت رسید.
در بخشی از کتاب میخوانیم:
سردار به حاجآقا میگوید: به نظر شما برای نقش شهید فرومندی میتوانیم روی، آن بازیگر آمریکایی همانی که هیکل گندهای دارد، اسمش چی بود؟ آهان منظورم جناب آرنولدست. به نظر شما ایشان این نقش را قبول میکنند؟
حاجآقا گره به ابرو میاندازد و میگوید: به نظرم فکر بدی نیست. البته اگر شما موافق باشید.
- آخآخ، همین الآن یادم آمد که نمیشود.
- چرا؟
- مگر خبر ندارید که آرنولد فرماندار ایالت کالیفرنیای آمریکا شده و قرار است دور سینما و بازیگری را خط بکشد؟ جالب اینجاست که حتی حاضر نشده در قسمت چهارم ترمیناتور بازی کند.
حاجآقا با افسوس سر تکان میدهد: خیلی حیف شد. حالا به نظر شما باید چکار کنیم؟
سردار اندیشمند و غرق در فکر با صدای آرام میگوید: به نظر شما آن پسره، چشم آبیه، تامکروز. به نظر شما تامکروز قبول میکند این نقش را بازی کند؟
طاقت نمیآورم و میپرسم: ببخشید شما جدیجدی میخواهید یک بازیگر آمریکایی برای نقش شهید فرومندی انتخاب کنید؟
سردار ناگهان با خشم و غضب فریاد میزند: با این فیلمنامهای که حضرتعالی نوشتهای، معلوم است که باید یا دنبال یک آدم تنومند بگردیم یا یک خوشگل چشم آبی. آخه مرد مؤمن این چیزها چیست به اسم شهید فرومندی نوشتهای؟
نفسی در سینهام حبس میشود. باورم نمیشود که سردار بر سرم فریاد زده باشد. سردار خنده تلخی میکند و میگوید: دلمان خوش بود یکی را پیدا کردهایم که بچه مسلمان است و قبول کرده زندگی یک شهید را بنویسد. ببینم پسرجان راستش را بگو، این چیزی که نوشتی رمبوی چند است؟ رمبوی دو یا رمبوی سه؟!
با مشت روی میز چوبی میکوبم و فریاد میزنم: شما حق ندارید مسخرهام بکنید. خیلی راست میگویید خودتان زحمت میکشیدید و...
@hdmlib
@hdmlib
کانال کتابخانه و مرکز اسناد موزه انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
@hdmlib
معرفی کتاب صوتی زیتون سرخ
کتاب صوتی زیتون سرخ نوشته سید قاسم یاحسینی، خاطرات ناهید یوسفیان، اولین زن اتمی ایران است که ماجراهای زندگی خود و همسر شهیدش، علی امینی را در یکی از حساسترین مقاطع تاریخی کشورمان (دوران دفاع مقدس) روایت میکند.
مجموع خاطرات کتاب در نوزده فصل تنظیم شده که به صورت خطی از زمان تولد راوی (ناهید یوسفیان) تا سال 1385 از زندگی وی را دربر میگیرد. مخاطب در این اثر با ابعاد مختلف زندگی بانویی پر تلاش آشنا میشود. ناهید یوسفیان که متولد سال 1331 در شهر اراک است، دوران ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان را در این شهر سپری میکند و برای ادامه تحصیلات راهی دانشگاه جندی شاپور اهواز میشود.
سال 1354 از دانشگاه اهواز در رشته فیزیک فارغالتحصیل میشود. در همین زمان با پسری به نام علی آشنا و دلباخته او میشود که همین آشنایی مسیر زندگی او را تغییر میدهد. بعد از گرفتن مدرک کارشناسی از دانشگاه جندی شاپور بلافاصله تحصیلاتش را در رشته فیزیک هستهای در دانشگاه تهران آغاز میکند. همزمان در جریان انقلاب به مبارزه علیه رژیم شاه میپردازد.
سال 1357 و در سن 24 سالگی با علی امینی ازدواج میکند و مرداد ماه همان سال در رشته فیزیک هستهای در مقطع کارشناسی ارشد از دانشگاه تهران فارغالتحصیل میشود. به هیچ یک از دعوت نامههای تحصیلی کشورهای مختلف پاسخ نمیدهد و به سازمان انرژی هستهای ایران میپیوندد تا اینکه ماجرای جنگ تحمیلی عراق علیه ایران ناخواسته او را در کام خود میکشد؛ همسرش، علی امینی به شهادت میرسد و عشق و دوست داشتن ناهید یوسفیان به ابدیت میپیوندد؛ زیتون سرخ شرح این زندگی پر ماجراست.
یوسفیان در خلال خاطرات اثرگذارش در این اثر تعریف میکند که چگونه با ماجراهای پر پیچ و خم زندگی کنار آمده و رمز موفقیتهایش را با شنونده در میان میگذارد. البته او در جای جای اثر تاکید میکند، روزهایی که در این زندگی پرتنش سپری شده پر از تجربهها، تلخیها و شیرینیها بوده است. به بیان دیگر، در چنین زندگیای است که امید معنای واقعی خود را مییابد و مانند آفتابی از لابهلای ابرهای تیره و سرد و ساکن بیرون میآید و به خانه کوچک او گرما، روشنی و طراوت میبخشد.
در قسمتی از کتاب صوتی زیتون سرخ میشنویم:
روزی که نتایج کنکور را اعلام کردند من در تهران بودم. به پدرم در اراک زنگ زدم و گفتم: «برو به مدرسه و نتیجه امتحانهای مرا بگیر.» به مدرسه رفت و کارنامهام را گرفت. معلمها خیلی از او استقبال کردند. به خانه که آمد به من تلفن کرد و گفت که شاگرد اول شدهام. اهواز را همین طوری انتخاب کردم و نمیدانستم که در شطرنج سرنوشت، مهرهای بیش نیستم. شاید اگر اهواز را انتخاب نمیکردم و به آنجا نمیرفتم، مسیر زندگیام طور دیگری رقم میخورد.
@hdmlib
کتاب صوتی زیتون سرخ نوشته سید قاسم یاحسینی، خاطرات ناهید یوسفیان، اولین زن اتمی ایران است که ماجراهای زندگی خود و همسر شهیدش، علی امینی را در یکی از حساسترین مقاطع تاریخی کشورمان (دوران دفاع مقدس) روایت میکند.
مجموع خاطرات کتاب در نوزده فصل تنظیم شده که به صورت خطی از زمان تولد راوی (ناهید یوسفیان) تا سال 1385 از زندگی وی را دربر میگیرد. مخاطب در این اثر با ابعاد مختلف زندگی بانویی پر تلاش آشنا میشود. ناهید یوسفیان که متولد سال 1331 در شهر اراک است، دوران ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان را در این شهر سپری میکند و برای ادامه تحصیلات راهی دانشگاه جندی شاپور اهواز میشود.
سال 1354 از دانشگاه اهواز در رشته فیزیک فارغالتحصیل میشود. در همین زمان با پسری به نام علی آشنا و دلباخته او میشود که همین آشنایی مسیر زندگی او را تغییر میدهد. بعد از گرفتن مدرک کارشناسی از دانشگاه جندی شاپور بلافاصله تحصیلاتش را در رشته فیزیک هستهای در دانشگاه تهران آغاز میکند. همزمان در جریان انقلاب به مبارزه علیه رژیم شاه میپردازد.
سال 1357 و در سن 24 سالگی با علی امینی ازدواج میکند و مرداد ماه همان سال در رشته فیزیک هستهای در مقطع کارشناسی ارشد از دانشگاه تهران فارغالتحصیل میشود. به هیچ یک از دعوت نامههای تحصیلی کشورهای مختلف پاسخ نمیدهد و به سازمان انرژی هستهای ایران میپیوندد تا اینکه ماجرای جنگ تحمیلی عراق علیه ایران ناخواسته او را در کام خود میکشد؛ همسرش، علی امینی به شهادت میرسد و عشق و دوست داشتن ناهید یوسفیان به ابدیت میپیوندد؛ زیتون سرخ شرح این زندگی پر ماجراست.
یوسفیان در خلال خاطرات اثرگذارش در این اثر تعریف میکند که چگونه با ماجراهای پر پیچ و خم زندگی کنار آمده و رمز موفقیتهایش را با شنونده در میان میگذارد. البته او در جای جای اثر تاکید میکند، روزهایی که در این زندگی پرتنش سپری شده پر از تجربهها، تلخیها و شیرینیها بوده است. به بیان دیگر، در چنین زندگیای است که امید معنای واقعی خود را مییابد و مانند آفتابی از لابهلای ابرهای تیره و سرد و ساکن بیرون میآید و به خانه کوچک او گرما، روشنی و طراوت میبخشد.
در قسمتی از کتاب صوتی زیتون سرخ میشنویم:
روزی که نتایج کنکور را اعلام کردند من در تهران بودم. به پدرم در اراک زنگ زدم و گفتم: «برو به مدرسه و نتیجه امتحانهای مرا بگیر.» به مدرسه رفت و کارنامهام را گرفت. معلمها خیلی از او استقبال کردند. به خانه که آمد به من تلفن کرد و گفت که شاگرد اول شدهام. اهواز را همین طوری انتخاب کردم و نمیدانستم که در شطرنج سرنوشت، مهرهای بیش نیستم. شاید اگر اهواز را انتخاب نمیکردم و به آنجا نمیرفتم، مسیر زندگیام طور دیگری رقم میخورد.
@hdmlib
معرفی کتاب حماسه کاوه
کتاب حماسه کاوه نوشته حمیدرضا صدوقی، خاطراتی درباره زندگی سردار شهید محمود کاوه و خصوصیات اخلاقی ایشان است. در این نوشتار خاطراتی از شجاعتها و دلاوریهای این شهید بزرگوار نیز وجود دارد.
تحولات اجتماعی و انقلابها، دو جنبه دارند: «درون» و «بیرون». آنچه مورد توجه عموم قرار میگیرد، تحولات بیرونی است. انتقالها، جابهجایی حکومتها، نهادها و تغییر راهبردها، اهداف و شیوهها، همه در ظاهر و بیرون اتفاق میافتند.
درونیات همان گونه که از نامش پیداست، پوشیده میمانند. حال آن که زیر بنا و منشأ همه انقلابها، مسائل درونی است. تغییر راهبردها، اهداف و نهادهای اجتماعی و نهایتا حکومتها، نتیجه تحولات درونی در افکار و افراد جامعه است. پژوهشهای جامعهشناسی و روانشناختی تأیید میکنند که منشأ همه تحولهای بیرونی، تغییرها و انقلابهای درونیاند.
انقلاب شکوهمند اسلامی، از این قاعده مستثنی نیست و اینک در چهارمین دهه حیات طیبه این انقلاب و به رغم وجود نهادها و مراکز فرهنگی و نشر فراوان و تألیف و چاپ آثار گران قدر و وزین در این حوزه، خلأ ناشی از کم کاری کاملا مشهود است.
محمود کاوه، نوجوانی بود که وقتی شیپور جنگ نواخته شد، بدون لحظهای درنگ راهی دیاری شد که بعدها از او انسانی ساخت متفاوت با آدمهای دیگر. گرچه مانند بسیاری از هم سن و سالهای خود جوانی میکرد. جست و خیز داشت. فوتبال بازی میکرد. میخندید. گریه میکرد. عصبانی میشد. زندگی و همه مواهب دنیوی را دوست داشت. اما آنچه او را به میدان رزم و کانون خطر کشاند، چیزی است که سراسر تاریخ دفاع مقدس مشحون از آن است.
بسیاری در ذهن خود، او را چنان ترسیم میکردند که گویی تا آن زمان، مثل و مانندش را ندیدهاند: بلند قد، با دستانی قوی و کشیده، هیکلی آن چنانی و محاسنی بلند. حال آن که او نوجوانی بود که هنوز پشت لبش سبز نشده بود. قصه رزم او از روزی که پایش به جبههها باز شد تا آن زمان که از ارتفاعات 2519 به قرب الی الله رفت، گاه آن چنان باور ناپذیر میآید که به افسانه بیشتر شبیه است تا حقیقت. اما راهی که او با همه جوانیاش به دل نیروهایش باز کرده بود، حقیقتی است که شاید سخت بتوان باور کرد.
کاوه در مقابله با دشمنان، مظهر قدرت امامی بود که سالها پیش گفته بود: «سربازان من در گهوارهاند.» از همین رو در صحنه نبردی که او حضور مییافت، دشمن میدان را خالی کرده و فرار مینمود و دوستان، روحیه و قوت قلبی مضاعف مییافتند. محمود با آن همه شور و شعف جوانی، وقتی آرام شد که از 25 سالگیاش، فقط چند ماه گذشته بود.
@hdmlib
کتاب حماسه کاوه نوشته حمیدرضا صدوقی، خاطراتی درباره زندگی سردار شهید محمود کاوه و خصوصیات اخلاقی ایشان است. در این نوشتار خاطراتی از شجاعتها و دلاوریهای این شهید بزرگوار نیز وجود دارد.
تحولات اجتماعی و انقلابها، دو جنبه دارند: «درون» و «بیرون». آنچه مورد توجه عموم قرار میگیرد، تحولات بیرونی است. انتقالها، جابهجایی حکومتها، نهادها و تغییر راهبردها، اهداف و شیوهها، همه در ظاهر و بیرون اتفاق میافتند.
درونیات همان گونه که از نامش پیداست، پوشیده میمانند. حال آن که زیر بنا و منشأ همه انقلابها، مسائل درونی است. تغییر راهبردها، اهداف و نهادهای اجتماعی و نهایتا حکومتها، نتیجه تحولات درونی در افکار و افراد جامعه است. پژوهشهای جامعهشناسی و روانشناختی تأیید میکنند که منشأ همه تحولهای بیرونی، تغییرها و انقلابهای درونیاند.
انقلاب شکوهمند اسلامی، از این قاعده مستثنی نیست و اینک در چهارمین دهه حیات طیبه این انقلاب و به رغم وجود نهادها و مراکز فرهنگی و نشر فراوان و تألیف و چاپ آثار گران قدر و وزین در این حوزه، خلأ ناشی از کم کاری کاملا مشهود است.
محمود کاوه، نوجوانی بود که وقتی شیپور جنگ نواخته شد، بدون لحظهای درنگ راهی دیاری شد که بعدها از او انسانی ساخت متفاوت با آدمهای دیگر. گرچه مانند بسیاری از هم سن و سالهای خود جوانی میکرد. جست و خیز داشت. فوتبال بازی میکرد. میخندید. گریه میکرد. عصبانی میشد. زندگی و همه مواهب دنیوی را دوست داشت. اما آنچه او را به میدان رزم و کانون خطر کشاند، چیزی است که سراسر تاریخ دفاع مقدس مشحون از آن است.
بسیاری در ذهن خود، او را چنان ترسیم میکردند که گویی تا آن زمان، مثل و مانندش را ندیدهاند: بلند قد، با دستانی قوی و کشیده، هیکلی آن چنانی و محاسنی بلند. حال آن که او نوجوانی بود که هنوز پشت لبش سبز نشده بود. قصه رزم او از روزی که پایش به جبههها باز شد تا آن زمان که از ارتفاعات 2519 به قرب الی الله رفت، گاه آن چنان باور ناپذیر میآید که به افسانه بیشتر شبیه است تا حقیقت. اما راهی که او با همه جوانیاش به دل نیروهایش باز کرده بود، حقیقتی است که شاید سخت بتوان باور کرد.
کاوه در مقابله با دشمنان، مظهر قدرت امامی بود که سالها پیش گفته بود: «سربازان من در گهوارهاند.» از همین رو در صحنه نبردی که او حضور مییافت، دشمن میدان را خالی کرده و فرار مینمود و دوستان، روحیه و قوت قلبی مضاعف مییافتند. محمود با آن همه شور و شعف جوانی، وقتی آرام شد که از 25 سالگیاش، فقط چند ماه گذشته بود.
@hdmlib
کانال کتابخانه و مرکز اسناد موزه انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
@hdmlib
کتاب حماسهی یاسین: خاطرات سید محمد انجوی نژاد
خاطرات سید محمد انجوی نژاد، روایتیست داستانی از خاطرات نویسنده در دوران جنگ که ناگفتههای بسیاری را برای شما بازگو میکند.
انجوی نژاد، غواص زمان جنگ، خاطراتش را از مهر 1365 شروع میکند. هنگامی که ﺑﺮﺍی بزرگداشت ﺷﻬﺪﺍی ﻭﺍﺣﺪ ﺗﺨﺮﻳﺐ ﻟﺸﻜﺮ 21 ﺍﻣﺎﻡ ﺭﺿﺎ (ع) در مشهد بوده اما ناگهان خبر میآید که مرخصیها لغو و همه باید به منطقه برگردند.
نویسنده به اهواز به مقر خودشان قرارگاه شهید وزین میرود. از آنجا همگی به خرمشهر رفته و در مرغدانی نیمه مخروبهای استقرار مییابند تا با ﻳﻚ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﻓﺸﺮﺩﻩ، تعدادی از افراد ﺑﺮﺍی ﮔﺮﺩﺍنی ﺑﻪ ﻧﺎﻡ «ﻳﺎﺳﻴﻦ» ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺷﻮﻧﺪ. انجوینژاد در این آزمون بسیار سخت پیروز شده و از غواصان گردان یاسین میشود.
کتاب حاضر به همه شهدای غواص و خانواده شهدای گردان یاسین تقدیم و در دو بخش حماسه یاسین و کبوتران خونین به نگارش درآمده است.
در بخشی از کتاب حماسهی یاسین میخوانیم:
چند روز از اقامتم در گردان نگذشته بود که فهمیدم در گردان خبرهایی هست؛ خبرهایی که تا آنوقت برایم سابقه نداشت. یک ساعت به اذان صبح مانده، در تاریکی فضای حسینیۀ گردان، مانند نماز جماعت، جو نورانی نماز شب حاکم و صدای ناله و مناجات بلند بود. هر ساعت از شب که اتفاقی از خواب بیدار میشدم، میدیدم کسی در اتاق نیست! این برایم معمّا شده بود. کار طاقتفرسای آموزش غواصی دیگر رمقی برای کسی باقی نمیگذاشت. واقعاً شبهایی که قرار نبود برای تمرین به کارون برویم، از خستگی بیهوش میشدم. این امر هر چند شب یکبار بیشتر اتفاق نمیافتاد؛ ولی بازهم شبهایی که قرار نبود برای تمرین به کارون برویم، از خستگی بیهوش میشدم. اما باز هم بچهها این شبها را غنیمت میشمردند و به رازونیاز میپرداختند.
یک شب بیدار شدم و دیدم کسی در اتاق نیست! رفتم بیرون. چون معمولاً صابون در دستشویی نبود، کورمال کورمال به داخل تدارکات دسته رفتم. ناگهان یکّه خوردم. پشت کارتنهای تغذیه، قامتی بلند ولی خمیده با گردنی کج دیدم. رفتم داخل. زیر نور مهتاب، چهرۀ ملتهب و گریان و دستان به التماس بلند شدۀ مسعود شادکام نمایان شد. مدتی نشستم و با صدای ناله و گریۀ مسعود همنوا شدم. در قنوتش داشت تندتند با اشک و ناله مناجات شعبانیه را از حفظ میخواند و اشک میریخت. دیگر نیازی به صابون نبود! شسته شده بودم و پاک.
شبهایی که دو ساعت مانده به اذان صبح بیدار میشدم، هر چه میگشتم تا بچههای گردان را پیدا کنم، نمیتوانستم؛ نه داخل مسجد و نه در اتاقهای گردان. مگر تکوتوکی که احتمالاً در کارشان ناشی بودند!
@hdmlib
خاطرات سید محمد انجوی نژاد، روایتیست داستانی از خاطرات نویسنده در دوران جنگ که ناگفتههای بسیاری را برای شما بازگو میکند.
انجوی نژاد، غواص زمان جنگ، خاطراتش را از مهر 1365 شروع میکند. هنگامی که ﺑﺮﺍی بزرگداشت ﺷﻬﺪﺍی ﻭﺍﺣﺪ ﺗﺨﺮﻳﺐ ﻟﺸﻜﺮ 21 ﺍﻣﺎﻡ ﺭﺿﺎ (ع) در مشهد بوده اما ناگهان خبر میآید که مرخصیها لغو و همه باید به منطقه برگردند.
نویسنده به اهواز به مقر خودشان قرارگاه شهید وزین میرود. از آنجا همگی به خرمشهر رفته و در مرغدانی نیمه مخروبهای استقرار مییابند تا با ﻳﻚ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﻓﺸﺮﺩﻩ، تعدادی از افراد ﺑﺮﺍی ﮔﺮﺩﺍنی ﺑﻪ ﻧﺎﻡ «ﻳﺎﺳﻴﻦ» ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺷﻮﻧﺪ. انجوینژاد در این آزمون بسیار سخت پیروز شده و از غواصان گردان یاسین میشود.
کتاب حاضر به همه شهدای غواص و خانواده شهدای گردان یاسین تقدیم و در دو بخش حماسه یاسین و کبوتران خونین به نگارش درآمده است.
در بخشی از کتاب حماسهی یاسین میخوانیم:
چند روز از اقامتم در گردان نگذشته بود که فهمیدم در گردان خبرهایی هست؛ خبرهایی که تا آنوقت برایم سابقه نداشت. یک ساعت به اذان صبح مانده، در تاریکی فضای حسینیۀ گردان، مانند نماز جماعت، جو نورانی نماز شب حاکم و صدای ناله و مناجات بلند بود. هر ساعت از شب که اتفاقی از خواب بیدار میشدم، میدیدم کسی در اتاق نیست! این برایم معمّا شده بود. کار طاقتفرسای آموزش غواصی دیگر رمقی برای کسی باقی نمیگذاشت. واقعاً شبهایی که قرار نبود برای تمرین به کارون برویم، از خستگی بیهوش میشدم. این امر هر چند شب یکبار بیشتر اتفاق نمیافتاد؛ ولی بازهم شبهایی که قرار نبود برای تمرین به کارون برویم، از خستگی بیهوش میشدم. اما باز هم بچهها این شبها را غنیمت میشمردند و به رازونیاز میپرداختند.
یک شب بیدار شدم و دیدم کسی در اتاق نیست! رفتم بیرون. چون معمولاً صابون در دستشویی نبود، کورمال کورمال به داخل تدارکات دسته رفتم. ناگهان یکّه خوردم. پشت کارتنهای تغذیه، قامتی بلند ولی خمیده با گردنی کج دیدم. رفتم داخل. زیر نور مهتاب، چهرۀ ملتهب و گریان و دستان به التماس بلند شدۀ مسعود شادکام نمایان شد. مدتی نشستم و با صدای ناله و گریۀ مسعود همنوا شدم. در قنوتش داشت تندتند با اشک و ناله مناجات شعبانیه را از حفظ میخواند و اشک میریخت. دیگر نیازی به صابون نبود! شسته شده بودم و پاک.
شبهایی که دو ساعت مانده به اذان صبح بیدار میشدم، هر چه میگشتم تا بچههای گردان را پیدا کنم، نمیتوانستم؛ نه داخل مسجد و نه در اتاقهای گردان. مگر تکوتوکی که احتمالاً در کارشان ناشی بودند!
@hdmlib
کانال کتابخانه و مرکز اسناد موزه انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
@hdmlib
بیش از هزار سال پیش، فردی نامعلوم در غاری در شهر دان هوانگ در کناره صحرای گبی اتاقی مخفی ساخت، حدود ۵ هزار نسخهی خطی بسیار قدیمی را در این اتاق گذاشت و درب آن را برای همیشه مهروموم کرد و تا ۹۰۰ سال بعد هیچ کس از وجود آن خبر نداشت. درنهایت در سال ۱۹۰۰ پیدا شدن این اتاق که اکنون به کتابخانهی دان هوانگ معروف شده، به یکی از بزرگترین اکتشافات باستانشناسی قرن بیستم تبدیل شد و مانند کشف مقبرهی توت عنخ آمون و کتیبههای دریای مرده موردتوجه قرار گرفت.
این کتابخانه کاملاً اتفاقی کشف شد. در اوایل قرونوسطی، دان هوانگ مرکز شکوفایی و پیشرفت بود. علاوه بر این، اصلیترین معبد بودائیان در مجموعه غارهایی در حاشیهی این شهر قرار داشت و زائران برای رسیدن به این معبد مسیری طولانی را در اعماق غارها طی میکردند اما در اوایل قرن بیستم این شهر پویا تبدیل به یک متروکهی مردابی شد و غارها فروریختند و شکل اصلی خود را از دست دادند. در این شرایط وانگ یوانگ که یک راهب تائوئیست دورهگرد بود، داوطلبانه مسئول نگهبانی و مراقبت از غارها شد. او یک روز در حال سیگار کشیدن متوجه شد دود سیگارش با جریان ملایم باد به سمت دیوار پشتی یکی از عبادتگاههای بزرگ غار میرود، کنجکاو شد و ضربهای به دیوار زد. با این کار دیوار توخالی فروریخت و کوهی ۱۰ فوتی از اسناد روبرویش نمایان شد.
وانگ اگرچه نمیتوانست دستنوشتههای باستانی را بخواند اما فهمید که این اسناد بسیار مهم هستند. به همین دلیل با مسئولان محلی تماس گرفت و نمونهای از اسناد را برای آنها ارسال کرد ولی مسئولان تمایلی به پیگیری این ماجرا نشان ندادند. مدتی بعد، شایعات این کشف بزرگ به کاروانهای مسیر سین جیانگ رسید. یکی از اولین افرادی که این خبر را شنید، کاوشگر بلغاری تباری به نام اول اشتاین بود که دومین سفر باستانشناسیاش به آسیای مرکزی را تجربه میکرد.
اشتاین بلافاصله به دنبال وانگ یوانگ رفت و بعد از دو ماه او را پیدا کرد و با او وارد مذاکره شد. وانگ نمیخواست هیچکدام از اسناد را از دست بدهد اما با پیشنهاد ۱۳۰ پوندی اشتاین راضی به فروش حدود ده هزار کتیبه و نسخه خطی شد.
با فراگیر شدن اخبار کتابخانهی دان هوانگ، رقابتی بین قدرتهای اروپایی برای تصاحب این اسناد درگرفت. بعد از اشتاین، پاول پلیوت، یک چین شناس فرانسوی، مسئولیت مراقبت از این اسناد را به عهده گرفت. او روزها و شبها تلاش کرد تا با بازنویسی، تعدادی از بهترین اسناد موجود در کتابخانه دان هوانگ را حفظ کند. در سال ۱۹۱۰ وقتی حکومت چین دستور انتقال اسناد به بجینگ را صادر کرد، تنها حدود یکپنجم از آن اسناد باقیمانده بود و باقی توسط گروههای روسی و ژاپنی به غارت رفته بود.
با کشف کتابخانهی دان هوانگ یک رشتهی دانشگاهی برای بررسی اسناد شکل گرفت که یک شاخهی مطالعاتی ضروری بود چون در این کتابخانه اسنادی به ۱۷زبان و ۲۷ رسمالخط مختلف وجود داشت که بسیاری از آنها در طول قرنها منسوخشده بودند. این مجموعه اسناد وجود تنوع مذهبی در دان هوانگ از بودائیها و مانویان تا مسیحیان، یهودیان، زرتشتیان را نشان میدهند. با توجه به اینکه اسناد بهدستآمده از این کتابخانه بینالمللی بودند، دانشمندان معتقد بودند که روشهای مطالعه آنها هم باید بینالمللی باشد. بااینوجود آنها تا چند دهه مشکلات قابلتوجهی در انجام تحقیقات و به اشتراکگذاری یافتههایشان داشتند چون اسنادی که کاوشگران از اشتاین خریداری کرده بودند، در بیش از دوازده کتابخانه و موزهی جهان پراکندهشده بود.
با پیشرفت تکنولوژی نسخه های دیجیتال این اسناد تهیه شده اما هنوز برای این سوال که هدف اصلی ایجاد این کتابخانه های مخفی چه بوده پاسخ دقیقی وجود ندارد. اورل اشتاین ابتدا فکر میکرد این کتابخانه مکانی برای دفن نسخههای خطی بلااستفاده بوده است. پلیوت معتقد است این کار در سال ۱۰۳۵ زمانی که امپراطوری «شیا» به دان هوانگ حمله کرد، صورت گرفت. رونگ شین جیانگ، محقق چینی، هم می گوید ایجاد این کتابخانههای مخفی راهی برای جلوگیری از توهین به کتابهای مقدس در جریان حملات و آتش سوزیها بوده است.
@hdmlib
این کتابخانه کاملاً اتفاقی کشف شد. در اوایل قرونوسطی، دان هوانگ مرکز شکوفایی و پیشرفت بود. علاوه بر این، اصلیترین معبد بودائیان در مجموعه غارهایی در حاشیهی این شهر قرار داشت و زائران برای رسیدن به این معبد مسیری طولانی را در اعماق غارها طی میکردند اما در اوایل قرن بیستم این شهر پویا تبدیل به یک متروکهی مردابی شد و غارها فروریختند و شکل اصلی خود را از دست دادند. در این شرایط وانگ یوانگ که یک راهب تائوئیست دورهگرد بود، داوطلبانه مسئول نگهبانی و مراقبت از غارها شد. او یک روز در حال سیگار کشیدن متوجه شد دود سیگارش با جریان ملایم باد به سمت دیوار پشتی یکی از عبادتگاههای بزرگ غار میرود، کنجکاو شد و ضربهای به دیوار زد. با این کار دیوار توخالی فروریخت و کوهی ۱۰ فوتی از اسناد روبرویش نمایان شد.
وانگ اگرچه نمیتوانست دستنوشتههای باستانی را بخواند اما فهمید که این اسناد بسیار مهم هستند. به همین دلیل با مسئولان محلی تماس گرفت و نمونهای از اسناد را برای آنها ارسال کرد ولی مسئولان تمایلی به پیگیری این ماجرا نشان ندادند. مدتی بعد، شایعات این کشف بزرگ به کاروانهای مسیر سین جیانگ رسید. یکی از اولین افرادی که این خبر را شنید، کاوشگر بلغاری تباری به نام اول اشتاین بود که دومین سفر باستانشناسیاش به آسیای مرکزی را تجربه میکرد.
اشتاین بلافاصله به دنبال وانگ یوانگ رفت و بعد از دو ماه او را پیدا کرد و با او وارد مذاکره شد. وانگ نمیخواست هیچکدام از اسناد را از دست بدهد اما با پیشنهاد ۱۳۰ پوندی اشتاین راضی به فروش حدود ده هزار کتیبه و نسخه خطی شد.
با فراگیر شدن اخبار کتابخانهی دان هوانگ، رقابتی بین قدرتهای اروپایی برای تصاحب این اسناد درگرفت. بعد از اشتاین، پاول پلیوت، یک چین شناس فرانسوی، مسئولیت مراقبت از این اسناد را به عهده گرفت. او روزها و شبها تلاش کرد تا با بازنویسی، تعدادی از بهترین اسناد موجود در کتابخانه دان هوانگ را حفظ کند. در سال ۱۹۱۰ وقتی حکومت چین دستور انتقال اسناد به بجینگ را صادر کرد، تنها حدود یکپنجم از آن اسناد باقیمانده بود و باقی توسط گروههای روسی و ژاپنی به غارت رفته بود.
با کشف کتابخانهی دان هوانگ یک رشتهی دانشگاهی برای بررسی اسناد شکل گرفت که یک شاخهی مطالعاتی ضروری بود چون در این کتابخانه اسنادی به ۱۷زبان و ۲۷ رسمالخط مختلف وجود داشت که بسیاری از آنها در طول قرنها منسوخشده بودند. این مجموعه اسناد وجود تنوع مذهبی در دان هوانگ از بودائیها و مانویان تا مسیحیان، یهودیان، زرتشتیان را نشان میدهند. با توجه به اینکه اسناد بهدستآمده از این کتابخانه بینالمللی بودند، دانشمندان معتقد بودند که روشهای مطالعه آنها هم باید بینالمللی باشد. بااینوجود آنها تا چند دهه مشکلات قابلتوجهی در انجام تحقیقات و به اشتراکگذاری یافتههایشان داشتند چون اسنادی که کاوشگران از اشتاین خریداری کرده بودند، در بیش از دوازده کتابخانه و موزهی جهان پراکندهشده بود.
با پیشرفت تکنولوژی نسخه های دیجیتال این اسناد تهیه شده اما هنوز برای این سوال که هدف اصلی ایجاد این کتابخانه های مخفی چه بوده پاسخ دقیقی وجود ندارد. اورل اشتاین ابتدا فکر میکرد این کتابخانه مکانی برای دفن نسخههای خطی بلااستفاده بوده است. پلیوت معتقد است این کار در سال ۱۰۳۵ زمانی که امپراطوری «شیا» به دان هوانگ حمله کرد، صورت گرفت. رونگ شین جیانگ، محقق چینی، هم می گوید ایجاد این کتابخانههای مخفی راهی برای جلوگیری از توهین به کتابهای مقدس در جریان حملات و آتش سوزیها بوده است.
@hdmlib