Forwarded from Neemaad News Media | پایگاه خبری نیماد
حسین دباغ - در این مقاله تلاش می کنم شش مسیر کلی را به عنوان گزینههای محتمل عبور از جمهوری اسلامی عنوان کنم. این سناریوها قطعی نیستند؛ در عوض تلاش میکنند فهم بهتر واقعیت را صورتبندی کنند.
تامل درباره این سناریوها به ما کمک کند تا بتوانیم داوری کنیم برخی مسیرها، حتی اگر در کوتاهمدت جذاب باشند، در بلندمدت هزینه را به شکل تصاعدی افزایش میدهند.
ادعای من این است که اگر معیار عقلانیت سیاسی را در نظر بگیریم، گذار پیمانی/مذاکرهای کمهزینهترین مسیر است، و گزینههای دیگر صرفا هزینه را به آیندهای خطرناکتر منتقل میکنند.
این مقاله را در وبسایت نیماد بخوانید:
https://neemaad.com/nmd10029506.htm
تامل درباره این سناریوها به ما کمک کند تا بتوانیم داوری کنیم برخی مسیرها، حتی اگر در کوتاهمدت جذاب باشند، در بلندمدت هزینه را به شکل تصاعدی افزایش میدهند.
ادعای من این است که اگر معیار عقلانیت سیاسی را در نظر بگیریم، گذار پیمانی/مذاکرهای کمهزینهترین مسیر است، و گزینههای دیگر صرفا هزینه را به آیندهای خطرناکتر منتقل میکنند.
این مقاله را در وبسایت نیماد بخوانید:
https://neemaad.com/nmd10029506.htm
neemaad.com
«عبور» از جمهوری اسلامی: شش مسیر محتمل
اگر معیار عقلانیت سیاسی را در نظر بگیریم، گذار پیمانی/مذاکرهای کمهزینهترین مسیر است، و گزینههای دیگر صرفا هزینه را به آیندهای خطرناکتر منتقل میکنند.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
گفتگو با بیبیسی فارسی درباره اعتراضات اخیر و مداخله خارجی: آیا مداخله خارجی در چنین شرایطی موجه است؟
نسخه کامل این گفتگو:
https://youtu.be/Fr1qguEbNik?si=mW4wzlCwIcZecMNu
@hossein_dabbagh
نسخه کامل این گفتگو:
https://youtu.be/Fr1qguEbNik?si=mW4wzlCwIcZecMNu
@hossein_dabbagh
گفتگو با رادیو فردا: عقلانیت سیاسی برای دوران گذار چه حکم میکند؟
سخن من این است که سقوط یک نظام، خود گذار نیست. گذار یعنی قواعدی که خشونت را مهار کند و آینده را قابل زیستن کند وگرنه کشور و مردم از یک بنبست به بنبست پر هزینهتری منتقل میشوند.
در میانهٔ اعتراضات گسترده جاری در ایران که از محرکهای اقتصادی به مطالبات سیاسی کشیده شده، گمانهزنیها دربارهٔ لزوم تغییرات ساختاری، با حفظ انسجام اجتماعی مطرح شده است. مسیرهای کمچالشی که عبور از جمهوری اسلامی را بر پایهٔ عقلانیت سیاسی، با کمترین هزینه فراهم، و از فروپاشی ناگهانی زیرساختهای حیاتی کشور نیز جلوگیری کند.
در همین زمینه با حسین دباغ، استاد فلسفه سیاسی در دانشگاه نورث ایسترن لندن، گفتوگو کردهایم و نخست از او پرسیدیم که کمهزینهترین مسیر برای عبور از جمهوری اسلامی چیست؟
https://www.radiofarda.com/a/33645277.html
@hossein_dabbagh
سخن من این است که سقوط یک نظام، خود گذار نیست. گذار یعنی قواعدی که خشونت را مهار کند و آینده را قابل زیستن کند وگرنه کشور و مردم از یک بنبست به بنبست پر هزینهتری منتقل میشوند.
در میانهٔ اعتراضات گسترده جاری در ایران که از محرکهای اقتصادی به مطالبات سیاسی کشیده شده، گمانهزنیها دربارهٔ لزوم تغییرات ساختاری، با حفظ انسجام اجتماعی مطرح شده است. مسیرهای کمچالشی که عبور از جمهوری اسلامی را بر پایهٔ عقلانیت سیاسی، با کمترین هزینه فراهم، و از فروپاشی ناگهانی زیرساختهای حیاتی کشور نیز جلوگیری کند.
در همین زمینه با حسین دباغ، استاد فلسفه سیاسی در دانشگاه نورث ایسترن لندن، گفتوگو کردهایم و نخست از او پرسیدیم که کمهزینهترین مسیر برای عبور از جمهوری اسلامی چیست؟
https://www.radiofarda.com/a/33645277.html
@hossein_dabbagh
رادیو فردا
کمهزینهترین راهها برای «عبور از جمهوری اسلامی» در گفتوگو با حسین دباغ
هر روایتی که بخواهد کشتار و رنج آدمیان را به «دست بیرون» حواله دهد و در هیاهوی نامها پنهانش کند، فقط جنایت را پررنگتر میکند.
رنج مردمان بی پناه را به عامل بیرونی نسبت دادن اگر به قیمت تطهیر ستمگر داخلی تمام شود، چیزی جز بزککردن جنایت نیست.
بله، ممکن است قدرتهای بیرونی در سیاست یک کشور "اثر" بگذارند، تهدید کنند، یا حتی در برخی بحرانها نقش داشته باشند؛ اما «نقش» با «مسئولیت مستقیم» یکی نیست. مسئول مستقیم کشتار نهادی است که فرمان میدهد، شلیک میکند، بازداشت میکند، اینترنت را می کُشد، حقیقت را میپوشاند، و بعد هم قربانی را متهم میکند.
فلسفهی سیاست یک اصل ساده به ما می آموزاند: هرجا انحصار زور هست، آنجا بار پاسخگویی سنگینتر است.
حکومت استبدادی چون قدرت و ابزار خشونت را در دست دارد، نمیتواند مسئولیت را به بیرون پاس بدهد و از زیر بار خونریزی بگریزد.
حکومتی که به جای حفاظت از جان شهروندانش، با مرگ آنان باج گیری میکند، در پی وارونه کردن مسئولیت خود است؛ خودش را در شکل قربانی در می آورد و قربانی را مقصر جلوه می دهد.
@hossein_dabbagh
رنج مردمان بی پناه را به عامل بیرونی نسبت دادن اگر به قیمت تطهیر ستمگر داخلی تمام شود، چیزی جز بزککردن جنایت نیست.
بله، ممکن است قدرتهای بیرونی در سیاست یک کشور "اثر" بگذارند، تهدید کنند، یا حتی در برخی بحرانها نقش داشته باشند؛ اما «نقش» با «مسئولیت مستقیم» یکی نیست. مسئول مستقیم کشتار نهادی است که فرمان میدهد، شلیک میکند، بازداشت میکند، اینترنت را می کُشد، حقیقت را میپوشاند، و بعد هم قربانی را متهم میکند.
فلسفهی سیاست یک اصل ساده به ما می آموزاند: هرجا انحصار زور هست، آنجا بار پاسخگویی سنگینتر است.
حکومت استبدادی چون قدرت و ابزار خشونت را در دست دارد، نمیتواند مسئولیت را به بیرون پاس بدهد و از زیر بار خونریزی بگریزد.
حکومتی که به جای حفاظت از جان شهروندانش، با مرگ آنان باج گیری میکند، در پی وارونه کردن مسئولیت خود است؛ خودش را در شکل قربانی در می آورد و قربانی را مقصر جلوه می دهد.
@hossein_dabbagh
Forwarded from زيتون | Zeitoons@
خون و مسئولیت: وقتی «دست بیرونی» بهانه میشود!
حسین دباغ
ما آدمیان طاقت حقیقت عریان را نداریم. برای همین، به محض آنکه خون ریخته می شود، روایتها صف میکشند. روایتها میآیند تا «معنا» بسازند، تا «دلیل» بتراشند، تا به رنج شکل دهند. ولی همه روایتها یکسان نیستند. برخی روایتها، حقیقت را روشنتر میکنند؛ برخی دیگر حقیقت را میپوشانند. و خطرناکترین روایتها آن است که بخواهد خون را به «دست بیرونی» حواله دهد، جنایت را بزک کند تا «ستمگر درونی» از زیر بار مسئولیت بگریزد.
بله، ممکن است قدرتهای بیرونی در سیاست یک کشور اثر بگذارند. ممکن است تهدید کنند، فشار بیاورند، بحران را تندتر کنند، و حتی در برخی رخدادها نقش محرک داشته باشند. جهان سیاست، جهان بینفوذ نیست. اما آنچه اینجا تعیینکننده است تمایزی است که اگر فرو بریزد، اخلاق سیاسی بی معنا میشود: «نقش» یک چیز است و «مسئولیت مستقیم» چیز دیگر. نقش یعنی اثرگذاری بر زمینهها؛ مسئولیت مستقیم یعنی مباشرت در فعل؛ یعنی فرمان دادن، شلیک کردن، بازداشت کردن، شکنجه کردن، حقیقت را پوشاندن، اینترنت را کُشتن، و بعد هم قربانی را متهم کردن. اینکه کسی در «بیرون» چنین و چنان کرده است، به این معنا نیست که کسی در «درون» مجاز است به هر طریق جان افراد را بی محابا بگیرد. بدون چنین تمایزی، هر جنایتی را میشود با ارجاع به «شرایط» توجیه کرد و این یعنی فروپاشی مسئولیت. آنکه گلوله را شلیک کرده، صرفاً «متأثر» نبوده؛ «فاعل» بوده است. و فاعلیت، در جهان اخلاق، با مسئولیت همراه است. گفتن اینکه اجبار در کار بوده است، مسئله را حل نمی کند؛ یک ذهن اخلاقی فوراً از امکان انتخابهای بدیل سوال می کند: چرا راه کمخشونتتر را انتخاب نکردی؟
فلسفۀ سیاست مدرن بر یک ستون حیاتی استوار شده است: هرکجا انحصار قدرت وجود دارد، آنجا بار پاسخگویی سنگینتر است. حکومت از آن رو حکومت است که قوه قهریه را در دست دارد تا قدرت پراکنده را مهار کند؛ تا «امنیت» به معنای پناه باشد نه تهدید. درست به همین دلیل است که وقتی حکومت به جای حمایت، جنایت می کند، هیچ روایت بیرونی نمیتواند او را از مسئولیت معاف کند. اصل انحصار قدرت، از آغاز با یک وعده به غایت پر اهمیت همراه بوده است: «حکومت قدرت را متمرکز میکند تا جان آدمیان حفظ شود». اما اگر همان قدرت متمرکز، جانها را بگیرد، پیمان شکسته شده است؛ و پیمانشکنی را نمیشود با اشاره به «بیرون» توجیه کرد. حکومت دقیقاً برای این ساخته شده است که در وضعیت تهدید، عقلانیت را جایگزین هیجان انتقام و خشونت بیمهار کند. تهدید اگر واقعی باشد، از قضا تکلیف را سنگینتر میکند، نه سبکتر. خطر اگر راست باشد، مسئولیت حفاظت را دو چندان میکند، نه اینکه مجوز شلیک صادر کند.
حامیان جمهوری اسلامی عموما به استدلالی چنگ می زنند که ظاهری حمایتگرانه اما باطنی هولناک دارد. به صد بانگ و ندا در صدا و سیمای رسمی اعلام کردند که: «هشدار دادیم؛ نیایید؛ ممکن است کشته شوید». این جمله اعتراف به این است که حکومت از پیش مرگ را به عنوان یک روش در سیاست پذیرفته است و با همان روش، در حال باجگیری است؛ یعنی یا خانه بمان، یا ممکن است کشته شوی! چنین منطقی، حتی اگر با زبان نظم و امنیت گفته شود، در حقیقت اعلان بیدولتی است؛ یعنی دولت، به جای اینکه ضامن امنیت باشد، خود منبع ناامنی میشود.
حکومتی که واقعاً خود را در وضعیت تهدید میبیند، باید بیشتر از همیشه از جان شهروندانش مراقبت کند؛ باید بیشتر از همیشه به کنترل نیروهای مسلح خود بپردازد و برای استفاده از زور قواعد سختگیرانه اعمال کند. اگر در چنین وضعیتی، نخستین واکنش دولت «گلوله» باشد، آشکارا می توان میگفت بقا به هر قیمتی را ترجیح داده است، حتی به قیمت جان آدمیان.
سخن را کوتاه کنم: «دست بیرون» هرچه باشد، مسئولیت «دست درون» را از میان نمی برد. اگر خونی ریخته شده است، نخستین وظیفۀ اخلاقی ما این است که «بیرون» را «بهانه» نکنیم. بهانههای بیرونی همیشه وجود دارند؛ اما ذهن اخلاقی یک گام جلوتر میایستد و میپرسد: چه کسی دستور داد؟ و چه کسی مسئول خونهای ریخته شده است؟
حسین دباغ
ما آدمیان طاقت حقیقت عریان را نداریم. برای همین، به محض آنکه خون ریخته می شود، روایتها صف میکشند. روایتها میآیند تا «معنا» بسازند، تا «دلیل» بتراشند، تا به رنج شکل دهند. ولی همه روایتها یکسان نیستند. برخی روایتها، حقیقت را روشنتر میکنند؛ برخی دیگر حقیقت را میپوشانند. و خطرناکترین روایتها آن است که بخواهد خون را به «دست بیرونی» حواله دهد، جنایت را بزک کند تا «ستمگر درونی» از زیر بار مسئولیت بگریزد.
بله، ممکن است قدرتهای بیرونی در سیاست یک کشور اثر بگذارند. ممکن است تهدید کنند، فشار بیاورند، بحران را تندتر کنند، و حتی در برخی رخدادها نقش محرک داشته باشند. جهان سیاست، جهان بینفوذ نیست. اما آنچه اینجا تعیینکننده است تمایزی است که اگر فرو بریزد، اخلاق سیاسی بی معنا میشود: «نقش» یک چیز است و «مسئولیت مستقیم» چیز دیگر. نقش یعنی اثرگذاری بر زمینهها؛ مسئولیت مستقیم یعنی مباشرت در فعل؛ یعنی فرمان دادن، شلیک کردن، بازداشت کردن، شکنجه کردن، حقیقت را پوشاندن، اینترنت را کُشتن، و بعد هم قربانی را متهم کردن. اینکه کسی در «بیرون» چنین و چنان کرده است، به این معنا نیست که کسی در «درون» مجاز است به هر طریق جان افراد را بی محابا بگیرد. بدون چنین تمایزی، هر جنایتی را میشود با ارجاع به «شرایط» توجیه کرد و این یعنی فروپاشی مسئولیت. آنکه گلوله را شلیک کرده، صرفاً «متأثر» نبوده؛ «فاعل» بوده است. و فاعلیت، در جهان اخلاق، با مسئولیت همراه است. گفتن اینکه اجبار در کار بوده است، مسئله را حل نمی کند؛ یک ذهن اخلاقی فوراً از امکان انتخابهای بدیل سوال می کند: چرا راه کمخشونتتر را انتخاب نکردی؟
فلسفۀ سیاست مدرن بر یک ستون حیاتی استوار شده است: هرکجا انحصار قدرت وجود دارد، آنجا بار پاسخگویی سنگینتر است. حکومت از آن رو حکومت است که قوه قهریه را در دست دارد تا قدرت پراکنده را مهار کند؛ تا «امنیت» به معنای پناه باشد نه تهدید. درست به همین دلیل است که وقتی حکومت به جای حمایت، جنایت می کند، هیچ روایت بیرونی نمیتواند او را از مسئولیت معاف کند. اصل انحصار قدرت، از آغاز با یک وعده به غایت پر اهمیت همراه بوده است: «حکومت قدرت را متمرکز میکند تا جان آدمیان حفظ شود». اما اگر همان قدرت متمرکز، جانها را بگیرد، پیمان شکسته شده است؛ و پیمانشکنی را نمیشود با اشاره به «بیرون» توجیه کرد. حکومت دقیقاً برای این ساخته شده است که در وضعیت تهدید، عقلانیت را جایگزین هیجان انتقام و خشونت بیمهار کند. تهدید اگر واقعی باشد، از قضا تکلیف را سنگینتر میکند، نه سبکتر. خطر اگر راست باشد، مسئولیت حفاظت را دو چندان میکند، نه اینکه مجوز شلیک صادر کند.
حامیان جمهوری اسلامی عموما به استدلالی چنگ می زنند که ظاهری حمایتگرانه اما باطنی هولناک دارد. به صد بانگ و ندا در صدا و سیمای رسمی اعلام کردند که: «هشدار دادیم؛ نیایید؛ ممکن است کشته شوید». این جمله اعتراف به این است که حکومت از پیش مرگ را به عنوان یک روش در سیاست پذیرفته است و با همان روش، در حال باجگیری است؛ یعنی یا خانه بمان، یا ممکن است کشته شوی! چنین منطقی، حتی اگر با زبان نظم و امنیت گفته شود، در حقیقت اعلان بیدولتی است؛ یعنی دولت، به جای اینکه ضامن امنیت باشد، خود منبع ناامنی میشود.
حکومتی که واقعاً خود را در وضعیت تهدید میبیند، باید بیشتر از همیشه از جان شهروندانش مراقبت کند؛ باید بیشتر از همیشه به کنترل نیروهای مسلح خود بپردازد و برای استفاده از زور قواعد سختگیرانه اعمال کند. اگر در چنین وضعیتی، نخستین واکنش دولت «گلوله» باشد، آشکارا می توان میگفت بقا به هر قیمتی را ترجیح داده است، حتی به قیمت جان آدمیان.
سخن را کوتاه کنم: «دست بیرون» هرچه باشد، مسئولیت «دست درون» را از میان نمی برد. اگر خونی ریخته شده است، نخستین وظیفۀ اخلاقی ما این است که «بیرون» را «بهانه» نکنیم. بهانههای بیرونی همیشه وجود دارند؛ اما ذهن اخلاقی یک گام جلوتر میایستد و میپرسد: چه کسی دستور داد؟ و چه کسی مسئول خونهای ریخته شده است؟
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
علی خامنهای در بیش از ۳۶ سالی که رهبر جمهوری اسلامی ایران بوده، بارها با اعتراضات گسترده مواجه شده است. او در همه موارد معترضان و مخالفانش را یا اغتشاشگر و اوباش خوانده یا عوامل خارجی. در این گفتگو، استدلال می کنم که روایت جمهوری اسلامی از کشتار خونین دیماه خودشکن و متناقض است. مجازات جمعی و تروریست خواندن همه معترضان میتواند جنایت علیه بشریت تلقی شود.
@hossein_dabbagh
@hossein_dabbagh
Forwarded from BBCPersian
ححح.m4v
26.1 MB
🔻این هفته در پرگار: سرکوب در دی ماه، انتقامجویی؟
🔻سرکوب معترضان در دی ۱۴۰۴ با چنان قساوتی همراه بود که گویی دستگاه نظامی و امنیتی حکومت با قصد انتقامجویی چنین کرد. چرا؟ این انتقامجویی به چه خواهد انجامید؟
میهمانها:
حسین دباغ، استاد دانشگاه
اسفندیار طبری، استاد دانشگاه
@BBCPersian
🔻سرکوب معترضان در دی ۱۴۰۴ با چنان قساوتی همراه بود که گویی دستگاه نظامی و امنیتی حکومت با قصد انتقامجویی چنین کرد. چرا؟ این انتقامجویی به چه خواهد انجامید؟
میهمانها:
حسین دباغ، استاد دانشگاه
اسفندیار طبری، استاد دانشگاه
@BBCPersian
Audio
📻این هفته در پرگار: سرکوب در دی ماه، انتقامجویی؟
🔻سرکوب معترضان در دی ۱۴۰۴ با چنان قساوتی همراه بود که گویی دستگاه نظامی و امنیتی حکومت با قصد انتقامجویی چنین کرد. چرا؟ این انتقامجویی به چه خواهد انجامید؟
میهمانها:
حسین دباغ، استاد دانشگاه
اسفندیار طبری، استاد دانشگاه
@BBCPersian
🔻سرکوب معترضان در دی ۱۴۰۴ با چنان قساوتی همراه بود که گویی دستگاه نظامی و امنیتی حکومت با قصد انتقامجویی چنین کرد. چرا؟ این انتقامجویی به چه خواهد انجامید؟
میهمانها:
حسین دباغ، استاد دانشگاه
اسفندیار طبری، استاد دانشگاه
@BBCPersian
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
ما هیچ راه معقول دیگری جز عدالت جویی و برپایی نهاد دادخواهی نداریم.
انتقام جویی میتواند واکنش و پاسخی قابلفهم به رنج باشد، خصوصا وقتی رنج بیامان و سهمگین خانواده های داغدار را پیش چشم بیاوریم؛ اما صرف انتقام جویی به سختی می تواند برای جامعه ما به شکل پایداری عدالت بیاورد.
جامعهای که میآموزد رنج را با تلافی باید پاسخ دهد، دیر یا زود همان منطقی را بازتولید میکند که برای مبارزه علیه آن برخاسته است.
دادخواهی یک انتخاب ناگزیر سیاست عقلانی است که آیندهای پایدار را بر تسکین لحظهای ترجیح می دهد. اگر اختلاف را با خون حل کنیم، جامعه را به چرخهای معیوب و بی پایان میسپاریم. اما اگر عدالت جویی را حتی در دل خشم به عنوان یک معیار محفوظ نگه داریم، امکان حضور و ظهور آزادی را حتی در دل فاجعه فراهم کردهایم.
دادخواهی به معنای فراموشی یا بخشش جنایتکاران نیست، بلکه خون قربانیان را محترم می شمارد و تلاش می کند آیندهای بسازد که آدمیان دوباره قربانی نشوند.
@hossein_dabbagh
انتقام جویی میتواند واکنش و پاسخی قابلفهم به رنج باشد، خصوصا وقتی رنج بیامان و سهمگین خانواده های داغدار را پیش چشم بیاوریم؛ اما صرف انتقام جویی به سختی می تواند برای جامعه ما به شکل پایداری عدالت بیاورد.
جامعهای که میآموزد رنج را با تلافی باید پاسخ دهد، دیر یا زود همان منطقی را بازتولید میکند که برای مبارزه علیه آن برخاسته است.
دادخواهی یک انتخاب ناگزیر سیاست عقلانی است که آیندهای پایدار را بر تسکین لحظهای ترجیح می دهد. اگر اختلاف را با خون حل کنیم، جامعه را به چرخهای معیوب و بی پایان میسپاریم. اما اگر عدالت جویی را حتی در دل خشم به عنوان یک معیار محفوظ نگه داریم، امکان حضور و ظهور آزادی را حتی در دل فاجعه فراهم کردهایم.
دادخواهی به معنای فراموشی یا بخشش جنایتکاران نیست، بلکه خون قربانیان را محترم می شمارد و تلاش می کند آیندهای بسازد که آدمیان دوباره قربانی نشوند.
@hossein_dabbagh
همبستگی: پیوند در زمانهی تحمیل گسست
✍حسین دباغ
🔸 استبداد را معمولاً با ارجاع به محدودسازی آزادیهای سیاسی تعریف میکنند: ممنوعیت تجمع، سرکوب سازماندهی، تهیکردن صندوق رأی، و پرهزینه کردن هر شکل از مشارکت علنی.
🔸 این تعریف درست است، اما به یک معنا از آنجا که به لایهای عمیقتر از تجربهی زیستهی استبداد راه نمیبرد، سطحی است. اثر اصلی استبداد در زندگی روزمره، غالباً روانی-اجتماعی است که به فرسایش حس عاملیت ختم میشود.
🔸 عاملیت در اینجا صرفاً به معنای عاملیت سیاسی مستقیم یعنی رأی دادن، به خیابان آمدن یا سازماندهی کردن نیست. عاملیت، به معنایی بنیادیتر، همان تجربهی انسانی «من میتوانم» است؛ این احساس که من میتوانم در جهان اجتماعی اثر بگذارم و صرفاً تماشاگر نیستم.
🔸 آنچه استبداد در بلندمدت هدف میگیرد، نه فقط بدنها و فضاهای عمومی، بلکه همین تجربهی درونی فاعلیت است. پس از موجهای سرکوب، یکی از اهداف ضمنی ساختارهای اقتدارگرا القای این پیام است که «شما هیچ کارهاید».
🔸 اگر این پیام درونی شود، جامعه به مجموعهای از افراد پراکنده تبدیل میشود که هرکدام در جزیرهی خود گرفتار ترس، خستگی و بدگمانیاند. نتیجه فقط سکوت سیاسی نیست؛ یخزدگی اجتماعی است: سرد شدن روابط، قطع شدن پیوندها، و از دست رفتن ظرفیت جمعی برای بازسازی.
ـــــــــــــــــــــــ
برای مطالعه متن کامل کلیک کنید یا Instant View را در پایین پست لمس کنید.
🆔 @hossein_dabbagh
🆔 @TheWorldasISee
✍حسین دباغ
🔸 استبداد را معمولاً با ارجاع به محدودسازی آزادیهای سیاسی تعریف میکنند: ممنوعیت تجمع، سرکوب سازماندهی، تهیکردن صندوق رأی، و پرهزینه کردن هر شکل از مشارکت علنی.
🔸 این تعریف درست است، اما به یک معنا از آنجا که به لایهای عمیقتر از تجربهی زیستهی استبداد راه نمیبرد، سطحی است. اثر اصلی استبداد در زندگی روزمره، غالباً روانی-اجتماعی است که به فرسایش حس عاملیت ختم میشود.
🔸 عاملیت در اینجا صرفاً به معنای عاملیت سیاسی مستقیم یعنی رأی دادن، به خیابان آمدن یا سازماندهی کردن نیست. عاملیت، به معنایی بنیادیتر، همان تجربهی انسانی «من میتوانم» است؛ این احساس که من میتوانم در جهان اجتماعی اثر بگذارم و صرفاً تماشاگر نیستم.
🔸 آنچه استبداد در بلندمدت هدف میگیرد، نه فقط بدنها و فضاهای عمومی، بلکه همین تجربهی درونی فاعلیت است. پس از موجهای سرکوب، یکی از اهداف ضمنی ساختارهای اقتدارگرا القای این پیام است که «شما هیچ کارهاید».
🔸 اگر این پیام درونی شود، جامعه به مجموعهای از افراد پراکنده تبدیل میشود که هرکدام در جزیرهی خود گرفتار ترس، خستگی و بدگمانیاند. نتیجه فقط سکوت سیاسی نیست؛ یخزدگی اجتماعی است: سرد شدن روابط، قطع شدن پیوندها، و از دست رفتن ظرفیت جمعی برای بازسازی.
ـــــــــــــــــــــــ
برای مطالعه متن کامل کلیک کنید یا Instant View را در پایین پست لمس کنید.
🆔 @hossein_dabbagh
🆔 @TheWorldasISee
Telegraph
همبستگی: پیوند در زمانهی تحمیل گسست
حسین دباغ استبداد را معمولاً با ارجاع به محدودسازی آزادیهای سیاسی تعریف میکنند: ممنوعیت تجمع، سرکوب سازماندهی، تهیکردن صندوق رأی، و پرهزینه کردن هر شکل از مشارکت علنی. این تعریف درست است، اما به یک معنا از آنجا که به لایهای عمیقتر از تجربهی زیستهی…
ماتم ممنوع و ماخولیای جمعی
✍حسین دباغ
🔸 زیگموند فروید در مقاله کلاسیک خودش، «ماتم و ماخولیا»، تمایزی بنیادین میان دو واکنش روانی به فقدان بدست میدهد. ماتم، از نظر او، فرایندی دردناک اما متعارف و بههنجار است که روان را وادار میکند با واقعیت تلخ فقدان کنار بیاید، پیوندهای عاطفی ازدسترفته خود را به تدریج بازسازی کند و دوباره به جهان باز گردد.
🔸 در مقابل، ماخولیا وضعیت بیمارگونهای است که در آن فقدان نه هضم میشود و نه به رسمیت شناخته میشود، بلکه به درون فرد فرو میریزد و به خودتحقیرگری و حتی خشونت علیه خویشتن بدل میشود.
🔸 جامعه ایران، در پی کشتارهای اخیر و سپس ممنوعیت ساختاری سوگواری و دادخواهی، در آستانه لغزش از ماتم جمعی به ماخولیای جمعی قرار گرفته است. این لغزش البته یکی از پیامدهای پایدار استبدادی است که تدریجاً در روان اجتماع رسوب و ما را به وضعیت ماخولیایی دچار کرده است.
🔸 ما فقط برای افراد مشخصی سوگوار نیستیم؛ ما برای آیندهای ازدسترفته، برای حس کرامت، برای امکان زندگی عادی هم سوگواریم. اما چون این فقدانها نه به رسمیت شناخته میشوند و نه امکان بیان مییابند، بهصورت سوگی بینام و بیصورت باقی میمانند. جامعه میداند چیزی از دست رفته، اما نمیتواند آن را دقیقاً صورتبندی کند. این همان بستری است که ماخولیا در آن شکل میگیرد.
ـــــــــــــــــــــــ
برای مطالعه متن کامل کلیک کنید یا Instant View را در پایین پست لمس کنید.
🆔 @hossein_dabbagh
✍حسین دباغ
🔸 زیگموند فروید در مقاله کلاسیک خودش، «ماتم و ماخولیا»، تمایزی بنیادین میان دو واکنش روانی به فقدان بدست میدهد. ماتم، از نظر او، فرایندی دردناک اما متعارف و بههنجار است که روان را وادار میکند با واقعیت تلخ فقدان کنار بیاید، پیوندهای عاطفی ازدسترفته خود را به تدریج بازسازی کند و دوباره به جهان باز گردد.
🔸 در مقابل، ماخولیا وضعیت بیمارگونهای است که در آن فقدان نه هضم میشود و نه به رسمیت شناخته میشود، بلکه به درون فرد فرو میریزد و به خودتحقیرگری و حتی خشونت علیه خویشتن بدل میشود.
🔸 جامعه ایران، در پی کشتارهای اخیر و سپس ممنوعیت ساختاری سوگواری و دادخواهی، در آستانه لغزش از ماتم جمعی به ماخولیای جمعی قرار گرفته است. این لغزش البته یکی از پیامدهای پایدار استبدادی است که تدریجاً در روان اجتماع رسوب و ما را به وضعیت ماخولیایی دچار کرده است.
🔸 ما فقط برای افراد مشخصی سوگوار نیستیم؛ ما برای آیندهای ازدسترفته، برای حس کرامت، برای امکان زندگی عادی هم سوگواریم. اما چون این فقدانها نه به رسمیت شناخته میشوند و نه امکان بیان مییابند، بهصورت سوگی بینام و بیصورت باقی میمانند. جامعه میداند چیزی از دست رفته، اما نمیتواند آن را دقیقاً صورتبندی کند. این همان بستری است که ماخولیا در آن شکل میگیرد.
ـــــــــــــــــــــــ
برای مطالعه متن کامل کلیک کنید یا Instant View را در پایین پست لمس کنید.
🆔 @hossein_dabbagh
Telegraph
از ماتم ممنوع تا ماخولیای جمعی
حسین دباغ زیگموند فروید در مقاله کلاسیک خودش، «ماتم و ماخولیا»، تمایزی بنیادین میان دو واکنش روانی به فقدان بدست میدهد. ماتم، از نظر او، فرایندی دردناک اما متعارف و بههنجار است که روان را وادار میکند با واقعیت تلخ فقدان کنار بیاید، پیوندهای عاطفی ازدسترفته…
مبارزه؛ تسخیر قدرت یا رهایی از سلطه؟
✍حسین دباغ
🔸 یکی از باورهای رایج در مبارزات سیاسی این است که مبارزه را محضاً به معنای «پیش بردن کنش اعتراضی» برای کنار زدن قدرت حاکم بفهمیم و گفتوگو دربارهی فلسفه و ارزشها را کاری لوکس بدانیم و به آینده موکول کنیم. شاید شما هم این عبارات را شنیده باشید که: «فعلاً وقت این بحثها نیست؛ اول باید پیروز شد، بعد مینشینیم و دربارهی دموکراسی و آزادی و برابری حرف میزنیم»!
🔸 اگر این تصور جدی گرفته شود، مبارزه از همان ابتدا به کج راهه میرود. بدون تعیین ارزشهای بنیادین و بحث و گفتگو درباره آنها، فرد مبارز نمیداند دقیقاً برای چه چیزی میجنگد و مهمتر از آن، نمیداند چه چیزهایی را حتی در مسیر پیروزی نباید قربانی کند.
🔸 اگر پیروزی فقط به معنای کنار گذاشتن یک نظم سیاسی باشد، مبارزه ممکن است از ابتدا به پروژهی «تسخیر قدرت» تقلیل پیدا کند. اما اگر پیروزی را به معنای عبور از منطق سلطه بفهمیم، آنوقت مبارزه چیزی بیش از جابهجایی قدرت میشود.
🔸 مشکل «مبارزه بدون ارزش» این است که مبارزه را بدون قطبنما پیش میبرد. قطبنما همان گفتوگو و بحث دربارهی اصول بنیادین است؛ اینکه دقیقاً کدام ارزشها غیرقابل معاملهاند و چرا. بدون این قطبنما، مبارزه ناخواسته ممکن است به سمت چیزی برود که مبارزان از ابتدا از آن میگریختند.
ـــــــــــــــــــــــ
برای مطالعه متن کامل کلیک کنید یا Instant View را در پایین پست لمس کنید.
🆔 @hossein_dabbagh
✍حسین دباغ
🔸 یکی از باورهای رایج در مبارزات سیاسی این است که مبارزه را محضاً به معنای «پیش بردن کنش اعتراضی» برای کنار زدن قدرت حاکم بفهمیم و گفتوگو دربارهی فلسفه و ارزشها را کاری لوکس بدانیم و به آینده موکول کنیم. شاید شما هم این عبارات را شنیده باشید که: «فعلاً وقت این بحثها نیست؛ اول باید پیروز شد، بعد مینشینیم و دربارهی دموکراسی و آزادی و برابری حرف میزنیم»!
🔸 اگر این تصور جدی گرفته شود، مبارزه از همان ابتدا به کج راهه میرود. بدون تعیین ارزشهای بنیادین و بحث و گفتگو درباره آنها، فرد مبارز نمیداند دقیقاً برای چه چیزی میجنگد و مهمتر از آن، نمیداند چه چیزهایی را حتی در مسیر پیروزی نباید قربانی کند.
🔸 اگر پیروزی فقط به معنای کنار گذاشتن یک نظم سیاسی باشد، مبارزه ممکن است از ابتدا به پروژهی «تسخیر قدرت» تقلیل پیدا کند. اما اگر پیروزی را به معنای عبور از منطق سلطه بفهمیم، آنوقت مبارزه چیزی بیش از جابهجایی قدرت میشود.
🔸 مشکل «مبارزه بدون ارزش» این است که مبارزه را بدون قطبنما پیش میبرد. قطبنما همان گفتوگو و بحث دربارهی اصول بنیادین است؛ اینکه دقیقاً کدام ارزشها غیرقابل معاملهاند و چرا. بدون این قطبنما، مبارزه ناخواسته ممکن است به سمت چیزی برود که مبارزان از ابتدا از آن میگریختند.
ـــــــــــــــــــــــ
برای مطالعه متن کامل کلیک کنید یا Instant View را در پایین پست لمس کنید.
🆔 @hossein_dabbagh
Telegraph
مبارزه؛ تسخیر قدرت یا رهایی از سلطه؟
حسین دباغ یکی از باورهای رایج در مبارزات سیاسی این است که مبارزه را محضاً به معنای «پیش بردن کنش اعتراضی» برای کنار زدن قدرت حاکم بفهمیم و گفتوگو دربارهی فلسفه و ارزشها را کاری لوکس بدانیم و به آینده موکول کنیم. شاید شما هم این عبارات را شنیده باشید که:…
FA/RJ/IV/022426/Dabagh on impact of suppression on Iran social &…
گفتگو با رادیو فردا
از ماتم جمعی تا همبستگی در ایران: وقتی سوگواری ممنوع میشود
به اعتقاد برخی جامعهشناسان سیاسی، موج خشونتبار سرکوب اعتراضات دیماه در ایران، موجب حس خستگی، بدگمانی و حتی گسست رابطهها در بخشهایی از جامعه ایرانی شده است. در این میان چگونه میتوان در عین اختلافنظر، رابطه را از خصومت جدا کرد و همزمان پرسشهای دشوارِ عدالت و پاسخگویی را زنده نگه داشت؟
حسین دباغ، استاد فلسفه در دانشگاه نورثایسترن لندن، در مقالهای با عنوان «همبستگی در زمانهٔ تحمیل گسست»، به کنشها و رفتارهایی اشاره میکند که در آن افراد جامعه بدون پرداخت هزینههای فردی و سیاسی میتوانند از فروپاشی اجتماعی جلوگیری کنند. در همین زمینه با حسین دباغ گفتوگو کردهایم.
https://www.radiofarda.com/a/33687205.html
@hossein_dabbagh
از ماتم جمعی تا همبستگی در ایران: وقتی سوگواری ممنوع میشود
به اعتقاد برخی جامعهشناسان سیاسی، موج خشونتبار سرکوب اعتراضات دیماه در ایران، موجب حس خستگی، بدگمانی و حتی گسست رابطهها در بخشهایی از جامعه ایرانی شده است. در این میان چگونه میتوان در عین اختلافنظر، رابطه را از خصومت جدا کرد و همزمان پرسشهای دشوارِ عدالت و پاسخگویی را زنده نگه داشت؟
حسین دباغ، استاد فلسفه در دانشگاه نورثایسترن لندن، در مقالهای با عنوان «همبستگی در زمانهٔ تحمیل گسست»، به کنشها و رفتارهایی اشاره میکند که در آن افراد جامعه بدون پرداخت هزینههای فردی و سیاسی میتوانند از فروپاشی اجتماعی جلوگیری کنند. در همین زمینه با حسین دباغ گفتوگو کردهایم.
https://www.radiofarda.com/a/33687205.html
@hossein_dabbagh
✍ ایران پس از خامنهای
حسین دباغ
مرگ علی خامنهای لحظهای است که زیست سیاسی و بهویژه الهیات سیاسی او را روشنتر میکند. شاید بتوان مرگ او را نوعی «استشهاد سیاسی» دانست خصوصاً که بنا بر برخی روایتها خامنهای علیرغم توصیههای امنیتی گویی به استقبال مرگ رفته بود و پایان خودش را «انتخاب» کرده و «برگزیده» بود. محتمل دوست داشت آن طور که دلش می خواست روایت مرگ او ساخته و پرداخته شود. شاید فهمیده بود که پروژه اسلام سیاسی او به رکود نشسته است و راه چاره، شهادت توسط «استکبار» است تا میراث او پیش چشم مومنانش مستحکمتر جلوه کند.
این شیوه از مواجهه با مرگ البته با الهیات سیاسی او هم قافیه بود. «مبارزه با استکبار» ستون هویت سیاسی خامنهای بود و در دستگاه فکری او، سیاست امتداد دین ورزی بود و جهان به دو جبههی روشن تقسیم میشد: جبههی مقاومت یا اسلام انقلابی و جبههی سلطه یا استکبار.
چنین نگاهی، دشمن بیرونی را صرفاً یک رقیب ژئوپلیتیک نمیبیند؛ از قضا دشمن بیرونی در حکم مفهومی است که به زندگی سیاسی معنا میدهد، حتی به جامعه انسجام میبخشد و به حکومت امکان میدهد خود را «آخرین سنگر» معرفی و سرکوب داخلی را توجیه اخلاقی کند. در زیستجهان خامنهای، مرگ «عادی» پایان خوشایندی نیست. مرگ ایدئال، مرگی است که بتوان آن را شهادت خواند؛ مرگی که نه شکست، بلکه تکمیل روایت باشد، آن هم به دست همان «امپریالیسم»ی که سالها نامش را بر زبان میآورد. در این تلقی، شهادت صرفاً یک رخداد تراژیک نیست؛ نقطهی اوج زندگی سیاسی است و مرگ «گواهی» بر حقانیت روایت.
اگر خامنهای را صرفاً «یک رهبر» ببینیم، مرگ او پایان یک دوره است. اما اگر او را بهعنوان حامل و معمار یک الهیات سیاسی ببینیم آن هم الهیاتی که استکبارستیزی را به هستهی مشروعیت و حکمرانی تبدیل کرد، مرگ او بهتنهایی پایان آن الهیات نیست. حتی ممکن است در کوتاهمدت به آن انرژی روایی تازه بدهد. در الهیات سیاسی استکبارستیزی، مرگ رهبر اگر در تقابل با امپریالیسم رخ دهد، ظرفیت بالایی برای قدسیسازی دارد و به همین معنا، مرگ خامنهای در قالب «شهادت» ساختار معنایی و روایتی بازتولید می کند که می تواند شکلی از «قدرت» تعبیر شود.
اگر این شکل از قدرت را جدی بگیریم، باید در مورد پدیدار شدن یک تنافض سیاسی حساس باشیم. تناقض آنجا رخ میدهد که اگر دشمن بیرونی رهبر را حذف کند، ممکن است تصور شود راه برای آزادی باز میشود؛ در حالیکه الهیات سیاسی دشمنمحور دقیقاً از همین حذف میتواند سرمایه بسازد. مرگ میتواند به جای پایان روایت، موجب «تثبیت» آن شود و خلق روایتهای جدید کند؛ از روایت درباره مظلومیت گرفته تا روایت درباره نبرد حق و باطل و روایت ایستادگی. در سطح اجتماعی هم واکنشهای متضاد، از شادی گرفته تا غم و سردرگمی یا حتی احساسات دوگانهی همزمان، تا حدی نشانهی همین مسئله است. چهل سال سیاست دشمنمحور، جامعه را در وضعیتی عاطفی نگه داشته است که در آن نفرت از سرکوب با حساسیت نسبت به تحقیر ملی در هم تنیده است. وقتی این دو لایه روی هم میافتند، عاطفهی جمعی دوپاره میشود. ممکن است کسی هم از جمهوری اسلامی بیزار باشد و هم از بمباران و مداخله خارجی متنفر. همین ترکیب پیچیده است که لحظهی مرگ خامنهای را به لحظهای پر از تناقض تبدیل کرده است.
الهیات سیاسی خامنهای استکبار و دشمن بیرونی را چندان جدی میدید که نگاهش از شهروندان منتقد و مخالف داخلی و از واقعیتهای جاری جامعه، بهتدریج منحرف شد. صدای انتقاد در نظر او هشدار مدنی نبود، بلکه یک اخلال در میدان نبرد تلقی میشد و نتیجهاش این بود که حکومت به جای شنیدن و به جای پاسخگویی به کنترل و سرکوب شدید دست میزد. این دشمنمحوری، بهصورت نهادی بازتولید شد و رفته رفته ساختاری پدید آمد که به جای انتقال واقعیتهای تلخ از جامعه به رأس قدرت، بیشتر «اطمینان»، «اطلاعات دستچینشده» و در نهایت توهم تزریق میکرد. توهمی که میگفت جامعه پشت سر ماست، اعتراضها حاشیهاند، بحرانها مدیریت شدهاند و «مسئله اصلی» همان دشمن خارجی است.
در چنین دستگاهی، فساد لایهلایه و فرصتطلبی اداری فقط یک عارضهی اقتصادی نبود؛ بخشی از همان چرخهی توهم بود. هر لایه برای حفظ موقعیت خود، شکستها را تزیین میکرد و خطرها را کوچک نشان میداد. و همین توهم ساختاری، برخلاف تصور خامنهای، قدرت «مبارزه با استکبار» را از خود او هم گرفت. وقتی نخبگان و هسته سخت قدرت از واقعیت جامعه و حتی واقعیت امنیتی جدا شوند، حکومت توان تشخیص و واکنش دقیق را از دست میدهد و دشمن بیرونی دقیقاً از همین شکاف استفاده میکند. گویی حافظ این ابیات را برای او سروده بود وقتی به تشر میگفت:
@hossein_dabbagh
حسین دباغ
مرگ علی خامنهای لحظهای است که زیست سیاسی و بهویژه الهیات سیاسی او را روشنتر میکند. شاید بتوان مرگ او را نوعی «استشهاد سیاسی» دانست خصوصاً که بنا بر برخی روایتها خامنهای علیرغم توصیههای امنیتی گویی به استقبال مرگ رفته بود و پایان خودش را «انتخاب» کرده و «برگزیده» بود. محتمل دوست داشت آن طور که دلش می خواست روایت مرگ او ساخته و پرداخته شود. شاید فهمیده بود که پروژه اسلام سیاسی او به رکود نشسته است و راه چاره، شهادت توسط «استکبار» است تا میراث او پیش چشم مومنانش مستحکمتر جلوه کند.
این شیوه از مواجهه با مرگ البته با الهیات سیاسی او هم قافیه بود. «مبارزه با استکبار» ستون هویت سیاسی خامنهای بود و در دستگاه فکری او، سیاست امتداد دین ورزی بود و جهان به دو جبههی روشن تقسیم میشد: جبههی مقاومت یا اسلام انقلابی و جبههی سلطه یا استکبار.
چنین نگاهی، دشمن بیرونی را صرفاً یک رقیب ژئوپلیتیک نمیبیند؛ از قضا دشمن بیرونی در حکم مفهومی است که به زندگی سیاسی معنا میدهد، حتی به جامعه انسجام میبخشد و به حکومت امکان میدهد خود را «آخرین سنگر» معرفی و سرکوب داخلی را توجیه اخلاقی کند. در زیستجهان خامنهای، مرگ «عادی» پایان خوشایندی نیست. مرگ ایدئال، مرگی است که بتوان آن را شهادت خواند؛ مرگی که نه شکست، بلکه تکمیل روایت باشد، آن هم به دست همان «امپریالیسم»ی که سالها نامش را بر زبان میآورد. در این تلقی، شهادت صرفاً یک رخداد تراژیک نیست؛ نقطهی اوج زندگی سیاسی است و مرگ «گواهی» بر حقانیت روایت.
اگر خامنهای را صرفاً «یک رهبر» ببینیم، مرگ او پایان یک دوره است. اما اگر او را بهعنوان حامل و معمار یک الهیات سیاسی ببینیم آن هم الهیاتی که استکبارستیزی را به هستهی مشروعیت و حکمرانی تبدیل کرد، مرگ او بهتنهایی پایان آن الهیات نیست. حتی ممکن است در کوتاهمدت به آن انرژی روایی تازه بدهد. در الهیات سیاسی استکبارستیزی، مرگ رهبر اگر در تقابل با امپریالیسم رخ دهد، ظرفیت بالایی برای قدسیسازی دارد و به همین معنا، مرگ خامنهای در قالب «شهادت» ساختار معنایی و روایتی بازتولید می کند که می تواند شکلی از «قدرت» تعبیر شود.
اگر این شکل از قدرت را جدی بگیریم، باید در مورد پدیدار شدن یک تنافض سیاسی حساس باشیم. تناقض آنجا رخ میدهد که اگر دشمن بیرونی رهبر را حذف کند، ممکن است تصور شود راه برای آزادی باز میشود؛ در حالیکه الهیات سیاسی دشمنمحور دقیقاً از همین حذف میتواند سرمایه بسازد. مرگ میتواند به جای پایان روایت، موجب «تثبیت» آن شود و خلق روایتهای جدید کند؛ از روایت درباره مظلومیت گرفته تا روایت درباره نبرد حق و باطل و روایت ایستادگی. در سطح اجتماعی هم واکنشهای متضاد، از شادی گرفته تا غم و سردرگمی یا حتی احساسات دوگانهی همزمان، تا حدی نشانهی همین مسئله است. چهل سال سیاست دشمنمحور، جامعه را در وضعیتی عاطفی نگه داشته است که در آن نفرت از سرکوب با حساسیت نسبت به تحقیر ملی در هم تنیده است. وقتی این دو لایه روی هم میافتند، عاطفهی جمعی دوپاره میشود. ممکن است کسی هم از جمهوری اسلامی بیزار باشد و هم از بمباران و مداخله خارجی متنفر. همین ترکیب پیچیده است که لحظهی مرگ خامنهای را به لحظهای پر از تناقض تبدیل کرده است.
الهیات سیاسی خامنهای استکبار و دشمن بیرونی را چندان جدی میدید که نگاهش از شهروندان منتقد و مخالف داخلی و از واقعیتهای جاری جامعه، بهتدریج منحرف شد. صدای انتقاد در نظر او هشدار مدنی نبود، بلکه یک اخلال در میدان نبرد تلقی میشد و نتیجهاش این بود که حکومت به جای شنیدن و به جای پاسخگویی به کنترل و سرکوب شدید دست میزد. این دشمنمحوری، بهصورت نهادی بازتولید شد و رفته رفته ساختاری پدید آمد که به جای انتقال واقعیتهای تلخ از جامعه به رأس قدرت، بیشتر «اطمینان»، «اطلاعات دستچینشده» و در نهایت توهم تزریق میکرد. توهمی که میگفت جامعه پشت سر ماست، اعتراضها حاشیهاند، بحرانها مدیریت شدهاند و «مسئله اصلی» همان دشمن خارجی است.
در چنین دستگاهی، فساد لایهلایه و فرصتطلبی اداری فقط یک عارضهی اقتصادی نبود؛ بخشی از همان چرخهی توهم بود. هر لایه برای حفظ موقعیت خود، شکستها را تزیین میکرد و خطرها را کوچک نشان میداد. و همین توهم ساختاری، برخلاف تصور خامنهای، قدرت «مبارزه با استکبار» را از خود او هم گرفت. وقتی نخبگان و هسته سخت قدرت از واقعیت جامعه و حتی واقعیت امنیتی جدا شوند، حکومت توان تشخیص و واکنش دقیق را از دست میدهد و دشمن بیرونی دقیقاً از همین شکاف استفاده میکند. گویی حافظ این ابیات را برای او سروده بود وقتی به تشر میگفت:
@hossein_dabbagh
که این کند که تو کردی به ضعف همت و رای؟
ز گنجخانه شده خیمه بر خراب زده
وصال دولت بیدار ترسمت ندهند
که خفتهای تو در آغوش بخت خوابزده
مرگ خامنهای به عنوان یک فرد البته یک گسست است، اما لزوماً یک گسست نهادی و ساختاری را تضمین نمیکند. «خامنهایسم» را میتوان ترکیبی از پیوند نهاد امنیتی، اقتصاد سیاسی رانتی، دستگاه تبلیغاتی، و الهیات سیاسی دشمنمحور دانست. تا وقتی این ترکیب پابرجاست، حذف یک فرد لزوماً افق دموکراتیک را روشن نمیکند. برعکس، خطر جدیتر این است که جامعه وارد چرخهای شود که در آن جنگ و مداخله خارجی، همبستگی مدنی را فرسودهتر کند، میزان اعتماد پایین بیاید، شبکههای کنشگری پراکنده شوند و سیاست بهجای گفتوگو به «سنجش وفاداری» تقلیل پیدا کند. در این ساختار، شنیدن صدای مردم دشوار است، چون افراد از پیش آمادهاند تا هر صدای متفاوت را به عنوان «همراهی با دشمن» لقب بدهند. این همان میراثی است که فقط با تغییر چهرهها از میان نمیرود.
اگر به آینده ایران حساسیم، باید در ذهن داشته باشیم که دموکراسی فقط تغییر رأس قدرت نیست؛ «توان جمعی سیاستورزی» است، توان تشکل، رسانه، گفتوگو، تحمل اختلاف و ساختن افق مشترک. جنگ معمولاً این توان را میشکند. به همین دلیل، حضور نیروهای خارجی و استمرار منطق جنگ، حتی اگر به حذف چهرههای کلیدی منجر شود، میتواند آینده دموکراتیک را دشوارتر کند. جامعهای که شکسته و ترسان و پراکنده است، بهسختی میتواند آزادی را حمل کند. اگر جنگ و مداخله خارجی همچنان سیاست را در وضعیت اضطرار نگه دارد، آنوقت همان فرصتی که از تغییر رأس قدرت پدید آمده است میتواند بهسرعت به بازتولید اقتدارگرایی منجر شود. از یاد نبریم که جنگ فقط جان آدمیان نمیگیرد، می تواند جامعه را چند پاره کند و فصل تازهای از بیثباتی آغاز شود.
پرسش از ایران پسا خامنهای، در نهایت پرسش از همین الهیات سیاسی است. خامنهای شاید مرگی را یافت که با الهیات سیاسیاش سازگار بود اما مسئله پیش روی ما الان دربارهی مرگ نیست؛ دربارهی زندگی است: آیا ایران میتواند از سیاست دشمنمحور عبور کند و دوباره امکان همبستگی مدنی، آینده دموکراتیک و گفتوگوی جمعی را بسازد آن هم در زمانی که جنگ این امکان را فرسودهتر میکند؟ مرگ یک رهبر میتواند یک «لحظه» باشد؛ اما آینده دموکراتیک یک «فرایند» است و فرایندها با بمب و حذف از بیرون معمولاً پایدار نمی مانند.
@hossein_dabbagh
ز گنجخانه شده خیمه بر خراب زده
وصال دولت بیدار ترسمت ندهند
که خفتهای تو در آغوش بخت خوابزده
مرگ خامنهای به عنوان یک فرد البته یک گسست است، اما لزوماً یک گسست نهادی و ساختاری را تضمین نمیکند. «خامنهایسم» را میتوان ترکیبی از پیوند نهاد امنیتی، اقتصاد سیاسی رانتی، دستگاه تبلیغاتی، و الهیات سیاسی دشمنمحور دانست. تا وقتی این ترکیب پابرجاست، حذف یک فرد لزوماً افق دموکراتیک را روشن نمیکند. برعکس، خطر جدیتر این است که جامعه وارد چرخهای شود که در آن جنگ و مداخله خارجی، همبستگی مدنی را فرسودهتر کند، میزان اعتماد پایین بیاید، شبکههای کنشگری پراکنده شوند و سیاست بهجای گفتوگو به «سنجش وفاداری» تقلیل پیدا کند. در این ساختار، شنیدن صدای مردم دشوار است، چون افراد از پیش آمادهاند تا هر صدای متفاوت را به عنوان «همراهی با دشمن» لقب بدهند. این همان میراثی است که فقط با تغییر چهرهها از میان نمیرود.
اگر به آینده ایران حساسیم، باید در ذهن داشته باشیم که دموکراسی فقط تغییر رأس قدرت نیست؛ «توان جمعی سیاستورزی» است، توان تشکل، رسانه، گفتوگو، تحمل اختلاف و ساختن افق مشترک. جنگ معمولاً این توان را میشکند. به همین دلیل، حضور نیروهای خارجی و استمرار منطق جنگ، حتی اگر به حذف چهرههای کلیدی منجر شود، میتواند آینده دموکراتیک را دشوارتر کند. جامعهای که شکسته و ترسان و پراکنده است، بهسختی میتواند آزادی را حمل کند. اگر جنگ و مداخله خارجی همچنان سیاست را در وضعیت اضطرار نگه دارد، آنوقت همان فرصتی که از تغییر رأس قدرت پدید آمده است میتواند بهسرعت به بازتولید اقتدارگرایی منجر شود. از یاد نبریم که جنگ فقط جان آدمیان نمیگیرد، می تواند جامعه را چند پاره کند و فصل تازهای از بیثباتی آغاز شود.
پرسش از ایران پسا خامنهای، در نهایت پرسش از همین الهیات سیاسی است. خامنهای شاید مرگی را یافت که با الهیات سیاسیاش سازگار بود اما مسئله پیش روی ما الان دربارهی مرگ نیست؛ دربارهی زندگی است: آیا ایران میتواند از سیاست دشمنمحور عبور کند و دوباره امکان همبستگی مدنی، آینده دموکراتیک و گفتوگوی جمعی را بسازد آن هم در زمانی که جنگ این امکان را فرسودهتر میکند؟ مرگ یک رهبر میتواند یک «لحظه» باشد؛ اما آینده دموکراتیک یک «فرایند» است و فرایندها با بمب و حذف از بیرون معمولاً پایدار نمی مانند.
@hossein_dabbagh
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ما میان دو استبداد گرفتار شدهایم. مردمانی هستیم که از یک سو بیش از چهل و اندی سال استبداد داخلی ما را له کرده است و از سوی دیگر استبداد و سلطه خارجی اینک با چهره کریه جنگی غیرقانونی بر ما هوار شده است. از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود!
طنز تلخ اینجاست که این دو استبداد هر دو در پی "آزادی" مردمان هستند اما در عمل هر دو مردمان را به گروگان گرفتهاند. هر چه استبداد داخلی چهرهاش عیانتر میشود آنطرف استعمار خارجی پر زورتر میشود و هر چه استعمار خارجی عیانتر میشود استبداد داخلی پرزورتر. گرفتار چرخه باطلی شدهایم.
هر دو استبداد عاملیت ما را نابود میکنند و از "ما" چیزی باقی نمیگذراند. برای همین است که در این دوران تاریک همبستگی راه چاره ماست تا حس عاملیت از دست رفته را بازستانیم. تنها راه معقول برای خروج از این چرخه باطل، تقویت "ما" است. این ایام به مراقبت از یکدیگر بپردازیم و حلقههای رابطه را به سادگی تخریب نکنیم. امیدوار باشیم که در آینده نزدیک با نگاه داشتن روابط بتوانیم به بازسازی خود مشغول شویم.
@hossein_dabbagh
طنز تلخ اینجاست که این دو استبداد هر دو در پی "آزادی" مردمان هستند اما در عمل هر دو مردمان را به گروگان گرفتهاند. هر چه استبداد داخلی چهرهاش عیانتر میشود آنطرف استعمار خارجی پر زورتر میشود و هر چه استعمار خارجی عیانتر میشود استبداد داخلی پرزورتر. گرفتار چرخه باطلی شدهایم.
هر دو استبداد عاملیت ما را نابود میکنند و از "ما" چیزی باقی نمیگذراند. برای همین است که در این دوران تاریک همبستگی راه چاره ماست تا حس عاملیت از دست رفته را بازستانیم. تنها راه معقول برای خروج از این چرخه باطل، تقویت "ما" است. این ایام به مراقبت از یکدیگر بپردازیم و حلقههای رابطه را به سادگی تخریب نکنیم. امیدوار باشیم که در آینده نزدیک با نگاه داشتن روابط بتوانیم به بازسازی خود مشغول شویم.
@hossein_dabbagh
Forwarded from Al Jazeera English
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
پارادوکس جنگ با حکومتهای ایدئولوژیک:
چرا جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران ممکن است جمهوری اسلامی را تضعیف نکند؟
حسین دباغ
در این مقاله نشان دادهام که جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، هم غیرقانونی است، هم از نظر اخلاقی فاجعهبار و هم از نظر سیاسی در نهایت نتیجه معکوس میدهد. اگر واشنگتن و تلآویو تصور میکنند که با نیروی نظامی گسترده میتوانند صرفاً جمهوری اسلامی را تضعیف کنند، در واقع ماهیت نظامی را که با آن روبهرو هستند بهدرستی نفهمیدهاند. جمهوری اسلامی سالهاست که از شهادت، فداکاری و مقاومت مقدس بهعنوان سرچشمههای معنا و ایستادگی بهره میگیرد، و به همین دلیل، خشونت خارجی ممکن است در نهایت همان منطقی را تقویت کند که در پی از میان بردن آن است.
تحلیل جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران فقط منحصر به تحلیل استراتژیک، قدرت بازدارندگی، تضعیف توان موشکی و خطر هستهای نیست. برای فهم واکنش و بقای جمهوری اسلامی فقط نباید به سلاح و قدرت نظامی نگاه کرد؛ باید به جهان اخلاقی و نمادین آن هم توجه کرد. جمهوری اسلامی خود را از آغاز یک پروژه اخلاقی و تاریخی معرفی کرده است که سیاست را با امر مقدس گره میزند.
یکی از مهمترین منابع این نظام، حافظه شیعی است بهویژه منطق کربلا: رنج، مظلومیت، مقاومت و شهادت. در این منطق، رنج همیشه نشانه شکست نیست. گاهی نشانه حقانیت است و مرگ میتواند به شهادت و معنا تبدیل شود. به همین دلیل، شهادت در جمهوری اسلامی فقط یک شعار فرعی نیست، بخشی از منطق بقای آن است.
اشتباه بزرگ این است که تصور شود بمباران و خشونت خارجی بهطور خودکار به فروپاشی سیاسی منجر میشود. نظامی که از دل فداکاری، شهادت و مقاومت مقدس برای خود معنا میسازد میتواند حمله خارجی را هم درون همان روایت هضم کند. یعنی چیزی که از بیرون ویرانی دیده میشود از درون میتواند به ایستادگی، وفاداری و «حقانیت در رنج» تعبیر شود. در چنین وضعی خشونت و تجاوز خارجی ممکن است دقیقاً همان چیزی را تقویت کند که در پی نابودی آن است.
این به معنای محبوبیت جمهوری اسلامی نیست. بسیاری از ایرانیان ممکن است از حکومت ناراضی باشند اما همزمان از حمله خارجی هم بیزار باشند. جنگ خارجی مرزهای اخلاقی را در داخل کشور مخدوش میکند، فضای انتقاد را تنگتر میکند و به حکومت اجازه میدهد دوباره خود را مدافع ملت جا بزند.
جمهوری اسلامی بارها از تهدید خارجی سود برده است. در زمان صلح فساد، سرکوب و ناکارآمدیاش بیشتر دیده میشود اما در زمان جنگ میتواند چهره «مقاومت» به خود بگیرد.
این همان پارادوکس جنگ با حکومتهای ایدئولوژیک است. حمله خارجی گاهی به جای تضعیف بقای آنها را تضمین میکند. مسئله فقط این نیست که این جنگ غیرقانونی و فاجعهبار است مسئله این است که از نظر سیاسی هم میتواند نتیجه معکوس بدهد. اگر آمریکا و اسرائیل گمان میکنند زور عریان بهتنهایی جمهوری اسلامی را از معنا تهی میکند، ماهیت نظامی را که با آن روبهرو هستند درست نفهمیدهاند.
خشونت بیرونی ممکن است به جای تضعیف جمهوری اسلامی منطق شهادت فداکاری و مقاومت مقدس را دوباره فعال کند. این یکی از تراژدیهای جنگ است که ممکن است پایههای مادی یک نظام را بلرزاند اما همزمان روایت مقدسی را که به آن جان تازه میدهد تقویت کند.
برای همین نقد و نفرت جمهوری اسلامی نباید ما را به دفاع از جنگ بکشاند. جنگ هم مردم را قربانی میکند و هم ممکن است همان ساختاری را نیرومندتر کند که قرار بود تضعیف شود.
@hossein_dabbagh
چرا جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران ممکن است جمهوری اسلامی را تضعیف نکند؟
حسین دباغ
در این مقاله نشان دادهام که جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، هم غیرقانونی است، هم از نظر اخلاقی فاجعهبار و هم از نظر سیاسی در نهایت نتیجه معکوس میدهد. اگر واشنگتن و تلآویو تصور میکنند که با نیروی نظامی گسترده میتوانند صرفاً جمهوری اسلامی را تضعیف کنند، در واقع ماهیت نظامی را که با آن روبهرو هستند بهدرستی نفهمیدهاند. جمهوری اسلامی سالهاست که از شهادت، فداکاری و مقاومت مقدس بهعنوان سرچشمههای معنا و ایستادگی بهره میگیرد، و به همین دلیل، خشونت خارجی ممکن است در نهایت همان منطقی را تقویت کند که در پی از میان بردن آن است.
تحلیل جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران فقط منحصر به تحلیل استراتژیک، قدرت بازدارندگی، تضعیف توان موشکی و خطر هستهای نیست. برای فهم واکنش و بقای جمهوری اسلامی فقط نباید به سلاح و قدرت نظامی نگاه کرد؛ باید به جهان اخلاقی و نمادین آن هم توجه کرد. جمهوری اسلامی خود را از آغاز یک پروژه اخلاقی و تاریخی معرفی کرده است که سیاست را با امر مقدس گره میزند.
یکی از مهمترین منابع این نظام، حافظه شیعی است بهویژه منطق کربلا: رنج، مظلومیت، مقاومت و شهادت. در این منطق، رنج همیشه نشانه شکست نیست. گاهی نشانه حقانیت است و مرگ میتواند به شهادت و معنا تبدیل شود. به همین دلیل، شهادت در جمهوری اسلامی فقط یک شعار فرعی نیست، بخشی از منطق بقای آن است.
اشتباه بزرگ این است که تصور شود بمباران و خشونت خارجی بهطور خودکار به فروپاشی سیاسی منجر میشود. نظامی که از دل فداکاری، شهادت و مقاومت مقدس برای خود معنا میسازد میتواند حمله خارجی را هم درون همان روایت هضم کند. یعنی چیزی که از بیرون ویرانی دیده میشود از درون میتواند به ایستادگی، وفاداری و «حقانیت در رنج» تعبیر شود. در چنین وضعی خشونت و تجاوز خارجی ممکن است دقیقاً همان چیزی را تقویت کند که در پی نابودی آن است.
این به معنای محبوبیت جمهوری اسلامی نیست. بسیاری از ایرانیان ممکن است از حکومت ناراضی باشند اما همزمان از حمله خارجی هم بیزار باشند. جنگ خارجی مرزهای اخلاقی را در داخل کشور مخدوش میکند، فضای انتقاد را تنگتر میکند و به حکومت اجازه میدهد دوباره خود را مدافع ملت جا بزند.
جمهوری اسلامی بارها از تهدید خارجی سود برده است. در زمان صلح فساد، سرکوب و ناکارآمدیاش بیشتر دیده میشود اما در زمان جنگ میتواند چهره «مقاومت» به خود بگیرد.
این همان پارادوکس جنگ با حکومتهای ایدئولوژیک است. حمله خارجی گاهی به جای تضعیف بقای آنها را تضمین میکند. مسئله فقط این نیست که این جنگ غیرقانونی و فاجعهبار است مسئله این است که از نظر سیاسی هم میتواند نتیجه معکوس بدهد. اگر آمریکا و اسرائیل گمان میکنند زور عریان بهتنهایی جمهوری اسلامی را از معنا تهی میکند، ماهیت نظامی را که با آن روبهرو هستند درست نفهمیدهاند.
خشونت بیرونی ممکن است به جای تضعیف جمهوری اسلامی منطق شهادت فداکاری و مقاومت مقدس را دوباره فعال کند. این یکی از تراژدیهای جنگ است که ممکن است پایههای مادی یک نظام را بلرزاند اما همزمان روایت مقدسی را که به آن جان تازه میدهد تقویت کند.
برای همین نقد و نفرت جمهوری اسلامی نباید ما را به دفاع از جنگ بکشاند. جنگ هم مردم را قربانی میکند و هم ممکن است همان ساختاری را نیرومندتر کند که قرار بود تضعیف شود.
@hossein_dabbagh