کاغذ
5.77K subscribers
817 photos
34 videos
55 files
738 links
کاغذ، رسانۀ کتاب
دربارهٔ کتاب و خواندنی‌های دیگر

‌
«تنها توصیه‌ای که یک نفر می‌تواند دربارهٔ خواندن به دیگری بکند این است که به او بگوید هیچ توصیه‌ای نپذیرد.»/ ویرجینیا وولف

شبکه‌های اجتماعی:
Instagram.com/kaaqaz
Twitter.com/kaaqaz
ادمین:
@mehrdad_assil
Download Telegram
اتحادیۀ صنف کتابفروشان، پیش از انقلاب

مجید جلیسه از آرشیو شخصی خود تصویری از «آخرین ترکیب هیئت مدیرۀ اتحادیۀ ناشران و کتابفروشان تهران پیش از انقلاب» منتشر کرده است. اعضای صنف هر کدام در رشد صنعت نشر پیش از انقلاب نقش داشتند. اغلب ناشرانی که مدیریتشان به عهدۀ این چند نفر بود امروز چندان فعال نیستند، برخی هم به کل تعطیل شده‌اند:
جواد اقبال (انتشارات اقبال)، محمود علمی (انتشارات دنیای دانش و انتشارات جاویدان)، عبدالغفار طهوری (انتشارات طهوری)، محسن رمضانی (انتشارات پدیده)، داود رمضان شیرازی (انتشارات سنائی)، مجتبی میرباقری (انتشارات شرق)، حسن معرفت (انتشارات کانون معرفت)، احمد عطائی (انتشارات عطائی) و کاظم سعیدی (اطلاعاتی یافت نشد).

#یاد #کاغذ_مصور

@kaaghaz
«سیزده نفر»؛ نوشتهٔ مهران موسوی
روایت ششم

یادداشت نویسنده | ششمین داستان «روایت کاغذ» داستان کوتاهی است نوشته‌ی من، به‌اسم «سیزده نفر» ـــ داستانی به یاد فلوبر. تصویرش را هم برادرم میلاد کشیده.

از متن داستان | «‌‌ما یک عده‌ای‌ایم ــ یک عدۀ معدود ــ که دور قبرِ بی‌مقداری که همان یک ساعت قبل حفر شده جمع شده‌ایم تا جنازۀ آقای فردانش را خاک کنیم. خاکش کنیم، نه اینکه از خاک درش بیاوریم. حالا اگر خودش بود، می‌گفت "یک عده‌ای" غلط است، حشو دارد، زائده دارد ــ بگو عده‌ای، یا یک عده. از این‌طور مکافات‌ها با آقای فردانش فراوان داشتیم. بند می‌کرد و ول‌کن نبود. به‌قول آن شوخیِ خنک میرزایی، ول‌کُنش سوخته بود تعمیرات می‌خواست.»

«یک مدتی هم جدول طراحی می‌کرد. با یک مجلۀ فکسنیِ جدول قرارداد بسته بود ماهی ده تا جدول کلمات متقاطع با کلیدشان تحویل بدهد. آمد نوآوری کند و سؤال‌های عجیب‌و‌غریب طرح کرد: چه باشد آنچه خوانندش تفکر؟ وآن‌کس که چو ما نیست در این شهر کدامست؟ مردم میان دریا و آتش چگونه پاید؟ که عذرش را خواستند.»

داستان را اینجا+ بخوانید



#روایت_کاغذ
نویسنده: مهران موسوی
تصویرگر: میلاد موسوی

@kaaghaz
Forwarded from RadioFarda
یک ماه پس از جنجالی شدن موضوع تغییر داستان نادر ابراهیمی در کتاب‌های درسی و در پی رسانه‌ای شدن تغییر تکه‌هایی از داستان قصه‌های مجید در کتاب‌های درسی، هوشنگ مرادی کرمانی نیز به این تغییر واکنش نشان داد و گفت آموزش و پرورش بدون مجوز و اطلاع او چنین کاری کرده است.

هوشنگ مرادی کرمانی، نویسنده «قصه‌های مجید» روز یکشنبه ۱۶ آذر به خبرگزاری ایسنا گفت: «بدون مجوز نویسنده و بدون اطلاع من دست به چنین کاری زده‌اند. من رضایت ندارم و اطلاع هم نداده‌اند».

در داستان «سفرنامه اصفهان» از این مجموعه در کتاب فارسی پایه هفتم در دو جا عبارت «نماز خواندم» به متن این داستان اضافه شده است.

بیشتر بخوانید

@radiofarda
مجموعه مقالات افسانه نجم‌آبادی در دست انتشار

کتاب چرا شد محو از یاد تو نامم؟ نوشتۀ افسانه نجم آبادی در دست انتشار است و به‌زودی منتشر خواهد شد.

چرا شد محو از یادِ تو نامم؟ شامل نُه مقاله از افسانه نجم‌آبادی است که طی سال‌ها به‌طور پراکنده در نشریات فارسی و انگلیسی‌زبان منتشر شده‌اند. نسخۀ فارسی سه مقاله با ویراستی تازه در این کتاب آمده است. مقالات را به لحاظ مضمون می‌توان به دو دسته تقسیم کرد؛ در دسته‌ای، نجم‌آبادی بر آن است تا تاریخ را از منظری بازخوانی کند که زن در آن غایب و در حاشیه نباشد و به بازخوانی نقش زنان در این رخدادها می‌پردازد. در دسته‌ای دیگر، داستان‌ها و روایات محبوبی همچون بامداد خمار، هزار و یک شب، و داستان یوسف و زلیخا را بررسی می‌کند. او استدلال می‌کند که اغلبِ داستان‌هایی که با مضمون «مکر زنان» نگاشته شده، نه دربارۀ میل زن، بلکه دربارۀ خیال‌پردازی‌های بسیار کهن مردانه است.

▪️چرا شد محو از یاد تو نامم؟ | افسانه نجم آبادی | شیرین کریمی | ۳۷۴ ص. پالتویی | نشر بیدگل | ۸۹,۰۰۰ تومان

#در_دست_انتشار

@kaaghaz
Forwarded from تلخی‌‌ها (Alireza Esmaeilpour)
مرا سخت در بر گیر
راست همچون پیچک
که درخت را سخت در بر گیرد
بادا که دل به من دهی
بادا که هرگز از من دور نباشی

بر جان تو فرو کوبَم
راست همچون شهبازِ دورپَرواز
که دو بال خویش را بر خاک فرو کوبد
بادا که دل به من دهی
بادا که هرگز از من دور نباشی

بر گِردِ جان تو می‌گردم
راست همچون خورشید
که هر روز بر گِردِ این آسمان و زمین گردد
بادا که دل به من دهی
بادا که هرگز از من دور نباشی.

(اَتهَروَه‌وِدا، کتاب ششم، سرود هشتم)

ترجمه از سنسکریت: علیرضا اسماعیل‌پور
کتاب تازه؛ قواعد واگیری

کتاب قواعد واگیری با ترجمهٔ علی معظمی منتشر شد.

این کتاب دربارهٔ نظریهٔ واگیری است و می‌کوشد توضیح دهد چطور پدیده‌های مختلف فراگیر می‌شوند و بین انسان‌ها سرایت می‌کنند – از ویروس‌ها گرفته تا خصوصیات اخلاقی در روابط دوستی و فراگیری یک محتوا در فضای مجازی و...

علی معظمی در ویدیوی زیر این کتاب و نظریه را معرفی کرده است.

▪️قواعد واگیری؛ چرا چیزها منتشر می‌شوند و چرا از انتشار بازمی‌ایستند | آدام کوچارسکی | علی معظمی | نشر چشمه | ۴۰۲ صفحه، رقعی | ۸۰,۰۰۰ تومان

Original title:
▪️The Rules of Contagion: Why Things Spread - and Why They Stop (2020), Adam Kucharski

#معرفی_کتاب_تازه

@kaaghaz
کتاب‌هایی دربارهٔ «هیچ کردن» و‌ ملال

‏اسمیت یک کتاب نوشته به نام چگونه هیچ کاری نکنیم، با هیچکس، در تنهایی کامل که پر از توصیف کارهای بیهوده است: ساخت بومرنگ کاغذی و پرتابش با تلنگر، چسباندن میوۀ افرا روی بینی، و تعادل چاقو روی دست. ظاهراً کتاب برای بچه‌هاست، ولی به یک درگیری فلسفی عمیق اشاره دارد: هیچ نکردن، هیچ کردن.

[عکس‌هایی از صفحات کتاب را اینجا ببینید]

‏بین هیچ کاری نکردن (doing nothing) و هیچ کردن (non-doing) تفاوت کوچکی هست. اولی دست کشیدن از انجام «کارها» و منفعلانه رها کردن و پرهیز از هر عملی است. دومی مشارکت فعالانه در اعمال بیهوده، بی‌هدف، و بی‌معناست. ولی جدا از این، تو فرهنگِ غالب هر دو به خدمت «کار» گرفته شده‌اند.

در‏ هلندی واژۀ niksen به معنای هیچ کاری نکردن است و در تائوئیسم Wu Wei به معنای هیچ کردن. ولی هر دو، مثل مدیتیشن، تبدیل به نوعی استراحت یا ورزش شده‌اند و هدف اصلی این شده که فرد را آمادهٔ کار بهتر و بیشتر کنند. کاری نکردن به‌خودی‌خود از گناهان کبیرۀ مدرنیته است.

‏ولی توانایی هیچ کردن یا کاری نکردن، ربط مستقیم به شادی انسان دارد. هیچ کردن نه‌تنها ترسناک، بلکه بسیار حوصله‌سربر است و ما از کودکی برای انجامش تربیت نشده‌ایم. اسمیت در آن کتاب می‌گوید «اگر بچه‌ای دراز بکشد و به هوا خیره شود همه می‌پرسند مشکلش چیست؟ مشکلی ندارد! دارد به انگشتش فکر می‌کند».

‏برتراند راسل هم در کتاب فتح خوشبختی نوشته والدین مدرن بچه را برای تحمل بی‌حوصلگی تربیت نمی‌کنند و به جاش فضای خالی‌ای که بعدها برای شادمانی انسان لازم است را با سرگرمی‌های منفعلانه (اسباب‌بازی) پر می‌کنند. راسل توضیح می‌دهد که دو نوع بی‌حوصلگی وجود دارد که یکی‌اش برای شادمانی ضروری است.

‏راسل هیجان کنش‌های جالب و جدید (مثل سفر، اسباب‌بازی، خرید) را شبیه مخدر می‌داند که اگر زیاد تکرار شوند ذهن فرد را معتاد می‌کنند طوری‌که فرد دائم نیاز به چیزهای جالب و جدید دارد ولی ارضا نمی‌شود. برای ارضا شدن باید فرد بی‌حوصلگی، تهی‌بودگی، و هیچ کردن را تجربه کند.

‏راسل این بی‌حوصلگی و هیچ کردن که باعث می‌شود فرد به فکر بیفتد، خیال‌پردازی کند، تشنۀ یک کنش مولد و جذاب شود را برای شادمانی ضروری می‌داند. ولی همین بی‌حوصلگی اگر همراه با خیال‌پردازی و تفکر فعال نباشد منجر به افول اراده و ترک آرزوها و میل به ادامه می‌شود.

‏بحث دربارۀ بی‌حوصلگی، بی‌معنایی، هیچ نکردن، و شادمانی وجوه مختلفی دارد که فلاسفه و پژوهشگران متعددی درباره‌اش کارهای بسیار عمیق و سودمندی کرده‌اند. کتاب A Philosophy of Boredom نوشتۀ Lars Svendsen [لارس اسونسن] در فصل اول معرفی مختصر و مفیدی از نظریات و اندیشه‌ها و منابع دارد [این کتاب با نام فلسفهٔ ملال به فارسی ترجمه شده است].‏

رابرت اسمیت آن کتاب را سال ۱۹۵۸ منتشر کرد. اینجا به رایگان در دسترس است.
اسمیت کتاب مهم دیگری هم دارد با عنوان Where Did You Go? Out. What Did You Do? Nothing که در آن از اهمیت فرصت دادن به بچه برای انجام کارهای بیهوده و بی‌معنی در خلوت خودش نوشته است.

نقل از کیخون
* با تغییر شکسته‌نویسی به حالت مکتوب


#یادداشت #پیشنهاد_دیگران #کتاب_رایگان

@kaaghaz
«تقدیم به رانندگان تاکسی ایرانی»

«دیشب این کتاب رو باز کردم و دیدم ریچارد پرشت، فیلسوف معاصر آلمانی، جلد اول از کتاب تاریخ فلسفه‌اش رو به "رانندگان تاکسی باهوش و باسواد ایرانی در کلن" تقدیم کرده.»

نقل از عارف میرزا

@kaaghaz
دربارهٔ سونات کرویتسر بتهوون
و نام چند کتاب دربارهٔ او

به مناسبت دویست‌وپنجاهمین سالروز تولدش


▪️لودویگ وان بتهوون ۲۵۰ سال پیش زاده شد؛ چند روز قبل سالرزو تولد او بود. نوابغ اغلب یا زندگی درونی ناآرامی دارند یا زندگی بیرونی شگفت‌انگیزی یا از درون و برون هر دو رنجه‌اند و روی خوش نمی‌بینند. بتهوون جزو دستهٔ اول بود. او از حدود ۱۷۹۸ فهمید که کر است و سرانجام در سال ۱۸۰۲-۱۸۰۱ از لاعلاجی درد خود اطمینان یافت و بحرانی روحی را از سر گذراند. خودش در وصیت‌نامهٔ مشهور هایلی‌گِنشتات نوشته است «این اتفاقات مرا تا سرحد یأس و نومیدی می‌کشاند و تنها یک گام دیگر باقی بود تا به زندگی‌ام خاتمه دهم – و تنها هنر بود که مرا باز می‌داشت، وه که برایم غیرممکن بود پیش از انجام آنچه احساس می‌کردم به‌عهده دارم، جهان را ترک گویم، و ازاین‌رو این وجود سرشار از تیره‌بختی را تحمل می‌کردم». این سرآغاز دوران جدید بتهوون در زندگی حرفه‌ای است.

▪️دوران حرفه‌ای بتهوون را به سه مرحله تقسیم می‌کنند. دوران میانی از همان زمانی آغاز می‌شود که او در هایلی‌گِنشتات، به‌تعبیر جان ویلیام سالیوان، از نبوغ خود آگاهی یافت و یکسره تسلیم آن شد. سونات کرویتسر از جمله آثاری است که بتهوون در این دوره خلق کرده است.

▪️بتهوون سخت به اصول اخلاقی پایبند بود، چنان‌که موتسارت را به خاطر ساخت اپرای دون ژوان شماتت می‌کرد و «عقیده داشت که او با این کار نبوغ هنری و عظمت موسیقی خویش را آلوده ساخته است» (رولان). او وقتی در ۱۸۰۳ سونات شمارهٔ ۹ برای ویولن و پیانو را ساخت، آن را به ویولنیست انگلیسی، جورج بریجتاور، تقدیم کرد و اولین بار هم، در ۲۴ مه همان سال در اوگارتن، خودش در کنار بریجتاور به اجرای آن پرداخت. زمان اجرا ساعت ۸ صبح بود و بتهوون تا ساعاتی پیش از اجرا مشغول کار روی آن بود و درنهایت در ۴:۳۰ صبح کارش را به پایان رساند. بریجتاور بی هیچ تمرینی نواخت و حین اجرای موومان دوم هم یکتا نسخهٔ نت را از بالای شانه‌های بتهوون می‌خواند. پس از اجرا، بتهوون سونات را به بریجتاور تقدیم کرد. اما این دیری نپایید و بتهوون آن را پس گرفت، چون بریجتاور حین نوش‌خواری با الفاظ ناشایست به زنی اشاره کرده بود که سخت مورد احترام و علاقهٔ بتهوون بود.

▪️این سونات با نام سونات کرویتسر هم شناخته می‌شود، زیرا بتهوون پس از جدایی از بریجتاور تصمیم گرفت آن را به رودلف کرویتسر تقدیم کند و در سفر به پاریس به اجرای آن بپردازد. کرویتسر از بزرگ‌ترین نوازدگان ویولن در آن دوران بود و اجرای این سونات را نپذیرفت. سفر به پاریس هم هرگز انجام نشد.

▪️در این لینک می‌توانید اجرای ناتان میل‌استاین همراه با ژرژ پلودرماخر از این سونات را ببینید. این، طبق توضیحی که در صفحه آمده، آخرین اجرای عمومی میل‌استاین پیش از آسیب دیدن دستش و پایان نوازندگی‌اش محسوب می‌شود. اجرای تازه‌تری از سونات کرویتسر را به نوازندگی جاشوا بل همراه با یوجا وانگ اینجا ببینید.

سه منبع خوب فارسی دربارهٔ بتهوون (عکس):

▪️زندگانی بتهوون | رومن رولان | محمود تفضلی | انتشارات امیرکبیر | ۱۶۰ صفحه
▪️Vie de Beethoven (1903), Rmain Rolland

▪️سلوک روحی بتهوون | ج. و. ن. سالیوان | کامران فانی | نشر آگه | ۲۰۰ صفحه
▪️Beethoven: his spiritual development (1927), J. W. N. Sullivan

▪️راهنمای جامع موسیقی کلاسیک | جان باروز | رضا رضایی | نشر فرهنگ معاصر | ۵۶۰ صفحه
▪️A Companion to classical music (2005), John Burrows

#یاد #پیشنهاد_کتاب

@kaaghaz
درگذشت تالستوی و پیام فرقهٔ دموکرات

‏تلگراف تسلیت کمیتهٔ مرکزی فرقهٔ دموکرات و تحریریهٔ روزنامهٔ ایران نو به مناسبت درگذشت تولستوی:
«...اینک آلام ما بواسطه خبر رحلت کسی که همیشه حامی مظلومان بوده و ایشان را برسیدن روزگاران خوش آزادی و برابری و برادری نوید میداد مضاعف گردید.»
ایران نو، سال دوم، ش ۳۶، ص ۳

نقل از خربط

*برای دیدن شکل کامل عکس روی آن کلیک کنید

#کاغذ_مصور #آرشیو

@kaaghaz
خبر بد: اصغر عبداللهی درگذشت

اصغر عبداللهی، داستان‌نویس و فیلمنامه‌نویس، در شصت و چهار سالگی و بر اثر سرطان درگذشت.

در پشت آن مه؛ مجموعه داستان کوتاه، سایبانی از حصیر، آبی‌های غمناک بارُن، هاملت در نم نم باران از جمله آثار اوست.
همچنین فیلم‌نامۀ فیلم های خواهران غریب، غریبانه، مرسدس. از فیلم‌نامه‌های عبداللهی است.

منبع: ایسنا

#خبر

@kaaghaz
اعتراض در دستگاه ارشاد

مهران موسوی: ‏کتابم را خودم فرستاده بودم ارشاد، چون این افسانه را باور کرده بودم که اگر کتاب را به‌شکل «ناشر: مؤلف» بفرستیم ارشاد راحت‌تر مجوز می‌گیرد. بعد از چند ماه زنگ زدند گفتند بیا موارد سانسوری کتابت (همان اصلاحیه‌ها) را تحویل بگیر. رفتم یکی از اتاق‌ها و خانمی زد توی سیستمش و مشغول‏ پرینت گرفتن موارد اصلاحی شد: یک برگه، دو برگه، سه برگه، چهار برگه... دیگر نگران شدم نکند پرینتر بسوزد و به اموال دولت خسارت وارد بکنم. بعد از هشت برگه، دستگاه خاموش شد. نزدیک به پنجاه مورد سانسوری بود ــ یعنی از یک کتاب صدوپنجاه صفحه‌ای باید‏ یک‌سومش را حذف می‌کردم. گفت اعتراضی داری، برو اتاق فلان. تا در اتاق فلان را باز کردم، دیدم یک برادر با دمپایی نشسته پشت میز و دارد با بربری لقمه می‌گیرد. گفتم باید به این التماس کنم اجازه بدهد کتاب چاپ کنم؟ خفت از این بالاتر؟ حقیقتاً از خودم بدم آمد و در را بستم آمدم بیرون.

#سانسور

@kaaghaz
برشی از رنج‌های ورتر جوان

‌‏دوردست هم حکایت آینده را دارد! چشم‌اندازی گنگ پیش چشمِ جانِ ما خودنمایی می‌کند. همهٔ احساسات ما مثل چشم‌هامان محو این وسوسه می‌شود و آخ که ما خوش داریم با همهٔ وجود در آن غرق شویم و جان و دلمان را از شور دریافتی یگانه و بزرگ و پرشکوه لبریز کنیم. ولی آن لحظه که به دوردست رسیدیم، آن ‏لحظه که آنجا بدل به اینجا شد، آن مقصود و مرادِ پیش رو انگاری به پشت سر می‌رود و خودمان هم باز آن بی‌برگ و نوایی می‌شویم که بودیم: اسیر تنگنای هستی‌مان، و همیشه در حسرت آن تازگی و طراوت گریزپا.
‌
– گوته –
‌
▪️رنج‌های ورتر جوان | گوته | محمود حدادی | نشر ماهی | ۲۲۰ص. جیبی | ۲۵,۰۰۰ تومان

Original title:
▪️Die leiden des jungen Werthers (1774), Johann Wolfgang von Goethe
نقاشی:
▪️رنج‌های ورتر جوان، اثر الکساندر بنوا

#بریده_کتاب #هنر_تصویرسازی

@kaaghaz
روی دوستی و‌ دشمنی از آینهٔ خِرد

‏پس گفت: ای پسر، عقل بر این سخن می‌خندد، لیکن به هزار چشم بر تو می‌بایست گریست که آن چشم بصیرت نداری که روی دوستی و دشمنی از آینۀ خرد ببینی. دوست آن است که با تو راست گوید نه آنکه دروغ تو را راست انگارد. مثل: أخوک من صدقک لا من صدّقک.

از مرزبان‌نامه، ص ۱۱۳/
نقل از شیوا مهرآیین

▪️مرزبان‌نامه | سعدالدین وراوینی | تصحیح محمد روشن | انتشارات اساطیر | ۱۱۹۲ ص. وزیری | ۱۱۰,۰۰۰ تومان

#بریده_کتاب

@kaaghaz
داستان‌نویسِ داستان‌نویسان
در سوگِ آن نیمهٔ خاموش

نوشتهٔ خسرو دوامی
روایت هفتم

یادداشت کاغذ | این مطلبی است از خسرو دوامی ــ داستان‌نویس مقیم امریکا ــ که در شمارۀ دوازدهم مجلۀ کارنامه (مرداد ۱۳۷۹، ویژه‌نامۀ هوشنگ گلشیری) منتشر شد. نویسنده در این یادداشت خاطراتی از مواجهه‌اش با گلشیری روایت می‌کند. از آقای دوامی ممنونیم که اجازه دادند این مطلب در «روایت کاغذ» بازنشر بشود. نیز ممنونیم از به‌روژ ئاکره‌یی که عکسی از زنده‌یاد گلشیری را از آرشیو شخصی‌اش به ما سپرد تا در کنار این متن منتشرش کنیم ــ عکسی با این توضیح: «شب تولد شصت‌سالگی‌اش، استکهلم.»

روایت را اینجا بخوانید


#روایت_کاغذ
نویسنده: خسرو دوامی
عکس: به‌روژ ئاکره‌یی
زیر نظر: مهران موسوی

@kaaghaz
ز ما رفت در خاک گنجینه‌یی
شعر بهرام بیضایی به یاد شجریان

این شعر از بهرام بیضایی را مژده شمسایی در گروه فیسبوکی بیضایی منتشر کرده است.

گویا در مجلهٔ بخارا (شمارهٔ ۱۴۱، بهمن-اسفند ۱۳۹۹) چاپ شده است.

#یاد

@kaaghaz
پیکاسو؛ نوشتهٔ گرترود استاین

▪️متن زیر ترجمه‌ای است از سطرهای اول کتاب پیکاسو به قلم گرترود استاین:


«نقاشی، در قرن نوزدهم، فقط در فرانسه کشیده می‌شد و به دست نقاشان فرانسوی. جز این، نقاشی وجود نداشت. در قرن بیستم، باز هم در فرانسه کشیده می‌شد اما به دست نقاشان اسپانیایی.

در قرن نوزدهم، نقاشان فهمیدند که همیشه باید مدلی پیش رویشان باشد، در قرن بیستم فهمیدند که ابداً نباید به مدل نگاه کنند. خیلی خوب به یاد می‌آورم، در سال‌های ۱۹۰۴ تا ۱۹۰۸، وقتی آدم‌ها را وامی‌داشتیم، یا خودشان خودشان را وامی‌داشتند، که به طراحی‌های پیکاسو نگاه کنند، اولین و عجیب‌ترین چیزی که همگی آن‌ها می‌توانستند بگویند و ما می‌توانستیم بگوییم این بود که او این را همان‌قدر محشر کشیده که اگر مدلی می‌داشت می‌کشید اما او بدون اینکه حتی یک مدل داشته باشد این را کشیده است. و امروزه کمتر نقاش جوانی می‌داند که مدل‌ها هم وجود دارند. هیچ‌چیز تغییر نمی‌کند مگر آنکه دلیلی داشته باشد.

وقتی نوزده سال داشت، پیکاسو به پاریس آمد –می‌شود سال ۱۹۰۰– به دنیای نقاشانی که تمام آموختنی‌ها از نگریستن به آنچه می‌بینند را آموخته بودند. از سورا تا کوربه، همگی، با چشم‌هاشان می‌نگریستند و بعد، چشم‌های سورا در نگریستن به آنچه می‌دید به لرز افتاد. او به شک افتاده بود که آیا با نگریستن می‌توان دید. ماتیس هم در آنچه چشم‌هاش می‌دید شک کرده بود. به این ترتیب، دنیا انتظار پیکاسو را می‌کشید که نه فقط تمام نقاشی اسپانیا، بلکه کوبیسم اسپانیایی را هم در خود داشت که همانا حیات روزمرهٔ اسپانیاست.

پدرش در اسپانیا استاد نقاشی بود و پیکاسو هنگامی که بچه‌های دیگر مشغول نوشتن الف ب پ بودند داشت نقاشی‌اش را می‌نوشت. او زاده شده بود که طراحی کند، نه طراحی‌های کودکانه، بلکه طراحی‌های یک نقاش. او آنچه را می‌نگریست طراحی نمی‌کرد، بلکه آنچه را حس می‌کرد می‌کشید، خلاصه، این‌ها برایش حکم کلمه را داشتند و طراحی همیشه یگانه شیوهٔ حرف زدنش بود و او حرف‌های زیادی برای گفتن داشت.»

▪️از تک‌نگاری پیکاسو، به قلم گرترود استاین
▪️عکس زیر تصویری است از گرترود استاین در استودیوش.
پرترهٔ استاین اثر پیکاسو پشت سر او مشخص است، همچنین چند نقاشی مدرن دیگر.
▪️چند تصویر از نسخهٔ چاپ اول کتاب پیکاسو را اینجا+ ببینید.

Original title:
▪️Picasso, (1938), Gertrude Stein, published by B. T. Batsford Ltd, London.

#بریده_کتاب

@kaaghaz
کتاب‌های دانشگاهی کانادا

‏اینجا تعدادی از کتاب‌های دانشگاهی (در کانادا و مربوط به سال‌های اول و دوم مقطع کارشناسی) برای علاقه‌مندان به‌رایگان موجوده. جهت اطلاع.
https://open.bccampus.ca/browse-our-collection/find-open-textbooks/

نقل از پرستو

@kaaghaz
Forwarded from تلخی‌‌ها (Alireza Esmaeilpour)
در سال ۱۷۸۲، گوته، شاعر نامی آلمانی، شعری سرود به نام "شاه‌دیو". نام این شعر و مضمون آن مُلهَم است از نام و روایات موجودی اهریمنی در باورهای مردمی آلمان و برخی از دیگر اقوام شمال اروپا. بنا بر این روایات، شاه‌دیو نوعی شیطان جنگل‌نشین است که کودکان درراه‌مانده را طعمه‌ی خود می‌سازد و تنها با لمس‌کردنِ آنان، جانشان را می‌ستاند. در آغاز سده‌ی نوزدهم، فرانتس شوبرت، موسیقیدان نامدار اتریشی، برای این شعر قطعه‌ای آوازی ساخت که در ادامه می‌آید. اینک متن اصلی شعر گوته و ترجمه‌ای به شعر از آن:

Erlkönig
شاه‌دیو

Wer reitet so spät durch Nacht und Wind?
Es ist der Vater mit seinem Kind:
Er hat den Knaben wohl in dem Arm,
Er fasst ihn sicher, er hält ihn warm.
کیست این رهگذرِ تیزتَک اندر شب تار؟
پدری با پسرش، هر دو بر اسبی رَهوار
مرد بر سینه فشارَد پسرک را هرگاه
تا پناهش دهد از باد، در آن شامِ سیاه

„Mein Sohn, was birgst du so bang dein Gesicht?“
„Siehst, Vater, du den Erlkönig nicht?
Den Erlenkönig mit Kron’ und Schweif?“
„Mein Sohn, es ist ein Nebelstreif.“
"از هراسِ چه نهان داشته‌ای روی، پسر؟"
"شاه‌دیو است پدیدار، نبینیش پدر؟
تاج بنهاده، ردا را زده بر دوش گِرِه"
"این نه دیو است، پسر، وهم و سرابی‌ست ز مِه"

„Du liebes Kind, komm, geh mit mir!
Gar schöne Spiele spiel’ ich mit dir;
Manch’ bunte Blumen sind an dem Strand,
Meine Mutter hat manch gülden Gewand.“
[آه، ای کودک دلبند! بیا از پیِ من
موسم بازی و شادی‌ست به دامان چمن
خرمنِ گُل به لبِ رود و دو صَد رنگ به چهر
مادرم دوخته بس جامه‌ی زَربَفت ز مِهر]

„Mein Vater, mein Vater, und hörest du nicht,
Was Erlenkönig mir leise verspricht?“
„Sei ruhig, bleibe ruhig, mein Kind:
In dürren Blättern säuselt der Wind.“
"نشنوی ای پدر این زمزمه از دیو پلید؟
شاه‌دیوَم ز چه رو می‌دهد این‌گونه نوید؟"
"دل قوی دار پسر، همهمه‌ی باد است این
که کند زمزمه در جنگل خشکیده چنین"

„Willst, feiner Knabe, du mit mir gehn?
Meine Töchter sollen dich warten schön;
Meine Töchter führen den nächtlichen Rein
Und wiegen und tanzen und singen dich ein.“
[دل به رَه دِه، پسرک؛ چشم‌به‌راهت هستند-
-دخترانم که همه لاله‌رُخ و سَرمَستند
همه در بزم شبانگاهیِ خود رقصانند
همه در گوش تو لالاییِ شیرین خوانند]

„Mein Vater, mein Vater, und siehst du nicht dort
Erlkönigs Töchter am düstern Ort?“
„Mein Sohn, mein Sohn, ich seh es genau:
Es scheinen die alten Weiden so grau.“
"ای پدر، باز نبینیش که آید چو عقاب؟
دخترانش که فُتادند چنین در تب‌و‌تاب؟"
"ای پسر، نیک ببینم: نه چنین است و چنان
بیدهایی‌ست کهن، در دل شب نوراَفشان"

„Ich liebe dich, mich reizt deine schöne Gestalt;
Und bist du nicht willig, so brauch ich Gewalt.“
„Mein Vater, mein Vater, jetzt fasst er mich an!
Erlkönig hat mir ein Leids getan!“
[فِکَنَد قامت و رویَت چه شَرَرها به سَرَم
گر نیایی به دلِ خویش، به قَهرَت ببرم!]
"ای پدر سخت گرفته‌ست به چَنگَم این دیو!
اینَکَم زخم زند، بشنو ز من بانگ و غریو!"

Dem Vater grausets, er reitet geschwind,
Er hält in Armen das ächzende Kind,
Erreicht den Hof mit Mühe und Not:
In seinen Armen das Kind war tot.
لرزد از بیم به خود مرد و شتابان تازد
پسرک در برِ وی ناله‌ی دیگر سازد
چون رسد مرد به مقصد، پس از آن رنجِ گران
کودک خویش در آغوش بیابد بی‌جان.

یوهان وُلفگانگ فُن گوته (۱۷۴۹-۱۸۳۲)

ترجمه به شعر: علیرضا اسماعیل‌پور

متن اصلی به نقل از:
Karl Eibl, Johann Wolfgang Goethe. sämtliche Werke, Briefe, Tagebücher und Gespräche, Bd. 2, Deutscher Klassiker Verlag, 1978, s. 107-108.