Forwarded from دربهدر
آری یقین داشته باش که ما پیروز خواهيم شد. پیروز خواهیم شد به سبب همان شکست؛ آن پیشرفت آهسته و تدریجی و طولانی که طی آن حقانیت خود را بازیافتیم؛ به سبب آن رنجی که با همه ناعادلانه بودنش به ما درسی آموخت، راز هر پیروزیای را به ما آموخت، رازی که اگر روزی از دستش ندهیم پیروزی نهایی را باز خواهیم شناخت. به ما آموخت که برخلاف آنچه گهگاه میپنداشتیم، روح دلاوری را در برابر شمشیر فایدتی نیست، اما روح دلاوری همراه با شمشیر همیشه بر شمشیر تنها پیروز است. هم از این رو است که اکنون ما پس از آن که اطمینان یافتهایم روح دلاوری با ماست، شمشیر را نیز پذیرا شدهایم. ما نخست میبایست ببینیم که مردم میمیرند و آن گاه مخاطرۀ مرگ را بپذیریم، میبایست کارگر فرانسوی را سپیدهدمان در راهروهای زندان ببینیم که به سوی چوبۀ دار میرود و سلول به سلول از رفقایش میخواهد که شهامت داشته باشند، و از آن پس برای دست یافتن به روح دلاوری، تن به شکنجۀ جسم دهيم. در واقع انسان فقط صاحب آن چیزی است که بهایش را پرداخته است. و ما بهائی بس گران پرداختهایم و هنوز میپردازیم. اما دیگر یقین و اطمینان داریم و حقانیت و عدالت از آن ماست. شکست شما حتمی است.
یک نامه
آلبرکامو
ترجمۀ رامین شهروند
از کتاب «نامههایی به یک دوست آلمانی»
چاپ شده در شماره ٣١ کتاب جمعه
٢٨ فروردین ١٣۵٩
@gadaboutmitsl
یک نامه
آلبرکامو
ترجمۀ رامین شهروند
از کتاب «نامههایی به یک دوست آلمانی»
چاپ شده در شماره ٣١ کتاب جمعه
٢٨ فروردین ١٣۵٩
@gadaboutmitsl
Forwarded from جعبهسیاه (Somayeh Noroozi)
فرشید قربانپور را نیمهشب، ساعت سه و نیم، بعد از شکستن در، پاشیدن چند گالن اسپری فلفل، ضرب و شتم، کشیدن اسلحه روی من و بچه و همسایهها، بردند. جرم؟ نگفتند. که بودند؟ نگفتند.
#علیه_فراموشی
#علیه_فراموشی
Reading Ferdowsi very short
Amir Khadem
این قسمت خیلی کوتاه را به مناسبت وضعیت فعلی ایران منتشر کردم.
ارادتمند و نگران حال همگی.
@readingferdowsi
ارادتمند و نگران حال همگی.
@readingferdowsi
اشتازی ارتشی داخلی بود که فقط برای یک هدف ساخته شده بود، سرکوب تمام مخالفتها علیه حکومت. وظیفهاش دانستن همهچیز، راجع به همهکس بود. با آن خِیل عظیم جاسوسان و خبرچینانش که با هیچ حکومت دیگری در جهان قابل مقایسه نیست، میدانست که امشب چه کسی مهمان شما بوده است، همسرتان به شما با چه کسی خیانت میکند و شما امروز با چه کسی تلفنی حرف زدهاید. اما اشتازی هم حتی نتوانست پیشبینی پایان حکومت را بکند. سالها بعد اگر از بازداشتگاهها، مقرها و ساختمانهای اشتازی دیدن میکردید، هنوز به همان حالتی بود که انگار کارمندانش آنجا را برای ناهار ترک کردهاند.
۴ دسامبر ۱۹۸۹، زمانی که مردم به ساختمان اشتازی در لایپزیگ هجوم بردند و آن را اشغال کردند، جوری با ناباوری روی زمین نشسته بودند، انگار منتظر بودند کسی بیاید و از آنها بخواهد ساختمان را ترک کنند. هنوز باور پیروزی و پایان آن حکومت پلیسی سرکوبگر برایشان قابل باور نبود. هنگام ورود مردم برای تسخیر ساختمان، نگهبانان از آنها کارت شناسایی خواسته بودند، جالب اینکه همه به رسم عادت کارتهایشان را بیرون آورده بودند. اشتازی تا آخرین لحظه و ثانیه هم میخواست قدرتنمایی کند.
▪️از کتاب:
سرزمین مأمورهای مخفی | آنا فاندر | نرگس حسنلی | نشر مهرگان خرد | ۳۶۴ص. رقعی | ۶۰,۰۰۰ تومان
#بریده_کتاب
@kaaghaz
۴ دسامبر ۱۹۸۹، زمانی که مردم به ساختمان اشتازی در لایپزیگ هجوم بردند و آن را اشغال کردند، جوری با ناباوری روی زمین نشسته بودند، انگار منتظر بودند کسی بیاید و از آنها بخواهد ساختمان را ترک کنند. هنوز باور پیروزی و پایان آن حکومت پلیسی سرکوبگر برایشان قابل باور نبود. هنگام ورود مردم برای تسخیر ساختمان، نگهبانان از آنها کارت شناسایی خواسته بودند، جالب اینکه همه به رسم عادت کارتهایشان را بیرون آورده بودند. اشتازی تا آخرین لحظه و ثانیه هم میخواست قدرتنمایی کند.
▪️از کتاب:
سرزمین مأمورهای مخفی | آنا فاندر | نرگس حسنلی | نشر مهرگان خرد | ۳۶۴ص. رقعی | ۶۰,۰۰۰ تومان
#بریده_کتاب
@kaaghaz
محمدعلی مجتهدی: بنده را میتوانید جلب کنید، اما شاگردان را نه
▪️سال ۱۳۳۲ بود. زمان آقای سپهبد زاهدی که آن کودتایی که مصدق را گرفتار کرد آمد. اول مهر کلاسهای دبیرستان تشکیل شد – سوم و چهارم مهر بود. یکدفعه یک سرهنگی وارد اتاقم شد. اسم او یادم رفته. تصور میکنم قربانی بود. نه یک اسم دیگری داشت. این جناب سرهنگ آمد نشست. اسم یک شاگردی را برد، و گفت من میخواهم او را ببینم. گفتم، «شما پدرش هستید؟» گفت، «نه.» در اسمنویسی در دبیرستان البرز پدران دانشآموزانی که در تهران نبودند، میبایست یک نماینده تعیین کنند. گفتم، «نمایندهٔ پدرش هستید؟» گفت، «خیر.» گفتم، «پس چه کار دارید؟» حالا آقای بختیار رئیس سازمان امنیت است. گفت، «من دادستان سازمان امنیت هستم و با این جوان کار دارم.» گفتم، «چه کار دارید؟» گفت، «این جوان در روی آن تخته سیاه کلاس علیه ما چیز نوشته است.» گفتم، «این تنبیهش با من است نه با شما. من مسئول دبیرستانم. تنبیهش با من است.» گفت، «من میخواهم با این جوان صحبت کنم.» گفتم، «شما نمیتوانید با این جوان صحبت کنید. هر حرفی دارید به من بزنید. شما هیچ وابستگی به این جوان ندارید.» گفت، «همینطور؟» گفتم، «بله.» گفت: «من دادستانم.» گفتم، «شما توجه نکردید.» به من گفت، «شما توجه نکردید. من دادستان سازمان امنیت هستم.» گفتم، «من شنیدم. آقای سرهنگ من شنیدم شما دادستان هستید. بنده را میتوانید جلب کنید همین حالا. من در خدمت شما. ولی هیچکدام از این شاگردهای دبیرستان البرز را شما نمیتوانید ببرید. من به شما معرفی نمیکنم.» گفت، «همینطور؟» گفتم «بله. همینطور.»
▪️البته ممکن بود همان موقع برای من ابلاغ بیاید که، برو پی کارت. با خودم گفتم خب، من میروم پی کارم. بهتر این است که من بروم پی کارم تا مطابق فکر من عمل نشود. پدری این پسر را آورده به من سپرده. اگر پولش را به من میسپرد و من میخوردم یا خرج میکردم یا دزد میزد، درنهایت میگفتم، «آقا، بیا ببین منفعت چقدر میدهند؟ بکش رویش. من نقد ندارم به شما بدهم. به اقساط به شما میپردازم.» ولی اگر این جوان معیوب بشود، من چه کار کنم؟ چه خاکی به سر بریزم؟ هیچ راهی ندارم. این طرز فکرم بود.
▪️این سرهنگ بلند شد و در را زد به هم و رفت بیرون. به خودم گفتم، «همین حالا برای من ابلاغ میآید.» اتفاقاً نیامد. وقتی سرهنگ رفت بیرون، من آن جوان را به ناظمش گفتم آمد اتاق من. گفتم، «تو چیزی نوشته بودی پای تخته علیه این آقایان کنونی؟» بچهها با من روراست بودند. گفت، «بله. نوشتم.» گفتم «اینجا آمده بودند عقبت. پاشو برو. تو خانه خودت هم نرو. پاشو برو منزل قوم و خویشهایت و از این در هم بیرون نرو، از در شبانهروزی از آن طرف برو.» او را فرستادم رفت. آها، این سرهنگ به من گفت، «پس آدرسش را به من بدهید.» گفتم، «مگر اینجا ثبت احوال است؟ اینجا شهربانی است؟ اینجا مدرسه است. آدرس همه دست شماست. شما خودتان همهٔ آدرسها را دارید. پاشید بروید پیدا کنید. من به شما آدرس پسرم را بدهم که کجا هست؟ آقا، این غیر ممکن است.»
▪️از کتاب:
خاطرات دکتر محمدعلی مجتهدی؛ رییس دبیرستان البرز و بنیادگذار دانشگاه صنعتی شریف | به کوشش حبیب لاجوردی | انتشارات بازتابنگار | ۲۰۱ ص. رقعی شومیز | ۳۰,۰۰۰ تومان
#بریده_کتاب
@kaaghaz
▪️سال ۱۳۳۲ بود. زمان آقای سپهبد زاهدی که آن کودتایی که مصدق را گرفتار کرد آمد. اول مهر کلاسهای دبیرستان تشکیل شد – سوم و چهارم مهر بود. یکدفعه یک سرهنگی وارد اتاقم شد. اسم او یادم رفته. تصور میکنم قربانی بود. نه یک اسم دیگری داشت. این جناب سرهنگ آمد نشست. اسم یک شاگردی را برد، و گفت من میخواهم او را ببینم. گفتم، «شما پدرش هستید؟» گفت، «نه.» در اسمنویسی در دبیرستان البرز پدران دانشآموزانی که در تهران نبودند، میبایست یک نماینده تعیین کنند. گفتم، «نمایندهٔ پدرش هستید؟» گفت، «خیر.» گفتم، «پس چه کار دارید؟» حالا آقای بختیار رئیس سازمان امنیت است. گفت، «من دادستان سازمان امنیت هستم و با این جوان کار دارم.» گفتم، «چه کار دارید؟» گفت، «این جوان در روی آن تخته سیاه کلاس علیه ما چیز نوشته است.» گفتم، «این تنبیهش با من است نه با شما. من مسئول دبیرستانم. تنبیهش با من است.» گفت، «من میخواهم با این جوان صحبت کنم.» گفتم، «شما نمیتوانید با این جوان صحبت کنید. هر حرفی دارید به من بزنید. شما هیچ وابستگی به این جوان ندارید.» گفت، «همینطور؟» گفتم، «بله.» گفت: «من دادستانم.» گفتم، «شما توجه نکردید.» به من گفت، «شما توجه نکردید. من دادستان سازمان امنیت هستم.» گفتم، «من شنیدم. آقای سرهنگ من شنیدم شما دادستان هستید. بنده را میتوانید جلب کنید همین حالا. من در خدمت شما. ولی هیچکدام از این شاگردهای دبیرستان البرز را شما نمیتوانید ببرید. من به شما معرفی نمیکنم.» گفت، «همینطور؟» گفتم «بله. همینطور.»
▪️البته ممکن بود همان موقع برای من ابلاغ بیاید که، برو پی کارت. با خودم گفتم خب، من میروم پی کارم. بهتر این است که من بروم پی کارم تا مطابق فکر من عمل نشود. پدری این پسر را آورده به من سپرده. اگر پولش را به من میسپرد و من میخوردم یا خرج میکردم یا دزد میزد، درنهایت میگفتم، «آقا، بیا ببین منفعت چقدر میدهند؟ بکش رویش. من نقد ندارم به شما بدهم. به اقساط به شما میپردازم.» ولی اگر این جوان معیوب بشود، من چه کار کنم؟ چه خاکی به سر بریزم؟ هیچ راهی ندارم. این طرز فکرم بود.
▪️این سرهنگ بلند شد و در را زد به هم و رفت بیرون. به خودم گفتم، «همین حالا برای من ابلاغ میآید.» اتفاقاً نیامد. وقتی سرهنگ رفت بیرون، من آن جوان را به ناظمش گفتم آمد اتاق من. گفتم، «تو چیزی نوشته بودی پای تخته علیه این آقایان کنونی؟» بچهها با من روراست بودند. گفت، «بله. نوشتم.» گفتم «اینجا آمده بودند عقبت. پاشو برو. تو خانه خودت هم نرو. پاشو برو منزل قوم و خویشهایت و از این در هم بیرون نرو، از در شبانهروزی از آن طرف برو.» او را فرستادم رفت. آها، این سرهنگ به من گفت، «پس آدرسش را به من بدهید.» گفتم، «مگر اینجا ثبت احوال است؟ اینجا شهربانی است؟ اینجا مدرسه است. آدرس همه دست شماست. شما خودتان همهٔ آدرسها را دارید. پاشید بروید پیدا کنید. من به شما آدرس پسرم را بدهم که کجا هست؟ آقا، این غیر ممکن است.»
▪️از کتاب:
خاطرات دکتر محمدعلی مجتهدی؛ رییس دبیرستان البرز و بنیادگذار دانشگاه صنعتی شریف | به کوشش حبیب لاجوردی | انتشارات بازتابنگار | ۲۰۱ ص. رقعی شومیز | ۳۰,۰۰۰ تومان
#بریده_کتاب
@kaaghaz
Forwarded from خوشهگاه (امیرمحمد شیرازیان)
پیامِ #هوشنگ_گلشیری
رادیو صدای برلین، نوامبرِ ۱۹۹۹
قبل از هر چیز من، هوشنگ گلشیری، نویسندهی ایرانی، از همهی نویسندگانِ جهان چه ایرانی و چه غیرِ ایرانی که ما را در راهِ رسیدن به آزادیِ بیان و قلم در ایران یاری کردهاند و میکنند تشکر میکنم. از انجمنِ قلم به خصوص، که هیچ گاه ما را تنها رها نکرده است، تشکر میکنم. اگر همصداییِ شما نویسندگانِ سراسرِ جهان نبود، این صدا و هیچ صدای دیگری از اینجا شنیده نمیشد. ما نویسندگان هر جا که باشیم و به هر زبان که بنویسیم در خانهی کلامِ مکتوب زندگی میکنیم. دیوارِ این خانه و سقفش را با همین کلمات ساختهایم. پنجرهی ما به جهان و چترِ ما، حتی سپرِ ما، همین کلماتاند. به خانهی ما اگر کسی بیاید با همین خردهریزهاست که خستگی از تنَش میگیریم؛ خاطرش را با همین کلمات میآراییم؛ راهش میاندازیم. بی رقصِ این کلمات، آوازخوانیِ این حروف، جهانِ ما مأمنِ موشها خواهد شد و دیوارهامان، دیوارهای سردِ سلولها، و چشماندازمان گورستانِ گذشتههای دور. تا کلام نمیرد، تا هر کس خانهاش را به هر زبان بسازد جز به همصداییِ جهانیِ اهلِ قلم دل نباید بست، که آنکه به غارتِ یک در، یک دریچه و حتی یک کلمه میآید، نه کلامِ من، که در و دیوارِ خیالاتِ تو را به توبره خواهد کرد. به همین دلیل است که باید در کنارِ نویسندهی مصری، الجزایری، ایرلندی و چینی ایستاد. ما نویسندگانِ ایران خواستارِ چاپِ همهی آثارِ همهی نویسندگان، فارغ از باد و مبادِ سانسورچیانایم. التزامِ هر حکومتی را به آزادی حداقل به همین میزان میتوان سنجید. کتابهای ما، چه تألیف و چه ترجمه و چه تحقیق، در پشتِ درها مانده است؛ یا حتی در پشتِ ذهنهامان که اینجا هر صدای تلفن هر صدای زنگِ در با لرزهای در مهرهی پشت همراه است. چراکه بازیِ با کلمات را، خیالورزی را، به تیرِ تهمت پاداش میدهند. هر کلمه اینجا با بیم بودن یا نبودن به دنیا میآید. ما مردم با بارِ سنتِ ایرانِ کهن، فرهنگِ عظیمِ اسلامی، به جهانِ امروز آمدهایم. رها کردنِ هر یک از این سه فرهنگ قتلی است برای ما و جهان. پس مینویسیم تا با شکل دادن به آنچه بوده یا هست، یا نبوده و نیست شکلی بدهیم تا دیگران ببینند و برگذرند. حصرِ ما، کشتنِ قلمِ ما، قطعِ بخشی از اندامِ انسانِ جهانی است. ما میخواهیم که این چند هزار کتابِ ما بی هیچ باد و مبادی منتشر شود. با اینهمه پس از انتشار، پس از انتشارِ هر اثر حاضریم در صورتِ ارتکابِ جرمِ مطبوعاتی در هر دادگاهِ صالحی، با حضورِ هیئتِ منصفهی مطبوعاتیِ غیرِ وابسته به حکومتهای وقت محاکمه شویم. ما خواستارِ آنایم که کانونِ نویسندگانِ ایران آزادانه به فعالیتِ علنی بپردازد. دعا کنیم که عقل و تسامح بر جهانِ ما حاکم شود تا هیچ کجا قلمِ کسی را به جرمِ نوشتههاش نشکنند، خیالبازی را ممنوع نسازند، کلام را نکشند. که جهانِ ما بی خیالبازیها، بی رقصِ این کلمات، بی همنواییِ این حروف نه به گور یا سلولِ زندان که تنها به دلی میماند که شعری نخوانده باشد، قصهای نشنیده باشد، و بر مرگِ آدمی تیغهی گیاهی حتی در داستانی نگریسته باشد.
#صداها
بنیادِ هوشنگ گلشیری | خوشهای نگین
رادیو صدای برلین، نوامبرِ ۱۹۹۹
قبل از هر چیز من، هوشنگ گلشیری، نویسندهی ایرانی، از همهی نویسندگانِ جهان چه ایرانی و چه غیرِ ایرانی که ما را در راهِ رسیدن به آزادیِ بیان و قلم در ایران یاری کردهاند و میکنند تشکر میکنم. از انجمنِ قلم به خصوص، که هیچ گاه ما را تنها رها نکرده است، تشکر میکنم. اگر همصداییِ شما نویسندگانِ سراسرِ جهان نبود، این صدا و هیچ صدای دیگری از اینجا شنیده نمیشد. ما نویسندگان هر جا که باشیم و به هر زبان که بنویسیم در خانهی کلامِ مکتوب زندگی میکنیم. دیوارِ این خانه و سقفش را با همین کلمات ساختهایم. پنجرهی ما به جهان و چترِ ما، حتی سپرِ ما، همین کلماتاند. به خانهی ما اگر کسی بیاید با همین خردهریزهاست که خستگی از تنَش میگیریم؛ خاطرش را با همین کلمات میآراییم؛ راهش میاندازیم. بی رقصِ این کلمات، آوازخوانیِ این حروف، جهانِ ما مأمنِ موشها خواهد شد و دیوارهامان، دیوارهای سردِ سلولها، و چشماندازمان گورستانِ گذشتههای دور. تا کلام نمیرد، تا هر کس خانهاش را به هر زبان بسازد جز به همصداییِ جهانیِ اهلِ قلم دل نباید بست، که آنکه به غارتِ یک در، یک دریچه و حتی یک کلمه میآید، نه کلامِ من، که در و دیوارِ خیالاتِ تو را به توبره خواهد کرد. به همین دلیل است که باید در کنارِ نویسندهی مصری، الجزایری، ایرلندی و چینی ایستاد. ما نویسندگانِ ایران خواستارِ چاپِ همهی آثارِ همهی نویسندگان، فارغ از باد و مبادِ سانسورچیانایم. التزامِ هر حکومتی را به آزادی حداقل به همین میزان میتوان سنجید. کتابهای ما، چه تألیف و چه ترجمه و چه تحقیق، در پشتِ درها مانده است؛ یا حتی در پشتِ ذهنهامان که اینجا هر صدای تلفن هر صدای زنگِ در با لرزهای در مهرهی پشت همراه است. چراکه بازیِ با کلمات را، خیالورزی را، به تیرِ تهمت پاداش میدهند. هر کلمه اینجا با بیم بودن یا نبودن به دنیا میآید. ما مردم با بارِ سنتِ ایرانِ کهن، فرهنگِ عظیمِ اسلامی، به جهانِ امروز آمدهایم. رها کردنِ هر یک از این سه فرهنگ قتلی است برای ما و جهان. پس مینویسیم تا با شکل دادن به آنچه بوده یا هست، یا نبوده و نیست شکلی بدهیم تا دیگران ببینند و برگذرند. حصرِ ما، کشتنِ قلمِ ما، قطعِ بخشی از اندامِ انسانِ جهانی است. ما میخواهیم که این چند هزار کتابِ ما بی هیچ باد و مبادی منتشر شود. با اینهمه پس از انتشار، پس از انتشارِ هر اثر حاضریم در صورتِ ارتکابِ جرمِ مطبوعاتی در هر دادگاهِ صالحی، با حضورِ هیئتِ منصفهی مطبوعاتیِ غیرِ وابسته به حکومتهای وقت محاکمه شویم. ما خواستارِ آنایم که کانونِ نویسندگانِ ایران آزادانه به فعالیتِ علنی بپردازد. دعا کنیم که عقل و تسامح بر جهانِ ما حاکم شود تا هیچ کجا قلمِ کسی را به جرمِ نوشتههاش نشکنند، خیالبازی را ممنوع نسازند، کلام را نکشند. که جهانِ ما بی خیالبازیها، بی رقصِ این کلمات، بی همنواییِ این حروف نه به گور یا سلولِ زندان که تنها به دلی میماند که شعری نخوانده باشد، قصهای نشنیده باشد، و بر مرگِ آدمی تیغهی گیاهی حتی در داستانی نگریسته باشد.
#صداها
بنیادِ هوشنگ گلشیری | خوشهای نگین
Telegram
attach 📎
Forwarded from بهمن دارالشفایی
حدود یک ساعت پیش به خانه نوید سیدعلیاکبر، نویسنده کودکونوجوان، ریختهاند و او را بردهاند. همینطور همه وسایل کامپیوتری خودش و همسرش را.
.
.
جسمتان را به جاهای ناشناخته ببرید
صاحبان قدرت دوست دارند شما روی صندلی به رخوت لم بدهید و احساساتتان را روی صفحههای نمایشگر بریزید. بروید بیرون. جسمتان را به جاهای ناشناخته ببرید و با آدمهای غریبه دمخور شوید. دوستان تازه بیابید و با آنها همراه شوید.
موفقیت مقاومت مستلزم این است که از دو مرز بگذریم. نخست، ایدههای تغییر باید مورد قبول افراد مختلف با پیشینههای مختلف باشند؛ افرادی که در همهچیز با هم اتفاقنظر ندارند. دوم اینکه مردم باید در جایی غیر از خانههای خویش و در میان کسانی قرار بگیرند که پیش از این هیچ دوستی و آشنایی با آنها نداشتهاند. اعتراضات را میتوان از طریق رسانههای اجتماعی سازمان داد. ولی هیچ اتفاق واقعیای نخواهد افتاد مگر اینکه کار به خیابانها بکشد. اگر حاکمان مستبد در دنیای سهبعدی با عواقب اقدامات خویش روبهرو نشوند، هیچ چیز تغییر نخواهد کرد.
▪️متن بالا از کتاب در برابر استبداد، نوشتهٔ تیموتی اسنایدر، است. اسنایدر در این کتاب کوچک بیست درس را بازگو میکند که از نظامهای توتالیتر قرن بیستم میتوان آموخت. از این کتاب دو ترجمه در بازار است:
▪️در برابر استبداد | تیموتی اسنایدر | ترجمهٔ بابک واحدی | نشر گمان | ۱۲۰ص. پالتویی
▪️استبداد: بیست درس از قرن بیستم | تیموتی اسنایدر | ترجمۀ پژمان طهرانیان | نشر نو | ۱۲۰ص. رقعی
#پیشنهاد_کتاب
صاحبان قدرت دوست دارند شما روی صندلی به رخوت لم بدهید و احساساتتان را روی صفحههای نمایشگر بریزید. بروید بیرون. جسمتان را به جاهای ناشناخته ببرید و با آدمهای غریبه دمخور شوید. دوستان تازه بیابید و با آنها همراه شوید.
موفقیت مقاومت مستلزم این است که از دو مرز بگذریم. نخست، ایدههای تغییر باید مورد قبول افراد مختلف با پیشینههای مختلف باشند؛ افرادی که در همهچیز با هم اتفاقنظر ندارند. دوم اینکه مردم باید در جایی غیر از خانههای خویش و در میان کسانی قرار بگیرند که پیش از این هیچ دوستی و آشنایی با آنها نداشتهاند. اعتراضات را میتوان از طریق رسانههای اجتماعی سازمان داد. ولی هیچ اتفاق واقعیای نخواهد افتاد مگر اینکه کار به خیابانها بکشد. اگر حاکمان مستبد در دنیای سهبعدی با عواقب اقدامات خویش روبهرو نشوند، هیچ چیز تغییر نخواهد کرد.
▪️متن بالا از کتاب در برابر استبداد، نوشتهٔ تیموتی اسنایدر، است. اسنایدر در این کتاب کوچک بیست درس را بازگو میکند که از نظامهای توتالیتر قرن بیستم میتوان آموخت. از این کتاب دو ترجمه در بازار است:
▪️در برابر استبداد | تیموتی اسنایدر | ترجمهٔ بابک واحدی | نشر گمان | ۱۲۰ص. پالتویی
▪️استبداد: بیست درس از قرن بیستم | تیموتی اسنایدر | ترجمۀ پژمان طهرانیان | نشر نو | ۱۲۰ص. رقعی
#پیشنهاد_کتاب
دستهایم را در باغچه میکارم
سبز خواهم شد، میدانم، میدانم، میدانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریام
تخم خواهند گذاشت
فروغ فرخزاد، «تولدی دیگر»
تصویرسازی اردشیر محصص، «تولدی دیگر»
(از مجموعهٔ موزهٔ متروپولیتن که امروز همراه با ترجمهٔ شعر فروغ، به یاد مهسا امینی در اینستاگرام موزه به اشتراک گذاشت)
سبز خواهم شد، میدانم، میدانم، میدانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریام
تخم خواهند گذاشت
فروغ فرخزاد، «تولدی دیگر»
تصویرسازی اردشیر محصص، «تولدی دیگر»
(از مجموعهٔ موزهٔ متروپولیتن که امروز همراه با ترجمهٔ شعر فروغ، به یاد مهسا امینی در اینستاگرام موزه به اشتراک گذاشت)
حمید یاهوئیان، صاحب کتابفروشی ریرا در بجنورد، روز چهارشنبه، ۴ آبان بازداشت شده است.
کتابفروشی ریرا در خیابان بهشتی جنوبی بجنورد واقع است.
کتابفروشی ریرا در خیابان بهشتی جنوبی بجنورد واقع است.
همچون اسبی که مگسها را میتاراند
وینستن نوشت:
امیدی اگر هست، فقط به پرولتاریاست.
امیدی اگر بود، لابد فقط به پرولتاریا بود، چون فقط در این خیل تودههای محروم بود، هشتادوپنج درصد جمعیت اقیانوسیه، که نیروی لازم برای نابودکردن حزب میتوانست فراهم شود. حزب را از درون نمیشد سرنگون کرد. دشمنان آن، اگر البته دشمنی داشت، برای گردآمدن یا حتی شناسایی یکدیگر هیچ راهی نداشتند. حتی اگر هم «سازمان برادریِ» افسانهای وجود خارجی داشت، که احتمالش زیاد بود، هیچ نمیشد تصور کرد که اعضایش بتوانند در گروههایی بیش از دو یا سه نفر جمع شوند. عصیان فقط به معنای برق خاصی در نگاه بود، لحن خاصی در کلام و، حداکثر، کلمهای که گاهوبیگاه بهنجوا بر زبان میآمد. ولی تودههای پرولتر، اگر بهنحوی به قدرت خویش واقف میشدند، دیگر نیازی به گردآمدن نداشتند. تنها کاری که باید میکردند این بود که برخیزند و مانند اسبی که مگسها را میتاراند خود را تکان دهند. اگر اراده میکردند، میتوانستند همین فردا صبح حزب را خرد و خاکشیر کنند. بهطور قطع، دیر یا زود هم به فکر این کار میافتادند. و با وجود این،...!
۱۹۸۴ | جورج اورول | احمد کساییپور | نشر ماهی
#بریده_کتاب
@kaaghaz
وینستن نوشت:
امیدی اگر هست، فقط به پرولتاریاست.
امیدی اگر بود، لابد فقط به پرولتاریا بود، چون فقط در این خیل تودههای محروم بود، هشتادوپنج درصد جمعیت اقیانوسیه، که نیروی لازم برای نابودکردن حزب میتوانست فراهم شود. حزب را از درون نمیشد سرنگون کرد. دشمنان آن، اگر البته دشمنی داشت، برای گردآمدن یا حتی شناسایی یکدیگر هیچ راهی نداشتند. حتی اگر هم «سازمان برادریِ» افسانهای وجود خارجی داشت، که احتمالش زیاد بود، هیچ نمیشد تصور کرد که اعضایش بتوانند در گروههایی بیش از دو یا سه نفر جمع شوند. عصیان فقط به معنای برق خاصی در نگاه بود، لحن خاصی در کلام و، حداکثر، کلمهای که گاهوبیگاه بهنجوا بر زبان میآمد. ولی تودههای پرولتر، اگر بهنحوی به قدرت خویش واقف میشدند، دیگر نیازی به گردآمدن نداشتند. تنها کاری که باید میکردند این بود که برخیزند و مانند اسبی که مگسها را میتاراند خود را تکان دهند. اگر اراده میکردند، میتوانستند همین فردا صبح حزب را خرد و خاکشیر کنند. بهطور قطع، دیر یا زود هم به فکر این کار میافتادند. و با وجود این،...!
۱۹۸۴ | جورج اورول | احمد کساییپور | نشر ماهی
#بریده_کتاب
@kaaghaz
وضعیت روحی مادر مرا بسیار نگران کرده است، از طرفی ماندهام چطور خاطرش را جمع کنم و از او دلجویی کنم. دلم میخواهد مجابش کنم که روحیهٔ من عالی است، واقعاً هم همینطور است، اما میبینم که قادر به این کار نیستم. احساسات و طرز فکر ما به قدری متفاوت است که مغاکی عمیق بین ما گشوده است. در نظر او زندانیشدن من مصیبت وحشتناکی است که سلسلهٔ علتها و معلولهای آن برایش درکناپذیر است؛ اما از نظر من بخشی از مبارزهٔ سیاسی است که صورت وقوع یافته، نهتنها در ایتالیا که در تمام جهان، و چه کسی میداند تا چند وقت ادامه خواهد داشت. من اسیر شدهام، همانطور که ممکن است هر کسی در جنگ به اسارت گرفته شود. میدانستم این اتفاق و حتی بدتر از آن ممکن بود برایم بیفتد.
این کتاب جلد اول از چهار جلد نامههای زندان آنتونیو گرامشی، سیاستمدار و متفکر چپگرای ایتالیایی، است. او نمایندهٔ پارلمان ایتالیا بود، اما در ۱۹۲۶ دستگیر شد و به زندانهای نظام فاشیستی موسولینی افتاد. نامههای او از وضعیتش در زندانهای ایتالیا در دوران موسولینی نمونهای است از برخورد نظامهای توتالیتر با مخالفان سیاسی خود. گرامشی به عوارض جسمی سختی در زندان دچار شد، اما فقط وقتی به او آزادی مشروط دادند که امکان بهبودش وجود نداشت. او در سال ۱۹۳۷، در چهلوششسالگی، درگذشت.
نامههای زندان؛ جلد اول، از ۱۹۲۶ تا ۱۹۲۸ | آنتونیو گرامشی | ترجمهٔ اثمار موسوینیا | نشر نی
#بریده_کتاب #معرفی_کتاب_تازه
@kaaghaz
این کتاب جلد اول از چهار جلد نامههای زندان آنتونیو گرامشی، سیاستمدار و متفکر چپگرای ایتالیایی، است. او نمایندهٔ پارلمان ایتالیا بود، اما در ۱۹۲۶ دستگیر شد و به زندانهای نظام فاشیستی موسولینی افتاد. نامههای او از وضعیتش در زندانهای ایتالیا در دوران موسولینی نمونهای است از برخورد نظامهای توتالیتر با مخالفان سیاسی خود. گرامشی به عوارض جسمی سختی در زندان دچار شد، اما فقط وقتی به او آزادی مشروط دادند که امکان بهبودش وجود نداشت. او در سال ۱۹۳۷، در چهلوششسالگی، درگذشت.
نامههای زندان؛ جلد اول، از ۱۹۲۶ تا ۱۹۲۸ | آنتونیو گرامشی | ترجمهٔ اثمار موسوینیا | نشر نی
#بریده_کتاب #معرفی_کتاب_تازه
@kaaghaz
Telegram
عکس و فایل کاغذ
Forwarded from Khabgard | خوابگرد
گروهی از مترجمان ایران در همراهی با مردم:
دیگر به عقب برنمیگردیم، سدهای سانسور را میشکنیم
گروهی از مترجمان ایران (گاما) صبح دوشنبه ۳۰ آبان در بیانیهای که از نظر صراحت در بیان قابلتأمل است، ابتدا یادآوری کردهاند که شعار جهانگیر و دورانساز «زن، زندگی، آزادی» را که از آینده تازهای در ایران خبر میدهد شنیدهاند، به زبان آوردهاند و به هر زبانی که میدانند تکرار کردهاند.
آنها سپس در ادامه با صراحت اعلام کردهاند که در برابر قوانین عقبمانده، ظلم و فساد میایستند:
«ما مترجمان در کنار میلیونها شهروند در برابرِ همهٔ مظاهر سلطه که همگان را، خصوصاً زنان را، به انواع انقیادها زنجیر کرده است میایستیم، در برابر همهٔ تبعیضها و ممنوعیتهایی که زندگی را در این کشور به بقای صِرف در اردوگاههای کار اجباری شبیه کرده است میایستیم، ما در برابر فساد گسترده و دمافزونی که فقر افسارگسیخته و استیصالی بیسابقه را بر اکثر شهروندان تحمیل کرده است میایستیم، ما در برابر یکایک قوانین و اقدامات موحشی که زندگی عمومی و خصوصی شهروندان را با رعب و وحشت دائمی عجین کرده است میایستیم. ما در برابر دروغهای موهن و نفرتانگیز و بیپایان میایستیم. پرسشی اگر همچنان باقی مانده باشد این است که در برابر این میزان از استبداد و فقر و فساد و تبعیض و ویرانی زیستمحیطی چه کاری جز ایستادن در کنار این جوانان آزادیخواه میتوان کرد، جوانانی که جانشان را بر سر دست گرفتهاند و به مدنیترین صورت ممکن برای احقاق حقوق بنیادین خود به پا خاستهاند و در خون خویش غلتیدهاند؟ ما را هیچچیز از ایشان جدا نخواهد کرد.»
مترجمان در ادامه به حاکمیت یادآوری کردهاند که در همه این سالها بر موانعی که بین شهروندان و آنها قرار داشته عبور کردهاند و اکنون نیز موانعی که حاکمیت ایجاد میکند نخواهد توانست فریاد «زن، زندگی، ازادی» را بیجواب بگذارد.
امضاکنندگان این بیانیه در پایان خاطرنشان کردهاند که از این پس کوشششان برای رسیدن به آزادی و عبور از سانسور را دو چندان میکنند و در پایان نیز خواهان آزادی زندانیان سیاسی شدهاند:
«همصدا با میلیونها شهروندِ ایران آزادی فوری و بیقیدوشرط همهٔ زندانیان سیاسی ـــ جوانانِ جنبش، دانشجویان، نویسندگان، کارگران، کارگردانان، وکلا، ورزشکاران، پزشکان، معلمان، دانشآموزان و دیگر گروههای جامعه - را حقی میدانیم که اگر احقاق نشود، بیتردید به هر قیمتی ستانده خواهد شد؛ همچنان که حق آزادی اندیشه و بیان، حق آزادی تجمع، و حق آزادی انتخاب حکومت دموکراتیک برای ایران.»
بیانیهی مترجمان را گروهی پرشماری از مترجمان شناختهشدهی ایران امضا کردهاند که فهرست کامل آن را میتوانید در فایل پای همین فرسته بینید.
#مهسا_امینی
@KhabGard
بازنشر از اینجا
کاملِ بیانیه و امضاها👇
دیگر به عقب برنمیگردیم، سدهای سانسور را میشکنیم
گروهی از مترجمان ایران (گاما) صبح دوشنبه ۳۰ آبان در بیانیهای که از نظر صراحت در بیان قابلتأمل است، ابتدا یادآوری کردهاند که شعار جهانگیر و دورانساز «زن، زندگی، آزادی» را که از آینده تازهای در ایران خبر میدهد شنیدهاند، به زبان آوردهاند و به هر زبانی که میدانند تکرار کردهاند.
آنها سپس در ادامه با صراحت اعلام کردهاند که در برابر قوانین عقبمانده، ظلم و فساد میایستند:
«ما مترجمان در کنار میلیونها شهروند در برابرِ همهٔ مظاهر سلطه که همگان را، خصوصاً زنان را، به انواع انقیادها زنجیر کرده است میایستیم، در برابر همهٔ تبعیضها و ممنوعیتهایی که زندگی را در این کشور به بقای صِرف در اردوگاههای کار اجباری شبیه کرده است میایستیم، ما در برابر فساد گسترده و دمافزونی که فقر افسارگسیخته و استیصالی بیسابقه را بر اکثر شهروندان تحمیل کرده است میایستیم، ما در برابر یکایک قوانین و اقدامات موحشی که زندگی عمومی و خصوصی شهروندان را با رعب و وحشت دائمی عجین کرده است میایستیم. ما در برابر دروغهای موهن و نفرتانگیز و بیپایان میایستیم. پرسشی اگر همچنان باقی مانده باشد این است که در برابر این میزان از استبداد و فقر و فساد و تبعیض و ویرانی زیستمحیطی چه کاری جز ایستادن در کنار این جوانان آزادیخواه میتوان کرد، جوانانی که جانشان را بر سر دست گرفتهاند و به مدنیترین صورت ممکن برای احقاق حقوق بنیادین خود به پا خاستهاند و در خون خویش غلتیدهاند؟ ما را هیچچیز از ایشان جدا نخواهد کرد.»
مترجمان در ادامه به حاکمیت یادآوری کردهاند که در همه این سالها بر موانعی که بین شهروندان و آنها قرار داشته عبور کردهاند و اکنون نیز موانعی که حاکمیت ایجاد میکند نخواهد توانست فریاد «زن، زندگی، ازادی» را بیجواب بگذارد.
امضاکنندگان این بیانیه در پایان خاطرنشان کردهاند که از این پس کوشششان برای رسیدن به آزادی و عبور از سانسور را دو چندان میکنند و در پایان نیز خواهان آزادی زندانیان سیاسی شدهاند:
«همصدا با میلیونها شهروندِ ایران آزادی فوری و بیقیدوشرط همهٔ زندانیان سیاسی ـــ جوانانِ جنبش، دانشجویان، نویسندگان، کارگران، کارگردانان، وکلا، ورزشکاران، پزشکان، معلمان، دانشآموزان و دیگر گروههای جامعه - را حقی میدانیم که اگر احقاق نشود، بیتردید به هر قیمتی ستانده خواهد شد؛ همچنان که حق آزادی اندیشه و بیان، حق آزادی تجمع، و حق آزادی انتخاب حکومت دموکراتیک برای ایران.»
بیانیهی مترجمان را گروهی پرشماری از مترجمان شناختهشدهی ایران امضا کردهاند که فهرست کامل آن را میتوانید در فایل پای همین فرسته بینید.
#مهسا_امینی
@KhabGard
بازنشر از اینجا
کاملِ بیانیه و امضاها👇
Telegram
Files