Forwarded from فصلنامهٔ نگاهنو
مهرداد اصیل.pdf
7.1 MB
«آنچه سرطان با خود میبَرَد»
✍️ اَن بویر
🖋 مهرداد اصیل
نگاهنو، ش. ۱۴۳ (پاییز ۱۴۰۳)، صص. ۵۱-۶۴
✍️ اَن بویر
🖋 مهرداد اصیل
نگاهنو، ش. ۱۴۳ (پاییز ۱۴۰۳)، صص. ۵۱-۶۴
خبر انتشار کتاب: در کوههای کردستان
در کوههای کردستان، پنجمین عنوان از مجموعهٔ تراشههای عمر نشر خوانه، منتشر شد.
کتاب شرح خاطرات پسرکی از بازماندگان قتل عام ارمنیان است. میلاد کامیابیان، مدیر نشر خوانه، توضیحی خواندنی دربارهٔ کتاب نوشته است:
«ماجراهایی که در کوههای کردستان از سر گذراند تا منتشر شود، اگر بنویسیم، خودش یکپا مموار است. آرام هایکاز قرار نبود زنده بماند. او را هم میخواستند همراه بقیهٔ مردهای ارمنی سربهنیست کنند. اما بهطریقی زنده ماند و خواهینخواهی بدل شد به شاهد، و چارهای نداشت جز شهادت، و در کوههای کردستان شهادت هایکاز است، شهادت به رنج، به تلفشدن در بیابان، به مردهای معدوم و زنهای افکنده در فرات. شهادت به چیز دیگری هم هست البته، شهادت به زندگی.»
▪️در کوههای کردستان؛ زندگینگارهٔ پسرک جانبهدربرده از قتل عام ارمنیان (۱۹۱۵-۱۹۱۹) | آرام هایکاز | ترجمهٔ مریم پوراسماعیل | نشر خوانه | ۳۱۲ ص. رقعی شومیز | ۴۴۰,۰۰۰ تومان
#خبر_انتشار_کتاب
@kaaghaz
در کوههای کردستان، پنجمین عنوان از مجموعهٔ تراشههای عمر نشر خوانه، منتشر شد.
کتاب شرح خاطرات پسرکی از بازماندگان قتل عام ارمنیان است. میلاد کامیابیان، مدیر نشر خوانه، توضیحی خواندنی دربارهٔ کتاب نوشته است:
«ماجراهایی که در کوههای کردستان از سر گذراند تا منتشر شود، اگر بنویسیم، خودش یکپا مموار است. آرام هایکاز قرار نبود زنده بماند. او را هم میخواستند همراه بقیهٔ مردهای ارمنی سربهنیست کنند. اما بهطریقی زنده ماند و خواهینخواهی بدل شد به شاهد، و چارهای نداشت جز شهادت، و در کوههای کردستان شهادت هایکاز است، شهادت به رنج، به تلفشدن در بیابان، به مردهای معدوم و زنهای افکنده در فرات. شهادت به چیز دیگری هم هست البته، شهادت به زندگی.»
▪️در کوههای کردستان؛ زندگینگارهٔ پسرک جانبهدربرده از قتل عام ارمنیان (۱۹۱۵-۱۹۱۹) | آرام هایکاز | ترجمهٔ مریم پوراسماعیل | نشر خوانه | ۳۱۲ ص. رقعی شومیز | ۴۴۰,۰۰۰ تومان
#خبر_انتشار_کتاب
@kaaghaz
۴۵ ساعت شرحِ مفصلِ پنج کتابِ بزرگِ زبانِ پارسی.
۱. تاریخ بیهقی
۲. کلیله و دمنه
۳. قابوسنامه
۴. چهار مقاله
۵. سیرالملوک
مجالِ خوبی است تا درین نوروز گزیدهٔ چند متنِ مهمِ پارسی را با توضیحات کافی و شامل بخوانید یا گوش کنید. فایلها را میتوانید با ۳۰ درصد تخفیف تا روز ۱۳ فروردین تهیه کنید.
اگر دوست دارید پنج متنِ مهمِ زبان پارسی را بخوانید و دریابید به من پیام بدهید.
تلگرام:
@abumansur14
ابومنصور محمد بن عبدالرزاق
(ایوب مهر دوست)
▪️توضیح کاغذ: شخصاً از کیفیت شرحها بیاطلاعم، اما با توجه به تأیید چند نفر از دوستان اهل زبان و ادبیات فارسی، حدس میزنم محتوای خوبی باشد. میتوانید اطلاعات کامل را از تلگرام خودشان پرسوجو کنید.
@kaaghaz
۱. تاریخ بیهقی
۲. کلیله و دمنه
۳. قابوسنامه
۴. چهار مقاله
۵. سیرالملوک
مجالِ خوبی است تا درین نوروز گزیدهٔ چند متنِ مهمِ پارسی را با توضیحات کافی و شامل بخوانید یا گوش کنید. فایلها را میتوانید با ۳۰ درصد تخفیف تا روز ۱۳ فروردین تهیه کنید.
اگر دوست دارید پنج متنِ مهمِ زبان پارسی را بخوانید و دریابید به من پیام بدهید.
تلگرام:
@abumansur14
ابومنصور محمد بن عبدالرزاق
(ایوب مهر دوست)
▪️توضیح کاغذ: شخصاً از کیفیت شرحها بیاطلاعم، اما با توجه به تأیید چند نفر از دوستان اهل زبان و ادبیات فارسی، حدس میزنم محتوای خوبی باشد. میتوانید اطلاعات کامل را از تلگرام خودشان پرسوجو کنید.
@kaaghaz
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
حسین معصومی همدانی در گفتوگو با آرته:
«آدمهایی که فکر میکنند این کتابی که نوشتهاند بشر فردا [با آن] رستگار میشود اشتباه میکنند. فکر برای اینکه مؤثر باشد باید وسوسهٔ تأثیر فوری را دور بیندازد.»
گفتوگوی کامل
@kaaghaz
«آدمهایی که فکر میکنند این کتابی که نوشتهاند بشر فردا [با آن] رستگار میشود اشتباه میکنند. فکر برای اینکه مؤثر باشد باید وسوسهٔ تأثیر فوری را دور بیندازد.»
گفتوگوی کامل
@kaaghaz
شهرهای نامرئی، گریز از رنج دوزخ
ایتالو کالوینو
ترجمهٔ مهرداد اصیل، بر اساس ترجمهٔ انگلیسی ویلیام ویور
در اطلس جغرافیای قاآن اعظم، نقشههایی از سرزمینهای موعود نیز یافت میشد که اگرچه بشر در عالم اندیشه به وادی آنها پا گذاشته بود، هنوز [در جهان واقع] مکشوف یا احداث نشده بود؛ شهرهایی چون آتلانتیس نو، اتوپیا، شهر آفتاب، اوشینیا، تاموئه، هارمونیِ نو، لانارکِ نو، ایکاریا.
قوبلای از مارکو پرسید: «تویی که همواره به کاوش اندری و نشانهها را میبینی، تو به من بگو که بادهای موافق ما را به کدامین سو از این آیندهها پیش میراند.»
«از من ساخته نیست که مسیر این نواحی را بر نقشه رسم کنم یا تاریخی برای رسیدن به بندرگاههایش مقرر گردانم. گاه لمحهای کوتاه، روزنهای در میان چشماندازی ناهمگون، تلألو نوری در فضایی مهآلود و محاورهٔ دو رهگذر در انبوه جمعیت برایم کافی است که فکر کنم با شروع از آنجا، تکهبهتکه، شهری بینقص را جمع خواهم آورد، شهری که از اجزای متناقض و چیزهای دیگر ساخته شده است، از لحظاتی که با وقفههایی از هم جدا گشتهاند، از نشانههایی که شخصی به خارج میفرستد بیآنکه گیرندهاش را بشناسد. وقتی میگویم این شهر (که سیاحت من رو به سوی آن دارد) در فضا و زمان دچار گسستگی است –گاهی پراکنده و گاه متراکمتر– شما گمان مبرید که باید یکسره از جستوجوی آن دست بشویید. شاید همین حالا که ما به گفتوگو نشستهایم، درون مرزهای امپراتوری شما از این اجزای پراکنده شهری در حال شکلگیری باشد. میتوانید به جستوجویش بپردازید، اما فقط به همان شیوهای که گفتهام.
قاآن اعظم فوراً اطلسش را برداشت و ورقزنان نقشهٔ شهرهایی را از نظر گذراند که سایهٔ کابوس و نفرین بر آنها سنگینی میکند: خنوخ، بابل، یاهو، بوتوئا، دنیای شگفتانگیز نو.
گفت: «فایدهاش چیست اگر آخرین لنگرگاهی که به آن میرسیم جز شهری دوزخی نباشد، همان جایی که همین حالا ما را در حلقههایی که پیوسته تنگتر میشود به درون خود میکشد.»
سرانجام پولو پاسخ داد: «دوزخِ زندگی چیزی نیست که بعدها برپا شود؛ اگر چنین چیزی ممکن باشد، هماکنون اینجا برقرار است، دوزخی که زندگی هرروزهٔ ما در آن میگذرد، جایی که آن را با بودن در کنار همدیگر شکل دادهایم. برای گریز از رنج این دوزخ دو راه پیش روی ماست. راه نخست راهی است که بسیاری آن را آسان مییابند: میشود به دوزخ تن در داد و چنان به جزئی از آن بدل گشت که چشم نتواند آن را ببیند. اما راه دوم راهی خطرخیز است که در طی آن همواره باید هشیار و بیمناک بود: بجویید و دریابید که چگونه میتوان در دل دوزخ آن چیزها و افرادی را بازشناخت که دوزخی نیستند. آنگاه به پایداریشان یاری رسانید و برایشان جا باز کنید.»
▪️original title:
Le città invisibili (1972), by Italo Calvino
#بریده_کتاب
@kaaghaz
ایتالو کالوینو
ترجمهٔ مهرداد اصیل، بر اساس ترجمهٔ انگلیسی ویلیام ویور
در اطلس جغرافیای قاآن اعظم، نقشههایی از سرزمینهای موعود نیز یافت میشد که اگرچه بشر در عالم اندیشه به وادی آنها پا گذاشته بود، هنوز [در جهان واقع] مکشوف یا احداث نشده بود؛ شهرهایی چون آتلانتیس نو، اتوپیا، شهر آفتاب، اوشینیا، تاموئه، هارمونیِ نو، لانارکِ نو، ایکاریا.
قوبلای از مارکو پرسید: «تویی که همواره به کاوش اندری و نشانهها را میبینی، تو به من بگو که بادهای موافق ما را به کدامین سو از این آیندهها پیش میراند.»
«از من ساخته نیست که مسیر این نواحی را بر نقشه رسم کنم یا تاریخی برای رسیدن به بندرگاههایش مقرر گردانم. گاه لمحهای کوتاه، روزنهای در میان چشماندازی ناهمگون، تلألو نوری در فضایی مهآلود و محاورهٔ دو رهگذر در انبوه جمعیت برایم کافی است که فکر کنم با شروع از آنجا، تکهبهتکه، شهری بینقص را جمع خواهم آورد، شهری که از اجزای متناقض و چیزهای دیگر ساخته شده است، از لحظاتی که با وقفههایی از هم جدا گشتهاند، از نشانههایی که شخصی به خارج میفرستد بیآنکه گیرندهاش را بشناسد. وقتی میگویم این شهر (که سیاحت من رو به سوی آن دارد) در فضا و زمان دچار گسستگی است –گاهی پراکنده و گاه متراکمتر– شما گمان مبرید که باید یکسره از جستوجوی آن دست بشویید. شاید همین حالا که ما به گفتوگو نشستهایم، درون مرزهای امپراتوری شما از این اجزای پراکنده شهری در حال شکلگیری باشد. میتوانید به جستوجویش بپردازید، اما فقط به همان شیوهای که گفتهام.
قاآن اعظم فوراً اطلسش را برداشت و ورقزنان نقشهٔ شهرهایی را از نظر گذراند که سایهٔ کابوس و نفرین بر آنها سنگینی میکند: خنوخ، بابل، یاهو، بوتوئا، دنیای شگفتانگیز نو.
گفت: «فایدهاش چیست اگر آخرین لنگرگاهی که به آن میرسیم جز شهری دوزخی نباشد، همان جایی که همین حالا ما را در حلقههایی که پیوسته تنگتر میشود به درون خود میکشد.»
سرانجام پولو پاسخ داد: «دوزخِ زندگی چیزی نیست که بعدها برپا شود؛ اگر چنین چیزی ممکن باشد، هماکنون اینجا برقرار است، دوزخی که زندگی هرروزهٔ ما در آن میگذرد، جایی که آن را با بودن در کنار همدیگر شکل دادهایم. برای گریز از رنج این دوزخ دو راه پیش روی ماست. راه نخست راهی است که بسیاری آن را آسان مییابند: میشود به دوزخ تن در داد و چنان به جزئی از آن بدل گشت که چشم نتواند آن را ببیند. اما راه دوم راهی خطرخیز است که در طی آن همواره باید هشیار و بیمناک بود: بجویید و دریابید که چگونه میتوان در دل دوزخ آن چیزها و افرادی را بازشناخت که دوزخی نیستند. آنگاه به پایداریشان یاری رسانید و برایشان جا باز کنید.»
▪️original title:
Le città invisibili (1972), by Italo Calvino
#بریده_کتاب
@kaaghaz
Telegram
عکس و فایل کاغذ
ایتالو کالوینو، بخش پایانی «شهرهای نامرئی»
Forwarded from پیرنگ | Peyrang
.
#خبر
ماریو بارگاس یوسا، نویسندهی اسپانیاییزبان متولد پرو و برندهی جایزهی نوبل سال ۲۰۱۰ درگذشت. او معتقد بود که هنر نوعی دانش است و به انسان توانايی فهم اين دنيا را همانگونه كه هست، میدهد.
«من فكر میكنم يكی از شگفتیهای هنر اين است كه شما را قادر به بيان واضح آن چیزهایی میکند که احتمالی، گيجكننده و منبع احساس ترس وحشتناك است. ولی وقتی میبينيد که هنر به آن شكل میدهد و آن را انتقالپذير میكند چقدر شگفتانگيز است! بيشتر مواقع نمیدانيد آن شور و هيجان، آن روحيات... از كجا میآيند. شخصی كه از اين روحيات رنج میبرد، قابليت توصيف عميق آنها را ندارد و من معتقدم كه اين وقتی روشن میشود كه ادبيات و هنر به شما اجازه میدهند تا عقب بايستيد و ارزش زندگی را با تمام احساساتتان، غريزههایتان و بصيرتتان درك كنيد. فكر میكنم اين يكی از نقشهای اصلی هنر است: شرح عميقترين، بيشترين راز درون ما.»
#ماریو_بارگاس_یوسا
@peyrang_dastan
www.peyrang.org
https://instagram.com/peyrang_dastan
#خبر
ماریو بارگاس یوسا، نویسندهی اسپانیاییزبان متولد پرو و برندهی جایزهی نوبل سال ۲۰۱۰ درگذشت. او معتقد بود که هنر نوعی دانش است و به انسان توانايی فهم اين دنيا را همانگونه كه هست، میدهد.
«من فكر میكنم يكی از شگفتیهای هنر اين است كه شما را قادر به بيان واضح آن چیزهایی میکند که احتمالی، گيجكننده و منبع احساس ترس وحشتناك است. ولی وقتی میبينيد که هنر به آن شكل میدهد و آن را انتقالپذير میكند چقدر شگفتانگيز است! بيشتر مواقع نمیدانيد آن شور و هيجان، آن روحيات... از كجا میآيند. شخصی كه از اين روحيات رنج میبرد، قابليت توصيف عميق آنها را ندارد و من معتقدم كه اين وقتی روشن میشود كه ادبيات و هنر به شما اجازه میدهند تا عقب بايستيد و ارزش زندگی را با تمام احساساتتان، غريزههایتان و بصيرتتان درك كنيد. فكر میكنم اين يكی از نقشهای اصلی هنر است: شرح عميقترين، بيشترين راز درون ما.»
#ماریو_بارگاس_یوسا
@peyrang_dastan
www.peyrang.org
https://instagram.com/peyrang_dastan
دو مقاله از یوسا، به ترجمهٔ عبدالله کوثری
«سرمایهداری، آزادی، و اخلاق»
نگاهنو، ش. ۱۰۴ (زمستان ۱۳۹۳)، صص. ۱۰۵ - ۱۱۵
«چگونه واژهای مسخ میشود»
نگاهنو، ش. ۱۲۲ (تابستان ۱۳۹۸)، صص. ۱۳ - ۲۳
@kaaghaz
«سرمایهداری، آزادی، و اخلاق»
نگاهنو، ش. ۱۰۴ (زمستان ۱۳۹۳)، صص. ۱۰۵ - ۱۱۵
«چگونه واژهای مسخ میشود»
نگاهنو، ش. ۱۲۲ (تابستان ۱۳۹۸)، صص. ۱۳ - ۲۳
@kaaghaz
Telegram
فصلنامهٔ نگاهنو
«چگونه واژهای مسخ میشود»
✍ نوشتهٔ ماریو بارگاس یوسا
🖋 ترجمهٔ عبدالله کوثری
نگاهنو، ش. ۱۲۲ (تابستان ۱۳۹۸)، صص. ۱۳ - ۲۳
@negahenou29
✍ نوشتهٔ ماریو بارگاس یوسا
🖋 ترجمهٔ عبدالله کوثری
نگاهنو، ش. ۱۲۲ (تابستان ۱۳۹۸)، صص. ۱۳ - ۲۳
@negahenou29
رژیمهایی که میخواهند رفتار شهروندان را از گهواره تا گور کنترل کنند چرا اینهمه از ادبیات میترسند و دستگاههای سانسور به پا میکنند تا ادبیات را سرکوب کنند و نویسندگان مستقل را بپایند. این رژیمها میدانند اگر بگذارند خیالْ آزادانه در کتابها پرسه بزند چه خطرهایی به همراه دارد. میدانند که خواننده آزادی لازم برای خلق داستان و آزادی حاضر در داستان را با تاریکاندیشی و هراسی که در دنیای واقعی پیش رو دارد مقایسه میکند، و به این ترتیب، داستان فتنهساز از کار در میآید. قصهنویسان چه بخواهند چه نخواهند، چه بدانند چه ندانند، هنگامی که داستان میسرایند به نارضایتی دامن میزنند و نشان میدهند که دنیا بد میچرخد و زندگیِ خیال غنیتر از زندگیِ عادی روزمره است. اگر این نکته در عقل و احساس شهروندان ریشه بدواند، بازیدادن آنها سختتر میشود و دیرتر به دروغهای بازجویان و زندانبانانی تن میدهند که میخواهند به مردم بباورانند پشت میلهها زندگی امنتر و بهتری دارند.
▪️از خطابهٔ نوبل ماریو بارگاس یوسا
Ehsan
#یاد #سانسور
@kaaghaz
▪️از خطابهٔ نوبل ماریو بارگاس یوسا
Ehsan
#یاد #سانسور
@kaaghaz
نزدیک ۲۵۱ عنوان روزنامه و مجله قدیمی در حدود ۶۵۰۰ شماره، در بخش نشریات کتابخانه مرکزی و مرکز اسناد دانشگاه تهران آپلود شده و رایگان و قابل استفاده عمومی است. وارد سایت کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران به آدرس library.ut.ac.ir شوید و در باکس جستجوی آذرسا عنوان رو جستجو کنید.
فرشاد اسماعیلی
@kaaghaz
فرشاد اسماعیلی
@kaaghaz
Forwarded from All that jazz
🔸گندش بزنند، من نمردهام! یادی از ماریو بارگاس یوسا
همین چند وقت پیش، به مناسبتی، از جستار او، «اسکندرانی» (دربارۀ کنستانتین کاوافی، شاعر یونانی) بهعنوان یکی از بهترین جستارهایی یاد کردم که تابهحال خوندهام؛ جستارهای دیگرش، مثلاً دربارۀ مرگ در ونیز، را هم کنار همینیکی میگذارم (این دو جستار، همراه نوشتههای درخشان دیگری از او، همگی، در کتاب دعوت به تماشای دوزخ در دسترس است)، یا کتاب درخشانش، عیش مدام، دربارۀ فلوبر و مادام بوواری. اما من یوسا را، بیش از همۀ اینها، با سطرهایی از سور بز به خاطر میآورم، رمانی که سالهاست خواندنش را به همه توصیه میکنم. سوءقصدکنندگان به جان ژنرال تروخیو متواریاند، نیروهای امنیتی هم ردشان را زده و در تعقیب آنها هستند. بگذارید از اینجا به بعدش را از روی کتاب، و با ترجمه رشکبرانگیز عبدالله کوثری، بخوانیم:
بعد از آن فضاسازیِ فوقالعادۀ تعقیبوگریز و حالوهوای سرشبِ پارک، میرسیم به آنجایی که بهخاطرش این سطرها را همیشه در خاطر دارم، توصیف حال آنتونیوی تیرخوردۀ دم مرگ و آن کِیفِ خلسهگونش. ادبیات بهخاطر این جزئیات ادبیات است، نه بهخاطر حرفهای بزرگ و پیامهای قشنگ و آموزههای متعالی و خزعبلاتی از این دست. یوسا میخوانم بهخاطر سطرهایی چوناین، نه به این خاطر که فلان موضع سیاسی را داشت یا اینکه دشمن استبداد بود و دیگر و دیگر. درواقع، هنر بزرگ یوسا این بود که در اثری مثل سور بز، تأمل در بارۀ قدرت و سیاست و استبداد، اساساً بهمیانجی ساختن این شخصیتهای منحصربهفرد و روابطشان و توصیف احوالشان میسر میشود، نه با حرّافیهای دهنپرکنِ نویسنده یا شخصیتهای اثرش، نه با جملات قصارِ بهیادماندنی مثل «حقیقت را بر سر دار یافتم» و غیره، و البته نه با آن دست چیزهایی که بشود با آنها پستهای کپسولی اینستاگرامی تولید کرد.
#ادبیات #رمان #ماریو_بارگاس_یوسا
All that jazz
همین چند وقت پیش، به مناسبتی، از جستار او، «اسکندرانی» (دربارۀ کنستانتین کاوافی، شاعر یونانی) بهعنوان یکی از بهترین جستارهایی یاد کردم که تابهحال خوندهام؛ جستارهای دیگرش، مثلاً دربارۀ مرگ در ونیز، را هم کنار همینیکی میگذارم (این دو جستار، همراه نوشتههای درخشان دیگری از او، همگی، در کتاب دعوت به تماشای دوزخ در دسترس است)، یا کتاب درخشانش، عیش مدام، دربارۀ فلوبر و مادام بوواری. اما من یوسا را، بیش از همۀ اینها، با سطرهایی از سور بز به خاطر میآورم، رمانی که سالهاست خواندنش را به همه توصیه میکنم. سوءقصدکنندگان به جان ژنرال تروخیو متواریاند، نیروهای امنیتی هم ردشان را زده و در تعقیب آنها هستند. بگذارید از اینجا به بعدش را از روی کتاب، و با ترجمه رشکبرانگیز عبدالله کوثری، بخوانیم:
ازدحام اتوموبیل ها زیاد بود. راننده قیقاج زنان از میان یک کامیون و اتوبوسی که مردم دستهدسته از درهاش آویزان بودند گذشت. چند متر مانده به ویترینهای شیشهای بزرگ فروشگاه محکم روی ترمز زد. آنتونیو همین که رولور بهدست از تاکسی بیرون پرید متوجه شد که چراغهای پارک، انگار برای خوشامد گفتن به آنها، روشن می شود. پسربچههای واکسی، فروشندگان دورهگرد، ورقبازها، ولگردها و گداها به دیوارهای پارک تکیه داده بودند. بوی میوه و خوراک سرخکرده میآمد. آنتونیو برگشت تا خوان توماس، که چاق و خسته بود و نمی توانست پا به پای او بدود، بهاش برسد. در همان لحظه از پشت سر صدای شلیک گلوله را شنیدند. دور و بر آنها جیغهایی گوشخراش به هوا رفت، مردم میان ماشینها میدویدند و ماشینها به پیادهرو میرفتند. آنتونیو فریادهایی میشنید: «تسلیم شوید، مادر قحبهها.»، «شما محاصره شدهاید.» وقتی دید خوان توماس خسته و نفسبریده از دویدن وامانده، خودش هم کنار او ایستاد و شروع کرد به تیراندازی. کوروار شلیک میکرد، چون کالیهها پشت ماشینهاشان سنگر گرفته بودند که عرض خیابان را گرفته و راه را بند آورده بودند. دید که خوان توماس به زانو درآمد و تپانچهاش را به دهان برد اما نتوانست شلیک کند چون از ضرب گلولههای پیاپی نقش زمین شد. آنتونیو تا آن وقت چندتا گلوله خورده بود اما نمرده بود. «من نمردهام، گندش بزنند، من نمردهام.» همۀ فشنگهای رولورش را شلیک کرده بود و، همانطور که به زمین میافتاد، تلاش کرد دستش را به جیبش بلغزاند و بستۀ استرکنین را درآورد. اما آن دست لعنتی به فرمانش نبود. لازم نیست، آنتونیو. میتوانست ستارههای درخشان را در شبی که آغاز میشد ببیند، میتوانست چهرۀ خندان تاویتو را ببینید، و احساس کرد دوباره جوان شده است.
ماریو بارگاس یوسا، سور بز، ترجمۀ عبدالله کوثری (تهران: علم، ۱۳۸۱)، صص، ۴۷۹-۴۸۰.
بعد از آن فضاسازیِ فوقالعادۀ تعقیبوگریز و حالوهوای سرشبِ پارک، میرسیم به آنجایی که بهخاطرش این سطرها را همیشه در خاطر دارم، توصیف حال آنتونیوی تیرخوردۀ دم مرگ و آن کِیفِ خلسهگونش. ادبیات بهخاطر این جزئیات ادبیات است، نه بهخاطر حرفهای بزرگ و پیامهای قشنگ و آموزههای متعالی و خزعبلاتی از این دست. یوسا میخوانم بهخاطر سطرهایی چوناین، نه به این خاطر که فلان موضع سیاسی را داشت یا اینکه دشمن استبداد بود و دیگر و دیگر. درواقع، هنر بزرگ یوسا این بود که در اثری مثل سور بز، تأمل در بارۀ قدرت و سیاست و استبداد، اساساً بهمیانجی ساختن این شخصیتهای منحصربهفرد و روابطشان و توصیف احوالشان میسر میشود، نه با حرّافیهای دهنپرکنِ نویسنده یا شخصیتهای اثرش، نه با جملات قصارِ بهیادماندنی مثل «حقیقت را بر سر دار یافتم» و غیره، و البته نه با آن دست چیزهایی که بشود با آنها پستهای کپسولی اینستاگرامی تولید کرد.
#ادبیات #رمان #ماریو_بارگاس_یوسا
All that jazz
رابطهی مترجم و مؤلف با ویراستار
نقدی به دیدگاههای علیاصغر حداد، با نگاهی گذرا به کتاب ادبیات و انقلاب
🖊️مهدی نوری
«یکی دو هفتهی پیش کتابی خواندم با نام در برزخ کلمات. این کتاب گفتوگویی است با شش تن از مترجمان نامآشنا در باب ترجمه و ویرایش. گفتوگو با آقای علیاصغر حداد از جهاتی توجهم را جلب کرد و مرا به نوشتن این مطلب برانگیخت. آقای حداد پیشتر در چند مصاحبهی دیگر هم ویراستاران را نواخته و از سازوکار ویرایش در ایران انتقاد کرده بودند. بنده سالها در انتشاراتی کار میکردم که ناشر اغلب ترجمههای آقای حداد بود. با اینهمه، افتخار دارم که حتی یک سطر از ترجمههای ایشان هم زیر دستم نیامده است. البته جناب حداد شأن خود را اجل از آن میدانستند که متنشان به دست امثال من سپرده شود و بنده هم، بهرغم جایگاهی که در آن نشر داشتم، حاضر نبودم وقتم را صرف ویرایش ترجمهای کنم که مترجمش اعتقادی به ویرایش در معنای مدنظر من ندارد.»
▪️متن کامل این یادداشت را در فایل زیر بخوانید.
▪️در برزخ کلمات | مصاحبهکننده: علیرضا جاوید | نشر فرهنگ جاوید | ۲۸۰ ص. رقعی، شومیز | ۳۹۹,۰۰۰ تومان
▪️ادبیات و انقلاب | یورگن روله | علیاصغر حداد | نشر نیلوفر | ۸۴۸ ص. رقعی، گالینگور | ۶۷۵,۰۰۰ تومان
#نقد
@kaaghaz
نقدی به دیدگاههای علیاصغر حداد، با نگاهی گذرا به کتاب ادبیات و انقلاب
🖊️مهدی نوری
«یکی دو هفتهی پیش کتابی خواندم با نام در برزخ کلمات. این کتاب گفتوگویی است با شش تن از مترجمان نامآشنا در باب ترجمه و ویرایش. گفتوگو با آقای علیاصغر حداد از جهاتی توجهم را جلب کرد و مرا به نوشتن این مطلب برانگیخت. آقای حداد پیشتر در چند مصاحبهی دیگر هم ویراستاران را نواخته و از سازوکار ویرایش در ایران انتقاد کرده بودند. بنده سالها در انتشاراتی کار میکردم که ناشر اغلب ترجمههای آقای حداد بود. با اینهمه، افتخار دارم که حتی یک سطر از ترجمههای ایشان هم زیر دستم نیامده است. البته جناب حداد شأن خود را اجل از آن میدانستند که متنشان به دست امثال من سپرده شود و بنده هم، بهرغم جایگاهی که در آن نشر داشتم، حاضر نبودم وقتم را صرف ویرایش ترجمهای کنم که مترجمش اعتقادی به ویرایش در معنای مدنظر من ندارد.»
▪️متن کامل این یادداشت را در فایل زیر بخوانید.
▪️در برزخ کلمات | مصاحبهکننده: علیرضا جاوید | نشر فرهنگ جاوید | ۲۸۰ ص. رقعی، شومیز | ۳۹۹,۰۰۰ تومان
▪️ادبیات و انقلاب | یورگن روله | علیاصغر حداد | نشر نیلوفر | ۸۴۸ ص. رقعی، گالینگور | ۶۷۵,۰۰۰ تومان
#نقد
@kaaghaz
Telegram
عکس و فایل کاغذ
رابطهی مترجم و مؤلف با ویراستار
نقدی به دیدگاههای علیاصغر حداد، با نگاهی گذرا کتاب ادبیات و انقلاب
🖊️مهدی نوی
نقدی به دیدگاههای علیاصغر حداد، با نگاهی گذرا کتاب ادبیات و انقلاب
🖊️مهدی نوی
Forwarded from Khabgard | خوابگرد
لمس: چهار زن، هشت قصه
سپینود ناجیان و سه دوست قصهنویس دیگرش این کتاب بدون سانسور را در اینترنت منتشر کرده و روش دریافت فایل را هم توضیح دادهاند.
دسترسی کتاب از ایران:
واریز ۵۰ هزار تومان به این کارت
6274-1211-9733-1085
به نام متین فکرآزاد و فرستادن فیش پرداخت به @AzandMagChat
فایل پیدیاف کتاب در کمتر از ۲۴ ساعت برای شما ارسال میشود.
خارج از ایران:
خرید از طریق سایت lulu به قیمت پنج و نیم یورو از این لینک.
@KhabGard
سپینود ناجیان و سه دوست قصهنویس دیگرش این کتاب بدون سانسور را در اینترنت منتشر کرده و روش دریافت فایل را هم توضیح دادهاند.
دسترسی کتاب از ایران:
واریز ۵۰ هزار تومان به این کارت
6274-1211-9733-1085
به نام متین فکرآزاد و فرستادن فیش پرداخت به @AzandMagChat
فایل پیدیاف کتاب در کمتر از ۲۴ ساعت برای شما ارسال میشود.
خارج از ایران:
خرید از طریق سایت lulu به قیمت پنج و نیم یورو از این لینک.
@KhabGard
«ما را آگهی از آن نیست که مرگ کجا به انتظارمان نشسته است؛ پس بهتر آنکه همه جا انتظارش را بکشیم. تمرینِ مرگ همانا تمرین آزادی است. مردی که چگونهمردن را بیاموزد، بردگی را از یاد میبرد. علمِ به چگونهمردن ما را از بند اطاعت و انقیاد آزاد میکند. زندگی هیچ بدی در بر نخواهد داشت برای آن کسی که نیک دریافته است فقدان زندگی چیز بدی نیست.»
از جستارهای میشل دو مونتنی،
جستار «فلسفهورزی همانا آمُختن مرگ است»، ترجمهٔ مهرداد اصیل (بر اساس ترجمهٔ انگلیسی)
تصویرسازی اثر سالوادور دالی برای همین جستار
#بریده_کتاب #هنر_تصویرسازی
@kaaghaz
از جستارهای میشل دو مونتنی،
جستار «فلسفهورزی همانا آمُختن مرگ است»، ترجمهٔ مهرداد اصیل (بر اساس ترجمهٔ انگلیسی)
تصویرسازی اثر سالوادور دالی برای همین جستار
#بریده_کتاب #هنر_تصویرسازی
@kaaghaz
نویسندهی این کتاب برنامهی مؤسسهی فرانکلین... (نشر کتاب سرزمین) گزارشی که من سالها پیش تو مجلهی اندیشهی پویا دربارهی ادیبسلطانی نوشتم، کپی کرده بدون منبع تو کتابش چاپ زده. جاهایی نعل به نعل، بخشهایی با دستکاری، تکههایی هم با تغییر یک کلمه یا یک عبارت. این اسمش دزدیه.
علی بزرگیان
@kaaghaz
علی بزرگیان
@kaaghaz
رضا رضایی احتمالاً حرفهایترین مترجم ایران در دو سه دههٔ اخیر است، حرفهای به معنای وسیع کلمه که شرح آن در این یادداشت کوتاه نمیگنجد. خوانندگان کتاب و مترجمان جوان از ترجمههایش بسیار آموختهاند، اما بهندرت به رفتار حرفهای او توجه کردهاند. این در حالی است که این جنبه از شخصیت ایشان میتواند گرهگشای مترجمان و ناشران جوان باشد. این روزها تعدد ناشران موجب شده که بسیاری افراد حرفهٔ مترجمی را کار سهلالوصولی بدانند. این از جهتی خالی از حقیقت نیست؛ بهقدری تعداد ناشران افزایش یافته که میشود مطمئن بود هیچ کتابی ولو بد باشد، بدون ناشر نمیماند. اما درنهایت عدهٔ معدودی میتوانند مترجمی را بهعنوان یک حرفه دنبال کنند. کسر بزرگی از این عده، بعد از صرف وقت و انرژی بیهوده، کار را با سرخوردگی رها میکنند و عدهای هم از سر این سرخوردگی، با ناشر و ناقد و خلاصه همهچیز و همهکس درگیر میشوند (که البته بعضاً محق هم هستند). به نظرم بد نیست از رضا رضایی آموخت که چطور میتوان مترجمی حرفهای بود و از این راه گذران زندگی کرد. تقریباً در تمام گفتوگوهای عمومی او نکات سودمندی دراینباره وجود دارد، از جمله این گفتوگوی اخیر:
https://youtu.be/Z8MiMOGSwTA?si=cZTSTT-rykCYcl4z
#گفت_و_گو
@kaaghaz
https://youtu.be/Z8MiMOGSwTA?si=cZTSTT-rykCYcl4z
#گفت_و_گو
@kaaghaz
YouTube
روی "میز ترجمه" با رضا رضایی؛ عاشق فوتبال بودیم ولی پدر برای من کفش فوتبال بهزور میخرید...
هدف ما این است که در این سلسله برنامهها به یک نوع تاریخ شفاهی از روند ترجمه در ایران برسیم.
در این برنامه پای صحبت رضا رضایی مترجم آثار خواهران برونته، جین آستین، جورج الیوت و... نشستهایم.
🗞️🗞️🗞️🗞️🗞️🗞️🗞️🗞️🗞️🗞️🗞️🗞️🗞️🗞️🗞️
#book
#book_city
#شهر_کتاب
#رضا_رضایی…
در این برنامه پای صحبت رضا رضایی مترجم آثار خواهران برونته، جین آستین، جورج الیوت و... نشستهایم.
🗞️🗞️🗞️🗞️🗞️🗞️🗞️🗞️🗞️🗞️🗞️🗞️🗞️🗞️🗞️
#book
#book_city
#شهر_کتاب
#رضا_رضایی…
Forwarded from BBCPersian
حسن کامشاد، مترجم و پژوهشگر ادبیات فارسی در سن ۱۰۰ سالگی در لندن درگذشت. او متولد ۴ تیر ۱۳۰۴ در اصفهان بود. تا سطح دیپلم همانجا تحصیل کرد. وارد دانشکده حقوق شد. پس از فراغت از تحصیل به استخدام شرکت نفت درآمد.
حسن کامشاد پیش از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ وارد دانشگاه کمبریج شد و در آنجا ضمن تدریس، تحصیل کرد و درجه دکترا گرفت. در بازگشت به ایران بار دیگر به استخدام شرکت نفت در آمد و تا پس از انقلاب، کارمند عالی رتبه شرکت نفت ماند. سپس دچار بازنشستگی زودرس شد و در همان زمان بعد از دیداری اتفاقی با صادق چوبک، به سمت ترجمه سوق داده شد.
هر چند ابراهیم گلستان و صادق چوبک هر یک در مرحله ای از زندگی، بر سرنوشت او تأثیر گذاشتند اما براساس گفتههای خودش تأثیر شاهرخ مسکوب بر او از هر کس دیگر بیشتر بوده است چنانکه زمانی در این مورد گفته بود: «هنوز وقتی مینویسم حس میکنم شاهرخ بالای سر من ایستاده و ناظر کارهای من است».
حسن کامشاد معتقد بود «مترجم تا نویسنده نباشد نمیتواند مترجم باشد.»
سیروس علینژاد در سال ۱۳۸۹ با او گفتگو کرده بود که میتوانید این گفتگو را در لینک زیر بخوانید:
https://bbc.in/44NFqep
@BBCPersian
حسن کامشاد پیش از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ وارد دانشگاه کمبریج شد و در آنجا ضمن تدریس، تحصیل کرد و درجه دکترا گرفت. در بازگشت به ایران بار دیگر به استخدام شرکت نفت در آمد و تا پس از انقلاب، کارمند عالی رتبه شرکت نفت ماند. سپس دچار بازنشستگی زودرس شد و در همان زمان بعد از دیداری اتفاقی با صادق چوبک، به سمت ترجمه سوق داده شد.
هر چند ابراهیم گلستان و صادق چوبک هر یک در مرحله ای از زندگی، بر سرنوشت او تأثیر گذاشتند اما براساس گفتههای خودش تأثیر شاهرخ مسکوب بر او از هر کس دیگر بیشتر بوده است چنانکه زمانی در این مورد گفته بود: «هنوز وقتی مینویسم حس میکنم شاهرخ بالای سر من ایستاده و ناظر کارهای من است».
حسن کامشاد معتقد بود «مترجم تا نویسنده نباشد نمیتواند مترجم باشد.»
سیروس علینژاد در سال ۱۳۸۹ با او گفتگو کرده بود که میتوانید این گفتگو را در لینک زیر بخوانید:
https://bbc.in/44NFqep
@BBCPersian
یک داستان غیرمعمولی
دربارهٔ کنستانس گارنت
علیرضا اکبری
ما در زبان فارسی خوشاقبال بودیم که پروژهی بزرگ ترجمهی ادبیات قرن نوزدهمی روس را چند مترجم تراز اول مثل مهری آهی، عبدالحسین نوشین، سروژ استپانیان و سروش حبیبی در طی چنددهه به پیش بردند اما در دنیای انگلیسیزبان این پروژهی عظیم را تا دههها تنها و تنها یک مترجم بریتانیایی یعنی کنستانس گارنت به عهده داشت.
پدر کنستانس مهندس نیروی دریایی بود و به تزار خدمت کرده بود و گنستانس با اینکه در برایتن متولد شد، اما روسی را در کودکی در روسیه فرا گرفت. کنستانس گارنت بین سالهای ۱۸۹۴ تا ۱۹۲۸، بیش از ۶۰ اثر از آثار کلاسیک رئالیسم روسی را به انگلیسی ترجمه کرد.
حلقهی اطراف گارنت شامل روشنفکران مهمی از جمله دی. ایچ. لارنس، جوزف کنراد، فورد مادکس فورد و آنارشیست مشهور روس، سرگئی استپنیاک، میشد. اولین ترجمهی گارنت، یک داستان معمولی، اثر گنچاروف بود که در سال ۱۸۹۴ توسط انتشارات هاینمن منتشر شد. او سپس به سراغ مجموعه آثار تورگنیف، داستایفسکی و در نهایت تالستوی رفت. سالها بعد وقتی جنگ و صلح منتشر شد و پول کلانی نصیب گارنت کرد بینایی او که پیشتر ضعیف شده بود به کلی از بین رفت و از آن به بعد گارنت ترجمههایش را برای منشی تقریر میکرد.
در سال ۱۹۲۱ هاینمن با بیمیلی انتشار ترجمهی برادران کارامازوف را تقبل کرد اما گارنت که از موفقیت این ترجمه مطمئن بود، حتی با دستمزدی کمتر از عرفِ دستمزد خودش با ناشر کنار آمد و پیشبینیاش از موفقیت کتاب هم درست از آب درآمد. با انتشار برادران کارامازوف موجی در میان کتابخوانان بریتانیایی راه افتاد که به «جنون روسی» مشهور شد و باعث شد گارنت تمام آثار مهم داستایفسکی را هم بعداً ترجمه کند.
گارنت برای ترجمهی مجموعه آثار چخوف هم با هاینمن به مشکل خورد چون ناشر، مجموعه داستان کوتاه را به قدر کافی جذاب نمیدانست! اما مجموعه آثار کامل چخوف به ترجمهی گارنت هم که توسط شاتواندویندوز منتشر شد، به موفقیتی تمامعیار دست یافت و درنهایت گارنت کارش را با ترجمهی شش جلد آثار گوگول و شش جلد خاطرات هرتزن به پایان برد!
کنستانس گارنت را بهخاطر جرح و تعدیلهایی که در متن ترجمه - بخصوص در مورد داستایفسکی - میکرد و بهخاطر یکسانسازی سبک نویسندگان مختلف، مورد نقد قرار دادهاند، اما برای مطمئن شدن از تأثیر عظیم او کافیست به همین یک جمله از جوزف کنراد بسنده کنیم که جایی نوشته بود «تورگنیف برای من یعنی کنستانس گارنت و گارنت یعنی تورگنیف!»
*
توضیح: این متن بر اساس ترجمهٔ مقالهای است که خود نگارنده سالها پیش در مجلهٔ مترجم به انتشار رسانده بود.
#یادداشت
@kaaghaz
دربارهٔ کنستانس گارنت
علیرضا اکبری
ما در زبان فارسی خوشاقبال بودیم که پروژهی بزرگ ترجمهی ادبیات قرن نوزدهمی روس را چند مترجم تراز اول مثل مهری آهی، عبدالحسین نوشین، سروژ استپانیان و سروش حبیبی در طی چنددهه به پیش بردند اما در دنیای انگلیسیزبان این پروژهی عظیم را تا دههها تنها و تنها یک مترجم بریتانیایی یعنی کنستانس گارنت به عهده داشت.
پدر کنستانس مهندس نیروی دریایی بود و به تزار خدمت کرده بود و گنستانس با اینکه در برایتن متولد شد، اما روسی را در کودکی در روسیه فرا گرفت. کنستانس گارنت بین سالهای ۱۸۹۴ تا ۱۹۲۸، بیش از ۶۰ اثر از آثار کلاسیک رئالیسم روسی را به انگلیسی ترجمه کرد.
حلقهی اطراف گارنت شامل روشنفکران مهمی از جمله دی. ایچ. لارنس، جوزف کنراد، فورد مادکس فورد و آنارشیست مشهور روس، سرگئی استپنیاک، میشد. اولین ترجمهی گارنت، یک داستان معمولی، اثر گنچاروف بود که در سال ۱۸۹۴ توسط انتشارات هاینمن منتشر شد. او سپس به سراغ مجموعه آثار تورگنیف، داستایفسکی و در نهایت تالستوی رفت. سالها بعد وقتی جنگ و صلح منتشر شد و پول کلانی نصیب گارنت کرد بینایی او که پیشتر ضعیف شده بود به کلی از بین رفت و از آن به بعد گارنت ترجمههایش را برای منشی تقریر میکرد.
در سال ۱۹۲۱ هاینمن با بیمیلی انتشار ترجمهی برادران کارامازوف را تقبل کرد اما گارنت که از موفقیت این ترجمه مطمئن بود، حتی با دستمزدی کمتر از عرفِ دستمزد خودش با ناشر کنار آمد و پیشبینیاش از موفقیت کتاب هم درست از آب درآمد. با انتشار برادران کارامازوف موجی در میان کتابخوانان بریتانیایی راه افتاد که به «جنون روسی» مشهور شد و باعث شد گارنت تمام آثار مهم داستایفسکی را هم بعداً ترجمه کند.
گارنت برای ترجمهی مجموعه آثار چخوف هم با هاینمن به مشکل خورد چون ناشر، مجموعه داستان کوتاه را به قدر کافی جذاب نمیدانست! اما مجموعه آثار کامل چخوف به ترجمهی گارنت هم که توسط شاتواندویندوز منتشر شد، به موفقیتی تمامعیار دست یافت و درنهایت گارنت کارش را با ترجمهی شش جلد آثار گوگول و شش جلد خاطرات هرتزن به پایان برد!
کنستانس گارنت را بهخاطر جرح و تعدیلهایی که در متن ترجمه - بخصوص در مورد داستایفسکی - میکرد و بهخاطر یکسانسازی سبک نویسندگان مختلف، مورد نقد قرار دادهاند، اما برای مطمئن شدن از تأثیر عظیم او کافیست به همین یک جمله از جوزف کنراد بسنده کنیم که جایی نوشته بود «تورگنیف برای من یعنی کنستانس گارنت و گارنت یعنی تورگنیف!»
*
توضیح: این متن بر اساس ترجمهٔ مقالهای است که خود نگارنده سالها پیش در مجلهٔ مترجم به انتشار رسانده بود.
#یادداشت
@kaaghaz
Telegram
عکس و فایل کاغذ
تأثیر عظیم یک مترجم: کنستانس گارنت
به یاد اسکندر فیروز، کتاب «پردیسان: طرح جامع پارک طبیعت در تهران» رو اینجا بصورت رایگان برای دانلود گذاشتیم. پیشنهاد میکنم برید ببینید چی قرار بود اجرا بشه و نشد و الآن چطور از وسطش بزرگراه رد شده!
سروش
به مناسبت «روز جهانی محیط زیست» پروژهی بیسرانجام پارک پردیسان (آرزوی دستنیافتنی اسکندر فیروز) اثر شرکت "والاس، مکهارگ، رابرتس و تاد" از آمریکا و "مهندسین مشاور ماندالا" از تهران را با شما به اشتراک میگذاریم.
https://t.me/CalqueStudio/244
استودیو کالک
#کتاب_رایگان
@kaaghaz
سروش
به مناسبت «روز جهانی محیط زیست» پروژهی بیسرانجام پارک پردیسان (آرزوی دستنیافتنی اسکندر فیروز) اثر شرکت "والاس، مکهارگ، رابرتس و تاد" از آمریکا و "مهندسین مشاور ماندالا" از تهران را با شما به اشتراک میگذاریم.
https://t.me/CalqueStudio/244
استودیو کالک
#کتاب_رایگان
@kaaghaz
Telegram
Calque Studio | استودیو کالک
پردیسان: طرح جامع پارک طبیعت در تهران | نسخۀ فارسی
معرفی و پیشنهاد کتاب: یخبندان
مهرداد اصیل
یخبندان از هر نظر برعکس سقوط کاموست. در سقوط، یک قاضی تائب تکگوییاش را غرق در اندوه و احساس گناه آغاز میکند و لب به اعتراف میگشاید، اما در یخبندان، یک نقاش آشفته و ملول با تلخی بیمانندی به بازخواست انسان میپردازد و علیه جهان هستی دادخواستی تند اقامه میکند. هم یخبندان و هم سقوط پس از جنگ جهانی دوم نوشته شدهاند، اما در نگاه کامو میتوان امید به یک زندگی اخلاقی را جستوجو کرد، در حالی که نیهیلیسمِ برنهارت جز از سرشت تلخ بشر و آشوب سخن نمیگوید.
رمان طرح پیچیدهای ندارد؛ روایت انترن جوانی است که پزشکی به نام اشتراخ او را به روستایی میفرستد تا وضعیت برادرش را زیر نظر بگیرد، برادری به تعبیر او «درگیر حس گناه، شرم، وحشت، تحقیر و امثال آن – تندخو و مردمگریز هم هست.» اشتراخِ نقاش در روستایی به نام ونگ در یک مسافرخانه زندگی میکند، جایی که سرما و یخبندان یکسره آن را فرا گرفته است. راوی بیستوهفت روز را با این مرد سر میکند و حرفهای او را میشنود، حرفهایی سرشار از یأس و بدبینی و انزجار نسبت به جهان اطراف، و با اینحال چنان گیرا که حتی او هم متأثر میشود. اشتراخ میگوید: «هیچوقت زمان و زمانهام را نمیخواستم ... کمکم میدیدم تمام افکارم اشتباه و بیارزش بوده، چیزها یکی پس از دیگری بهتبع هم پوچ و بیمعنی شدند... و فهمیدم محیط اطرافم نمیخواهد کسی تفسیر و معنایش کند.»
برنهارت این اولین رمانش را در سال ۱۹۶۳ منتشر کرد و طبعاً میتوان ناامیدی حاصل از جنگ را در آن دید، اما این تلخی صرفاً ناشی از زمانه نیست؛ این نیهیلیسم برآمده از جهانبینی خود برنهارت است و نمود آن تمام رمان را فراگرفته. فضای داستان سراسر آکنده از جهانبینی بلز پاسکال است، فیلسوفی که خواندن کتابی از او تنها سرگرمی نقاش منزوی محسوب میشود. در اندیشهٔ پاسکال، آدمی گرچه همهچیز را فدای «من» میکند، باز میکوشد با سرگرمیهای گوناگون خودش را از این «من» برهاند و در تنهایی جز ملالی تحملناپذیر چیزی نمیبیند. این خلاصهای از نگاه اشتراخ به زندگی است.
اما بهوضوح این خود برنهارت است که از زبان اشتراخ سخن میگوید. راوی رمان درواقع تمهیدی است برای اثربخشکردن تکگویی اشتراخ و البته واسطهٔ انتقال دیدگاههای او به خواننده. خواننده هم غریبهای است که انگار حرفهای اشتراخ/برنهارت را شنود میکند و از پس پرده حرفهای مردی را میشنود که بهندرت همصحبتی میپذیرد. و البته که با شنیدن این صحبتها ما هم متوجه آشفتگی جهانی که در آن زندگی میکنیم میشویم، و نیز متوجه ملال تحملناپذیر خودمان.
(این یادداشت ابتدا در شمارهٔ نوروزی اندیشه پویا منتشر شده است)
▪️دوست عزیزم، امیر خضراییمنش هم مطلب مفصلی دربارهٔ جهان نمایشی توماس برنهارت نوشته که پیشنهاد میکنم در کانال خودش بخوانید.
▪️یخبندان | توماس برنهارت | ترجمهٔ زینب آرمند | نشر بیدکل | ۳۶۰ ص. رقعی | شومیز | ۳۹۸,۰۰۰ تومان
▪️ Original title:
Frost (1963), Thomas Bernhard
#پیشنهاد_کتاب
@kaaghaz
مهرداد اصیل
یخبندان از هر نظر برعکس سقوط کاموست. در سقوط، یک قاضی تائب تکگوییاش را غرق در اندوه و احساس گناه آغاز میکند و لب به اعتراف میگشاید، اما در یخبندان، یک نقاش آشفته و ملول با تلخی بیمانندی به بازخواست انسان میپردازد و علیه جهان هستی دادخواستی تند اقامه میکند. هم یخبندان و هم سقوط پس از جنگ جهانی دوم نوشته شدهاند، اما در نگاه کامو میتوان امید به یک زندگی اخلاقی را جستوجو کرد، در حالی که نیهیلیسمِ برنهارت جز از سرشت تلخ بشر و آشوب سخن نمیگوید.
رمان طرح پیچیدهای ندارد؛ روایت انترن جوانی است که پزشکی به نام اشتراخ او را به روستایی میفرستد تا وضعیت برادرش را زیر نظر بگیرد، برادری به تعبیر او «درگیر حس گناه، شرم، وحشت، تحقیر و امثال آن – تندخو و مردمگریز هم هست.» اشتراخِ نقاش در روستایی به نام ونگ در یک مسافرخانه زندگی میکند، جایی که سرما و یخبندان یکسره آن را فرا گرفته است. راوی بیستوهفت روز را با این مرد سر میکند و حرفهای او را میشنود، حرفهایی سرشار از یأس و بدبینی و انزجار نسبت به جهان اطراف، و با اینحال چنان گیرا که حتی او هم متأثر میشود. اشتراخ میگوید: «هیچوقت زمان و زمانهام را نمیخواستم ... کمکم میدیدم تمام افکارم اشتباه و بیارزش بوده، چیزها یکی پس از دیگری بهتبع هم پوچ و بیمعنی شدند... و فهمیدم محیط اطرافم نمیخواهد کسی تفسیر و معنایش کند.»
برنهارت این اولین رمانش را در سال ۱۹۶۳ منتشر کرد و طبعاً میتوان ناامیدی حاصل از جنگ را در آن دید، اما این تلخی صرفاً ناشی از زمانه نیست؛ این نیهیلیسم برآمده از جهانبینی خود برنهارت است و نمود آن تمام رمان را فراگرفته. فضای داستان سراسر آکنده از جهانبینی بلز پاسکال است، فیلسوفی که خواندن کتابی از او تنها سرگرمی نقاش منزوی محسوب میشود. در اندیشهٔ پاسکال، آدمی گرچه همهچیز را فدای «من» میکند، باز میکوشد با سرگرمیهای گوناگون خودش را از این «من» برهاند و در تنهایی جز ملالی تحملناپذیر چیزی نمیبیند. این خلاصهای از نگاه اشتراخ به زندگی است.
اما بهوضوح این خود برنهارت است که از زبان اشتراخ سخن میگوید. راوی رمان درواقع تمهیدی است برای اثربخشکردن تکگویی اشتراخ و البته واسطهٔ انتقال دیدگاههای او به خواننده. خواننده هم غریبهای است که انگار حرفهای اشتراخ/برنهارت را شنود میکند و از پس پرده حرفهای مردی را میشنود که بهندرت همصحبتی میپذیرد. و البته که با شنیدن این صحبتها ما هم متوجه آشفتگی جهانی که در آن زندگی میکنیم میشویم، و نیز متوجه ملال تحملناپذیر خودمان.
(این یادداشت ابتدا در شمارهٔ نوروزی اندیشه پویا منتشر شده است)
▪️دوست عزیزم، امیر خضراییمنش هم مطلب مفصلی دربارهٔ جهان نمایشی توماس برنهارت نوشته که پیشنهاد میکنم در کانال خودش بخوانید.
▪️یخبندان | توماس برنهارت | ترجمهٔ زینب آرمند | نشر بیدکل | ۳۶۰ ص. رقعی | شومیز | ۳۹۸,۰۰۰ تومان
▪️ Original title:
Frost (1963), Thomas Bernhard
#پیشنهاد_کتاب
@kaaghaz
Telegram
عکس و فایل کاغذ
معرفی و پیشنهاد کتاب: یخبندان
Forwarded from All that jazz
🔸کنارزدنِ پردهها، کنارزدنِ پردههای کنارزده، کنارزدنِ کنارزدهپردههای کنارزده
دو هفته پیش، در نشستی، بهواسطۀ بحث از دو نمایشنامۀ الیزابت دوم و میدان دلاوران، دربارۀ جهان نمایشی توماس برنهارت صحبت کردم. متن پیش رو گزارش بازنوشته و تکمیلشدۀ آن سخنرانی است. اما پیش از آغاز بحث باید این را بگویم که متأسفانه این دو اثر اصلاً ترجمههای خوبی ندارند و بهتر است نشر رایبد دستکم بخشی از هزینۀ فراوانی را که صرف تبلیغات میکند صرف کیفیت ترجمه و چاپ آثار فراوانی کند که مشغول انتشارشان است. دربارۀ کیفیت ترجمهها در انتهای متن بیشتر صحبت خواهم کرد.
توماس برنهارت را، تاآنجاکه میدانم، علیاصغر حداد، مترجم برجستۀ ادبیات آلمانی، به فارسیزبانان معرفی کرد. نخستین نمایشنامۀ برنهارت، جشنتولد برای بوریس، سال ۱۳۷۶، با ترجمۀ حداد و بههمت نشر تجربه، منتشر شد (این نمایشنامه بعداً با عنوان جشن برای بوریس در نشر کتاب فانوس تجدید چاپ شد). در همان سال، نشر تجربه منتخبی از داستانهای کوتاه آلمانیزبان را هم با ترجمۀ حداد، و با عنوان معجزۀ اشتیاق، به چاپ رساند (این منتخب فوقالعاده، سالها بعد، با عنوان مجموعۀ نامرئی، و بههمت نشر ماهی منتشر شد و همچنان تجدیدچاپ میشود). در معجزۀ اشتیاق، دو داستان کوتاه از برنهارت هم هست که بهگمانم نخستین داستانهایی است که از او به فارسی ترجمه شده.
پس از این، گویی تا سالها، دیگر مترجمی به سراغ این نویسنده نمیرود.
در دهۀ نود، عبدالله جمنی آثاری از او را در نشر گمنام نوای مکتوب به چاپ میرساند که چندان به چشم کتابخوانان نمیآید (شخصاً، تا همین چند ماه پیش از ترجمه و انتشار این آثار بیخبر بودم) و بهگمانم بالاخره با انتشار یخبندان در نشر بیدگل در سال ۱۴۰۳ است که برنهارت بهواقع در زبان فارسی گل میکند و لابد ازاینبهبعد اقبال بیشتری به آثارش را شاهد خواهیم بود.
دو اثر برنهارت، که نشر رایبد با ترجمۀ هادی مرتضوی منتشر کرده، درواقع دو نمایشنامۀ آخر او، و اصلاً جزء واپسین آثارش، هستند. پس، از پی حداد و نشر تجربه، که قریب به سی سال پیش، نخستین نمایشنامۀ برنهارت را در مجموعۀ «اولی»های نشر تجربه چاپ کردند، حالا مرتضوی و رایبد «آخرین»های او را به چاپ رساندهاند و ما همچنان نمایشنامههای میانی نویسنده را به فارسی نداریم.
آثار برنهارت، چه داستانهای کوتاه و بلندش و چه نمایشنامههایش، اغلب قصههای نحیفی دارند و اصولاً ماجرامحور نیستند. برنهارت، بیش از هر چیز، با واگویههای شخصیتهای اصلیاش در خاطر میماند. راویهای اولشخصِ داستانهای او گویی هرگز از گفتن بازنمیایستند. بیماری و معلولیت از مضامین تکرارشوندۀ آثار اوست. کارهای برنهارت آکنده از بیزاری است. بیزاری از همهچیز، از زندگی، از آدمها، از هنر، و، بیش از همه، از خود اتریش و اتریشیها! بیزاری او از هنر و از اتریش کیفیتی بسیار طعنهآمیز (آیرونیک) دارد. آثار مختلفش، از جمله الیزابت دوم و میدان دلاوران، آکنده است از ابراز علاقه به هنر و هنرمندان گوناگون، مخصوصاً در عرصۀ موسیقی و نمایش، و همزمان آکنده از بیزاری از آنها. از سوی دیگر، گویی راویان برنهارت قادر نیستند دمی از ابراز بیزاریشان از اتریش دست بردارند. طعنهآمیزی ماجرا نیز در همین است و این میزان از نفرت، همزمان، بیانگر دلمشغولی عمیق او نسبت به هنر و زادگاهش است.
داستان کوتاه درخشان «نمایش کمدی است؟ نمایش تراژدی است؟»، که حداد آن را در معجزۀ اشتیاق ترجمه کرده بود، و حالا در مجموعۀ نامرئی در دسترس است، عصارهای مثالزدنی از عالم برنهارتی است. دو بند نخست این داستان را اینجا نقل میکنم:
ادامه در فرستۀ بعدی...
#تئاتر #توماس_برنهارت #توماس_برنهارد
All that jazz
دربارۀ توماس برنهارت و سه نمایشنامهای که از او به فارسی ترجمه شده
دو هفته پیش، در نشستی، بهواسطۀ بحث از دو نمایشنامۀ الیزابت دوم و میدان دلاوران، دربارۀ جهان نمایشی توماس برنهارت صحبت کردم. متن پیش رو گزارش بازنوشته و تکمیلشدۀ آن سخنرانی است. اما پیش از آغاز بحث باید این را بگویم که متأسفانه این دو اثر اصلاً ترجمههای خوبی ندارند و بهتر است نشر رایبد دستکم بخشی از هزینۀ فراوانی را که صرف تبلیغات میکند صرف کیفیت ترجمه و چاپ آثار فراوانی کند که مشغول انتشارشان است. دربارۀ کیفیت ترجمهها در انتهای متن بیشتر صحبت خواهم کرد.
توماس برنهارت را، تاآنجاکه میدانم، علیاصغر حداد، مترجم برجستۀ ادبیات آلمانی، به فارسیزبانان معرفی کرد. نخستین نمایشنامۀ برنهارت، جشنتولد برای بوریس، سال ۱۳۷۶، با ترجمۀ حداد و بههمت نشر تجربه، منتشر شد (این نمایشنامه بعداً با عنوان جشن برای بوریس در نشر کتاب فانوس تجدید چاپ شد). در همان سال، نشر تجربه منتخبی از داستانهای کوتاه آلمانیزبان را هم با ترجمۀ حداد، و با عنوان معجزۀ اشتیاق، به چاپ رساند (این منتخب فوقالعاده، سالها بعد، با عنوان مجموعۀ نامرئی، و بههمت نشر ماهی منتشر شد و همچنان تجدیدچاپ میشود). در معجزۀ اشتیاق، دو داستان کوتاه از برنهارت هم هست که بهگمانم نخستین داستانهایی است که از او به فارسی ترجمه شده.
پس از این، گویی تا سالها، دیگر مترجمی به سراغ این نویسنده نمیرود.
در دهۀ نود، عبدالله جمنی آثاری از او را در نشر گمنام نوای مکتوب به چاپ میرساند که چندان به چشم کتابخوانان نمیآید (شخصاً، تا همین چند ماه پیش از ترجمه و انتشار این آثار بیخبر بودم) و بهگمانم بالاخره با انتشار یخبندان در نشر بیدگل در سال ۱۴۰۳ است که برنهارت بهواقع در زبان فارسی گل میکند و لابد ازاینبهبعد اقبال بیشتری به آثارش را شاهد خواهیم بود.
دو اثر برنهارت، که نشر رایبد با ترجمۀ هادی مرتضوی منتشر کرده، درواقع دو نمایشنامۀ آخر او، و اصلاً جزء واپسین آثارش، هستند. پس، از پی حداد و نشر تجربه، که قریب به سی سال پیش، نخستین نمایشنامۀ برنهارت را در مجموعۀ «اولی»های نشر تجربه چاپ کردند، حالا مرتضوی و رایبد «آخرین»های او را به چاپ رساندهاند و ما همچنان نمایشنامههای میانی نویسنده را به فارسی نداریم.
آثار برنهارت، چه داستانهای کوتاه و بلندش و چه نمایشنامههایش، اغلب قصههای نحیفی دارند و اصولاً ماجرامحور نیستند. برنهارت، بیش از هر چیز، با واگویههای شخصیتهای اصلیاش در خاطر میماند. راویهای اولشخصِ داستانهای او گویی هرگز از گفتن بازنمیایستند. بیماری و معلولیت از مضامین تکرارشوندۀ آثار اوست. کارهای برنهارت آکنده از بیزاری است. بیزاری از همهچیز، از زندگی، از آدمها، از هنر، و، بیش از همه، از خود اتریش و اتریشیها! بیزاری او از هنر و از اتریش کیفیتی بسیار طعنهآمیز (آیرونیک) دارد. آثار مختلفش، از جمله الیزابت دوم و میدان دلاوران، آکنده است از ابراز علاقه به هنر و هنرمندان گوناگون، مخصوصاً در عرصۀ موسیقی و نمایش، و همزمان آکنده از بیزاری از آنها. از سوی دیگر، گویی راویان برنهارت قادر نیستند دمی از ابراز بیزاریشان از اتریش دست بردارند. طعنهآمیزی ماجرا نیز در همین است و این میزان از نفرت، همزمان، بیانگر دلمشغولی عمیق او نسبت به هنر و زادگاهش است.
داستان کوتاه درخشان «نمایش کمدی است؟ نمایش تراژدی است؟»، که حداد آن را در معجزۀ اشتیاق ترجمه کرده بود، و حالا در مجموعۀ نامرئی در دسترس است، عصارهای مثالزدنی از عالم برنهارتی است. دو بند نخست این داستان را اینجا نقل میکنم:
بعد از هفتهها به تئاتر نرفتن، دیروز تصمیم گرفتم به تئاتر بروم. اما دو ساعت پیش از شروع نمایش، در همان حال که هنوز سرگرم کار علمیام بودم، همانجا تو اتاق، درست نفهمیدم در پیش یا پسِ آن کار پزشکی که بالاخره یک روزی باید تمامش کنم ــ کمتر بهخاطر پدر و مادرم و بیشتر بهخاطر مغز خستۀ خودم ــ فکر کردم بهتر نیست از رفتن به تئاتر منصرف شوم؟
فکر کردم هشت یا ده هفته است که به تئاتر نرفتهام و خودم خوب میدانم که چرا به تئاتر نرفتهام. چون از تئاتر بیزارم، از هنرپیشهها متنفرم. تئاتر یک هرزۀ کریه است، تئاتر یک کریه هرزه است. پس حالا چه شده که میبایست باز به تئاتر بروم؟
ادامه در فرستۀ بعدی...
#تئاتر #توماس_برنهارت #توماس_برنهارد
All that jazz