Forwarded from Khabgard | خوابگرد
yon.ir/9Wgp
📝 باز جای شکرش باقی است آقای هاینریش بل!
هاینریش بل حدود ۶۵ سال پیش، یعنی اوائل دههی ۵۰ میلادی، به ایرلند سفر کرد و چند ماه در آنجا ماند. برآیند این سفر مجموعهای از یادداشتها بود که با عنوان «یادداشتهای روزانهی ایرلند» منتشر شد. به گفتهی مترجم ایرانی این کتاب، محمود فکری ارشاد، این کتاب، از نظر نثر و زبان و قدرت نگارش هاینریش بل در مقام یک نویسنده و نیز نوع نگاه او به صبوری و سختکوشی مردم ایرلند، لطیفترین اثر ادبی او لقب گرفت. بخشی کوتاه از یکی از این یادداشتهای هاینریش بل در این کتاب را (صفحهی ۱۱۵) اینجا میآورم. دلیل انتخاب این بخش را بعد از خواندن آن خودتان متوجه خواهید شد.
اگر برای ما آلمانیها مشکلی پیش بیاید، مثلاً دیر به قطار برسیم یا پایمان بشکند و یا ورشکست شویم، میگوییم: دیگر بدتر از این نمیشد؛ همیشه واقعهای که پیش میآید، بدترین واقعهی ممکن است. اما ایرلندیها درست عکس ما فکر میکنند. اینجا اگر کسی پایش بشکند یا دیر به قطار برسد یا ورشکست شود، میگوید باز هم جای شکرش باقی است، ممکن بود به جای پا گردن آدم بشکند، به جای قطار بهشت از دست برود و به جای ورشکست شدن آرامشِ درون مختل گردد. آرامشی که هیچ ورشکستگیای که قادر به نابودیاش نیست.
آنچه اتفاق میافتد به هیچ رو بدترین حادثه نیست. بدترین حادثه هرگز پیش نمیآید. اگر مادربزرگ کسی بمیرد، باز جای شکرش باقی است که پدربزرگ عزیز هنوز زنده است. اگر خانه یا مزرعه آتش بگیرد اما مرغ و خروسها نجات یابند، باز هم جای شکرش باقی است، چون ممکن بود آنها هم از بین بروند. و اگر مرغ و خروسها هم آتش بگیرند، باز هم جای شکرش باقی است که خود آدم هنوز زنده است. و بالأخره اگر آدم هم بمیرد، از تمام نگرانیهای زندگی خلاص میشود، چون درِ بهشت ـ در این غایت سفر زائران بلاکشِ کرهی خاکی ـ به روی گناهکارانی که توبه کنند باز است. پس جان سالم به در بردند از آن همه پا شکستنها و نرسیدن به قطارها و ورشکستگیها.
ما آلمانیها ـ دستکم من اینطور فکر میکنم ـ وقتی اتفاقی برایمان میافتد شوق طنز و قوهی تخیلمان را از دست میدهیم در حالی که ایرلندیها، درست در همان لحظه، شوق طنز و قوهی تخیلشان جان میگیرد. توجیهِ این نکته، که هنوز جای شکرش باقی است، برای کسی که پایش شکسته و درد میکشد و یا با پای گچگرفته میلنگد، نه تنها دلداری است بلکه در عین حال کاری است مستلزم استعداد شاعری و در بسیاری موارد آمیخته با سادیسمی ملایم: توصیف درد ناشی از شکستن گردن، بیان حالت جمجمهی شکسته یا کتفی که در رفته ـ و آنوقت کسی که پایش شکسته با خاطری آسوده لنگلنگان به راهش ادامه میدهد و خوشحال است که چنین بلای کوچکی سرش آمده.
به این ترتیب سرنوشت از اعتبارات نامحدودی برخوردار است و آدم با رضایت خاطر و فروتنی حاضر است بهرهی آن را بپردازد. اگر بچهها به گونهای اسفناک در بستر بیماری سیاهسرفه افتاده باشند و احتیاج به حضور پرستاری دلسوز باشد، آنوقت باید خدا را شکر کنی که هنوز سلامتی و میتوانی بچهها را تیمار کنی و به کارها برسی. اینجا دیگر برای خیالبافی مرزی وجود ندارد. در ایرلند اصطلاح «جای شکرش باقی است» یکی از متداولترین مسئله هاست، زیرا اینجا مصیبت پشت مصیبت نازل میشود و شکرگزاری از اینکه به مصیبت بدتری گرفتار نشدهای، خودْ نوعی دلداری است.
@KhabGard
در خوابگرد بیشتر بخوانید:
http://khabgard.com/?p=1330
📝 باز جای شکرش باقی است آقای هاینریش بل!
هاینریش بل حدود ۶۵ سال پیش، یعنی اوائل دههی ۵۰ میلادی، به ایرلند سفر کرد و چند ماه در آنجا ماند. برآیند این سفر مجموعهای از یادداشتها بود که با عنوان «یادداشتهای روزانهی ایرلند» منتشر شد. به گفتهی مترجم ایرانی این کتاب، محمود فکری ارشاد، این کتاب، از نظر نثر و زبان و قدرت نگارش هاینریش بل در مقام یک نویسنده و نیز نوع نگاه او به صبوری و سختکوشی مردم ایرلند، لطیفترین اثر ادبی او لقب گرفت. بخشی کوتاه از یکی از این یادداشتهای هاینریش بل در این کتاب را (صفحهی ۱۱۵) اینجا میآورم. دلیل انتخاب این بخش را بعد از خواندن آن خودتان متوجه خواهید شد.
اگر برای ما آلمانیها مشکلی پیش بیاید، مثلاً دیر به قطار برسیم یا پایمان بشکند و یا ورشکست شویم، میگوییم: دیگر بدتر از این نمیشد؛ همیشه واقعهای که پیش میآید، بدترین واقعهی ممکن است. اما ایرلندیها درست عکس ما فکر میکنند. اینجا اگر کسی پایش بشکند یا دیر به قطار برسد یا ورشکست شود، میگوید باز هم جای شکرش باقی است، ممکن بود به جای پا گردن آدم بشکند، به جای قطار بهشت از دست برود و به جای ورشکست شدن آرامشِ درون مختل گردد. آرامشی که هیچ ورشکستگیای که قادر به نابودیاش نیست.
آنچه اتفاق میافتد به هیچ رو بدترین حادثه نیست. بدترین حادثه هرگز پیش نمیآید. اگر مادربزرگ کسی بمیرد، باز جای شکرش باقی است که پدربزرگ عزیز هنوز زنده است. اگر خانه یا مزرعه آتش بگیرد اما مرغ و خروسها نجات یابند، باز هم جای شکرش باقی است، چون ممکن بود آنها هم از بین بروند. و اگر مرغ و خروسها هم آتش بگیرند، باز هم جای شکرش باقی است که خود آدم هنوز زنده است. و بالأخره اگر آدم هم بمیرد، از تمام نگرانیهای زندگی خلاص میشود، چون درِ بهشت ـ در این غایت سفر زائران بلاکشِ کرهی خاکی ـ به روی گناهکارانی که توبه کنند باز است. پس جان سالم به در بردند از آن همه پا شکستنها و نرسیدن به قطارها و ورشکستگیها.
ما آلمانیها ـ دستکم من اینطور فکر میکنم ـ وقتی اتفاقی برایمان میافتد شوق طنز و قوهی تخیلمان را از دست میدهیم در حالی که ایرلندیها، درست در همان لحظه، شوق طنز و قوهی تخیلشان جان میگیرد. توجیهِ این نکته، که هنوز جای شکرش باقی است، برای کسی که پایش شکسته و درد میکشد و یا با پای گچگرفته میلنگد، نه تنها دلداری است بلکه در عین حال کاری است مستلزم استعداد شاعری و در بسیاری موارد آمیخته با سادیسمی ملایم: توصیف درد ناشی از شکستن گردن، بیان حالت جمجمهی شکسته یا کتفی که در رفته ـ و آنوقت کسی که پایش شکسته با خاطری آسوده لنگلنگان به راهش ادامه میدهد و خوشحال است که چنین بلای کوچکی سرش آمده.
به این ترتیب سرنوشت از اعتبارات نامحدودی برخوردار است و آدم با رضایت خاطر و فروتنی حاضر است بهرهی آن را بپردازد. اگر بچهها به گونهای اسفناک در بستر بیماری سیاهسرفه افتاده باشند و احتیاج به حضور پرستاری دلسوز باشد، آنوقت باید خدا را شکر کنی که هنوز سلامتی و میتوانی بچهها را تیمار کنی و به کارها برسی. اینجا دیگر برای خیالبافی مرزی وجود ندارد. در ایرلند اصطلاح «جای شکرش باقی است» یکی از متداولترین مسئله هاست، زیرا اینجا مصیبت پشت مصیبت نازل میشود و شکرگزاری از اینکه به مصیبت بدتری گرفتار نشدهای، خودْ نوعی دلداری است.
@KhabGard
در خوابگرد بیشتر بخوانید:
http://khabgard.com/?p=1330
اقبالزاده، ویراستار مهرجویی: رمان چهارم مهرجویی با اسم «برزخ ژوری» درباره سینماگری است که به سرطان مبتلا میشود.
#خبر
@kaaghaz
https://t.co/HObamEU8kb
#خبر
@kaaghaz
https://t.co/HObamEU8kb
Azad news agency(ANA)
رمان تازه مهرجویی، درباره سرطان است/ اقبالزاده: من سرطان روده داشتم و کیارستمی پولیپ ساده روده
تازهترین رمان داریوش مهرجویی که بعد از درگذشت زندهیاد عباس کیارستمی به شدت نسبت به خطای پزشکان اعتراض کرد، درباره سینماگری است که به سرطان مبتلا میشود.
۱۱ سپتامبر سالگرد کودتای پینوشه علیه آلنده و شهید شدن آلنده هم هست. کودتایی که برای مردم آمریکای لاتین همانقدر دردناک است که کودتای ۲۸ مرداد برای ما.
این کتاب زندگینامه آلنده است. یکی از ویژگیهای آلنده این است که برخلاف خیلی از رهبران کاریزماتیک یکهو، یا در اثر یک اتفاق عجیبوغریب، به قدرت نرسید. آلنده از پایینترین پلههای سیاست شروع کرد و بالا آمد و حتی یکی دو بار در انتخابات ریاستجمهوری شرکت کرد و شکست خورد تا بالأخره توانست با اکثریتی نهچندان عظیم پیروز شود. اما آلنده یکی از پیشروترین برنامههای سیاسی-اقتصادی-فرهنگی سوسیالیستی را در شیلی شروع کرد. سه سال بیشتر فرصت نداشت، اما در همان سه سال هم جامعهی شیلی و آمریکای لاتین را تکان داد. این کتاب پروژهی سیاسی آلنده را خیلی خوب تصویر میکند و با توجه به شباهتهای عجیب سیاست در شیلی با ایران خواندنش واقعاً برای ما هم آموزنده است. متأسفانه الان کتاب را در خانه ندارم وگرنه یکی دو پاراگرافش را اینجا میگذاشتم تا ببینید.
کتاب را یکی از دوستان نویسندهی آلنده، که سالها همراه او بوده، نوشته و انتشارات اطلاعات با ترجمهی خوب محسن اشرفی منتشر کرده. قیمتش هم در حد مفت است. خلاصه که خواندنش را پیشنهاد میکنم.
آلنده، روایت یک زندگی | فرناندو آلگریا | محسن اشرفی | انتشارات اطلاعات | ۳۸۸صفحه | ۱۰ هزار تومان
#معرفی #پیشنهاد_دیگران
@kaaghaz
این کتاب زندگینامه آلنده است. یکی از ویژگیهای آلنده این است که برخلاف خیلی از رهبران کاریزماتیک یکهو، یا در اثر یک اتفاق عجیبوغریب، به قدرت نرسید. آلنده از پایینترین پلههای سیاست شروع کرد و بالا آمد و حتی یکی دو بار در انتخابات ریاستجمهوری شرکت کرد و شکست خورد تا بالأخره توانست با اکثریتی نهچندان عظیم پیروز شود. اما آلنده یکی از پیشروترین برنامههای سیاسی-اقتصادی-فرهنگی سوسیالیستی را در شیلی شروع کرد. سه سال بیشتر فرصت نداشت، اما در همان سه سال هم جامعهی شیلی و آمریکای لاتین را تکان داد. این کتاب پروژهی سیاسی آلنده را خیلی خوب تصویر میکند و با توجه به شباهتهای عجیب سیاست در شیلی با ایران خواندنش واقعاً برای ما هم آموزنده است. متأسفانه الان کتاب را در خانه ندارم وگرنه یکی دو پاراگرافش را اینجا میگذاشتم تا ببینید.
کتاب را یکی از دوستان نویسندهی آلنده، که سالها همراه او بوده، نوشته و انتشارات اطلاعات با ترجمهی خوب محسن اشرفی منتشر کرده. قیمتش هم در حد مفت است. خلاصه که خواندنش را پیشنهاد میکنم.
آلنده، روایت یک زندگی | فرناندو آلگریا | محسن اشرفی | انتشارات اطلاعات | ۳۸۸صفحه | ۱۰ هزار تومان
#معرفی #پیشنهاد_دیگران
@kaaghaz
[بعضی مشاوران نادرشاه] گفتند کور کردن یا اعدام شدن رضاقلی [فرزند نادر] ضایعهی بزرگی خواهد بود. زیرا شاه وارث با کفایت دیگری ندارد. اما آنان نیز با ملاحظهی خشم نادر ناگزیر گفتند که اگر شاهزاده گناهکار باشد باید مجازات گردد. بدبختانه در این زمان شخص با نفوذی چون علویخان در دربار حضور نداشت تا شاه را که در آستانهی دیوانگی بود، به در پیش گرفتنِ اقدام عاقلانه وادار کند. سرانجام نادرشاه دستور داد چشمان فرزندش را از حدقه درآورده و نزد او بیاورند. نادرشاه به چشمان فرزند نگریست و گریست. وی همانند واقعهی ترور سوادکوه به چادر خود پناه برد و سه روز تمام بیرون نیامد. پس از سه روز به دیوانخانه رفت و درباریان را به سبب شفاعت نکردنشان ملامت کرد و گفت «مردم ایران رحم و مروت ندارند» و با غم و اندوه گفت «چه پدری؟ چه پسری؟»
شمشیر ایران (سرگذشت نادرشاه افشار) | مایکل اکسورسی | حسن اسدی | نشر کتاب آمه | ۴۰۰ صفحه
#بریده_کتاب #پیشنهاد_تاریخ
@kaaghaz
شمشیر ایران (سرگذشت نادرشاه افشار) | مایکل اکسورسی | حسن اسدی | نشر کتاب آمه | ۴۰۰ صفحه
#بریده_کتاب #پیشنهاد_تاریخ
@kaaghaz
«زمین سوخته» اولین اثر داستانی دربارهی جنگ عراق است؛ رمانی از احمد محمود که قبلاً با رمان «همسایهها» نامی برای خود دستوپا کرده بود. محمود اهل جنوب بود، اما در روزهای آغازین جنگ در تهران زندگی میکرد. هنوز صدای توپ و تفنگ به تهران نرسیده بود که برادرش در خوزستان به شهادت رسید. او بلافاصله به اهواز و سوسنگرد و هویزه رفت و درد مردم آن دیار را در آن روزها دید و حس کرد و از بیتفاوتی مناطق دور از جنگ نسبت به این مصیبت در جنوب ایران دلش به درد آمد. دردی که با غم از دست دادن برادرش همراه شد و او را وادار به نوشتن «زمین سوخته» کرد. در ادامه صحبتهای محمود را دربارهی این رمان بخوانید که در گفتوگو با لیلی گلستان به زبان آورده و در کتاب «حکایت حال» منتشر شده است:
«"زمین سوخته" حکایت سه ماه اول جنگ است، در این سه ماه اول جنگ، حتی تا مدتها بعد، هیچیک از مناطق مختلف کشور از اتفاقاتی که در مناطق نزدیک به جبهه افتاده بود خیلی جدی خبر نداشت. چیزهایی میشنیدند، اما نه حس میکردند و نه باور. تهران زندگی آرامی داشت، در حالی که از جنوبغرب تا شمالغرب، خط مرزی کشور پیوسته زیر توپ و موشک و گلولههای عراق بود. مردم تا چیزی در حدود هشتاد کیلومتر درون این خط مرزی گرفتار مصیبت بودند. ارتش مجهز و تا دندان مسلح عراق غافلگیرانه حمله کرده بود و پیش آمده بود تا جایی که با توپ، شهرها را میزد- توپهایی که فقط ده-دوازده کیلومتر برد داشتند- و این در شرایطی بود که ما درگیر تبعات انقلاب بودیم.»
زمین سوخته | احمد محمود | نشر معین | ۳۳۰ صفحه
#معرفی_کتاب
@kaaghaz
«"زمین سوخته" حکایت سه ماه اول جنگ است، در این سه ماه اول جنگ، حتی تا مدتها بعد، هیچیک از مناطق مختلف کشور از اتفاقاتی که در مناطق نزدیک به جبهه افتاده بود خیلی جدی خبر نداشت. چیزهایی میشنیدند، اما نه حس میکردند و نه باور. تهران زندگی آرامی داشت، در حالی که از جنوبغرب تا شمالغرب، خط مرزی کشور پیوسته زیر توپ و موشک و گلولههای عراق بود. مردم تا چیزی در حدود هشتاد کیلومتر درون این خط مرزی گرفتار مصیبت بودند. ارتش مجهز و تا دندان مسلح عراق غافلگیرانه حمله کرده بود و پیش آمده بود تا جایی که با توپ، شهرها را میزد- توپهایی که فقط ده-دوازده کیلومتر برد داشتند- و این در شرایطی بود که ما درگیر تبعات انقلاب بودیم.»
زمین سوخته | احمد محمود | نشر معین | ۳۳۰ صفحه
#معرفی_کتاب
@kaaghaz
#توضیح
چند نفر از دوستان تذکر دادند که «زمین سوخته» اولین اثر دربارهی جنگ نیست. اولین داستانی که درباره جنگ نوشته شده، «آخرین نگاه از پل خرمشهر»، نوشته ناصر مؤذن است. «زمین سوخته» سال ۱۳۶۱ منتشر شده و «آخرین نگاه از پل خرمشهر» سال ۱۳۶۰.
ضمن تشکر از این دقت نظر، بابت اطلاعات اشتباه عذر میخواهیم.
@kaaghaz
چند نفر از دوستان تذکر دادند که «زمین سوخته» اولین اثر دربارهی جنگ نیست. اولین داستانی که درباره جنگ نوشته شده، «آخرین نگاه از پل خرمشهر»، نوشته ناصر مؤذن است. «زمین سوخته» سال ۱۳۶۱ منتشر شده و «آخرین نگاه از پل خرمشهر» سال ۱۳۶۰.
ضمن تشکر از این دقت نظر، بابت اطلاعات اشتباه عذر میخواهیم.
@kaaghaz
«معماری و آبادانی بيابان: بناهایی برای زیستن در فلات ایران» شامل مقالات الیزابت بیزلی و مايكل هارورسن، پژوهشگران مؤسسهی تحقیقات فارسی بريتانيا، است. این دو پژوهشگر مقالات را در خلال سفرهایشان به ایران بین سالهای ١٣٤٠ تا ١٣٥٦ نوشتهاند.
اين کتاب دربارهی بناهای مناطق کویری ايران، مانند قنات و بادگير و آب انبار و يخدان و... است و نشان میدهد که چگونه مردم این سرزمین طی قرنها خود را با شرایط آب و هوایی سخت سرزمینشان وفق دادهاند. در ادامه برشی از کتاب را بخوانید:
«بسیاری از بزرگترين شهرهای ايران در حاشيهی بيابان پا گرفته و درخشيدهاند؛ از سیلک هزارهی چهارم پیش از میلاد تا تهران امروز. مردمان ماندن در بیابان را برگزیدهاند. توانستهاند با تابش سوزان آفتاب کنار بیایند، راهی برای بیرون كشيدن آب از عمق زمین پیدا کنند و شیوهای ساده هم برای ساختن پديد آورند. اینان هر چه بيابان کرده بود را نقش بر آب کردند؛ بیابانی که زنده ماندن را هم نشدنی مینمود، چه رسد به اینکه بزرگمنشانه کسانی را تحمل کند که گستاخی کردهاند و در کنارش آرام گرفتهاند.»
معماری و آبادانی بیابان | الیزابت بیزلی، مايكل هارورسن | مهدی گلچینعارفی، نگار صبوری | نشر روزنه |۲۴۰ صفحه، قطع خشتی
#معرفی_کتاب
@kaaghaz
اين کتاب دربارهی بناهای مناطق کویری ايران، مانند قنات و بادگير و آب انبار و يخدان و... است و نشان میدهد که چگونه مردم این سرزمین طی قرنها خود را با شرایط آب و هوایی سخت سرزمینشان وفق دادهاند. در ادامه برشی از کتاب را بخوانید:
«بسیاری از بزرگترين شهرهای ايران در حاشيهی بيابان پا گرفته و درخشيدهاند؛ از سیلک هزارهی چهارم پیش از میلاد تا تهران امروز. مردمان ماندن در بیابان را برگزیدهاند. توانستهاند با تابش سوزان آفتاب کنار بیایند، راهی برای بیرون كشيدن آب از عمق زمین پیدا کنند و شیوهای ساده هم برای ساختن پديد آورند. اینان هر چه بيابان کرده بود را نقش بر آب کردند؛ بیابانی که زنده ماندن را هم نشدنی مینمود، چه رسد به اینکه بزرگمنشانه کسانی را تحمل کند که گستاخی کردهاند و در کنارش آرام گرفتهاند.»
معماری و آبادانی بیابان | الیزابت بیزلی، مايكل هارورسن | مهدی گلچینعارفی، نگار صبوری | نشر روزنه |۲۴۰ صفحه، قطع خشتی
#معرفی_کتاب
@kaaghaz
مجموعه شعر «در مایههای ایرانی» که منتشر شد آبتین گلکار در ضمیمهی فصلنامهی نگاه نو (۳۱ خرداد ۱۳۹۰) در یادداشتی اشاره کرد که انتشار این مجموعه «باید برای کتابخوانان ایران رویداد فرهنگی نسبتاً مهمی به شمار آید.» جز این نکته گلکار به ماجرای مهمی اشاره کرد که انتظار میرفت در چاپ دوم تصحیح شود، اما ناشر و مترجم در چاپ دوم این عیب کتاب را برطرف نکردند. بخشی از یادداشت گلکار را در زیر بخوانید:
«روی جلد کتاب و در شناسنامهی آن نوشته شده است: "تحقیق و ترجمه:حمیدرضا آتشبرآب". در مصاحبهها و سخنرانیها و نقدهای نسبتاً زیادی هم که دربارهی این اثر موجود است، همه از تلاش مترجم برای نگارش چنین مقدمهی مفصلی[۹۰صفحه] تقدیر کردهاند. خود من هم در جلسات و مناسبتهای مختلف از این مقدمه تعریف کرده بودم، ولی متأسفانه این تقدیر و تحسینها چندان بجا نبوده است. با اشارهی دوستی از سوئد متوجه شدم بخش اعظم مقدمهی کتابِ "در مایههای ایرانی" (۸۵ صفحه از ۹۰ صفحه) ترجمهی موبهمو از اثری است که به زبان روسی دربارهی این چرخهی شعری یسنین نوشته شده است. و.گ.بلائوسوف در سال ۱۹۶۸ کتابچهای دربارهی "مضمونهای ایرانی" یسنین نوشته که متن مقدمه عیناً از آنجا نقل و ترجمه شده است. البته مترجم یکجا (ص. ۲۵) به نام بلائوسوف اشاره کرده و بخشی از متن مقدمه را به او منسوب داشته است، ولی خواننده از هیچ جای دیگر نمیتواند دریابد که بقیهی مقدمه ( از آغاز صفحهی ۱ تا ۸۴ و بخشهایی از صفحات ۸۸ و ۹۸) نیز متعلق به بلائوسوف است و نه حاصل "تحقیق داستانوار بلندی که جستارها و تلاشهای فراوان را میطلبید."٬ آنچنان که در صفحهی ۸۹ کتاب آمده است. ساختار و تیترها و نثر شاعرانه و "داستانوار" مقدمه همگی متعلق به بلائوسوف است و مترجم با اشاره نکردن به این موضوع و منسوب کردن آن به خود، به عملی غیرحرفهای و غیراخلاقی دست زده که جا دارد در چاپهای بعدی کتاب اصلاح شود.» (یادداشت گلکار در ضمیمهی «انتقاد کتاب» شماره۴ -فصلنامهی «نگاه نو» شماره۸۹ منتشر شده است)
گلکار در ادامه لینک مقالهی بلائوسوف را هم آورده است.
#نقد #خبر
@kaaghaz
«روی جلد کتاب و در شناسنامهی آن نوشته شده است: "تحقیق و ترجمه:حمیدرضا آتشبرآب". در مصاحبهها و سخنرانیها و نقدهای نسبتاً زیادی هم که دربارهی این اثر موجود است، همه از تلاش مترجم برای نگارش چنین مقدمهی مفصلی[۹۰صفحه] تقدیر کردهاند. خود من هم در جلسات و مناسبتهای مختلف از این مقدمه تعریف کرده بودم، ولی متأسفانه این تقدیر و تحسینها چندان بجا نبوده است. با اشارهی دوستی از سوئد متوجه شدم بخش اعظم مقدمهی کتابِ "در مایههای ایرانی" (۸۵ صفحه از ۹۰ صفحه) ترجمهی موبهمو از اثری است که به زبان روسی دربارهی این چرخهی شعری یسنین نوشته شده است. و.گ.بلائوسوف در سال ۱۹۶۸ کتابچهای دربارهی "مضمونهای ایرانی" یسنین نوشته که متن مقدمه عیناً از آنجا نقل و ترجمه شده است. البته مترجم یکجا (ص. ۲۵) به نام بلائوسوف اشاره کرده و بخشی از متن مقدمه را به او منسوب داشته است، ولی خواننده از هیچ جای دیگر نمیتواند دریابد که بقیهی مقدمه ( از آغاز صفحهی ۱ تا ۸۴ و بخشهایی از صفحات ۸۸ و ۹۸) نیز متعلق به بلائوسوف است و نه حاصل "تحقیق داستانوار بلندی که جستارها و تلاشهای فراوان را میطلبید."٬ آنچنان که در صفحهی ۸۹ کتاب آمده است. ساختار و تیترها و نثر شاعرانه و "داستانوار" مقدمه همگی متعلق به بلائوسوف است و مترجم با اشاره نکردن به این موضوع و منسوب کردن آن به خود، به عملی غیرحرفهای و غیراخلاقی دست زده که جا دارد در چاپهای بعدی کتاب اصلاح شود.» (یادداشت گلکار در ضمیمهی «انتقاد کتاب» شماره۴ -فصلنامهی «نگاه نو» شماره۸۹ منتشر شده است)
گلکار در ادامه لینک مقالهی بلائوسوف را هم آورده است.
#نقد #خبر
@kaaghaz
میگوید: «باید عشقی داشت—عشقی بزرگ در زندگی، از آنرو که این عشق برای نومیدیهای بیدلیلی که ما را در چنگ میگیرد عذر موجهی میتراشد.»
کامو، یادداشتها، ج۱، ص۷۸
#بریده_کتاب
@kaaghaz
کامو، یادداشتها، ج۱، ص۷۸
#بریده_کتاب
@kaaghaz
عکس از کتابخانه جدید شهر اشتوتگارت است(افتتاح ۲۰۱۱). نمای بیرونی ساختمانش مکعبشکل است و شبها به رنگهای گوناگون نورپردازی میشود.
بیشتر:
https://goo.gl/B7BjmW
@Kaaghaz
بیشتر:
https://goo.gl/B7BjmW
@Kaaghaz