هاشم راعی ،مشاور و مدرس مدیریت + جعبه ابزار مدیریت نوین
1.05K subscribers
10.1K photos
606 videos
113 files
2.93K links
مدیر کانال :
@hashemraei

https://www.instagram.com/hashem_raei/
این کانال توسط آقای مهندس هاشم راعی ، مشاور و مدرس حوزه کسب و کار ، مدیریت می شود .
۰۹۱۲ ۰۹۱۵ ۱۲۱

جعبه ابزار مدیریت نوین، مکانیست برای
دسترسی به کاربردی ترین مطالب در حوزه های مختلف مدیریت
Download Telegram
هفت سالم بود که اون زمستون اومد. روستای نقاش، نزدیک آوَج. برفی بارید که پیرهای روستا هم یادشون نمی‌اومد مثلش رو دیده باشن. سه روز و سه شب بارید. روز چهارم که آسمون باز شد، جادهٔ روستا به آوَج زیر برف گم شده بود. سیم برق هم پاره شده بود و از اون بدتر رادیوی بابا فقط خش‌خش می‌کرد.

روز اول برای ما بچه‌ها عید بود. روز دوم کمتر. روز پنجم، آرد نانوایی تموم شد. روز هفتم، نفت چراغ‌ها رو به تمومی بود و مادرها دیگه بلند حرف نمی‌زدن.

یادمه شب هشتم بود. دور کرسی نشسته بودیم و عمو حیدر که مرد ساکتی بود، یهو گفت: هیچ‌کس نمی‌آد. شهر ما رو فراموش کرده.
هیچ‌کس جوابش رو نداد. همون سکوت از هر برفی سردتر بود. من خیلی ترسیده بودم ... نه از برف، از چشم‌های بزرگ‌ترها.

فردا صبحش به سختی رفتم خونهٔ مش رحیم. پیرترین مرد روستا بود و باغ گردوی ته روستا مال اون بود. تو حیاط برف رو کنار می‌زد و زیر لب شعر می‌خوند. بعد از سلام و احوال پرسی گفتم: مش رحیم، عمو حیدر می‌گه ما رو فراموش کردن.

دست از کار کشید. یه نگاه به جادهٔ گم‌شده کرد و گفت: بیا با من.

رفتیم ته باغ، کنار گردوی بزرگ. برف رو از پای درخت کنار زد. خاک سیاه بیرون اومد. گفت: دست بزن. دست زدم. خاک گرم بود. تو اون سرما، گرم بود.

مش رحیم گفت: این درخت سه ماهه نه برگ داره، نه میوه، نه سایه. از بیرون مرده. هیچ پرنده‌ای روش نمیشینه. هیچ رهگذری نگاش نمی‌کنه. اما زیر زمین، ریشه بیداره.
همونطور که دست می‌کشید به زمین گفت: می‌دونی پسر؟ درخت تو زمستون یه کار داره و اونم اینه که ریشه رو زنده نگه داره. همین... نه شکوفه بده، نه میوه. فقط ریشه رو نگه داره. درختی که این کار رو بکنه، بهار رو می‌بینه. درختی که بگه چون کسی من رو نمی‌بینه ، پس تموم شدم، بهار هم بیاد دیگه به کارش نمی‌آد.

بعد گفت: حالا برو به عمو حیدرت بگو مش رحیم گفت تنور خونهٔ ما روشنه. هر کی یه مشت آرد داره بیاره، امشب همه نون داریم.

اون شب چند خانواده دور تنور مش رحیم جمع شدن. نون کم بود، اما سکوت شکست. ننه‌جان برای بچه‌ها قصه گفت. عمو حیدر برای اولین بار بعد از هشت روز خندید. فرداش مردها بیل برداشتن و رفتن سر جاده. نه برای اینکه می‌تونستن تا آوَج رو باز کنن؛ نه نمی‌تونستن. فقط صد متر رو باز کردن. اما شب که برگشتن، دیگه مردهای شب هشتم نبودن.

راه بیست و دو روز بعد باز شد. جالب اینجاست که بدونی نه فقط با بیل بزرگتر‌ها ، بلکه با کمک آفتاب.

وقتی اولین ماشین از آوَج رسید، راننده گفت: تموم این مدت تو شهر حرف روستای ما بوده. می‌دونستن! نگران بودن... فقط نمی‌تونستن برسن...

سال‌ها بعد فهمیدم مش رحیم اون روز دو چیز به من یاد داد، نه یکی.

اول اینکه فراموش‌شدگی یه حسه، نه یه حقیقت. دنیا ما رو فراموش نکرده بود. فقط دستش نمی‌رسید چون هیچ درختی تو تاریخ بی نگاه رهگذر خشک نشده.

دوم اینکه تو زمستون کسی از تو نمی‌خواد بهار بیاری. از تو یه کار می‌خوان: ریشه رو زنده نگه داری. یه تنور روشن، یه مشت آرد، یه قصه برای بچه‌ها، صد متر راه که به هیچ جا نمی‌رسه ... اما آدم رو زنده نگه می‌داره.

امروز ایران تو زمستونیه که راهش بسته‌ست. سیم‌ها رو بریدن، رادیو خش‌خش می‌کنه، نانوایی آرد نداره و هر شب یکی تو یه خونه‌ای می‌گه «ما رو فراموش کردن». من اون سکوت رو می‌شناسم. از هر برفی سردتره.

اما ریشه زنده‌ست. دست بزن، گرمه. هر معلمی که هنوز درس می‌ده، هر مادری که هنوز قصه می‌گه، هر همسایه‌ای که هنوز در می‌زنه و می‌پرسه «چیزی لازم نداری؟»، ریشه‌ست. از بیرون دیده نمی‌شه. اما درخت با همین زنده‌ست.

راه باز می‌شه. همیشه باز شده. سؤال این نیست که کی. سؤال اینه که روزی که باز شد، ما چه حالی داریم؛ درختی با ریشهٔ گرم، یا چوبی خشک که منتظر نگاه رهگذر موند.

هموطنم، عزیزم، رفیقم و پارهٔ تنم،
امشب یه مشت آرد بردار و در خونهٔ همسایه رو بزن. بهار از همون‌جا شروع می‌شه.

ایرانمون هزاران ساله که تکیه بر ریشه و فرهنگ مردمی کرده که این خاک رو زنده نگه داشتن. که ایرانی بودن رو معنا کردن...

پس *تو گرمای امید این خاک باش ...*
❤9👍2🤬1